سیرهنویسی و سیرهنگاران
سیرهنویسی پیش از ابن اسحاق
زمانی که سیرهنویسی به عنوان یک رشته اختصاصی و با مشخصه تاریخنگاری مطرح گردید، دربرگیرنده دو قسمت اساسی بود؛ یکی «مبعث» و دیگری «مغازی». قسمت نخست از شرح حال اجداد پیامبر(ص) آغاز میشد و به هجرت خاتمه مییافت. قسمت دوم مغازی بود که شامل حوادث نظامی و غیر نظامی دوران مدینه میشد. ابن اسحاق که مانند بسیاری از معاصرانش از نگاشتههای اهل کتاب و نیز مسلمانانی که از آنان متأثر بودند، استفاده میکرد، در ابتدای کتاب خود کتاب المبتدأ را قرار داد که شامل تاریخ آفرینش و انبیاء تا پیامبر(ص) میشد. ابن هشام تهذیبگر سیره ابناسحاق، این فصل را از کتاب وی حذف کرد. از آنجا که سیره ابن اسحاق پایان تلاشهای متفرق علاقهمندان به سیره و جامع کارهای مقدماتی است، باید نگاهی به دوره قبل از او بیندازیم تا بتوانیم موقعیت این سیره و جهتگیریهای آن را بهتر دریابیم.
نخستین پرسش در زمینه سیرهنگاری و تاریخنگاری و حدیثنویسی در قرن اول و دوم این است که آیا در آن دوران نوشته مکتوبی بوده است یا خیر؟ پاسخ این سؤال مربوط به تاریخ کتابت حدیث می، شود زیرا در آغاز توجه به سیره، نشأت گرفته از پرداختن به حدیث پیامبر(ص) و سیره عملی آن حضرت بود؛ گرچه تا حدودی جنبه تاریخی آن مستقل از حدیث بوده و توجه بدان نمیتوانست بیارتباط با حدیث بوده باشد. تا آنجا که مربوط به نگارش و کتابت حدیث میشود، میتوان گفت، نگارش در اوایل قرن دوم هجری بهطور رسمی آغاز شده است، اما بهطور غیر رسمی، پیش از آن نیز کسانی که مخالف جوّ عمومی بودهاند، خود به کتابت حدیث میپرداختهاند. از میان خلفا نخستین کسی که امر به نوشتن حدیث کرد، عمر بن عبدالعزیز (م ۱۰۱) بود و اولین محدثی که بعد از این فرمان، به کتابت حدیث پرداخت، ابن شهاب زهری (م١٢۴) است[۱].
روشن است که حدیث به دلیل آنکه جنبه دینی داشت، صرفاً به خاطر بهانههایی که از طرف برخی از خلفا ابراز میشد، دچار چنین مشکلی شده بود. تاریخ نیز تا آنجا که مربوط به این قسمت بود این مشکل را در خود داشت. در عین حال «سیره» تنها عبارت از حدیث نبود، بلکه ابعاد تاریخی داشته و به همین جهت از لحاظ فضای دینی حاکم بر عدم اجازه به کتابت حدیث کمتر گرفتار مشکل میشد و مسائلی چون اخبار جاهلیت انساب عرب و حتی سیرالملوک که گویا نگاشتههایی در آن زمینهها بود میتوانست به نگارش درآید. مسعودی خبر وجود این سیرالملوک را نزد معاویه که به صورت مکتوب وجود داشته و هر شب برایش خوانده میشد، گزارش کرده است[۲]. کتابهایی نیز در همین زمینه به برخی از نسبشناسان و آگاهان به اخبار جاهلیت عرب نسبت داده شده است؛ از جمله به عبید بن شریه و چند نفر دیگر[۳].
آنچه قضاوت را درباره مکتوبات احتمالی موجود در قرن اول دشوار کرده، این است که راویان متأخری که گاه و بیگاه دست به تألیف زدهاند روشن نکردهاند که آیا بهطور شفاهی از راویان پیشین نقل میکنند یا با اجازه آنها از کتابهای آنان بهره بردهاند؛ مثلاً زمانی که ابن اسحاق از عروة بن زبیر نقل میکند، آیا شفاهاً روایت مزبور را از زهری و او از عروه شنیده یا اینکه از کتاب عروه و با اجازه روایتی که از زهری داشته و او از عروه، از کتاب عروه نقل میکند؟ از قرن دوم به بعد این روش معمول بود که اگرچه با اجازه از کتابی نقل میکردند، تنها نام شیخ مجیز خود را میآوردند و اگر شیخ از روی کتابی میخواند، آنها از شیخ روایت کرده نام او را در سند میآوردهاند. این رسم تا مدت مدیدی ادامه داشته تا اینکه کم کم آوردن نام کتاب و نقل مستقیم از مؤلف کتاب رواج یافت. اینکه آیا در قرن اول و آغاز قرن دوم نیز چنین بود، مشکلی است که وجود دارد و به احتمال میتوان گفت: عمده نقلها از کتابهای موجود گرفته میشد، گرچه محتمل است که در موارد اندکی نقل شفاهی نیز وجود داشته است. اشکال آن است که اگر نگارشهای قرن اول هجری فراوان بوده باید گزارش بیشتری درباره آن به دست ما میرسید. نقل شفاهی به ویژه در مواردی که از افرادی عادی اما مرتبط با حادثه، چیزی نقل میشده قطعی است. به هر روی نقل از نگاشتهها که باید نام آنها را جزوه و سیاهه گذاشت، بنیاد کار تألیف در نیمه دوم قرن دوم به بعد بوده است.
سزگین مینویسد: «باید توجه داشت که وقتی طبری در تاریخ خود مینویسد: «حدثنا ابن حمید، قال: حدثنا سلامة، قال: حدثنا ابن اسحاق» کلمه به کلمه از کتاب مغازی ابن اسحاق اقتباس کرده است»[۴]. همو مینویسد: «بهطور مثال، در روایتی از کتاب الاغانی آمده است: «محمد بن حسن بن درید نقل کرد، از قول عمر بن شبه و او از ابوعبیده او از عوانة بن حکم.. چنین و چنان»؛ در این صورت ما باید بپذیریم که کتابهای یکی از این مؤلفان در دسترس ابوالفرج اصفهانی بوده است و او عین عبارت آن را نقل میکند؛ چه بسا ابن درید کتابی داشته است و یا از کتاب عمر بن شبه و یا از روی کتاب ابوعبیده و یا از کتاب عوانه - که آن دو تن راوی کتاب عوانه بودند - این خبر را گرفته باشد و چه بسا که مأخذ این خبر ابوالفرج، کتابی از عمر بن شبه یا از ابوعبیده و یا از عوانه بوده است»[۵]. جواد علی مینویسد: «طبری شیوه روایی را برای نقل اخبار انتخاب کرده و در این شیوه نیازی به یاد از نام کتاب نبوده است،؛ چراکه در این شیوه نام راوی به جای کتاب ذکر میشود. به عنوان نمونه وی در نقل از عمر بن شبه (م ٢۶٢) چنین مینویسد: «وحدثنی عمر مرة اخری فی کتابه الذی سماه کتاب اهل البصرة» این نشان از آن دارد که وی از آثار مکتوب وی استفاده کرده است. جواد علی میافزاید: «مشکل این شیوه آن است که در بسیاری از موارد روشن نیست که طبری از کتاب کدامیک از افرادی که نامشان در سند آمده استفاده کردهاند»[۶]. توجه به این نکته نیز مفید است که نگاشتههای محدثان صدر اسلام در اصل به عنوان کمک به حافظه بوده است. این نگاشتهها ترتیب و تدوین خاصی نداشته و بیشتر در حد یک سیاهه میتوانسته قابل توجه باشد.
درباره نگارش سیره نیز روایاتی در دست است. از جمله نقلی را زبیر بن بکار درباره نگارش سیره توسط ابان بن عثمان بن عفان (م میان ٩۶-١٠۵) آورده است. او گوید: «سلیمان بن عبدالملک در مدینه اظهار تمایل کرد تا سیرهای نگاشته شود. ابان گفت قبلا چنین کاری را انجام داده است. سلیمان به ده نفر کاتب دستور داد تا نوشته او را استنساخ کنند، اما بعد از نوشتن به دلیل آنکه در آن نوشته فضایل انصار بود، آن را از میان برد. وی گفت: اگر پدرش اجازه دهد بار دیگر کتاب ابان را استنساخ خواهد کرد»[۷]. درستی این نقل محتمل است اما به دلیل آنکه روایات چندانی از ابان در سیرهها در دست نیست میتوان نوشته او را در حد بسیار محدودی دانست. برخی از محققان، با توجه به استفاده طبری از نقلهای سهل بن ابی حثمه (متولد سال سوم هجرت) که گفته شده بهطور مکتوب نزد برخی از احفاد او بوده، خواستهاند نشان دهند که او قصد نگارش غزوات پیامبر(ص) را داشته و مقداری نیز نوشته است[۸]. همان مؤلف خواسته است نشان دهد که از بعضی از اسناد ابن اسحاق چنین برمیآید که او از نگاشتههای قبلی در سیره بهره برده است[۹].
جدیترین گزارش درباره نگارش سیره در قرن اول، گزارشی است که درباره نوشتن سیره توسط عروة بن زبیر وجود دارد. واقدی او را أول من صنف فی المغازی دانسته است[۱۰]. فراوانی نقلهای او در سیره نشان میدهد که وی بدون نگارش نمیتوانسته این حجم از آگاهی را حفظ کرده و در اختیار دیگران بگذارد. مجموع این روایات را محمد مصطفی الاعظمی ضمن کتابی با نام مغازی رسول الله(ص) العروة بن زبیر به روایت ابوالاسود فراهم آورده و به سال ١۴٠١ (توسط مکتب التربیة العربی) به طور مستقل به چاپ رسانده است. از وهب بن منبه نیز اوراقی یافت شده که برخی از اخبار دوران مکه و نیز غزوه خثعم به روایت از او، از طریق نواده دختریش در آن اوراق بوده است[۱۱].[۱۲]
وهب بن منبه و اخبار کتاب المبتدأ در آغاز سیرهها
آنچه بیش از همه از وهب مانده، اخبار مربوط به کتاب المبتدأ است که بیشتر از طریق همین نواده دختری او یعنی عبدالمنعم بن ادریس برجای مانده است: کمتر کسی است که وهب بن منبه (م ۱۱۰ در صنعاء) را نشناسد و نقلهای یهودی او را ندیده باشد. صدها بلکه بالغ بر هزار حدیث و مطلب از وی در کتابها نقل شده که غالب آنها درباره اخبار بنیاسرائیل و مسائلی است که به اصطلاح مربوط به کتاب المبتدأ یعنی اخبار انبیاء گذشته، تاریخ عالم از دید یهود و مسائلی از این قبیل است. این احادیث اساس نگرشهای جهانشناسی بسیاری از مسلمانان را تشکیل میدهد؛ چراکه بیشتر آنها در کتابهای حدیث وارد شده و به تدریج مبنایی برای دانش جهانشناسانه مسلمانان درآمده است. تاکنون درباره وهب بن منبه فراوان گفته و نوشتهاند ولی از تأثیر نقلهای او در فکر فلسفی مسلمانان که از فیلسوفان یونانی و ایرانی و هندی بیشتر بوده، کمتر بحث جدی شده است. از وهب بن منبه که بگذریم و اینکه او چه اندازه این جملات را نقل کرده و منبع او چه بوده نقش شخصی به نام عبدالمنعم بن ادریس بن سنان مهم است که بر اساس برخی نقلها دخترزاده وهب بن منبه خوانده شده و بسیاری از آنچه به وهب بن منبه منسوب است از طریق این عبدالمنعم روایت شده است. ذهبی نوشته است که او نود سال عمر کرد و به سال ۲۲۸ درگذشت. اصلش یمانی بود و افرادی چون ابن ابی الدنیا هم از او روایت دارند[۱۳]. در «الایماء الی زوائد الامالی و الاجزاء» ص۸۳ از وی اینطور یاد شده است که «عبدالمنعم بن ادریس ابن بنت وهب [م ۲۲۸] و همانجا آمده که وی اخبار فتن را به نقل از وهب بن منبه از ابن عباس روایت کرده است. این روایات فتن، بخش عمدهاش یهودیات یا اسرائیلیاتی است که در روایات اسلامی وارد شده است. برای نمونه این روایت: «عبدالمنعم بن ادریس قال حدثنا ابی عن وهب بن منبه قال: و خراب افریقیه من قبل الاندلس»[۱۴]. چنانکه در روایت دیگری خرابی یمن را از ملخ و سلطان دانسته است و در نقل دیگر خرابی اندلس را از «ریح» دانسته است، و عجایب دیگر که برای سرگرمی مسلمانان در طول قرون جالب بوده و در واقع دانش آنان را تشکیل داده است! بیهقی این را که عبدالمنعم فرزند دختر وهب بن منبه بوده یادآور شده و روایتی از همین طریق از ابن عباس آورده است[۱۵]. تعداد زیادی از این احادیث که گاه رنگ و بوی اخلاقی هم دارد، حکایاتی از عباد بنیاسرائیل است که در حلیة الاولیاء ابونعیم اصفهانی هم دیده میشود (برای نمونه: ۴ / ۴٢). به جز ابن عباس این نقلها گاه به نقل از وهب از ابوهریره نقل میشود مانند: «ان رجلا من یهوداتی النبی.»... تا آخر[۱۶].
جدای از آنکه خود وهب بن منبه فرد مبهمی است و روشن نیست آنچه نقل میکند از روی چه منابعی است این شخص (عبدالمنعم) متهم به جعل و وضع حدیث بر وهب بن منبه بوده و به دیده تردید به او نگاه میشده است. ابوزرعه دمشقی نقل کرده است که: «محمد بن علی بن داوود گفته است من از احمد بن حنبل شنیدم که میگفت: «عبدالمنعم بن ادریس یکذب علی وهب بن منبه» او دروغ به وهب بن منبه میبسته است[۱۷]. ابن حبان نوشته است که «کان یضع الحدیث». هیثمی در جای دیگر با اشاره به روایت او توسط طبرانی نوشته است: «و هو کذاب وضاع»[۱۸].
سندی که این عبدالمنعم از آن طریق از وهب بن منبه نقل میکند به صورتهای چندی درج شده است. برای مثال در روایتی که طبرانی از این عبدالمنعم نقل کرده آمده است: «عبدالمنعم عن ابیه عن وهب بن منبه». ابن تیمیه پس از نقل این حدیث گوید: «عبدالمنعم هذا معروف بالاکاذیب»[۱۹]. برخی از این نقلها توسط صدوق در منابع شیعی آمده است که نمونهاش در کتاب التوحید است[۲۰]. این روایت درباره همان خروسی است که پایش در طبقه هفتم زیر زمین و سرش در عرش و باقی گردنش تحت العرش است! روایت عرش و کرسی که گفته شده وهب بن منبه از ابن عباس نقل کرده، در کتب محدثان قدیم مانند کتاب العظمه ابونعیم اصفهانی[۲۱] از همین عبدالمنعم نقل شده و با همان سند که از پدرش از وهب بن منبه نقل کرده است. خطیب هم شرح حال مختصری از او آورده و همان سخن ابن حنبل را که عبدالمنعم حدیث بر جدش وهب بن منبه میبسته را آورده است[۲۲]. همانجا از شیخی نقل کرده که گفته است این عبدالمنعم در میان کتابهای ورّاقین میگشت «یطلب هذه الکتب من الوراقین و هو الیوم یدعیها» و نقلهای آنها را به عنوان حدیث میآورد. [یشتری کتب السیرة فیرویها] و اینکه او را دیدند که «یلتقط هذه الکتب یشتریها من السوق» و در نقلی دیگر آورده که اصلاً از پدرش هم حدیث نشنیده، بلکه نوشتههای او را خوانده و آنها را روایت میکرد (همان: ١٣۵). ابوزرعه هم گفته که اصلا بعد از پدرش متولد شد!
اصغر مهدوی درباره وهب بن منبه نوشته است: توصیفی که یاقوت در معجم الأدباء (ج۷، ص۲۳۲) به این عبارت «کان من خیار التابعین ثقة صدوقا کثیر النقل من الکتب القدیمة المعروفة بالإسرائیلیات» از او کرده، در خور اوست. آثار بسیاری به وهب نسبت دادهاند که در منابع مختلف به وجود آنها اشاره شده و یا از آنها نقل کردهاند. از آثار او دو فقره پاپیروس در شهر هایدلبرگ موجود است که شامل ۲۷ ورقه یا ۵۲ صفحه و دارای تاریخ ۲۲۹ هجری است. این اوراق به علت فرسودگی با مشقت فراوان و بهطور ناقص خوانده میشود. درباره این اوراق و شرح احوال و آثار وهب، ژرژخوری کتابی به زبان آلمانی تهیه و انتشار داده است. این کتاب شامل دو جزء است که جزء اول آن حاوی متن عربی خوانده شده از اوراق پاپیروس و ترجمه آن به آلمانی و شرح احوال و آثار وهب و جزء دوم حاوی تصویر اوراق پاپیروس هایدلبرگ است. متن عربی اوراق خوانده شده شامل دو قسمت از آثار وهب است: اول حدیث داوود که دارای تاریخ ۲۲۹ است و در سند آن نام وهب ذکر نشده است.
دوم مغازی رسول الله که به چند واسطه به ابوالیاس میرسد که او از وهب روایت کرده، شامل قطعاتی از مغازی و بیشتر آن مربوط است به بیعت عقبه و هجرت پیغمبر(ص) به مدینه. در مورد اصالت آثاری که به وهب نسبت داده شده است ژرژخوری به نتیجه مثبتی نرسیده و قائل شده است به اینکه از ابتدا به آثار وهب اضافاتی الحاق شده و در طی زمان این اضافات به صورتهای گوناگون و مستقلی درآمده است. مجموعا آثار وهب را به نظر ژرژخوری به طریق ذیل میتوان دستهبندی کرد
- آثار مربوط به منابع یهودی و مسیحی:
- قصص الانبیاء
- کتاب اسرائیلیات
- سایر آثار: زبور داوود، حکمت وهب، حکمت لقمان، مواعظ وهب کتاب القدر،
- آثار اسلامی: فتوح وهب مغازی رسول الله
- آثار مربوط به عربستان جنوبی[۲۳].[۲۴]
منابع
پانویس
- ↑ نک: مقدمهای بر تاریخ تدوین حدیث، قم انتشارات فؤاد، ١٣۶٩.
- ↑ مروج الذهب، ج۲، ص۷۲، به نقل از: التاریخ العربی و المؤرخون، ج۱، ص١٢۴.
- ↑ تاریخ التراث العربی، ج۱، جزء ۲، «التدوین التاریخی» صص۴٣-٢٩.
- ↑ گفتارهایی پیرامون تاریخ علوم عربی و اسلامی، ص۱۷۰.
- ↑ گفتارهایی پیرامون تاریخ علوم عربی و اسلامی، ص۱۷۹.
- ↑ موارد تاریخ الطبری، بخش نخست، ص١۶۶.
- ↑ الموفقیات، ص۳۳۲.
- ↑ تاریخ التراث العربی، ج۱، جزء ۲، ص۲۰، سزگین بنا را در تمامی علوم اسلامی همچون حدیث، تفسیر و سیره بر این گذاشته که مدوناتی از همان قرن اول در دست بوده است. در این باره نیز نک: تاریخ العرب فی الاسلام، جواد علی، صص۱۹-۱۷.
- ↑ تاریخ التراث العربی، ج۱، جزء ۲، ص۲۳.
- ↑ طبقات الکبری، ج۵، ص۱۳۳؛ البدایة والنهایه، ج۹، ص۱۰۱؛ الفهرست، ص۱۲۳ به نقل از مقدمه «مغازی رسول الله لعروة بن زبیر»؛ هشام بن عروه گفته است پدرش در واقعه حره مکتوبات زیادی داشته که آنها را از بین برده است.
- ↑ موارد تاریخ الطبری، بخش نخست، ص١٨۶.
- ↑ جعفریان، رسول، منابع تاریخ اسلام، ص ۸۳.
- ↑ تاریخ الاسلام ذهبی، ج۱۶، ص٢٧١.
- ↑ السنن الواردة فی الفتن، ج۴، ص٩١٩.
- ↑ شعب الایمان، ج۷، ص۲۲۹.
- ↑ حلیة الأولیاء، ج۴، ص٨٠.
- ↑ طبقات الحنابله، ج۱، ص۳۰۸.
- ↑ مجمع الزوائد، ج۱، ص۸۰؛ ج۹، ص۳۱.
- ↑ مجموع الفتاوی، ج۱۸، ص٣٢۶.
- ↑ التوحید، ص۲۰۲ و بحار، ج۵۶، ص١٨١ از التوحید.
- ↑ کتاب العظمه، ج۲، ص۶٢١.
- ↑ تاریخ بغداد، ج۱۱، ص١٣۴.
- ↑ سیرت رسول الله، مقدمه، ص١۶-١٧.
- ↑ جعفریان، رسول، منابع تاریخ اسلام، ص ۸۶.