خبیب بن عدی انصاری: تفاوت میان نسخه‌ها

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت
جز (جایگزینی متن - 'رده:صحابه' به 'رده:صحابه پیامبر')
بدون خلاصۀ ویرایش
برچسب: پیوندهای ابهام‌زدایی
 
(۹ نسخهٔ میانی ویرایش شده توسط ۵ کاربر نشان داده نشد)
خط ۱: خط ۱:
{{امامت}}
{{مدخل مرتبط | موضوع مرتبط = | عنوان مدخل = | مداخل مرتبط = [[خبیب بن عدی انصاری در قرآن]] - [[خبیب بن عدی انصاری در تاریخ اسلامی]] | پرسش مرتبط  = }}
<div style="background-color: rgb(252, 252, 233); text-align:center; font-size: 85%; font-weight: normal;">این مدخل از چند منظر متفاوت، بررسی می‌شود:</div>
<div style="background-color: rgb(255, 245, 227); text-align:center; font-size: 85%; font-weight: normal;">[[خبیب بن عدی انصاری در قرآن]] - [[خبیب بن عدی انصاری در تاریخ اسلامی]] </div>


==مقدمه==
== مقدمه ==
خُبَیب بن عَدی بن مالک انصاری، از تیره بنی جحجبای [[بنی عمرو بن عوف]] از [[اوس]] است.<ref>جمهرة انساب العرب، ص ۳۳۶؛ تاریخ خلیفه، ص ۴۳؛ الاصابه، ج ۲، ص ۲۲۵.</ref> اطلاعات فراوانی از [[زندگی]] خبیب تا [[سال سوم هجرت]] در دست نیست. هرچند بسیاری از [[محدّثان]] از حضور او در [[نبرد]] [[بدر]] [[سخن]] گفته،<ref>المصنف، ج ۵، ص ۳۵۴؛ معرفة الصحابه، ج ۲، ص ۲۲۱؛ تاریخ الاسلام، ج ۲، ص ۲۳۱.</ref>[[تاریخ]] نگارانِ فراوانی بودن او در بدر را [[انکار]] کرده‌اند.<ref> المغازی، ج ۱، ص ۸۱؛ عیون الاثر، ج ۲، ص ۱۲.</ref> شرکت او در [[جنگ اُحُد]] (سال سوم) را نیز به رغم [[سکوت]] منابع نخستین، تنها [[ابن‌جوزی]] مؤرخ سده ششم گزارش کرده است<ref>المنتظم، ج ۳، ص ۲۰۹.</ref>.<ref>[[محمد سعید نجاتی|نجاتی، محمد سعید]]، [[خُبَیب انصاری (مقاله)|مقاله «خُبَیب انصاری»]]، [[ دائرة المعارف قرآن کریم ج۱۲ (کتاب)|دائرة المعارف قرآن کریم]]، ج۱۲.</ref>
[[خُبَیب بن عَدی بن مالک انصاری]]، از تیره بنی جحجبای [[بنی عمرو بن عوف]] از [[اوس]] است<ref>جمهرة انساب العرب، ص ۳۳۶؛ تاریخ خلیفه، ص ۴۳؛ الاصابه، ج ۲، ص ۲۲۵.</ref>. اطلاعات فراوانی از [[زندگی]] خبیب تا [[سال سوم هجرت]] در دست نیست. هرچند بسیاری از محدّثان از حضور او در [[نبرد]] [[بدر]] [[سخن]] گفته<ref>المصنف، ج ۵، ص ۳۵۴؛ معرفة الصحابه، ج ۲، ص ۲۲۱؛ تاریخ الاسلام، ج ۲، ص ۲۳۱.</ref>، تاریخ‌نگاران فراوانی بودن او در بدر را [[انکار]] کرده‌اند<ref> المغازی، ج ۱، ص ۸۱؛ عیون الاثر، ج ۲، ص ۱۲.</ref>. شرکت او در [[جنگ اُحُد]] (سال سوم) را نیز به رغم [[سکوت]] منابع نخستین، تنها [[ابن‌جوزی]] مؤرخ سده ششم گزارش کرده است<ref>المنتظم، ج ۳، ص ۲۰۹.</ref>.<ref>[[محمد سعید نجاتی|نجاتی، محمد سعید]]، [[خُبَیب انصاری (مقاله)|مقاله «خُبَیب انصاری»]]، [[دائرة المعارف قرآن کریم ج۱۲ (کتاب)|دائرة المعارف قرآن کریم ج۱۲]].</ref>


==خبیب در سریه [[رجیع]] در [[سال سوم هجری]]==
== خبیب در سریه [[رجیع]] در [[سال سوم هجری]] ==
شرکت خبیب در سریه رجیع، [[اسارت]] و اعدام او به دست [[قریش]]، عامل اصلی [[شهرت]] وی در منابع است. در این اعزام، [[پیامبر]] {{صل}} ۷ تن از [[مسلمانان]] را در صفر سال سوم هجرت برای [[آگاهی]] یافتن از وضعیت قریش، به سوی [[مکه]] گسیل داشت که در رجیع ـ آبگاهی در ۷۰ کیلومتری شمال مکه در شرق عسفان است که امروزه آن را وطیه خوانند<ref>المغازی، ج ۱، ص ۳۵۴ ـ ۳۵۵؛ معجم‌البلدان، ج ۳، ص ۲۹؛ المعالم الاثیره، ص ۱۲۵.</ref> ـ بنی‌لحیان ساکن آن منطقه، آنان را [[شناسایی]] و به [[انگیزه]] کسب امتیاز از قریش به آنها حمله کردند. بنی‌لحیان از مسلمانان خواستند بی‌هیچ [[مبارزه]] [[تسلیم]] شوند و برخلاف دیگران که تا [[شهادت]] [[ستیز]] کردند، خبیب برای [[نجات]] [[جان]] خود و با توجه به سوابقِ آشنایی‌اش با مکیان<ref>المغازی، ج ۱، ص ۳۵۵.</ref> به اسارت تن داد<ref>السیرة النبویه،، ج ۳، ص ۱۷۱؛ تاریخ طبری، ج ۲، ص ۷۷؛ الاستیعاب، ج ۳، ص ۹۲۹.</ref>و همراه او به نام [[زید بن دَثِنّه]] یکی دیگر از [[پیروان]] پیامبر {{صل}} نیز به اسارت درآمد. به گزارش [[واقدی]]، بنی‌لحیان آن دو را در [[ذی‌قعده]] همان سال و به فاصله ۹ ماه از [[تاریخ]] اعزامشان، به [[مکه]] بردند و به [[قریش]] فروختند<ref>المغازی، ج ۱، ص ۳۵۷.</ref>. در گزارش واقدی این ابهام هست که معلوم نیست در این ۹ ماه چه حادثه‌ای برای اعزامیان رخ داده است و کِی به [[اسارت]] رسیده و چه مدتی نزد لحیان بوده‌اند.


==اعدام خبیب==
بهایی را که [[قبیله]] [[بنی‌نوفل]] قریش در ازای خبیب پرداخت، [[آزادی]] دو [[اسیر]] بنی‌لحیان در مکه، یا پرداخت ۸۰ مثقال طلا یا ۵۰ یا ۱۰۰ شتر یاد کرده‌اند<ref>المغازی، ج ۱، ص ۳۵۷.</ref>. برخی [[اقدام]] بنی‌نوفل در زمینه خرید و شرکت در مراسم اعدام او را شاهدی بر حضور خبیب در [[بدر]] و [[قتل]] حارث نوفلی به دست او دانسته‌اند<ref>فتح‌الباری، ج ۷، ص ۲۹۲ ـ ۲۹۳؛ عمدة القاری، ج ۲۵، ص ۹۹؛ الوافی بالوفیات، ج ۱۳، ص ۱۷۸.</ref>؛ اما بسیاری از مؤرّخان، همچنان‌که شرکت او را در بدر [[انکار]] کرده‌اند، [[قاتل]] حارث نوفلی را نیز [[خبیب بن اساف]] می‌دانند<ref>انساب الاشراف، ج ۹، ص ۴۰۱؛ المغازی، ج ۱، ص ۸۱.</ref>. به گزارش [[بلاذری]] نیز بنی‌نوفل، خبیب را به [[انتقام]] یکی دیگر از کشتگان بدر، یعنی [[طعیمة بن عدی بن نوفل]]، کشتند<ref>انساب الاشراف، ج ۱۱، ص ۲۵۵ ـ ۲۵۶.</ref>.


==[[شهادت]] [[خبیب]]==
خبیب را تا پایان [[محرّم]] به مدت دو ماه و اندی در [[خانه]] کنیزی از آل‌نوفل به نام ماویه یا مردی به نام موهب زندانی کردند، تا پس از گذشت [[ماه‌های حرام]] او را بکشند<ref>الطبقات، ج ۲، ص ۴۳؛ المنتظم، ج ۳، ص ۲۰۹.</ref>.<ref>[[محمد سعید نجاتی|نجاتی، محمد سعید]]، [[خُبَیب انصاری (مقاله)|مقاله «خُبَیب انصاری»]]، [[دائرة المعارف قرآن کریم ج۱۲ (کتاب)|دائرة المعارف قرآن کریم ج۱۲]].</ref>
در [[جنگ بدر]] [[خبیب بن عدی]] [[یاور]] [[پیامبر]]{{صل}} [[حارث بن عامر]] را کشته بود، بستگان حارث او را پس از [[اسیر]] شدن از [[طایفه]] [[بنی‌لحیان]] خریدند تا به [[خون‌خواهی]] حارث بکشند و بالاخره او را کشتند و به دار آویختند و [[زمین]] جنازه‌اش را بلعید به این جهت به «بلیع الارض» معروف شد و داستانش این است: پیامبر{{صل}} پس از [[غزوه]] [[رجیع]] که عده کثیری از [[مسلمانان]] را [[عامر بن طفیل]] کشته بود ده نفر را به عنوان جاسوس به طرف آنها فرستاد تا به نواحی عسفان رسیدند، [[قبیله]] بنی‌لحیان خبردار شدند، در حدود صد نفر مرد [[جنگی]] در تعقیب ایشان برآمدند تا در کنار تلی به آنها برخوردند، [[عاصم]] که [[امیر]] و [[فرمانده]] مسلمانان بود دستور داد خود را بالای تل برسانید تا پناهگاهی برای شما باشد.


بنو لحیان به مسلمانان پیشنهاد کردند که [[تسلیم]] شوید و [[عهد]] می‌کنیم شما را نکشیم. عاصم گفت: من زیر [[پیمان]] [[کافر]] نمی‌روم و پیمان شما را نمی‌پذیرم، سپس گفت: بار خدایا پیامبرت را از حال ما [[آگاه]] ساز. [[بنی لحیان]] آنها را تیر [[باران]] نمودند و ایشان هم به همین منوال می‌جنگیدند تا عاصم و شش نفر دیگر کشته شدند، خبیب و [[زید بن دثنه]] و یک نفر دیگر تسلیم آنها گردیدند و چون بر آنان [[تسلط]] یافتند زه کمان‌شان را [[بریده]] و بازوهایشان را بستند خبیب و زید را به [[مکه]] برده به [[بردگی]] فروختند. خبیب مدتی در [[اسارت]] بود تا [[ماه حرام]] تمام شد و او را به [[انتقام]] [[خون]] حارث [[شهید]] کردند.
== اعدام خبیب ==
گزارش‌های فراوان، مفصل و متفاوت منابع، درباره اعدام خبیب، به قهرمان‌سازی در داستان‌ها شباهت یافته و خواننده را درباره بی‌طرفی منابع دراین رخداد دچار تردید می‌کند. برپایه این گزارش‌ها مکّیان، [[زن]] و مرد و پیر و [[جوان]]، خبیب و زید بن دثنّه را در مسیرشان به سوی اعدامگاه یعنی تنعیم ـ آخرین حد [[حرم]] و محل [[محرم]] شدن [[حاجیان]] برای [[عمره]] مجدد در زمان حاضر است ـ [[همراهی]] کردند. خبیب در راه زید بن دثنه را دید و در حالی که در [[غل و زنجیر]] بود، او را در آغوش گرفت و به [[صبر]] و [[پایداری]] سفارش کرد<ref>المغازی، ج ۱، ص ۳۵۸ ـ ۳۶۲.</ref>. خبیب پیش از اعدام از مکیان مهلت خواست دو رکعت [[نماز]] بخواند و آن را مختصر خواند؛ مبادا [[دشمن]] طولانی شدن نماز را برای عقب انداختن اعدام بداند<ref>اخبار مکه، ج ۵، ص ۲۳۰؛ المغازی، ج ۱، ص ۳۶۲؛ تاریخ خلیفه، ص ۴۴.</ref>. شبیه این گزارش درباره [[زید بن دثنه]]، [[زید بن حارثه]] و [[حجر بن عدی]] نیز گزارش شده است<ref>الطبقات، ج ۲، ص ۴۳؛ انساب الاشراف، ج ۵، ص ۲۶۷؛ السیرة الحلبیه، ج ۲، ص ۱۶۲ ـ ۱۶۳؛ الصحیح من سیرة النبی، ج ۷، ص ۲۰۰ ـ ۲۰۱.</ref>. [[اهل تسنن]]، خبیب را پایه‌گذار [[سنت]] خواندن دو رکعت نماز پیش از [[مرگ]] می‌دانند<ref>المغازی، ج ۱، ص ۳۵۸؛ انساب الاشراف، ج ۱، ص ۴۸۲؛ الاستیعاب، ج ۲، ص ۴۴۲.</ref>. پس از آویخته شدن خبیب بر صلیب، مکیان کوشیدند با [[وعده]] [[رهایی]]، او را از [[اسلام]] بازگردانند؛ ولی [[پایداری]] وی که کار خود را در [[راه خدا]] ناچیز شمرد و اعلام کرد هیچ [[خشنود]] نیست در [[خانه]] خود آسوده باشد و اندکی به [[پیامبر]] {{صل}} آسیب برسد، مکیان را شگفت‌زده ساخت<ref>المغازی، ج ۱، ص ۳۶۰؛ سبل‌الهدی، ج ۶، ص ۴۴.</ref>. خبیب بر فراز چوبه اعدام، حاضران آن صحنه را [[نفرین]] کرد و از [[خدا]] خواست یکایک آنان را هلاک سازد و هیچ یک از آنان را وانگذارد. این نفرین در منابع تاریخی بازتاب فراوانی یافته<ref>المغازی، ج ۱، ص ۳۵۹؛ البدایة و النهایه، ج ۴، ص ۷۶.</ref> و گزارش‌هایی چند از [[هراس]] مکیان [[نقل]] شده است که نفرین خبیب دامنگیرشان شود؛ تا آنجا که [[ابوسفیان]] برای [[نجات]] [[معاویه]] (فرزندش) او را به شدت بر [[زمین]] انداخت تا طبق باورهای [[جاهلی]] از این نفرین رهایی یابد<ref>السیرة النبویه، ج ۳، ص ۱۷۳؛ البدایة والنهایه، ج ۴، ص ۷۶.</ref>. پس از سال‌ها سعید جمحی از حاضران صحنه اعدام خبیب که [[عمر]] او را والی حمص کرده بود، در پاسخ به سؤال عمر، سبب بیهوشی‌های مکرر خود را یادآوری صحنه اعدام و [[نفرین]] خبیب دانست<ref>المغازی، ج ۱، ص ۳۵۹ ـ ۳۶۰؛ السیرة النبویه، ج ۳، ص ۱۷۳؛ البدایة والنهایه، ج ۴، ص ۷۶.</ref>.


وقتی خبیب را برای کشتن بیرون [[شهر]] مکه خارج از [[حرم]] بردند و آماده کشتنش شدند، تقاضا کرد به من مهلتی دهید تا دو رکعت [[نماز]] بخوانم! اجازه دادند و دو رکعت نماز با تمام شرایط انجام داد. سپس گفت: اگر [[گمان]] نمی‌کردید که از کشتن [[بی‌تابی]] می‌کنم [[دوست]] داشتم بیشتر نماز بگذارم. پس از نماز لب به این [[دعا]] گشود: {{عربی|اللهم احصهم عددا و اقتلهم بددا و لا تبق منهم احدا}} این شیوه [[نماز]] قبل از [[شهادت]] از او باقی ماند. سپس این اشعار را سرود:
برخی از محققان درباره نگرانی [[قریش]] از این نفرین تردید دارند، زیرا بسیاری از [[قریشیان]] از جمله [[ابوسفیان]] و [[معاویه]] هیچ نگرانی‌ای از آن ابراز نکرده‌اند، بنابراین احتمالاً برخی از مورّخان [[اموی]] که سال‌ها پس از [[شهادت]] خبیب در سال سوم و [[شهادت امام حسین]] {{ع}} در سال ۶۱ هجری به تدوین [[سیره نبوی]] پرداختند، برای تحت‌الشعاع قراردادن [[حادثه کربلا]] و نفرین [[امام حسین]] {{ع}} در [[روز عاشورا]] که دقیقاً با همین الفاظ [[نقل]] شده است<ref>انساب‌الاشراف، ج ۳، ص ۲۰۱، ۴۰۷؛ تاریخ طبری، ج ۴، ص ۳۴۳؛ البدایة والنهایه، ج ۸، ص ۲۰۳.</ref>، به نفرین خبیب پر و بال داده‌اند<ref>الصحیح من سیرة النبی، ج ۷، ص ۱۹۸.</ref>. خبیب پس از نفرین قریش و در آستانه شهادت، [[ناامید]] از یافتن کسی که سلامش را به [[پیامبر]] {{صل}} برساند، از [[خدا]] خواست تا [[سلام]] او را به پیامبرش [[ابلاغ]] کند. برپایه [[روایت]] [[زید بن حارثه]]، [[پیامبراکرم]] {{صل}} که در آن لحظه در [[مدینه]] در میان [[اصحاب]] نشسته بود، سلام خبیب را دریافت<ref>المغازی، ج ۱، ص ۳۶۰؛ البدایة والنهایه، ج ۴، ص ۷۶.</ref>. از او در این حالت، شعری نقل شده که براساس آن، به جای نگرانی از چگونگی کشته شدنش، از این [[آرزو]] [[سخن]] گفته است که [[مسلمان]] و با [[اعتقادی]] صحیح بمیرد<ref> السیرة النبویه، ج ۳، ص ۱۷۶؛ تاریخ طبری، ج ۲، ص ۷۸؛ صحیح ابن‌حبان، ج ۱۵، ص ۵۱۳.</ref>.
{{عربی|فلست ابالی حین اقتل مسلما علی ای جنب کان فی [[الله]] مصرعی
و ذالک فی ذات الإله و أن یشاء ببارک علی اوصال شلو ممزع}}


وقتی [[مسلمان]] کشته می‌شوم باکی ندارم که بر کدام پهلو در [[راه خدا]] به [[زمین]] بیفتم. و این کشته شدن در راه خداست، اگر بخواهد هر عضوی که پاره پاره می‌شود [[مبارک]] می‌گرداند.
برپایه گزارش واقدی، خبیب بر چوبه اعدام، رو به مدینه و پشت به [[مکه]] بود و قریشیان ۴۰ نوجوان از [[فرزندان]] کشتگان [[بدر]] را فراخواندند تا هریک با نیزه زخمی به خبیب بزند. او بر اثر این زخم‌ها در حالی که روی چوبه دار در پیچ و تاب بود، چرخی خورد و چهره‌اش به سوی [[کعبه]] برگشت و [[خدا]] را برای این رخداد [[شکر]] کرد<ref>المغازی، ج ۱، ص ۳۶۱.</ref>.
او را زنده بدار کشیدند و در بالای دار چنین گفت: خدایا تو می‌دانی که اطراف من کسی نیست تا سلامم را به [[پیامبر]]{{صل}} [[ابلاغ]] نماید، پس تو [[سلام]] مرا به او ابلاغ کن<ref>استیعاب، ج۱، ص۴۲۱؛ بحار الانوار، ج۲۰، ص۱۵۲.</ref>.


وقتی خبر کشته شدن [[خبیب]] به [[رسول خدا]] رسید فرمود: کدامیک از شما می‌تواند او را از چوبه دار پایین بیاورد؟ زبیر برخاست و عرض کرد من و [[مقداد]] می‌رویم و او را از چوبه دار پایین می‌آوریم. ایشان از [[مدینه]] حرکت کرده شب راه می‌رفتند و روزها را پنهان می‌شدند تا وارد تنعیم شدند [[مشاهده]] کردند که چهل نفر اطراف چوبه دار [[پاس]] می‌دادند ولی همه آنها مست و بی‌هوش به [[خواب]] رفته‌اند. او را از دار فرود آوردند با کمال [[تعجب]] دیدند [[بدن]] خبیب هنوز تازه است، به حدی که اعضایش باز و بسته می‌شود و با آنکه چهل [[روز]] روی چوبه دار بوده بدن متعفن نشده است.
[[ابومیسره]] از طایفه [[بنی عبدالدار]]، دستان عقبه پسر کوچک [[حارث]] نوفلی را بر نیزه‌ای نهاد و آن را به سمت خبیب پرتاب کرد؛ اما به [[هدف]] نخورد و تماشاچیان که [[ناتوانی]] ابومیسره را در کشتن خبیب دیدند، فریادزنان از ابوسَرْوَعَه، پسر بزرگ‌تر حارث، خواستند که کار خبیب را تمام کند<ref>المغازی، ج ۱، ص ۳۶۱.</ref>. در این هنگام، ابوسروعه نیزه خود را در سینه خبیب فرو کرد و آن‌قدر فشار داد که نیزه از کمر او درآمد<ref>المغازی، ج ۱، ص ۳۶۱؛ تاریخ طبری، ج ۲، ص ۲۱۶؛ صحیح البخاری، ج ۵، ص ۱۲ ـ ۱۳، ۴۱.</ref>.


از همه عجیب‌تر آنکه دست خود را روی جراحت و زخم نهاده از لای انگشتانش قطرات [[خون]] جاری است. زبیر جنازه را بر اسب بست و به سوی مدینه روان شدند. پاسبانان که بیدار شده و جنازه را بالای دار ندیدند [[قریش]] را خبر دادند. ۷۰ نفر در تعقیب جنازه حرکت کردند وقتی که به زبیر و مقداد رسیدند، زبیر جنازه را به زمین گذاشت تا با ایشان [[نبرد]] کند، [[زمین]] [[بدن]] [[خبیب]] را بلعید، از این جهت او را بلیع الارض خواندند<ref>بحارالانوار، ج۲۰، ص۱۵۲؛ اسدالغابه، ج۲، ص۱۰۳.</ref>.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت پیامبر (کتاب)|مظلومیت پیامبر]] ص ۶۱.</ref>.
درباره دفن جنازه خبیب، دو گزارش از [[عمرو بن امیه ضمری]] و یک گزارش از [[زبیر]] هست: در گزارش نخست عمرو آمده است که در پاسخ به [[توطئه]] [[ابوسفیان]] برای [[ترور]] [[پیامبر]] {{صل}} [[رسول خدا]] {{صل}} عمرو بن امیه ضمری را به همراه سلمة بن اسلم انصاری به [[مکه]] فرستاد تا ابوسفیان را بکشند؛ ولی پس از آنکه مأموریتشان ناکام ماند، در راه بازگشت، عمرو به پیشنهاد [[سلمه]]، شبانه هنگام [[خواب]] بودن پاسبانان جسد خبیب را با خود برد؛ ولی پس از تعقیب نگهبانان، آن را در مسیل یأجج دفن کرد<ref>السیرة النبویه، ج ۴، ص ۶۳۳ ـ ۶۳۴؛ تاریخ طبری، ج ۲، ص ۲۱۶ ـ ۲۱۷؛ السنن الکبری، ج ۹، ص ۲۱۳.</ref>. برپایه [[روایت]] دوم از عمرو، پیامبر {{صل}} او را برای آوردن جسد خبیب به مکه فرستاد و او هم شبانه برای آوردن جسد وی کوشید؛ ولی بدن او بر [[زمین]] افتاد و ناپدید شد<ref>دلائل النبوة، ج ۳، ص ۳۳۲؛ السنن الکبری، ج ۹، ص ۲۱۳؛ عیون الاثر، ج ۲، ص ۱۴.</ref>. براساس روایت [[زبیر بن عوام]]، به دستور پیامبر {{صل}} او و [[مقداد بن اسود]] که برای برگرداندن جسد خبیب به مکه رفته بودند، با خبردار شدن مکّیان و تعقیب آنها، جسد خبیب را بر زمین انداختند و گریختند و زمین آن را در کام خود گرفت. بر همین اساس، خبیب، {{عربی|"بليع الارض"}} (بلعیده شده زمین) نامیده و در [[شأن]] زبیر و [[مقداد]]، [[آیه]] {{متن قرآن|وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللَّهِ وَاللَّهُ رَءُوفٌ بِالْعِبَادِ}}<ref>«و از مردم کسی است که در به دست آوردن خشنودی خداوند از جان می‌گذرد و خداوند به بندگان مهربان است» سوره بقره، آیه ۲۰۷.</ref> نازل گشت<ref>البحر المحیط، ج ۲، ص ۳۳۴؛ روح‌المعانی، ج ۱، ص ۴۹۲.</ref>. این [[روایات]] درخور اعتماد نیستند. درباره [[انگیزه]] اعزام عمرو بن امیه، نام همراه عمرو، چگونگی [[رفتار]] با جسد خبیب و نیآمدن آن، گزارش‌ها متفاوت‌اند<ref> الصحیح من سیرة النبی، ج ۷، ص ۲۱۷.</ref>. امور نامتعارف و ناهماهنگی با [[شأن]] نزول‌های مشهور<ref>جامع‌البیان، ج ۲، ص ۱۸۷؛ مجمع البیان، ج ۲، ص ۵۳۵؛ تفسیر قرطبی، ج ۳، ص ۲۰.</ref> و سیاق آیات و اینکه راوی آن در حال [[نقل]] یک [[فضیلت]] برای خویش است، از عوامل ضعف روایت [[زبیر]] و عمرو هستند<ref>[[محمد سعید نجاتی|نجاتی، محمد سعید]]، [[خُبَیب انصاری (مقاله)|مقاله «خُبَیب انصاری»]]، [[دائرة المعارف قرآن کریم ج۱۲ (کتاب)|دائرة المعارف قرآن کریم ج۱۲]]؛ [[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت پیامبر (کتاب)|مظلومیت پیامبر]] ص ۶۱.</ref>.
 
== جستارهای وابسته ==


== منابع ==
== منابع ==
{{منابع}}
{{منابع}}
#[[پرونده:000063.jpg|22px]] [[محمد سعید نجاتی|نجاتی، محمد سعید]]، [[خُبَیب انصاری (مقاله)|مقاله «خُبَیب انصاری»]]، [[ دائرة المعارف قرآن کریم ج۱۲ (کتاب)|''' دائرة المعارف قرآن کریم ج۱۲''']]
# [[پرونده:000063.jpg|22px]] [[محمد سعید نجاتی|نجاتی، محمد سعید]]، [[خُبَیب انصاری (مقاله)|مقاله «خُبَیب انصاری»]]، [[دائرة المعارف قرآن کریم ج۱۲ (کتاب)|''' دائرة المعارف قرآن کریم ج۱۲''']]
# [[پرونده:IM009684.jpg|22px]] [[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت پیامبر (کتاب)|'''مظلومیت پیامبر''']]
# [[پرونده:IM009684.jpg|22px]] [[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت پیامبر (کتاب)|'''مظلومیت پیامبر''']]
{{پایان منابع}}
{{پایان منابع}}
خط ۳۷: خط ۳۱:
{{پانویس}}
{{پانویس}}


[[رده:مدخل]]
[[رده:خبیب بن عدی انصاری]]
[[رده:اعلام]]
[[رده:اعلام]]
[[رده:صحابه پیامبر]]
[[رده:اصحاب پیامبر]]
{{صحابه}}

نسخهٔ کنونی تا ‏۸ فوریهٔ ۲۰۲۶، ساعت ۱۳:۳۷

مقدمه

خُبَیب بن عَدی بن مالک انصاری، از تیره بنی جحجبای بنی عمرو بن عوف از اوس است[۱]. اطلاعات فراوانی از زندگی خبیب تا سال سوم هجرت در دست نیست. هرچند بسیاری از محدّثان از حضور او در نبرد بدر سخن گفته[۲]، تاریخ‌نگاران فراوانی بودن او در بدر را انکار کرده‌اند[۳]. شرکت او در جنگ اُحُد (سال سوم) را نیز به رغم سکوت منابع نخستین، تنها ابن‌جوزی مؤرخ سده ششم گزارش کرده است[۴].[۵]

خبیب در سریه رجیع در سال سوم هجری

شرکت خبیب در سریه رجیع، اسارت و اعدام او به دست قریش، عامل اصلی شهرت وی در منابع است. در این اعزام، پیامبر (ص) ۷ تن از مسلمانان را در صفر سال سوم هجرت برای آگاهی یافتن از وضعیت قریش، به سوی مکه گسیل داشت که در رجیع ـ آبگاهی در ۷۰ کیلومتری شمال مکه در شرق عسفان است که امروزه آن را وطیه خوانند[۶] ـ بنی‌لحیان ساکن آن منطقه، آنان را شناسایی و به انگیزه کسب امتیاز از قریش به آنها حمله کردند. بنی‌لحیان از مسلمانان خواستند بی‌هیچ مبارزه تسلیم شوند و برخلاف دیگران که تا شهادت ستیز کردند، خبیب برای نجات جان خود و با توجه به سوابقِ آشنایی‌اش با مکیان[۷] به اسارت تن داد[۸]و همراه او به نام زید بن دَثِنّه یکی دیگر از پیروان پیامبر (ص) نیز به اسارت درآمد. به گزارش واقدی، بنی‌لحیان آن دو را در ذی‌قعده همان سال و به فاصله ۹ ماه از تاریخ اعزامشان، به مکه بردند و به قریش فروختند[۹]. در گزارش واقدی این ابهام هست که معلوم نیست در این ۹ ماه چه حادثه‌ای برای اعزامیان رخ داده است و کِی به اسارت رسیده و چه مدتی نزد لحیان بوده‌اند.

بهایی را که قبیله بنی‌نوفل قریش در ازای خبیب پرداخت، آزادی دو اسیر بنی‌لحیان در مکه، یا پرداخت ۸۰ مثقال طلا یا ۵۰ یا ۱۰۰ شتر یاد کرده‌اند[۱۰]. برخی اقدام بنی‌نوفل در زمینه خرید و شرکت در مراسم اعدام او را شاهدی بر حضور خبیب در بدر و قتل حارث نوفلی به دست او دانسته‌اند[۱۱]؛ اما بسیاری از مؤرّخان، همچنان‌که شرکت او را در بدر انکار کرده‌اند، قاتل حارث نوفلی را نیز خبیب بن اساف می‌دانند[۱۲]. به گزارش بلاذری نیز بنی‌نوفل، خبیب را به انتقام یکی دیگر از کشتگان بدر، یعنی طعیمة بن عدی بن نوفل، کشتند[۱۳].

خبیب را تا پایان محرّم به مدت دو ماه و اندی در خانه کنیزی از آل‌نوفل به نام ماویه یا مردی به نام موهب زندانی کردند، تا پس از گذشت ماه‌های حرام او را بکشند[۱۴].[۱۵]

اعدام خبیب

گزارش‌های فراوان، مفصل و متفاوت منابع، درباره اعدام خبیب، به قهرمان‌سازی در داستان‌ها شباهت یافته و خواننده را درباره بی‌طرفی منابع دراین رخداد دچار تردید می‌کند. برپایه این گزارش‌ها مکّیان، زن و مرد و پیر و جوان، خبیب و زید بن دثنّه را در مسیرشان به سوی اعدامگاه یعنی تنعیم ـ آخرین حد حرم و محل محرم شدن حاجیان برای عمره مجدد در زمان حاضر است ـ همراهی کردند. خبیب در راه زید بن دثنه را دید و در حالی که در غل و زنجیر بود، او را در آغوش گرفت و به صبر و پایداری سفارش کرد[۱۶]. خبیب پیش از اعدام از مکیان مهلت خواست دو رکعت نماز بخواند و آن را مختصر خواند؛ مبادا دشمن طولانی شدن نماز را برای عقب انداختن اعدام بداند[۱۷]. شبیه این گزارش درباره زید بن دثنه، زید بن حارثه و حجر بن عدی نیز گزارش شده است[۱۸]. اهل تسنن، خبیب را پایه‌گذار سنت خواندن دو رکعت نماز پیش از مرگ می‌دانند[۱۹]. پس از آویخته شدن خبیب بر صلیب، مکیان کوشیدند با وعده رهایی، او را از اسلام بازگردانند؛ ولی پایداری وی که کار خود را در راه خدا ناچیز شمرد و اعلام کرد هیچ خشنود نیست در خانه خود آسوده باشد و اندکی به پیامبر (ص) آسیب برسد، مکیان را شگفت‌زده ساخت[۲۰]. خبیب بر فراز چوبه اعدام، حاضران آن صحنه را نفرین کرد و از خدا خواست یکایک آنان را هلاک سازد و هیچ یک از آنان را وانگذارد. این نفرین در منابع تاریخی بازتاب فراوانی یافته[۲۱] و گزارش‌هایی چند از هراس مکیان نقل شده است که نفرین خبیب دامنگیرشان شود؛ تا آنجا که ابوسفیان برای نجات معاویه (فرزندش) او را به شدت بر زمین انداخت تا طبق باورهای جاهلی از این نفرین رهایی یابد[۲۲]. پس از سال‌ها سعید جمحی از حاضران صحنه اعدام خبیب که عمر او را والی حمص کرده بود، در پاسخ به سؤال عمر، سبب بیهوشی‌های مکرر خود را یادآوری صحنه اعدام و نفرین خبیب دانست[۲۳].

برخی از محققان درباره نگرانی قریش از این نفرین تردید دارند، زیرا بسیاری از قریشیان از جمله ابوسفیان و معاویه هیچ نگرانی‌ای از آن ابراز نکرده‌اند، بنابراین احتمالاً برخی از مورّخان اموی که سال‌ها پس از شهادت خبیب در سال سوم و شهادت امام حسین (ع) در سال ۶۱ هجری به تدوین سیره نبوی پرداختند، برای تحت‌الشعاع قراردادن حادثه کربلا و نفرین امام حسین (ع) در روز عاشورا که دقیقاً با همین الفاظ نقل شده است[۲۴]، به نفرین خبیب پر و بال داده‌اند[۲۵]. خبیب پس از نفرین قریش و در آستانه شهادت، ناامید از یافتن کسی که سلامش را به پیامبر (ص) برساند، از خدا خواست تا سلام او را به پیامبرش ابلاغ کند. برپایه روایت زید بن حارثه، پیامبراکرم (ص) که در آن لحظه در مدینه در میان اصحاب نشسته بود، سلام خبیب را دریافت[۲۶]. از او در این حالت، شعری نقل شده که براساس آن، به جای نگرانی از چگونگی کشته شدنش، از این آرزو سخن گفته است که مسلمان و با اعتقادی صحیح بمیرد[۲۷].

برپایه گزارش واقدی، خبیب بر چوبه اعدام، رو به مدینه و پشت به مکه بود و قریشیان ۴۰ نوجوان از فرزندان کشتگان بدر را فراخواندند تا هریک با نیزه زخمی به خبیب بزند. او بر اثر این زخم‌ها در حالی که روی چوبه دار در پیچ و تاب بود، چرخی خورد و چهره‌اش به سوی کعبه برگشت و خدا را برای این رخداد شکر کرد[۲۸].

ابومیسره از طایفه بنی عبدالدار، دستان عقبه پسر کوچک حارث نوفلی را بر نیزه‌ای نهاد و آن را به سمت خبیب پرتاب کرد؛ اما به هدف نخورد و تماشاچیان که ناتوانی ابومیسره را در کشتن خبیب دیدند، فریادزنان از ابوسَرْوَعَه، پسر بزرگ‌تر حارث، خواستند که کار خبیب را تمام کند[۲۹]. در این هنگام، ابوسروعه نیزه خود را در سینه خبیب فرو کرد و آن‌قدر فشار داد که نیزه از کمر او درآمد[۳۰].

درباره دفن جنازه خبیب، دو گزارش از عمرو بن امیه ضمری و یک گزارش از زبیر هست: در گزارش نخست عمرو آمده است که در پاسخ به توطئه ابوسفیان برای ترور پیامبر (ص) رسول خدا (ص) عمرو بن امیه ضمری را به همراه سلمة بن اسلم انصاری به مکه فرستاد تا ابوسفیان را بکشند؛ ولی پس از آنکه مأموریتشان ناکام ماند، در راه بازگشت، عمرو به پیشنهاد سلمه، شبانه هنگام خواب بودن پاسبانان جسد خبیب را با خود برد؛ ولی پس از تعقیب نگهبانان، آن را در مسیل یأجج دفن کرد[۳۱]. برپایه روایت دوم از عمرو، پیامبر (ص) او را برای آوردن جسد خبیب به مکه فرستاد و او هم شبانه برای آوردن جسد وی کوشید؛ ولی بدن او بر زمین افتاد و ناپدید شد[۳۲]. براساس روایت زبیر بن عوام، به دستور پیامبر (ص) او و مقداد بن اسود که برای برگرداندن جسد خبیب به مکه رفته بودند، با خبردار شدن مکّیان و تعقیب آنها، جسد خبیب را بر زمین انداختند و گریختند و زمین آن را در کام خود گرفت. بر همین اساس، خبیب، "بليع الارض" (بلعیده شده زمین) نامیده و در شأن زبیر و مقداد، آیه ﴿وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللَّهِ وَاللَّهُ رَءُوفٌ بِالْعِبَادِ[۳۳] نازل گشت[۳۴]. این روایات درخور اعتماد نیستند. درباره انگیزه اعزام عمرو بن امیه، نام همراه عمرو، چگونگی رفتار با جسد خبیب و نیآمدن آن، گزارش‌ها متفاوت‌اند[۳۵]. امور نامتعارف و ناهماهنگی با شأن نزول‌های مشهور[۳۶] و سیاق آیات و اینکه راوی آن در حال نقل یک فضیلت برای خویش است، از عوامل ضعف روایت زبیر و عمرو هستند[۳۷].

منابع

پانویس

  1. جمهرة انساب العرب، ص ۳۳۶؛ تاریخ خلیفه، ص ۴۳؛ الاصابه، ج ۲، ص ۲۲۵.
  2. المصنف، ج ۵، ص ۳۵۴؛ معرفة الصحابه، ج ۲، ص ۲۲۱؛ تاریخ الاسلام، ج ۲، ص ۲۳۱.
  3. المغازی، ج ۱، ص ۸۱؛ عیون الاثر، ج ۲، ص ۱۲.
  4. المنتظم، ج ۳، ص ۲۰۹.
  5. نجاتی، محمد سعید، مقاله «خُبَیب انصاری»، دائرة المعارف قرآن کریم ج۱۲.
  6. المغازی، ج ۱، ص ۳۵۴ ـ ۳۵۵؛ معجم‌البلدان، ج ۳، ص ۲۹؛ المعالم الاثیره، ص ۱۲۵.
  7. المغازی، ج ۱، ص ۳۵۵.
  8. السیرة النبویه،، ج ۳، ص ۱۷۱؛ تاریخ طبری، ج ۲، ص ۷۷؛ الاستیعاب، ج ۳، ص ۹۲۹.
  9. المغازی، ج ۱، ص ۳۵۷.
  10. المغازی، ج ۱، ص ۳۵۷.
  11. فتح‌الباری، ج ۷، ص ۲۹۲ ـ ۲۹۳؛ عمدة القاری، ج ۲۵، ص ۹۹؛ الوافی بالوفیات، ج ۱۳، ص ۱۷۸.
  12. انساب الاشراف، ج ۹، ص ۴۰۱؛ المغازی، ج ۱، ص ۸۱.
  13. انساب الاشراف، ج ۱۱، ص ۲۵۵ ـ ۲۵۶.
  14. الطبقات، ج ۲، ص ۴۳؛ المنتظم، ج ۳، ص ۲۰۹.
  15. نجاتی، محمد سعید، مقاله «خُبَیب انصاری»، دائرة المعارف قرآن کریم ج۱۲.
  16. المغازی، ج ۱، ص ۳۵۸ ـ ۳۶۲.
  17. اخبار مکه، ج ۵، ص ۲۳۰؛ المغازی، ج ۱، ص ۳۶۲؛ تاریخ خلیفه، ص ۴۴.
  18. الطبقات، ج ۲، ص ۴۳؛ انساب الاشراف، ج ۵، ص ۲۶۷؛ السیرة الحلبیه، ج ۲، ص ۱۶۲ ـ ۱۶۳؛ الصحیح من سیرة النبی، ج ۷، ص ۲۰۰ ـ ۲۰۱.
  19. المغازی، ج ۱، ص ۳۵۸؛ انساب الاشراف، ج ۱، ص ۴۸۲؛ الاستیعاب، ج ۲، ص ۴۴۲.
  20. المغازی، ج ۱، ص ۳۶۰؛ سبل‌الهدی، ج ۶، ص ۴۴.
  21. المغازی، ج ۱، ص ۳۵۹؛ البدایة و النهایه، ج ۴، ص ۷۶.
  22. السیرة النبویه، ج ۳، ص ۱۷۳؛ البدایة والنهایه، ج ۴، ص ۷۶.
  23. المغازی، ج ۱، ص ۳۵۹ ـ ۳۶۰؛ السیرة النبویه، ج ۳، ص ۱۷۳؛ البدایة والنهایه، ج ۴، ص ۷۶.
  24. انساب‌الاشراف، ج ۳، ص ۲۰۱، ۴۰۷؛ تاریخ طبری، ج ۴، ص ۳۴۳؛ البدایة والنهایه، ج ۸، ص ۲۰۳.
  25. الصحیح من سیرة النبی، ج ۷، ص ۱۹۸.
  26. المغازی، ج ۱، ص ۳۶۰؛ البدایة والنهایه، ج ۴، ص ۷۶.
  27. السیرة النبویه، ج ۳، ص ۱۷۶؛ تاریخ طبری، ج ۲، ص ۷۸؛ صحیح ابن‌حبان، ج ۱۵، ص ۵۱۳.
  28. المغازی، ج ۱، ص ۳۶۱.
  29. المغازی، ج ۱، ص ۳۶۱.
  30. المغازی، ج ۱، ص ۳۶۱؛ تاریخ طبری، ج ۲، ص ۲۱۶؛ صحیح البخاری، ج ۵، ص ۱۲ ـ ۱۳، ۴۱.
  31. السیرة النبویه، ج ۴، ص ۶۳۳ ـ ۶۳۴؛ تاریخ طبری، ج ۲، ص ۲۱۶ ـ ۲۱۷؛ السنن الکبری، ج ۹، ص ۲۱۳.
  32. دلائل النبوة، ج ۳، ص ۳۳۲؛ السنن الکبری، ج ۹، ص ۲۱۳؛ عیون الاثر، ج ۲، ص ۱۴.
  33. «و از مردم کسی است که در به دست آوردن خشنودی خداوند از جان می‌گذرد و خداوند به بندگان مهربان است» سوره بقره، آیه ۲۰۷.
  34. البحر المحیط، ج ۲، ص ۳۳۴؛ روح‌المعانی، ج ۱، ص ۴۹۲.
  35. الصحیح من سیرة النبی، ج ۷، ص ۲۱۷.
  36. جامع‌البیان، ج ۲، ص ۱۸۷؛ مجمع البیان، ج ۲، ص ۵۳۵؛ تفسیر قرطبی، ج ۳، ص ۲۰.
  37. نجاتی، محمد سعید، مقاله «خُبَیب انصاری»، دائرة المعارف قرآن کریم ج۱۲؛ راجی، علی، مظلومیت پیامبر ص ۶۱.