عدل در لغت

نسخه‌ای که می‌بینید نسخه‌ای قدیمی از صفحه‌است که توسط Bahmani (بحث | مشارکت‌ها) در تاریخ ‏۲۶ ژوئن ۲۰۲۵، ساعت ۱۴:۲۴ ویرایش شده است. این نسخه ممکن است تفاوت‌های عمده‌ای با نسخهٔ فعلی بدارد.

مقدمه

عدل در لغت نقیض جور[۱] است و به معنی حد متوسط بین افراط و تفریط[۲]، رعایت مساوات[۳]، رعایت تناسب کیفر و پاداش با عمل[۴] و حکم به حق[۵] آمده است. همچنین در معنی راه[۶]، فدیه[۷] و معادل غیر هم‌جنس[۸] به کار رفته است و چون انسانی را به این صفت توصیف کنند، منظور آن است که قول و قضاوتش پسندیده و پذیرفته است[۹].[۱۰]

به انسانی که گفتار و حکم او پسندیده باشد، عَدل ـ به معنای عادل ـ گویند. همچنین در عربی به دیوار صاف و راست «جدارٌ عَدل» گفته می‌شود[۱۱]؛ چنان که عدل از نام‌های خدای تعالی است[۱۲]؛ زیرا به حق حکم می‌کند و در حکمش جور و ستمی وجود ندارد و در روایتی، عدل از لشکریان عقل و جور از سپاهیان جهل شمرده شده است[۱۳]. بنابراین، عدالت صفتی نیکو و پسندیده است[۱۴].

راغب اصفهانی در معنای لغوی عدل می‌گوید: «العدالة و المعادلة، لفظی است که در حکم و معنی نزدیک مساوات است و به اعتبار نزدیک بودن معنی عدل به مساوات در آن مورد هم به کار می‌رود. عَدل و عِدل در معنی به هم نزدیکند، ولی عدل، در چیزهایی است که با بصیرت و آگاهی درک می‌شود و به کار می‌رود، مثل احکام. ولی واژه‌های ـ عِدل و عدیل ـ در چیزهایی است که با حواس درک می‌شوند، مثل اوزان، اعداد و پیمانه‌ها، پس عدل، تقسیط براساس راستی و کمال است[۱۵].[۱۶]

عدالت نیز در لغت، به معنای استواری و استقامت است؛ چنانکه در برخی کتاب‌های لغوی به همین معنا آمده است. ابن اثیر می‌نویسد: هو الذي لا يَمِيلُ به الهوى فيَجورَ في الحكم؛ انسان عادل کسی است که هوای نفس او را از حق روی‌گردان نمی‌کند و او را در داوری به ستم وا نمی‌دارد[۱۷].[۱۸]

پرسش مستقیم

جستارهای وابسته

منابع

پانویس

  1. جوهری، صحاح اللغة، ج۵، ص۱۷۶۰؛ خلیل بن احمد فراهیدی، العین، ج۲، ص۱۲۹؛ زبیدی، تاج العروس، ج۱۵، ص۴۷۱؛ ترتیب العین، ج ۲، ص۱۱۵۴، «عدل».
  2. زبیدی، تاج العروس، ج۱۵، ص۴۷۱.
  3. زبیدی، تاج العروس، ج۱۵، ص۴۷۱؛ لوئیس معلوف، المنجد، ص۴۹۱؛ راغب اصفهانی، مفردات الفاظ القرآن، ص۵۵۱.
  4. راغب اصفهانی، مفردات الفاظ القرآن، ص۵۵۲.
  5. زبیدی، تاج العروس، ج۱۵، ص۴۷۱؛ خلیل بن احمد فراهیدی، العین، ج۲، ص۲۹.
  6. خلیل بن احمد فراهیدی، العین، ج۲، ص۲۹.
  7. خلیل بن احمد فراهیدی، العین، ج۲، ص۲۹.
  8. زبیدی، تاج العروس ج۱۵، ص۴۷۱؛ جوهری، صحاح اللغة، ج۵، ص۱۷۶۰.
  9. خلیل بن احمد فراهیدی، العین، ج۳، ص۲۹؛ زبیدی، تاج العروس، ج۱۵، ص۴۷۱.
  10. یوسفی غروی، محمد هادی، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۱، ص۲۵-۲۸؛ فروتن، اباصلت، مرادی، علی اصغر، واژه‌نامه فقه سیاسی، ص۱۳۷؛ نظرزاده، عبدالله، فرهنگ اصطلاحات و مفاهیم سیاسی قرآن کریم، ص ۴۱۰-۴۱۱؛ تهرانی، مجتبی، اخلاق الاهی ج۱۴، ص۴۷.
  11. لسان العرب، واژه «عدل».
  12. الکافی (کلینی) ۲/ ۴۱۶.
  13. الکافی (کلینی) ۱/ ۲۱.
  14. تهرانی، مجتبی، اخلاق الاهی ج۱۴، ص۵۳ ـ ۵۴.
  15. فرهنگ معارف اسلامی، ج۲، ص۲۴۲. به نقل از اخلاق ناصری، ص۵۷ و ۶۷؛ سیدعلی خان حسینی، ریاض السالکین، ج۳، ص۳۸۹.
  16. احمدوند، فردین، مکارم اخلاق در صحیفه، ص۳۵۲.
  17. النهایة فی غریب الحدیث، ج۳، ص۱۹۰؛ و ر.ک: لسان العرب، ابن‌منظور، ج۹ (واژه عدل).
  18. یوسفی غروی، محمد هادی، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۱، ص۲۵-۲۸.