زبرقان بن بدر تمیمی

آشنایی اجمالی

نسب وی چنین است: حصین بن بدر بن امرئ‌القیس بن خلف بن بهدلة بن عوف بن کعب بن سعد بن زید مناة بن تمیم. وی از تیره بنی‌بهدله[۱] و ملقب به زبرقان و مکنی به «ابوشذره» (یا: ابوسدره) و «ابوعیاش» (یا: ابوعباس) است[۲]. نام اصلی او حصین است، اما به زبرقان شهرت دارد[۳]. او شاعری بسیار زیبا بود و به خاطر زیبایی‌اش او را زبرقان (ماه) و قمر نجد گفته‌اند[۴]. گفته شده زیبایی وی به گونه‌ای بود که وقتی وارد مکه می‌شد، برای اینکه زنان دچار وسوسه نشوند چهره خود را می‌پوشاند[۵]. در وجه نامگذاری او به زبرقان، دلایل دیگری نیز گفته شده است. برخی برآنند که او را به جهت زردی رنگ عمامه یا دستمال زردی که بر سر می‌بست و در انجمن مردم حضور می‌یافت، زبرقان گفته‌اند[۶]. قطرب گوید: او نشیمنگاه خود را زردرنگ می‌کرد به همین خاطر او را زبرقان گفتند[۷].

رسول خدا(ص) (سال نهم)، بشر بن سفیان خزاعی یا نحام عدوی را برای جمع کردن زکات به قبیله بنی‌کعب که تیره‌ای از خزاعه بودند، فرستاد، بشر آنجا رفت. بنی‌کعب دام‌های خود را برای پرداخت زکات جمع کردند، اما تمیمی‌ها مانع شدند. کارگزار زکات نزد رسول خدا(ص) آمد و خبر داد. پیامبر(ص) عیینة بن حصن فزاری را با پنجاه سوار روانه کرد. او بر بنی‌تمیم شبیخون زد و یازده مرد و یازده زن و سی کودک از ایشان را به اسارت گرفت و به مدینه آورد. ده نفر از رؤسا و برگزیدگان بنی‌تمیم برای رهایی اسیران به مدینه آمدند (سال نهم) که از جمله ایشان زبرقان بن بدر بود[۸]. این گروه پیش از ظهر وارد مسجد شدند و سراغ اسیران خود را گرفتند و با راهنمایی مسلمانان نزد آنان رفتند. زن‌ها و بچه‌ها شروع به گریستن کردند و آنها بار دیگر به مسجد برگشتند و منتظر بیرون آمدن رسول خدا(ص) بودند و در این‌باره شتاب می‌کردند به‌طوری که صبر نکردند رسول خدا(ص) از حجره خود بیرون بیاید و صدا زدند که ای محمد، زودتر بیرون بیا![۹]. این امر سبب نزول آیات ﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ يُنَادُونَكَ مِن وَرَآءِ ٱلْحُجُرَٰتِ أَكْثَرُهُمْ لَا يَعْقِلُونَ * وَلَوْ أَنَّهُمْ صَبَرُوا۟ حَتَّىٰ تَخْرُجَ إِلَيْهِمْ لَكَانَ خَيْرًۭا لَّهُمْ وَٱللَّهُ غَفُورٌۭ رَّحِيمٌۭ[۱۰] در نکوهش آنان نازل شد[۱۱]. رسول خدا(ص) به مسجد آمد، زبرقان به تفاخر قوم خود پرداخت. رسول خدا(ص) به ثابت بن قیس، دستور داد در جمع بنی‌تمیم به زبرقان پاسخ دهد. بنی‌تمیم مجدد از آن حضرت اجازه خواستند تا زبرقان بن بدر شعر خود را نیز بخواند. آن حضرت اجازه داد و زبرقان ابیانی را بدین مضمون سرود:

ما پادشاهانیم، هیچ قبیله‌ای تاب مقاومت در مقابل ما را ندارد، بزرگان در میان مایند و پرستشگاه‌ها در سرزمین ما برپاست، به هنگام غارت چه بسا قبایل را که مغلوب ساختیم، به هنگام قحطی ما به مردم گوشت‌های پرچربی می‌خورانیم و ماده‌شتران سالم و پروار را برای کسانی که می‌آیند قربانی می‌کنیم، و همین که پیش ما فرود آیند سیر می‌شوند.

در این حال حسان بن ثابت به دستور رسول خدا(ص) برخاست و شعر زبرقان را پاسخ داد[۱۲]. زبرقان در این وفد با فخر فروشی به رسول خدا(ص) عرض کرد: ای رسول خدا، بزرگ تمیم منم، مرا اطاعت می‌کنند و به من پاسخ گویند، حافظ حقوق آنانم و از ظلم به آنان جلوگیری می‌کنم و عمرو بن اهتم از این موضوع آگاه است[۱۳]. رسول خدا(ص) از عمرو بن اهتم درباره زبرقان بن بدر پرسید. عمرو گفت: فرمانش در میان قومش اطاعت می‌شود و افراد پشت سر خود را نگهداری می‌کند. در این حال زبرقان ضمن اعتراض به سخنان عمرو، حسادت را عامل بی‌مهری او دانست. عمرو هم پس از آنکه جواب تندی به زبرقان داد، به رسول خدا(ص) عرض کرد: نه بار نخست دروغ گفتم و نه بار دوم. من از او راضی بودم و بهتر از آنچه می‌دانستم درباره‌اش گفتم و چون مرا خشمگین ساخت آنچه را که می‌دانستم گفتم. حضرت فرمود: «اِنَّ مِنَ البَیَانِ لَسِحْراً»[۱۴].

زبرقان در این وفد همراه دیگر افراد بنی‌تمیم (سال نهم) مسلمان شد و پیامبر(ص) او را به سرپرستی زکات قوم خودش (تیره بنی سعد بن زید مناةطوایف بنی‌رباب، بنی‌عوف و ابناء[۱۵] گماشت. وی پس از رحلت رسول خدا(ص) در زمان ابوبکر و عمر نیز بر همین سمت باقی ماند. در ارتداد مسیلمه و طلیحه، رسول خدا(ص) افرادی را نزد بنی‌تمیم فرستاد و از زبرقان و دیگر افراد بنی‌تمیم بر ضد آن دو یاری خواست[۱۶]، اما قبل از پاسخ زبرقان و سایر بنی‌تمیم، رسول خدا(ص) درگذشت و زبرقان و اقرع بن حابس همراه برخی دیگر از بنی‌تمیم به یاران سجاج و مسیلمه پیوستند[۱۷]. بلاذری[۱۸] به طریق خود به نقل از هیثم بن عدی می‌گوید: زبرقان فرزند خود را نزد مسیلمه آورد و گفت: ای نبی خدا، کام او را بردار. مسیلمه کام او را برداشت و فرزندش لال شد. پس از آن زبرقان و اقرع نزد ابوبکر آمدند و گفتند: خراج بحرین را به ما بده و ما ضمانت می‌کنیم که هیچ کس از قوم ما از دین برنگردد. ابوبکر چنان کرد و برای آنها مکتوبی نوشت، پس از آن اقرع و زبرقان در همه جنگ‌ها تا جنگ یمامه (سال۱۲) همراه خالد بودند[۱۹]. زبرقان در فتوحات نیز همراه خالد بن ولید شرکت داشت. هنگامی که خالد از فتح انبار فراغت یافت، زبرقان را بر آنجا نهاد و خود عازم عین‌التمر شد. زبرقان در زمان عمر در حال آوردن زکات قوم خود به مدینه بود که خطیئه شاعر را به همراه خانواده‌اش دید. از او پرسید: به کجا می‌روی؟ گفت: برای درآوردن مخارج خانواده‌ام به عراق می‌روم. زبرقان از حطیئه خواست تا نزد او بیاید. حطیئه نزد او رفت؛ اما به جهت شایعه ازدواج زبرقان با دختر خطیئه میان آنان دشمنی برپا شد و خطیئه در شعری زبرقان را هجو کرد[۲۰]. وقتی هجو حطیئه به زبرقان رسید ندیمانش گفتند این هجو زشتی است. زبرقان نزد عمر شکایت کرد، به دستور عمر، حطیئه نزد او آمد[۲۱]، و حسان را نیز برای قضاوت آوردند که حسان گفت: «مَا هَجَی ولکِنَّهُ سَلَحَ عَلیه»، کنایه از این است که او را هجو نگفته، ولی خرابش کرده است[۲۲]. ابن اثیر می‌گوید: عمر حطیئه را تهدید به بریدن زبان کرد و او گریخت و بعد از مدتی آمد و عمر را مدح کرد و عمر او را بخشید[۲۳]. عبیده بنت صعصة بن ناجیه تمیمیه، عمه فرزدق، زن زبرقان بود که عباس را برای زبرقان زایید[۲۴]. نسل زبرقان در‌ طلبیره اندلس ساکن شدند[۲۵].[۲۶]

جستارهای وابسته

منابع

پانویس

  1. ابن حبیب، المحبر، ص۲۳۲؛ ابن حزم، جمهره انساب العرب، ص۲۱۸.
  2. بلاذری، انساب الاشراف، ج۱۲، ص۳۵۵؛ ابن قتیبه، المعارف، ص۷۹؛ ابن ماکولا، الاکمال، ج۶، ص۷۰.
  3. ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج۲، ص۱۲۹؛ ابن اثیر، اسدالغابه، ج۱، ص۳۰۳.
  4. بلاذری، انساب الاشراف، ج۱۲، ص۳۵۴؛ ابن قتیبه، المعارف، ص۳۰۲؛ ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج۲، ص۱۲۹.
  5. بلاذری، انساب الاشراف، ج۱۲، ص۳۵۴؛ ابن حبیب، المحبر، ص۲۳۲؛ ابن حجر، الاصابه، ج۲، ص۳۵۷.
  6. بلاذری، انساب الاشراف، ج۱۲، ص۳۵۴؛ ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج۲، ص۱۲۹.
  7. ابن منظور، لسان العرب، ج۱۰، ص۱۳۸؛ طوسی، التبیان، ج۲، ص۴۳.
  8. واقدی، المغازی، ج۳، ص۹۷۵؛ خلیفه بن خیاط، تاریخ، ص۴۵؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۲۴.
  9. واقدی، المغازی، ج۳، ص۹۷۵.
  10. «به راستی آنان که تو را از پشت (در) اتاق‌ها صدا می‌زنند، بیشترشان خرد نمی‌ورزند»«و اگر آنها شکیبایی می‌ورزیدند تا تو خود به نزد آنان برون آیی برای آنها بهتر می‌بود و خداوند آمرزنده‌ای بخشاینده است» سوره حجرات، آیه 4-5.
  11. شامی، سبل الهدی والرشاد، ج۶، ص۲۹۰؛ طبرسی، مجمع البیان، ج۹، ص۲۱۵.
  12. ابن هشام، السیره النبویه، ج۴، ص۲۰۸-۲۰۹؛ واقدی، المغازی، ج۳، ص۹۷۷.
  13. ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج۳، ص۲۴۹.
  14. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۷، ص۲۷؛ بیهقی، دلائل النبوه، ج۵، ص۳۱۶؛ ذهبی، تاریخ الاسلام، ج۲، ص۶۷۷؛ شامی، سبل الهدی والرشاد، ج۶، ص۲۹۰.
  15. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۷، ص۲۶؛ طبری، تاریخ، ج۳، ص۲۶۷.
  16. طبری، تاریخ، ج۳، ص۱۸۷.
  17. طبری، تاریخ، ج۳، ص۲۷۴.
  18. بلاذری، انساب الاشراف، ج۱۲، ص۳۶۰.
  19. طبری، تاریخ، ج۳، ص۲۷۵.
  20. ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج۲، ص۱۳۰.
  21. به قولی عمر او را حبس کرد، بنگرید: ابن شبه نمیری، تاریخ المدینه المنوره، ج۳، ص۷۸۴.
  22. ابن حجر، الاصابه، ج۲، ص۱۵۱؛ ابن کثیر، البدایه النهایه، ج۸، ص۹۷.
  23. ابن اثیر، اسدالغابه، ج۲، ص۴۲.
  24. بلاذری، انساب الاشراف، ج۱۲، ص۳۶۰؛ ابن حجر، الاصابه، ج۸، ص۲۵۴.
  25. ابن حزم، جمهره انساب العرب، ص۲۱۸.
  26. محمدی، رمضان، مقاله «زبرقان بن بدر تمیمی»، دانشنامه سیره نبوی ج۳، ص۳۶۷-۳۶۸.