فریب نظامی: تفاوت میان نسخهها
بدون خلاصۀ ویرایش |
|||
| خط ۶: | خط ۶: | ||
}} | }} | ||
==حیلههای [[جنگی]]== | == حیلههای [[جنگی]] == | ||
از دیرباز تا امروز، اساس [[جنگها]] را حیلههای طرفین [[نبرد]] بر ضد یکدیگر تشکیل میداد. هر یک از طرفهای نبرد میکوشد با گرفتار ساختن [[دشمن]] خود در دام حیلههای خویش، او را [[شکست]] دهد و اهدافی را که برای آن گام به | از دیرباز تا امروز، اساس [[جنگها]] را حیلههای طرفین [[نبرد]] بر ضد یکدیگر تشکیل میداد. هر یک از طرفهای نبرد میکوشد با گرفتار ساختن [[دشمن]] خود در دام حیلههای خویش، او را [[شکست]] دهد و اهدافی را که برای آن گام به میدان نبرد نهاده است، برآورده سازد. [[پیامبر اکرم]]{{صل}} این قاعده اساسی را که هیچ [[فرمانده نظامی]] از آن بینیاز نیست و هیچگاه از عرصه [[اندیشهها]] و تدبیرهای نظامیاش دور نمیشود، در عبارتی کوتاه، خلاصه فرموده است: | ||
«[[جنگ]] [[حیله]] و [[نیرنگ]] است»<ref>مختصر صحیح مسلم، شماره ۱۱۲۸.</ref>. | «[[جنگ]] [[حیله]] و [[نیرنگ]] است»<ref>مختصر صحیح مسلم، شماره ۱۱۲۸.</ref>. | ||
وارسی [[سیره]] حضرت و [[یاران]] او در [[غزوهها]]، [[سریهها]] و گروههای اعزامی حضرتش آشکارا مینمایاند که او، از این اصل در جنگهای خود بهره میگرفت و طرحهایی را برای [[فریفتن]] و گرفتار ساختن دشمن در دام حیلههای خود، [[تدارک]] میدید. همچنین [[فرماندهان نظامی]] [[مسلمان]] را به فریفتن دشمن [[تشویق]] میکرد و آنان را از گرفتار شدن در حیلههای آنان تنبّه و [[آگاهی]] میداد و از آنان میخواست که با [[هوشیاری]] و رعایت ضوابط [[امنیتی]]، از نیرنگهای [[دشمنان]] دوری کنند. | |||
===دادن اطلاعات نادرست به دشمن برای گمراهساختن و فریبدادن او=== | پیامبر اکرم{{صل}} از شیوههای گوناگونی برای فریفتن دشمنان بهره میبرد. او در تحقق اهداف نظامی خود بر اصل «جنگ، حیله و نیرنگ است» اتکا میکرد<ref>[[محمد عبدالقادر ابوفارس|ابوفارس، محمد عبدالقادر]]، [[مکتب نظامی پیامبر اعظم (کتاب)|مکتب نظامی پیامبر اعظم]]، ص ۲۰۳.</ref>. | ||
=== غافلگیرکردن دشمن === | |||
[[پیامبر]]{{صل}} در [[برنامهریزیها]] و اجرای عملیات نظامی خود، توجه ویژهای به اصل غافلگیرکردن دشمن داشت و به شیوههای گوناگونی از آن بهره میبرد: | |||
# غافلگیرکردن دشمن با حمله به او در [[زمان]]، مکان یا جهتی که انتظارش را نداشت. | |||
# غافلگیرکردن دشمن با استفاده از سلاحی که او [[گمان]] نمیکرد که سپاه اسلام از آن بهرهمند باشد یا از آن در این نبرد استفاده کند. | |||
# غافلگیرکردن دشمن با شمار بسیاری از سربازان و تجهیزات نظامی که او توقع آن را نداشت و خود را برای رویارویی با آن آماده نکرده بود. | |||
# غافلگیرکردن دشمن با بهکارگیری شیوهای برای [[مبارزه]] که برای او آشنا نبود یا به آن خو نگرفته بود و از اینرو، نمیتوانست تدابیری کارآمد برای مقابله با آن در پیش گیرد<ref>در اینباره پیشتر به تفصیل در فصل «غافلگیری و شیوههای آن» سخن گفتیم و شواهدی برای آن آوردیم.</ref>. | |||
هر یک از این شیوههای غافلگیرکردن، توان مقابله و [[ایستادگی]] را از [[دشمن]] سلب میکرد، لشکرش را سخت آشفته میساخت، توان [[روحی]] سربازانش را تضعیف مینمود و سرانجام او را وامیداشت در همان آغاز [[نبرد]]، [[تسلیم]] شود<ref>[[محمد عبدالقادر ابوفارس|ابوفارس، محمد عبدالقادر]]، [[مکتب نظامی پیامبر اعظم (کتاب)|مکتب نظامی پیامبر اعظم]]، ص ۲۰۳.</ref>. | |||
=== دادن اطلاعات نادرست به دشمن برای گمراهساختن و فریبدادن او === | |||
این [[تدبیر]]، یکی از شیوههایی است که دشمن را میفریبد و بر [[تدابیر]] و تصمیمهای او تأثیرگذار خواهد بود. در [[سیره پیامبر اکرم]]{{صل}} نمونههایی از این شیوه، به چشم میخورد. | این [[تدبیر]]، یکی از شیوههایی است که دشمن را میفریبد و بر [[تدابیر]] و تصمیمهای او تأثیرگذار خواهد بود. در [[سیره پیامبر اکرم]]{{صل}} نمونههایی از این شیوه، به چشم میخورد. | ||
حضرت فرمود: | در [[غزوه احزاب]]، هنگامی که [[بنیقریظه]] [[پیمان]] [[شکست]] و برای نابودکردن [[مسلمانان]] و برچیدن پایههای [[حکومت]] آنان در [[مدینه]] به [[احزاب]] پیوست، [[نعیم بن مسعود]] باتدبیر [[پیامبر]]{{صل}}، [[یهودیان]] بنیقریظه، [[قبایل]] [[غطفان]] و [[قریش]] و دیگر قبیلههای احزاب را فریفت. او با رساندن اطلاعاتی نادرست به آنان، سبب شد اتحادشان از هم گسسته شود و هر یک از آنان، اعتماد خود را به طرفهای دیگر از دست بدهد. بدینترتیب، آنان در محقق ساختن هدفهای خویش ناکام ماندند. در هنگامهای از [[جنگ]] که به تعبیر [[قرآن کریم]]، مسلمانان بسیار مضطرب بودند و [[جانها]] به لب رسیده بود<ref>غزوة الاحزاب، ص۱۷۵-۱۷۸؛ سیره نبوی ابن هشام، ج۲، ص۲۲۹-۲۳۱؛ سیره نبوی ابن کثیر، ج۳، ص٢١۴-٢١۶؛ الدرر فی اختصار المغازی و السیر، ص١٨۶-١٨٧.</ref>، نعیم بن مسعود نزد پیامبر{{صل}} در [[خندق]] آمد و گفت: «ای [[رسول خدا]]! من [[اسلام]] آوردهام اما قومم از آن [[آگاهی]] ندارند؛ هر فرمانی که میخواهی به من بده». | ||
«تو در میان ما یک تن بیش نیستی (از نظر نظامی نقش چندانی نمیتوانی داشته باشی)؛ پس اگر میتوانی، با [[حیله]] و [[نیرنگ]] اتحادشان بر ضد ما را برهمزن؛ چراکه جنگ، حیله و نیرنگ است». | |||
نعیم بن مسعود، نزد بنیقریظه که در [[عصر جاهلیت]]، از [[دوستان]] آنان بود رفت و گفت: | حضرت فرمود: «تو در میان ما یک تن بیش نیستی (از نظر نظامی نقش چندانی نمیتوانی داشته باشی)؛ پس اگر میتوانی، با [[حیله]] و [[نیرنگ]] اتحادشان بر ضد ما را برهمزن؛ چراکه جنگ، حیله و نیرنگ است». نعیم بن مسعود، نزد بنیقریظه که در [[عصر جاهلیت]]، از [[دوستان]] آنان بود رفت و گفت: «ای بنیقریظه! شما از [[دوستی]] و روابط ویژهام با خودتان آگاهید». یهودیان گفتند: «درست است؛ ما شکی به تو نداریم». | ||
«ای بنیقریظه! شما از [[دوستی]] و روابط ویژهام با خودتان آگاهید». | |||
یهودیان گفتند: | |||
«درست است؛ ما شکی به تو نداریم». | |||
نعیم سپس گفت: | نعیم سپس گفت: «قریش و غطفان، مانند شما نیستند. اینجا، [[سرزمین]] شماست؛ [[داراییها]]، [[زنان]] و فرزندانتان در آن است و نمیتوانید بهجای دیگری بروید. [[قریش]] و [[غطفان]]، به [[نبرد]] محمد و یارانش آمدهاند و شما آنان را در این راه [[یاری]] کردهاید. حالآنکه [[سرزمین]]، [[داراییها]] و خانوادههایشان در جایی دیگر است و از این نظر با شما تفاوت دارند. آنان اگر در این نبرد فرصتی بیابند، از آن استفاده میکنند اما اگر راه به جایی نبرند، به سرزمین خود باز میگردند و شما را با این [[مرد]] (محمد) در سرزمینتان تنها میگذارند. اگر بهتنهایی با او مواجه شوید، توان [[ایستادگی]] در برابرش را نخواهید داشت. بنابراین برای یاری قریش و غطفان به [[جنگ]] وارد نشوید تا کسانی از اشراف آنان را نزد خود به گرو بردارید تا عاملی باشد برای اطمینانتان که کنارشان با محمد بجنگید». [[یهودیان]] گفتند: «نظری درست ابراز کردی». | ||
«قریش و غطفان، مانند شما نیستند. اینجا، [[سرزمین]] شماست؛ [[داراییها]]، [[زنان]] و فرزندانتان در آن است و نمیتوانید بهجای دیگری بروید. [[قریش]] و [[غطفان]]، به [[نبرد]] محمد و یارانش آمدهاند و شما آنان را در این راه [[یاری]] کردهاید. حالآنکه [[سرزمین]]، [[داراییها]] و خانوادههایشان در جایی دیگر است و از این نظر با شما تفاوت دارند. آنان اگر در این نبرد فرصتی بیابند، از آن استفاده میکنند اما اگر راه به جایی نبرند، به سرزمین خود باز میگردند و شما را با این [[مرد]] (محمد) در سرزمینتان تنها میگذارند. اگر بهتنهایی با او مواجه شوید، توان [[ایستادگی]] در برابرش را نخواهید داشت. بنابراین برای یاری قریش و غطفان به [[جنگ]] وارد نشوید تا کسانی از اشراف آنان را نزد خود به گرو بردارید تا عاملی باشد برای اطمینانتان که کنارشان با محمد بجنگید». | |||
[[یهودیان]] گفتند: | |||
«نظری درست ابراز کردی». | |||
او سپس نزد [[ابوسفیان]] و یارانش رفت و گفت: | او سپس نزد [[ابوسفیان]] و یارانش رفت و گفت: «خبری به من رسیده است که از باب [[خیرخواهی]] بر خود لازم دیدم به شما برسانم؛ اما نباید کسی پی ببرد من آن را به شما رساندهام». گفتند: «چنین خواهد بود». گفت: «آیا میدانید یهودیان از [[پیمانشکنی]] با محمد پشیمان شدهاند؟ آنان کسانی را نزدش فرستاده و به او [[پیام]] دادهاند که ما از پیمانشکنی خود پشیمان شدهایم. آیا اگر شماری از اشراف قریش و غطفان را گروگان بگیریم و آنان را به دست تو بدهیم تا گردنشان را بزنی و پس از آن کنار تو بمانیم تا لشکرشان را ریشهکن کنیم، از ما [[راضی]] خواهی شد؟ محمد نیز به آنان پاسخ مثبت داد. پس اگر یهودیان کسانی را نزدتان فرستادند و از شما خواستند تا تنی چند از اشرافتان را نزدشان گرو بگذارید، حتی یک نفر را هم به دست آنان ندهید». او نزد غطفان نیز رفت و همان سخنانش به [[قریشیان]] را برای آنان نیز تکرار کرد و از آنان خواست کسی از مردان خود را به [[بنیقریظه]] نسپارند. | ||
«خبری به من رسیده است که از باب [[خیرخواهی]] بر خود لازم دیدم به شما برسانم؛ اما نباید کسی پی ببرد من آن را به شما رساندهام». | |||
گفتند: | هنگامی که ابوسفیان، فرمانده [[احزاب]]، کسی را نزد بنیقریظه فرستاد و خواهان آغاز نبرد و هجوم بر [[مدینه]] شد، یهودیان برایش پیام فرستادند که ما کنار شما با محمد نمیجنگیم مگر آنکه کسانی از مردانتان را نزد ما گرو بگذارید تا عامل دلگرمی و [[اطمینان]] ما برای [[نبرد]] با او باشد. ما میترسیم که اگر [[جنگ]] به ضررتان شدت یابد و روند آن بر خلاف میل شما باشد، به سرزمینهای خود عقبنشینی کنید و ما را در این [[سرزمین]]، تنها در مقابل این مرد رها کنید؛ حالآنکه ما توان [[ایستادگی]] در برابرش را نداریم. | ||
«چنین خواهد بود». | |||
گفت: | |||
«آیا میدانید یهودیان از [[پیمانشکنی]] با محمد پشیمان شدهاند؟ آنان کسانی را نزدش فرستاده و به او [[پیام]] دادهاند که ما از پیمانشکنی خود پشیمان شدهایم. آیا اگر شماری از | |||
او نزد غطفان نیز رفت و همان سخنانش به [[قریشیان]] را برای آنان نیز | |||
هنگامی که فرستادگان [[ابوسفیان]] نزد او بازگشتند و [[پیام]] [[بنیقریظه]] را رساندند، [[قریشیان]] و [[غطفانیان]] گفتند «گفتههای [[نعیم بن مسعود]] در اینباره، درست است». | هنگامی که فرستادگان [[ابوسفیان]] نزد او بازگشتند و [[پیام]] [[بنیقریظه]] را رساندند، [[قریشیان]] و [[غطفانیان]] گفتند «گفتههای [[نعیم بن مسعود]] در اینباره، درست است». | ||
آنگاه برای بنیقریظه پیام فرستادند به [[خدا]] [[سوگند]] ما حتی یک تن از مردانمان را نیز به شما نخواهیم سپرد. اگر میخواهید ما را در [[جنگ]] [[همراهی]] کنید، به میدان بیایید. در پی این پیام، بنیقریظه در میان خود گفتند «آنچه نعیم بن مسعود گفته بود، درست است؛ این [[قوم]] فقط میخواهد بجنگد تا اگر فرصتی یافت از آن استفاده کند و [[مسلمانان]] را [[شکست]] دهد اما اگر چنین نشد، به سرزمینهای خود | |||
آنان سپس به [[قریش]] و [[غطفان]] پیام دادند: | آنگاه برای بنیقریظه پیام فرستادند به [[خدا]] [[سوگند]] ما حتی یک تن از مردانمان را نیز به شما نخواهیم سپرد. اگر میخواهید ما را در [[جنگ]] [[همراهی]] کنید، به میدان بیایید. در پی این پیام، بنیقریظه در میان خود گفتند «آنچه نعیم بن مسعود گفته بود، درست است؛ این [[قوم]] فقط میخواهد بجنگد تا اگر فرصتی یافت از آن استفاده کند و [[مسلمانان]] را [[شکست]] دهد اما اگر چنین نشد، به سرزمینهای خود عقبنشینی کند و شما را در سرزمینتان با آن مرد تنها بگذارد». آنان سپس به [[قریش]] و [[غطفان]] پیام دادند: «به خدا سوگند ما همراه شما با محمد نخواهیم جنگید مگر اینکه به ما گرو بدهید». | ||
«به خدا سوگند ما همراه شما با محمد نخواهیم جنگید مگر اینکه به ما گرو بدهید». | |||
اما [[احزاب]] از این کار خودداری کردند و بدین ترتیب، [[خداوند]] میان آنان و [[یهودیان]] [[تفرقه]] افکند<ref>غزوة الاحزاب، ص۱۷۵-۱۷۸؛ سیره نبوی ابن هشام، ج۲، ص۲۲۹-۲۳۱؛ سیره نبوی، ابن کثیر، ج۳، ص٢١۴-٢١۶؛ الدرر فی اختصار المغازی والسیر، ص١٨٦-١٨٧.</ref>. | اما [[احزاب]] از این کار خودداری کردند و بدین ترتیب، [[خداوند]] میان آنان و [[یهودیان]] [[تفرقه]] افکند<ref>غزوة الاحزاب، ص۱۷۵-۱۷۸؛ سیره نبوی ابن هشام، ج۲، ص۲۲۹-۲۳۱؛ سیره نبوی، ابن کثیر، ج۳، ص٢١۴-٢١۶؛ الدرر فی اختصار المغازی والسیر، ص١٨٦-١٨٧.</ref>. | ||
حجاج پس از رسیدن به مکه به همسرش گفت: | چنان که روشنشدن شد، نعیم بن مسعود، اطلاعاتی نادرست از بنیقریظه به قریش و غطفان رساند و بنیقریظه را نیز با اطلاعاتی بیاساس درباره قریش و غطفان، [[فریب]] داد. نتیجه انتقال این اطلاعات [[گمراهکننده]]، موضعگیریهایی میان دو طرف بود که پیوستگی آنان را به دوگانگی و پراکندگی تبدیل کرد. | ||
«آنچه از من که نزد توست، گردآور. میخواهم با آن، چیزی از [[غنایم]] محمد و اصحابش بخرم. آنان نابود شدهاند و داراییشان به [[غنیمت]] رفته است». | |||
از دیگر نمونههای فریبدادن [[دشمن]] با [[اخبار]] نادرست، کاری است که [[حجاج بن علاط]] پس از شکست یهودیان [[خیبر]] با قریشیان کرد. او به [[پیامبر]]{{صل}} گفت: [[دارایی]] و خانوادهام در [[مکه]] هستند و من میخواهم آنها را به [[مدینه]] بیاورم. میخواهم که اگر در مکه، بنا به [[ضرورت]] بر ضد تو سخنانی گفتم، بر من ببخشایی». پیامبر{{صل}} به او [[اجازه]] داد که هر چه میخواهد بگوید. | |||
حجاج پس از رسیدن به مکه به همسرش گفت: «آنچه از من که نزد توست، گردآور. میخواهم با آن، چیزی از [[غنایم]] محمد و اصحابش بخرم. آنان نابود شدهاند و داراییشان به [[غنیمت]] رفته است». | |||
این خبر بهشتاب در [[مکه]] انتشار یافت، [[مسلمانان]] مکه با شنیدن آن، بیشازپیش [[گوشهنشین]] شدند اما [[مشرکان]] به [[شادی]] و [[سرور]] پرداختند. این خبر به عباس رسید و چنان اندوهناکش ساخت که توان برخاستن و حرکتکردن را از او گرفت. وی غلامی را نزد حجاج روانه کرد و به او پیغام فرستاد: «وای بر تو؛ این چه خبری است که با خود آوردهای؟ این سخنان چیست؟ آنچه [[خداوند]] [[وعده]] داده است، نیکوتر از خبر توست». | این خبر بهشتاب در [[مکه]] انتشار یافت، [[مسلمانان]] مکه با شنیدن آن، بیشازپیش [[گوشهنشین]] شدند اما [[مشرکان]] به [[شادی]] و [[سرور]] پرداختند. این خبر به عباس رسید و چنان اندوهناکش ساخت که توان برخاستن و حرکتکردن را از او گرفت. وی غلامی را نزد حجاج روانه کرد و به او پیغام فرستاد: «وای بر تو؛ این چه خبری است که با خود آوردهای؟ این سخنان چیست؟ آنچه [[خداوند]] [[وعده]] داده است، نیکوتر از خبر توست». | ||
حجاج به [[غلام]] عباس گفت: «[[سلام]] مرا به ابوالفضل برسان و به او بگو در خانهاش اتاق مخصوصی برایم خالی کند. خبر [[حقیقی]] چیزی است که شادمانش میسازد!» | |||
این خبر خوش، عباس را چنان شادان ساخت که آن غلام را [[آزاد]] کرد. سپس حجاج نزد عباس رفت و او را [[آگاه]] ساخت که [[پیامبر]]{{صل}} بر [[یهودیان]] [[خیبر]] [[پیروز]] شده، دژهایشان را فتح کرده و اموالشان را غنیمت گرفته است. او به عباس گفت به مکه آمده تا داراییهایش را جمع کند و با خود ببرد و از پیامبر{{صل}} [[اجازه]] گرفته تا هر چه میخواهد بگوید. عباس، پس از سه [[روز]] به محفل [[قریشیان]] رفت؛ آنان با دیدن عباس گفتند: ای ابا الفضل! خداوند جز خیر به تو نرساند». | |||
عباس پاسخ داد: «[[سپاس]] [[خدا]] را که جز خیر به من نرسیده است. [[حجاج بن علاط]] به من خبر داد که خداوند، خیبر را برای پیامبرش گشوده و تیرهای خدا آنجا را درنوردیده است و محمد{{صل}} بهرهای [[پاک]] و [[خالص]] از [[غنایم]] آن برای خود برگرفته است<ref>منظور ازدواج با صفیه دختر سالار یهود است.</ref>. [[حجاج]] از من خواسته بود این خبر را تا سه روز آشکار نسازم. او، خود به مکه آمد که اموالش را با خود به [[مدینه]] ببرد». | |||
بدینترتیب، خداوند اندوهی را که مسلمانان را میآزرد، به مشرکان باز گرداند<ref>احمد، این روایت تاریخی صحیح را نقل کرده است. نک: الفتح الربانی، ج۲۱، ص۱۲۱-۱۲۳؛ سیره نبوی ابن کثیر، ج۳، ص۴١٠؛ مختصر بلوغ الامانی، ج۲۱، ص۱۲۲.</ref>.<ref>[[محمد عبدالقادر ابوفارس|ابوفارس، محمد عبدالقادر]]، [[مکتب نظامی پیامبر اعظم (کتاب)|مکتب نظامی پیامبر اعظم]]، ص ۲۰۴ ـ ۲۰۸.</ref> | |||
=== تفرقهافکنی در جبهه [[دشمن]] === | |||
یکی دیگر از شیوههای نیرنگزدن به دشمن، ایجاد شکاف و چندپارگی در جبهه نظامی دشمن است تا لشکرش گرفتار [[کشمکش]] و در نهایت، [[ضعف]] شود. نمونه این [[رفتار]]، [[حیله]] [[نعیم بن مسعود]] در میان [[غطفان]] و [[قریش]] و [[بنیقریظه]] بود. | یکی دیگر از شیوههای نیرنگزدن به دشمن، ایجاد شکاف و چندپارگی در جبهه نظامی دشمن است تا لشکرش گرفتار [[کشمکش]] و در نهایت، [[ضعف]] شود. نمونه این [[رفتار]]، [[حیله]] [[نعیم بن مسعود]] در میان [[غطفان]] و [[قریش]] و [[بنیقریظه]] بود. | ||
نمونه دیگر نیز در [[غزوه احزاب]] به چشم میخورد که [[پیامبر]]{{صل}} سران غطفان را نزد خود فراخواند و به آنان پیشنهاد کرد در قبال دریافت یکسوم محصول خرمای [[مدینه]]، بیآنکه در [[جنگ]] با قریش و [[احزاب]]، همراه شوند، به [[سرزمین]] خود برگردند. | نمونه دیگر نیز در [[غزوه احزاب]] به چشم میخورد که [[پیامبر]]{{صل}} سران غطفان را نزد خود فراخواند و به آنان پیشنهاد کرد در قبال دریافت یکسوم محصول خرمای [[مدینه]]، بیآنکه در [[جنگ]] با قریش و [[احزاب]]، همراه شوند، به [[سرزمین]] خود برگردند. | ||
از دیگر شواهد اتخاذ این [[تدبیر]] از سوی [[پیامبر اکرم]]{{صل}}، | از دیگر شواهد اتخاذ این [[تدبیر]] از سوی [[پیامبر اکرم]]{{صل}}، شیوه تعامل او با [[یهودیان]] مدینه است. حضرت، در انعقاد صلحنامهها، [[مسلمانان]]، اعم از [[مهاجران]] و [[انصار]] را [[امت واحد]] قرار میداد و آنان را [[امت]] یکپارچه [[اسلام]] در یکسوی [[پیمانها]] قرار میداد؛ اما هر یک از [[قبایل]] [[یهودی]] را جداگانه طرف [[پیمان]] با مسلمانان قلمداد میکرد و در هیچیک از پیمانها تمام قبایل یهودی را مجموعهای واحد، طرف پیمان قرار نمیداد تا این امر، به عاملی برای وحدت کلمه و گرد آمدن توان آنان در یک جبهه، بر ضد اسلام و مسلمانان بدل نشود. به همین دلیل، هر [[قبیله]] یهودی [[پیمانشکن]] بهتنهایی [[مجازات]] میشد<ref>[[محمد عبدالقادر ابوفارس|ابوفارس، محمد عبدالقادر]]، [[مکتب نظامی پیامبر اعظم (کتاب)|مکتب نظامی پیامبر اعظم]]، ص ۲۰۸.</ref>. | ||
===نیرنگزدن=== | === نیرنگزدن === | ||
یکی از شیوههای فریبدادن [[دشمن]]، نیرنگزدن به اوست. در | یکی از شیوههای فریبدادن [[دشمن]]، نیرنگزدن به اوست. در کتابهای سیره، رخدادهایی به چشم میخورد که از مصداقهای این امر است: فرار [[ابوبصیر]] از [[مکه]] پس از [[صلح حدیبیه]]، [[مخالفت]] [[مشرکان]] با این اقدام او و فرستادن پیکهایی که از حضرت پایبندی به بندهای پیمان صلح را خواستار شدند، بازگرداندن ابوبصیر با فرستادگان مشرکان و نیرنگش به یکی از آنان و کشتن او و گریختن فرستاده دیگر، همه در این چارچوب قابل بررسی است. | ||
[[محمد بن اسماعیل بخاری]]، ماجرای ابوبصیر و نیرنگش را [[روایت]] کرده است: «پس از صلح حدیبیه پیامبر{{صل}} به مدینه بازگشت. در این [[زمان]] ابوبصیر، که از مسلمانان قریش بود، از مکه نزد او آمد. [[قریشیان]] دو تن را در پی او فرستادند. آنان نزد حضرت آمدند و گفتند: «باید به پیمانی که با ما بستهای پایبند باشی». | |||
او [[شمشیر]] را به ابوبصیر داد. ابوبصیر بیدرنگ وی را با شمشیر زده و کشت. همراه دیگر آنان با دیدن این رخداد گریخت و سراسیمه در [[مدینه]] به [[مسجد پیامبر]]{{صل}} وارد شد. حضرت که او را دید، فرمود: | پیامبر{{صل}} بهمنظور عمل به [[تعهد]] خود، ابوبصیر را به آن دو، تحویل داد. آنان در هم بازگشت به مکه وقتی به «حلیفه» رسیدند، برای استراحت و تناول از خرمایی که به همراه داشتند، توقف کردند. ابوبصیر به یکی از دو همراه خود گفت: «فلانی! به [[خدا]] [[سوگند]] شمشیرت بسیار [[نیکو]] به نظر میآید». آن مرد شمشیرش را از نیام بیرون کشید و گفت: «آری؛ به خدا سوگند شمشیری نیکوست که بارهاوبارها آن را آزمودهام». ابوبصیر گفت: «آن را به من بده تا بهتر در آن بنگرم». | ||
«این مرد با حادثهای ترسناک مواجه شده است». | |||
هنگامی که نزد [[پیامبر]]{{صل}} آمد، گفت: | او [[شمشیر]] را به ابوبصیر داد. ابوبصیر بیدرنگ وی را با شمشیر زده و کشت. همراه دیگر آنان با دیدن این رخداد گریخت و سراسیمه در [[مدینه]] به [[مسجد پیامبر]]{{صل}} وارد شد. حضرت که او را دید، فرمود: «این مرد با حادثهای ترسناک مواجه شده است». هنگامی که نزد [[پیامبر]]{{صل}} آمد، گفت: «ابوبصیر [[دوست]] مرا کشت». در همین هنگام ابوبصیر از راه رسید و گفت: «ای [[رسول خدا]]! به خدا سوگند، تو به [[پیمان]] خود، پایبند بودی و مرا به آنان تحویل دادی؛ سپس [[خداوند]] مرا از چنگ آنان رهانید». حضرت فرمود: «عجب جنگافروزی است این مرد؛ اگر همدستانی داشته باشد». | ||
«ابوبصیر [[دوست]] مرا کشت». | |||
در همین هنگام ابوبصیر از راه رسید و گفت: | |||
«ای [[رسول خدا]]! به خدا سوگند، تو به [[پیمان]] خود، پایبند بودی و مرا به آنان تحویل دادی؛ سپس [[خداوند]] مرا از چنگ آنان رهانید». | |||
حضرت فرمود: | |||
ابوبصیر با شنیدن این سخن دانست که پیامبر{{صل}} او را باز هم به [[مشرکان]] تحویل خواهد داد؛ از همینرو مدینه را ترک کرد و به جایی بر [[ساحل]] رفت<ref>صحیح بخاری (متن فتح الباری، ج۶، ص۲۷۶-۲۷۹)؛ نک: سیره نبوی ابن هشام، ج۲، ص۳۲۳؛ الروض الانف، ج۴، ص۳۸؛ حدائق الانوار، ج۱، ص۵۶؛ سنن بیهقی، ج۹، ص۲۲۷؛ خلاصة الاثر، ص٢۵۴-٢۵۶.</ref>. | ابوبصیر با شنیدن این سخن دانست که پیامبر{{صل}} او را باز هم به [[مشرکان]] تحویل خواهد داد؛ از همینرو مدینه را ترک کرد و به جایی بر [[ساحل]] رفت<ref>صحیح بخاری (متن فتح الباری، ج۶، ص۲۷۶-۲۷۹)؛ نک: سیره نبوی ابن هشام، ج۲، ص۳۲۳؛ الروض الانف، ج۴، ص۳۸؛ حدائق الانوار، ج۱، ص۵۶؛ سنن بیهقی، ج۹، ص۲۲۷؛ خلاصة الاثر، ص٢۵۴-٢۵۶.</ref>. | ||
چنانکه در این [[روایت]] [[تاریخی]] مشهود است، ابوبصیر با نیرنگی، شمشیر را از مرد گرفت و او را کشت. پیامبر{{صل}} نیز نهتنها به سبب این کار توبیخش نکرد بلکه وی را ستود. | چنانکه در این [[روایت]] [[تاریخی]] مشهود است، ابوبصیر با نیرنگی، شمشیر را از مرد گرفت و او را کشت. پیامبر{{صل}} نیز نهتنها به سبب این کار توبیخش نکرد بلکه وی را ستود. | ||
پاسخ داد: «آری؛ میتوانی». | نمونه دیگر: [[نیرنگ]] [[محمد بن مسلمه]] برای اجرای فرمان پیامبر{{صل}} مبنی بر [[قتل]] [[کعب بن اشرف]] بود. او با دو همراه بهسوی کعب رفت. سپس به همراهانش گفت: «هنگامی که کعب بیاید، موهایش را میگیرم و میبویم. وقتی دیدید سرش را گرفتهام، بر او ضربه بزنید». کعب درحالیکه شمشیر بر کمر بسته بود و رایحهای خوش از او در فضا پیچیده بود، وارد شد. محمد بن مسلمه به او گفت: «آیا [[اجازه]] میدهی موهای سرت را ببویم؟» | ||
هنگامی که محمد سر او را به بهانه بوییدن، گرفت، به یارانش گفت: | |||
«بزنید». | پاسخ داد: «آری؛ میتوانی». هنگامی که محمد سر او را به بهانه بوییدن، گرفت، به یارانش گفت: «بزنید». آنان نیز چنین کردند و کعب را کشتند. سپس، محمد و یارانش نزد پیامبر{{صل}} آمدند و او را از آنچه رخ داده بود، [[آگاه]] ساختند<ref>نک: صحیح بخاری (متن فتح الباری، ج۸، ص۳۳۹)؛ سیره نبوی ابن کثیر، ج۳، ص۹.</ref>.<ref>[[محمد عبدالقادر ابوفارس|ابوفارس، محمد عبدالقادر]]، [[مکتب نظامی پیامبر اعظم (کتاب)|مکتب نظامی پیامبر اعظم]]، ص ۲۰۸ ـ ۲۱۰.</ref> | ||
آنان نیز چنین کردند و کعب را کشتند. سپس، محمد و یارانش نزد پیامبر{{صل}} آمدند و او را از آنچه رخ داده بود، [[آگاه]] ساختند<ref>نک: صحیح بخاری (متن فتح الباری، ج۸، ص۳۳۹)؛ سیره نبوی ابن کثیر، ج۳، ص۹.</ref>.<ref>[[محمد عبدالقادر ابوفارس|ابوفارس، محمد عبدالقادر]]، [[مکتب نظامی پیامبر اعظم (کتاب)|مکتب نظامی پیامبر اعظم]]، ص ۲۰۸ ـ ۲۱۰.</ref>. | |||
=== توریه کردن در سخن و حرکت === | |||
۱. توریه کردن در سخن: آن است که گوینده سخنی بگوید که بیش از یک معنا در خود دارد و خود، یکی از معانی آن را [[اراده]] کند اما شنونده، معنایی دیگر از آن دریابد. معنایی که شنونده میفهمد، معنای نزدیکی است که با شنیدن آن، اغلب همان به ذهن متبادر میشود ولی معنایی که گوینده اراده میکند، معنای دور است که اغلب از این سخن اراده نمیشود. | |||
[[پیامبر]]{{صل}} در [[غزوه بدر کبری]] از این شیوه بهره برد. او در آن [[سرزمین]]، از [[بادیهنشینی]] درباره مکان [[مشرکان]] و [[مسلمانان]] پرسید. [[مرد]] پاسخ حضرت را داد و سپس پرسید: «شما که هستید؟» حضرت پاسخ داد: «ما از آب هستیم». | |||
مرد با شنیدن این سخن، گیج شد و از خود پرسید: «از کدام آب؟ آب [[عراق]]؟»<ref>غزوه بدر، ص۴٣.</ref> منظور پیامبر{{صل}} آن بود که [[خداوند]] او را از آب [[آفریده]] است؛ چنان که در [[قرآن کریم]] میخوانیم: {{متن قرآن|وَاللَّهُ خَلَقَ كُلَّ دَابَّةٍ مِنْ مَاءٍ}}<ref>«و خداوند هر جنبدهای را از آبی آفریده است» سوره نور، آیه ۴۵.</ref>. {{متن قرآن|أَلَمْ نَخْلُقْكُمْ مِنْ مَاءٍ مَهِينٍ}}<ref>«آیا شما را از آبی خوارمایه نیافریدیم؟» سوره مرسلات، آیه ۲۰.</ref>. | |||
[[ | |||
در راه [[هجرت]] از [[مکه]] به [[مدینه]]، در جایی که پیامبر{{صل}} پیش از [[ابوبکر]] حرکت میکرد، آنان به مردی برخوردند. مرد که فقط ابوبکر را میشناخت، از وی خواست تا پیامبر{{صل}} را که پیشاپیشش حرکت میکرد، به او معرفی کند. ابوبکر گفت: «این مرد، راه را به من مینمایاند». مرد، از سخن ابوبکر، چنین برداشت کرد که حضرت، راهبلد و همراه ابوبکر در این [[سفر]] است؛ اما منظور ابوبکر، معنای دیگری بود که بر ما پوشیده نیست. | |||
۲. توریه در حرکت: آن است که حرکتی که انجام میپذیرد بهگونهای باشد که بیننده چنین برداشت کند که حرکتکننده آن را قصد نکرده است؛ بلکه او درپیشگرفتن راهی را مدنظر دارد که میخواهد آن را از بیننده پنهان کند. از همینرو، با ترفندی، بیننده را به این [[باور]] میرساند که، در پی پیمودن راهی دیگر است تا بدین ترتیب، مسیر [[حقیقی]] حرکت خویش را هر چه بیشتر، پوشیده نگاه دارد. | |||
در راه [[هجرت]] از [[مکه]] به [[مدینه]]، در جایی که پیامبر{{صل}} پیش از [[ابوبکر]] حرکت میکرد، آنان به مردی برخوردند. مرد که فقط ابوبکر را میشناخت، از وی خواست تا پیامبر{{صل}} را که پیشاپیشش حرکت میکرد، به او معرفی کند. ابوبکر گفت: | |||
«این مرد، راه را به من مینمایاند». | |||
مرد، از سخن ابوبکر، چنین برداشت کرد که حضرت، راهبلد و همراه ابوبکر در این [[سفر]] است؛ اما منظور ابوبکر، معنای دیگری بود که بر ما پوشیده نیست. | |||
پیامبر{{صل}} در آغاز راه هجرت، بهطرف [[غار ثور]] به جنوب مکه رفت؛ حالآنکه، کسانی که در پیاش بودند، راه شمال، یعنی سمت مدینه را در پیش گرفتند. | پیامبر{{صل}} در آغاز راه هجرت، بهطرف [[غار ثور]] به جنوب مکه رفت؛ حالآنکه، کسانی که در پیاش بودند، راه شمال، یعنی سمت مدینه را در پیش گرفتند. | ||
یکی دیگر از شیوههای حضرت برای توریه در حرکت، آن بود که او، از کسی درباره راه مکانی میپرسید، بهگونهای که پرسششونده میپنداشت حضرت، بهسوی آن مکان رهسپار است؛ حالآنکه پیامبر{{صل}} در پی رفتن به مکانی دیگر بود و با این [[پرسش]]، تنها میخواست پرسششونده را بهاشتباه بیندازد و مقصدش را از او پنهان دارد. | یکی دیگر از شیوههای حضرت برای توریه در حرکت، آن بود که او، از کسی درباره راه مکانی میپرسید، بهگونهای که پرسششونده میپنداشت حضرت، بهسوی آن مکان رهسپار است؛ حالآنکه پیامبر{{صل}} در پی رفتن به مکانی دیگر بود و با این [[پرسش]]، تنها میخواست پرسششونده را بهاشتباه بیندازد و مقصدش را از او پنهان دارد. | ||
شیوه دیگر حضرت در مخفی ساختن مقصد اصلی خود، آن بود که وقتی تصمیم میگرفت [[سپاه]] خود را به جایی اعزام کند، پیش از حرکت، سریهای را به مکانی دیگر میفرستاد. آنگاه خبر اعزام سریه و مقصد آن را، هر چه بیشتر منتشر میکرد؛ بیآنکه خبری از | |||
برای نمونه: پیش از حرکت سپاه اسلام برای [[فتح مکه]]، سریهای را به [[سرزمین]] «[[بطن اضم]]» اعزام کرد و خبرش را پراکنده ساخت تا نگاهها را به آن معطوف سازد و با پنهانسازی حرکت سپاه اسلام بهسوی مکه [[قریشیان]] را غافلگیر سازد؛ که چنین نیز شد<ref>ترجمه مغازی، ص۶٠٨.</ref>.<ref>[[محمد عبدالقادر ابوفارس|ابوفارس، محمد عبدالقادر]]، [[مکتب نظامی پیامبر اعظم (کتاب)|مکتب نظامی پیامبر اعظم]]، ص ۲۱۰ ـ ۲۱۲.</ref> | شیوه دیگر حضرت در مخفی ساختن مقصد اصلی خود، آن بود که وقتی تصمیم میگرفت [[سپاه]] خود را به جایی اعزام کند، پیش از حرکت، سریهای را به مکانی دیگر میفرستاد. آنگاه خبر اعزام سریه و مقصد آن را، هر چه بیشتر منتشر میکرد؛ بیآنکه خبری از آمادگی سپاه اسلام برای حرکت بهسوی مکانی دیگر بگستراند. حضرت با این [[تدبیر]]، مقصد سپاهش را [[نهان]] میکرد. او در غالب غزوههای خویش از همین شیوه بهره میگرفت. | ||
برای نمونه: پیش از حرکت سپاه اسلام برای [[فتح مکه]]، سریهای را به [[سرزمین]] «[[بطن اضم]]» اعزام کرد و خبرش را پراکنده ساخت تا نگاهها را به آن معطوف سازد و با پنهانسازی حرکت سپاه اسلام بهسوی مکه [[قریشیان]] را غافلگیر سازد؛ که چنین نیز شد<ref>ترجمه مغازی، ص۶٠٨.</ref>.<ref>[[محمد عبدالقادر ابوفارس|ابوفارس، محمد عبدالقادر]]، [[مکتب نظامی پیامبر اعظم (کتاب)|مکتب نظامی پیامبر اعظم]]، ص ۲۱۰ ـ ۲۱۲.</ref> | |||
== منابع == | == منابع == | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱۳ نوامبر ۲۰۲۵، ساعت ۱۲:۳۰
حیلههای جنگی
از دیرباز تا امروز، اساس جنگها را حیلههای طرفین نبرد بر ضد یکدیگر تشکیل میداد. هر یک از طرفهای نبرد میکوشد با گرفتار ساختن دشمن خود در دام حیلههای خویش، او را شکست دهد و اهدافی را که برای آن گام به میدان نبرد نهاده است، برآورده سازد. پیامبر اکرم(ص) این قاعده اساسی را که هیچ فرمانده نظامی از آن بینیاز نیست و هیچگاه از عرصه اندیشهها و تدبیرهای نظامیاش دور نمیشود، در عبارتی کوتاه، خلاصه فرموده است: «جنگ حیله و نیرنگ است»[۱].
وارسی سیره حضرت و یاران او در غزوهها، سریهها و گروههای اعزامی حضرتش آشکارا مینمایاند که او، از این اصل در جنگهای خود بهره میگرفت و طرحهایی را برای فریفتن و گرفتار ساختن دشمن در دام حیلههای خود، تدارک میدید. همچنین فرماندهان نظامی مسلمان را به فریفتن دشمن تشویق میکرد و آنان را از گرفتار شدن در حیلههای آنان تنبّه و آگاهی میداد و از آنان میخواست که با هوشیاری و رعایت ضوابط امنیتی، از نیرنگهای دشمنان دوری کنند.
پیامبر اکرم(ص) از شیوههای گوناگونی برای فریفتن دشمنان بهره میبرد. او در تحقق اهداف نظامی خود بر اصل «جنگ، حیله و نیرنگ است» اتکا میکرد[۲].
غافلگیرکردن دشمن
پیامبر(ص) در برنامهریزیها و اجرای عملیات نظامی خود، توجه ویژهای به اصل غافلگیرکردن دشمن داشت و به شیوههای گوناگونی از آن بهره میبرد:
- غافلگیرکردن دشمن با حمله به او در زمان، مکان یا جهتی که انتظارش را نداشت.
- غافلگیرکردن دشمن با استفاده از سلاحی که او گمان نمیکرد که سپاه اسلام از آن بهرهمند باشد یا از آن در این نبرد استفاده کند.
- غافلگیرکردن دشمن با شمار بسیاری از سربازان و تجهیزات نظامی که او توقع آن را نداشت و خود را برای رویارویی با آن آماده نکرده بود.
- غافلگیرکردن دشمن با بهکارگیری شیوهای برای مبارزه که برای او آشنا نبود یا به آن خو نگرفته بود و از اینرو، نمیتوانست تدابیری کارآمد برای مقابله با آن در پیش گیرد[۳].
هر یک از این شیوههای غافلگیرکردن، توان مقابله و ایستادگی را از دشمن سلب میکرد، لشکرش را سخت آشفته میساخت، توان روحی سربازانش را تضعیف مینمود و سرانجام او را وامیداشت در همان آغاز نبرد، تسلیم شود[۴].
دادن اطلاعات نادرست به دشمن برای گمراهساختن و فریبدادن او
این تدبیر، یکی از شیوههایی است که دشمن را میفریبد و بر تدابیر و تصمیمهای او تأثیرگذار خواهد بود. در سیره پیامبر اکرم(ص) نمونههایی از این شیوه، به چشم میخورد.
در غزوه احزاب، هنگامی که بنیقریظه پیمان شکست و برای نابودکردن مسلمانان و برچیدن پایههای حکومت آنان در مدینه به احزاب پیوست، نعیم بن مسعود باتدبیر پیامبر(ص)، یهودیان بنیقریظه، قبایل غطفان و قریش و دیگر قبیلههای احزاب را فریفت. او با رساندن اطلاعاتی نادرست به آنان، سبب شد اتحادشان از هم گسسته شود و هر یک از آنان، اعتماد خود را به طرفهای دیگر از دست بدهد. بدینترتیب، آنان در محقق ساختن هدفهای خویش ناکام ماندند. در هنگامهای از جنگ که به تعبیر قرآن کریم، مسلمانان بسیار مضطرب بودند و جانها به لب رسیده بود[۵]، نعیم بن مسعود نزد پیامبر(ص) در خندق آمد و گفت: «ای رسول خدا! من اسلام آوردهام اما قومم از آن آگاهی ندارند؛ هر فرمانی که میخواهی به من بده».
حضرت فرمود: «تو در میان ما یک تن بیش نیستی (از نظر نظامی نقش چندانی نمیتوانی داشته باشی)؛ پس اگر میتوانی، با حیله و نیرنگ اتحادشان بر ضد ما را برهمزن؛ چراکه جنگ، حیله و نیرنگ است». نعیم بن مسعود، نزد بنیقریظه که در عصر جاهلیت، از دوستان آنان بود رفت و گفت: «ای بنیقریظه! شما از دوستی و روابط ویژهام با خودتان آگاهید». یهودیان گفتند: «درست است؛ ما شکی به تو نداریم».
نعیم سپس گفت: «قریش و غطفان، مانند شما نیستند. اینجا، سرزمین شماست؛ داراییها، زنان و فرزندانتان در آن است و نمیتوانید بهجای دیگری بروید. قریش و غطفان، به نبرد محمد و یارانش آمدهاند و شما آنان را در این راه یاری کردهاید. حالآنکه سرزمین، داراییها و خانوادههایشان در جایی دیگر است و از این نظر با شما تفاوت دارند. آنان اگر در این نبرد فرصتی بیابند، از آن استفاده میکنند اما اگر راه به جایی نبرند، به سرزمین خود باز میگردند و شما را با این مرد (محمد) در سرزمینتان تنها میگذارند. اگر بهتنهایی با او مواجه شوید، توان ایستادگی در برابرش را نخواهید داشت. بنابراین برای یاری قریش و غطفان به جنگ وارد نشوید تا کسانی از اشراف آنان را نزد خود به گرو بردارید تا عاملی باشد برای اطمینانتان که کنارشان با محمد بجنگید». یهودیان گفتند: «نظری درست ابراز کردی».
او سپس نزد ابوسفیان و یارانش رفت و گفت: «خبری به من رسیده است که از باب خیرخواهی بر خود لازم دیدم به شما برسانم؛ اما نباید کسی پی ببرد من آن را به شما رساندهام». گفتند: «چنین خواهد بود». گفت: «آیا میدانید یهودیان از پیمانشکنی با محمد پشیمان شدهاند؟ آنان کسانی را نزدش فرستاده و به او پیام دادهاند که ما از پیمانشکنی خود پشیمان شدهایم. آیا اگر شماری از اشراف قریش و غطفان را گروگان بگیریم و آنان را به دست تو بدهیم تا گردنشان را بزنی و پس از آن کنار تو بمانیم تا لشکرشان را ریشهکن کنیم، از ما راضی خواهی شد؟ محمد نیز به آنان پاسخ مثبت داد. پس اگر یهودیان کسانی را نزدتان فرستادند و از شما خواستند تا تنی چند از اشرافتان را نزدشان گرو بگذارید، حتی یک نفر را هم به دست آنان ندهید». او نزد غطفان نیز رفت و همان سخنانش به قریشیان را برای آنان نیز تکرار کرد و از آنان خواست کسی از مردان خود را به بنیقریظه نسپارند.
هنگامی که ابوسفیان، فرمانده احزاب، کسی را نزد بنیقریظه فرستاد و خواهان آغاز نبرد و هجوم بر مدینه شد، یهودیان برایش پیام فرستادند که ما کنار شما با محمد نمیجنگیم مگر آنکه کسانی از مردانتان را نزد ما گرو بگذارید تا عامل دلگرمی و اطمینان ما برای نبرد با او باشد. ما میترسیم که اگر جنگ به ضررتان شدت یابد و روند آن بر خلاف میل شما باشد، به سرزمینهای خود عقبنشینی کنید و ما را در این سرزمین، تنها در مقابل این مرد رها کنید؛ حالآنکه ما توان ایستادگی در برابرش را نداریم.
هنگامی که فرستادگان ابوسفیان نزد او بازگشتند و پیام بنیقریظه را رساندند، قریشیان و غطفانیان گفتند «گفتههای نعیم بن مسعود در اینباره، درست است».
آنگاه برای بنیقریظه پیام فرستادند به خدا سوگند ما حتی یک تن از مردانمان را نیز به شما نخواهیم سپرد. اگر میخواهید ما را در جنگ همراهی کنید، به میدان بیایید. در پی این پیام، بنیقریظه در میان خود گفتند «آنچه نعیم بن مسعود گفته بود، درست است؛ این قوم فقط میخواهد بجنگد تا اگر فرصتی یافت از آن استفاده کند و مسلمانان را شکست دهد اما اگر چنین نشد، به سرزمینهای خود عقبنشینی کند و شما را در سرزمینتان با آن مرد تنها بگذارد». آنان سپس به قریش و غطفان پیام دادند: «به خدا سوگند ما همراه شما با محمد نخواهیم جنگید مگر اینکه به ما گرو بدهید».
اما احزاب از این کار خودداری کردند و بدین ترتیب، خداوند میان آنان و یهودیان تفرقه افکند[۶].
چنان که روشنشدن شد، نعیم بن مسعود، اطلاعاتی نادرست از بنیقریظه به قریش و غطفان رساند و بنیقریظه را نیز با اطلاعاتی بیاساس درباره قریش و غطفان، فریب داد. نتیجه انتقال این اطلاعات گمراهکننده، موضعگیریهایی میان دو طرف بود که پیوستگی آنان را به دوگانگی و پراکندگی تبدیل کرد.
از دیگر نمونههای فریبدادن دشمن با اخبار نادرست، کاری است که حجاج بن علاط پس از شکست یهودیان خیبر با قریشیان کرد. او به پیامبر(ص) گفت: دارایی و خانوادهام در مکه هستند و من میخواهم آنها را به مدینه بیاورم. میخواهم که اگر در مکه، بنا به ضرورت بر ضد تو سخنانی گفتم، بر من ببخشایی». پیامبر(ص) به او اجازه داد که هر چه میخواهد بگوید.
حجاج پس از رسیدن به مکه به همسرش گفت: «آنچه از من که نزد توست، گردآور. میخواهم با آن، چیزی از غنایم محمد و اصحابش بخرم. آنان نابود شدهاند و داراییشان به غنیمت رفته است».
این خبر بهشتاب در مکه انتشار یافت، مسلمانان مکه با شنیدن آن، بیشازپیش گوشهنشین شدند اما مشرکان به شادی و سرور پرداختند. این خبر به عباس رسید و چنان اندوهناکش ساخت که توان برخاستن و حرکتکردن را از او گرفت. وی غلامی را نزد حجاج روانه کرد و به او پیغام فرستاد: «وای بر تو؛ این چه خبری است که با خود آوردهای؟ این سخنان چیست؟ آنچه خداوند وعده داده است، نیکوتر از خبر توست».
حجاج به غلام عباس گفت: «سلام مرا به ابوالفضل برسان و به او بگو در خانهاش اتاق مخصوصی برایم خالی کند. خبر حقیقی چیزی است که شادمانش میسازد!»
این خبر خوش، عباس را چنان شادان ساخت که آن غلام را آزاد کرد. سپس حجاج نزد عباس رفت و او را آگاه ساخت که پیامبر(ص) بر یهودیان خیبر پیروز شده، دژهایشان را فتح کرده و اموالشان را غنیمت گرفته است. او به عباس گفت به مکه آمده تا داراییهایش را جمع کند و با خود ببرد و از پیامبر(ص) اجازه گرفته تا هر چه میخواهد بگوید. عباس، پس از سه روز به محفل قریشیان رفت؛ آنان با دیدن عباس گفتند: ای ابا الفضل! خداوند جز خیر به تو نرساند».
عباس پاسخ داد: «سپاس خدا را که جز خیر به من نرسیده است. حجاج بن علاط به من خبر داد که خداوند، خیبر را برای پیامبرش گشوده و تیرهای خدا آنجا را درنوردیده است و محمد(ص) بهرهای پاک و خالص از غنایم آن برای خود برگرفته است[۷]. حجاج از من خواسته بود این خبر را تا سه روز آشکار نسازم. او، خود به مکه آمد که اموالش را با خود به مدینه ببرد».
بدینترتیب، خداوند اندوهی را که مسلمانان را میآزرد، به مشرکان باز گرداند[۸].[۹]
تفرقهافکنی در جبهه دشمن
یکی دیگر از شیوههای نیرنگزدن به دشمن، ایجاد شکاف و چندپارگی در جبهه نظامی دشمن است تا لشکرش گرفتار کشمکش و در نهایت، ضعف شود. نمونه این رفتار، حیله نعیم بن مسعود در میان غطفان و قریش و بنیقریظه بود.
نمونه دیگر نیز در غزوه احزاب به چشم میخورد که پیامبر(ص) سران غطفان را نزد خود فراخواند و به آنان پیشنهاد کرد در قبال دریافت یکسوم محصول خرمای مدینه، بیآنکه در جنگ با قریش و احزاب، همراه شوند، به سرزمین خود برگردند.
از دیگر شواهد اتخاذ این تدبیر از سوی پیامبر اکرم(ص)، شیوه تعامل او با یهودیان مدینه است. حضرت، در انعقاد صلحنامهها، مسلمانان، اعم از مهاجران و انصار را امت واحد قرار میداد و آنان را امت یکپارچه اسلام در یکسوی پیمانها قرار میداد؛ اما هر یک از قبایل یهودی را جداگانه طرف پیمان با مسلمانان قلمداد میکرد و در هیچیک از پیمانها تمام قبایل یهودی را مجموعهای واحد، طرف پیمان قرار نمیداد تا این امر، به عاملی برای وحدت کلمه و گرد آمدن توان آنان در یک جبهه، بر ضد اسلام و مسلمانان بدل نشود. به همین دلیل، هر قبیله یهودی پیمانشکن بهتنهایی مجازات میشد[۱۰].
نیرنگزدن
یکی از شیوههای فریبدادن دشمن، نیرنگزدن به اوست. در کتابهای سیره، رخدادهایی به چشم میخورد که از مصداقهای این امر است: فرار ابوبصیر از مکه پس از صلح حدیبیه، مخالفت مشرکان با این اقدام او و فرستادن پیکهایی که از حضرت پایبندی به بندهای پیمان صلح را خواستار شدند، بازگرداندن ابوبصیر با فرستادگان مشرکان و نیرنگش به یکی از آنان و کشتن او و گریختن فرستاده دیگر، همه در این چارچوب قابل بررسی است.
محمد بن اسماعیل بخاری، ماجرای ابوبصیر و نیرنگش را روایت کرده است: «پس از صلح حدیبیه پیامبر(ص) به مدینه بازگشت. در این زمان ابوبصیر، که از مسلمانان قریش بود، از مکه نزد او آمد. قریشیان دو تن را در پی او فرستادند. آنان نزد حضرت آمدند و گفتند: «باید به پیمانی که با ما بستهای پایبند باشی».
پیامبر(ص) بهمنظور عمل به تعهد خود، ابوبصیر را به آن دو، تحویل داد. آنان در هم بازگشت به مکه وقتی به «حلیفه» رسیدند، برای استراحت و تناول از خرمایی که به همراه داشتند، توقف کردند. ابوبصیر به یکی از دو همراه خود گفت: «فلانی! به خدا سوگند شمشیرت بسیار نیکو به نظر میآید». آن مرد شمشیرش را از نیام بیرون کشید و گفت: «آری؛ به خدا سوگند شمشیری نیکوست که بارهاوبارها آن را آزمودهام». ابوبصیر گفت: «آن را به من بده تا بهتر در آن بنگرم».
او شمشیر را به ابوبصیر داد. ابوبصیر بیدرنگ وی را با شمشیر زده و کشت. همراه دیگر آنان با دیدن این رخداد گریخت و سراسیمه در مدینه به مسجد پیامبر(ص) وارد شد. حضرت که او را دید، فرمود: «این مرد با حادثهای ترسناک مواجه شده است». هنگامی که نزد پیامبر(ص) آمد، گفت: «ابوبصیر دوست مرا کشت». در همین هنگام ابوبصیر از راه رسید و گفت: «ای رسول خدا! به خدا سوگند، تو به پیمان خود، پایبند بودی و مرا به آنان تحویل دادی؛ سپس خداوند مرا از چنگ آنان رهانید». حضرت فرمود: «عجب جنگافروزی است این مرد؛ اگر همدستانی داشته باشد».
ابوبصیر با شنیدن این سخن دانست که پیامبر(ص) او را باز هم به مشرکان تحویل خواهد داد؛ از همینرو مدینه را ترک کرد و به جایی بر ساحل رفت[۱۱].
چنانکه در این روایت تاریخی مشهود است، ابوبصیر با نیرنگی، شمشیر را از مرد گرفت و او را کشت. پیامبر(ص) نیز نهتنها به سبب این کار توبیخش نکرد بلکه وی را ستود.
نمونه دیگر: نیرنگ محمد بن مسلمه برای اجرای فرمان پیامبر(ص) مبنی بر قتل کعب بن اشرف بود. او با دو همراه بهسوی کعب رفت. سپس به همراهانش گفت: «هنگامی که کعب بیاید، موهایش را میگیرم و میبویم. وقتی دیدید سرش را گرفتهام، بر او ضربه بزنید». کعب درحالیکه شمشیر بر کمر بسته بود و رایحهای خوش از او در فضا پیچیده بود، وارد شد. محمد بن مسلمه به او گفت: «آیا اجازه میدهی موهای سرت را ببویم؟»
پاسخ داد: «آری؛ میتوانی». هنگامی که محمد سر او را به بهانه بوییدن، گرفت، به یارانش گفت: «بزنید». آنان نیز چنین کردند و کعب را کشتند. سپس، محمد و یارانش نزد پیامبر(ص) آمدند و او را از آنچه رخ داده بود، آگاه ساختند[۱۲].[۱۳]
توریه کردن در سخن و حرکت
۱. توریه کردن در سخن: آن است که گوینده سخنی بگوید که بیش از یک معنا در خود دارد و خود، یکی از معانی آن را اراده کند اما شنونده، معنایی دیگر از آن دریابد. معنایی که شنونده میفهمد، معنای نزدیکی است که با شنیدن آن، اغلب همان به ذهن متبادر میشود ولی معنایی که گوینده اراده میکند، معنای دور است که اغلب از این سخن اراده نمیشود. پیامبر(ص) در غزوه بدر کبری از این شیوه بهره برد. او در آن سرزمین، از بادیهنشینی درباره مکان مشرکان و مسلمانان پرسید. مرد پاسخ حضرت را داد و سپس پرسید: «شما که هستید؟» حضرت پاسخ داد: «ما از آب هستیم».
مرد با شنیدن این سخن، گیج شد و از خود پرسید: «از کدام آب؟ آب عراق؟»[۱۴] منظور پیامبر(ص) آن بود که خداوند او را از آب آفریده است؛ چنان که در قرآن کریم میخوانیم: ﴿وَاللَّهُ خَلَقَ كُلَّ دَابَّةٍ مِنْ مَاءٍ﴾[۱۵]. ﴿أَلَمْ نَخْلُقْكُمْ مِنْ مَاءٍ مَهِينٍ﴾[۱۶].
در راه هجرت از مکه به مدینه، در جایی که پیامبر(ص) پیش از ابوبکر حرکت میکرد، آنان به مردی برخوردند. مرد که فقط ابوبکر را میشناخت، از وی خواست تا پیامبر(ص) را که پیشاپیشش حرکت میکرد، به او معرفی کند. ابوبکر گفت: «این مرد، راه را به من مینمایاند». مرد، از سخن ابوبکر، چنین برداشت کرد که حضرت، راهبلد و همراه ابوبکر در این سفر است؛ اما منظور ابوبکر، معنای دیگری بود که بر ما پوشیده نیست.
۲. توریه در حرکت: آن است که حرکتی که انجام میپذیرد بهگونهای باشد که بیننده چنین برداشت کند که حرکتکننده آن را قصد نکرده است؛ بلکه او درپیشگرفتن راهی را مدنظر دارد که میخواهد آن را از بیننده پنهان کند. از همینرو، با ترفندی، بیننده را به این باور میرساند که، در پی پیمودن راهی دیگر است تا بدین ترتیب، مسیر حقیقی حرکت خویش را هر چه بیشتر، پوشیده نگاه دارد.
پیامبر(ص) در آغاز راه هجرت، بهطرف غار ثور به جنوب مکه رفت؛ حالآنکه، کسانی که در پیاش بودند، راه شمال، یعنی سمت مدینه را در پیش گرفتند.
یکی دیگر از شیوههای حضرت برای توریه در حرکت، آن بود که او، از کسی درباره راه مکانی میپرسید، بهگونهای که پرسششونده میپنداشت حضرت، بهسوی آن مکان رهسپار است؛ حالآنکه پیامبر(ص) در پی رفتن به مکانی دیگر بود و با این پرسش، تنها میخواست پرسششونده را بهاشتباه بیندازد و مقصدش را از او پنهان دارد.
شیوه دیگر حضرت در مخفی ساختن مقصد اصلی خود، آن بود که وقتی تصمیم میگرفت سپاه خود را به جایی اعزام کند، پیش از حرکت، سریهای را به مکانی دیگر میفرستاد. آنگاه خبر اعزام سریه و مقصد آن را، هر چه بیشتر منتشر میکرد؛ بیآنکه خبری از آمادگی سپاه اسلام برای حرکت بهسوی مکانی دیگر بگستراند. حضرت با این تدبیر، مقصد سپاهش را نهان میکرد. او در غالب غزوههای خویش از همین شیوه بهره میگرفت.
برای نمونه: پیش از حرکت سپاه اسلام برای فتح مکه، سریهای را به سرزمین «بطن اضم» اعزام کرد و خبرش را پراکنده ساخت تا نگاهها را به آن معطوف سازد و با پنهانسازی حرکت سپاه اسلام بهسوی مکه قریشیان را غافلگیر سازد؛ که چنین نیز شد[۱۷].[۱۸]
منابع
پانویس
- ↑ مختصر صحیح مسلم، شماره ۱۱۲۸.
- ↑ ابوفارس، محمد عبدالقادر، مکتب نظامی پیامبر اعظم، ص ۲۰۳.
- ↑ در اینباره پیشتر به تفصیل در فصل «غافلگیری و شیوههای آن» سخن گفتیم و شواهدی برای آن آوردیم.
- ↑ ابوفارس، محمد عبدالقادر، مکتب نظامی پیامبر اعظم، ص ۲۰۳.
- ↑ غزوة الاحزاب، ص۱۷۵-۱۷۸؛ سیره نبوی ابن هشام، ج۲، ص۲۲۹-۲۳۱؛ سیره نبوی ابن کثیر، ج۳، ص٢١۴-٢١۶؛ الدرر فی اختصار المغازی و السیر، ص١٨۶-١٨٧.
- ↑ غزوة الاحزاب، ص۱۷۵-۱۷۸؛ سیره نبوی ابن هشام، ج۲، ص۲۲۹-۲۳۱؛ سیره نبوی، ابن کثیر، ج۳، ص٢١۴-٢١۶؛ الدرر فی اختصار المغازی والسیر، ص١٨٦-١٨٧.
- ↑ منظور ازدواج با صفیه دختر سالار یهود است.
- ↑ احمد، این روایت تاریخی صحیح را نقل کرده است. نک: الفتح الربانی، ج۲۱، ص۱۲۱-۱۲۳؛ سیره نبوی ابن کثیر، ج۳، ص۴١٠؛ مختصر بلوغ الامانی، ج۲۱، ص۱۲۲.
- ↑ ابوفارس، محمد عبدالقادر، مکتب نظامی پیامبر اعظم، ص ۲۰۴ ـ ۲۰۸.
- ↑ ابوفارس، محمد عبدالقادر، مکتب نظامی پیامبر اعظم، ص ۲۰۸.
- ↑ صحیح بخاری (متن فتح الباری، ج۶، ص۲۷۶-۲۷۹)؛ نک: سیره نبوی ابن هشام، ج۲، ص۳۲۳؛ الروض الانف، ج۴، ص۳۸؛ حدائق الانوار، ج۱، ص۵۶؛ سنن بیهقی، ج۹، ص۲۲۷؛ خلاصة الاثر، ص٢۵۴-٢۵۶.
- ↑ نک: صحیح بخاری (متن فتح الباری، ج۸، ص۳۳۹)؛ سیره نبوی ابن کثیر، ج۳، ص۹.
- ↑ ابوفارس، محمد عبدالقادر، مکتب نظامی پیامبر اعظم، ص ۲۰۸ ـ ۲۱۰.
- ↑ غزوه بدر، ص۴٣.
- ↑ «و خداوند هر جنبدهای را از آبی آفریده است» سوره نور، آیه ۴۵.
- ↑ «آیا شما را از آبی خوارمایه نیافریدیم؟» سوره مرسلات، آیه ۲۰.
- ↑ ترجمه مغازی، ص۶٠٨.
- ↑ ابوفارس، محمد عبدالقادر، مکتب نظامی پیامبر اعظم، ص ۲۱۰ ـ ۲۱۲.