اسفار اربعه
موضوع مرتبط ندارد - مدخل مرتبط ندارد - پرسش مرتبط ندارد
مقدمه
سفر یعنی پشت به شهر و مقصدی و روی به جانب شهر و مقصدی دیگر. لفظ «سفر» بر بازشدن و گشایش و نمایشیافتن و رفع حجاب نیز دلالت دارد؛ زیرا هم در سفر صوری و هم در سفر معنوی این حقیقت هست[۱]؛ سفری که عرفان با آن سروکار دارد، سفری معنوی است؛ چراکه سالک در سیروسلوکش اسفاری معنوی را پشت سر میگذارد که به حسب اعتبار ارباب شهود بر چهار قسم است:
- «سفر من الخلق إلی الحق»؛
- «سفر من الحق بالحق إلی الحق»؛
- «سفر من الحق إلی الخلق بالحق»؛
- «سفر من الخلق إلی الخلق بالحق».
سفر من الخلق إلی الحق
سالک در سفر «من الخلق إلی الحق» از غیر حق به سوی حق روی میآورد؛ بدینگونه که سالک از بینایی، دانش، تعقّل، تفکر و ادراکات کلیات و استنباط صنایع و اختراعات و نیز از نظم و وحدت صنع[۲] کمکم به خالق میرسد؛ مثلاً از دیدن رویش نطفه در رحم و تغذیه و تصویر و تشکیل آن، به این پرسش میرسد که مصوّر کیست؟[۳] و از حالات ستارگان و نظم و اوصاف آنها و از فرازونشیبهای اطوار زندگی موجودات، به وحدت صانع و مدیر و مدبّر و نگهدار و واجب بالذات میرسد؛ بنابراین از خلق به حق میرسد و در این سفر که ورزیده شد و سیری نمود و مراحلی را پیمود، وجود حقانی مییابد و آرامش مییابد و خودش به حقایقی متحقّق میشود و میبیند که از کوه استوارتر است؛ چراکه «الْمُؤْمِنُ كَالْجَبَلِ الرَّاسِخِ لَا تُحَرِّكُهُ الْعَوَاصِفُ»[۴]. پس در این سفر وجود حقّانی مییابد؛ به همین جهت در سه سفر دیگر بالحق میشود؛ ولی در سفر اول بالحق نیست؛ زیرا تازه به راه افتاده و چیزی عایدش نشده بود و در سفرهای بعدی بالحق سفر میکند[۵].
سالک در انتهای سفر اول، جمال حق را مشاهده مینماید و سلطانِ ﴿فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ﴾[۶] در او ظهور میکند؛ وجودش وجود حقانی میشود و حالت محو به او دست میدهد و ذاتش را در حقتعالی محو و فانی میبیند؛ ازاینرو شطح از او صادر میشود و دیگران در حق او ناپسند میگویند[۷]. اگر عنایت الهی او را دریابد، از مقام محو بیرون میآید و به مقام صحو و هوشیاری میرسد و پس از شطح و اظهار به ربوبیت، اقرار به ذنب و عبودیت میکند؛ چنانکه عارف بسطامی گفته است: إِلَهِي إِنْ قُلْتُ يَوْماً: سُبْحَانِي مَا أَعْظَمَ شَأْنِي، فَأَنَا الْيَوْمَ كَافِرٌ مَجُوسِيٌّ أَقْطَعُ زُنَّارِي، وَ أَقُولُ: أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ، وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ[۸].[۹]
سفر من الحق بالحق إلی الحق
عارف پس از آنکه به حق رسید، در ذات حق و اسماء و صفات و افعال حق سیر مینماید. پس در سفر دوم، سیر علمی در ذات حق - یعنی مبدأ و اصل ماورای طبیعت، ملکوت عالم، نگهدار و مخزن و مفیض همه - و در اسمای بینهایت وی است و چون اسماء بینهایت است، این سفر دوم پایانی ندارد و به مقدار لازم که ادامه یافت، سفر سوم نیز آغاز میشود. بنابراین باید بدانیم حتی اگر عمری طولانی در این نشئه حضور داشته باشیم و لحظهلحظه به ادراک حقایق اسماء نایل شویم، باز هم نمیتوانیم جمال دلآرای او را آنطور که هست، وصف کنیم[۱۰].
مبدأ این سیر «من الحق» و خود حق است و سلوک از مرتبه فعل حق به سوی خود او و اسماء و صفات و افعال اوست و به کمک حق است. پس سفر دوم «من الحق بالحق إلی الحق» است؛ مثل حرکت متعلّم از منزل به سوی خانه عالِم که پس از رسیدن به عالم، در عالم و سخنان و افعال و آثار و کمالات وی سیر میکند[۱۱].
در این سفر، سلوک از موقف ذات شروع میشود تا اینکه سالک جمیع کمالات را یکی پس از دیگری مشاهده میکند و جز اسمای مستأثره[۱۲] در نزد حق، همه اسماء را میآموزد[۱۳]. در این مقام سالک «ولی تام» میگردد و ذات و صفات و افعالش در ذات و صفات و افعال حق فانی میشود؛ پس به حق میشنود و به وی میبیند و به وی میرود و به وی میگیرد و حمله میکند.
سالک در سفر اول و دوم، سه مقام «سرّ»، «خفی» و «اخفی» را میگذراند. «مقام سرّ»، فنای ذات سالک در ذات باری و «مقام خفی» فنای صفات و افعال وی در صفات و افعال باری و «مقام اخفی» فنای فنائیت اوست. پس سرّ، فنای در ذات است که منتهای سفر اولِ سالک و مبدأ سفر ثانی است. دو مرتبه خفی و اخفی در سفر دومِ سالک به پایان میرسند. خفی فنای در الوهیت و مقام اسماء و صفات است و مقامی است که سالک به «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ وَحْدَهُ وَحْدَهُ»[۱۴] میرسد و اخفی، فنای از دو فتای سابق است. در اینجاست که دایره ولایت تمام میگردد و سفر ثانی منتهی میشود و فنایش منقطع میگردد و سفر سوم شروع میشود[۱۵].[۱۶]
سفر من الحق إلی الخلق بالحق
سفر سوم تنها روزی تکافراد و آحاد و ابدال و اوتاد میشود؛ آنان که نفس مکتفی و قدرت انجام این سفر را دارند. این سفر عکس سفر اول است؛ در آن سفر «من الخلق إلی الحق» بود و در این سفر «من الحق إلی الخلق» است؛ این گروه برای تکمیل نفوس خلق به سوی ایشان سفر میکنند. آنها پس از شناخت حقتعالی و یافتن وی، به جهت نفس مکتفی خویش، به درس و بحث نیازی ندارند: «ما طبیبانیم و شاگردان حق» و معلّم ایشان ﴿عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوَى﴾[۱۷] است. پس این سفر «من الحق إلی الخلق بالحق» است؛ چون همانگونه که گفتیم سه سفر اخیر «بالحق» است[۱۸].
سالک در این سفر از موقوفش که من الحق است، در مراتب افعال سلوک میکند و حالت محوش زائل میشود و صحو تام برایش حاصل میگردد و به بقاء الله باقی میماند؛ در عوالم جبروت و ملکوت و ناسوت سفر میکند و همه عوالم را مشاهده میکند و برایش حظ و بهرهای از نبوت حاصل میگردد؛ بنابراین در عالم معارف از ذات و صفات و افعال حقتعالی خبر میدهد. این نبوت، نبوت تشریع نیست و نمیتوان او را نبی نامید؛ زیرا او احکام و شرایع را از نبی مطلق فرامیگیرد و تابع وی است؛ در این هنگام سفر سومش به پایان میرسد و سفر چهارم را آغاز میکند[۱۹].[۲۰]
سفر من الخلق إلی الخلق بالحق
سفر چهارم همانند سفر دوم، ولی سیر در خلق است؛ یعنی «من الخلق إلی الخلق بالحق». این سفر نیز بسیار سنگین و کار نفوس مکتفی است[۲۱]. سالک در این سفر، خلایق و آثار و لوازمشان را مشاهده میکند و از منافع و ضررهای آنها در دنیا و آخرت آگاه است و رجوع همه امور به خداوند را و کیفیت رجوعشان را میداند و از آنچه سائق و قائد و مخزیشان است و از آنچه مانع و عایق و داعیشان است، اطلاع دارد. پس سالک این سفر نبی است به نبوت تشریع، و نبی نامیده میشود؛ چراکه از بقا و ضررها و منافع خلایق و از آنچه سعادت و شقاوتشان بدان است، خبر میدهد و در همه این امور بالحق است؛ زیرا وجودش حقانی است و التفاتش به خلق او را از توجه به حق بازنمیدارد[۲۲].[۲۳]
منابع
پانویس
- ↑ حسن حسنزاده آملی، شرح فارسی اسفار اربعه، ج۱، ص۱۰۲.
- ↑ مثلاً از رویش دانه گندم از رحم زمین دانه دیگری همانند دانه نخستین پدید میآید؛ این وحدت رویّه به «وحدت صنع» موسوم است. (حسن حسنزاده آملی، شرح فارسی اسفار اربعه، ج۱، ص۱۰۳)
- ↑ حسن حسنزاده آملی، شرح فارسی اسفار اربعه، ج۱، ص۱۰۳.
- ↑ «مؤمن همچون کوه، استوار و پابرجاست و بادهای تند او را تکان نمیدهند».
- ↑ حسن حسنزاده آملی، شرح فارسی اسفار اربعه، ج۱، ص۱۰۳، ۱۰۴.
- ↑ «پس هر سو رو کنید رو به خداوند است» سوره بقره، آیه ۱۱۵.
- ↑ زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست *** در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست (حافظ)
- ↑ حسن حسنزاده آملی، نصوص الحکم بر فصوص الحکم، ص۳۰۶ و ۳۰۷. علامه حسنزاده درباره مطالبی که در نصوص الحکم بر فصوص الحکم درباره اسفار اربعه آورده، میگوید: «بدان که آنچه در اسفار اربعه آوردیم، بیان عارف بزرگوار جناب میرزا محمدرضای قمشهای است که در حاشیه چاپ اول شرح شواهد الربوبیه حکیم متأله ملاصدرا صفحه ۳۹۴ و در حاشیه جلد اول اسفار طبع ثانی صفحه ۱۳ به طبع رسیده است». (حسن حسنزاده آملی، نصوص الحکم بر فصوص الحکم، ص۳۰۸)
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۲۷۶.
- ↑ نسفی در زبدة الحقایق میگوید که سلوک عبارت است از سیر الی الله و سیر فی الله؛ سیر الی الله نهایت دارد؛ اما سیر فی الله نهایت ندارد. سلوک یعنی رفتن از اقوال و افعال و اخلاق بد به اقوال و افعال و اخلاق نیک و از هستی خود به هستی خدا. هنگامی که سالک بر اقوال و افعال و اخلاق نیک ملازمت مینماید، انوار معارف بر وی ظاهر میگردد و حقایق اشیاء کما هی (همانگونه که هست) بر وی منکشف میشود و از هستی خود میمیرد و به هستی خدای زنده میگردد. (حسن حسنزاده آملی، نصوص الحکم بر فصوص الحکم، ص۳۰۹)
- ↑ حسن حسنزاده آملی، شرح فارسی اسفار اربعه، ج۱، ص۱۰۴.
- ↑ ممکنات نمیتوانند اسمای مستأثره داشته باشند؛ مثلاً اگر به مؤسسهای نگاه کنید و آن را بررسی نمایید، میبینید عدهای مشغول فعالیت هستند؛ از جمله آنها معاون و نایب رئیس است؛ اما عنوان و مقام «ریاست» از عناوین مستأثره رئیس است که به دیگری قابل دادن نیست؛ حقتعالی نیز چون شریک و ندّ ندارد و عالم تکوین دو بردار نیست، اسمای متأثره وی را دیگری نمیتواند داشته باشد؛ برای مثال «المحیط» از اسمای مستأثره حق و از صفایای ملوکانه اوست و به احدی داده نمیشود؛ البته همه اسماء الله به نحو غیر متناهی و بالذات از اسمای مستأثره الهیاند؛ مثلاً ما از قدرت مقداری را میفهمیم و داریم و میگوییم که ما قادریم، وگرنه به کنه قدرت و کمالِ نهایی آن نمیرسیم؛ لذا قدرت به نحو کمال مستأثر حق است؛ یعنی برگزیده اوست و احَدی جز او این کمال و اسم را ندارد. (حسن حسنزاده آملی، شرح فارسی اسفار اربعه، ج۳، ص۴۳۳ و همو، دروس شرح فصوص الحکم قیصری، ص۱۴۷ و ۳۷۴، ۳۷۵ و ۴۴۲ و ۴۸۶ و ۵۱۲)
- ↑ در بیانی دیگر، چون شأن همه موجودات این است که معلوم نفس انسانی گردند و شأن نفس نیز این است که میتواند از مرحله عقل هیولانی به مرتبت عقل مستفاد و عقل بسیط برسد، بلکه بر آنها نیز محیط شود؛ لذا از ظلمت جهل به جهان نور علم انتقال مییابد و به دانستنِ هر حقیقت علمی کلّی بابی از عالم غیب به رویش گشوده میشود - چه اینکه علم، وجودی نوری و محیط و مبسوط و بسیط است- و همچنین درجهدرجه که بر نردبان معرفت ارتقا مییابد، سعه وجودی او و گسترش نور ذات او و اقتدار و استیلای وی بیشتر میشود و آمادگی برای انتقالات بیشتر و قویتر و شدیدتر میگردد و سیر علمیِ بهتر پیدا میکند تا کمکم مفاتیح حقایق را در دست میگیرد و چون استعدادش تام باشد - و واجبتعالی هم که فیاض علی الاطلاق است - به مرحله عقل مستفاد میرسد؛ به عبارت دیگر عقل بسیط میشود که عقل بسیط، علم بسیط است؛ یعنی وجودی است که سعه و نوریت و جامعیتش حایز همه انوار معارف حقه است و جمیع اسمای حسنای الهی را به استثنای اسمای مستأثره واجد است. پس چنین کسی خزانه علوم و مظهر تام و کامل ﴿عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا﴾ میشود و به مقام شامخ ولایت تکوینی میرسد و خلیفة اللّه میگردد و در قوّت عقل نظری و عقل عملی به غایت قصوی نائل میشود. (حسن حسنزاده آملی، انسان و قرآن، ص۱۵۳)
- ↑ سرانجام حق است و حق است و حق است؛ عبارت «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ وَحْدَهُ وَحْدَهُ» تأکید لفظی ندارد که نحوی بگوید: «وحده دوم و سوم تأکید لفظی برای وحده اول است»، بلکه «وحده اول» توحید ذاتی و وحده دوم» توحید صفاتی و «وحده سوم» توحید افعالی است که اصطلاحاً به فنای ذات و فنای صفات و فنای افعال تعبیر شدهاند. (حسن حسنزاده آملی، شرح فارسی اسفار اربعه، ج۱، ص۶۸۲ و همو، شرح مصباح الانس، ص۴۱)
- ↑ حسن حسنزاده آملی، نصوص الحکم بر فصوص الحکم، ص۳۰۷.
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۲۷۸.
- ↑ «آن (فرشته) بسیار توانمند به او آموخته است» سوره نجم، آیه ۵.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، شرح فارسی اسفار اربعه، ج۱، ص۱۰۴-۱۰۶.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، نصوص الحکم بر فصوص الحکم، ص۳۰۷، ۳۰۸.
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۲۸۰.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، شرح فارسی اسفار اربعه، ج۱، ص۱۰۶.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، نصوص الحکم بر فصوص الحکم، ص۳۰۸.
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۲۸۱.