بحث:حمزة بن عبدالمطلب در تاریخ اسلامی
اسلام آوردن حمزه عموی پیامبر اکرم(ص)
طبرسی در اعلام الوری خبر اسلام آوردن حمزه را قبل از خبر معراج نبی اکرم(ص) به بیت المقدس بیان کرده و به نقل از علی بن ابراهیم بن هاشم با سندهایش گفته است: ابو جهل متعرّض رسول الله(ص) شد و او را با سخنانش مورد اذیت و آزار قرار داد. برای همین بنی هاشم جمع شدند و حمزه که از شکار برمیگشت، این اجتماع را دید و پرسید: چه شده است؟ پس زنی به وی گفت: ای ابو یعلی، عمرو بن هشام (ابو جهل) متعرّض محمد شده و او را اذیت کرده است. حمزه از این موضوع خشمگین شد و به سوی ابو جهل رفت و با کمانش بر سر ابو جهل کوبید و سپس او را بلند کرد و بر زمین کوبید. مردم جمع شدند و گفتند: ای ابو یعلی، آیا به دین برادرزادهات گرویدهای؟ گفت: بله. من شهادت میدهم که لا اله الا الله و ان محمّدا رسول الله. که این به خاطر شدت غضب و جوانمردیاش بود و آنگاه به منزلش رفت.
فردای آن روز نزد رسول الله(ص) رفت و گفت: ای برادر زاده! آیا آنچه که میگویی حق است؟ پس رسول الله(ص) سورهای از قرآن را برای او قرائت کرد و او بدان بصیرت پیدا کرد و در دین اسلام ثابت قدم گردید. رسول الله(ص) و ابو طالب از این واقعه بسیار خوشحال و مسرور شدند و ابو طالب در شعری چنین ای ابو یعلی (حمزه) بر دین احمد ثابت قدم و صابر باش و همیشه از دین احمد پشتیبانی کن. بدان که این دین به حقیقت از سوی خداوند بر احمد نازل شده است و نسبت به آن کافر مباش. من بسیار خوشحال شدم، وقتی که اسلام آوردن تو را شنیدم، پس در راه خدا از رسول الله حمایت کن. و اسلام خود را با صدای بلند به همه قریشیان اعلام کن و بگو:احمد یک ساحر و جادوگر نیست.
این خبر را ابن اسحاق از مردی از أسلم چنین نقل کرده است: ابو جهل در کنار کوه صفا از کنار رسول الله(ص) عبور میکرد که او را مورد اذیت و آزار و فحش و ناسزا قرار داد و سخنانی گفت که باعث تضعیفدین و اقدامات وی گردد؛ اما رسول الله(ص) هیچ حرفی نزد.
آنگاه ابو جهل به میان جمعی از قریش که کنار کعبه نشسته بودند رفت و در میان آنان نشست. کنیز عبد الله بن جدعان از داخل خانهاش آنچه را که اتفاق افتاده بود، مشاهده کرد و هنوز زمان زیادی از نشستن ابو جهل نگذشته بود که حمزة بن عبد المطلب در حالی که کمانش را بر دوش انداخته بود از شکار بازگشت. او هرگاه که از شکار بازمیگشت، قبل از آنکه نزد خانوادهاش برود، به طواف کعبه میرفت و در این حال به هر گروهی از قریش که برخورد میکرد، در کنار آنها میایستاد و سلام میکرد و مقداری با آنها گفتوگو میکرد. او از نیرومندترین جوانمردان قریش بود. در این حال رسول الله(ص) هم به خانهاش بازگشته بود.
هنگامی که حمزه از کنار کنیز ابن جدعان میگذشت، او گفت: ای ابو عماره نمیدانی که چند لحظه پیش برادرزادهات از دست ابو جهل چه کشید. ابو جهل محمّد را که در همین جا نشسته بود، مورد اذیت و آزار و فحش و ناسزا قرار داد و کارهای زشت دیگری انجام داد، اما محمد(ص) هیچ سخن نگفت و به منزل رفت.
خشم سراسر وجود حمزه را فرا گرفت... به سرعت به طرف کعبه حرکت کرد و در راه با هیچ کس سخن نگفت. خودش را آماده کرده بود که اگر ابو جهل را ببیند، ضربهای بر او وارد کند. هنگامی که وارد مسجد الحرام شد، او را دید که در میان افرادی از قریش نشسته است. به سویش رفت و بر سرش ایستاد. سپس با کمانش ضربه شدیدی بر سرش وارد کرد و گفت: آیا به او فحش میدهی در حالی که من بر دین او هستم و آنچه را که میگوید، میگویم. اگر جرأت داری آن فحشها را به من بده! در این حال افرادی از بنی مخزوم علیه حمزه بلند شدند تا ابو جهل را یاری کنند، اما ابو جهل گفت: ابو عماره را رها کنید. به خدا قسم که من فحش زشتی به برادرزادهاش دادم.
پس از آنکه حمزه اسلام آورد، قریشیها فهمیدند که رسول الله(ص) نیرومند و با پشتوانه شده است و حمزه در هر حالی از او حمایت خواهد کرد، برای همین دست از بعضی از کارهای خویش برداشتند[۱].
مقدسی اضافه بر این میگوید: نبی اکرم(ص) و اهل اسلام به واسطه حمزه نیرومند شدند و این کار بر مشرکان بسیار گران آمد و آنها به جای اذیت و آزار تنها وی را ملامت و نکوهش میکردند و او را به قبول مال و أنعام ترغیب میکردند و زنهایی را برای ازدواج وی عرضه میکردند[۲].
اما اسلام آوردن عثمان را ابن اسحاق چنین بیان میکند: برایم نقل شده است که وی بعد از ابو بکر مسلمان شده است[۳]. و ابن عبد البر در الاستیعاب از مدائنی از عمر بن عثمان از پدرش نقل میکند که او به خانه خالهاش أروی دختر عبد المطلب رفت. پس از آن رسول الله(ص) به آنجا آمد و نگاهی هم به او انداخت و این در حالی بود که رسالتش آشکار شده بود. سپس با هم صحبت کردند و رسول الله(ص) آیاتی برایش قرائت کرد و پس از مدتی بلند شد و رفت. عثمان میگوید که من هم پشتسرش خارج شدم تا به او رسیدم و اسلام آوردم[۴].
خبر ابن اسحاق متضمن این است که ابو بکر قبل از عثمان مسلمان شده است، چنان که او را از کسانی شمرده است که بعد از علی(ع) و خدیجه و زید بن حارثه اسلام آورده است. بعد از عثمان، زبیر بن عوام و عبد الرحمن بن عوف زهری و سعد بن ابی وقاص زهری و طلحة بن عبید الله تیمی اسلام آوردند و آنها به درخواست ابو بکر نزد رسول الله(ص) آمدند و مسلمان شدند و نماز خواندند.
از آن جایی که در عبارت ابن اسحاق آمده است که آنها به درخواست ابو بکر نزد رسول الله(ص) آمدند و مسلمان شدند و ابن اسحاق تصریح نکرده است که آنها به دعوت ابی بکر اسلام آوردند؛ لذا ابن هشام کلمه «به دعوت ابو بکر» را به سخن ابن اسحاق اضافه کرده است؛ اما سپس گفته است: کلمه «به دعوت ابو بکر» از غیر ابن اسحاق است[۵]. و این از امانتداریاش میباشد.
اما این اجتهاد خود ابن هشام است و دلیلی بر سخن خویش ندارد، بلکه ظاهرسخن ابن اسحاق این است که آنها درخواست ابو بکر را قبول کردند که نزد رسول الله(ص) بیایند و آنها به دست خود رسول الله(ص) اسلام آوردند. پس عبارت دلالت نمیکند که آنها به دعوت ابو بکر اسلام آوردند، بلکه دلالت أظهر آن این است که آنها فقط به درخواست ابو بکر پاسخ مثبت دادند و نزد رسول الله(ص) آمدند.
چنان که ابن عبد البر در الاستیعاب گفته است، عثمان به دعوت ابو بکر اسلام نیاورده است، بلکه به دعوت رسول الله(ص) مسلمان شده است. همچنین مقدسی در البدء و التاریخ روایتی را نقل میکند که مفاد آن این است که طلحه خودش نزد رسول الله(ص) رفت و اسلام آورد و گفتهاند که او در بصرای شام بود که از راهبی شنید که پیامبری در آن ماه مبعوث خواهد شد که اسمش «احمد» است. هنگامی که او وارد مکه شد، شنید که مردم میگویند:محمد بن عبد الله ادعای نبوّت کرده است. پس او نزد ابو بکر آمد و از او در این باره سؤال کرد و او هم جوابش را داد و سپس او را نزد رسول الله(ص) آورد و او هم اسلام آورد[۶].
طبرسی تفصیل آن را از دلائل النبوة با سندی از ابراهیم بن محمد بن طلحه از پدرش از جدّش طلحة بن عبید الله تیمی روایت کرده است. وی میگوید: به بازار بصری رفته بودم که دیدم راهبی در صومعهاش میگوید: از مسافران این موسم سؤال کنید که آیا در میان آنها کسی از اهل حرم وجود دارد؟ گفتم: بله، من از اهل حرم هستم. او گفت: آیا احمد ظاهر شده است یا بعدا ظاهر میشود؟ گفتم:احمد دیگر کیست؟ گفت: فرزند عبد الله بن عبد المطلب. این همان ماهی است که او به پیامبری مبعوث میشود و او خاتم الانبیاء است که در مکه ظاهر میشود و سپس به سرزمینی پست و شورهزار که دارای نخلهای فراوانی است، مهاجرت میکند.
پس آنچه وی گفته بود بر قلبم نشست و به سرعت حرکت کردم تا به مکه رسیدم سؤال کردم که آیا حادثهای در این مدت رخ نداده است؟ گفتند: چرا،محمد بن عبد الله أمین، ادعای نبوت کرده است و ابن ابی قحافه هم تابع او شده است. نزد ابو بکر رفتم و گفتم: آیا تابع این مرد شدهای؟ گفت: بله، تو هم نزد او برو؛ زیرا که دعوت به حق میکند. طلحه میگوید: او را از آنچه راهب گفته بود باخبر ساختم. پس ابو بکر حرکت کرد و مرا نزد رسول الله(ص) برد و من در آنجا اسلام آوردم و سخنان راهب را نقل کردم و رسول الله(ص) به خاطر این خبر بسیار خوش حال شد.
راوی میگوید: هنگامی که ابو بکر و طلحة ایمان آوردند، نوفل بن خویلد بن عدویه آنها را گرفت و با طنابی به هم بست و بنو تیم از آنها حمایت نکردند[۷] و همین، قول ابن اسحاق را تأیید میکند نه ابن هشام را. مقدسی در البدء و التاریخ در مورد اسلام آوردن سعد بن ابی وقّاص مینویسد: وی سبب اسلام آوردن خویش را این گونه بیان میکند: در خواب دیدم که گویی من در تاریکی هستم و در این حال ماه درخشانی ظاهر شد و من از آن پیروی کردم. من در کنار علی و زید - در نقلی دیگر: در کنار زید و ابو بکر - بودم؛ اما آنها از من سبقت گرفتند.
سپس مطلع شدم که رسول الله(ص) به طور مخفیانه مردم را به اسلام دعوت میکند و من هم سوار اسب شدم و به ملاقاتش رفتم و اسلام آوردم[۸].
اما زبیر بن عوام که در مورد وی ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه به نقل از نقض العثمانیه تألیف ابی جعفر اسکافی آورده است که زبیر قبل از ابو بکر اسلام آورده است[۹].
بنابراین ابن اسحاق و ابن هشام اسم تمام بزرگان صحابه را بردهاند، مگر عبد الرحمن بن عوف. ابن اسحاق قسمتی از اخبار مربوط به اسراء و معراج را از عبد الرحمن بن مسعود و ابو سعید خدری نقل کرده است که همین دال بر این است که آنها از سابقین در اسلام هستند[۱۰].[۱۱]
- ↑ سیره ابن اسحاق، ج۱، ص۳۱۱-۳۱۲.
- ↑ البدء و التاریخ، ج۴، ص۱۴۸-۱۴۹ و ج۵، ص۹۸.
- ↑ سیره ابن اسحاق، ج۱، ص۲۶۷.
- ↑ الاستیعاب، ج۴، ص۲۵۵.
- ↑ سیره ابن هشام، ص۲۶۶-۲۶۹.
- ↑ البدء و التاریخ، ج۵، ص۸۲ و البدایة و النهایة، ج۳، ص۲۹ و مستدرک حاکم، ج۳، ص۳۶۹.
- ↑ اعلام الوری، ج۱، ص۱۰۹ به نقل از دلائل بیهقی، ج۱، ص۴۱۹.
- ↑ البدء و التاریخ، ج۵، ص۸۵.
- ↑ شرح النهج، ج۱۳، ص۲۲۴.
- ↑ سیره ابن اسحاق، ج۲، ص۳۷.
- ↑ یوسفی غروی، محمد هادی، تاریخ تحقیقی اسلام، ج۱، ص ٤٠٢ـ٤٠٧.