هشام بن ابراهیم مشرقی در معارف و سیره رضوی
آشنایی اجمالی
او از محدثان جلیل القدر و مورد ثقه و اطمینان است، علمای رجال در کتب خود او را ستایش کردهاند، وی از اصحاب امام رضا(ع) بوده و از آن جناب نقل حدیث میکند، این هشام بن ابراهیم غیر از هشام بن ابراهیم عباسی است، اگر چه در پارهای از کتب رجال آن دو را یک نفر دانستهاند و حالات آن دو را به هم درآمیختهاند.
نجاشی در رجال خود گفته: هاشم بن ابراهیم عباسی همان هشام مشرقی است و کتابی هم تألیف کرده است، اما نام او هشام است و در همه کتب رجال و حدیث به همین نام و عنوان ذکر شده و ظاهراً در نسخههای رجال نجاشی اشتباه ضبط شده است، و عباسی هم غیر از مشرقی است.
در طرق روایات حضرت رضا(ع) چهار نفر به عنوان هشام ذکر شدهاند.
- هشام بن ابراهیم عباسی
- هشام بن ابراهیم مشرقی که او را ختلی هم میگویند.
- هشام بن ابراهیم راشدی همدانی،
- هشام بدون ذکر پدر و نسبت به قبیله و یا شهری و منطقهای.
گروهی پنداشتهاند همه آنها یک نفر میباشند ولی بعد از بحث و تحقیق معلوم شد که آنها دو نفر میباشند یکی هشام بن ابراهیم عباسی راشدی همدانی و دیگری هشام بن ابراهیم مشرقی ختلی که اولی مذموم و مطعون و دومی ممدوح و مقبول است.
اما هشام بن ابراهیم مشرقی و یا ختلی از اصحاب امام رضا(ع) است و از آن حضرت به ابوالحسن خراسانی تعبیر میکند، و ابونصر بزنطی که یکی از اصحاب اجماع است از وی روایت میکند، و این هشام یکی از ثقات است و اصحاب حدیث مانند بزنطی و محمد بن عیسی او را ثقه میدانند و از وی اخذ حدیث کردهاند.
کشی در رجال خود گوید: هشام بن ابراهیم ختلی که همان مشرقی میباشد میگوید: از امام رضا(ع) اجازه خواستم تا گروهی از شیعیان و اهل حدیث را به محضر خود بپذیرند و این در سال ۱۹۹ سالی که ابوالسرایا قیام کرده بود اتفاق افتاد، امام هم اجازه دادند و ما در حدود شانزده نفر برای ملاقات آن حضرت رهسپار منزلش شدیم.
هنگامی که در منزل رسیدیم مسافر حاجب آن حضرت گفتند: آل یقطین و یونس بهطور دسته جمعی و دیگران بهطور انفرادی نزد آن حضرت بروند، آنها که از محضر امام خارج شدند، مسافر آمد و به من گفت شما و موسی و جعفر بن عیسی و یونس با هم وارد شوید، ما به اطاق امام رضا(ع) وارد شدیم و سلام کردیم امام جواب سلام دادند و فرمودند بنشینید (حدیث مفصل است جویندگان به اصل کتاب مراجعه کنند).
مقصود از مشرقی در اینجا نسبت به بلاد شرقی است یعنی مشرق بلاد اسلام همانگونه که به اهالی بلاد غرب مغربی میگفتند، مقصود از بلاد شرق در آن زمان خراسان، سیستان، سند و ترکستان بود و به مردمان این مناطق مشرقی میگفتند، کسانی که با کتب تاریخ و سیره و تذکرههای علم و ادب آشنایی دارند این موضوع را درک میکنند.
اما ختلی منسوب است به ختل بضم خاء و تشدید تاء منقوطه مفتوحه که ناحیة وسیعی در ماوراء رود جیحون است و بنا به گفته اصطخری نخستین منطقه بعد از جیحون میباشد و در مجاورت رود وخش قرار دارد، و از آن ناحیه علما و دانشمندان زیادی برخاستهاند، و ختل ناحیهای از خراسان قدیم به شمار میرفته و ظاهراً پدر هشام از آنجا به بغداد آمده و هشام در بغداد متولد شده است.
در پارهای از تعلیقات کتب آمده که مشرقی منسوب به جبال أعرف در سرزمین ضبه و یا منسوب به مخلافی از مخالیف یمن میباشد، و با این که مشرقی به ضم میم و فتح شین و تشدید راء است و منسوب به بازاری در طائف و یا مسجدی در خیف بوده، همه این سخنان از روی گمان گفته شده است و با حقیقت مطابقت ندارد.
او از حضرت رضا(ع) چند حدیث روایت میکند، او میگوید: مردی از امام رضا(ع) سؤال کرد درباره معانی توحید برای او توضیح بدهد، هشام گوید: امام(ع) پرسیدند: اگر از شما سؤال کردند خداوند شیئ است و یا شیئ نیست چه میگویی؟ گوید: گفتم: خداوند خودش را بعنوان شیئ معرفی کرده است در آنجا که در قرآن گوید: ﴿قُلْ أَيُّ شَيْءٍ أَكْبَرُ شَهَادَةً قُلِ اللَّهُ شَهِيدٌ بَيْنِي وَبَيْنَكُمْ﴾[۱].
ولی من نمیگویم خداوند شیئ مانند سایر اشیاء است و یا این که بگویم خداوند جسم است، بعد از این فرمودند: اگر گفته شود که خداوند جسم است نه مانند سایر اجسام و هیچ مخلوقی به او شباهت ندارد در این چه اشتباهی هست و ضعف این عقیده در کجا میباشد، و بعد فرمودند: مردم در توحید سه روش دارند و توحید را سهگونه معرفی کردهاند.
نخست مذهب نفی، دوم مذهب تشبیه و سوم مذهب اثبات بدون تشبیه، مذهب نفی جایز نیست و مذهب تشبیه هم جایز نیست زیرا به هیچ چیزی شباهت ندارد، و راه درست در اینجا همان طریق سوم است و آن اثبات بدون تشبیه میباشد و آن همان است که خداوند خود را به آن وصف کرده و گفته: او یکی است که همتا ندارد و صمد است یعنی جسم نیست و نور است که همه جا را روشن کرده است.[۲]
منابع
پانویس
- ↑ «بگو: چه چیزی در گواهی بزرگتر است؟ بگو: خداوند که میان من و شما گواه است» سوره انعام، آیه ۱۹.
- ↑ عطاردی قوچانی، عزیزالله، راویان امام رضا در مسند الرضا، ص 519-522.