یادی از ام البنین

با وفاترین چهره از همسران امیرالمؤمنین بعد از فاطمه زهرا(س)، خانمی است به نام فاطمه. بعد از فاجعه شهادت دختر رسول اکرم، امیرالمؤمنین به برادرش عقیل که نسب‌شناس معروف مدینه بود فرمود: می‌خواهم همسری را اختیار کنم از قبیله‌ای با شرافت که خداوند از او فرزندانی رشید به من عنایت کند. عقیل از قبیله بنی‌کلاب خانمی آراسته و با تقوا را به ایشان معرفی کرد به نام فاطمه، بعد از مقدمات وقتی به در خانه امیرالمؤمنین رسید بر آستانه در بوسه زد و وقتی وارد شد، ابتدا دست حسنین و زینبین را بوسید و اعلام کرد مرا به کنیزی بپذیرید، من نیامده‌ام تا جای مادرتان زهرا(س) را پر کنم.

در نهایت ادب و تواضع نسبت به فرزندان امیرالمؤمنین عمل کرد. از آنجا که اسم فاطمه یادآور فاطمه زهرا(س) بود و رنج‌ها و شدائد و مصائب فاطمه زهرا(س) تداعی می‌شد رسماً اعلام کرد که دیگر مرا فاطمه نگویید! مرا ام‌البنین یعنی مادر پسران صدا کنید. ام‌البنین در خانه امیرالمؤمنین برای فرزندان حضرت زهرا(س) پناه عاطفی بود، در رنج‌ها و سختی‌ها آنها را تسلی می‌داد، فقط مادر برای آنها نبود بلکه حقیقتاً خدمتگزاری صدیق و باوفا بود. خانه امیرالمؤمنین بعد از شهادت فاطمه زهرا(س) می‌طلبید یک خانم مؤدب و درد آشنا و متواضع را که سنگ صبوری برای فرزندان فاطمه باشد.

در دلجویی ام‌البنین از بچه‌های فاطمه زهرا(س) باید اشاره کرد: ام‌البنین روزی متوجه شد که ام‌کلثوم دخترک خردسال و یتیم فاطمه زهرا(س) به گوشه‌ای از خانه خیره مانده و به فکر فرو رفته است. پرسید: دخترم تو را چه شده است؟ به چه چیز می‌اندیشی؟ ام‌کلثوم به او نگریست و آهی کشید و با صدای معصومانه‌ای گفت: خاله جان! مادرم زهرا(س) در این گوشه از خانه می‌نشست و موهایم را شانه می‌زد و مرا می‌بوسید و برایم با صدای محزون و دلنشینش قرآن می‌خواند و برای خواهرم زینب کلام جدمان پیامبر را بازگو می‌کرد و ما را به ایمان و تقوا رهنمون و در قلب ما روح امید به خیر و نیکی می‌دمید.

خاله جان! چرا مادرم فوت کرد او که پیر نبود! در این هنگام اشک به ام‌البنین امان نداد و کلمات در گلویش حبس شد و کوشید با صدای بریده‌اش با این دختر یتیم سخن بگوید اما نتوانست و سرانجام خود را به دامان ام‌کلثوم انداخت، اما دخترک یتیم دوباره پرسید: خاله جان! نیازی نیست چیزی بگویی من همه چیز را می‌دانم، آنها مادرم را زدند و بین در و دیوار به پهلوی او فشار آوردند، ما نیز از دیدن آن صحنه ترسیده بودیم و مادرمان فریاد می‌زد: «در حالی که آتش و دود زبانه می‌کشید اسماء و فضه به دادم برسید اینان جنینم را کشتند».

ام‌کلثوم مصیبت و غمنامه مادرش را شرح می‌داد و ام‌البنین با شنیدن این وقایع سخت می‌گریست، آه خاله جان! نبودی که ببینی چه بر ما گذشت و چه حادثه دلخراشی را پس از ارتحال جدمان تحمل کردیم و چگونه مادر در بستر بیماری افتاد و پس از ۹۰ روز دار فانی را وداع گفت و جان به جان آفرین تسلیم کرد. خاله جان مطمئن باش که او محزون و مظلوم و ناراضی از ستمگران به شهادت رسید.

ام‌البنین که فریاد و فغانش بالا گرفته بود گفت: دخترم از شنیدن این مظلومیت‌ها که بر سر مادرت آمده است قلبم پاره پاره می‌شود. دخترم باور کن که مادرت فاطمه مظهر جاویدان صبر و تقوا و شجاعت برای زنان و بلکه الگو برای مردان خواهد بود. به یقین خداوند او را انسان کامل و سرور زنان جهان قرار داده است.

ام‌کلثوم رو کرد به ام‌البنین و گفت: خاله جان! سخنان شما مرا به یاد کلام مادرم می‌اندازد، وقتی آنجا نشسته بودیم مادرم بارها می‌گفت که نوزاد جدید را محسن خواهیم نامید، اما او مُرد. خاله جان... مظلوم اینست که او را قبل از تولد کشتند «ام‌کلثوم در این لحظه سخت گریست و هیچ نگفت» اما ام‌البنین را اشک امان نداد و از فرط غم و اندوه نتوانست چیزی بگوید بلکه با رنج و ناراحتی به ام‌کلثوم نگریست و گریه کرد، در همان حال دخترک را نوازش کرد و در آغوش گرفت[۱].

ام‌البنین در حالی که دستان زینب را غرق بوسه می‌کرد گفت: پدر و مادرم و جان و مالم فدای شما باد ای خاندان رسول و ای مطهر از هر زشتی... من افتخار می‌کنم که بر خدمت شما همت گمارم و بر خود می‌بالم که در طول زندگی‌ام در کنار شما باشم ای سروران نیک سرشت، مطمئن باشید که من همه وجودم را خالصانه فدای شما عزیزان خواهم کرد. ام‌البنین این‌گونه خود را وقف خاندان اهل بیت کرد.

در ۲۷ رجب سال ۶۰ که سیدالشهدا قصد هجرت از مدینه به مکه را کرد، وقتی کاروان سیدالشهدا با اهل بیت آماده حرکت بودند، جمعی از مردان و زنان و کودکان سوار بر کجاوه‌ها شده بودند هر کجاوه‌ای یا چهار نفر بزرگسال و یا شش کودک را ظرفیت داشت، اکثر افراد سوار شده بودند ولی سیدالشهدا و آقا ابوالفضل سوار نشده بودند که دفعتاً متوجه شدند ام‌البنین از دور تشریف می‌آورد، وقتی رسید دست عباسش را گرفت و راه افتاد، این توهم و سؤال برای حاضرین پیش آمد که آیا او می‌خواهد از همراهی ایشان با حسین ممانعت کند؟ منتظر بودند چه می‌کند، دیدند سؤال کرد علی اکبر کجاست؟ علی تازه به کجاوه‌اش سوار شده بود، به احترام مادر از کجاوه به پایین پرید! ام‌البنین دست عباس را گذاشت در دست علی اکبر و گفت: علی جان عباسم را به نوکری بپذیر، می‌ترسم لیاقت نوکری مقام امامت «سیدالشهدا» را نداشته باشد و لذا دستش را در دست تو گذاشتم. سیدالشهدا که شاهد صحنه بود، از این وفا و بزرگواری قلبش به تلاطم افتاد آمد، برادرش را به آغوش گرفت و فرمود: مادر عزیزم، عباس قوت قلب من است ما را شرمنده مفرما[۲]. عباس ادب را از مادر به ارث برده بود و شجاعت و وفا را از امیرالمؤمنین[۳].

پانویس

  1. مقاله شیخ اشرف، ص۵۱.
  2. جلوه‌های تقوا، ص۴۰۸.
  3. راجی، علی، مظلومیت سیدالشهداء ج۲، ص ۱۱۹.
بازگشت به صفحهٔ «فاطمه کلابیه».