اسماء بنت ابیبکر
مقدمه
اسماء دختر ابوبکر بن ابیقحافه، خلیفه اول مسلمانان، از خاندان سعد بن تیم، از قبیله قریش است. مادرش قتیله دختر عبدالعزی بن اسعد از خاندان عامر بن لؤی است. او خواهر پدر و مادری عبدالله پسر ابوبکر است[۱].
از تاریخ تولد اسماء اطلاع دقیقی در دست نیست. گفته شده که او در سال ۷۳ در حالی که صد سال سن داشت، درگذشت[۲]، با این حساب او باید چهارده سال قبل از بعثت متولد شده باشد.
اسلام آوردن
برخی مؤرّخان او را از نخستین مسلمانان و هجدهمین نفری دانستهاند که اسلام آورده است[۳] و به پیامبر ایمانی استوار داشت. نمونهای از ایمان راستینش به آن حضرت این است که روزی مادرش قتیله[۴] که اسلام نیاورده و هنوز مشرک بود، به نزدش آمد و برای او روغن، مویز و پوست دباغی شده به مدینه آورد. اسماء از راه دادن او به خانه خود و پذیرفتن هدایایش خودداری کرد و به عایشه پیام داد که در این باره از پیامبر اکرم(ص) بپرسد، آن حضرت فرمودند: باید که او را به خانه خود راه دهد، احترامش کند و هدایایش را بپذیرد[۵].
گویند بخشی از آیه هشت سوره ممتحنه را خداوند در همین مورد نازل فرمود که در آن میفرماید: ﴿لَا يَنْهَاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِينَ لَمْ يُقَاتِلُوكُمْ فِي الدِّينِ وَلَمْ يُخْرِجُوكُمْ مِنْ دِيَارِكُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ﴾[۶].
کنیه
اسماء مکنّی به امعبدالله و ملقب به ذاتالنطاقین (دو دامنه) است. مشهور است که وی به هنگام هجرت رسول خدا(ص) همراه ابوبکر به سمت مدینه، یکی از دامنهای خود را دو قطعه کرد. قطعهای را سفره ایشان و قطعه دیگر را دهانهبند مشک آب آنان قرار داد و بدین گونه به «ذاتالنطاقین» مشهور شد[۷]. بنا به نقل دیگر او کمربندش را دو پاره کرد تا راحتتر بتواند سنگینی بار و خوراکیها و آشامیدنیهایی را که برای پیامبر اکرم(ص) و ابوبکر زمانی که در غار ثور بودند، میبرد، تحمل کند. او هر روز هنگام شام غذایی تهیه کرده و به غار میبرد. گویند پیامبر اکرم(ص) هنگامی که کمربندش را این گونه دید، این لقب را به او داد[۸].
شامیان هنگامی که با پسرش عبدالله بن زبیر جنگ میکردند، به عنوان تحقیر او را پسر ذاتالنطاقین صدا میکردند. عبدالله به مادرش گفت: این نکوهشی است که ننگ آن از تو آشکار است، اما اسماء گفت: به خدا سوگند که آن از افتخارهای من شمرده میشود[۹].
نقش اسماء در هجرت پیامبر به مدینه
هنگام هجرت رسول الله(ص)، اسماء مورد آزار ابوجهل قرار گرفت. ابوجهل از او محل پنهان شدن پدرش را میپرسید، اما اسماء که خود را مسئول جان آنان میدانست، پاسخ داد: نمیدانم. ابوجهل که خود را بازنده میدانست، بسیار خشمگین شده بود، سیلیای محکم به گوش او زد به طوری که گوشوارهاش از گوشش افتاد[۱۰].
اسماء زنی بسیار زیرک و باهوش بود. گوید: پدرم هنگام رفتن به غار پولهایی که در خانه داشت و عبارت از پنج یا شش هزار درهم بود، همه را با خود برد و برای ما چیزی نگذاشت. پس از رفتن او پدربزرگ ما ابوقحافه که از هر دو چشم نابینا شده بود، به نزد ما آمده، گفت: ابوبکر با بردن پولهایش شما را به گرفتاری و مصیبت سختی دچار کرد. من گفتم: نه پدرجان او مال بسیاری برای ما گذارده است. گفت: چگونه؟ من برخاستم و مقداری سنگخرده جمع کرده و در پارچهای ریختم و در مکانی که معمولاً پدرم پولهای خود را در آنجا مینهاد، گذارده و دست پدربزرگم را گرفته روی آن پارچه گذاردم و گفتم: اینها پولهایی است که پدرم در خانه برای ما گذارده است. ابوقحافه که دستش بدان پارچه رسید، گفت: اکنون باکی بر شما نیست و همین مقدار پول شما را برای مدت زیادی کافی است[۱۱].
ازدواج با زبیر بن عوام و حاصل آن
اسماء به همسری زبیر بن عوام برادرزاده خدیجه(س) درآمد و برای او پسرانی به نامهای عبدالله، عروه، منذر، عاصم و مهاجر و دخترانی به نامهای خدیجه کبری، امحسن و عایشه آورد[۱۲].
اسماء در شوال سال دوم هجرت اولین فرزندش را در مدینه به دنیا آورد. عبدالله اولین مولود مسلمان از مهاجرین در مدینه بود. هنگام تولدش مسلمانان تکبیر گفتند، از آن رو که در میان مسلمانان شایع شده بود که یهودیان آنان را جادو کردهاند[۱۳].
همسرش زبیر میانه بسیار خوبی با اهلبیت(ع) داشت، اما از زمانی که پسرش عبدالله بزرگ شد، این رابطه به سردی کشید. امیرالمؤمنین(ع) در این مورد فرمود: «ای زبیر! ما تو را از بنیعبدالمطلب میدانستیم تا پسر ناخلفت عبدالله بالغ شد و از آن پس میان ما و تو جدایی افکند»[۱۴].
زنان در عصر رسول الله(ص) به کار کشاورزی و باغداری میپرداختند. اسماء گوید: زبیر مرا به همسری گرفت در حالی که نه مال داشت و نه برده و نه چیز دیگری و فقط اسبی داشت. من بودم که اسب او را علف میدادم و زحمت مراقبت از آن را از دوش زبیر برمیداشتم، اسب را تیمار میکردم و دانههای خرماهای تازه را برای اسب میکوبیدم و آبش میدادم و دلو آبکشی را پیه میزدم و خمیر میکردم و نمیتوانستم نان بپزم. برخی از بانوان انصار که مردمی نیکورفتار بودند برای من خمیر میکردند، من هستههای خرما را از زمین زبیر که پیامبر(ص) در اختیارش نهاده بودند، جمع میکردم و سبد را بر سر مینهادم و از آن زمین که با مدینه دوسوم فرسنگ فاصله داشت، پیاده به مدینه میآمدم. او این کار را برای همسرش انجام میداد[۱۵].
گوید: روزی در همان حال که سبد هستهها بر سرم بود و پیاده میآمدم، با رسول خدا(ص) که سواره و همراه تنی چند از یارانش به مدینه میآمد، برخوردم. آن حضرت نخست برای من دعا فرمود و سپس خواست شترش را بخواباند که مرا همراه خود سوار کند، من شرم کردم که همراه آن مردان باشم و وانگهی غیرت زبیر را به یاد آوردم که از غیرتمندترین مردم بود. پیامبر اکرم(ص) احساس فرمودند که من شرم کردم. پس به راه خود ادامه دادند و رفتند، من پیش زبیر آمدم و ماجرا را تعریف کردم. زبیر گفت: به خدا سوگند که دانهکشیدن تو بر من دشوارتر از سوار شدن تو همراه ایشان است. اسماء گفت: پس از آن پدرم ابوبکر زنی خدمتکار برای من فرستاد که تیمار و مراقبت از اسب را عهدهدار شد و چنان بود که گویی مرا از بردگی رهایی بخشید[۱۶].
زبیر بر اسماء سخت میگرفت و مردی تندخو بود. اسماء پیش پدر خود آمد و شکایت آورد، ابوبکر گفت: دخترکم شکیبا باش و نکوکاری پیشه کن! اسماء به حضور پیامبر اکرم(ص) رفت و گفت: ای رسول خدا! در خانه من هیچ چیز جز همانی که گاه زبیر میآورد، باقی نمانده است اگر من از همانچه زبیر میآورد، صرفهجویی کنم، بر من گناهی نیست؟ رسول الله(ص) فرمودند تا اندازهای که میتوانی صرفهجویی کن ولی اندوخته مکن و بخل مورز که مبادا خداوند بر تو سخت گیرد[۱۷].
اسماء گاهی به مسجد میرفت و با پیامبر اکرم(ص) نماز را به جماعت میخواند. خود گوید: هنگام کسوف خورشید به مسجد رفتم و با رسول الله(ص) نماز آیات را به جماعت خواندم[۱۸].
راوی حدیث
زنان صحابی فراگیری علوم دینی را امر بسیار مهمی تلقی میکردند و در آموختن آن بسیار کوشا بودند. اسماء یکی از آن زنان بود[۱۹]. او پنجاه و هشت حدیث از پیامبر اکرم(ص) نقل کرده است[۲۰]. همچنین او از جمله کسانی بود که پیامبر اکرم(ص) مواردی خاص از طبابت را به آنان آموزش داد[۲۱]. ابن ابیملیکه گفته است: اسماء دچار سردرد میشد و دست بر سر خود مینهاد و میگفت وای از درد پیکرم، اما آنچه خداوند میآمرزد، بیشتر است.
خصوصیت اخلاقی
اسماء زنی سخاوتمند بود. او در هنگام رفاه و ثروت هرگاه بیمار میشد، همه بردگان خود را از زن و مرد آزاد میساخت و به دختران و خویشاوندان خود نیز میگفت: صدقه دهید و انفاق کنید و منتظر فزونی نباشید که اگر در آرزو و انتظار فزونی بمانید، چیزی بر ثروت شما افزوده نمیشود؛ و اگر صدقه دهید احساس از دست دادن مال را نخواهید کرد[۲۲].
شرکت در جنگ
اسماء در جنگهایی شرکت داشت. در جنگ یرموک به همراه همسرش مانند دیگر شجاعان جهاد میکرد. در فتح «البهنسا» خود را به سپر و شمشیر مسلح کرده و مشغول حراست از سپاهیان اسلام بود[۲۳].
هنگامی که پسرش منذر از عراق برگشت، برای مادر خود جامههای ظریف و نازک سفیدبافت مرو آورد. در آن هنگام چشمان اسماء کور شده بود، بر آن جامهها دست کشید و گفت چه بد! جامههای او را به خودش برگردانید. این موضوع بر منذر گران آمد و گفت: مادرجان! آن اندازه نازک نیست که پوست بدن از زیر آن دیده شود، اسماء گفت: بر فرض که دیده نشود، زیبایی آن را میستایند. گوید منذر برای مادر جامه سپید ضخیم مروی خرید. اسماء آن را پذیرفت و گفت: این گونه جامه به من بپوشان[۲۴].
أسماء زنی شجاع بود. هنگام حکومت سعید بن عاص که دزدان و راهزنان به مدینه هجوم میآوردند، اسماء برای خود خنجری فراهم آورد و شبها آن را زیر سر خود مینهاد. به او گفتند: برای چه چنین میکنی؟ گفت: تا اگر دزدی بر من حمله کند، شکمش را پاره کنم[۲۵].
هنگامی که عمر مقرریها را مشخص کرد، برای اسماء هزار درم مقرر داشت[۲۶]. بنا به نقل ابنسعد، زبیر او را طلاق داد و پسرش عروه را که در آن هنگام کودک بود، از او گرفت[۲۷].
اسماء تا زنده بود، جامه رنگی که با عصفر رنگ شده بود، میپوشید و چادری هم که بر سر میزد، همانگونه بود و در همان چادر مُحرم میشد.
وفات
حجاج بن یوسف ثقفی در شعبان سال ۷۲ هجری برای جنگ با عبدالله بن زبیر وارد طائف شد و در آنجا اردو زد و با کسب اجازه از عبدالملک بن مروان در ذیالقعده همان سال وارد مکه شد و کعبه را با منجنیق سنگباران کرد و کعبه آماج تیرهای آتشین واقع گردید[۲۸].
پسرش عبدالله پس از نبردهای شدید در حالی که اصحاب و یارانش از یاری او دست کشیده بودند، به نزدش که دیگر پیر و نابینا شده بود، آمد و نظرش را درباره ادامه جنگ پرسید. اراده و عزتنفس را از سخنانش میتوان پی برد. اسماء به او گفت: به جنگ ادامه بده و گردنت را زیر بار منت غلامان بنیامیه کج مکن![۲۹] عبدالله جنگید تا کشته شد. سرش را از تن جدا کرده به مدینه و سپس به دمشق فرستادند و تنش را بر دار آویختند[۳۰]. اسماء همراه کنیزکان خود به محل اقامت حجاج آمد و پرسید: حجاج کجاست؟ گفتند: اینجا نیست. اسماء گفت: هنگامی که آمد او را بگویید فرمان دهد این استخوانها ـ یعنی استخوانهای عبدالله ـ را فرود آورند.
حجاج پس از کشته شدن عبدالله نزد اسماء رفت و گفت: پسرت در این خانه ـ مسجدالحرام ـ الحاد پدید آورد و خداوند به او عذاب دردناک چشاند![۳۱] اسماء گفت: دروغ میگویی! او نسبت به پدر و مادر خود نیکوکار و بسیار روزهگیر و نمازگزار بود، ولی رسول خدا(ص) ما را خبر داد که: «در میان قبیله ثقیف دو مرد هستند که یکی از ایشان بسیار دروغگو و دیگری بسیار نابود کنندهاند»[۳۲].
اسماء وصیت کرد که چون از دنیا رفتم، مرا غسل دهید و کفن کنید و بر من حنوط بپاشید ولی چیزی از حنوط در کفن من قرار مدهید و روی کفن نیز حنوط مپاشید و از پی جنازهام آتش و چراغ میاورید[۳۳].
گویند اسماء در جمادیالاولی سال ۷۳ هجری، ده یا بیست روز پس از آنکه پسرش عبدالله کشته شد، درگذشت. او به هنگام وفات صد سال سن داشت و آخرین زن مهاجری است که وفات یافت[۳۴].[۳۵]
جستارهای وابسته
- ابوبکر بن ابیقحافه (پدر)
- محمد بن ابیبکر (برادر)
- عائشه بنت ابیبکر (خواهر)
منابع
پانویس
- ↑ الطبقات الکبری، ج۲، ص۳۱۸-۳۱۹.
- ↑ الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۴، ص۱۷۸۳.
- ↑ الاستیعاب، ج ۴، ص۳۴۶؛ اسدالغابه، ج ۷، ص۸؛ الاصابه، ج ۸، ص۱۳.
- ↑ قتیله همسر ابوبکر بود که در دوره جاهلی او را طلاق داده بود؛ ر.ک: الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۶۳.
- ↑ صحیح بخاری، ج۳، ص۱۴۲؛ الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۶۳.
- ↑ «خداوند شما را از نیکی ورزیدن و دادگری با آنان که با شما در کار دین جنگ نکردهاند و شما را از خانههایتان بیرون نراندهاند باز نمیدارد؛ بیگمان خداوند دادگران را دوست میدارد» سوره ممتحنه، آیه ۸.
- ↑ الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۶۱؛ الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۴، ص۱۷۸۲.
- ↑ السیرة النبویه ابنهشام، ج۱، ص۴۸۷؛ الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۴، ص۱۷۸۲.
- ↑ الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۶۱.
- ↑ السیرة النبویه ابنهشام، ج۱، ص۴۸۷.
- ↑ السیرة النبویه ابنهشام، ج۱، ص۴۸۸؛ سیر اعلام النبلاء، ج۲، ص۲۸۸.
- ↑ کتاب نسب قریش، ص۲۳۶؛ الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۶۱؛ انساب الاشراف، ج۴، ص۷۷، ج۸، ص۵۸.
- ↑ تاریخ خلیفة بن خیاط، ص۲۶؛ انساب الاشراف، ج۱، ص۳۱۶؛ ج۸، ص۷۴؛ تاریخ طبری، ج۲، ص۴۰۰؛ الاصابة فی تمییز الصحابه، ج۲، ص۳۰۹؛ فوات الوفیات، ج۲، ص۱۷۱.
- ↑ الفخری، ص۸۷؛ الوافی بالوفیات، ج۱۷، ص۱۷۶.
- ↑ صحیح بخاری، ج۳، ص۳۹۳؛ صحیح مسلم، ج۷، ص۱۱؛ الاصابة فی تمییز الصحابه، ج۸، ص۴۶.
- ↑ صحیح بخاری، ج۶، ص۱۵۶؛ الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۶۲.
- ↑ الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۶۲.
- ↑ صحیح بخاری، ج۱، ص۲۹۲؛ صحیح مسلم، ج۲، ص۳۲-۳۳.
- ↑ نساء من عصر النبوه، ج۱، ص۳۸۵.
- ↑ سیر اعلام النبلاء، ج۲، ص۲۹۶؛ نساء من عصر النبوه، ج۱، ص۳۸۵.
- ↑ نساء من عصر النبوه، ج۱، ص۳۶۱.
- ↑ الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۶۴.
- ↑ فتوح الشام، ج۱، ص۲۲۱-۲۲۲؛ الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۶۴.
- ↑ الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۶۴.
- ↑ الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۶۴؛ المستدرک علی الصحیحین، ج۴، ص۶۴.
- ↑ الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۶۴.
- ↑ الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۶۴.
- ↑ ر.ک: الطبقات الکبری، ج۵، ص۱۰۹، ۲۲۸-۲۲۹؛ الاخبار الطوال، ص۳۱۴-۳۱۵؛ انساب الاشراف، ج۶، ص۲۳۲-۲۳۳؛ تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۶۶؛ تاریخ طبری، ج۶، ص۱۷۴-۱۷۵.
- ↑ ر.ک: انساب الاشراف، ج۶، ص۲۳۶؛ تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۶۷؛ الامامة والسیاسة، ج۲، ص۲۴؛ تاریخ طبری، ج۶، ص۱۷۵.
- ↑ انساب الاشراف، ج۶، ص۲۳۶؛ البدء و التاریخ، ج۶، ص۲۶؛ العقد الفرید، ج۴، ص۳۹۰.
- ↑ برگرفته از آیه: ﴿إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَيَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ وَالْمَسْجِدِ الْحَرَامِ الَّذِي جَعَلْنَاهُ لِلنَّاسِ سَوَاءً الْعَاكِفُ فِيهِ وَالْبَادِ وَمَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحَادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذَابٍ أَلِيمٍ﴾ «بیگمان به کسانی که کفر ورزیدهاند و (مردم را) از راه خداوند و از مسجد الحرام- که آن را برای بومی و غیر بومی یکسان قرار دادهایم- باز میدارند و (نیز) به هر کس که در آن از سر ستم آهنگ کژروی کند، از عذابی دردناک میچشانیم» سوره حج، آیه ۲۵.
- ↑ الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۶۵.
- ↑ الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۶۵-۲۶۶.
- ↑ الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۶۶؛ الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۴، ص۱۷۸۳.
- ↑ محمدزاده، مرضیه، زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم، ص ۲۲۴ ـ ۲۲۹.