حق در لغت
حق در لغت به معنای استواری، استحکام، مطابقت و موافقت با واقع است و در همۀ معانی و استعمالهای "حق"، نوعی "ثبوت" وجود دارد که معنای جامع و مشترک میان همۀ آنهاست.
مقدمه
حق از واژههایی است که مراجعه به موارد استفاده آن در قرآن و روایات، متون فلسفی، کلامی، اخلاقی و فقهی از یک سو و از سوی دیگر در "علم حقوق"، "فلسفه حقوق" و... نشان میدهد معانی و اصطلاحات مختلفی دارد که جدا کردن این معانی و توجه به تفاوت این اصطلاحات برای رهایی از غلطِ معنا و اشتراک لفظی ضروری است[۱].
معنای لغوی
حق، مصدر ثلاثی مجرد از ریشه "ح ـ ق ـ ق" به معنای استواری، استحکام، مطابقت و موافقت با واقع است[۲]؛ وجوب و ثبات[۳]، درستی[۴]، واضح و روشن[۵]، شایستگی و سزاواری[۶]، چیرگی[۷] و عدالت[۸]، اسم خداوند[۹]، صفت خداوند، قرآن، امر حتمیالوقوع، اسلام، مال، موجود ثابت، مرگ، خرد و تدبیر[۱۰]، سخن راست و مطابق با واقع و یقین بعد از شک[۱۱] از دیگر معانی حق هستند. "حق" در اقوال، عقاید، ادیان و مذاهب استعمال میشود[۱۲].
بیشتر فرهنگهای واژگانی در تبیین معنای حق، از تضاد و تقابل مفهوم حق با باطل یاری جستهاند[۱۳]، باطل به معنای تلف شدن و نابودی، ناواقعی بودن[۱۴]، ناپایایی و عدم ثبات[۱۵]، بیارزش و بیثمر بودن[۱۶] است.
کاربرد این واژه تقریباً در همه لهجههای بخش غربی زبانِ سامی، مانند عبری، آرامی، مندایی و سریانی، در معانی مشابه مشاهده شده است[۱۷].[۱۸]
در لغتنامه فارسی نیز معانی متعددی برای این واژه ذکر شده است که مهمترین آنها عبارت است از: راست کردن سخن، درست کردن وعده، یقین نمودن، ثابت شدن، غلبه کردن به حق، موجود ثابت و نامی از اسامی خداوند متعال[۱۹].
نتیجه اینکه: در همۀ معانی و استعمالهای "حق"، نوعی "ثبوت" به چشم میخورد که معنای جامع و مشترک میان همۀ آنهاست. واژۀ حق که جمع آن حقوق است در اصل به معنای مطابقت و موافقت است[۲۰]. مرحوم حسن مصطفوی میگوید: "اصل در معنای حق، ثبوت همراه با مطابقت داشتن با واقع است که در همه مصادیق آن وجود دارد"[۲۱].[۲۲]
معنای اصطلاحی
در تعریف اصطلاحی، به هر سخن، اعتقاد، دین و مذهبی که مطابق واقع باشد حق گفته میشود[۲۳].[۲۴] و حقوق عبارت است از: توانایی که نظام حقوقی برای شخصی در مقابل شخصی دیگر قائل است[۲۵]؛ به بیان بهتر، حق سلطهای است که دارنده آن بر امری دست یافته، بر طرف دیگر (من علیه الحق) ایجاد تعهد میکند. همین معنا در قرآن کریم آمده است: ﴿وَمَنْ قُتِلَ مَظْلُومًا فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِيِّهِ سُلْطَانًا﴾[۲۶].
طبق این حق چنین کسی سلطه مییابد تا قصاص کند یا دیه بگیرد یا عفو کند و طرف وی ملزم است تا هر چه او تصمیم بگیرد گردن نهد، مشروط بر آنکه از مرز تعیینشده تجاوز نکند. حق در فقه و حقوق به همین معناست[۲۷]. از زاویه دیگر حق قدرتی است که انسان در تنازع بقا در رابطه با انسان یا انسانهای دیگر کسب میکند، خواه آن را از راه درست به دست آورده باشد یا از راه نادرست[۲۸].[۲۹]
منابع
پانویس
- ↑ شکری، آرزو، حقوق اهل بیت، ص۲۶.
- ↑ مفردات، ج ۱، ص ۲۴۶؛ تهذیب اللغه، ج ۳، ص ۳۷۴-۳۷۵؛ التحقیق، ج ۲، ص ۲۶۲، «حق».
- ↑ العین، ج ۳، ص ۶؛ تهذیب اللغه، ج ۳، ص ۳۷۴، «حق».
- ↑ مقاییس اللغه، ج ۲، ص ۱۵، «حق».
- ↑ ابن دُرید، جمهره اللغه، ج۱، ص۲۷.
- ↑ العین، ج ۳، ص ۶-۷.
- ↑ المصباح، ص ۱۴۳-۱۴۴، «حق»؛ لسان العرب، ج ۱۰، ص ۴۹، «حقق».
- ↑ تاج العروس، ج ۱۳، ص ۸۰، «حقق».
- ↑ مجمع البحرین، ج۲، ص۵۷؛ المفردات، ص۱۲۴.
- ↑ فیروزآبادی، قاموس المحیط، ص۷۸۷.
- ↑ لسان العرب، ج۱، ص۸۸۹، برای اطلاع بیشتر ر. ک: ابوالحسن، فهری، فرهنگ المحیط فارسی - عربی، ص۲۹۶؛ فیروزآبادی، القاموس المحیط، ص۷۸۷؛ بهاءالدین خرمشاهی، دانشنامه قرآن و قرآن پژوهشی، ج۱، ص۵؛ فرهنگ عمید، ص۴۲۷.
- ↑ ابوهلال عسکری، معجم الفروق اللغویة، ص۱۹۳ و ۱۹۴.
- ↑ العین، ج ۳، ص ۶؛ لسان العرب، ج ۱۰، ص ۴۹؛ المصباح، ص ۱۴۳.
- ↑ العین، ج ۷، ص ۴۳۰، «بطل».
- ↑ مفردات، ج ۱، ص ۱۲۹، «بطل».
- ↑ الصحاح، ج ۳، ص ۱۶۳۵، «بطل».
- ↑ فرهنگ تطبیقی، ج ۱، ص ۱۸۷.
- ↑ حیدری عارف، اعظم، دائرةالمعارف قرآن کریم ج۱۰، ص۱۵۱ - ۱۵۸.
- ↑ علی اکبر دهخدا، لغت نامه دهخدا، ج ۶،ص۹۱۴۲، واژه «حق».
- ↑ المفردات، ص۲۴۶.
- ↑ حسن مصطفوی، التحقیق، ج۲، ص۲۶۱.
- ↑ شکری، آرزو، حقوق اهل بیت، ص۲۵- ۲۶؛ کریمینیا، مقاله «حقوق حق و اقسام حق»، نشریه «معرفت»، سال انتشار: ۱۲، شماره مجله: ۷۰، شماره صفحه: ۸۲.
- ↑ التعریفات، ص ۱۲۰، «حق».
- ↑ حیدری عارف، اعظم، دائرةالمعارف قرآن کریم ج۱۰، ص۱۵۱ - ۱۵۸.
- ↑ علیمحمد یثربی، مقدمه علم حقوق، ص۱۱۵.
- ↑ «و آنکه به ستم کشته شود برای وارث او حقّی نهادهایم» سوره اسراء، آیه ۳۳.
- ↑ محمدهادی معرفت، حقوق متقابل مردم و حکومت، دانشنامه امام علی(ع)، زیر نظر علیاکبر رشاد، ج۵، ص۱۸۷.
- ↑ محمد جعفر جعفری لنگرودی، مقدمه عمومی علم حقوق، ص۱۶.
- ↑ احمدی، علی اصغر، عدالت اجتماعی در نهج البلاغه، ص ۲۱۱.