موانع اجرای عدالت

موانع اجرای عدالت اجتماعی

اگر تمامی زمینه‌های اجرای عدالت که در بخش اول به آن به طور مفصل پرداخته شد، عملی نشود یا بر خلاف آن رفتار شود، همه آنها تبدیل به موانع تحقق عدالت خواهد شد؛ بنابراین بخش عمده‌ای از موانع تحقق عدالت اجتماعی را باید زمینه‌های تحقق‌نیافته عدالت اجتماعی دانست که به طور فهرست‌وار عبارت‌اند از:

  1. توجه به هوا و هوس و امیال نفسانی؛
  2. پیاده نکردن حکم درباره خود؛
  3. عدم جدیت و تلاش؛
  4. دوری از آرامش و امنیت و دامن زدن به درگیری و اختلاف؛
  5. عدم شناخت و رعایت حقوق یکدیگر؛
  6. احساس مسئولیت و تعهد و دردمندی نکردن در برابر ستم؛
  7. خودداری مردم از گفتن حرف حق و مشورت با حاکمان؛
  8. همکاری نکردن مردم با حاکم در احقاق حق؛
  9. تعیین نکردن شرح وظایف مدیران حکومت؛
  10. رعایت نکردن مساوات و ایجاد فرصت‌های برابر بین مردم؛
  11. قاطعیت نداشتن رهبر در اجرای عدالت؛
  12. عدم کنترل و نظارت مدیران دستگاه‌های دولتی؛
  13. نبود ارتباط بسیار نزدیک حاکم با مردم[۱].

بخش دیگر موانع تحقق عدالت، بحث مستقلی است که از دو قسمت تشکیل می‌شود: الف) موانعی که به حکومت مربوط است؛ ب) موانعی که به مردم مربوط است. اکنون به توضیح این دو قسمت می‌پردازیم[۲].

موانعی که به حکومت مربوط است

تحمل شنیدن حرف حق را نداشتن

حکومت وظیفه دارد برای اینکه مدیریتش را به بالاترین سطح ممکن ارتقا دهد از تمام ظرفیت‌ها استفاده نماید. شنیدن حرف حق حتی از ناحیه مخالف از همان ظرفیت‌هایی است که نباید برای حکومت ناخوشایند باشد. حکومتی پایدار می‌ماند که اجازه اظهارنظر در انتقاد از عملکرد آن به منتقدین داده شود، نه اینکه به محض مشاهده کمترین انتقادی، سیل انگ‌های غیر منطقی و برچسب‌های غیر منصفانه روانه منتقدین گردد و آنها را از صحنه سیاسی حذف نماید. منطق امام علی(ع) در مدیریت سیاسی حکومت دقیقاً بر مبنای پذیرش انتقادها و شنیدن حرف حق است. حضرت(ع) به صراحت در خطاب به مردم می‌گوید: «... با من چنان‌که با سرکشان گویند، سخن مگویید و چونان که با تیزخویان کنند از من کنار مجویید و با ظاهرآرایی آمیزش مدارید، و شنیدن حق را بر من سنگین مپندارید». سپس علت سنگین پنداشتن سخن حق بر خود را این‌گونه بیان می‌دارد: «فَإِنَّهُ مَنِ اسْتَثْقَلَ الْحَقَّ أَنْ يُقَالَ لَهُ أَوِ الْعَدْلَ أَنْ يُعْرَضَ عَلَيْهِ كَانَ الْعَمَلُ بِهِمَا أَثْقَلَ عَلَيْهِ»؛ چه آن کس که شنیدن سخن حق بر او گران افتد و نمودن عدالت بر وی دشوار بود، کار به حق و عدالت کردن بر او دشوارتر است. سرانجام حضرت(ع) برای اینکه به مردم اطمینان بدهد از شنیدن حرف حق و مشورت به عدل، نه تنها ناراحت نمی‌شود، بلکه استقبال هم می‌کند، می‌فرماید: «فَلَا تَكُفُّوا عَنْ مَقَالَةٍ بِحَقٍّ، أَوْ مَشُورَةٍ بِعَدْلٍ»[۳]؛ پس از گفتن کلمه حقی یا مشورت دادن در عدالتی بازمایستید. پس آنچه امام علی(ع) را به پذیرش سخن حق و مشورت به عدل وا می‌دارد این است که با پذیرفتن این دو امر، مسیر اجرای عدالت هموارتر می‌گردد[۴].

انحصارطلبی و امتیازجویی

یکی از آفات فراگیر حکومت‌ها، انحصارطلبی و امتیازجویی مدیران، حاکمان و اطرافیان آنهاست، آفتی که اشرافیت را زنده می‌کند و حکومت را به سمت استبداد و در نهایت سقوط می‌کشاند. تاریخ، ماجراهای زیادی از سقوط حکومت‌هایی که «انحصارطلبی و ویژه‌خواری» را مبنای حکومت خویش قرار داده بودند، به خاطر دارد. سقوط سلسله قدرتمند ساسانی یکی از این نمونه‌هاست. امام علی(ع) در جای‌جای نهج‌البلاغه از این پدیده به زشتی یاد می‌کند. شاید صریح‌ترین عبارت آن حضرت در مخالفت با جریان انحصارگرایی، جمله معروف و هشدارگونه بخشی از نامه ۵۳ باشد که به مالک‌اشتر فرمود: «إِيَّاكَ وَ الِاسْتِئْثَارَ بِمَا النَّاسُ فِيهِ أُسْوَةٌ»؛ بپرهیز از آن‌که چیزی را به خود اختصاص دهی که بهره همه مردم در آن یکسان است. در کمتر از یک سطر بعد، حضرت(ع) علت پرهیز از ویژه‌خواری را این‌گونه بیان می‌دارد: «چه آن را که به ناروا ستده باشی از چنگ تو درآرند و به زودی پرده کارها از پیش دیده‌ات بردارند و داد از تو بستانند و به ستمدیده رسانند».

در ذیل این قسمت از نامه مزبور، مرحوم محمدجواد مغنیه می‌نویسد: «بر حاکم واجب است که خود را آقا و سرور و مردم را برده و نوکر نبیند، بلکه برای مردم آنچه در زندگی‌شان به آن نیازمندند، (باید) فراهم نماید و خود و خانواده‌اش را با ضعیف‌ترین مردم برابر بداند»[۵]. نمونه دیگر نامه‌ای است که امام(ع) به سهل بن حنیف انصاری در توصیف کسانی که نزد معاویه رفتند، می‌نویسد و علت اصلی فرار آنها را بیان می‌کند. در بخشی از آن نامه چنین آمده است: «در گمراهی آنان و رهایی است از رنج ایشان، بس بود از حقشان گریختن و به کوری و نادانی شتافتن. آنان مردم دنیایند، روی بدان نهاده و شتابان در پی‌اش افتاده. عدالت را شناختند و دیدند و شنیدند و به گوش کشیدند و دانستند مردم به میزان عدالت در حق یکسان‌اند. پس گریختند تا تنها خود را به نوایی برسانند»[۶]. جان کلام مولا(ع) در بیان علت رفتن عده‌ای از یارانش به سمت معاویه، انحصارطلبی و به نوایی رسیدن است. آنها چون به فکر خود بودند، نمی‌توانستند در حکومتی که هرگز به خود نمی‌اندیشد، بلکه به فکر تمام مردم جامعه است دوام بیاورند.

در شرح مغنیه علت فرار یاران امام به سوی معاویه از زبان امام(ع) این‌گونه بیان شده است: «تَرَكُونَا لِأَنَّا نَعْدِلُ فِي الرَّعِيَّةِ وَ نَقْسِمُ بِالسَّوِيَّةِ، وَ ذَهَبُوا إِلَى الدُّنْيَا وَ الْجَوْرِ»[۷]؛ یعنی آنها از آن جهت ما را ترک کردند که ما با مردم به عدالت رفتار می‌کردیم و بیت‌المال را به طور مساوی بین آنها تقسیم می‌کردیم و از این‌رو به سوی دنیا و ستم روی آوردند. علت اساسی مخالفت امام علی(ع) با امتیازجویی و انحصارطلبی، این است که اصولاً این صفات برهم زننده اهداف بلند حکومت اسلامی و از جمله آنها عدالت اجتماعی است؛ از این‌رو حضرت در نامه‌اش به مالک‌اشتر می‌نویسد: نیز والی را نزدیکان است و خویشاوندان که خوی برتری جستن دارند و گردن‌فرازی کردن و در معاملت انصاف را کمتر به کار بستن... ریشه ستم اینان را با بریدن اسباب آن برآر و به هیچ یک از اطرافیان و خویشاوندانت زمینی را به بخشش وامگذار[۸].[۹]

غفلت از رسیدگی به امور مهم

حاکم به حکم اینکه مدیر ارشد مسائل جاری حکومت است، باید از تمام امور ریز و درشت محدوده حکومت خود با خبر باشد و از بین آنها به امور مهم و اساسی، توجهی درخور و رسیدگی شایسته نماید. در نامه ۵۳ امیرمؤمنان با واژه «إِيَّاكَ» حاکم و زمامدار را از بسیاری امور نهی می‌کند. یکی از امور نهی شده، غفلت از کارهای مهم است؛ کلام حضرت چنین است: «إِيَّاكَ... وَ التَّغَافُلُ عَمَّا تُعْنَى بِهِ مِمَّا قَدْ وَضَحَ لِلْعُيُونِ»؛ بپرهیز از غفلت در آنچه بدان توجه باید و در دیده‌ها نمایان است. حضرت امیر(ع) والی خود را از کدام غفلت باز می‌دارد؟ در شرح مغنیه منظور از آن غفلت، چیزی است که حاکم از آن در مقابل خدا و مردم باید پاسخگو باشد؛ یعنی اگر حاکم هر شکایتی را از دولتی و مردم عادی دریافت کرد و آن را فهمید و رسیدگی نکرد، نسبت به آن مسئول است و باید برای آن مجازات و در دنیا و آخرت رسوا شود[۱۰].

ابن ابی‌الحدید در معنای تغابی و غفلت حاکم نوشته است: «تصویر این غفلت آن است که به امیر گزارش داده شود که فلان شخص از نزدیکانش، کارهای زشت گوناگونی را پنهانی انجام داده است، اما او از آن غفلت نماید یا خود را به غفلت بزند. علی(ع) حاکم را از این کار نهی کرده است»[۱۱]. در شرح منهاج البراعة نیز ذیل این قسمت از نامه ۵۳ آمده است: «حضرت حاکم را از غفلت و تسامح در آنچه برای او مهم و به او مرتبط است به ویژه نظم در امور و گسترش عدل در جامعه، همان‌گونه که در چشم‌های مردم زشت به شمار می‌رود، نهی کرده است. پس تسامح در گرفتن حق مظلوم از ظالم از طرف والی به نفع غیر او یعنی همان ظالم، خواهد بود»[۱۲]. هر یک از موارد نامبرده در شروح سه‌گانه بالا می‌تواند مصداق عنوان کلی غفلت حاکم تلقی شود، ولی به نظر می‌رسد دایره شمول غفلت حاکم در شرح منهاج البراعة فراگیرتر و به سیاق متن نهج‌البلاغه نزدیک‌تر باشد. با این همه، جا دارد گستره مصداقی این مفهوم کلی را وسیع‌تر از آنچه در منهاج البراعة آمده است، در نظر گرفت[۱۳].

پیش‌داوری گمان‌مندانه

در اسلام، اصل در روابط انسان‌ها با یکدیگر بر اساس حسن‌ظن است. کسی حق ندارد به کسی سوء‌ظن داشته باشد؛ خواه حاکم و فرمانروا باشد، خواه رعیت و فرد عادی. علت اساسی آن هم ایجاد ارتباط محکم‌تر بین امت اسلامی است. هرگز در فضای بدبینی، نمی‌توان انتظار وحدت و یکپارچگی داشت. امام علی(ع) در این باره می‌فرماید: «لَيْسَ مِنَ الْعَدْلِ الْقَضَاءُ عَلَى الثِّقَةِ بِالظَّنِّ»[۱۴]؛ از عدالت نبود حکم نمودن به گمان.

بحث بسیار عالمانه‌ای مرحوم مغنیه در ذیل این حکمت دارد که خواندنی است؛ او می‌نویسد: «وقتی از امانت فرد امینی یقین داری، سپس برای تو شک یا ظن نسبت به امانت او حاصل شد، از انصاف و علم به دور است که یقین قوی خود را (مبنی بر امین بودن آن شخص) نقض کنی و آن را به مجرد شک یا ظن از بین ببری، بلکه تنها با یقین مثل خودش می‌توانی این کار را بکنی و عقل و شرع و فقها و عقلا اتفاق دارند بر اینکه چیزی که ثبوتش یقیناً حاصل شد، همواره باقی می‌ماند تا انقطاع و زوال آن به نحو ثبوتی یقینی کامل همان وجود خودش، ثابت شود و رساترین چیزی که در این باره آمده، قول امام جعفر صادق(ع) است که هرگز یقین با شک، نقض نشود و شک در یقین داخل نگردد و یکی از آنها با دیگری مخلوط نشود»[۱۵]. از این بیان به روشنی استفاده می‌شود که پیش‌داوری در شرایط عادی یک امر شرعی و عقلی نیست و هیچ حجیت محکمه‌پسندی برای آن وجود ندارد و مورد نکوهش عقلا قرار می‌گیرد، حال اگر با دو حیثیت دیگر همراه شود، نابخردی و ناپسندی آن دوچندان می‌شود؛ یکی اینکه این پیش‌داوری در حکم و قضاوت به معنای واقعی آن انجام شود و دیگر اینکه از ناحیه یک امیر و حاکم صورت بگیرد[۱۶].

گوناگونی هواهای حاکم

در نهج‌البلاغه آمده است: «إِنَّ الْوَالِيَ إِذَا اخْتَلَفَ هَوَاهُ مَنَعَهُ ذَلِكَ كَثِيراً مِنَ الْعَدْلِ»[۱۷]؛ چون والی را هواها گونه‌گون شود او را از بسیاری عدالت، باز دارد. از بین شارحان بزرگ نهج‌البلاغه، تنها کسی که «اختلاف هوای والی» را دقیق معنا کرده و منظور عبارت را بهتر رسانده، میرزا حبیب الله هاشمی خویی است. ابن ابی‌الحدید به شرح کمتر از یک سطری اکتفا می‌کند و می‌نویسد: قَوْلٌ صِدْقٌ، لِأَنَّهُ مَتَى لَمْ يَكُنِ الْخَصْمَانِ عِنْدَ الْوَالِي سَوَاءً فِي الْحَقِّ جَارَ وَ ظَلَمَ[۱۸]؛ گفته درستی است؛ زیرا وقتی دو خصم نزد والی در حق برابر نباشند، والی ظلم و ستم می‌کند.

میرزا حبیب الله هاشمی خویی در تبیین هواهای گوناگون والی می‌نویسد: حضرت(ع) وصیت کرد به اینکه وقتی هواهای والی گوناگون شد او را از رعایت عدل باز می‌دارد و چیره‌ترین هواهای پی‌در‌پی بر صاحبان قدرت در بین عرب، همان تعصب عربی و خودبرتربینی ذاتی آنهاست که در جاهلیت بر عرب نفوذ یافته بود. اسلام در زمان پیامبر(ص) آتش آن تعصب را خاموش کرد، سپس حکومت عرب و تمام حاکمان صاحب‌نفوذ بنی‌امیه دوباره آن را در تمامی سرزمین‌های اسلامی خصوصاً شام و عراق زنده کردند... در این شرایط و فضا بود که حضرت به رعایت تساوی در حقوق نسبت به تمام مردم امر فرمود و هشدار داد به اینکه ستم به هر شکلی اسلام را تقویت نمی‌کند[۱۹]. کنایه از اینکه کار بنی‌امیه در قبال غیر عرب ظلم به شمار می‌رفت و این ظلم باعث تقویت اسلام نمی‌شد. گرچه با توجه به داستان حلوان که قبلاً به آن اشاره شد، این برداشت صاحب منهاج البراعة درباره هواهای گوناگون حاکم منطقی به نظر می‌رسد، اما نمی‌توان از معنای اطلاقی عبارت که همان تنوع خواسته‌های حاکم است غافل بود که یکی از معانی آن این می‌تواند باشد که اگر حاکم هر لحظه خواسته‌ای تازه مطرح نماید، این تعدد و تنوع خواسته‌ها، خود به خود مانع برقراری عدالت است؛ چراکه اولاً، می‌تواند حکایت از تشویش خاطر و پریشانی اندیشه حاکم نماید که قطعاً در نوع حکم او تأثیر دارد، ثانیاً، با وجود خواسته‌های پی‌در‌پی، عملاً امکان اجرای هرکدام از آنها به سبب تعارض با خواسته‌های دیگری وجود ندارد[۲۰].

موانعی که به مردم مربوط است

گریز از حق و عدالت

اگر مردم در سرنوشت جامعه و حکومت تأثیر دارند، تمام اقدامات مثبت و منفی آنها می‌تواند در روند اجتماع و ساختار حکومت تأثیرگذار باشد. در حکومت عدالت‌مدار و حق‌مدار قرار بر این است که بر پایه حق و عدل با مردم رفتار شود؛ حال اگر مردم خود گریزان از حق و عدل باشند، چه مجالی برای جلوه‌گری این دو وجود دارد؟ امام علی(ع) گله خود را از مردم گریزان از حق و عدالت، این‌گونه بیان می‌کند: «أَظْأَرُكُمْ عَلَى الْحَقِّ وَ أَنْتُمْ تَنْفِرُونَ عَنْهُ‏ نُفُورَ الْمِعْزَى مِنْ وَعْوَعَةِ الْأَسَدِ»؛ در شناخت حق شما را می‌پرورانم، همچون دایه مهربان و شما از حق می‌رمید، چون بزغالگان از بانگ شیر غران. سپس با ناراحتی ادامه می‌دهد: «هیهات که به یاری شما تاریکی را از چهره عدالت بزدایم و کجی را که در حق راه یافته راست نمایم»[۲۱]. همان‌طور که ملاحظه می‌شود، حضرت(ع) در این عبارات، به طور صریح، فرار از حق و عدالت را مانع دست‌یابی به عدالت معرفی فرمودند.

در نامه هفتاد نهج‌البلاغه، امام علی(ع) بی‌خردانی را که جذب معاویه شده بودند این‌گونه توصیف می‌کند: «قَدْ عَرَفُوا الْعَدْلَ... وَ عَلِمُوا أَنَّ النَّاسَ عِنْدَنَا فِي الْحَقِّ أُسْوَةٌ فَهَرَبُوا...»؛ عدالت را شناختند... و دانستند که مردم در نزد ما در عدالت و حق یکسان‌اند... پس گریختند. حضرت امیر(ع) در این عبارت مرز شناخت و عمل را مشخص کرد، به این معنا که شناخت تنها برای تصمیم‌گیری کفایت نمی‌کند؛ چراکه اگر کفایت می‌کرد این همه از کسانی که حق و عدالت را در جبهه حضرت(ع) شناختند و معاویه را باطل می‌دانستند، هرگز سراغ جبهه باطل را نمی‌گرفتند و به سوی آنها نمی‌رفتند[۲۲].

اختلاف و پراکندگی

یکی از بیماری‌های سخت اجتماعی که ریشه عدالت را می‌خشکاند، اختلاف و پراکندگی است. از این‌رو رهبران آگاه و مدیران هوشیار، همیشه مردم را به این امر مهم هشدار می‌دهند. امیرمؤمنان(ع) در سه خطبه ۲۹، ۹۷ و ۱۳۱ به این بیماری خانمان‌سوز با الفاظی تقریباً مشابه هم اشاره می‌کند[۲۳]. در کتاب پیام امیر المؤمنین(ع) ذیل خطبه ۲۹ آمده است: «امام(ع) این خطبه را در شرایط بسیار سخت و بحرانی ایراد فرموده است، در شرایطی که دشمن جسور و غارتگر برای تضعیف روحیه مردم عراق در هر گوشه و کنار به حملات ایذایی و غافلگیرانه پرداخته بود. امام(ع) که راه چاره را در یک حرکت قوی و تهاجم همه‌جانبه می‌دید، به آماده ساختن مردم مشغول بود، ولی ناتوانی و سستی و ضعفی - که به علل گوناگون بر آن گروه مسلط شده بود - امکان تشکیل چنین نیرویی را سلب کرده بود. امام(ع) چاره‌ای جز این نداشت که از آخرین حربه برای بسیج این گروه سست‌عنصر و پرادعای کم‌قدرت استفاده کند و آنان را زیر ضربات شلاق ملامت قرار دهد، شاید به خود آیند و خطراتی را که از هر سو آنها را احاطه کرده است، با چشم خود ببینند»[۲۴].

در شرح نامبرده ذیل خطبه ۱۳۱ نوشته شده است: «امام(ع) در اینجا انگشت روی نقطه اصلی درد جامعه و جمعیت‌ها گذارده است و آن مسئله اختلاف و پراکندگی است که سبب درگیری‌ها و از میان رفتن نیروها می‌شود. تعبیر به: «الشَّاهِدَةُ أَبْدَانُهُمْ» اشاره به حضور جسمانی آنها در اجتماع و غیبت فکری و روحانی و بیگانگی آنان از حوادث خطیری است که در جامعه می‌گذرد»[۲۵]. شاید برای بیان پراکندگی و پریشان‌دلی مردم از عبارت‌های «بدن‌های کنار هم جمع شده با فکرهای مختلف»، «تنهای حاضر و عقل‌های غایب» و «نفوس رنگارنگ و دل‌های ناهماهنگ» در خطبه ۱۳۱ گویاتر و در عین حال واقعی‌تر نباشد. حضرت امیر(ع) بعد از برشمردن پراکندگی و اختلاف مردم با عبارات مزبور در خطبه مذکور، می‌فرماید: «هَيْهَاتَ أَنْ أَطْلَعَ بِكُمْ سَرَارَ الْعَدْلِ أَوْ أُقِيمَ اعْوِجَاجَ الْحَقِّ»؛ هیهات که به یاری شما تاریکی را از چهره عدالت بزدایم و کجی را که در حق راه یافته راست نمایم». حضرت(ع) اجرای عدالت را در جامعه با وجود مردمی پراکنده و دل‌های ناهماهنگ و... امری محال و غیر ممکن می‌داند[۲۶].

ترک جهاد و ناخوشایند داشتن آن

جهاد چه از نوع ابتدایی باشد چه از نوع دفاعی، برای حفظ موجودیت، استقلال، گسترش تعالیم اسلامی، زمینه‌سازی امنیت، رفاه و عدالت اجتماعی ضروری است؛ از این‌رو اسلام آن را یکی از واجبات در کنار نماز و روزه قرار داده است. امام(ع) در خطبه‌ای پس از توصیف جهاد، پی‌آمدهای ناگوار ترک آن را این‌چنین گوشزد می‌کند: «هر که جهاد را واگذارد و ناخوشایند داند، خدا جامه خواری بر تن او پوشاند و فوج بلا بر سرش کشاند و در زبونی و فرومایگی بماند، دل او در پرده‌های گمراهی نهان و حق از او روی گردان، به خواری محکوم و از عدالت محروم»[۲۷]. در این بخش از خطبه، حضرت(ع) ضمن برشمردن آثار زیان‌باری چون خواری، گرفتاری، فرومایگی و گمراهی برای ترک جهاد به دو اثر تخریبی بسیار مهم اجتماعی یعنی روی گردانی از حق و محروم ماندن از عدالت اشاره می‌فرماید. در پیام امیرالمؤمنین(ع) علت محرومیت از عدالت در صورت ترک جهاد این‌چنین بیان شده است: «دلیل این معنا روشن است؛ زیرا طرفداران عدالت غالباً در اقلیت‌اند. اگر در اقلیت کمّی نباشند، از نظر کیفیت و قدرت، در اقلیت هستند. به همین دلیل، سلطه‌گران سودپرست، تا آنجا که به اصطلاح کاردشان ببرد، پیش می‌روند و حقوق ملت‌های مظلوم را پایمال می‌کنند و پیوسته بر مال و جاه و جلال خود می‌افزایند. ملت‌های مظلوم و ستمدیده تنها در سایه جهاد می‌توانند عدالت اجتماعی را تحقق ببخشند و از فشار ظلم و ستم آنان برهند»[۲۸].[۲۹]

ضعف نفس

اجرای عدالت نیاز به زمینه‌ها و مؤلفه‌های اساسی دارد؛ چراکه عدالت، امری لایه‌دار و پیچیده و تو در توست؛ بنابراین کسانی می‌توانند نقش‌گردان صحنه حساس و جدی عدالت باشند که خود دارای تعادل روحی باشند. وجود ضعف نفس، تعادل روحی را از شخص می‌گیرد؛ از این‌رو شخص ضعیف‌النفس هرگز توانایی برپایی عدالت را نخواهد داشت. امام علی(ع) در یک عبارت کوتاه اما پر معنا و دقیق به این نکته اشاره می‌فرماید که: «لَا يَمْنَعُ الضَّيْمَ الذَّلِيلُ»[۳۰]؛ آن‌که تن به خواری داده، دفع ستم را چگونه شاید؟

این عبارت و عبارت‌های قبل و بعد آن، اشاره به کسانی است که از حضرت(ع) می‌خواستند جنگ علیه طاغوت شام - معاویه - را به تأخیر بیندازد. علامه جعفری در ذیل این عبارت امام(ع) می‌نویسد: «آن کس که به ذلت تن در داده و خود را تسلیم انواع ستم‌ها و تجاوزها نموده است، چگونه می‌تواند در صدد رفع ظلم از دیگران برآید؟»[۳۱] ستمگران جهان هرگز به افراد ذلیل و ناتوان رحم نکرده، حق آنها را با میل و رغبت به آنان تقدیم نمی‌کنند. حق گرفتنی است و با تلاش و کوشش و ایثار و فداکاری باید آن را به چنگ آورد. نباید فراموش کرد که با زورمندان و ستمگران جز با زبان زور نمی‌توان سخن گفت. اصولاً طبیعت زندگی این جهان چنین است که در راه رسیدن به مقاصد عالی مادی و یا معنوی موانع فراوانی وجود دارد و آن کس که با این موانع پیکار نکند و ضعف و سستی نشان دهد، هرگز به مقصد نخواهد رسید[۳۲].[۳۳]

منابع

پانویس

  1. چون در بخش اول درباره تمامی این موارد به عنوان زمینه‌های تحقق اجتماعی به اندازه کافی بحث شد، بحث مجدد آنها البته به عنوان «موانع»، مصداق تکرار خسته‌کننده خواهد بود.
  2. احمدی، علی اصغر، عدالت اجتماعی در نهج البلاغه، ص ۵۳.
  3. نهج‌البلاغه، خطبه ۲۱۶.
  4. احمدی، علی اصغر، عدالت اجتماعی در نهج البلاغه، ص ۵۴.
  5. محمد جواد مغنیه، فی ظلال نهج‌البلاغه، ج۴، ص۱۲۰.
  6. نهج‌البلاغه، نامه ۷۰.
  7. محمد جواد مغنیه، فی ظلال نهج‌البلاغه، ج۲، ص۱۸۷.
  8. نهج‌البلاغه، نامه ۵۳.
  9. احمدی، علی اصغر، عدالت اجتماعی در نهج البلاغه، ص ۵۵ ـ ۵۷.
  10. ر.ک: محمد جواد مغنیه، فی ظلال نهج‌البلاغه، ج۴، ص۱۲۰.
  11. ر.ک: ابن ابی الحدید، شرح نهج‌البلاغه، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، ج۱۷، ص۱۱۶.
  12. میرزا حبیب الله هاشمی خویی، منهاج البراعة فی شرح نهج‌البلاغه، تحقیق محمد باقر کمره‌ای، تصحیح ابراهیم میانجی، ج۲۰، ص۳۱۷.
  13. احمدی، علی اصغر، عدالت اجتماعی در نهج البلاغه، ص ۵۷.
  14. نهج‌البلاغه، حکمت ۲۲۰.
  15. محمد جواد مغنیه، فی ظلال نهج‌البلاغه، ج۴، ص۳۴۹.
  16. احمدی، علی اصغر، عدالت اجتماعی در نهج البلاغه، ص ۵۹.
  17. نهج‌البلاغه، نامه ۵۹.
  18. ابن ابی‌الحدید، شرح نهج‌البلاغه، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، ج۱۷، ص۱۴۶.
  19. میرزا حبیب الله هاشمی خویی، منهاج البراعة فی شرح نهج‌البلاغه، تحقیق محمدباقر کمره‌ای، تصحیح ابراهیم میانجی، ج۲۰، ص۳۴۷.
  20. احمدی، علی اصغر، عدالت اجتماعی در نهج البلاغه، ص ۶۰.
  21. نهج‌البلاغه، خطبه ۱۳۱.
  22. احمدی، علی اصغر، عدالت اجتماعی در نهج البلاغه، ص ۶۱.
  23. عبارات نهج‌البلاغه به ترتیب چنین است: «أَيُّهَا النَّاسُ الْمُجْتَمِعَةُ أَبْدَانُهُمْ الْمُخْتَلِفَةُ أَهْوَاؤُهُمْ» (خطبه ۲۹)، «أَيُّهَا الْقَوْمُ الشَّاهِدَةُ أَبْدَانُهُمْ الْغَائِبَةُ عَنْهُمْ عُقُولُهُمْ الْمُخْتَلِفَةُ أَهْوَاؤُهُمْ» (خطبه ۹۷) و «أَيَّتُهَا النُّفُوسُ الْمُخْتَلِفَةُ وَ الْقُلُوبُ الْمُتَشَتِّتَةُ الشَّاهِدَةُ أَبْدَانُهُمْ وَ الْغَائِبَةُ عَنْهُمْ عُقُولُهُمْ» (خطبه ۱۳۱).
  24. مکارم شیرازی و همکاران، پیام امیرالمؤمنین(ع)، ج۲، ص۲۰۶.
  25. مکارم شیرازی و همکاران، پیام امیرالمؤمنین(ع)، ج۵، ص۴۱۴.
  26. احمدی، علی اصغر، عدالت اجتماعی در نهج البلاغه، ص ۶۲.
  27. نهج‌البلاغه، خطبه ۲۷.
  28. مکارم شیرازی و همکاران، پیام امیر المؤمنین(ع)، ج۲، ص۱۴۱.
  29. احمدی، علی اصغر، عدالت اجتماعی در نهج البلاغه، ص ۶۴.
  30. نهج‌البلاغه، خطبه ۲۹.
  31. محمد تقی جعفری، ترجمه و تفسیر نهج‌البلاغه، ج۶، ص۱۹۴.
  32. ر.ک: مکارم شیرازی و همکاران، پیام امیر المؤمنین(ع)، ج۲، ص۲۱۴.
  33. احمدی، علی اصغر، عدالت اجتماعی در نهج البلاغه، ص ۶۵.