جزیرة العرب در تاریخ اسلامی

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت

مقدمه

شبه جزیره عربستان از سه طرف در محاصره آب قرار دارد؛ اما از باب تشبیه، بر آن نام جزیره، اطلاق می‌کنند[۱]. این شبه جزیره، که به شکل یک چهار ضلعی است، در جنوب غربی آسیا، مساحتی بالغ بر سه میلیون کیلومتر مربع دارد. این منطقه، دارای آب و هوایی گرم و خشک است و جز در جنوب و شمال غرب که تحت تأثیر بادهای تابستانی و زمستانی قرار دارد، بارش باران بسیار کم است[۲]. از این رو بیشتر، از بیابان‌ها و صحراهای بی‌آب و علف، پوشیده شده است[۳].

حدود جزیرة العرب

در تعاریف ارائه شده از سوی جغرافی‌دانان و اقلیم‌شناسان قدیم، در حد و مرز جزیرةالعرب اختلاف وجود داشت. در تعاریف آنها، جزیرةالعرب در بردارنده تمامی سرزمین‌های اعراب است و هرجا که قومی از عرب در آن می‌زیسته‌اند در حدود این شبه جزیره گنجانده شده است. هیثم بن عدی می‌گوید: جزیرة‌العرب از عُذیب تا حضرموت را شامل می‌شود[۴]. از نظر اسمعی، حدود آن از عدن و أبین و در طول و عرض از ابله تا جده است[۵]. اما لسان الیمین از حدود این شبه جزیره این چنین می‌گوید: جزیره و سواد عراق در شمال، سفوان، کاظمه قطیف، هجر، قطر، عمان و شحر در شرق، بعد از حضرموت و ناحیه أبین تا عدن و دهلک در جنوب و سپس از جده - در سواحل مکه - سواحل طوار، خلیج ایله و ساحل رایه تا قلزم مصر می‌رسد و مصر و شمال سودان تا شام را نیز در بر می‌گیرد. سپس از مصر به فلسطین، عسقلان و سواحلش، امتداد می‌یابد و به سواحل اردن، بیروت و دمشق، کشیده می‌شود و از آنجا به حمص و سواحل قنسرین تا جزیره و سواد عراق، منتهی می‌شود[۶]. یاقوت حموی در کتاب معجم البلدان، تعریف تقریباً مشابهی را ذکر کرده است [۷]؛ اما امروزه این شبه جزیره از شمال به عراق، از جنوب به اقیانوس هند، از مشرق به اقیانوس هند، دریای عمان و خلیج فارس و از مغرب به دریای احمر محدود می‌شود[۸].

تقسیمات جزیرة‌العرب

جغرافی‌دانان از گذشته‌های دور، تقسیماتی را برای بلاد عرب قائل شده‌اند، از جمله گفته‌اند که این سرزمین از سه ناحیه تشکیل شده است:

  1. بلاد العرب الصخریه: که شمال جزیرة‌العرب، جنوب غربی بادیة الشام و صحرای سینا را شامل می‌شده است.
  2. بلاد العرب الصحراویه: که بیشتر بلاد عرب، از سوریه و عراق تا اقیانوس هند را در برداشت.
  3. بلاد العرب السعید: که یمن، حجاز و عمان را شامل میشد[۹].

اما بیشتر اعراب، این شبه جزیره را به پنج قسم، تقسیم کرده است: تهامه، حجاز، نجد، عروض و یمن[۱۰].[۱۱]

تهامه

«تِهامَة»[۱۲] در لغت، از ریشه «ت ه‍ م» به معنای شدت گرما و سکون هواست و از آنجا که هوای تهامه به شدت گرم و هوایش راکد است، بدان تهامه گفته‌اند. درباره محدوده این مکان، جغرافی‌دانان و صاحب‌نظران، اقوال مختلفی ارائه داده‌اند[۱۳]، لکن بهترین تعریف برای تحدید تهامه این است که تهامه دشتی است در مشرق دریای سرخ که از عقبه ـ در اردن ـ تا المخا در یمن امتداد دارد. تهامه به دو بخش یمن و حجاز تقسیم می‌‌شود[۱۴]. در یمن بدان تهامه یمن گفته می‌‌شود و آن سرزمینی است با روستاها و مزارع بسیار. در حجاز نیز این سرزمین به تهامه حجاز معروف است که سرزمینی خشک و کم آب است. این منطقه که اعم از مکه مکرمه، جده، عقبه است دارای دره‌های مشهوری است که آب سراوات حجاز و یمن، پس از عبور و مشروب کردن شان به دریا می‌‌ریزد. بسیاری از این دره‌ها، سرزمین‌هایی حاصل‌خیز با محصولات و مردم فراوانند که از جمله آنها می‌‌توان به نام وادی اضم (وادی المدینه)، وادی ینبع، وادی الصفراء، وادی أمج، مر الظهران، اللیث، قنونا، حلی، عتود، بیض، جازان، خلب، حرض، مور، زبید و بسیاری دیگر اشاره کرد[۱۵].[۱۶]

حجاز

از اسامی مکه است به خاطر واقع شدن در منطقه حجاز، هم یکی از نواحی شش‌گانه جزیرة العرب است. به قسمت شرقی کوه‌های سراة و حد فاصل میان ارتفاعات نجد و شرق تهامه گفته شده که به شمال یمن منتهی می‌شود. حجاز از «حَجَز» به معنای حاجز و مانع است و چون بین تهامه و نجد فاصله ایجاد کرده است، آن را حجاز گفته‌اند. در واقع بخشی از حاشیه شرقی دریای سرخ را که مکه و مدینه در آن قرار دارد حجاز می‌نامند.

حجاز مانند دیگر نواحی جزیرة العرب، بسیار خشک و کم آب است و تنها در برخی از وادی‌ها، آب‌های فصلی و یا چاه وجود دارد که از قدیم برخی از قبایل عرب را پیرامون خود گرد آورده است. به همین دلیل در قدیم و تا چند دهه اخیر یک‌جانشینی شهری و روستایی کمتر در حجاز وجود داشته و در زمان ظهور اسلام تنها چند ناحیه به عنوان مراکز شهری شناخته می‌شده است: مکه، طائف، یثرب، و خیبر[۱۷]. حجاز بخش شمالی و غربی عربستان را تشکیل می‌دهد و تمام سرزمین آن، از فلسطین تا مرز یمن در کنار «بحر احمر» قرار دارد. حجاز سرزمینی کوهستانی و دارای بیابان‌های لم یزرع و سنگلاخ‌های زیادی می‌باشد[۱۸].

نجد

نجد در لغت به معنی «زمین بلند» است[۱۹]. این سرزمین، منطقه‌ای است بسیار وسیع در مرکز جزیرة العرب با مساحتی حدود ۲،۰۷۲،۰۰۰ کیلومتر مربع که عمده مساحتش بیابان است و دره و شن. این منطقه، مواضع متعددی را شامل می‌‌شود که نجد برق ـ وادی‌ای در یمامه ـ (نجد الیمن)، نجد خال، نجد عفر، نجد کبکب و نجد مریع از جمله آنهاست[۲۰].[۲۱]

نجد به علت بلندی ارتفاعش، به این نام موسوم شده است[۲۲]. ارتفاع آن، از غرب به شرق (تا سرزمین عروض) کاسته می‌شود[۲۳]. عرب، قسمت بلند نجد را که مجاور حجاز است «عالیه» و قسمت پشت آن را که به عراق می‌رسد «سافله» می‌نامد[۲۴]. همچنین شرق نجد را که با یمامه مجاور است «وشوم» و شمال آن را است که به دو کوه اجا و سلمی، در سرزمین طی می‌رسد «قصیم» نامیده‌اند. قصیم شنزاری است که در آن «غضا» (نوعی چوب گز) می‌روید[۲۵]؛ از این رو، مردم نجد را «اهل الغضا» نامیده‌اند[۲۶].[۲۷]

عروض

«عروض» در شرق و شمال شرق شبه جزیره عربستان واقع است[۲۸] و شامل بلاد یمامه، بحرین و نواحی اطراف آن می‌شود[۲۹]. بحرین در گذشته از بصره تا عمان ادامه داشته و شامل کویت، احساء، جزائر بحرین و قطر فعلی نیز می‌شده است. این سرزمین، وطن قبیله عبدالقیس، در زمان جاهلی بود[۳۰]. در این منطقه، به ویژه در احساء، آب فراوانی وجود دارد. از شهرهای قدیمی عروض، هجر و قطیف را می‌توان نام برد [۳۱][۳۲].

یمن

یمن سرزمینی است با مساحتی بالغ بر ۵۲۷۹۷۰ کیلومتر مربع در گوشه جنوب غربی شبه جزیره عربستان و در مجاورت کشورهای عربستان و عمان. این سرزمین در گذشته، ناحیه‌ای بسیار وسیع‌تر از محدوده امروزی آن بوده به گونه‌ای که تمامی نواحی جنوبی شبه جزیره را در بر می‌‌گرفته است. این محدوده شامل سرزمینی به وسعت از عمان تا نجران و از دریای عرب تا عدن و از آنجا تا شحر و سپس تا عمان می‌‌شده، در ابتدای حدود بینونه خاتمه می‌‌یافت[۳۳]. برخی هم این حد را از تثلیث و بلندی‌های آن تا صنعاء و پیرامون آن و از آنجا تا حضرموت و از شحر و عمان تا عدن أبین و آنچه از تهائم و نجود نزدیک آن است دانسته، به مجموع آن یمن اطلاق کرده‌اند[۳۴]. همچنین، در وجه تسمیۀ این سرزمین به این نام، آرا و عقاید مختلفی ابراز شده است. برخی علت نامگذاری آن را سکونت بنی یقطن بن عابر در یمن و میمنت و فرخندگی یافتن او از آن، گفته‌اند[۳۵]. بعضی هم این نام را برگرفته از تیمن بن قحطان دانسته است[۳۶]، بعضی دیگر هم، دلیل این نامگذاری را واقع گردیدن در سمت راست خورشید[۳۷] و به نقلی دیگر وقوع در جانب راست مکه دانسته[۳۸] این امر را نشانۀ مبارکی و فرخندگی گفته‌اند؛ چنانچه از ابن عباس نقل شده که چون قوم عرب از مکه بنای تفرق گذارد، اینان به طرف راست تمایل گردیده و سرزمین شان را به این مناسبت یمن خوانده‌اند[۳۹]. از نظر برخی هم، یمن به سبب مبارکی و خوش یمنی آن بدین نام خوانده شده است، همچنانکه شام به دلیل شومی و نامبارکیش نام شام گرفته است[۴۰].[۴۱]

جلوه‌های طبیعی

بیابان‌ها

در شبه جزیره عربستان صحراهای وسیعی وجود دارد. این صحراها بیش از یک سوم شبه جزیره را به خود اختصاص داده‌اند و قابل سکونت نیستند، آب و علف در آن یافت نمی‌شود و تنها بعضی از اوقات، در آن باران میبارد. در بیابان‌های عربستان به جز در کناره بعضی از سواحل، هوا بسیار گرم و خشک است[۴۲]. صحراهای نفود و ربع‌الخالی، بزرگترین صحراهای شبه جزیره را تشکیل میدهند[۴۳].

صحرای نفود

این صحرا که در شمال شرقی نجد قرار دارد، مساحتی بالغ بر صد هزار کیلومتر مربع را شامل می‌شود[۴۴]. نفود، پوشیده از ریگ‌های سرخ و سفید است که با وزش باد، دائما از مکانی به مکان دیگر، روانند و تپه‌های بزرگی از آن را به وجود آورده‌اند[۴۵]. این صحرا از شمال به وادی سرحان، از غرب به قسمت جنوبی واحه تیماء، از جنوب به کوه‌های أجأ و سلمی و از شرق به جنوب شهر حائل محدود می‌شود[۴۶].

در این منطقه، بارش بسیار کم است، در بهار، به بهشتی از گل‌های شقایق و دیگر گل‌ها، تبدیل می‌شود؛ اما این سرسبزی به علت شدت گرما و نبود رطوبت، پس از چند روز از بین می‌رود[۴۷].[۴۸]

ربع الخالی

صحرای ربع الخالی که به دلیل خالی بودنش از سکنه، به این نام معروف شده است[۴۹]، از یمن تا عمان ـ در حاشیه‌های خلیج فارس ـ امتداد می‌یابد [۵۰]. در گذشته، قسمتی از آن را "دهناء" و قسمت دیگر را، صحرای "احقاف" می‌نامیده‌اند[۵۱]. احقاف، شنزاری است که بین عمان و حضرموت واقع است[۵۲].

صحرای دهناء با صحرای نفود در شمال، حضرموت و مهره در جنوب، یمن در غرب و عمان در شرق احاطه شده است[۵۳]. این صحرا در شمال صحرای ربع الخالی و احقاف، قسمت غربی صحرای دهناء را تشکیل می‌دهد که منطقه ای وسیع و پوشیده از رمل است[۵۴]. "وبار" قسمت دیگر صحرای دهناء است. این صحرا در گذشته زمینهایی حاصلخیز و درختان میوه زیادی داشت؛ اما اکنون به صحرا تبدیل شده است[۵۵].

مناطق وسیعی از صحرای دهناء را که غالباً از رمل سرخ پوشیده شده است تپه‌های رملی با ارتفاعات مختلف، در برگرفته‌اند که با وزش باد، دائماً جابه‌جا می‌شوند؛ بارش کم باران و خشکی بی‌حد و حصر آن، مردم این منطقه را وادار به کوچ کرده است[۵۶].[۵۷]

کوه‌ها

از بزرگ‌ترین ویژگی طبیعی در شبه جزیره عربستان، سلسله جبال "سرات" است[۵۸]. قسمت‌هایی از این رشته کوه در موازات ساحل غربی، از یمن تا شام کشیده می‌شود و به سلسله کوههای بلاد شام که مشرف به صحرا هستند، متصل می‌شود[۵۹]. این کوهها به علت فاصله انداختن بین نجد و تهامه، به حجاز معروف‌اند[۶۰].

بزرگترین قله آن، "دباغ" با ارتفاع ۲۲۰۰ متر است. کوه‌های وثر و شیبان، از دیگر کوه‌های این رشته کوه‌اند که در مکه قرار دارند[۶۱]. قسمت دیگر رشته کوه سرات، موازی سواحل جنوب، به شرق شبه جزیره، در عمان می‌رود و ارتفاعات بلندی را در آنجا تشکیل می‌دهد [۶۲]. دو قله معروف آن، یکی با ارتفاع ۳۲۰۰ متر، در صنعا و دیگری، جبل اخضر با ارتفاع ۳۰۵۰ در عمان قرار دارند[۶۳]. این کوه‌ها از عبور رطوبت جلوگیری می‌کنند و باعث بارش باران به ویژه در قسمت‌های شرقی سلسله جبال سرات و یمن می‌شوند[۶۴].

شعرای مشهور جاهلی در اشعارشان، بسیاری از این کوهها را نام برده‌اند؛ کوه‌هایی مثل ابان، تعار، رضوی، عارض، عسیب، مجمیر و...[۶۵].[۶۶]

رودها

در جزیرة‌العرب، رودهای بزرگ یافت نمی‌شود؛ بلکه نهرهای کوچکی وجود دارند که با بارش تشکیل می‌شوند[۶۷].

شِعب در لغت به معنای راه یا شیار میان دو کوه است[۶۸]. به دلیل وجود مناطق بلند در غرب و جنوب شبه جزیرةالعرب، شیارهای متعددی در این مناطق وجود دارد که محل عبور آب (آبراهه) هستند. در اینجا به تعدادی از آنها اشاره می‌کنیم:

  1. شعب آل‌خنس: شعب آل‌خنس در مکه واقع است. اخنس بن شریق ثقفی در این تنگه، مانع عبور بنی‌زهره، برای جنگ با پیامبر (ص) در غزوه بدر شد[۶۹]. پیامبر (ص) نیز برای فتح مکه از همین دره عبور کرد.
  2. شعب ابی‌دبّ: که گورستان قدیمی مردم مکه در این شعب قرار داشته است[۷۰].
  3. شعب سلع: درهای در مدینه است که در گذشته به شعب بنی‌حرام معروف بود[۷۱].
  4. شعب العجوز: در حومه مدینه قرار داشته[۷۲] و مقتل کعب بن اشرف یهودی است[۷۳].
  5. شعب ابی‌طالب: در ادوار مختلف به نام‌های شعب هاشم، شعب علی بن ابی‌طالب و شعب ابی‌یوسف نیز معروف بوده است[۷۴].

جرار، ثبیر، الرخم، العجوز، حوا (حراء)، احد، عقیق، خوز و جرار... نیز از دیگر شعب‌های معروف شبه جزیره عربستان هستد[۷۵].

منابع طبیعی

زمین‌های کشاورزی

بیشتر زمین‌های جزیرة العرب، اگر آب وجود داشته باشد، قابل کشت و زراعت‌اند[۷۶]. در سواحل دریای سرخ - از عدن تا عقبه - غالباً دشت‌هایی میان کوه و دریا وجود دارد که به آنها، تهائم یا غور و یا سافله گفته می‌شود[۷۷]. دشت‌هایی نیز در وسط کوهها قرار دارد که در آن علف و گیاههای صحرایی می‌روید[۷۸]. در اشعار جاهلی نام بعضی از این زمینها که به "دارات" معروف‌اند، آمده است؛ مثل "دارة جُلجُل" در اشعار امرء القیس[۷۹] و "دارة الآرام"، که پر از شقایق بوده است[۸۰].

در مناطق غربی جزیرة‌العرب، زمین‌های سنگلاخی وجود دارد که به "حره" موسوم‌اند. تعداد این زمین‌ها در بلاد عرب، زیاد است و تا بلاد شام در منطقه حوران، ادامه دارند.[۸۱] درختان میوه و سبزی‌هایی بعضی از این مناطق که از سنگ‌های آتشفشانی تشکیل شده‌اند، معروف است؛ به ویژه در حجاز که خیبر از جمله آنهاست و همچنین شهر کوچک طائف که با آب فراوانش، بیشتر میوه‌های مکه از جمله انار و انگور را تأمین می‌کند. شهر یثرب و حومه آن، به همراه مناطق عقیق این شهر نیز پوشیده از باغ‌ها و نخلستانها بوده است[۸۲]. در شرق عربستان نیز سرزمین‌های بسیاری وجود دارد که به علت آبهای فراوان، جمعیت زیادی در قبل و بعد اسلام (با توجه به مساحتشان)، دارا بوده‌اند؛ مناطقی مثل بحرین که آب در عمق کمی از سطح زمین، یافت می‌شود[۸۳].[۸۴]

معادن

علاوه بر میادین بزرگ نفت و گاز، معادن دیگری نیز در جزیرة‌العرب وجود دارد. طلا از جمله این ذخایر است که از معادن "بیش" استخراج می‌شد. از بعضی کتب یونانی، چنین بر می‌آید که در شبه جزیره عرب، طلای خالص، یافت می‌شده است[۸۵]. همچنین معادن طلا و نقره روستای أحسن، در بین یمامه و حمی ضریه، از دیگر معادن شبه جزیره عربستان به شمار می‌آمد[۸۶]. در گذشته، یثرب از معادن بزرگ سنگ فسان، برخوردار بوده و شهرتی جهانی داشته است[۸۷].

چشمه‌های آب گرم نیز در جزیرة‌العرب، وجود دارد. منطقه عسیر در حجاز، یمن، حضرموت، عمان، احساء و... از جمله مناطقی هستند که آب گوگرددار استخراج می‌شود[۸۸].[۸۹]

پوشش گیاهی

به علت آب و هوای گرم و خشک این منطقه، بدیهی است که نباید پوشش گیاهی بسیار متنوعی را در منطقه عربستان شاهد باشیم؛ جز بوته‌های خار و درختچه‌های بیابانی که غالب پوشش گیاهی منطقه را تشکیل می‌دهد، وجود درختان گوناگون میوه، سدر، کندر[۹۰] و دیگر پوشش‌های گیاهی در مناطقی که از آب بیشتری برخوردارند، چهرهای متفاوت از این منطقه بیابانی را به نمایش می‌گذارد[۹۱].

حیات وحش عربستان

در گذشته، تباله و بیشه، از مهمترین سرزمین‌های عربستان به شمار می‌آمده‌اند که از آن به عنوان بیشه شیران، نام برده می‌شد[۹۲]. از مهم‌ترین حیواناتی که در حیات وحش شبه جزیره عربستان، زیست می‌کنند، میتوان به حیواناتی چون گربه وحشی، روباه، شغال، گورخر، شاهین و کفتار اشاره کرد[۹۳].[۹۴]

جزایر جزیرة‌العرب

جغرافی‌دانان علاوه بر بحرین، جزایر دیگری را نیز در مجاورت این شبه جزیره، برمی‌شمرده‌اند. دهلک، کمران، فرسان، زیلع - محل آمد و شد تجار حبشی - بربرا و سُقطری[۹۵] از جمله این جزایر است[۹۶].

ساکنان

ساکنان جزیرةالعرب بر اساس تفاوت‌های طبیعی و جغرافیایی این سرزمین به دو دسته تقسیم می‌شدند. دسته اول بادیه‌نشینان بودند که اکثریت را تشکیل می‌دادند. آنها قبایل صحراگردی بودند که به دنبال آب و چراگاه دام‌هایشان، بیابان‌های پهناور را درمی‌نوردیدند. وسایل اصلی زندگیشان در شتر و چادری پشمین خلاصه می‌شد. به سبب تحرک و مستقر نبودن، تشکیلات و قانون رسمی نداشتند. آنها افرادی چالاک و قدرتمند بودند که از انقیاد و محدود شدن آزادی‌های خود بیزاری می‌جستند. حدود پنج ششم[۹۷] اعراب شمال جزیرةالعرب به استثنای قبایلی مانند قریش، ثقیف، اوس و خزرج بیابان‌گرد و صحرانشین بودند[۹۸] و به آنها «اهل وبر» یا «وبری» می‌گفتند.

دسته دوم، یکجانشین بودند که در وادی‌های (دره‌ها) برخوردار از آب ساکن بودند؛ همین استقرار سبب می‌گردید که به یک سری آداب و قوانین، هرچند ابتدایی پایبند گشته و همانند بادیه‌نشینان بی‌بهره از فرهنگ و آیین شهری نباشند که به این دسته «حضری» یا «مدری» اطلاق می‌شد. نکته شایان توجه اینکه نوع شهرنشینی و حضارت اعراب شمالی با اعراب جنوبی، که به معنی دقیق کلمه شهرنشین بودند، متفاوت بود. شهر در شمال جزیرةالعرب بافت قبیله‌ای داشت؛ به این صورت که هر دره یا زمین به قبیله‌ای خاص متعلق بود و خانه‌سازی، ساختار مشخص، تشکیلات و قانون رسمی نداشتند. اتصاف هر یک از این دو گروه به ویژگی‌هایی خاص سبب می‌گشت که هر دسته، دیگری را به سخره گرفته و تحقیر نماید[۹۹]. مورخان جدید معمولاً با اتخاذ نگاهی منفی به بادیه‌نشینان، آنها را اعراب یا اعرابی می‌نامند و شهرنشینان را با دید مثبت، عرب یا عربی می‌خوانند[۱۰۰]. این نام‌گذاری‌ها، بیشتر ناظر به حالات روحی، سطح فکری و نوع زندگی بسیار متفاوت صحراگردان و یکجانشینان است که در بخش‌های بعدی به تفصیل به آنها پرداخته خواهد شد[۱۰۱].

بافت و سازمان قبیله‌ای

قبیله، اساس و کیان زندگی عرب است و بر پایه بنیان‌های مشخص زیر سازمان یافته بود:

  1. نسب: نیای مشترک یا پیوند خویشاوندی به ویژه پیوند پدری و نیاکان پدری[۱۰۲]، از مهم‌ترین عوامل هویت‌بخش و تمایزدهنده آنها بود؛ به همین دلیل افراد قبیله برای حفظ نسب خود اهمیت فراوانی قائل بودند. در گذشته، نسب نمایانگر ویژگی‌های اخلاقی و اجتماعی هر قبیله بود و وسیله‌ای برای اظهار فخر، شرافت و بزرگی محسوب می‌شد. عامل دیگری که سبب می‌شد قبایل به حفظ نسب خود اهتمام ورزند، نیاز افراد قبیله به حمایت و یاری سایر اعضا بود[۱۰۳]؛ چراکه زندگی در بیابان‌های پهناور و نبود پناهگاه و قانونی در مقابل تهدیدات باعث می‌شد افراد به یاری اعضای قبیله و هم‌نسبان خود نیازمند شوند. با وجود اینکه اهتمام به حفظ نسب، بیشتر در میان بادیه‌نشینان وجود داشت، با ظهور اسلام و گسترش فزاینده شهرنشینی، خویشاوندی و توجه به حفظ نسب هرگز در میان عرب‌ها تضعیف نگردید.
  2. حسب: برای حسب، چند معنی ذکر شده است: مفاخر آباء و اجداد که قبایل سرشناس و خوش‌نام به سبب اعمال و کردار نیک و مشهور پدران و نیاکان خود به آن افتخار می‌کنند[۱۰۴] که رأی اکثریت لغویان است؛ مفاخر خود شخص از جمله تعاریف ابن سکیت و ازهری است[۱۰۵] و تعریفی اعم از دو وجه قبل که زبیدی به آن اشاره کرده است[۱۰۶]. حسب در عصر جاهلیت در میان عرب اهمیت فراوانی داشت؛ چنان‌که در امر ازدواج ب به آن توجه ویژه‌ای می‌گردید[۱۰۷]. این شاخص اجتماعی مهم اعراب با نسب ارتباط و پیوستگی بسیار نزدیک و مستحکمی داشت؛ چراکه هر دو به منظور تفاخر و اظهار بزرگی قبایل نسبت به یکدیگر به کار می‌رفتند.
  3. عصبیت: عصبیت که قرآن از آن با عنوان حمیت نام برده است[۱۰۸]، نیرومندترین عامل حفظ و تداوم قبیله و به عبارتی پایه و اساس آن بود. عصبیت به معنی حس همبستگی شدید میان افراد قبیله بود که سبب حمایت و یاری‌رسانی به همه افراد قبیله می‌گردید. این حس همبستگی که بیشتر به معیشت و اقتصاد مربوط می‌شد، به امری معنوی و شریف تبدیل شده بود که عرب‌ها به آن افتخار می‌کردند[۱۰۹]. عصبیت و حمیت در عصر جاهلیت به خصوص برای بادیه‌نشینان ضروری بود؛ چراکه از یک سو، دولت و مرز و حصاری برای حفاظت از آنها در برابر دشمنان و متجاوزان وجود نداشت[۱۱۰] و از سوی دیگر، عاملی برای مرتفع شدن اختلافات و پراکندگی آنها و نیز تحقق توسعه‌طلبی‌هایشان محسوب می‌شد[۱۱۱]. این احساس در میان یکجانشینان جزیرةالعرب اندکی کم‌رنگ‌تر بود؛ چراکه به سبب وجود حد و مرز جغرافیایی و کثرت ساکنانی که برخی از آنها در دفاع از تجاوزات پیشگام بودند، امنیت و مصونیت به مراتب بیشتر بود[۱۱۲].
  4. شیخ: شیخ قبیله، محور و کانون اجتماع قبیله بود و وظیفه اداره امور قبیله را برعهده داشت. اعتبار شیخ قبیله نیز همچون نسب، حسب و عصبیت بیشتر در میان بادیه‌نشینان بود؛ چراکه محیط خاص، طبیعت صحرایی و شرایط سخت زندگی، جمع شدن حول محوری قدرتمند را ضروری می‌ساخت.
  5. بیوتات العرب: در جزیرةالعرب چند خاندان دارای قداست روحانی بودند. قداستی که از نسلی به نسل دیگر به ارث رسیده[۱۱۳]، موجب تفاخر فرزندان می‌گردید. این قداست و منصب روحانی ناشی از نگهبانی حرم بود و غیر از بنی‌هاشم بن عبدالمطلب، سه خاندان بنی زراره از تمیم، بنی بدر از فزاره و بنی ذی الجدین از شیبان به داشتن این قداست مشهور بودند[۱۱۴].

رهبری سیاسی قبایل با مقام روحانیت پیوند یافته بود؛ به‌طوری‌که رهبران سیاسی از میان طوایف روحانی برگزیده می‌شدند و در صورتی هم که رهبر از طایفه‌ای غیر روحانی انتخاب می‌گردید اعمال مذهبی و قداست او تنفیذ می‌گشت[۱۱۵]. این شرافت روحانی ناشی از اتّصاف این خاندان‌ها به محاسن اخلاقی همچون بخشش، حلم، عفت و... و دوری از رذایلی همچون بخل، ظلم، کینه و... بود[۱۱۶].

چنان‌که گفته شد، بنی‌هاشم از بیوتات عرب به‌شمار می‌رفت. این خاندان که قدرت سیاسی و مذهبی خود را مدیون قصی بن کلاب و خدمات فراوان او بود، مهم‌ترین مناصب و مقامات مرتبط با حرم کعبه مانند: پذیرایی و تأمین آب حجاج و نیز پرده‌داری خانه خدا را در دست داشت و از این طریق شرافت و منصب روحانی خود را حفظ می‌کرد. این قداست از هاشم به برادرش مطلب و سپس به فرزند هاشم عبدالمطلب منتقل شد. شرافت و رهبری روحانی عبدالمطلب چنان مقام ممتازی به او داد که پیش از او هیچ یک از پدرانش به چنین مقامی دست نیافته بودند[۱۱۷]. حضرت محمد(ص) نیز در شرایطی متولد و به پیامبری مبعوث شد که از نسل چنین خاندان روحانی بود و مردم نه‌تنها خاطره شرافت و قداست آنها را در اذهان خود حفظ کرده بودند[۱۱۸]؛ بلکه پس از ظهور اسلام نیز اهتمام ویژه‌ای به بیوتات عرب داشتند[۱۱۹].[۱۲۰]

تقسیمات قبیله‌ای

پیش از ذکر تقسیمات قبیله‌ای جزیرةالعرب، لازم می‌نماید شاخه‌ها یا تیره‌های اصلی اعراب شبه جزیره به‌طور اجمالی معرفی گردند. منابع تاریخی قدیم، عرب‌ها را به دو تیره اصلی تقسیم کرده‌اند. عرب‌های شمالی را عدنانی، معدی، نزاری، مضری یا قیسی و عرب‌های جنوبی را قحطانی یا یمانی نامیده‌اند. جواد علی این تقسیم‌بندی را به دلیل امتزاج قحطانی‌ها با عدنانی‌ها در جریان مهاجرتشان به شمال جزیرةالعرب، دقیق و علمی نمی‌داند[۱۲۱]؛ اما باید گفت علی‌رغم صحت دیدگاه جواد علی، این جداسازی و تقسیم‌بندی ضروری می‌باشد؛ چراکه از اوایل اسلام هر قبیله، درست یا غلط خود را به یکی از دو تیره عدنانی یا قحطانی نسبت می‌داد و همین مسئله زمینه‌ساز نزاع‌های بسیاری در دوره اسلامی گردید که پیش از ظهور اسلام دیده نمی‌شود:

  1. تیره عدنانی: عدنانی‌ها خود را از نسل عدنان از نوادگان اسماعیل(ع) می‌دانستند و به همین دلیل عرب ناخالص یا مستعربه نامیده می‌شدند. اغلب ساکنان شمال و مرکز جزیرةالعرب همچون حجاز، عدنانی بودند. آنها به قبیله‌ها و تیره‌های فراوانی تقسیم می‌شدند که معدیان مهم‌ترین آنها به‌شمار می‌آمدند. معدی‌ها به دو قبیله اصلی ایادیان و نزاریان منشعب می‌گشتند که قریش از نزاری‌ها محسوب می‌شد. این قبیله نیز به دو شاخه ربیعه و مضر تقسیم می‌گردید که تیره ربیعه و قبایل آن مانند: اسد، جدیله، تغلب و بکر در عراق سکونت داشتند. اما تیره مضریان یا همان قیسی‌ها، ساکن حجاز بودند و نسب قریش به آنها منتهی می‌شد[۱۲۲].
  2. تیره قحطانی: قحطانی‌ها نسب خود را به یعرب بن قحطان می‌رساندند و معتقد بودند که قحطان پسر پنجم نوح(ع) است. این شاخه خود را عرب خالص و اصیل می‌دانستند و عاربه می‌خواندند. اکثر ساکنان عربستان جنوبی قحطانی بودند. شمار بسیاری از آنها، پس از ویران شدن سد مأرب به شمال مهاجرت و نسب خویش را حفظ کردند. آنها نیز به قبایل و تیره‌های فراوانی تقسیم می‌شدند که مهم‌ترین آنها هنگام ظهور اسلام سبا، حمیر، کهلان، ازد، مازن، غسان، اوس، خزرج، خزاعه، بجیله، خثعم، همدان، طی، لخم، کنده، قضاعه، کلب و مذحج بودند.

ساکنان جزیرةالعرب به واحدهای اجتماعی کوچک و بزرگی تقسیم می‌شدند. هر یک از این واحدهای اجتماعی در نسب و امور زندگی مشترک بودند. مورخان و لغویان قدیم و جدید در تعداد و تعاریف این واحدها اختلاف نظر دارند و مواردی را حذف و اضافه می‌کنند. ابن منظور به نقل از هشام بن کلبی، بزرگ‌ترین واحد اجتماعی را «شعب» می‌داند و پس از آن قبیله، فصیله، عماره، بطن و فخذ را می‌آورد[۱۲۳]. او «رهط» را نیز اضافه می‌کند و آن را واحدی می‌داند که تعداد نفرات آن کمتر از ده تن باشد[۱۲۴]. ابن منظور در توضیح این واحدها بنی‌امیه را بطن، قریش را عماره و قصی را فصیله معرفی می‌کند[۱۲۵].

زبیدی نیز دو تقسیم‌بندی را به نقل از جوهری و زبیر بن بکار می‌آورد که در یک مورد با هم متفاوتند؛ به این صورت که جوهری واحدهای قبیله را شعب، قبیله، فصیله، عماره، بطن و فخذ ذکر می‌کند؛ اما زبیر بن بکار فصیله را آخرین واحد اجتماعی می‌داند و پس از فخذ می‌آورد[۱۲۶]. محمد ابراهیم آیتی نیز به نقل از انوارالتنزیل، «شعب» را مانند خذیمه شامل چند قبیله، «قبیله» را مانند کنانه شامل چند عماره، «عماره» را مانند قریش شامل چند بطن، «بطن» را مانند قصی شامل چند فخذ، «فخذ» را مانند هاشم شامل چند فصیله و «فصیله» را مانند عباس شامل یک خاندان می‌داند[۱۲۷].

نویری از کسانی است که به واحدهای اجتماعی بزرگ‌تر از شعب قائل می‌باشد؛ به این ترتیب که «جذم» و «جماهیر» را بزرگ‌تر از شعب معرفی می‌کند و پس از شعب به ترتیب قبیله، عماره، بطن، فخذ، عشیره، فصیله و رهط را می‌آورد[۱۲۸]. او عدنان را «جدم»، معد را «جمهور»، نزار را «شعب»، مضر را «قبیله» خندف را «عماره»، کنانه را «بطن»، قریش را «فخذ»، قصی را «عشیره»، عبد مناف را «فصیله» و بنوهاشم را «رهط» خوانده است[۱۲۹].[۱۳۰]

مناسبات قبیله‌ای

به‌طور کلی پیوند افراد در میان قبایل جزیرةالعرب به دو صورت انجام می‌شد: یکی، پیوند بر اساس رابطه خونی و نسب واحد (پیوند نسبی) که قوی‌ترین نوع پیوند محسوب می‌گردید و دیگری، پیوند بر اساس انتساب (پیوند سببی). نوع اخیر بر اثر عواملی همچون: حلف، جوار، ولاء، استلحاق و خلع صورت می‌گرفت؛ اما باید توجه داشت که این نوع از پیوند سبب می‌شد که افراد به عنوان اعضای درجه دوم قبیله به شمار روند؛ ازاین‌رو هیچگاه در شرافت و اعتبار همپای گروه اول نمی‌گردیدند؛ هرچند گروه اول در حمایت و یاری‌رسانی به آنها تا پای جان پیش می‌رفتند[۱۳۱]. در ادامه، مهم‌ترین عوامل پیوندهای سببی به صورت اجمالی مورد بررسی قرار می‌گیرد:

  1. حلف: حلف پیمانی بود که دو یا چند قبیله به دلایل مختلفی با هم منعقد می‌کردند تا از منافع یکدیگر حمایت کنند. تحالف، هم در میان یکجانشینان وجود داشت؛ چنان‌که حلف المطیبین و لقعه الدم در مکه و میان طوایف قریش بسته شد و هم در میان کوچ‌نشینان. حلف برای بادیه‌نشینان خصوصاً قبایل ضعیف، بسیار ضروری بود؛ چراکه نمی‌توانستند در آن بیابان‌های پهناور و بی‌پناه در مقابل تهاجم‌های قبایل قدرتمند ایستادگی کنند[۱۳۲].
  2. جوار: جوار نیز یکی از عوامل پیوند افراد با قبایل یا قبایل با یکدیگر به‌شمار می‌رفت. در این رسم، فرد یا قبیله ضعیف برای در امان ماندن از حمله و تجاوز سایر قبایل به «مجیر» که در واقع فرد یا قبیله‌ای قوی‌تر بود پناهنده می‌شد[۱۳۳]. جوار نیز از ضروریات زندگی بادیه‌نشینی محسوب می‌شد؛ چراکه به سبب فقدان ملجأ و پناهگاه در بیابان‌های پهناور جزیرةالعرب، پناه بردن به قبایل قوی‌تر از مهم‌ترین راه‌های حفظ و ادامه حیات قبایل بود. جار حرمت فراوانی داشت و مورد احترام قبایل بود[۱۳۴] و فدا کردن جان در راه جوار، بالاترین افتخار محسوب می‌شد[۱۳۵]. برهمین اساس شکستن پیمان جوار ننگی بزرگ به شمار می‌رفت و به نشانه این رسوایی، پرچمی در محل اجتماع قبیله یا بازارهایی مانند عکاظ افراشته می‌گردید[۱۳۶].
  3. ولاء: ولاء پیوندی بود که بر اساس آن معمولاً بنده یا فردی که از نظر عرب در مرتبه پایین تری قرار داشت به واسطه آن به قبیله عرب منسوب می‌گردید. ولاء انواع مختلفی مانند «ولاء عتق» و «ولاء مکاتبه» داشت. در ولاء عتق، بنده پس از آزادی مولای شخص آزاد کننده محسوب می‌شد و در ولاء مکاتبه، بنده به هنگام فروش، بهای خود را می‌نوشت تا هرگاه از عهده پرداخت ثمن خود به صاحبش برآید آزاد گردد[۱۳۷]. پس از برقراری پیوند ولاء، نسب گذشته افراد به فراموشی سپرده می‌شد و آنها با نسب قبیله جدید خوانده می‌شدند.
  4. استلحاق: استلحاق به معنی ملحق شدن و پیوستن به نسب شخصی دیگر برای بهره‌مندی از حمایت او بود[۱۳۸]. فرد ملحق شده می‌توانست مولی، عبد یا اسیر باشد و در صورت برقراری این پیوند، نسب شخص به فراموشی سپرده می‌شد. این عمل که تبنی نیز از موارد آن به شمار می‌رفت در عصر جاهلیت کاملاً مرسوم بود و نمونه بارز آن انتساب زید بن حارثه به پیامبر اسلام(ص) است که طی آن نسب زید تغییر کرد و او را به نام پیامبر(ص)، زید بن محمد خواندند[۱۳۹].
  5. خلع: افراد تا زمانی زیر چتر حمایت و عصبیت قبیله خویش باقی می‌ماندند که به عرف و قانون قبیله پایبند بودند؛ اما درصورتی‌که مرتکب عملی خلاف شأن و عرف قبیله می‌شدند شیخ قبیله در مقابل دیدگان عموم از مجرمان تبری جسته و آنها را طرد می‌کرد. رسم خلع معمولاً در مراسم حج یا بازارهایی مانند عکاظ صورت می‌گرفت و مطرود شدن آنها به‌طور رسمی اعلام گردیده و یا در رقعه‌ای مکتوب و در اماکن عمومی نصب می‌شد[۱۴۰].[۱۴۱]

مدنیت حجاز

شهرهای حجاز در دوره اسلامی، منشأ حوادث فراوانی شدند که در این بخش مدنیت حجاز با تکیه بر شهرهای مکه، طائف و یثرب بررسی می‌گردد:

مکه: پس از ورود حضرت ابراهیم(ع) و فرزندش اسماعیل(ع) به مکه و تجدید بنای کعبه، ابراهیم(ع) فرزند خویش را جهت نشر دین و رسیدگی به امور کعبه در آنجا گذاشت و خود به فلسطین بازگشت. مکه که از دیرباز بر سر راه تجاری شمال به جنوب بود به دلیل وجود خانه کعبه و چندین چاه آب به استراحتگاه مناسبی برای کاروان‌ها تبدیل شد و به تدریج ساکنان آن زیاد شدند؛ تا اینکه پس از ویرانی سد مأرب و به هم خوردن وضع عربستان جنوبی، خاندان‌ها و قبایل بزرگی مانند جرهم به شمال مهاجرت کردند. قبیله جرهم در مکه ساکن شد و این شهر را تصرف کرد. پس از مدتی قبیله خزاعه که از جنوب مهاجرت کرد و بر سر منافع کعبه با جرهمیان وارد نزاع شد و موفق گردید با مغلوب ساختن آنها بر مکه مسلط شود[۱۴۲].

پس از سال‌ها سلطه خزاعه بت‌پرست بر مکه، قصی بن کلاب – جد چهارم پیامبر(ص) - که مادرش خزاعی بود و از کودکی در شام پرورش یافته بود به مکه بازگشت و آن را از تصرف خزاعه خارج ساخت. او قبایل پراکنده قریش را که از خویشاوندانش بودند در مکه جمع کرد و با اقداماتی امور شهر را سامان داد.

قبیله قریش که ساکن مکه گردید بر دو قسم بود: یکی خاندان‌های شریف و برتری که به «بطائح» معروف بودند؛ مانند: بنوهاشم، بنو زهره، بنوامیه، بنو مخزوم، بنو اسد، بنو نوفل، بنو جمح، بنو تیم، بنو عدی و بنو سهم و دیگری خاندان‌های فاقد نفوذ و غیر مشهور که «ظواهر» نامیده می‌شدند؛ مانند بنومعیص بن عامر بن لوی، تیم الادرم بن فهر و حارث بن فهر[۱۴۳]. قریش بطائح که در ته دره ابوقبیس ساکن بودند به تجارت و رسیدگی به امور کعبه اشتغال داشتند و از این طریق اموال فراوانی را تصاحب کرده بودند؛ اما قریش ظواهر که در دامنه کوه‌ها و نشیب دره‌های محل سکونت قریش بطائح زندگی می‌کردند، اغلب افراد تهی‌دستی بودند که ارتزاقشان از راه دامداری بود و به سبب اختلاف طبقاتی، از قریش بطائح کینه و نفرت فراوانی در دل داشتند[۱۴۴].

مکه علاوه بر قریش، ساکنان دیگری هم داشت که مهم‌ترین آنها «احابیش» بودند. احابیش شامل بنوحارث بن عبد مناه از کنانه، عضل و دنیش از بنو الهون و مصطلق و حیا از خزاعه می‌شدند[۱۴۵] که به سبب پیمانی که میان آنها و مطلب در مکانی به نام حبشی (ده میلی مکه) بسته شد، به احابیش شهرت یافتند[۱۴۶]. آنها چه پیش از اسلام و چه پس از آن به عنوان نیروی جنگی به قریش یاری رسانده و در مقابل خدماتشان اموالی را اخذ می‌کردند؛ ازاین‌رو تعاملشان با قریش بر پایه رفق و مدارا بود[۱۴۷].

طائف: طائف، شهر کوچکی بود که قبیله ثقیف در آن سکونت داشتند. رؤسا و شیوخ طائف همزمان با ظهور اسلام، پسران عمرو بن عمیر به نام‌های عبد یالیل، مسعود، حبیب، ربیعه و کنانه بودند. از مشاهیر این شهر می‌توان به امیه بن ابی صلت (شاعر)، حارث بن کلدة (طبیب)، اخنس بن شریق و اوس بن حذیفه اشاره کرد[۱۴۸].

یثرب: بخشی از یهودیان در سال ۷۰ م و ۱۳۲ م بر اثر سختگیری‌های قیصر روم به جزیرةالعرب مهاجرت کردند. گروهی از آنها مانند: بنونضیر، بنوقریظه و بنوقینقاع در یثرب سکنی گزیدند و به کشاورزی مشغول شدند. این یهودیان در اطراف یثرب قلعه‌هایی چون خیبر و فدک بنا نموده و خارج از شهر اقامت کردند. در اوایل قرن چهارم میلادی[۱۴۹]، قبایل یمنی اوس و خزرج بر اثر ویرانی سد مأرب به یثرب مهاجرت نموده و تحت سیطره یهودیان قرار گرفتند. اوس و خزرج پس از مدتی با کمک غسانیان شام موفق شدند بر یهودیان پیروز شده از انقیاد آنها رها گردند[۱۵۰]؛ هرچند که این رهایی، آغازی بود برای خصومت‌ها و رقابت‌های طولانی مدت اوس و خزرج بر سر ریاست یثرب که در دوره اسلامی نیز ادامه یافت[۱۵۱].

معیشت

اوضاع معیشتی در سراسر جزیرةالعرب یکسان نبود. امرار معاش بادیه‌نشینان که اکثریت جامعه عرب شبه جزیره را تشکیل می‌دادند با یکجانشینان بسیار متفاوت بود. در این بخش، اوضاع و تفاوت‌های معیشتی در این سرزمین براساس ساکنان شهرنشین و بادیه‌نشین آن بررسی می‌گردد: بادیه‌نشینان با وجود تنگی معیشت عمومی در میان بادیه‌نشینان جزیرةالعرب، درجه فقر در میان آنها متفاوت بود. برخی از آنها چنان در فقر و فاقه به سر می‌بردند که حتی توان تأمین ضروریات زندگی روزمره خود را نیز نداشتند. این دسته از بادیه‌نشینان که در بیابان‌های پهناور جزیرةالعرب مانند دهنا و نفود به دور از واحه‌های شهری زندگی می‌کردند تمام همت خود را برای تأمین غذای همان روز خود مصروف می‌داشتند؛ از این‌رو ذخیره آذوقه و انباشت غذا در میان آنها بی‌معنا بود[۱۵۲]؛ به عبارت دیگر، همه تلاش آنها فقط برای زنده ماندن صرف می‌شد.

پس از بارندگی‌های زمستان و بهار که بادیه مختصر آب و سبزه‌ای پیدا می‌کرد، این بادیه‌نشینان حرکت خود را برای استفاده از این نعمت‌ها آغاز می‌کردند[۱۵۳]. هر قبیله که به آب و مرتعی دست می‌یافت، خود را مالک آن می‌دانست و چه بسا جنگ‌هایی که بر سر این مراتع میان چند قبیله به راه می‌افتاد[۱۵۴]. راه دیگر تأمین معاش این اجتماعات بدوی صید حیوانات وحشی بود؛ حیواناتی چون سگ، گاو وحشی، بز کوهی و...[۱۵۵].

روشن است که سال‌های قحطی نیز وجود داشت. در این مواقع، فقر و فلاکت به نهایت می‌رسید و دیگر نه خبری از مراتع اندک و پراکنده بود و نه خبری از حیوانات وحشی. در این شرایط مشقت‌بار، قبایل بدوی دو راه برای زنده ماندن داشتند، یکی غارت واحه‌ها و قبایل پراکنده در اطراف آنها[۱۵۶] و دیگری سر بریدن معدود شترهای خود که تنها وسیله درنوردیدن صحراها و گذران زندگی‌شان بود؛ اما زمانی که کاملاً به حرج می‌افتادند چاره‌ای جز کشتن فرزندان خود و خوردن گوشت اطفالشان نداشتند[۱۵۷] و این منتهی درجه فلاکت بادیه‌نشینان در جزیرةالعرب بود.

چنان‌که بیان شد، این وضعیت مشقت‌بار بر همه قبایل بدوی حاکم نبود. برخی از قبایل بزرگ، صدها شتر داشتند[۱۵۸]. آنها شیر، کره و پشم دام‌های خود را به واحه‌ها و شهرها می‌بردند تا با کالاهای مورد نیازشان مبادله کنند[۱۵۹]. این قبایل به حکم نوع معیشتشان که بر پایه پرورش شتر و گوسفند بود، مجبور بودند زندگی کوچ‌نشینی را ادامه دهند تا با بیابان گردی، مرتعی برای گله‌های خود بیابند. برخی افراد این قبایل به عنوان مزدور در واحه‌های شهری به کار مشغول می‌شدند و یا نگهبانی از کاروان‌های تجاری و نشان دادن راه‌ها به قافله‌ها را به عهده می‌گرفتند[۱۶۰]؛ تا در قبال خدماتشان مالی به دست آورده یا کالاهای مورد نیاز خود را تأمین کنند.

با توجه به آنچه گفته شد، زندگی بادیه‌نشینی بسیار سخت بود و ادامه حیات در بادیه، تلاش و کوشش فراوانی طلب می‌کرد؛ اما با وجود این سختی‌ها، صحراگردان هیچگاه حاضر نبودند به مشاغل یدی دست بزنند[۱۶۱]. آنها پرداختن به صنعت و زراعت را ننگ و عار می‌دانستند و به هیچ‌وجه نمی‌پذیرفتند که دخترانشان به ازدواج صاحبان اینگونه مشاغل درآیند[۱۶۲].

یکجانشینان: چنانکه خاطر نشان شد، تفاوت‌های فراوانی میان معیشت بادیه‌نشینی و یکجانشینی وجود داشت که در این بخش به بررسی وضع معیشتی یکجانشینان با تکیه بره بر مکه، طائف و یثرب پرداخته خواهد شد:

مکه: پس از آنکه قریش ریاست مکه را از خزاعه گرفت، به تبعیت از کاروان‌های تجاری که از آنجا عبور می‌کردند بازرگانی با قدرت‌های بزرگ هم‌جوار را آغاز کردند. هر یک از فرزندان عبد مناف برای انجام مذاکرات و عقد پیمان نزد یکی از قدرت‌های همسایه رفتند؛ به این صورت که هاشم نزد پادشاه غسان، عبد شمس نزد پادشاه حبشه، نوفل نزد شاه ایران و مطلب نزد پادشاه حمیر رفتند[۱۶۳]. بدین ترتیب، بازرگانی مکه آغاز شد و رونق فراوانی یافت؛ چراکه قرار گرفتن این شهر در وسط راه‌های تجاری شام و یمن با عراق و دریای سرخ، موقعیت ممتازی را ایجاد کرده بود. آنها محصول جنوب و شرق جزیرةالعرب مانند برنج، قهوه، ادویه، بخور، کندر و... را به بنادر مدیترانه و کالاهایی مانند زیتون، ابریشم و غلات را به حجاز می‌آوردند.

سفرهای تجاری قریش به ابتکار هاشم بن عبد مناف در قالب ایلاف (اتحادیه تجاری) هر سال دو مرتبه انجام می‌شد؛ به این صورت در زمستان به یمن و تابستان به شام سفر می‌کردند. آنها برای تأمین امنیت کاروان‌های خود با رؤسای قبایلی که بر سر راهشان بودند پیمان بسته و آنها را در سود تجارت شریک می‌کردند[۱۶۴]. در مکه تجارت شغل اغلب ساکنان بود و حتی زنان نیز به آن رغبت داشتند؛ چنان‌که خدیجه بنت خویلد، هند همسر ابوسفیان و نیز مادر ابوجهل سرمایه خود را در این راه گذاشته بودند[۱۶۵]. بنابراین سایر مشاغل مانند: سلمانی، حجامت، زراعت، بارکشی و دیگر کارهای یدی ناچیز و مایه کسر شان محسوب می‌شدند[۱۶۶]. از تمهیدات مهم هاشم آن بود که همه قبایل و ساکنان مکه اعم از فقیر و غنی را در تجارت سهیم کرد؛ حتی اگر در روند تجارت هیچ نقشی نداشتند[۱۶۷]. با وجود این، گویا بعدها به این سیاست بی‌توجهی شد؛ چراکه مقارن ظهور اسلام، مکه از اختلافات طبقاتی شدید رنج می‌برد و ثروت عده قلیلی به دلیل ستمگری و رعایت نکردن عدالت، به‌طور روزافزونی اضافه می‌گردید و عده بسیاری به بیگاری گرفته می‌شدند[۱۶۸].

مکه به دلیل وجود خانه کعبه و برگذاری مراسم حج مخارج فراوانی داشت و به منابع مالی دیگری نیازمند بود. قریش این مخارج را از طریق وضع دو نوع مالیات که از افراد غریب دریافت می‌شد تأمین می‌کرد. یک نوع از این مالیات معمولاً به صورت غیر نقدی، به عنوان حق قریش از تجارت با مکه، اخذ می‌گردید[۱۶۹] و نوع دیگر، مبلغی نقدی با عنوان «عشر» بود که توسط مسئول بازار مکه از کسانی که به خرید و فروش می‌پرداختند ستانده می‌شد[۱۷۰]. به این ترتیب، تجارت قریش چنان رونق یافت که در قرن ۶ میلادی تجارت عربستان غربی در انحصار آنها قرار گرفته بود[۱۷۱].

طائف: طائف به دلیل قرار گرفتن در منطقه‌ای مرتفع، از نظر آب و هوایی معتدل بود. این شهر خوش آب و هوا به انواع میوه‌ها خصوصاً انگور شهرت داشت و صنعت دباغی و تولید عسل آن معروف بود[۱۷۲]. به این ترتیب، معیشت ساکنان آن در درجه اول بر پایه کشاورزی و باغداری قرار داشت؛ اما از آنجا که این شهر نیز بر سر راه تجاری جنوب و شمال بود، ساکنان آن به تجارت نیز می‌پرداختند و در این امر با مکی‌ها مشارکت داشتند. رقابت و گاه تنش‌هایی نیز میان مردم طائف و مکه ایجاد می‌شد که به سبب تعلق داشتن برخی زمین‌های طائف به مکیان بود که باعث تنفر شدید مردم طائف از اهل مکه گشته بود[۱۷۳]. مردم طائف اهل حرفه، صناعت و کشاورزی بودند و از این نظر به یمنی‌ها شباهت فراوانی داشتند.

یثرب: معیشت یثرب بر پایه کشاورزی بود. این شهر که واحه‌ای در انتهای وادی القری و بر سر راه تجاری یمن به شام قرار داشت به علت داشتن چند چاه آب، قنات و وادی برای کشت و زرع به ویژه کشت نخل مناسب بود. یثرب از زمین‌هایی زراعی تشکیل می‌شد که هر زمین به یکی از بطون شهر تعلق داشت[۱۷۴]. به نظر می‌رسد که اشتغال عرب‌های یثرب به کشاورزی و ننگ و عار ندانستن آن به این دلیل بود که بیشتر ساکنان یثرب از اعراب جنوبی بودند. یمنی‌ها کسانی بودند که به سبب بارندگی‌های فراوان و حاصلخیزی خاک به کشاورزی و کشت انواع محصولات مانند گندم، حبوبات، موز و... می‌پرداختند؛ بر این اساس هنگامی که بر اثر ویران شدن سد مأرب به عربستان جنوبی مهاجرت کرده و با طبیعت مساعد یثرب مواجه شدند، حرفه اصلی خود را ادامه داده و با وجود عبور راه تجاری یمن به شام از کنار یثرب علاقه‌ای به بازرگانی نشان ندادند.

یهودیان نیز از ساکنان قدیمی یثرب بودند. آنها نیز در کشاورزی و کشت نخل تجربه فراوانی اندوخته، زمین‌های اطراف یثرب را تحت مالکیت خود درآورده بودند. آنها به تجارت نیز رغبت داشتند و در سفرهای تجاری خود نیازهای ساکنان یثرب را فراهم می‌کردند[۱۷۵].

یثرب علاوه بر کشاورزی در صنعت نیز پیشرفت‌های فراوانی داشت؛ چنان‌که ساکنان آن در صنایع مختلفی مانند: اسلحه‌سازی، نساجی، خیاطی[۱۷۶]، دباغی و... مهارت داشتند؛ البته، آهنگری ساخت اسلحه و زرگری از صنایعی محسوب می‎شدند که بیشتر، یهودیان به آن اشتغال داشته و در آن خبره بودند[۱۷۷].

معاملات

معاملات و عقود فراوانی به ویژه میان یکجانشینان که به تجارت و بازرگانی می‌پرداختند صورت می‌گرفت که مهم‌ترین آنها از این قرارند:

  1. بیع: بیع از معمول‌ترین عقودی به‌شمار می‌رفت که عرب برای رفع نیازهای خود به انجام آن اقدام کرد. بادیه‌نشینان که در صحراهای قفر و بی‌چیز جزیرةالعرب ساکن بودند، برای تأمین نیازهای خود، فرآورده‌های دامی به یکجانشینان می‌فروختند. اهل مکه نیز که اساس زندگیشان بر پایه تجارت بود، بیع و داد وستد را پیشه خود ساخته بودند. بیع و مبادلات اعراب بر اساس تعالیم ابراهیمی، شریعت، قوانین دولت‌های فارس و روم[۱۷۸] وعرف‌های رایج میان خودشان بود[۱۷۹]. بیع در عصر جاهلی، انواع گوناگونی داشت:
    1. بیع الحصاه: در این نوع بیع که بیشتر در بازار دومة الجندل رواج داشت، زمان بیع و نوع کالا را با پرتاب سنگ مشخص می‌کردند[۱۸۰].
    2. بیع الملامسه: خریدار بدون دیدن کالا و تنها با لمس کردن، آن را خریداری می‌کرد، که البته به شکل‌های مختلفی انجام می‌شد[۱۸۱].
    3. بیع مزانبه: عبارت بود از فروختن خرمای نخل پیش از رسیدن موعد برداشت[۱۸۲]. این نوع از بیع نیز شرایط مختلفی داشت و میان اعراب، بسیار مرسوم بود.
    4. بیع المجر: عبارت بود از فروختن جنین شتر و گوسفند، پیش تولد آن[۱۸۳].
    5. تلقی الرکبان: آن بود که پیش از ورود قافله تجاری به شهر و قیمت‌گذاری اجناس، کالاها را از کاروان خریداری می‌کردند[۱۸۴].
    6. بیع الحاضر للبادی: به این صورت بود که فرد شهری، کالای فرد بدوی را پیش از اطلاع قیمت کالا، خریداری می‌کرد[۱۸۵].
  2. ربا: رباخواری در میان عرب جاهلی، رواج فراوانی داشت. فقر عمومی و ناتوانی غالب مردم در رد به موقع دیون خود، سبب می‌شد تجار و ثروتمندان، مبالغی را به عنوان بهره و سود اخذ کنند[۱۸۶]، که این خود به فقر بیشتر افراد منجر می‌شد. ربا بر سه نوع بود: ۱. ربای فضل: عبارت است از بیع یک مال ربوی در مقابل مال ربوی هم جنس آن[۱۸۷]. ۲. ربای ید: به معنی فروختن کالایی با تأخیر دریافت آن از سوی خریدار است[۱۸۸]. ۳. ربای نسیئه یا ربای نسأ: آن است که در مقابل مدت معینی، به شرط، زیادتی در دین اخذ شود[۱۸۹].
  3. قرض: قرض یا دین، از عقود مرسوم و پذیرفته‌شده عرب جاهلی بود و ادای به موقع آن نزد آنها اهمیت فراوانی داشت[۱۹۰]. اهتمام به ادای دین، ناشی از تنگناهای معیشتی و نیاز عرب بود؛ تا جایی که با رؤیت هلال ماه عبارت لَا مَرْحَباً بمُحِلِّ الدَّيْنِ وَ مُقَرِّبِ الْآجَالِ را بر زبان می‌آوردند[۱۹۱]. دین در عصر جاهلی، انحرافاتی داشت. یکی از انحرافات، آن بود که اگر مدین، توانایی ادای قرض و دین خود را نداشت، او را به بردگی می‌کشیدند[۱۹۲] و یا اموال مدین، همسر و فرزندانش را متناسب با مبلغ دین مصادره می‌کردند[۱۹۳].
  4. سلف یا سلم: این عقد، نوعی قرض است که در آن هیچ منفعتی برای مقرض وجود ندارد و بر مقترض نیز واجب است، عین مال یا کالا را در موعد مقرر بازگرداند[۱۹۴].
  5. مضاربه: مضاربه در میان اعراب جاهلی، به ویژه مکیان متداول بود؛ به این معنی که مال خود را جهت تجارت به فردی می‌سپردند و در سود سهیم می‌شدند[۱۹۵]. برخی به جهت بیم از زیان و خسارت در تجارت، شرط می‌کردند که در جزئی از سود، سهیم شوند[۱۹۶].
  6. شرکت: شرکت نیز به ویژه میان اهل مکه مرسوم بود. این عقد بدین صورت بود که افراد متعددی، اموال خود را به قصد تجارت مخلوط می‌کردند و در عواید آن شریک می‌شدند؛ چنان‌که پیامبر(ص) در تجارت یمن با سائب بن ابی سائب عقد شرکت بست[۱۹۷].
  7. مزارعه: آن بود که مالک، زمین زراعی خود را در اختیار عامل قرار می‌داد تا در آن کشت و زرع کند و در مقابل سهمی از محصولات را اخذ نماید[۱۹۸]. این عقد در جاهلیت مرسوم و متداول بود.
  8. اجاره: از قدیمی‌ترین عقود رایج در میان اعراب جاهلی بود؛ که طی آن، در مقابل عوض معلومی، منفعتی معین به شخص منتقل می‌گردید[۱۹۹].
  9. وقف: وقف یا حبس نیز در عصر جاهلی مرسوم بود و معمولاً یکجانشینان، زمین، آب، یا بخشی از دارایی خود را وقف بت‌ها یا معابد می‌کردند[۲۰۰]. البته صورت‌هایی از وقف‌های پسندیده نیز در میان اعراب وجود داشت؛ چنان‌که نخل‌هایی را برای مسافران و در راه ماندگان وقف می‌کردند تا از ثمر آن ارتزاق کنند[۲۰۱].
  10. رهن: رهن که در واقع وثیقه‌ای در مقابل دین بود، در جاهلیت رواج داشت. این عقد به ویژه در میان اهل مکه و یثرب معمول داد. و در صورت سپری شدن مهلت مرتهن، راهن حق تصرف در رهن را داشت[۲۰۲].
  11. هبه: در همه یا بخشش، اصل در اعطای مال یا کالا، بدون هیچ توقع و خواسته بود. اما در میان بادیه‌نشینان، چشم‌داشت در مقابل هبه، فراوان دیده می‌شد[۲۰۳].[۲۰۴]

جنگ‌ها و غارات

خوی جنگجویی و غارت، از خصوصیات بارز عرب جاهلی بود. این ویژگی، زاییده طبیعت و شرایط سخت زندگی ساکنان جزیرةالعرب بود که آنها را به سوی قتل و خونریزی سوق می‌داد.

جنگ و غزو با غارت تفاوت‌های بسیاری داشت. جنگ‌ها معمولاً به گونه‌ای منظم‌تر صورت می‌گرفتند و مدت زمان آنها طولانی‌تر بود؛ درحالی‌که غارت، حمله سریع و غافلگیر کننده‌ای بود که در مدت زمان بسیار کوتاهی انجام می‌شد؛ چراکه قبایل به دلیل فقدان امکانات جنگی کافی و سپاه منظم، قدرت ایستادگی و پایداری در حملات را نداشتند[۲۰۵]. قبیله‌ای در غارت موفق‌تر بود که اسب‌های بیشتر و چالاک‌تری داشت؛ چراکه اسب راهوارتر سرعت حمله و گریز را افزایش می‌داد. غارت، حربه‌ای بود که بیشتر بادیه‌نشینان و صعالیک از آن بهره برده و به آن افتخار می‌کردند؛ درحالی‌که قبایل سرشناس و بزرگ به دلیل داشتن روحیه جوانمردی، آن را ناپسند می‌شمردند[۲۰۶].

  1. انگیزه‌ها و اهداف: جنگ و غارت در عصر جاهلیت ناشی از عوامل طبیعی اقتصادی و اجتماعی بود. دلیل عمده بروز جنگ میان قبایل، تنش‌های حاصل از طلاق، ازدواج، حد، کینه و یا اقدام جاهلانه یکی از اعضای قبیله بود که سبب می‌شد، عصبیت و حس همبستگی قبیله‌ای به جوش آمده، آتش جنگ شعله‌ور گردد[۲۰۷]. اما مهم‌ترین دلیل و انگیزه غارات، کاستن از مشکلات معیشتی یعنی فقر و فاقه حاصل از طبیعت خشن جزیرةالعرب بود. غارات، بیشتر در سال‌های قحطی، کم‌آبی و شیوع بیماری رخ می‌داد و بادیه‌نشینان به انگیزه دستیابی به آذوقه به سایر قبایل حمله می‌کردند و در مقابل، انتقام‌گیری از این تجاوز، دلیلی برای حمله و غارتی دیگر می‌گردید. قبایل بادیه‌نشین و دور از حضارت، معمولاً یا به قبایل کوچک و ضعیف حمله می‌کردند و یا به یکجانشینانی که امید کسب غنیمت، آب و آذوقه از آنها وجود داشت[۲۰۸]. موفقیت در اخذ غنیمت از یکجانشینان، افتخار بزرگی محسوب می‌شد؛ چراکه توانسته بودند صاحبان قدرت و مکنت را مورد غارت و نهب قرار دهند[۲۰۹].
  2. آداب و ابزار: در عصر جاهلیت به سبب فقدان سپاه و تشکیلات ثابت و منظم، جنگ‌ها ساده و سلاح‌ها ابتدایی بودند. نحوه جنگ، تابع مقتضیات و نظر رئیس قبیله بود و همه افراد بر حسب قدرت و توانایی خود در آن شرکت می‌کردند[۲۱۰]. حمله و جنگ، با نقشه رئیس قبیله طراحی می‌شد و معمولاً در شب حمله، جهت جمع شدن قبایل هم‌پیمان، آتشی که به «نارالحرب» مشهور بود، بر فراز بلندی افروخته می‌گردید[۲۱۱]. اطاعت کامل از فرمانده و سرپیچی نکردن از دستورات او رمز پیروزی شمرده می‌شد. سکوت کامل و پرهیز از هیاهو، شجاعت و بیرون کردن فکر فرار از ذهن، دادن انذار به دشمن جهت ایجاد ترس و تشویق در او و فرستادن جاسوس در سپاه دشمن، پیش از شروع حمله در نظر گرفته می‌شد و نهایتاً آغاز جنگ با دمیدن در بوق و شیپور یا زدن دو چوب به همدیگر اعلان می‌گردید[۲۱۲]. جنگ یا به صورت حمله و گریز، یا به صورت صف‌بندی یا «عشری»[۲۱۳] انجام می‌گرفت. حملات منظم و سپاه صف‌بندی شده بر اساس ارکان سه‌گانه یا پنج‌گانه مقدمه، قلب، میمنه، میسره و ساقه انجام می‌شد؛ چنانکه در جنگ‌های «عام الفجار» حرب بن امیه در قلب سپاه و عبدالله بن جدعان و هشام بن مغیره در میمنه و میسره آن قرار داشتند و پرچم بنابر عرف در دست شجاع‌ترین فرد بود[۲۱۴]. البته، آداب مذکور، بیشتر در جنگ‌های یکجانشینان و یا قبایل بزرگ مرسوم بود؛ درحالی‌که حملات بادیه‌نشینان غالباً به صورت برق‌آسا و غافلگیرانه انجام می‌گرفت و به محض کسب غنیمت یا احساس خطر بازمی‌گشتند[۲۱۵]. ابزار جنگی نیز چنانکه اشاره شد، بسیار ساده و ابتدایی بود. شمشیر، رماح، تیر و نیزه معمول‌ترین ابزار و سلاح‌های جنگی نزد عرب به حساب می‌آمدند[۲۱۶]. آلات رمی نیز از سلاح‌هایی به‌شمار می‌رفت که دارنده آن شانس بیشتری برای پیروزی داشت[۲۱۷]. در جزیرةالعرب سلاح‌های غیر متداول مانند دبابه و منجنیق نیز وجود داشت که به صورت نادر از آنها استفاده می‌شد. دبابه عبارت بود از قطعه چوبی بر روی چند چرخ که قطعه آهنی سنگین روی آن قرار داشت و اصابت شدید آهن به دیوار بر اثر حرکت دادن سریع دبابه، موجب خراب شدن دیوار و باروی شهرها می‌گردید[۲۱۸]. منجنیق نیز از آلات پرتاب سنگ یا آتش محسوب می‌شد که بنابر روایات «خزیمه بن ابرش» نخستین عربی بود که پیش از اسلام از آنها استفاده کرد[۲۱۹].[۲۲۰]

اجتماعات و انجمن‌ها

اجتماعات عرب جاهلی در اماکن خاصی صورت می‌گرفت. این اجتماعات، جهت بیان مسائل مهم، مشورت، تصمیم‌گیری داد و ستد و...، برپا می‌گردید که مهم‌ترین اماکن تجمع در عصر جاهلیت به قرار زیراند:

  1. چادر یا خانه شیخ قبیله: اولین و مهم‌ترین محل تجمع اعراب، چادر یا خانه شیخ قبیله بود. افراد قبیله که معمولاً نسب مشترکی داشتند و یا به دلایلی چون جوار، استلحاق و... به قبیله‌ای وابسته شده بودند، برای تصمیم‌گیری و مشورت برای شئون مهمی چون جنگ و صلح در خانه یا چادر شیخ قبیله جمع می‌شدند.
  2. بازارها: بازارها که از جمله مهم‌ترین مکان‌های اجتماع عرب جاهلی به شمار می‌رفتند، بر دو نوع بودند: دائمی و موسمی. تمام سکونتگاه‌های شهری، از جمله مکه، یثرب و طائف بازار دائمی داشتند؛ اما بازارهای موسمی در مکان‌ها و زمان‌های خاصی، برای مقاصد تجاری برپا می‌گردیدند. از آنجا که بیشتر این بازارها حرمت داشتند و جان و مال مردم ایمن بود[۲۲۱]، از مناسب‌ترین اماکن تجمع مردم محسوب می‌شدند. از میان بازارهای دهگانه موسمی که در نقاط مختلف جزیرةالعرب برپا می‌شدند، بازار عکاظ مشهورتر بود[۲۲۲]؛ چراکه در نزدیکی مکه و در موسم حج تشکیل می‌گردید و انگیزه زیارت و تجارت، شمار بسیاری را از دور و نزدیک به سوی آن می‌کشاند. بازار عکاظ، بازاری تجاری، سیاسی، ادبی و مذهبی به شمار می‌رفت. بستن عقود، عهدنامه‌ها و احلاف قبیله‌ای، حل و فصل منازعات، محاکمه مجرمین، اعلام تبنّی و خلع، خطبه‌خوانی و خواندن شعر از جمله اموری بودند که در اکثر بازارها، به ویژه بازار عکاظ انجام می‌گرفت[۲۲۳]. بازار کارکرد دینی هم داشت؛ ارباب مذاهب گوناگون از مناطق مختلف در این بازارها حضور می‌یافتند تا آراء و عقاید دینی و مذهبی خود را تبلیغ کنند[۲۲۴]. اشراف و بزرگان قبایل نیز نذور و قربانی‌های خود را جهت تقرب به خدایان میان اهل بازار تقسیم می‌کردند[۲۲۵].
  3. جوار کعبه: خانه کعبه نیز مجمع مهم شهر مکه بود. اعلام احلاف، خلع‌ها، عهدنامه‌ها و بسیاری از امور مهم دیگر در جوار کعبه صورت می‌گرفت. بزرگان قبایل، روزهای جمعه در آنجا برای مردم خطبه خوانده، آنان را موعظه می‌کردند. کعب بن لؤی، قصی بن کلاب، متلمس به امیه کنانی[۲۲۶] و عبدالمطلب[۲۲۷] از جمله کسانی بودند که هر جمعه در جوار مکه درباره مسائل مهم سخن می‌گفتند.
  4. انجمن‌های شهری: از آنجا که در جزیرةالعرب دو شهر مکه و یثرب، جایگاه ویژه‌ای داشتند، انجمن‌های این دو شهر مورد بررسی قرار می‌گیرد. دارالندوه، اولین محل تجمعی بود که قصی بن کلاب آن را در مکه تأسیس نمود. این خانه، مکانی بود که زعمای خاندان‌ها و رؤسای طوایف اشراف و سرشناسان شهر و اصحاب رأی و مشورت مکه در آن گرد هم می‌آمدند و به امور مهمی چون جنگ و صلح، تجارت، ازدواج، اعلام خروج و دخول کاروان‌های تجاری، نحوه مصرف اموال حاصل از مراسم حج و... رسیدگی می‌کردند.

از آنجا که یثرب بافت قبیله‌ای داشت و از زمین‌هایی تشکیل می‌شد که هر یک از آنها به یکی از بطون شهر تعلق داشت، هر بطن در شئون خود مستقل عمل می‌کرد[۲۲۸]. بر این اساس هر بطن مجمع خاص خود را داشت که به آن «سقیفه» می‌گفتند. سقیفه محلی مسقف بود که در آن درباره مهم‌ترین مسائل و مشکلات، رایزنی و مشورت صورت می‌گرفت[۲۲۹].

زندگی روزمره

روزمرگی در جزیرةالعرب پدیده شایعی بود. یکجانشینان، اوقات خود را صرف کشاورزی، تجارت و سایر مشاغل و حرف می‌کردند بیشتر بادیه‌نشینان نیز کاری جز چراندن دام‌ها و رمه‌های خود نداشتند؛ از این‌رو بقیه وقت خود را صرف گپ و گفت با مردان قبیله می‌کردند که همین بیکاری سبب خمول و تنبلی آنها می‌گشت. تنبلی چنان بر بادیه‌نشینان چیره می‌شد که پرداختن به حرف و صناعت را ننگ تلقی کرده، آنها را به زیر دستان خود می‌سپردند[۲۳۰]. این سستی و تنبلی اثر دیگری هم داشت و آن خیال‌پردازی و بازی با الفاظ و سرودن شعر بود که پیشه بسیاری از قبایل عرب شمرده می‌شد[۲۳۱].

زنان، پرورش کودکان و سایر امور خانه را بر عهده داشتند و جوانان وقت خود را به انواع سرگرمی‌ها چون شرب خمر، قماربازی و یا پرسه زدن در بازار و محل تجمع مردم سپری می‌کردند[۲۳۲]. پرتاب تیر و نیزه، سوارکاری، کشتی و صید از دیگر سرگرمی‌های جوانان محسوب می‌شد[۲۳۳].[۲۳۴]

خانواده و امور وابسته به آن

خانواده و اموری چون ازدواج، طلاق، عده، تبنی، ارث و وصیت از جمله مواردی هستند که بررسی آنها در شناخت بهتر فرهنگ جاهلی مؤثر است.

۱. اهمیت و جایگاه خانواده: خانواده به عنوان هسته اصلی در اجتماعات قبیله‌ای اهمیت ویژه‌ای داشت و تعصب قبیله‌ای در مورد آن با شدت فراوانی رعایت می‌گردید. بنابراین اهمیت خانواده از آن جهت بود که نظام عشیره‌ای و قبیله‌ای از مجموع چند خانواده تشکیل می‌شد و خانواده رکن اول جامعه عرب محسوب می‌گشت؛ اما با وجود این، خانواده در شیوه زندگی کوچ‌نشینی پایه قدرت و امنیت افراد تلقی نمی‌شد و بقای آن به قدرت ناشی از روحیه عصبیت جمعی قبیله وابسته بود. به هر حال خانواده و فرزندان، نگهبان مال و جان و مایه قوت قبیله به‌شمار می‌رفتند.

۲. ازدواج و امور وابسته به آن: ازدواج از کهن‌ترین عقود رایج در میان بشر است که تداوم نسل و بقای آدمیان به آن بستگی داشت. این عقد در عصر جاهلیت کاملاً مرسوم بود؛ تا جایی که برای مردان در اختیار همسر هیچ محدودیتی وجود نداشت و تعدد زوجات خصوصاً در میان شیوخ قبایل مرسوم بود. از جمله کسانی که ده زن اختیار کرده بودند می‌توان به غیلان بن سلمه، معتب بن عمرو بن عمیر و عروة بن مسعود اشاره کرد که همگی از بنی ثقیف بودند.

  1. انواع ازدواج: از امور شگفت‌آور رایج در میان عرب، انواع ناپسند ازدواج در میان آنها بود. اعراب که به حیا و غیرت شهرت داشتند، در زمینه ازدواج مراسم بسیار زشت، ناپسند و آلوده به مفاسد فراوانی داشتند که به‌طور فشرده به برخی از آنها اشاره می‌گردد:
    1. نکاح بدل: در این نوع از ازدواج دو مرد، همسران خود را با هم معاوضه می‌کردند. مدت معاوضه بنا به تمایل طرفین تعیین می‌گردید.
    2. نکاح شغار: در این نوع از ازدواج دو مرد توافق می‌کردند که دختران خود را به عنوان همسر با یکدیگر معاوضه نمایند.
    3. نکاح استبضاع: مردی که دوست داشت فرزندی دلاور، خطیب یا کاهن داشته باشد، همسر خود را نزد فردی دلاور، خطیب یا کاهن می‌فرستاد تا از پیوند آنها فرزندی حاصل شود. پس از تولد فرزند، نوزاد به شوهر اصلی زن بازگردانده می‌شد.
    4. نکاح رهط: بر اساس این نوع ازدواج، عده‌ای از مردان که باید تعداد آنها کمتر از ده نفر باشد؛ با زنی ازدواج می‌کردند، در صورتی که حاصل این ازدواج‌ها، فرزند پسری بود، آن زن یک شب تمام شوهرانش را دعوت می‌کرد و نوزاد را به یکی از آنها نسبت می‌داد و اگر دختر بود، نزد خود زن باقی می‌ماند. عمروعاص نتیجه نکاح رهط بود و مادرش لیلی او را به عاص بن وائل نسبت داد؛ درحالی‌که ابوسفیان تا آخر عمر می‌گفت که عمرو پسر من است.
    5. نکاح مقت: در جاهلیت رسم بود که هرگاه شخصی می‌مرد، همسرش مانند تمام میراث او به پسر بزرگ تعلق می‌یافت؛ البته این در صورتی بود که آن زن، نامادری پسر بزرگ باشد؛ اما اگر پسر ارشد آن زن را نمی‌خواست، او را به دیگر برادران می‌داد و مهرش را می‌گرفت. در صورتی که متوفی پسر نداشت، آن زن به خویشاوندان مرد تعلق می‌یافت. بدین ترتیب که هر یک از خویشاوندان که زود‌تر پارچه‌ای به سوی او پرت می‌کرد، زن از آن او می‌گردید.
    6. نکاح عضل: این رسم در میان قریش رواج داشت که طبق آن اگر مردی با زنی از اشراف ازدواج می‌کرد؛ اما علاقه‌ای به او نداشت، از او جدا می‌شد و طی قراردادی زن را وادار می‌کرد تا با اجازه او ازدواج کند. بر اساس این رسم هرگاه مردی حاضر به ازدواج با این زن می‌شد، تنها به شرطی می‌توانست با او ازدواج کند که مبلغی را به شوهر اولش پرداخت نماید.
  2. ویژگی‌های مورد توجه در انتخاب همسر: عرب‌های شریف که به اصالت نسل خود اهتمام ویژه داشتند، در هنگام اختیار همسر به چند ویژگی زن توجه می‌کردند که مهم‌ترین آنها به شرح زیر بود:
    1. نسب: عرب به نسب و خانواده زن توجه فراوان داشت؛ چراکه این امر در اخلاق و نجابت فرزندان مؤثر بود.
    2. نژاد: برخی اعراب از شوهر دادن دختران خود به غیر عرب اکراه داشتند؛ چراکه عرب را برتر از عجم تلقی می‌کردند.
    3. ولود بودن: بقای قبیله به زاد و ولد بود. فرزندان علاوه بر آن‌که نگهبان جان و مال قبیله محسوب می‌شدند، اسباب تقویت و حمایت قبیله در مقابل خطرات و تجاوزات به شمار می‌رفتند. بر همین اساس اعراب جاهلی ولود بودن زن را از معیارهای انتخاب همسر می‌دانستند.
    4. بکارت: باکره بودن دختر نزد برخی قبایل شریف بسیار مهم بود و در غیر این صورت ننگ و عار بزرگی محسوب می‌شد که تنها قتل سزای آن دختر بود.
    5. کفائت: هم‌کفوی از معیارهای ازدواج در جاهلیت به شمار می‌آمد و اشراف به آن اهتمام ویژه‌ای داشتند.
  3. ولایت: تصمیم ازدواج با پدر دختر یا اقوام پدری او بود. بر این اساس دختر حق مخالفت با نظر ولی خود را نداشت. البته بسیاری از خانواده‌ها، پیش از ازدواج با دختر مشورت کرده از رأی و نظر او با خبر می‌شدند. در مورد زنان بیوه، ولایت در امر ازدواج به پسر بزرگ متوفی منتقل می‌شد، به این ترتیب که می‌توانست یا با او ازدواج کند (در صورتی که مادرش نباشد)، یا آن را به سایر خویشاوندان تحویل دهد.
  4. ازدواج با محارم: اعراب برای حفظ حرمت خانواده از ازدواج با محارم پرهیز می‌کردند و آن را مایه تضعیف غیرت و حمیت تلقی می‌کردند؛ هرچند ازدواج با نامادری کاملاً رواج داشت.

۳. طلاق و انواع آن: طلاق در میان اعراب جاهلی وجود داشت و جایز شمرده می‌شد. طلاق شایع در میان آنها همان طلاق سنت ابراهیمی بود که مرد می‌توانست تا سه مرتبه زن خود را طلاق دهد و هر بار به او رجوع کند مگر آن‌که او را سه طلاقه نماید. طلاق از حقوق مرد محسوب می‌شد؛ اما در صورتی که زن از شرافت و اصل و نسب والا برخوردار بود می‌توانست حق طلاق را ضمن عقد به خودش اختصاص دهد.

انواع طلاق: طلاق نیز همچون ازدواج، صورت‌های گوناگونی داشت که به چند مورد اشاره می‌شود:

  1. طلاق ظهار: اگر مردی همسر خود را به یکی از محارمش تشبیه می‌کرد، در واقع او را طلاق داده بود.
  2. طلاق ایلاء: اگر مردی همسر خود را برای مدتی بیش از چند ماه ترک می‌کرد، در واقع او را طلاق داده بود. این نوع از طلاق که برای زنان بسیار دردناک بود غالباً برای تنبیه کردن زن به‌کار می‌رفت؛ چراکه زن در مدت ایلاء نه تنها از همسر خویش محروم می‌شد بلکه اجازه ازدواج مجدد نداشت.
  3. طلاق خلع: طلاق خلع در واقع همان طلاق توافقی بود و زن و مرد با توافق از هم جدا می‌شدند. از رسوم جانبی این نوع طلاق این بود که زن موظف بود اموالی را به مرد اعطا کند. در صورتی که زن طبق نکاح مقت، به ازدواج پسر همسرش درمی‌آمد و نیز تنها با پرداخت مبلغی به آن پسر می‌توانست طلاق بگیرد و رها شود.

۴. عده زنان: عده یا مدت زمانی که زن مطلقه یا بیوه پس از شوهرش از ازدواج مجدد پرهیز می‌کند، در جاهلیت مرسوم بود. مدت زمان نگه داشتن عده در میان اعراب دقیقاً مشخص نیست؛ به نظر می‌رسد این مدت معین نبود و برخی کمتر از یک سال و برخی دیگر بیش از آن از ازدواج پرهیز می‌کردند. روایتی از پیامبر اکرم(ص) نشان می‌دهد که اعراب با عده آشنا بودند. در حدیث است که وقتی پیامبر(ص) با اصرار زنی مبنی بر سرمه کشیدن دختر شوهر مرده‌اش مواجه گردید، خطاب به او فرمود: «شما در جاهلیت یک سال خود را محصور می‌کردید، بدترین لباس‌ها را می‌پوشیدید و از هیچ خوشبو کننده‌ای استفاده نمی‌کردید؛ حال که فقط چهار ماه و ده روز است». برخی از زنان نیز تا پایان عمر به تنهایی زندگی کرده، ازدواج را بر خود حرام می‌کردند.

۵. تبنّی: رسم پسرخواندگی یا تبنّی در عصر جاهلیت رواج داشت. طی این رسم شخص فرزندی را که به خودش تعلّق نداشت، به خود ملحق می‌کرد و نسب خود را بر او می‌گذاشت. در این صورت تمام احکام پدر - فرزندی از قبیل ارث، محرمیت و... بر آنها مترتب می‌شد. نمونه بارز این نوع از استلحاق را می‌توان در ماجرای پسرخواندگی زید بن حارثه و استلحاق او به پیامبر(ص) مشاهده کرد که طی آن نسب آن حضرت به زید منتقل گردید و او با نام «زید بن محمد» معروف شد. از دیگر احکام تبنی در جاهلیت حرمت ازدواج با همسر مطلقه پسر خوانده بود که قرآن صراحتاً آن را ملغی اعلام کرد.

۶. ارث: ارث در جاهلیت مرسوم بود. بنا به اعتقاد جواد علی ارث اسباب سه‌گانه‌ای داشت که عبارت بودند از نسب، تبنّی و موالات، نسب همان قرابت و خویشاوندی بود که بر اساس آن ارث ابتدا به فرزندان و سپس به پدر و مادر، برادران و عموها می‌رسید؛ تبنی یا پسرخواندگی نیز از اسباب ارث بود که پیش‌تر به آن اشاره گردید و موالات هم شامل موالی، سائبه و حلفا می‌شد که از وراث متوفی محسوب می‌شدند.

ارث به زنان، کودکان و بنده‌های صغیر نمی‌رسید؛ چراکه اعرب معتقد بودند تنها کسانی شایستگی اخذ ارث را دارند که قدرت جنگاوری و کسب غنیمت داشته باشند. زنان نه‌تنها ارث نمی‌بردند که برعکس به ارث می‌رسیدند و پس از وفات همسر به ملکیت پسر بزرگ متوفی درمی‌آمدند؛ البته محرومیت زنان از ارث عام نبود و برخی قبایل زنان و دختران را هم در ارث شریک می‌کردند؛ چنان‌که پیش از اسلام عامر بن حشم به برابری زنان و مردان در ارث حکم داد.[۲۳۵]

جایگاه و سیمای زن در فرهنگ عرب

زنان به عنوان نیمی از جمعیت عصر جاهلیت در حاشیه قرار داشتند. با وجود آن‌که وظایف زیادی از جمله همه امور منزل همچون تهیه غذا، هیزم، پشم، دوشیدن شیر، تربیت کودکان و... را عهده‌دار بودند، جایگاه به شدت پایمال شده‌ای داشتند. زنان تا زمانی که در قبیله خود بودند، به سختی کار کرده، زحمت می‌کشیدند و وقتی به جنگ‌ها می‌رفتند، می‌بایست احتیاجات مردان جنگی خود را فراهم کنند و در صورت شکست به اسیری گرفته می‌شدند.

زن در جاهلیت نماد مکر و حیله بود و شهرنشینان و بادیه‌نشینان او را به چشم شیطان می‌نگریستند به علاوه معتقد بودند که زن به جهت عاطفی و احساساتی بودن رأی و نظر ژرف و درستی ندارد، از این‌رو از مشورت با زن امتناع ورزیده، نظرخواهی از او را نشانه حماقت خود تلقی می‌کردند. اگر می‌خواستند مردی را به جهت ضعف رأی و نظرش به سخره گیرند، عقیده‌اش را «رأی النساء» می‌خواندند.

حقارت و فرومایگی زن در جاهلیت به حدی بود که القاب زشت و ناپسندی به آنها داده می‌شد، اعراب زنان را «حیّه»، «شاه»، «نعال»، «قاروره» و... خطاب می‌کردند و هیچگاه حاضر نبودند سیادت زنی را بپذیرند. محروم بودن آنها از ارث که پیش‌تر به تفصیل توضیح داده شد، شاهدی بر شأن و حقارت زنان عصر جاهلیت است که نه‌تنها ارث نمی‌بردند بلکه به ارث برده می‌شدند، و از آنها سوءاستفاده می‌گردید. زنده به گور کردن دختران را نیز می‌توان دلیل دیگری بر دون‌پایگی جنس مؤنث در جامعه پیش از اسلام به‌شمار آورد. بدون شک این جایگاه پست و پایمال شده در سراسر جزیرةالعرب مطلق نبود و استثنائاتی وجود داشت. زنان خاندان‌های شریف احترام و شأن والایی داشتند؛ چنان‌که خدیجه بنت خویلد، هند بنت عتبه، خنساء بنت عمرو از زنان مشهور و متنفذ عرب محسوب می‌شدند[۲۳۶].

بیزاری از مشرکان ‌

پس از گسترش دین و آیین باگذشت الهی در گوشه‌وکنار جزیرة العرب بسیاری از مردم بدان گرویدند و جز اندک افرادی در این سرزمین، کسی بر آیین شرک و بت‌پرستی باقی نماند. در اینجا لازم بود در موسم انجام مناسک بزرگ‌ترین گردهمایی عبادی سیاسی، اعلانی صریح و قاطع صورت گیرد تا تمام مظاهر شرک و بت‌پرستی درهم ریزد.

وقت مناسبی دست داده بود که دولت اسلامی آرمان و اهداف خود را در همه‌جا آشکار سازد و مرحله پیشین که مبتنی بر مدارا و جذب دل‌ها بود پایان برسد.

بنا بود آیات ابتدای سوره برائت که به صراحت بیانگر برائت از همه مشرکان بود به همراه اعلامیه برائت، توسط ابوبکر در دهم ذی حجه در منطقه «منی» خوانده شود. مواد برائت به شرح ذیل است:

  1. هیچ کافری وارد بهشت نخواهد شد.
  2. کسی نباید با بدن عریان کعبه را طواف کند، چه اینکه پیش از آن آداب و رسوم جاهلیت چنین اجازه‌ای را به آن می‌داد.
  3. از امسال به بعد هیچ مشرکی حق ادای حج نخواهد داشت.
  4. هرکس با پیامبر قرار و پیمانی بسته تا پایان مدتش، از اعتبار برخوردار است. مشرکان تنها چهار ماه مهلت دارند به اسلام بگروند و پس از گذشت این مدت هر مشرکی در سرزمین اسلامی دیده شود، به قتل خواهد رسید.

وحی الهی بر پیامبر(ص) نازل شد و این اصل مهم را به آن حضرت ابلاغ نمود که: «إِنَّهُ لَا يُؤَدِّي عَنْكَ إِلَّا أَنْتَ أَوْ رَجُلٌ مِنْكَ»[۲۳۷]؛ موضوع برائت از مشرکان را باید خود ابلاغ کنی، و یا کسی از خودت، ابلاغ نماید.

اینجا بود که پیامبر اکرم(ص)، امیر مؤمنان(ع) را برای این مأموریت اعزام فرمود. علی بن ابی طالب(ع) نیز میان انبوه جمعیت حاجیان به پا خاست و با قدرت و بی‌پروایی که با قاطعیت و روشنی پیام، متناسب بود به قرائت آن پرداخت و مردم با توجه و دقّت به آن گوش فرادادند. تأثیر این پیام بر مشرکان به‌گونه‌ای بود که همگی اسلام آورده و حضور پیامبر شرفیاب شدند[۲۳۸].

منابع

پانویس

  1. محمود شکری آلوسی، بلوغ الإرب فی معرفة أحوال العرب، ج۱، ص۱۸۷.
  2. ضیف شوقی، عصر جاهلی، ص۲۷.
  3. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، وضعیت جغرافیایی و طبیعی، فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲، ص۳۶۹.
  4. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۲، ص۱۳۸.
  5. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۲، ص۱۳۸.
  6. لسان الیمین همدانی، صفة جزیرة العرب، ص۸۴.
  7. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۲، ص۱۳۷.
  8. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، وضعیت جغرافیایی و طبیعی، فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲، ص۳۶۹-۳۷۰.
  9. جواد علی، المفصل فی تاریخ العرب قبل الاسلام، ج۱، ص۱۶۳.
  10. لسان الیمین همدانی، صفة جزیرة العرب، ص۸۵؛ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۲، ص۱۳۷.
  11. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، وضعیت جغرافیایی و طبیعی، فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲، ص۳۷۰.
  12. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۲، ص۶۳؛ بکری، معجم ما استعجم، ج۱، ص۳۲۲.
  13. جهت مطالعه برخی از این اقوال ر. ک. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۲، ص۶۳.
  14. برخی آن را به تهامه یمن، تهامه عسیر، و تهامه حجاز تقسیم کردند.
  15. بلادی، عاتق بن غيث، معجم المعالم الجغرافیة فی السیرة النبویة ص۶۵ - ۶۶.
  16. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، وضعیت جغرافیایی و طبیعی، فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲، ص۳۷۱.
  17. آثار اسلامی مکه و مدینه، رسول جعفریان، مشعر، چاپ سوم، ۱۳۸۴، ص۳۲.
  18. تونه‌ای، مجتبی، محمدنامه، ص ۳۶۴؛ حسینی ایمنی، سید علی اکبر، وضعیت جغرافیایی و طبیعی، فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲، ص ۳۷۱-۳۷۲.
  19. فراهیدی، کتاب العین، ج۶، ص۸۳-۸۴. این تعریف در مناطق مختلف متفاوت است چندان که در یمن به هر چیزی که بین السراة و ربع الخالی است، نجد گفته می‌‌شود.
  20. بکری، معجم ما استعجم، ج۴، ص۱۲۹۸؛ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۵، ص۲۶۲. برای مطالعه موارد دیگر نجد ر. ک. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۵، ص۲۶۵-۲۶۶.
  21. بلادی، عاتق بن غیث، معجم المعالم الجغرافیة فی السیرة النبویة ص۳۱۲.
  22. اصطخری، مسالک و ممالک، ص۴۴؛ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۵، ص۲۶۱-۲۶۲.
  23. شوقی ضیف، عصر جاهلی، ص۲۵.
  24. شوقی ضیف، عصر جاهلی، ص۲۵.
  25. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۴، ص۳۶۸.
  26. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۴، ص۳۶۸؛ شوقی ضیف، عصر جاهلی، ص۲۵.
  27. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، وضعیت جغرافیایی و طبیعی، فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲، ص۳۷۲-۳۷۳.
  28. لسان الیمین همدانی، صفة جزیرة العرب، ص۹۰.
  29. محمود شکری آلوسی، بلوغ الإرب فی معرفة أحوال العرب، ج۱، ص۱۸۷؛ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۴، ص۱۱۲.
  30. ابن خلدون، تاریخ ابن خلدون، ج۲، ص۳۵۹.
  31. شوقی ضیف، عصر جاهلی، ص۲۶.
  32. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، وضعیت جغرافیایی و طبیعی، فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲، ص۳۷۳.
  33. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۵، ص۴۴۷.
  34. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۵، ص۴۴۷.
  35. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۳۸؛ ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۳۸۵؛ ابن فقیه همدانی، البلدان، ص۹۱.
  36. بکری، معجم ما استعجم، ج۴، ص۱۴۰۱.
  37. بکری، معجم ما استعجم، ج۴، ص۱۴۰۱.
  38. ر.ک: مسعودی، مروج الذهب، ج۲، ص۴۳.
  39. ر.ک: یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۵، ص۴۴۸.
  40. مسعودی، مروج الذهب، ج۲، ص۴۳؛ همدانی، صفة جزیرة العرب، ص۵۰.
  41. بلادی، عاتق بن غيث، معجم المعالم الجغرافیة فی السیرة النبویة ص۳۳۹؛ حسینی ایمنی، سید علی اکبر، وضعیت جغرافیایی و طبیعی، فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲، ص۳۷۳.
  42. حسین علی عربی، تاریخ تحقیقی اسلام، ج۴، ص۸۳.
  43. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، وضعیت جغرافیایی و طبیعی، فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲، ص۳۷۴.
  44. شوقی ضیف، عصر جاهلی، ص۲۷.
  45. جواد علی، المفصل فی تاریخ العرب قبل الاسلام، ج۱، ص۱۵۲.
  46. شوقی ضیف، عصر جاهلی، ص۲۸.
  47. جواد علی، المفصل فی تاریخ العرب قبل الاسلام، ج۱، ص۱۵۳.
  48. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، وضعیت جغرافیایی و طبیعی، فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲، ص۳۷۴.
  49. جواد علی، المفصل فی تاریخ العرب قبل الاسلام، ج۱، ص۱۵۰.
  50. شوقی ضیف، عصر جاهلی، ص۲۸.
  51. حسین علی عربی، تاریخ تحقیقی اسلام، ج۴، ص۸۳.
  52. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۱، ص۱۱۵.
  53. جواد علی، المفصل فی تاریخ العرب قبل الاسلام، ج۱، ص۱۵۰.
  54. جواد علی، المفصل فی تاریخ العرب قبل الاسلام، ج۱، ص۱۵۲.
  55. یاقوت، حموی ص۱۵۲، معجم البلدان، ج۵، ص۳۵۶.
  56. جواد علی، المفصل فی تاریخ العرب قبل الاسلام، ج۱، ص۱۵۰.
  57. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، وضعیت جغرافیایی و طبیعی، فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲، ص۳۷۴-۳۷۵.
  58. لسان الیمین همدانی، صفة جزیرة العرب، ص۸۵؛ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۲، ص۱۳۷.
  59. جواد علی، المفصل فی تاریخ العرب قبل الاسلام، ج۱، ص۱۵۵-۱۵۶.
  60. شوقی ضیف، عصر جاهلی، ص۲۷.
  61. جواد علی، المفصل فی تاریخ العرب قبل الاسلام، ج۱، ص۱۵۶.
  62. ابن فقیه، البلدان، ص۹۰؛ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۳، ص۲۰۵.
  63. شوقی ضیف، عصر جاهلی، ص۲۷.
  64. جواد علی، المفصل فی تاریخ العرب قبل الاسلام، ج۱، ص۱۵۷.
  65. لسان الیمین همدانی، صفة جزیرة العرب، ص۲۳۹.
  66. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، وضعیت جغرافیایی و طبیعی، فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲، ص۳۷۵-۳۷۶.
  67. جواد علی، المفصل فی تاریخ العرب قبل الاسلام، ج۱، ص۱۵۷.
  68. ابن منظور، لسان العرب، ج۱، ص۴۴۹؛ نورالدین علی سمهودی، وفاء الوفاء باخبار دارالمصطفی، ج۴، ص۹۹.
  69. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۴۳۸؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۱۶۹؛ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۴۴.
  70. محمد حسن شراب، المعالم الأثیره فی السنة و السیره، ص۱۵۰.
  71. نورالدین علی سمهودی، وفاء الوفاء باخبار دارالمصطفی، ج۱، ص۱۶۱.
  72. نورالدین علی سمهودی، وفاء الوفاء باخبار دارالمصطفی، ج۴، ص۹۹.
  73. ابوالربیع حمیری کلاعی، الاکتفاء بما تضمنه من مغازی رسول الله (ص) و الثلاثة الخلفاء، ج۱، ص۳۶۸؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۴۹۰-۴۹۱؛ ابن هشام، السیرة النبویة، ج۲، ص۵۶.
  74. دائرة المعارف تشیع، ج۹، ص۵۸۸.
  75. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، وضعیت جغرافیایی و طبیعی، فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲، ص۳۷۶-۳۷۷.
  76. دائرة المعارف تشیع، ج۹، ص۱۴۵.
  77. دائرة المعارف تشیع، ج۹، ص۱۵۶.
  78. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۲، ص۴۲۴.
  79. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۲، ص۴۲۶.
  80. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۲، ص۴۲۵.
  81. جواد علی، المفصل فی تاریخ العرب قبل الاسلام، ج۱، ص۱۴۷.
  82. اصطخری، مسالک و ممالک، ص۱۹.
  83. جواد علی، المفصل فی تاریخ العرب قبل الاسلام، ج۱، ص۱۹۲.
  84. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، وضعیت جغرافیایی و طبیعی، فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲، ص۳۷۷-۳۷۸.
  85. جواد علی، المفصل فی تاریخ العرب قبل الاسلام، ج۱، ص۱۹۲.
  86. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۱، ص۱۱۲.
  87. حدود العالم من المشرق الی المغرب، ص۴۴۹.
  88. جواد علی، المفصل فی تاریخ العرب قبل الاسلام، ج۱، ص۱۴۹.
  89. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، وضعیت جغرافیایی و طبیعی، فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲، ص۳۷۸.
  90. جواد علی، المفصل فی تاریخ العرب قبل الاسلام، ج۱، ص۲۰۹؛ اصطخری، مسالک و ممالک، ص۲۵.
  91. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، وضعیت جغرافیایی و طبیعی، فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲، ص۳۷۹.
  92. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۱، ص۵۲۹.
  93. جواد علی، المفصل فی تاریخ العرب قبل الاسلام، ج۱، ص۲۰۳.
  94. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، وضعیت جغرافیایی و طبیعی، فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲، ص۳۷۹.
  95. لسان الیمین همدانی، صفة جزیرة العرب، ص۹۳.
  96. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، وضعیت جغرافیایی و طبیعی، فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲، ص۳۷۹.
  97. قرچانلو، جغرافیای تاریخی کشورهای اسلامی، ج۱، ص۱۵۲.
  98. فیاض، علی‌اکبر، تاریخ اسلام، ص۴۰.
  99. جواد علی، المفصل، ج۱، ص۲۷۵.
  100. جواد علی، المفصل، ج۴، ص۲۸۷.
  101. ذاکر مشهدی، هناء، پژوهشی در زمینه‌های تاریخی اجتماعی سیره تعلیمی اهل بیت تا ۶۱ هجری، ص ۲۶.
  102. فیروزآبادی، قاموس المحیط، ماده «نسب».
  103. جواد علی، المفصل، ج۱، ص۵۱۴.
  104. خلیل بن احمد، کتاب العین، ماده «حسب»؛ ابن منظور، لسان العرب، ماده «حسب»؛ فیروزآبادی، قاموس المحیط، ماده «حسب».
  105. تهذیب اللغه، ماده «حسب».
  106. زبیدی، تاج العروس، ماده «حسب».
  107. ابن حبیب، المحبر، ص۳۱۰.
  108. ﴿إِذْ جَعَلَ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْحَمِيَّةَ حَمِيَّةَ الْجَاهِلِيَّةِ فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَى رَسُولِهِ وَعَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَأَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوَى وَكَانُوا أَحَقَّ بِهَا وَأَهْلَهَا وَكَانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمًا «(یاد کن) آنگاه را که کافران به ننگ - ننگ جاهلی- دل نهادند و خداوند، آرامش خود را بر پیامبرش و بر مؤمنان فرو فرستاد و آنان را به فرمان پرهیزگاری پایبند کرد و آنان بدان سزاوارتر و شایسته آن بودند و خداوند به هر چیزی داناست» سوره فتح، آیه ۲۶.
  109. زریاب خویی، عباس، سیره رسول‌الله، ص۲۱.
  110. جواد علی، المفصل، ج۴، ص۳۹۱.
  111. ابن خلدون، مقدمه، ج۱، ص۳۷۲.
  112. ابن خلدون، مقدمه، ج۱، ص۲۴.
  113. آلوسی، بلوغ الارب، ج۲، ص۱۹۰.
  114. ابن خلدون، تاریخ، ج۱، ص۱۷۶؛ جواد علی، المفصل، ج۴، ص۵۷۱.
  115. جعفری، حسین محمد، تشیع در مسیر تاریخ، ص۲۲.
  116. آلوسی، بلوغ الارب، ج۲، ص۱۹۱.
  117. ابن سعد، الطبقات الکبری، ۱، ص۸۵.
  118. جعفری، حسین محمد، تشیع در مسیر تاریخ، ص۲۵.
  119. آلوسی، بلوغ الارب، ج۲، ص۱۹۰.
  120. ذاکر مشهدی، هناء، پژوهشی در زمینه‌های تاریخی اجتماعی سیره تعلیمی اهل بیت تا ۶۱ هجری، ص ۲۷.
  121. جواد علی، المفصل، ج۴، ص۲۲۱.
  122. شهیدی، سید جعفر، پس از پنجاه سال، ص۷۰.
  123. لسان العرب، ماده «شعب».
  124. لسان العرب، ماده «رهط».
  125. لسان العرب، ماده «بطن».
  126. تاج العروس، ماده «بطن».
  127. تاریخ پیامبر اسلام، ص۳۰.
  128. نهایه الارب، ج۲، ص۲۸۴.
  129. نهایه الارب، ج۲، ص۲۸۴.
  130. ذاکر مشهدی، هناء، پژوهشی در زمینه‌های تاریخی اجتماعی سیره تعلیمی اهل بیت تا ۶۱ هجری، ص ۳۰.
  131. نهایه الارب، ج۴، ص۳۶۱.
  132. نهایه الارب، ج۴، ص۳۷۳.
  133. نهایه الارب، ج۴، ص۳۶۰.
  134. زبیدی، تاج العروس، ماده «جور»؛ جواد علی، المفصل، ج۴، ص۳۶۱.
  135. برای نمونه در دوره اسلامی، ر.ک: طبری، تاریخ، ج۴، ص۵۳۶.
  136. جبوری، یحیی وهیب، الجاهلیه، ص۵۹.
  137. جواد علی، المفصل، ج۴، ص۳۶۶-۳۶۷.
  138. جواد علی، المفصل، ج۴، ص۳۵۷.
  139. زریاب خویی، عباس، سیره رسول‌الله، ص۲۳.
  140. جواد علی، المفصل، ج۴، ص۳۸۹.
  141. ذاکر مشهدی، هناء، پژوهشی در زمینه‌های تاریخی اجتماعی سیره تعلیمی اهل بیت تا ۶۱ هجری، ص ۳۳.
  142. ابن هشام، السیرة النبویة، ج۱، ص۱۱۳-۱۱۴.
  143. ابن حبیب، المحبر، ص۱۶۷-۱۶۸.
  144. جواد علی، المفصل، ج۴، ص۲۸.
  145. ابن حبیب، المنمق، ص۱۱۵.
  146. بلاذری، انساب الاشراف، ص۷۶.
  147. جواد علی، المفصل، ج۴، ص۳۶.
  148. جواد علی، المفصل، ج۴، ص۱۵۱.
  149. امین، احمد، فجرالاسلام، ص۲۴.
  150. جمیلی، رشید، تاریخ العرب فی الجاهلیه، ص۱۹۱.
  151. ذاکر مشهدی، هناء، پژوهشی در زمینه‌های تاریخی اجتماعی سیره تعلیمی اهل بیت تا ۶۱ هجری، ص ۳۵.
  152. ابن خلدون، مقدمه، ج۱، ص۲۲۶.
  153. فیاض، علی‌اکبر، تاریخ اسلام، ص۸.
  154. جواد علی، المفصل، ج۱، ص۲۷۴.
  155. ضیف، شوقی، تاریخ الادب العربی، ج۱، ص۸۱.
  156. ضیف، شوقی، تاریخ الادب العربی، ج۱، ص۸۷؛ جواد علی، المفصل، ج۱، ص۲۷۴.
  157. جواد علی، المفصل، ج۵، ص۸۸-۸۹.
  158. ضیف، شوقی، تاریخ الادب العربی، ج۱، ص۹۱.
  159. فیاض، علی‌اکبر، تاریخ اسلام، ص۹.
  160. شهیدی، سید جعفر، تاریخ تحلیلی اسلام، ص۲۹.
  161. جواد علی، المفصل، ج۷، ص۵۴۳.
  162. جواد علی، المفصل، ج۷، ص۵۴۳.
  163. بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۵۹.
  164. جواد علی، المفصل، ج۷، ص۲۸۸.
  165. زرین‌کوب، عبدالحسین، بامداد اسلام، ص۱۲.
  166. جواد علی، المفصل، ج۷، ص۵۴۳.
  167. جواد علی، المفصل، ج۵، ص۸۳-۸۴.
  168. شهیدی، سید جعفر، تاریخ تحلیلی اسلام، ص۳۵.
  169. عجاج الکرمی، احمد، الاداره فی عصر الرسول(ص)، ص۴۵.
  170. عجاج الکرمی، احمد، الاداره فی عصر الرسول(ص)، ص۴۶.
  171. جواد علی، المفصل، ج۴، ص۲۱.
  172. جواد علی، المفصل، ج۴، ص۱۵۳.
  173. جواد علی، المفصل، ج۴، ص۱۵۳.
  174. عجاج الکرمی، احمد، الاداره فی عصر الرسول(ص)، ص۵۱.
  175. جواد علی، المفصل، ج۴، ص۱۴۱.
  176. عجاج الکرمی، احمد، الاداره فی عصر الرسول(ص)، ص۵۳.
  177. ذاکر مشهدی، هناء، پژوهشی در زمینه‌های تاریخی اجتماعی سیره تعلیمی اهل بیت تا ۶۱ هجری، ص ۳۷.
  178. شلبی، المدخل فی تعریف بالفقه الاسلامی، ص۴۳.
  179. جواد علی، المفصل، ج۷، ص۲۳۰.
  180. آلوسی، بلوغ الارب، ج۱، ص۲۶۴؛ جواد علی، المفصل، ج۷، ص۳۸۷.
  181. آلوسی، بلوغ الارب، ج۱، ص۲۶۵؛ جواد علی، المفصل، ج۷، ص۳۸۷.
  182. جواد علی، المفصل، ج۷، ص۳۹۰.
  183. جواد علی، المفصل، ج۷، ص۳۹۲.
  184. حر عاملی، وسائل الشیعه، ج۱۷، ص۴۴۲-۴۴۳.
  185. حر عاملی، وسائل الشیعه، ج۱۷، ص۴۴۴؛ جواد علی، المفصل، ج۷، ص۳۹۵.
  186. جواد علی، المفصل، ج۷، ص۴۲۷.
  187. جواد علی، المفصل، ج۷، ص۴۲۸.
  188. جواد علی، المفصل، ج۷، ص۴۲۸.
  189. جواد علی، المفصل، ج۷، ص۴۲۸.
  190. جواد علی، المفصل، ج۵، ص۶۲۰.
  191. زبیدی، تاج العروس، ماده «حلل».
  192. شلبی، المدخل فی التعریف بالفقه الاسلامی، ص۴۶.
  193. جواد علی، المفصل، ج۵، ص۶۱۹.
  194. جواد علی، المفصل، ج۷، ص۵۳۵-۵۳۶.
  195. جواد علی، المفصل، ج۷، ص۴۳۴.
  196. جواد علی، المفصل، ج۷، ص۴۳۴.
  197. جواد علی، المفصل، ج۷، ص۴۰۶-۴۰۷.
  198. بدران، تاریخ الفقه الاسلامی، ص۳۲.
  199. جواد علی، المفصل، ج۵، ص۶۲۷.
  200. جواد علی، المفصل، ج۵، ص۶۱۰.
  201. جواد علی، المفصل، ج۵، ص۶۱۰.
  202. جواد علی، المفصل، ج۵، ص۶۳۳.
  203. جواد علی، المفصل، ج۵، ص۶۱۷.
  204. ذاکر مشهدی، هناء، پژوهشی در زمینه‌های تاریخی اجتماعی سیره تعلیمی اهل بیت تا ۶۱ هجری، ص ۴۲.
  205. جواد علی، المفصل، ج۵، ص۴۰۳-۴۰۴.
  206. جواد علی، المفصل، ج۵، ص۴۰۳-۴۰۴.
  207. جواد علی، المفصل، ج۵، ص۳۳۳-۳۳۴.
  208. جواد علی، المفصل، ج۵، ص۳۳۳-۳۳۴.
  209. جواد علی، المفصل، ج۵، ص۳۳۶.
  210. جواد علی، المفصل، ج۵، ص۴۲۰.
  211. جاحظ، الحیوان، ج۴، ص۴۷۴ به نقل از: جواد علی، المفصل، ج۵، ص۴۰۹.
  212. جواد علی، المفصل، ج۵، ص۴۳۴.
  213. نوعی آرایش نظامی که یونانی‌ها مبدع آن بودند. ر.ک: جواد علی، المفصل، ج۵، ص۴۴۲.
  214. ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج۱۹، ص۷۴، به نقل از: جواد علی، المفصل، ج۵، ص۴۴۱.
  215. جواد علی، المفصل، ج۵، ص۴۰۳-۴۰۴.
  216. جواد علی، المفصل، ج۵، ص۴۲۲-۴۳۳.
  217. جواد علی، المفصل، ج۵، ص۴۲۶.
  218. جواد علی، المفصل، ج۵، ص۴۵۷.
  219. جواد علی، المفصل، ج۵، ص۴۵۸.
  220. ذاکر مشهدی، هناء، پژوهشی در زمینه‌های تاریخی اجتماعی سیره تعلیمی اهل بیت تا ۶۱ هجری، ص ۴۶.
  221. یعقوبی، تاریخ، ج۱، ص۲۷۰.
  222. جواد علی، المفصل، ج۷، ص۳۷۷.
  223. جواد علی، المفصل، ج۷، ص۳۸۳-۳۸۴.
  224. جواد علی، المفصل، ج۷، ص۳۸۳-۳۸۴.
  225. جواد علی، المفصل، ج۷، ص۳۸۲.
  226. آلوسی، بلوغ الارب، ج۲، ص۲۰۷، ۲۸۵ و ۲۷۷.
  227. آلوسی، بلوغ الارب، ج۱، ص۲۷۲.
  228. سمهودی، وفاء الوفاء، ج۱، ص۱۳۴-۱۳۵.
  229. ذاکر مشهدی، هناء، پژوهشی در زمینه‌های تاریخی اجتماعی سیره تعلیمی اهل بیت تا ۶۱ هجری، ص ۵۹.
  230. جواد علی، المفصل، ج۴، ص۶۰۶.
  231. جواد علی، المفصل، ج۴، ص۶۰۶.
  232. جواد علی، المفصل، ج۴، ص۶۶۲.
  233. جواد علی، المفصل، ج۵، ص۱۲۵.
  234. ذاکر مشهدی، هناء، پژوهشی در زمینه‌های تاریخی اجتماعی سیره تعلیمی اهل بیت تا ۶۱ هجری، ص ۵۱.
  235. ذاکر مشهدی، هناء، پژوهشی در زمینه‌های تاریخی اجتماعی سیره تعلیمی اهل بیت تا ۶۱ هجری، ص ۵۱.
  236. ذاکر مشهدی، هناء، پژوهشی در زمینه‌های تاریخی اجتماعی سیره تعلیمی اهل بیت تا ۶۱ هجری، ص ۵۷.
  237. کافی، ج۱، ص۳۲۶؛ ارشاد ۳۷؛ واقدی، ج۳، ص۱۰۷۷؛ خصایص نسائی، ص۲۰؛ صحیح ترمذی، ج۳، ص۱۸۳؛ مسند احمد، ج۳، ص۲۸۳؛ فضائل الخمسه من الصحاح السته، ج۲، ص۳۴۳.
  238. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱، ص ۲۵۷.