حلیمه سعدیه در تاریخ اسلامی

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت

نسخه‌ای که می‌بینید نسخه‌ای قدیمی از صفحه‌است که توسط Msadeq (بحث | مشارکت‌ها) در تاریخ ‏۵ فوریهٔ ۲۰۲۶، ساعت ۰۹:۳۴ ویرایش شده است. این نسخه ممکن است تفاوت‌های عمده‌ای با نسخهٔ فعلی بدارد.

مقدمه

حلیمه، دختر ابوذؤیب عبدالله بن حارث بن شجنه، دایه رسول خدا(ص) و از طایفه سعد بن بکر بود که پیامبر اسلام(ص) بسیار به او احترام می‌گذاشت. او همسر حارث بن عبدالعزی بود که او هم نزد پیامبر اکرم(ص) محترم بود؛ زیرا این دو پدر و مادر رضاعی حضرت بودند[۱].[۲]

حلیمه و شیردادن به پیامبر(ص)

اشراف عرب برای آنکه فرزندان‌شان سخنور شوند، آنان را به زنان عرب بیابان‌نشین که زبانشان از دخل و تصرف به دور بود، می‌سپردند و نیز به دلیل آنکه هوای مکه گرم و با مزاج اطفال سازگار نبود، اطفال را از شیر خوارگی به زنانی که در جاهای خوش آب و هوا زندگی می‌کردند، می‌سپردند تا از تلف شدن در سنین کودکی در امان باشند و به همین دلیل، پس از آنکه از شیر هم گرفته می‌شدند، تا چهار پنج سالگی آنها را به شهر نمی‌آوردند؛ پیامبر(ص) هم تا سن پنج سالگی در میان قبیلة بنی سعد می‌زیست.

حلیمه می‌گوید: "هنگامی که خشکسالی بود، برای گرفتن طفل شیرخوار با عده‌ای از زنان قبیله به سوی مکه حرکت کردیم. بر الاغی سوار بودیم که از شدت ضعف و لاغری از همه جمعیت عقب بود. گاهی بر آن سوار می‌شدیم و گاهی پیاده حرکت می‌کردیم و شتری داشتیم که از شیر آن استفاده می‌کردیم، ولی چندان شیر نداشت که ما را سیر کند؛ از این رو پستان من هم آن قدر شیر نداشت که فرزندم را سیر کند؛ لذا شب‌ها از گریه طفلم خواب نداشتیم.

تا آنکه وارد مکه شدیم و همه زنان اطفالی گرفتند، ولی من طفلی نیافتم جز محمد فرزند آمنه که چون یتیم بود هیچ یک از زن‌ها او را نپذیرفتند؛ زیرا از پدر طفل انتظار کمک است نه از مادر و جد او. چون جمعیت تصمیم گرفتند باز گردند، به شوهرم گفتم: به خدا سوگند، بر من دشوار است که تمام زنان قبیله شیرخواری گرفته باشند و من دست خالی برگردم؛ همان طفل یتیم را خواهم گرفت. او گفت: "مانعی نیست؛ امید است خدا به خاطر او به ما برکت دهد"[۳].

هنگامی که نزد عبدالمطلب، جد محمد، رفتم، پرسید: نامت چیست؟ گفتم: حلیمه. پرسید: از کدام قبیله‌ای؟ گفتم: از قبیله سعد؛ عبدالمطلب خندید و گفت: "سعادت و بردباری، دو صفتی است که خیر دنیا و عزت همیشگی با آنهاست". سپس مرا به خانه آمنه، همان اطاقی که محمد در آن بود، برد. او را در جامه پشمینه سفیدی که از شیر، سفیدتر بود، دیدم. پارچه حریر سبزی در زیر او بود و به پشت خوابیده بود و بوی مشک از او به مشام می‌رسید. آن قدر این طفل، دلربا و زیبا بود که دلم نیامد بیدارش کنم، پس دست به سینه‌اش نهادم. چشم گشود و نوری از چشمانش درخشید که آسمان را پر کرد و به صورتم خندید. از همان جا علاقه و محبتش در دلم افتاد؛ او را گرفته، نزد شوهرم برگشتم. همین که او را در دامن نهادم، از پستانم شیر جاری شد. محمد همیشه از پستان راستم شیر می‌آشامید و بچه خودم از پستان چپ و هیچگاه شیر نمی‌خورد مگر آنکه بچه خودم مشغول آشامیدن باشد".

در بعضی از روایات نقل شده است که حلیمه می‌گفت، چند فرزند را با پستان چپ، بزرگ کرده بودم و پستان راست من خشک بود ولی چون محمد را به دامن گرفتم، هر چه کردم که پستان چپ را به دهانش بگذارم، نپذیرفت و به طرف پستان راست رو می‌آورد تا عاقبت گفتم: عزیزم! ببین که پستان راستم شیر ندارد ولی همین که پستان را به دهن گرفت، از برکت وی چنان شیر جاری شد که از دو طرف دهان مبارکش می‌ریخت[۴].[۵]

حلیمه و بازگشت از مکه

هنگامی که حلیمه محمد را گرفته و به منزل خود آمد، از برکت وی پستانش پر از شیر شد و طفل شان نیز سیر شد. و شوهرش حارث که خواست شتر را بدوشد، پستانش را پر از شیر دید و آن قدر شیر دوشید که خود و همسرش سیر شدند. همسر حلیمه می‌گوید: این شب یکی از بهترین شب‌های زندگی ما بود، همسرم گفت: "مثل اینکه این طفل، بسیار مبارک است!" گفتم: آری، امیدوارم چنین باشد"[۶].

صبح آن روز سوار الاغ شده و به طرف قبیله حرکت کردیم؛ مرکب ما چنان قوی و چست و چالاک شده بود که از تمامی اهل قافله جلوتر می‌رفت؛ زنان قبیله می‌گفتند: حلیمه تو را چه می‌شود! قدری آهسته‌تر تا ما هم برسیم؛ مگر مرکب شما همان نیست که موقع رفتن از همه عقب‌تر بود و گاهی سواره و گاهی پیاده می‌آمدید! گفتم: آری همان است[۷].

از حلیمه روایت شده که می‌گفت: چون محمد را به دایگی پذیرفتم، به سرزمین خویش بازگشتیم. آنجا سرزمینی بود که خشک‌تر از آن سراغ نداشتم و گوسفندهای ما از صحرا در حالی که سیر شده و خوب چریده بودند و پستان‌های پر شیر داشتند، بر می‌گشتند و آنها را می‌دوشیدیم، در حالی که گوسفندان همسایه‌های ما از صحرا گرسنه بر می‌گشتند و قطره‌ای شیر نداشتند[۸]. مردم به چوپان‌های خود می‌گفتند: شما نیز گوسفندها را همان جا ببرید که گوسفندان حلیمه را می‌برند و همین کار را هم می‌کردند، ولی فایده‌ای نداشت[۹].

از دیگر کرامات رسول بزرگ اسلام این بود که حلیمه گوید: چون محمد را از شیر باز می‌گرفتم، سخنی عجیب از وی می‌شنیدم و آن این بود که می‌گفت: « الله اكبر و الحمد لله كثيرا»[۱۰].[۱۱]

حلیمه و نقل کراماتی از رسول خدا

چون حلیمه از پیامبر(ص) کرامات و برکات بسیاری دید، علاقه فراوانی به آن حضرت پیدا کرد تا جایی که او را بر فرزندان خود، ضمره، عبدالله و قره، مقدم می‌داشت و می‌گفت: فرزندم! به خدای آسمان که تو از فرزندانم عزیزتری! آیا می‌شود که زنده باشم و بزرگی تو را ببینم؟ از جمله کراماتی که حلیمه از آن بزرگوار نقل کرده آن است که محمد در کودکی هیچگاه جامه‌اش را آلوده نکرد و هرگاه نیاز داشت، آن قدر به خود می‌پیچید تا حلیمه متوجه شده و او را خارج می‌برد. او هرگز مدفوع پیامبر(ص) را ندید و هر چه از او دفع می‌شد، زمین آن را می‌بلعید. هیچ وقت بوی بد از پیامبر به مشام نرسید و همیشه از او بوی مشک و کافور می‌آمد[۱۲].[۱۳]

احترام گذاردن پیامبر(ص) به حلیمه

پس از آنکه رسول خدا(ص) به پیامبری مبعوث شد، روزی بر روی فرش یا جامه خود نشسته بود که حارث بن عبد العزی (همسر حلیمه و پدر رضاعی رسول خدا(ع)) وارد شد. گوشه‌ای از جامه را برای او گسترد و حارث نشست. طولی نکشید که حلیمه وارد شد و پیامبر(ص) گوشه دیگر جامه را پهن کرد و حلیمه را نشانید. پس از او برادر رضاعی حضرت وارد شد و چون جامه‌ای که پیامبر(ص) بر آن نشسته بود، جانداشت تا او را بنشاند، روی زمین مقابل پدر و مادر رضاعی خود نشست و برادر را جای خود نشانید[۱۴]. هنگامی که مردم مکه از آمدن حارث باخبر شدند، نزد وی آمده و گفتند: حارث! می‎دانی فرزندت محمد چه حرف‌هایی می‌زند و چه ادعاهایی می‌کند؟ او پرسید: چه می‌گوید؟ مردم مکه گفتند: گمان می‌کند، مردم پس از مردن، زنده می‌شوند و آنان که از امر خدا اطاعت کرده‌اند، به بهشت و آنان که نافرمانی کرده‌اند، به جهنم می‌روند و به این جهت اجتماع ما را متلاشی کرده و کارهای ما را به هم زده است.

حارث به رسول خدای(ص) گفت: "فرزندم! مردم مکه و بستگان شما چنین می‌گویند، آیا چنین عقیده‌ای دارید؟" حضرت فرمود: "آری؛ در آن روز، دست تو را خواهم گرفت و از گفته امروزت به تو خبر می‌دهم". حارث با شنیدن این جملات، ایمان آورد و گفت: "اگر فرزندم دست مرا بگیرد، رها نمی‌کند مگر آنکه مرا داخل بهشت کند"[۱۵].

پیامبر اسلام(ص) برای حلیمه، احترام را فراوانی نور قائل ستارز بود چنانچه داستان زیر شاهد بر این ادعا می‌باشد.

عامر بن واثله می‌گوید: "من در جعرانه رسول اکرم(ص) را دیدم که در میان مردم گوشت تقسیم می‌کردند. زنی در نزد آن حضرت بود که رسول خدا(ص) ردایش را برای او پهن کرده بود. پرسیدم: این زن کیست که رسول خدا(ص) ردای خود را برای او پهن کرده؟ گفتند: او مادر رضاعی ایشان، حلیمه سعدیه است که آن حضرت را شیر دادند"[۱۶].[۱۷]

محبت پیامبر(ص) به حلیمه بعد از مرگ او

رسول اکرم(ص) حتی پس از مرگ حلیمه نیز به او محبت داشت، به طوری که هر گاه نام او را می‌شنید، برای او دعا می‌فرمود. حتی در زمان شنیدن خبر از دنیا رفتن وی اندوهگین شد.

ابو حصین می‌گوید: "یکی از زنان قبیله سعد بن بکر که خاله یا عمه رضاعی پیامبر(ص) بود، همراه با مشکی کره و جوالی کشک به دیدن پیامبر(ص) آمد و رسول خدا(ص) در ابطح بود. آن زن نسبت خود را گفت، پیامبر(ص) پس از این که او را شناختند، او را به اسلام دعوت کردند و آن زن نیز اسلام آورد. سپس پیامبر(ص) دستور فرمود تا هدیه او را بپذیرند و از او درباره حلیمه پرسید، آن زن به پیامبر(ص) گفت: "مدت‌هاست که حلیمه مرده است".

پس چشمان رسول خدا(ص) اشک آلود شد و سپس از او پرسید: چه کسی از او باقی مانده است؟ آن زن گفت: "دو برادر و دو خواهر شیری شما، آن گاه پیامبر(ص) هدایایی به آن زن بخشید. آن زن در حالی که باز می‌گشت، می‌گفت: به خدا در کودکی چه نیک بودی و اکنون هم چه فرخنده و پر برکت هستی"[۱۸].[۱۹]

شیماء، دختر حلیمه

حلیمه دختری به نام شیما داشت و در ایامی که پیامبر(ص) را شیر می‌داد، وی از حضرت پذیرایی می‌کرد. در جنگ حنین، پس از آنکه مسلمانان پیروز شدند و غنایم و ثروت مردم هوازن و ثقیف را به چنگ آوردند و زنان و فرزندان آنان به دست لشکر اسلام افتاد، پیامبر(ص) و مسلمانان در جعرانه اتراق کرده بودند. در این حال شیماء در میان جمعیتی از مردم هوازن نزد رسول خدا(ص) وارد شد و خود را معرفی کرد. پیامبر(ص) عبای مبارک را از دوش برداشت و روی زمین گستراند و او را روی آن نشانید.

پس سخنگوی هوازن برخاست و گفت: "یا رسول الله! اگر نعمان بن منذر یا حارث بن ابی شمر بر ما غلبه می‌کردند و اموال و زنان ما را متصرف می‌شدند و از ایشان تقاضا می‌کردیم، آنها را به ما بر می‌گردانیدند؛ در حالی که شما بهترین کفالت کنندگان و اشرف بزرگان هستید و در میان اسیران، خاله‌ها و دختر خاله‌های رضاعی شما و پرستاران و دختران پرستاران شما هستند؛ پس بر ما منت گذارده و زنان را آزاد کنید".

دختر حلیمه هم همین مسئله را تقاضا کرد. حضرت فرمود: "سهم خود و سهم فرزندان و خاندان عبدالمطلب را به شما بخشیدم، اما سهم مسلمانان را نمی‌توانم ببخشم ولی از ایشان بخواه و مرا شفیع قرار بده تا شاید از حق خود بگذرند". دختر حلیمه پس از نماز ظهر برخاست و از مردم همین مسئله را تقاضا کرد، همه مردم به احترام پیامبر(ص) از سهم خود گذشتند مگر اقرع بن حابس و عیینه که رضایت ندادند و گفتند: چون ایشان در جنگی که میان ما رخ داد، از زنان ما استفاده کردند، اکنون ما هم از زنان‌شان استفاده خواهیم کرد؛ سپس پیامبر برای مشخص شدن سهم این دو نفر در میان اسرا قرعه افکند و ضمن قرعه فرمود: "خدایا! سهم ایشان را ناچیز قرار بده". پس از قرعه به هر یک از ایشان بنده‌ای رسید و آنها هم چون چنین دیدند، سهم خود را بخشیدند [۲۰].[۲۱]

دوران شیرخوارگی نبی اکرم(ص)‌

مجلسی از کازرونی در المنتقی از بَّره خُزاعیه نقل می‌کند: اولین کسی که رسول الله(ص) را شیر داد، ثویبه، کنیز ابو لهب، بوده است. ثویبه نوزادی به نام مسروح داشت و قبل از آن که‌ نبی اکرم(ص) به حلیمه سعدیه سپرده شود، چند روزی وی را شیر داده بود. وی همچنین خمرة بن عبد المطلب و بعد از او ابو سلمة بن عبد الأسد مخزومی را شیر داده بود.

هنگامی که ثویبه نزد رسول الله(ص) می‌آمد، او را اکرام می‌کرد و بعد از هجرت نیز برای او هدیه و صلة می‌فرستاد، این زن اسلام آورد و بعد از فتح خیبر فوت کرد[۲۲].


مرحوم کلینی در فروع کافی از امام صادق(ع) روایت می‌کند که آن حضرت فرمود: روزی حضرت علی(ع) دختر خمرة را به رسول الله پیشنهاد کرد و رسول الله در جواب فرمود: آیا نمی‌دانی که او برادرزاده رضاعی‌ام می‌باشد. سپس امام صادق(ع) فرمود: رسول الله(ص) و عمویش خمرة از یک زن شیر خورده بودند[۲۳].

یعقوبی می‌نویسد: اولین شیری را که رسول الله از غیر مادرش نوشید، شیر ثویبة کنیز ابو لهب بود و همین زن خمرة بن عبد المطلب و جعفر بن ابی طالب و ابو سلمة بن عبد الاسد مخزومی را شیر داده بود[۲۴].

طبری همان خبری را که کازرونی نقل کرده است با اسناد به برة دختر ابی تجزأة از طریق واقدی نقل کرده است[۲۵].

طبرسی در إعلام الوری می‌نویسد: ثویبه کنیز ابو لهب، چند روزی با شیری که از پسرش مسروح داشت، رسول الله(ص) را شیر داد و این زن پس از اسلام آوردن در سال هفتم هجری درگذشت و پسرش نیز قبل از وی فوت کرد. او قبل از آن خمرة بن عبد المطلب را شیر داده بود و برای همین دختر خمرة، برادرزاده رضاعی‌اش بوده است و خمرة چهار سال از رسول الله(ص) بزرگ‌تر بود[۲۶]. ابن شهر آشوب هم روایت طبری را نقل کرده است[۲۷].

إربلی هم در کشف الغمة می‌نویسد: ثویبة با استفاده از شیر پسرش مسروح چند روز نبی اکرم(ص) را شیر داده بود و این قبل از آن بود که وی به حلیمه سپرده شود و ثویبه در حالی که مسلمان بود در سال هفتم هجری درگذشت و پسرش هم قبل از وی فوت کرده بود. این زن قبل از دایگی برای نبی اکرم(ص) به خمرة، عموی پیامبر اکرم(ص) شیر داده بود و لذا به هنگام پیشنهاد ازدواج با دختر خمرة بن عبد المطلب فرمود: او برادرزاده رضاعی من است و خمره چهار سال از رسول الله مسن‌تر بود[۲۸].[۲۹]

دایگی حلیمه سعدیه‌

ابن اسحاق با سندی از عبد الله بن جعفر بن ابی طالب از حلیمه، دختر ابی ذؤیب سعدیة، نقل می‌کند که او گفت: همراه همسرش، حارث بن عبد العزی از بنی هوازن خارج شد در حالی که فرزند شیر خوارش عبد الله بن حارث در بغلش بود. به همراه آنها عده‌ای از زنان بنی سعد بودند که همگی برای قبول دایگی به مکه آمده بودند و امید داشتند که از طرف پدر طفل شیرخوار انعامی را دریافت دارند، در آن سال همه سرزمین‌ها و به خصوص منطقه بنی سعد به خشک‌سالیسختی مبتلا شده بودند و در سینه‌های حلیمه آن قدر شیر نبود که حتی طفل خود را سیر کند و برای همین شب‌ها از صدای گریه طفل نمی‌توانستند بخوابند. شتر ماده پیری هم‌ که داشتند، به اندازه کافی شیر نمی‌داد و چون ضعیف بود، نمی‌توانستند بر آن سوار شوند.

در مکه همه زنان، طفلی را برای شیر دادن پیدا کردند مگر حلیمه که کسی را پیدا نکرده بود. از طرفی چون رسول الله(ص) یتیم بود، زنان از پذیرفتن وی خودداری کرده بودند. در این حال حلیمه به همسرش گفت: من دوست ندارم که بدون طفل برگردم، چون از زنان دیگر خجالت می‌کشم. همسرش گفت: اشکالی ندارد. برو و او را بیاور و ان شاء الله که باعث خیر و برکت می‌گردد.

من برای آوردنش رفتم و پس از آنکه او را به محل اسکانمان آوردم و سینه‌هایم را در دهانش گذاردم. آن قدر شیر خورد تا سیر شد و پس از او برادرش آن قدر شیر خورد تا سیر شد و همسرم نیز که برای دوشیدن ناقه رفته بود، پستان‌هایش را پر از شیر یافته بود و آن قدر شیر دوشیده بود که همه ما نوشیدیم و سیر شدیم. سپس همسرم به من گفت: ای حلیمه، عجب طفل با برکتی را به خانه آورده‌ای. من هم گفتم: به خدا قسم که من همین را آرزو داشته‌ام.

سپس به منزلمان در منطقه بنی سعد رفتیم و دائما خیر و برکت فراوان الهی را مشاهده می‌کردیم. گوسفندان من به هنگام غروب با شکم‌های سیر و سینه‌های پرشیر برمی‌گشتند، در حالی که گوسفندان همسایه‌هایم گرسنه و با سینه‌های خشک برمی‌گشتند. رسول الله(ص) با سرعتی بیش از اطفال دیگر رشد می‌کرد و هنوز دوساله نشده بود که جسمش قوی و محکم شده بود. پس از دو سالگی و اتمام شیرخوارگی‌اش او را به مادرش برگرداندیم و در عین حال بسیار علاقه‌مند بودیم که او را به خاطر خیر و برکتش نزد خودمان نگه داریم و مادرش هم با این درخواست ما موافقت کرد و او را پیش ما فرستاد.

حلیمه می‌گوید: پس از چند ماهی که پیش ما ماند او را نزد مادرش برگردانیدیم. مادرش گفت: چرا او را برگردانده‌ای در حالی که بسیار علاقه‌مند به نگه‌داری از او بودی؟ گفتم: فرزندان خودم نیز بزرگ شده‌اند و من وظیفه خودم را انجام داده‌ام و می‌ترسم که آسیبی به وی برسد و برای همین او را همان‌گونه که دوست داری نزد شما برگردانده‌ام. آمنه گفت: آیا ترسیدی که شیطان بر وی مسلط شود؟ گفتم: بله. گفت: هرگز،شیطان هیچ‌گاه نمی‌تواند در وی نفوذ کند و سپس از حوادث و کرامات مربوط به دوران حاملگی و زایمانش برای من صحبت کرد.

ابن اسحاق می‌گوید: بعضی از اهل علم برایم نقل کرده‌اند که آنچه باعث شد حلیمه سعدیه‌ نبی اکرم(ص) را به مادرش برگرداند، این بود که گروهی از نصارای حبشه او را دیده بودند و از حلیمه خواسته بودند که او را به آنها بدهد تا به سرزمینشان ببرند و حتی نزدیک بود که این کار انجام بگیرد.

ابن اسحاق می‌گوید: مردم می‌گویند که وقتی حلیمه سعدیه نبی اکرم(ص) را به سوی خانواده‌اش در مکه می‌آورد، او را در میان مردم گم کرد و هر چه جست و جو کرد، نتوانست او را پیدا کند. پس نزد عبد المطلب آمد و گفت: دیشب من به همراه محمد(ص) به سوی مکه آمدم، اما هنگامی که به بلندی‌های این شهر رسیدیم، او را گم کردم و به خدا که نمی‌دانم او الان کجاست؟

عبد المطلب کنار کعبه رفت و از خدا درخواست کرد که نوه‌اش را به وی بازگرداند. پس از مدتی دو نفر از قریشیان که یکی از آنها ورقة بن نوفل- پسر عموی خدیجه- بود،محمد را نزد عبد المطلب آوردند و گفتند: نوه‌ات را در بلندی‌های مکه پیدا کردیم. عبد المطلب او را بر دوش خویش نشاند و او را به دور کعبه طواف داد و برایش دعا کرد. آنگاه او را نزد مادرش آمنه فرستاد[۳۰].[۳۱]

منابع

پانویس

  1. اسد الغابه، ابن اثیر، ج۶، ص۶۷.
  2. ضائفی، راحله، مقاله «حلیمه سعدیه»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴، ص۴۳۰.
  3. اسد الغابه، ابن اثیر، ج۶، ص۶۸.
  4. بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۱۵، ص۴۰۱ (به نقل از: المنتقی، کازرونی).
  5. ضائفی، راحله، مقاله «حلیمه سعدیه»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴، ص۴۳۰-۴۳۲.
  6. اسد الغابه، ابن اثیر، ج۶، ص۸۶.
  7. تاریخ الطبری، طبری، ج۲، ص۱۵۹.
  8. تاریخ تحقیقی اسلام، یوسفی غروی (ترجمه عربی)، ج۱، ص۲۲۳.
  9. دلائل النبوه، بیهقی، ج۱، ص۱۳۴.
  10. شرف النبی، خرگوشی، ص۱۹۵.
  11. ضائفی، راحله، مقاله «حلیمه سعدیه»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴، ص۴۳۲-۴۳۳.
  12. بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۱۵، ص۳۹۱ (به نقل از: المنتقی، کازرونی).
  13. ضائفی، راحله، مقاله «حلیمه سعدیه»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴، ص۴۳۳.
  14. السیرة الحلبیة، حلبی، ج۱، ص۱۴۵.
  15. اسد الغابه، ابن اثیر، ج۱، ص۴۰۴.
  16. الغارات، ثقفی کوفی (ترجمه: عطاردی)، ص۳۷۵.
  17. ضائفی، راحله، مقاله «حلیمه سعدیه»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴، ص۴۳۳-۴۳۴.
  18. المغازی، واقدی، ج۲، ص۸۶۹؛ انساب الاشراف، بلاذری، ج۱، ص۹۵.
  19. ضائفی، راحله، مقاله «حلیمه سعدیه»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴، ص۴۳۴-۴۳۵.
  20. بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۲۱، ص۱۷۲-۱۷۳ (به نقل از: مجمع البیان فی تفسیر القرآن، طبرسی).
  21. ضائفی، راحله، مقاله «حلیمه سعدیه»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴، ص۴۳۵-۴۳۶.
  22. بحار الانوار، ج۱، ص۳۸۴. از کازرونی، المنتقی فی مولد المصطفی.
  23. بحار الانوار، ج۱، ص۳۴۰. از فروع کافی، ج۲، ص۴۱-۴۲. و مرحوم صدوق آن را در من لا یحضره الفقیه، ج۳، ص۲۶۰ و طوسی آن را در تهذیب، ج۷، ص۲۹۲ نقل کرده‌اند و در مفتاح الکتب الاربعه، ج۱۴، ص۳۴۰-۳۴۳ نیز آمده است.
  24. تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۹.
  25. تاریخ طبری، ج۲، ص۱۵۸.
  26. اعلام الوری، ج۱، ص۴۵ و گفته شده است که رسول الله(ص) به هنگام فتح مکه از ثوبیه و پسرش سؤال کرد که گفتند: آنها فوت کرده‌اند، چنان که در استیعاب و الروض الانف و شرح المواهب به این مطلب اشاره شده است.
  27. مناقب، ج۱، ص۱۷۳.
  28. کشف الغمة، ج۱، ص۱۵. این عبارت همان عبارتی است که طبرسی آن را در اعلام الوری بدون سند ذکر کرده است و این مطلب در نظر بعضی از غلاة از شیعیان سنگین آمده است و نمی‌خواسته‌اند قبول کنند که ثوبیه کنیز ابو لهب اولین کسی بوده است که به رسول الله(ص) شیر داده است و برای این که بتوانند این فاصله زمانی بین میلاد نبی اکرم(ص) و سپرده شدن وی به حلیمه سعدیه را پر کنند، به روایتی که کلینی قدس سره از علی بن حمزه بطائنی از ابی بصیر از امام صادق(ع) نقل کرده است، متمسک شده‌اند که آن حضرت فرموده است: هنگامی که رسول الله(ص) متولد شد، تا چند روزی شیر نداشت و برای همین ابو طالب او را بر سینه‌های خود گذاشت و به اذن الهی در سینه‌هایش شیر جاری شد و چند روزی نبی اکرم(ص) از آن استفاده کرد تا آنکه حلیمه سعدیه را پیدا کردند و طفل را به او سپردند. (اصول کافی، ج۱، ص۴۴۸). اما باید گفت که کشی در کتاب رجال خویش اخبار زیادی را در مورد دروغگو بودن علی بن ابی حمزه بطائنی نقل نموده و او را لعن کرده است که لعنت خدا بر او باد. و خداوند کلینی و ابن شهر آشوب و مجلسی را رحمت کند که این خبر دروغ را روایت کرده‌اند خداوند مرحوم ربانی شیرازی را بیامرزد که در تعلیقه‌اش بر حاشیه بحار گفته است: این حدیث مقداری عجیب و غریب است و در روایاتش افرادی هستند که مورد اعتماد نیستند. (بحار الانوار، ج۱۵، ص۳۴۰) و قطب راوندی خبر مربوط به دایگی حلیمه سعدیه را در الخرائج و الجرائح، ج۱، ص۸۱، حدیث ۱۳۴ نقل کرده و بحار الانوار آن را در ج۱۵، ص۳۳۱ آورده است و ما آن را به طور کامل در اینجا نقل کردیم.
  29. یوسفی غروی، محمد هادی، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۲۰.
  30. ابن اسحاق، ج۸، ص۱۷۱-۱۷۷ با اندکی تصرف و طبری این مطلب را در تاریخش از ابن اسحاق نقل کرده است، ج۲، ص۱۶۰ و ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه، ج۳، ۲۵۲-۲۵۳ این مطلب را از آنها نقل کرده است و مرحوم مجلسی از کازرونی در المنتقی نقل کرده است: هنگامی که رسول الله(ص) با خدیجه ازدواج کرد، حلیمه نزد رسول الله آمد و از خشکی سرزمینشان گلایه کرد و رسول الله پس از صحبت با خدیجه، چهل گوسفند و شتر به وی هدیه کرد و بعد از ظهور اسلام هم نزد رسول الله(ص) آمد که رسول الله او را با لفظ مادر، صدا کرد و عبایش را بر زمین گسترد تا حلیمة بر آن بنشیند (بحار الانوار، ج۱۵، ص۴۰۱).
  31. یوسفی غروی، محمد هادی، تاریخ تحقیقی اسلام، ج۱، ص۲۲۲.