عبیدالله بن حر جعفی در تاریخ اسلامی

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت

عبید الله بن حر جعفی از مردان شجاع و اشراف کوفه بود. او از شیعیان امام علی (ع) بود ولی چون گرایش‌های عثمانی داشت به بهانه خون عثمان به معاویه پیوست و در جنگ صفین در مقابل امام ایستاد. در قیام عاشورا حاضر به یاری و حمایت امام حسین (ع) نشد، ولی پس از واقعه عاشورا پشیمان شد. زمانی با قیام مختار همراه شد، ولی پس از مدتی به زبیریان پیوست. سرانجام وی به امویان پیوست و به عنوان پیش قراول سپاه مروانیان در نبرد با فرماندار زبیری کوفه شکست خورد و کشته شد.

مقدمه

از جمله کسانی که سعادت ابدی تا یک قدمی آنها آمد، اما پشت پا به آن زدند و حاضر نشدند دعوت امام حسین (ع) را اجابت کنند، عبیدالله بن حر جعفی بود.

او از نظر جسمی، مردی شجاع و از نظر اعتقادی، عثمانی بود و از مخالفان حضرت علی (ع) بود و در جنگ صفین، در لشکر معاویه قرار داشت و پس از شهادت امیرالمؤمنین (ع) به کوفه آمد و سکنی گزید اما هنگامی که دید سپاه ابن زیاد برای جنگ با حسین بن علی (ع) آماده می‌‌شود، از کوفه خارج شد که نه امام (ع) و نه دشمنان آن حضرت را یاری نماید[۱]، علی‌رغم خروج از کوفه در بین راه مکه به کوفه با امام (ع) روبه رو شد و حضرت او را به یاری‌ طلبید، اما او حاضر به یاری امام (ع) نشد و بین او و امام (ع)، سخنانی رد و بدل شد؛ به دلیل اهمیت موضوع و نیز سخنان مطرح شده در آن گفت وگو به ناچار نام او را در کنار اصحاب امام حسین (ع) آورده‌ایم که از این بابت از محضر یاران امام (ع) پوزش می‌‌طلبیم.

داستان او به این شرح است:

هنگامی که کاروان امام حسین (ع) از روز چهارشنبه اول ماه محرم ۶۱ه‍.ق در بین راه به منزلی به نام قصر بنی مقاتل[۲] رسید و در آنجا فرود آمد. یاران امام (ع) خیمه‌ها را برافراشتند. حضرت خیمه‌ای را مشاهده کرد که در کنار آن اسبی ایستاده است، پرسید این خیمه از آن کیست؟

گفتند: خیمه عبیدالله بن حر جعفی است.

امام (ع) حجاج بن مسروق جعفی از شیعیان مخلص و صحابی با وفای خود را نزد او فرستاد، تا وی را به خیمه خود دعوت نماید.

عبیدالله وقتی حجاج را دید، پرسید: چه پیامی آورده‌ای؟

به نقل شیخ مفید و حاج شیخ عباس محدث قمی[۳]: حجاج گفت: حسین بن علی (ع) تو را دعوت می‌‌کند که به یاری‌اش بشتابی! و به قول عبدالرزاق مقرم[۴]، حجاج به او گفت: ای عبیدالله! اگر پذیرا باشی، هدیه و کرامتی برای تو آورده‌ام. این حسین است که تو را به یاری و نصرت خود فرا خوانده است، اگر او را یاری کنی مأجور خواهی بود و اگر کشته شوی به فیض شهادت نایل خواهی آمد!

عبیدالله حر جعفی از این خبر تکان سختی خورد و کلمه استرجاع: ﴿إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ؛ بر زبان آورد و گفت: به خدا سوگند! از کوفه خارج نشدم، مگر اینکه دیدم جماعت زیادی به قصد جنگ با حسین از شهر خارج می‌‌شوند و شیعیانش را مخذول ساخته‌اند و دانستم که حسین کشته خواهد شد؛ لذا از کوفه بیرون آمدم تا حسین را در میان آنان نبینم؛ به خدا سوگند نمی‌خواهم حسین را ببینم و یا او مرا ببیند!»

حجاج، به خدمت امام (ع) بازگشت و پاسخ عبیدالله حر جعفی را به عرض حضرت رساند. امام (ع) با شنیدن پاسخ او، به همراه عده‌ای از اهل بیت و یارانش به سوی خیمه عبید الله تشریف فرما شد و چون بر او وارد شدند. عبیدالله احترام نمود و قسمت بالای مجلس را برای امام (ع) مهیا کرد و مقام حضرتش را پاس داشت و خوش آمد گفت.

از اینجا به بعد عبیدالله خود جریان این ملاقات را چنین توصیف می‌‌کند و می‌‌گوید: من هرگز کسی را همانند حسین (ع) در عمرم ندیده بودم به هنگامی که آن حضرت به خیمه‌ام می‌‌آمد، آن چنان منظره گیرایی داشت که در هیچ چیز آن جاذبه وجود نداشت و چنان رقّت و دلسوزی در من پدیدار شد که تاکنون هرگز نسبت به کسی این‌گونه رقّتی نداشته‌ام. آن لحظه‌ای که امام (ع) به سوی خیمه می‌‌آمد، کودکان پروانه‌وار بر گرد شمع وجودش حرکت می‌‌کردند. به محاسنش نظر کردم همانند بال کلاغ سیاه بود.

عبیدالله گوید: به حسین عرض کردم: آیا این رنگ سیاهی از موی شماست، یا بر اثر خضاب است؟

حضرت فرمود:ای پسر حر، زود پیری به سراغم آمد! کنایه از این که رنگ است نه سیاهی مو

پس از آنکه آداب و رسوم میان حضرت و عبیدالله تمام شد، امام (ع) پس از حمد و ثنای الهی خطاب به او فرمود: «ای پسر حر مردم دیار تو (کوفیان) به من نامه نوشتند که برای یاری من هماهنگ‌اند، و از من خواستند که به شهرشان بیایم، ولی آنچه وعده داده بودند نادرست بود و اما تو ای حر، دارای گناهان زیادی هستی![۵] آیا نمی‌خواهی توبه کنی و آن خطاها و اعمال ناشایسته‌ات را از بین ببری؟»

عبیدالله پرسید: یابن رسول الله توبه آن گناهان چگونه است؟

امام (ع) فرمود: فرزند دختر پیامبرت را یاری کن و در رکاب او با دشمنانش جنگ نما!

اما، عبیدالله در پاسخ گفت: به خدا سوگند! می‌‌دانم کسی که از تو پیروی کند و همراه تو باشد در روز قیامت سعادتمند خواهد شد! ولی نصرت و یاری من، در قتال با دشمن تو را بی‌نیاز نمی‌کند و فایده‌ای ندارد؛ زیرا در کوفه برای شما یاوری نیست و تو را به خدا سوگند می‌دهم مرا از این کار معاف بدار؛ چراکه روح و فکرم به مرگ راضی نیست!

سپس در ادامه گفت: چون نمی‌توانم شما را همراهی کنم، پس این اسب من که ملحقه نام دارد، تقدیم شما می‌کنم. به خدا سوگند! تا به حال در پی چیزی با این اسب نرفتم، مگر اینکه آن را به دست آورده‌ام و کسی مرا دنبال نکرد جز اینکه از او سبقت گرفتم و از چنگال او نجات یافته‌ام.

امام (ع) با بزرگواری در پاسخ فرمود: ای عبیدالله! حال که ما را یاری نمی‌کنی ما نه نیازی به اسب تو داریم و نه به خودت و من گمراهان را به یاری نمی‌گیرم ـ آنگاه در ادامه فرمود: ـ همان طوری که برای من خیرخواهی کردی و گفتی بازگردم و یاوری در کوفه ندارم، من هم برای تو خیر خواهی می‌کنم، اگر می‌توانی به جایی برو که فریاد و استغاثه ما را نشنوی و مقاتله و جنگ ما را نظاره‌گر نباشی، به خدا سوگند، اگر کسی صدای استغاثه ما را بشنود و ما را یاری نکند، خداوند او را به صورت در آتش افکند!

طبق نقل طبری و شیخ مفید، عبیدالله حر جعفی گفت: من هرگز بر ضد شما قیام نخواهم کرد و به یاری دشمن شما نخواهم رفت.

سپس امام (ع) پس از اتمام حجت از خیمه او بیرون آمد و به نزد یاران خود بازگشت و عبیدالله حر جعفی هم از کاروان حسینی فاصله گرفت و با حسین به کربلا نرفت و دشمنان امام (ع) را هم یاری ننمود[۶].

عبیدالله حر جعفی بعد از حادثه عاشورا تحت تعقیب ابن زیاد در کوفه قرار گرفت، اما موفق به دستگیری‌اش نشد و فرار کرد و سپس با جمعی از یاران و آشنایان به کربلا آمد و بر مزار شهدای کربلا و سالار شهیدان باندامت و پشیمانی نوحه سرایی کرد و برای این ندامتش اشعاری سرود که دو بیت آن این است:

"فَيا لَكِ حَسرَةً ما دُمتُ حَيّا تَرَدَّدُ بَينَ صَدری وَالتَّراقي"

"حسينٌ حينَ يطلبُ نصر مثلی على أهلِ الضلالةِ والنفاقِ"[۷].[۸]

بازهم پیمان‌شکنی

همان طوری که اشاره شد، عبیدالله پس از واقعه عاشورا نادم و پشیمان شد و در حسرت و اندوه خود اشعاری سرود، اما دیری از این ندامت و پشیمانی او نپایید که رو در روی یاران و خون‌خواهان حضرت ایستاد. او در آخر عمرش و در جریان قیام مختار به بهانه مال دنیا، پیمان شکنی کرد و بر ضد مختار شورید.

اصل داستان از این قرار است: حاج شیخ عباس قمی می‌‌گوید: عبیدالله حر جعفی در قیام مختار، با ابراهیم بن اشتر به جنگ با ابن زیاد مأموریت یافت، ولی ابراهیم بن اشتر از او نگران بود و به مختار گفت: می‌‌ترسم که عبیدالله موقع نیاز به ما پشت کند و ضربه بزند! مختار گفت: با او نیکی کن و با مال و منال چشم او را همراه خود کن.

ابراهیم همراه عبیدالله حُر تا تکریت یکی از شهرهای عراق رفت و خراج آنجا را جمع کرد و پنج هزار درهم به عبیدالله داد، او چون این مبلغ را کم می‌‌دانست، با خشم و عصبانیت گفت: تو ده هزار درهم برداشتی و من از تو کمتر نیستم، چرا به من پنج هزار درهم دادی؟ ابراهیم سوگند یاد کرد که او هم بیش از این مبلغ برنداشته است، ولی عبیدالله باور نکرد به ناچار ابراهیم سهم خود را که پنج هزار درهم بود به او داد، ولی باز او راضی نشد و نقض پیمان کرد و با نیروهای همراهش بر مختار شورید و دهات کوفه را غارت کرد و جمعی از کارکنان مختار را به قتل رساند و سرانجام با اموال زیادی به بصره نزد مصعب بن زبیر فرار کرد؟

مختار وقتی از این ماجرا آگاه شد دستور داد خانه‌اش را خراب کردند.

اما باز طولی نکشید که عبیدالله حر از کرده خود پشیمان شد و گفت: چرا حسین را یاری نکردم و چرا با جماعت مختار باقی نماندم![۹]

آری، چنین مردانی که مذبذب و دو دل هستند و هوای نفس و خواسته‌های درونی شان آنها را تحت تأثیر قرار می‌‌دهد، اگر چه طائر سعادت هم بر سرشان پرواز کند اما توفیق بهره برداری ندارند و خود را به عشق مال و منال دنیا بدبخت می‌‌سازند و از سعادت ابدی محروم می‌‌مانند[۱۰].

عبید الله بن حر جعفی

شاعر معروف و از دلاوران کوفه بود. او کتابی دارد که آن را از امیرالمؤمنین علی(ع) روایت کرده است. عبیدالله در قیام مختار ابتدا از فرماندهان سپاه او بود، ولی از وی جدا شد و سر به شورش برداشت. مختار هم خانه‌اش را در کوفه خراب کرد. او همان است که امام حسین(ع) از وی خواست به یاریش بشتابد، ولی عبیدالله بن حر نیامد و تا آخر عمر از این واقعه متأسف بود و در این باره اشعار تأثرانگیزی سروده است. عبیدالله سرانجام به وضع دردناکی جان داد[۱۱].[۱۲]

منابع

پانویس

  1. نفس المهموم، ص۱۹۱.
  2. قصر بنی مقاتل، منسوب است به مقاتل بن حسان بن ثعلبه و آن موضعی است بین عین التمر و قطقطانیة، و در فاصله یک منزلی نینوا، نزدیک کربلاست. در همین قصر بنی مقاتل امام حسین روی اسب خود خواب دید که هاتفی گفت، این قوم می‌‌روند و مرگ آنها را تعقیب می‌‌کند و علی اکبر (ع) عرضه داشت: ما از مرگ باکی نداریم.
  3. ارشاد مفید، ج۲، ص۸۱ ونفس المهموم، ص۱۹۱.
  4. مقتل مقرم، ص۱۸۸.
  5. یکی از گناهان عبیدالله حر جعفی که امام بدان اشاره کردند این بود که او از هواداران عثمان بود و در جنگ صفین به نفع نیروهای معاویه با امیر مؤمنان (ع) جنگید و گناهی از این بالاتر نیست که انسان با امام معصوم (ع) و حجت به حق خدا مثل امیرالمؤمنین علی (ع) بجنگد که به فرموده رسول خدا (ص) که فرمود: «أَنَا حَرْبٌ لِمَنْ حَارَبَكُمْ»؛ «من در جنگم با کسی که با علی بجنگد» پس جنگ با علی (ع) و با حسن و حسین و امامان دیگر معصوم (ع) جنگ با رسول خدا (ص) است و جنگ با رسول خدا (ص) جنگ با خداست. آیا گناهی بدتر از جنگ با خدا داری؟ نه، هرگز. و در تاریخ عبیدالله حر جعفی نیز آمده که او در شام بود، همسرش به گمان آنکه شوهرش در شام مرده است با «عکرمة بن حبیص» ازدواج کرد. و چون عبیدالله آگاه شد به کوفه آمد و از حضرت علی (ع) همسرش را خواست، و امام (ع) با چشم‌پوشی از گناهان او، دستور داد همسرش از عکرمه جدا شود و پس از عده به عبیدالله ملحق شود. ر. ک: همین قلم، اصحاب امام علی».
  6. ر. ک:مقتل ابومخنف، تحقیق غفاری، ص۹۰؛ ارشاد مفید، ج۲، ص۸۱؛ تاریخ طبری، ج۵، ص۴۰؛ کامل ابن اثیر، ج۲، ص۵۵۴؛ امالی صدوق، مجلس ۳۰، حدیث ۱؛ بحارالانوار، ج۴۴، ص۳۷۹؛ نفس المهموم، ص۱۹۱؛ ابصارالعین، ص۱۳۴ و مقتل مقرم، ص۱۸۸- ۱۹۰.
  7. یعنی: واحسرتا که تا زنده‌ام بین سینه و گلویم رفت و آمد می‌‌کند، حسین از مثل من یاری‌طلبید، بر اهل گمراهان و نفاق [و من او را یاری نکردم]. نفس المهموم، ص۱۹۲.
  8. ناظم‌زاده، سید اصغر، اصحاب امام حسین، ص۵۲۰-۵۲۵.
  9. ر. ک: نفس المهموم، ص۱۹۵.
  10. ناظم‌زاده، سید اصغر، اصحاب امام حسین، ص۵۲۵-۵۲۶.
  11. تحفة الاحباب، ص۲۰۲؛ تأسیس الشیعه، ص۳۸۳. در مورد وی و تغییر مواضع سیاسی و نظامی او و سرانجامش نگاه کنید به پاورقی صفحه ۳۴۳ همین کتاب در مبحث حرکت امام حسین(ع) به سوی کوفه و فرود در کربلا».
  12. رجبی دوانی، محمد حسین، کوفه و نقش آن در قرون نخستین اسلامی ص ۴۸۱.