حلیمه سعدیه در تاریخ اسلامی
این مقاله هماکنون در دست ویرایش است.
این برچسب در تاریخ 3 آبان ۱۴۰۴ توسط کاربر:Bahmani برای جلوگیری از تعارض ویرایشی اینجا گذاشته شده است. اگر بیش از پنج روز از آخرین ویرایش مقاله میگذرد میتوانید برچسب را بردارید. در غیر این صورت، شکیبایی کرده و تغییری در مقاله ایجاد نکنید. |
مقدمه
حلیمه، دختر ابوذؤیب عبدالله بن حارث بن شجنه، دایه رسول خدا(ص) و از طایفه سعد بن بکر بود که پیامبر اسلام(ص) بسیار به او احترام میگذاشت. او همسر حارث بن عبدالعزی بود که او هم نزد پیامبر اکرم(ص) محترم بود؛ زیرا این دو پدر و مادر رضاعی حضرت بودند[۱].[۲]
حلیمه و شیردادن به پیامبر(ص)
اشراف عرب برای آنکه فرزندانشان سخنور شوند، آنان را به زنان عرب بیاباننشین که زبانشان از دخل و تصرف به دور بود، میسپردند و نیز به دلیل آنکه هوای مکه گرم و با مزاج اطفال سازگار نبود، اطفال را از شیر خوارگی به زنانی که در جاهای خوش آب و هوا زندگی میکردند، میسپردند تا از تلف شدن در سنین کودکی در امان باشند و به همین دلیل، پس از آنکه از شیر هم گرفته میشدند، تا چهار پنج سالگی آنها را به شهر نمیآوردند؛ پیامبر(ص) هم تا سن پنج سالگی در میان قبیلة بنی سعد میزیست.
حلیمه میگوید: "در هنگامی که خشک سالی بود، برای گرفتن طفل شیرخوار با عدهای از زنان قبیله به سوی مکه حرکت کردیم. بر الاغی سوار بودیم که از شدت ضعف و لاغری از همه جمعیت عقب بود. گاهی بر آن سوار میشدیم و گاهی پیاده حرکت میکردیم، و شتری داشتیم که از شیر آن استفاده میکردیم، ولی چندان شیر نداشت که ما را سیر کند؛ از این رو پستان من هم آن قدر شیر نداشت که فرزندم را سیر کند؛ لذا شبها از گریه طفلم خواب نداشتیم.
تا آنکه وارد مکه شدیم و همه زنان اطفالی گرفتند، ولی من طفلی نیافتم جز محمد فرزند آمنه که چون یتیم بود هیچ یک از زنها او را نپذیرفتند؛ زیرا از پدر طفل انتظار کمک است نه از مادر و جد او. چون جمعیت تصمیم گرفتند که باز گردند، به شوهرم گفتم: به خدا سوگند، بر من دشوار است که تمام زنان قبیله شیرخواری گرفته باشند و من دست خالی برگردم؛ همان طفل یتیم را خواهم گرفت. او گفت: "مانعی نیست؛ امید است خدا به خاطر او به ما برکت دهد"[۳].
هنگامی که نزد عبد المطلب، جد محمد، رفتم، پرسید: نامت چیست؟ گفتم: حلیمه. پرسید: از کدام قبیلهای؟ گفتم: از قبیله سعد؛ عبدالمطلب خندید و گفت: "سعادت و بردباری، دو صفتی است که خیر دنیا و عزت همیشگی با آنهاست". سپس مرا به خانه آمنه، همان اطاقی که محمد در آن بود، برد. او را در جامه پشمینه سفیدی که از شیر، سفیدتر بود، دیدم. پارچه حریر سبزی در زیر او بود و به پشت خوابیده بود و بوی مشک از او به مشام میرسید. آن قدر این طفل، دلربا و زیبا بود که دلم نیامد بیدارش کنم، پس دست به سینهاش نهادم. چشم گشود و نوری از چشمانش درخشید که آسمان را پر کرد و به صورتم خندید. از همان جا علاقه و محبتش در دلم افتاد؛ او را گرفته، نزد شوهرم برگشتم. همین که او را در دامن نهادم، از پستانم شیر جاری شد. محمد همیشه از پستان راستم شیر میآشامید و بچه خودم از پستان چپ و هیچگاه شیر نمیخورد مگر آنکه بچه خودم مشغول آشامیدن باشد".
در بعضی از روایات نقل شده است که حلیمه میگفت، چند فرزند را با پستان چپ، بزرگ کرده بودم و پستان راست من خشک بود ولی چون محمد را به دامن گرفتم، هر چه کردم که پستان چپ را به دهانش بگذارم، نپذیرفت و به طرف پستان راست رو میآورد تا عاقبت گفتم: عزیزم! ببین که پستان راستم شیر ندارد ولی همین که پستان را به دهن گرفت، از برکت وی چنان شیر جاری شد که از دو طرف دهان مبارکش میریخت[۴].[۵]
حلیمه و بازگشت از مکه
هنگامی که حلیمه محمد را گرفته و به منزل خود آمد، از برکت وی پستانش پر از شیر شد و طفل شان نیز سیر شد. و شوهرش حارث که خواست شتر را بدوشد، پستانش را پر از شیر دید و آن قدر شیر دوشید که خود و همسرش سیر شدند. همسر حلیمه میگوید: این شب یکی از بهترین شبهای زندگی ما بود، همسرم گفت: "مثل این که این طفل، بسیار مبارک است!" گفتم: آری، امیدوارم چنین باشد"[۶].
صبح آن روز سوار الاغ شده و به طرف قبیله حرکت کردیم؛ مرکب ما چنان قوی و چست و چالاک شده بود که از تمامی اهل قافله جلوتر میرفت؛ زنان قبیله میگفتند: حلیمه تو را چه میشود! قدری آهستهتر تا ما هم برسیم؛ مگر مرکب شما همان نیست که موقع رفتن از همه عقبتر بود و گاهی سواره و گاهی پیاده میآمدید! گفتم: آری همان است[۷].
از حلیمه روایت شده که میگفت: چون محمد را به دایگی پذیرفتم، به سرزمین خویش بازگشتیم. آنجا سرزمینی بود که خشکتر از آن سراغ نداشتم و گوسفندهای ما از صحرا در حالی که سیر شده و خوب چریده بودند و پستانهای پر شیر داشتند، بر میگشتند و آنها را میدوشیدیم، در حالی که گوسفندان همسایههای ما از صحرا گرسنه بر میگشتند و قطرهای شیر نداشتند[۸]. مردم به چوپانهای خود میگفتند: شما نیز گوسفندها را همان جا ببرید که گوسفندان حلیمه را میبرند و همین کار را هم میکردند، ولی فایدهای نداشت[۹].
از دیگر کرامات رسول بزرگ اسلام این بود که حلیمه گوید: چون محمد را از شیر باز میگرفتم، سخنی عجیب از وی میشنیدم و آن این بود که میگفت: « الله اكبر و الحمد لله كثيرا»[۱۰].[۱۱]
حلیمه و نقل کراماتی از رسول خدا
چون حلیمه از پیامبر(ص) کرامات و برکات بسیاری دید، علاقه فراوانی به آن حضرت پیدا کرد تا جایی که او را بر فرزندان خود، ضمره، عبدالله و قره، مقدم میداشت و میگفت: فرزندم! به خدای آسمان که تو از فرزندانم عزیزتری! آیا میشود که زنده باشم و بزرگی تو را ببینم؟ از جمله کراماتی که حلیمه از آن بزرگوار نقل کرده آن است که محمد در کودکی هیچگاه جامهاش را آلوده نکرد، و هرگاه نیاز داشت، آن قدر به خود میپیچید تا حلیمه متوجه شده و او را خارج میبرد. او هرگز مدفوع پیامبر(ص) را ندید و هر چه از او دفع میشد، زمین آن را میبلعید. هیچ وقت بوی بد از پیامبر به مشام نرسید و همیشه از او بوی مشک و کافور میآمد[۱۲].[۱۳]
احترام گذاردن پیامبر(ص) به حلیمه
پس از آنکه رسول خدا(ص) به پیامبری مبعوث شد، روزی بر روی فرش یا جامه خود نشسته بود که حارث بن عبد العزی (همسر حلیمه و پدر رضاعی رسول خدا(ع)) وارد شد. گوشهای از جامه را برای او گسترد و حارث نشست. طولی نکشید که حلیمه وارد شد و پیامبر(ص) گوشه دیگر جامه را پهن کرد و حلیمه را نشانید. پس از او برادر رضاعی حضرت وارد شد و چون جامهای که پیامبر(ص) بر آن نشسته بود، جانداشت تا او را بنشاند، روی زمین مقابل پدر و مادر رضاعی خود نشست و برادر را جای خود نشانید[۱۴]. هنگامی که مردم مکه از آمدن حارث باخبر شدند، نزد وی آمده و گفتند: حارث! میدانی فرزندت محمد چه حرفهایی میزند و چه ادعاهایی میکند؟ او پرسید: چه میگوید؟ مردم مکه گفتند: گمان میکند، مردم پس از مردن، زنده میشوند و آنان که از امر خدا اطاعت کردهاند، به بهشت و آنان که نافرمانی کردهاند، به جهنم میروند و به این جهت اجتماع ما را متلاشی کرده و کارهای ما را به هم زده است.
حارث به رسول خدای(ص) گفت: "فرزندم! مردم مکه و بستگان شما چنین میگویند، آیا چنین عقیدهای دارید؟" حضرت فرمود: "آری؛ در آن روز، دست تو را خواهم گرفت و از گفته امروزت به تو خبر میدهم".
حارث با شنیدن این جملات، ایمان آورد و گفت: "اگر فرزندم دست مرا بگیرد، رها نمیکند مگر آنکه مرا داخل بهشت کند"[۱۵].
پیامبر اسلام(ص) برای حلیمه، احترام را فراوانی نور قائل ستارز بود چنانچه داستان زیر شاهد بر این ادعا میباشد.
عامر بن واثله میگوید: "من در جعرانه رسول اکرم(ص) را دیدم که در میان مردم گوشت تقسیم میکردند. زنی در نزد آن حضرت بود که رسول خدا(ص) ردایش را برای او پهن کرده بود. پرسیدم: این زن کیست که رسول خدا(ص) ردای خود را برای او پهن کرده؟ گفتند: او مادر رضاعی ایشان، حلیمه سعدیه است که آن حضرت را شیر دادند"[۱۶].[۱۷]
محبت پیامبر(ص) به حلیمه بعد از مرگ او
رسول اکرم(ص) حتی پس از مرگ حلیمه نیز به او محبت داشت، به طوری که هر گاه نام او را میشنید، برای او دعا میفرمود. حتی در زمان شنیدن خبر از دنیا رفتن وی اندوهگین شد.
ابو حصین میگوید: "یکی از زنان قبیله سعد بن بکر که خاله یا عمه رضاعی پیامبر(ص) بود، همراه با مشکی کره و جوالی کشک به دیدن پیامبر(ص) آمد و رسول خدا(ص) در ابطح بود. آن زن نسبت خود را گفت، پیامبر(ص) پس از این که او را شناختند، او را به اسلام دعوت کردند و آن زن نیز اسلام آورد. سپس پیامبر(ص) دستور فرمود تا هدیه او را بپذیرند و از او درباره حلیمه پرسید، آن زن به پیامبر(ص) گفت: "مدتهاست که حلیمه مرده است".
پس چشمان رسول خدا(ص) اشک آلود شد و سپس از او پرسید: چه کسی از او باقی مانده است؟ آن زن گفت: "دو برادر و دو خواهر شیری شما، آن گاه پیامبر(ص) هدایایی به آن زن بخشید. آن زن در حالی که باز میگشت، میگفت: به خدا در کودکی چه نیک بودی و اکنون هم چه فرخنده و پر برکت هستی"[۱۸].[۱۹]
شیماء، دختر حلیمه
حلیمه دختری به نام شیما داشت و در ایامی که پیامبر(ص) را شیر میداد، وی از حضرت پذیرایی میکرد. در جنگ حنین، پس از آنکه مسلمانان پیروز شدند و غنایم و ثروت مردم هوازن و ثقیف را به چنگ آوردند و زنان و فرزندان آنان به دست لشکر اسلام افتاد، پیامبر(ص) و مسلمانان در جعرانه اتراق کرده بودند. در این حال شیماء در میان جمعیتی از مردم هوازن نزد رسول خدا(ص) وارد شد و خود را معرفی کرد. پیامبر(ص) عبای مبارک را از دوش برداشت و روی زمین گستراند و او را روی آن نشانید. پس سخنگوی هوازن برخاست و گفت: "یا رسول الله! اگر نعمان بن منذر یا حارث بن ابی شمر بر ما غلبه میکردند و اموال و زنان ما را متصرف میشدند و از ایشان تقاضا میکردیم، آنها را به ما بر میگردانیدند؛ در حالی که شما بهترین کفالت کنندگان و اشرف بزرگان هستید و در میان اسیران، خالهها و دختر خالههای رضاعی شما و پرستاران و دختران پرستاران شما هستند؛ پس بر ما منت گذارده و زنان را آزاد کنید".
دختر حلیمه هم همین مسئله را تقاضا کرد. حضرت فرمود: "سهم خود و سهم فرزندان و خاندان عبدالمطلب را به شما بخشیدم، اما سهم مسلمانان را نمیتوانم ببخشم ولی از ایشان بخواه و مرا شفیع قرار بده تا شاید از حق خود بگذرند". دختر حلیمه پس از نماز ظهر برخاست و از مردم همین مسئله را تقاضا کرد، همه مردم به احترام پیامبر(ص) از سهم خود گذشتند مگر اقرع بن حابس و عیینه که رضایت ندادند و گفتند: چون ایشان در جنگی که میان ما رخ داد، از زنان ما استفاده کردند، اکنون ما هم از زنانشان استفاده خواهیم کرد؛ سپس پیامبر برای مشخص شدن سهم این دو نفر در میان اسرا قرعه افکند و ضمن قرعه فرمود: "خدایا! سهم ایشان را ناچیز قرار بده". پس از قرعه به هر یک از ایشان بندهای رسید و آنها هم چون چنین دیدند، سهم خود را بخشیدند [۲۰].[۲۱]
منابع
پانویس
- ↑ اسد الغابه، ابن اثیر، ج۶، ص۶۷.
- ↑ ضائفی، راحله، مقاله «حلیمه سعدیه»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۴، ص:۴۳۰.
- ↑ اسد الغابه، ابن اثیر، ج۶، ص۶۸.
- ↑ بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۱۵، ص۴۰۱ (به نقل از: المنتقی، کازرونی).
- ↑ ضائفی، راحله، مقاله «حلیمه سعدیه»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۴، ص:۴۳۰-۴۳۲.
- ↑ اسد الغابه، ابن اثیر، ج۶، ص۸۶.
- ↑ تاریخ الطبری، طبری، ج۲، ص۱۵۹.
- ↑ تاریخ تحقیقی اسلام، یوسفی غروی (ترجمه عربی)، ج۱، ص۲۲۳.
- ↑ دلائل النبوه، بیهقی، ج۱، ص۱۳۴.
- ↑ شرف النبی، خرگوشی، ص۱۹۵.
- ↑ ضائفی، راحله، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۴، ص:۴۳۲-۴۳۳.
- ↑ بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۱۵، ص۳۹۱ (به نقل از: المنتقی، کازرونی).
- ↑ ضائفی، راحله، مقاله «حلیمه سعدیه»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۴، ص:۴۳۳.
- ↑ السیرة الحلبیة، حلبی، ج۱، ص۱۴۵.
- ↑ اسد الغابه، ابن اثیر، ج۱، ص۴۰۴.
- ↑ الغارات، ثقفی کوفی (ترجمه: عطاردی)، ص۳۷۵.
- ↑ ضائفی، راحله، مقاله «حلیمه سعدیه»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۴، ص:۴۳۳-۴۳۴.
- ↑ المغازی، واقدی، ج۲، ص۸۶۹؛ انساب الاشراف، بلاذری، ج۱، ص۹۵.
- ↑ راحله ضائفی|ضائفی، راحله، حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۴، ص:۴۳۴-۴۳۵.
- ↑ بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۲۱، ص۱۷۲-۱۷۳ (به نقل از: مجمع البیان فی تفسیر القرآن، طبرسی).
- ↑ ضائفی، راحله، مقاله «حلیمه سعدیه»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۴، ص:۴۳۵-۴۳۶.