تجربه در فلسفه دین و کلام جدید

اصالت تجربه

دو مکتب مهم درباره اصالت تجربه وجود دارد و به همین دلیل، این اصطلاح به دو معنا به کار می‌رود که به آنها اشاره می‌شود؛

کاربرد اول: آمپریسم

در قرن‌های چهاردهم و پانزدهم میلادی نسلی از مردم اروپا هستند که روحیه‌ای گرفته دارند و دیگر آن شور و شوق دینی را ندارند که در نسل‌های زمان جنگ‌های صلیبی وجود داشت. در این دوره تفکری شکل می‌گیرد که طرفداران آن معتقدند، تمام واقعیت‌های متافیزیکی که صاحبان فلسفه‌های مشاء و افلاطونی به تصور خود کشف کرده بودند، جز اوهام و خیال‌بافی چیزی نیست و باید هرچه بیشتر به تجربه نزدیک شد و امور تجربی را معتبر شمرد و احکام و عقاید دینی را به قلمرو ایمان واگذار کرد؛ چراکه از طریق عقل نمی‌توان راهی به آنجا یافت[۱].

در این دوره و در حالی که فلسفه تعقلی در اروپا دوباره رواج می‌یافت و به تدریج عقل، مقام و منزلت خود را در شناخت حقایق هستی بازمی‌یافت، گرایش دیگری در انگلستان رشد پیدا کرد که بر اصالت حس و تجربه مبتنی بود و این گرایش با نام «فلسفه آمپریسم» شناخته می‌شد. بزرگ‌ترین متفکر این نگرش شخصی انگلیسی به نام ویلیام اکامی (١٣٠٠-١٣۴٧م) است[۲]. اکامی برای بیان دیدگاه خود علم را به دو نوع انتزاعی و شهودی تقسیم کرد و در نظریه او ادراک شهودی درک بی‌واسطه از یک شیء موجود در خارج بود و این ادراک ممکن بود ادراک عین مادی باشد؛ مانند اینکه من علی را می‌بینم، یا ادراک مجموعه‌ای از اعیان مادی با نسبت‌ها و روابط واقعی که با هم‌دیگر دارند؛ مانند، من می‌بینم که علی روی سنگی نشسته است.

از نظر اکامی، ویژگی عمومی هر شناخت به اصطلاح شهودی، یقینی بودن آن است؛ یعنی این نوع معرفت، بدیهی بالذات است. به اعتقاد اکامی علم انتزاعی هم هر معرفتی است که شهودی نباشد؛ مانند مفاهیم کلی مانند حیوان، انسان و... که نشان‌دهنده مجموع افراد یک نوع و یا تصوری است که ما به صورت خاطره یا صورت ذهنی از واقعیتی در گذشته داریم.

اکامی معتقد است، ویژگی چنین ادراکی این است که به کمک آن نمی‌توان درباره وجود داشتن یا نداشتن متعلق آن شناختی به دست آورد. با توجه به این مطالب، از نظر اکامی، تنها معرفتی که ما را به وجود داشتن یا نداشتن چیزی مطمئن می‌کند، معرفت شهودی است؛ یعنی فهم بی‌واسطه چیزی با کمک ادراک ظاهری یا باطنی و این نوع ادراک اساس چیزی است که اکامی آن را «معرفت تجربی» یا «معرفت علمی» می‌نامد[۳].

در واقع، اکامی معتقد بود که اقتضای عقل ما آن است که تا خودمان چیزی را و یا آثار و خواص آن چیز را حس نکرده‌ایم، به وجود آن معتقد نمی‌شویم، بنابراین، برای خروج از مقتضای عقل بشری باید چیزهایی را بپذیریم که یا خود آنها را حس کرده باشیم ـ چه با حس ظاهر و چه با حس باطن ـ و یا آثار و خواص آنها را حس کرده باشیم و در غیر این دو صورت ما نمی‌توانیم به وجود چیزی معتقد شویم.

اکامی اگر از راه حواس به چیزی یا به آثار چیزی پی نمی‌برد، درباره آن به لاادری‌گری (نمی دانم‌گفتن) معتقد می‌شد؛ مثل اعتقاد او به وجود فرشتگان که چون نه کسی آنها را دیده است و نه آثاری از آنها را می‌توان حس کرد، پس نمی‌توان درباره وجود آنها چیزی گفت؛ با این حال او به وجود خداوند معتقد بود و به اعتقاد او اگر بخواهیم از غیر این دو راه به وجود موجودی معتقد شویم، بی‌دلیل جهان را شلوغ کرده‌ایم؛ بنابراین، به قاعده‌ای معتقد شد که بسیاری از اشیای این عالم را از صفحه روزگار حذف می‌کرد و این قاعده به «تیغ اکامی» معروف شد[۴].

از سوی دیگر، او وجود مفاهیم کلی را نیز انکار می‌کرد و این دیدگاه درباره مفاهیم کلی مانند مفهوم انسان، حیوان، درخت، سنگ و... به نظریه نومینالیسم (اصالت تسمیه) معروف شد که در مقابل دیدگاه رئالیسم (واقع‌گرایی) افلاطونی و دیدگاه ایده‌آلیسم (ذهن‌گرایی) ارسطویی قرار داشت. در نظریه افلاطونی فرد به وجود واقعی مفاهیم کلی در عالم خارج از ذهن و در دیدگاه ارسطویی به وجود آنها در عالم ذهن انسان بود نه در عالم خارج معتقد بود؛ در مقابل این دو دیدگاه، طرفداران نظریه «اصالت تسمیه» یا «نومینالیست‌ها» معتقد بودند که اساساً مفهومی به نام مفهوم کلی - نه در ذهن و نه در عالم خارج - نداریم و الفاظ گفته می‌شود بر مفاهیم کلی دلالت دارند، همه یک‌سری رمز و در واقع، مانند مشترکات لفظی هستند که بر امور متعدد دلالت دارند؛ مثلاً، لفظ انسان که درباره افراد فراوان به کار برده می‌شود، مانند اسم خاصی است که چند خانواده برای فرزندان خود قرار داده‌اند و یا مانند فامیلی است که همه افراد خانواده به آن شناخته می‌شوند. در عصر حاضر، پوزیتویست‌ها و برخی مکتب‌های دیگر جزء طرفداران این دیدگاه به حساب می‌آیند[۵].

خلاصه نظر اکامی این بود که چون مسائل خارج از ذهن فرد و شخص است، پس مفهوم کلی نمی‌تواند ما به ازائی در خارج از ذهن داشته باشد و به این نتیجه ضروری می‌رسیم که طبیعت صور ذهنی این نیست که صورت و تصویر ذهنی از یک شیء خارجی تصورپذیر باشد[۶].[۷]

نقد آمپریسم

در نقد دیدگاه اکامی باید گفته شود که از طرفی، این دیدگاه اکامی بسیاری از موجوداتی را که انسان‌ها بدان اعتقاد دارند، از واقعیت خارج می‌کند. از طرف دیگر، درباره راه‌حل اول اکامی که فهمیدن وجود یک چیز، تنها از طریق حس‌کردن و شهود بی‌واسطه آن چیز ممکن است، می‌توان این اشکال نقضی را مطرح کرد که علم ما به وجود اشیا به کمک حواس هرگز علم بی‌واسطه نیست، بلکه این علم ما از طریق صورت‌هایی است که در ذهن ایجاد می‌شود؛ بنابراین، در این چنین مواردی همیشه ما با احتمال خطای حواس روبه‌رو هستیم و احتمال خطای حواس وجود دارد. درست است که من مثلاً فلان چیز را حس کرده‌ام، ولی چون ممکن است حس من خطا کرده باشد، پس نمی‌توانم به وجود آن چیز معتقد شوم. درباره راه‌حل دوم او که علم به وجود چیزی از راه آثار آن تحقق می‌یابد، نیز این اشکال هست که وقتی شما چیزی را اثر و خاصیت چیز دیگری می‌دانید که نخست، وجود آن چیز دیگر را مفروض گرفته باشید، وگرنه به چه دلیل آن را اثر و خاصیت شیء دیگر می‌دانید؟ مثلاً تا زمانی که به وجود چیزی به نام نمک علم نداشته باشیم، نمی‌توانیم با احساس شوری در غذا بگوییم که این، شوری نمک است و فقط می‌توانیم ادعا کنیم که این شوری اثر چیزی است[۸].[۹]

کاربرد دوم: پوزیتویسم

پس از اکامی، در قرن شانزدهم، «فرانسیس بیکن» و همچنین در قرن هفدهم، «هابز» که هر دو انگلیسی بودند، بر اصالت حس و تجربه تکیه کردند. معروف‌ترین کسانی که فلاسفه آمپریست یا اصالت تسمیه شناخته می‌شوند، سه فیلسوف انگلیسی به نام‌های «جان لاک»، «جرج بارکلی» و «دیوید هیوم» هستند که از اواخر قرن هفدهم تا حدود یک قرن بعد به ترتیب درباره مسائل شناخت به بحث پرداختند. آنها ضمن انتقاد از نظریه دکارت درباره «شناخت‌های فطری»، سرچشمه همه شناخت‌ها را حس و تجربه می‌دانستند؛ البته وفاداری هیوم به اصالت حس و تجربه از دیگران بیشتر بود، تا جایی که به لوازم این دیدگاه که شک در فراطبیعت و بلکه حتی شک در حقایق امور طبیعی بود، معتقد و همین مسئله باعث شکل‌گیری مرحله دیگری از شک‌گرایی در تاریخ فلسفه غرب شد. افکار هیوم را می‌توان زیربنای اندیشه‌های فلسفی کانت در غرب دانست[۱۰].

در اوائل قرن نوزدهم میلادی، «اگوست کنت» فرانسوی که به پدر جامعه‌شناسی معروف شده است، مکتب تجربی افراطی به نام «پوزیتویسم» را پایه‌گذاری کرد که اساس آن اکتفاء به داده‌های بی‌واسطه حواس بود. کنت حتی مفاهیم انتزاعی علوم را که از مشاهده مستقیم به دست نمی‌آید، متافیزیکی و غیر علمی تلقی می‌کرد و این دیدگاه بعدها به آنجا کشیده شد که قضایای متافیزیکی، الفاظی پوچ و بی‌معنا به حساب آمدند. به اعتقاد کنت فکر بشر سه مرحله دارد:

  1. مرحله الهی و دینی که در آن، بشر حوادث را به علل ماورایی نسبت می‌دهد؛
  2. مرحله فلسفی که در آن، انسان علت حوادث را در جوهر نامریی و طبیعت اشیا جستجو می‌کند؛
  3. مرحله علمی که در این مرحله انسان به جای جستجو درباره علت پدیده‌ها به چگونگی و کیفیت پیدایش و روابط آنها با یکدیگر می‌پردازد و این همان مرحله اثباتی و تحققی (پوزیتویسم) است[۱۱].

پوزیتویست‌ها پا را از دیدگاه‌های ویلیام اکامی فراتر گذاشته، مدعی شدند که ادراک حقیقی فقط ادراک حسی است؛ یعنی ادراکی که با تماس اندام‌های حسی با پدیده‌های مادی حاصل می‌شود و پس از قطع ارتباط با خارج به صورت ضعیف‌تری باقی می‌ماند. به اعتقاد آنها آنچه که فلاسفه تصورات کلی یا مفاهیم عقلی می‌نامند، چیزی جز همان الفاظ ذهنی نیست و در صورتی که این الفاظ ذهنی مستقیماً نشان‌دهنده مدرکات حسی باشند و بتوان مصادیق آنها را به وسیله اندام‌های حسی درک کرد و به دیگران هم نشان داد، این الفاظ با معنی و تحققی شمرده می‌شوند و در غیر این صورت باید آنها را الفاظی پوچ و بی‌معنی قلمداد کرد. به همین دلیل این گروه مسائل متافیزیکی را مسائل غیرعلمی و بلکه مطلقاً مفاهیمی بی‌معنا می‌شمارند.

از سوی دیگر، این گروه تجربه را هم فقط تجربه حسی می‌دانند و به تجارب درونی که از قبیل علوم حضوری هستند، اعتنایی نمی‌کنند و دست‌کم آنها را اموری غیرعلمی تلقی می‌کنند؛ زیرا به نظر ایشان واژه «علمی» تنها شایسته اموری است که از نظر حسی برای دیگران اثبات‌پذیر باشد. این گرایش از گرایش‌های اصالت تجربی را می‌توان «حس‌گرائی» یا «اصالت حس افراطی» نامید[۱۲].

پوزیتیویست‌ها می‌گفتند، احکام ما درباره جهان خارج بی‌معناست؛ چراکه هیچ طریقه ممکنی برای تحقیق یا اثبات درستی این‌گونه حکم‌ها، که جهان خارج اصالتاً وجود دارد یا نه؟ جدا از تجربه ما وجود ندارد[۱۳].[۱۴]

نقد پوزیتویسم

بر اساس دیدگاه پوزیتویستی، محکم‌ترین پایه‌های شناخت یعنی شناخت حضوری و بدیهیات عقلی از دست می‌رود و با از دست رفتن آنها دیگر نمی‌توان هیچ‌گونه تبیین معقولی برای صحت شناخت و مطابقت آن با واقع مطرح کرد؛ نقطه‌اتکای این دیدگاه بر ادراک حسی است که بی‌اعتبارترین و سست‌ترین ادراکات در شناخت است و بیشتر از هر شناخت دیگری در معرض خطا و اشتباه قرار دارد و این مسئله را تجربه هر کسی به خوبی اثبات می‌کند.

طبق این دیدگاه، دیگر جایی برای هیچ قانون علمی به صورت یک قضیه کلی و قطعی و ضروری باقی نمی‌ماند؛ چراکه این ویژگی‌ها هرگز از نظر حسی اثبات‌پذیر نیست و در هر موردی که تجربه حسی صورت گرفت فقط همان مورد را می‌توان پذیرفت و در صورت نبود تجربه حسی باید سکوت کرد و در نفی یا اثبات آن چیزی نگفت.

این دیدگاه درباره مسائل ریاضی که همه آنها از مفاهیم عقلی هستند و از نظر حسی اثبات‌پذیر نیستند، به بن‌بست می‌رسد و اگر طبق آن مسائل ریاضی بی‌معنا باشد، این سخن را هیچ‌کس نمی‌پذیرد و سخنی بسیار بی‌ارزش تلقی می‌شود[۱۵].

اشکال نقضی دیگر بر پوزیتویست‌ها این است که مهم‌ترین اصل پوزیتویسم یعنی این ادعا که «تنها راه معناداری گزاره‌ها اثبات تجربی آنهاست» از طریق روش حسی و تجربی به دست نیامده است و یک گزاره علمی نیست و بنابراین باید آن را بی‌معنا شمرد و کنار گذاشت[۱۶].[۱۷]

منابع

پانویس

  1. برهیه، امیل، تاریخ فلسفه قرون وسطی و دوره تجدد، ترجمه و تلخیص: یحیی مهدوی، ص۲۸۲-۲۸۴.
  2. مصباح یزدی، محمدتقی، آموزش فلسفه، ج۱، ص۴۱.
  3. ژیلسون، اتین، نقد تفکر فلسفی غرب، ترجمه احمد احمدی، ص۷۴-۷۵.
  4. تاریخ فلسفه غرب، (درس‌های استاد مصطفی ملکیان)، ج۲، ص۱۲۱-۱۲۲.
  5. مصباح یزدی، محمدتقی، آموزش فلسفه، ص۱۸۸.
  6. ژیلسون، اتین، نقد تفکر فلسفی غرب، ترجمه احمد احمدی، ص۷۳.
  7. میرزائی، رضا، مقاله «اصالت تجربه»، فرهنگنامه کلام جدید، ص ۱۸۷.
  8. ژیلسون، اتین، نقد تفکر فلسفی غرب، ترجمه احمد احمدی، ص۱۲۲.
  9. میرزائی، رضا، مقاله «اصالت تجربه»، فرهنگنامه کلام جدید، ص ۱۸۹.
  10. مصباح یزدی، محمدتقی، آموزش فلسفه، ص۴۲.
  11. مصباح یزدی، محمدتقی، آموزش فلسفه، ص۴۹-۵۰.
  12. مصباح یزدی، محمدتقی، آموزش فلسفه، ص۲۱۲-۲۱۳.
  13. خرمشاهی، بهاء الدین، پوزیتیویسم منطقی، ص۱۰.
  14. میرزائی، رضا، مقاله «اصالت تجربه»، فرهنگنامه کلام جدید، ص ۱۸۹.
  15. مصباح یزدی، محمدتقی، آموزش فلسفه، ص۲۱۳-۲۱۵.
  16. خسروپناه، عبد الحسین، انتظارات بشر از دین، ص۲۸۲.
  17. میرزائی، رضا، مقاله «اصالت تجربه»، فرهنگنامه کلام جدید، ص ۱۹۱.