دعوت علنی پیامبر خاتم

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت

نسخه‌ای که می‌بینید نسخه‌ای قدیمی از صفحه‌است که توسط Hosein (بحث | مشارکت‌ها) در تاریخ ‏۱ ژوئن ۲۰۲۲، ساعت ۱۸:۵۶ ویرایش شده است. این نسخه ممکن است تفاوت‌های عمده‌ای با نسخهٔ فعلی بدارد.

مقدمه

مرحله دعوت علنی مردم به دین اسلام از سخت‌ترین و دشوارترین مراحل دعوت الهی پیامبر(ص) به شمار می‌آید. رسول خدا(ص)، با پشت سر گذاشتن تبلیغ پنهانی و فراهم آوردن زمینه‌های دعوت علنی، آشکارا به تبلیغ دین اسلام، همت گماشت. ایشان کوشش بسیار کرد، سختی‌های بسیاری به جان خرید و آزارهای فراوانی دید؛ اما مقاوم و استوار به راهش، ادامه داد تا اینکه دین آسمانی‌اش رفته‌رفته همه جا را فرا گرفت[۱].

آغاز دعوت علنی

رفتن قریش نزد ابوطالب

مسخره‌کنندگان حضرت

مظلومیت پیامبر(ص) در اعلام دعوت علنی

پیامبر(ص) سه سال در مکه رسالت خود را پوشیده داشت، سپس خداوند او را امر کرد تا رسالت خود را آشکار کند. با نزول آیه ﴿فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ[۳۶] دوره دعوت علنی آغاز گردید. عبیدالله بن علی حلبی گوید: از امام صادق(ع) شنیدم که می‌فرمود: رسول خدا(ص) بعد از آنکه وحی بر او نازل شد سیزده سال درنگ کرد که سه سال آن را مخفی و خائف بود و ظاهر نمی‌شد تا آنکه خدای تعالی فرمان داد که رسالتش را آشکار کند و در این هنگام دعوت را اظهار کرد[۳۷]. روزی در ابطح ایستاد و گفت: انی رسول الله، أدعوکم الی عباده الله وحده و ترک عبادة الاصنام التی لا تنفع و لا تضر و لا تخلق و لا ترزق و لا تحیی و لا تمیت همانا من فرستاده خدایم، شما را دعوت می‌کنم به پرستش خدای واحد و رها کردن پرستش بت‌هایی که سود نمی‌دهند و زیانی ندارند و نمی‌آفرینند و روزی نمی‌دهند و زنده نمی‌کنند و نمی‌میرانند.

پس قریش او را مسخره کردند و آزار دادند و به ابی‌طالب گفتند: راستی که برادرزاده‌ات خدایان ما را بد گفته و خردهای ما را سبک شمرده و گذشتگان ما را گمراه دانسته است، رواست که از این کارها بگذرد و در مال‌های ما آنچه بخواهد انجام دهد؟ پس رسول خدا گفت: ان الله لم یبعثنی لجمع الدنیا و الرغبه فیها و انما بعثنی لا بلغ عنه و ادل علیه همانا خدا مرا برای فراهم ساختن دنیا و دل بستن بدان نفرستاده است، بلکه مرا مبعوث کرده تا پیام او را برسانم و به او دلالت و هدایت کنم.

پس به سخت‌ترین وجهی به آزار پیامبر(ص) پرداختند و آزاردهندگان او گروهی بودند از جمله: ابولهب و حکم بن عاص و عقبه بن ابی معیط و عدی بن حمراء ثقفی و عمرو ابن طلاطله خزاعی، اما آزار ابولهب از همه بیشتر بود. بعضی روایت کرده‌اند که رسول خدا در بازار عکاظ به پا خاست در حالی که جبه سرخی بر تن داشت و گفت: «ایها الناس قولوا لا اله الا الله تفلحوا و تنجحوا» ای مردم بگویید ﴿لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ تا رستگار و پیروز گردید. ناگهان مردی به دنبال او دیده شد که دو گیسوی بافته داشت و روی او به رنگ طلا بود و می‌گفت: ای مردم این جوان برادر زاده من و بسیار دروغگو است پس از او برحذر باشید. گفتم این مرد کیست؟ گفتند: این جوان محمد بن عبدالله و این مرد ابولهب بن عبدالمطلب عموی او است.

در رأس استهزا کنندگان به رسول خدا، عاص بن وائل سهمی و حارث بن قیس بن عدی سهمی و اسود بن مطلب بن اسد و ولید بن مغیره مخزومی و اسود بن عبد یغوث زهری بودند[۳۸].

علی(ع) فرمود: وقتی آیه ﴿وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ[۳۹] نازل شد پیامبر(ص) به من فرمود: یا علی خداوند مرا امر کرده که خویشان نزدیک خود را از عذاب الهی بترسانم و من می‌دانستم که اگر اینکار را بکنم از ایشان جز کراهت نمی‌بینم، این را در دل خود نگاه داشتم تا آنکه جبرئیل آمد و گفت: یا محمد اگر آنچه را که به آن مأموری نکنی پروردگارت تو را عذاب خواهد کرد. یا علی! مقدار یک صاع طعام آماده کن و ران گوسفندی بر آن بگذار و کاسه‌ای چوبین پر از شیر یا دوغ فراهم کن و اولاد عبدالمطلب را دعوت کن تا با ایشان سخن گویم و تبلیغ رسالت خود کنم، من به فرموده پیامبر(ص) عمل کردم و ایشان را دعوت کردم و در آن روز چهل نفر بودند و عموهای آن حضرت مثل ابوطالب و حمزه و عباس و ابولهب در میان ایشان به چشم می‌خورد وقتی جمع شدند، حضرت طعام خواست، طعام حاضر کردم، اول خود قطعه‌ای از گوشت را گرفته با دندان خود پاره پاره کرد و بر اطراف ظرف گذاشت و فرمود: ﴿بِسْمِ اللَّهِ بخورید! ایشان همه خوردند تا سیر شدند و من آنچه حاضر کرده بودم طعام یک مرد از ایشان بود ولی همه سیر شدند.

پس ظرف شیر را حاضر ساختم و همه از آن آشامیدند تا سیر شدند. پس پیامبر(ص) خواست سخن بگوید، ابولهب سبقت جسته گفت: امروز محمد عجب سحری به شما کرده. آن روز متفرق شدند و پیامبر(ص) سخن نگفت، فردای آن روز پیامبر(ص) مرا‌طلبید و فرمود یا علی: روز گذشته ابولهب سبقت در کلام کرده مرا نگذاشت سخن گویم و سخنان من همچنان ناگفته ماند، مثل روز گذشته طعام و شربتی مهیا کن و ایشان را دعوت کن. من تدارک دیدم بعد از اطعام حضرت فرمود: ای اولاد عبدالمطلب، به خدا سوگند که هیچ جوانی را به خاطر ندارم که برای قوم و قبیله خود بهتر از آنچه من به جهت شما آوردم آورده باشد و من برای شما خیر دنیا و آخرت را آوردم و پروردگارم مرا امر کرده که شما را به سوی او بخوانم، اکنون کدامیک از شما به من ایمان می‌آورد و مرا کمک می‌کند تا او برادر و وصی و وزیر و خلیفه من پس از من در میان شما باشد؟ علی(ع) گوید: همه ساکت ماندند و جواب نگفتند و روی خود از او باز گردانیدند[۴۰].

عصبیت و تحجر، حنظل تلخ جهالت است که از شجره خبیثه دل‌های ناپاک به ثمر می‌نشیند و کفار قریش علی‌رغم علم به صداقت و امانت رسول اکرم(ص)، هرگز حاضر نشدند نبوتش را تصدیق کنند و از گرایشات جاهلیت دست بردارند. آن روز که رسول الله از طرف پروردگار مأمور شد تا با دعوت علنی، شرایط طبیعی تبلیغ را اعلام کند آنها که روح‌شان در لجن تعصبات جاهلی ریشه دوانده بود نه تنها انکار کردند، بلکه توهین روا داشتند و آنها که صداقت فطرتشان از دستبرد فضای مسموم جامعه مصون مانده بود پاسخ مثبت دادند. اولین شخصی که به دعوت رسول الله پاسخ مثبت گفت، نوجوانی هشت ساله به نام علی بن ابیطالب بود که بی‌هیچ مشورتی، حقیقت دریافته خود را اذعان کرد و به پیامبر(ص) ایمان آورد و پس از ایشان بود که عمار و یاسر و بلال و ابو فکیهه و... به جمع مؤمنان پیوستند.

ولی کفار قریش کودکان و غلامان خود را بر او می‌گماشتند تا آزارش دهند و کار به آنجا کشید که شتری را در حزوره کشتند و رسول خدا به نماز ایستاده بود، یکی از معاندین غلام خود را امر کردند تا شکنبه و سرگین شتر را برداشت و بر میان دو شانه رسول خدا که در سجده بود، انداخت. قریش وقتی دفاع ابوطالب را از پیامبر دید نزد او آمدند و گفتند: از تو خواستاریم پیشنهاد عادلانه ما را بپذیری، عماره بن ولید بن مغیره، این جوانی را که از همه قریش خوشگل‌تر و خوش اندام‌تر است، بگیر و او را پسرت قرار ده و محمد را به ما تسلیم کن تا او را بکشیم. فرمود: با من از در انصاف سخن نگفتید، پسرم را به شما تسلیم کنم تا او را بکشید و پسر خود را به من می‌دهید که او را پرورش دهم؟[۴۱].[۴۲].

منابع

پانویس

  1. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، دعوت علنی، فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم، ج۱، ص۳۵۳.
  2. «و نزدیک‌ترین خویشاوندانت را بیم ده!» سوره شعراء، آیه ۲۱۴.
  3. محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۲؛ ابن اسحاق، کتاب السیر و المغازی، ص۱۴۵.
  4. محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۱-۳۲۰؛ ابوبکر بیهقی، دلائل النبوة و معرفة احوال صاحب الشریعه، ج۲، ص۱۷۹-۱۸۰؛ عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۶۲-۶۳؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۳۹-۴۰؛ ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۴۵-۱۴۶.
  5. اعراب زمانی که می‌خواستند خبری بسیار مهم را برای دیگران بیان کنند، از این واژه استفاده می‌کردند.
  6. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۵۶؛ ابوبکر بیهقی، دلائل النبوة فی احوال صاحب الشریعه، ج۵، ص۱۸۱؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۱۲۱؛ عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۶۳؛ ابن کثیر، البدایه و التهابه، ج۲، ص۳۸.
  7. ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، ج۱، ص۴۶-۴۷.
  8. «از این روی آنچه فرمان می‌یابی آشکار کن و از مشرکان روی بگردان ما تو را در برابر ریشخندکنندگان بسنده‌ایم» سوره حجر، آیه ۹۴-۹۵.
  9. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۷۲.
  10. محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۳؛ شمس الدین محمد ذهبی، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، ج۱، ص۱۴۸.
  11. ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۴۸؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۵۶؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۱۱۶؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۸؛ احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۴؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۴-۲۶۹.
  12. محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۳.
  13. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، دعوت علنی، فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم، ج۱، ص۳۵۳-۳۵۵.
  14. محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۳؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۵۸.
  15. احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۵؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۵؛ عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۶۲؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۴۷؛ ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۴۷-۱۴۸.
  16. احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۵؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۵؛ عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۶۲؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۴۷؛ ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۴۷-۱۴۸.
  17. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۵.
  18. محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۳؛ عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۶۴؛ ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۵۴.
  19. محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۴؛ احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۴-۲۵؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۶-۲۶۷.
  20. ابو بکر بیهقی، دلائل النبوة فی احوال صاحب الشریعه، ج۵، ص۱۸۷؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۶؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۲۳۰؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۶؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۴۲؛ ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۵۴.
  21. محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۸؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۷-۲۶۹.
  22. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۸-۲۶۹.
  23. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۸-۲۶۹.
  24. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۹؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۵۹؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۴۷؛ ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۴۸.
  25. احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۴؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۳۱۷؛ عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۶۶؛ ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۵۶.
  26. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۳۱۷؛ عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۶۶؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۴۷.
  27. احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۱۶۶-۱۲۷ به بعد.
  28. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، دعوت علنی، فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم، ج۱، ص۳۵۵-۳۵۷.
  29. شیخ صدوق، الخصال، ص۲۷۸-۲۷۹؛ احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۴؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۵۷؛ ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۴۴.
  30. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۵۶؛ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی‌طالب، ج۱، ص۷۳-۷۴.
  31. ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۵۰؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۷۰؛ شمس الدین محمد ذهبی، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، ج۱، ص۱۵۵-۱۵۶.
  32. ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۵۰؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۷۰؛ شمس الدین محمد ذهبی، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، ج۱، ص۱۵۵-۱۵۶.
  33. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۷۰-۲۷۱.
  34. ابوبکر بیهقی، دلائل النبوة فی احوال صاحب الشریعه، ج۵، ص۱۸۵؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۱۴۱.
  35. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، دعوت علنی، فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم، ج۱، ص۳۵۷-۳۵۸.
  36. «از این روی آنچه فرمان می‌یابی آشکار کن و از مشرکان روی بگردان» سوره حجر، آیه ۹۴.
  37. کمال الدین و تمام النعمة، ج۲، ص۳۴۵.
  38. تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۳۸۰.
  39. «و نزدیک‌ترین خویشاوندانت را بیم ده!» سوره شعراء، آیه ۲۱۴.
  40. کفایه الخصام، ص۲۷۷.
  41. تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۳۸۱.
  42. راجی، علی، مظلومیت پیامبر ص ۳۵.