اول و آخر (اسم الهی)

نسخه‌ای که می‌بینید نسخه‌ای قدیمی از صفحه‌است که توسط Msadeq (بحث | مشارکت‌ها) در تاریخ ‏۳۰ مهٔ ۲۰۲۲، ساعت ۱۱:۳۱ ویرایش شده است. این نسخه ممکن است تفاوت‌های عمده‌ای با نسخهٔ فعلی بدارد.

مفهوم اول

اوّل در اصل به شکل «أءْول» یا «آول» بر وزن أفْعَلْ و از ریشه (أ ـ و ـ ل)[۱] یا «أوْءَل» بر وزن أفْعَل و یا «وَوّل» بر وزن فَوْعل هر دو از ریشه (و ـ أ ـ ل)[۲] دانسته شده است. برخی وزن آن را أفْعَل و هر دو «واو» آن را اصلی به حساب آورده‌اند.[۳]

برخی اوّل را در لغت به معنای مقدّم بر چیزی، به گونه‌ای که آن چیز بر شی‌ء مقدّم، مترتّب باشد دانسته‌اند.[۴] عده‌ای اول را به معنای ابتدای چیزی که گاهی دوم دارد و گاه ندارد دانسته و در فرق اول با سابق گفته‌اند: سابق همواره مقتضی مسبوق است؛ ولی در اوّل الزاما وجود ثانی ضروری نیست،[۵] گرچه برخی آن را به معنای ابتدای عدد که دارای ثانی است نیز دانسته‌اند.[۶]

اوّل از اسم‌های ذات خدا [۷] بوده، با ذات حق و دیگر اسمای خداوند، عینیت و اتحاد دارد. اوّل و آخر از صفات متقابل‌اند و ذات حق به دلیل نامحدود بودن قابل اتصاف به آنهاست، بنابراین، بین اول و آخر بودن خدای سبحان منافاتی نیست.[۸] گفتنی است که حق از همان حیث که آخر است اوّل بوده، از همان حیث که اوّل است آخر نیز هست،[۹] زیرا خداوند واحد حقیقی است و جهات گوناگون در او نیست.[۱۰]

اهل عرفان در تقسیمی اسمای الهی را به ۴ اسم اول و آخر و ظاهر و باطن تقسیم کرده، آنها را امّهات اسما دانسته و اسم جامع آنها را «اللّه» و «رحمن» به حساب آورده‌اند. آنان معتقدند هر اسمی که مظهر آن ازلی و ابدی است، ازلیّت آن از اسم اوّل و ابدیّت آن از اسم آخر است و نیز اسمای متعلق به ابداء و ایجاد در اسم اوّل داخل‌اند چنان که اسمای مربوط به اعاده و جزاء در اسم آخر داخل‌اند.[۱۱] اسم اول در دعاها [۱۲] و احادیث [۱۳] بسیاری به کار رفته است.[۱۴]

مفهوم اول در قرآن

مفهوم آخر

آخر بر وزن فاعل و از ریشه (ا ـ خ ـ ر) به معنای تأخر، در مقابل تقدّم است.[۱۵] این مادّه در فعل ثلاثی مجرّد کاربردی ندارد؛ امّا در باب‌های تفعیل، تفعّل، استفعال و نیز به شکل مؤنث «الاخرة» و جمع سالم «آخرین» استعمال می‌شود.

مفهوم آخر در قرآن

واژه آخر، در قرآن، فقط یک بار، به صورت اسمی از اسمای حسنای الهی به کار رفته است: «هُو الأوَّلُ و الأخِرُ و الظَّـهِرُ و الباطِنُ و هُوَ بِکلِّ شی‌ءٍ عَلیمٌ». (حدید / ۵۷، ۳) آخر از اسماء * و صفات ذاتی حق تعالی شمرده شده [۱۶] و به معنای مرجع و غایت اشیاء و ذات باقی و ابدی است و مانند دیگر اوصاف الهی، حکایت‌گر کمال وجودی حق تعالی، عین و متّحد با ذات مقدّس او است؛ چنان‌که این نسبت بین خود اوصاف ذاتی حق نیز وجود دارد؛ ذات حق همان‌گونه که آخر است، اوّل نیز هست و بین اولیّت و آخریّت حق تعالی هیچ‌گونه ناسازگاری یافت نمی‌شود؛ زیرا اولیّت او عین آخریتش و آخریت او عین اوّلیت او است [۱۷] و این معنا، به خداوند متعالی اختصاص دارد؛ چنان‌که این اختصاص از حصر آیه (هو الأوَّلُ و الأخِر) به دست می‌آید.

آخر و اوّل از جهت مفهوم، متقابل و متفاوتند؛ امّا در مصداق و حقیقت عینی، نشان دهنده یک حقیقت، و متّحد با هم و نیز متّحد با آن حقیقت هستند و به این اعتبار، اطلاق این دو اسم و صفت متقابل، مانند دیگر اسمای متقابل، بر خداوند درست خواهد بود و به جهت غیر محدود بودن آن ذات نامتناهی و وجود صرف بودن حق تعالی است که ذات مقدّسش مجمع صفات متقابل مانند بسط و قبض، هدایت و ضلالت، اوّل و آخر و ظاهر و باطن است؛ از این‌رو، برخی اطلاق این نوع اسما را به خصوص که صفت اشیای محدود قرار می‌گیرند، از قبیل جمع متقابلان و غیر قابل تصوّر دانسته‌اند.[۱۸] اهل عرفان، آخر را از امّهات اسما دانسته و اسم جامع آنها را «اللّه *» و «رحمن» می‌دانند و معتقدند: هرچیز ابدی که انتهای وجود نداشته باشد، مظهر اسم «آخر» خواهد بود؛[۱۹] لذا این اسم با سه اسم دیگر در آیه ۳ حدید / ۵۷ بر علی‌بن‌ابی طالب که مظهر کامل اسمای الهی است، تطبیق شده است [۲۰] و در توضیح آن می‌توان گفت: انسان کامل در تمام موجودات سریان و ظهور دارد و آن مظهر سریان و ظهورحق در تمام اشیا است و همین سریان، سرّ عینیّت اوّلیّت و آخریّت و نیز سرّ انحصار اوّل و آخر و ظاهر و باطن بودن در خداوند است. امیر مؤمنان(ع) فرموده است: من قلم و لوح محفوظ و عرش و کرسی و آسمان‌های هفت‌گانه و زمین‌ها هستم.[۲۱]

مفهوم آخر

مفسّران برای «الأخر» معانی متعدّدی را گفته‌اند. با دقّت در همه اقوال، معانی عمده را می‌توان دو معنا دانست.

۱. منتها و مرجع موجودات[۲۲] بازگشت هر موجودی به خداوند بوده و خداوند مقصود نهایی همه اشیااست؛[۲۳] از این‌رو موجودات تا به او واصل نشوند، به جست وجو و حرکت خود ادامه می‌دهند و پس ازوصول به وی، آرامش و اطمینان می‌یابند. این معنا با آیاتِ «و أنَّ إلی رَبِّکَ المُنتَهی» (نجم / ۵۳، ۴۲)، «إنَّ إلی‌رَبِّکَ‌الرُّجعی» (علق / ۹۶، ۸)، «ألا إلی اللّهِ تَصیرُ الأمورُ» (شوری / ۴۲، ۵۳)، «إلَیه یُرجَعُ الأَمرُ کُلُّه» (هود / ۱۱، ۱۲۳) و «... ارجِعی إلی رَبِّکِ راضیةً مَّرضیّةً» (فجر / ۸۹، ۲۸) هماهنگ‌است.

۲. باقی * و ابدی، یعنی ذاتی که پس از فنا و نابودی تمام موجودات، هم‌چنان موجود است؛ البتّه این معنا از لوازم معنای اوّل است نه آن‌که معنایی مستقل باشد. این معنا با آیاتی نظیر «واللّهُ خَیرٌ و أبقی» (طه / ۲۰، ۷۳)، «کلُّ مَن عَلیها فانٍ * و یَبقی وَجهُ رَبِّکَ ذوالجَلـلِ و الإکرامِ» (الرحمن / ۵۵، ۲۶ و ۲۷)، «وَ تَوکَّلْ عَلی الحَیِّ الّذی لایَموتُ» (فرقان/ ۲۵، ۵۸) و «کُلُّ شی‌ءٍ هالِکٌ إلاّ وَجهَه» (قصص / ۲۸، ۸۸) هماهنگ است و نیز روایاتی به این معنا اشاره دارد. حضرت علی(ع) در ضمن بیانی می‌فرماید: هو الأول و لم‌یزل و الباقی بلا أجل.[۲۴] الحمدللّه الأول فلا شی‌ء قبله والأخر فلا شی‌ء بعده.[۲۵] امام صادق(ع) در توضیح الأخر فرمود: او اوّل * قبل از هرچیز و آخر بعد از هرچیز است؛ به گونه‌ای که ابدی است و اسما و صفات او تغییر نمی‌یابد؛ با آن‌که اسما و صفات غیر او تغییر می‌یابد.[۲۶] برخی بین معنای باقی و ابدی فرق گذاشته‌اند؛ زیرا باقی در برابر فانی است و بر خداوند از آن جهت اطلاق می‌شود که پس از فنای همه موجودات، بقا دارد؛ بلکه هم‌اکنون همه فانی‌اند و او باقی است؛[۲۷] ولی ابدی بودن حق از آن جهت است که ذات متعالی با قطع نظر از همه موجودات، ابدی است.[۲۸] برخی آخر را به معنای «آخر قرار دهنده» دانسته‌اند که با اسم دیگر خداوند «المؤخّر» مطابق است. برای آخر، معانی متعدّد دیگری در کتاب‌های تفسیری و عرفانی ذکر شده؛ چنان‌که فخر رازی برای آن ۲۴ معنا نقل کرده است.[۲۹] به برخی از این معانی، در روایات نیز پرداخته شده؛ ولی بیش‌تر آنها با تأیید روایی همراه نیست. برخی، ذکر این نوع معانی را ارشادی دانسته و بعضی را جایز و بعضی دیگر را ممنوع شمرده‌اند.[۳۰] در آرای پیش‌گفته، آخریّت خداوند در امور ذیل دانسته شده است: پوشاندن عیب‌ها، هدایت و توفیق، صفات، تنزیه از فنا و نیستی، خشنودی، روزی دادن، تکلیف، مقطع و مسافت نداشتن، تلقین، تفضّل، عفو و بخشش، رعایت، غضب، یاری و تأیید، امداد و کمک‌رسانی و...[۳۱] برخی گفته‌اند: از آنجا که روایات، این اسما را به شکل جامع تفسیر کرده، دیگر دلیلی برای چنین تفسیرهای پراکنده‌ای وجود ندارد [۳۲] و چون این معانی، مورد قبول برخی مفسّران نیست، از نقل آنها صرف‌نظر کرده‌اند.[۳۳]

آخر از فروع اسم محیط

خداوند به سبب استقلال، غنا، حضور، قدرت، علم، حیات و سعه وجودی، بر غیر که عین فقر و تعلّق و ربط به او است، احاطه کامل دارد. در آیاتی نظیر «وَ هُو مَعَکم أینَ ما کُنتُم» (حدید / ۵۷، ۴)، «فأینَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وجهُ اللّه» (بقره / ۲، ۱۱۵)، «أنَّ اللّهَ قَد أحاطَ بکلِّ شی‌ءٍ عِلما» (طلاق / ۶۵، ۱۲)، «و هُوَ عَلی کُلِّ شی‌ءٍ قَدیرٌ» (حدید / ۵۷، ۲) و «و هُوَ بِکُلِّ شی‌ءٍ عَلیمٌ» (حدید / ۵۷، ۳) به این مطلب اشاره شده است؛ بنابراین، هرچیزی که آخر فرض شود، خداوند به سبب احاطه بر آن چیز، بعدِ آن خواهد بود؛ پس خداوند آخر است نه آن چیز. این آخریّت و بعدیّت، زمانی و مکانی نیست؛ زیرا آن دو از ویژگی‌های موجودات عالم مادّه است و درباره خداوند ممکن نیست؛ چون او بر هر چیز حتّی بر خود زمان و مکان محیط است. بدین‌ترتیب آخر از فروع اسم محیط خواهد بود.[۳۴]

منابع

پانویس

  1. مفردات، ص۱۰۰، «اول»؛ المصباح، ص۳۰، «آل».
  2. الصحاح، ج ۵، ص۱۸۳۸، «اول».
  3. ترتیب العین، ص۶۱، «اول».
  4. مفردات، ص۱۰۰، «اول».
  5. الفروق اللغویه، ص۲۷۰؛ مجمع البحرین، ج ۱، ص۱۳۱، «اول».
  6. المصباح، ص۲۹، «آل».
  7. شرح فصوص الحکم، ص۴۵.
  8. نمونه، ج ۲۳، ص۲۹۹ ـ ۳۰۰.
  9. شرح فصوص الحکم، ص۴۷۷؛ رحمة من الرحمن، ج ۴، ص۲۷۵.
  10. شرح فصوص الحکم، ص۴۷۷.
  11. شرح فصوص الحکم، ص۴۵.
  12. الصحیفة السجادیه، ص۲۲؛ کنزالعمال، ج ۲، ص۶۵۶؛ تفسیر قرطبی، ج ۹، ص۶۴۰.
  13. نهج‌البلاغه، خطبه ۱۶۳؛ الکافی، ج ۱، ص۱۱۵؛ التوحید، ص۳۱۳.
  14. رمضانی و جمالی، مقاله «اول»، دائرة المعارف قرآن کریم، ج۵، ص ۶۳-۶۴.
  15. لسان‌العرب، ج ۱، ص۸۷، «اخر».
  16. شرح فصوص الحکم، ص۴۵.
  17. رحمه‌من‌الرحمن، ج۴، ص۲۷۰؛ روح‌البیان، ج۱، ص۳۴۸؛ تفسیر ملاصدرا، ج ۶، ص۱۵۳.
  18. شرح اسماء اللّه الحسنی، ص۱۲۸.
  19. شرح فصوص الحکم، ص۴۵.
  20. البرهان، ج ۷، ص۴۳۷.
  21. شرح فصوص الحکم، ص۱۱۸.
  22. شرح فصوص الحکم، ص۳۹۰.
  23. شرح اسماء اللّه الحسنی، ص۱۲۹؛ اسماء الحسنی، ص۴۰.
  24. نهج البلاغه، خطبه ۱۶۳، ص۳۰۶.
  25. نهج البلاغه، خطبه ۹۶، ص۱۷۱.
  26. الکافی، ج ۱، ص۱۱۵؛ البرهان، ج ۷، ص۴۳۵.
  27. روح‌البیان، ج ۹، ص۳۴۶.
  28. اسماءالحسنی، ص۳۸.
  29. لوامع البینات، ص۳۲۵ ـ ۳۲۸.
  30. مفاهیم القرآن، ج ۶، ص۱۲۸.
  31. لوامع‌البینات، ص۳۲۵ ـ ۳۲۷؛ مجمع‌البیان، ج ۹، ص۳۴۶؛ کشف‌الاسرار، ج۹، ص۴۷۶.
  32. الموسوعة الذهبیه، ج ۶، ص۲۴۵.
  33. المیزان، ج ۱۹، ص۱۴۶.
  34. المیزان، ج ۱۹، ص۱۴۵.