علم خدا در کلام اسلامی

علم خدا به معنای "حضور معلوم نزد عالِم" است؛ یعنی عالِم دارای نوعی احاطۀ علّی بر معلوم است. علم خداوند از نوع حضوری و از هر قید و بند و محدودیتی آزاد است و از سوی دیگر، علم خداوند عین ذات او و ذات او، عین علم او است. خداوند به همه چیز عالِم است؛ به ذات خود و همۀ موجودات. از ظاهر و باطن و آغاز و انجام هر چیز آگاه است. در بحث علم الهی، پنج مسئلۀ علم خداوند به ذات خود، علم خداوند به مخلوقات، فعلی یا انفعالی بودن علم خدا، رابطۀ علم ازلی با شبهۀ جبر و رابطۀ علم ازلی با شبهۀ تصادف مورد توجه قرار گرفته است.

معناشناسی

موضوع "علم خدا" در علوم مختلف اسلامی، مانند تفسیر، فلسفه و کلام مطرح است و بحث‌های مفصل و گسترده‌ای دربارۀ آن صورت گرفته است. خداوند به همه چیز عالِم است؛ به ذات خود و همه موجودات. از ظاهر و باطن و آغاز و انجام هر چیز آگاه است. علم خداوند از نوع حضوری و از هر قید و بند و محدودیتی آزاد است. خداوند برای دانستن، نیازمندِ ابزار و واسطه نیست. دانش او خطاناپذیر است و مستلزم اثرپذیری از غیر نیست. علم خداوند عین ذات او و ذات او، عین علم او است. در یک تعریف جامع می‌‌توان "علم" را به "حضور معلوم نزد عالِم" تعریف کرد؛[۱] یعنی در واقع عالِم دارای نوعی احاطۀ علّی بر معلوم است[۲].

اعتقاد به دانایی مطلق و بی‌کران خدا ـ به عنوان یکی از حقایق بنیادی در باب اوصاف الهی ـ نقش مهمی در به کمال رساندن خداشناسی دارد و آثار تربیتی فراوان در پی می‌آورد. تقویت صفت توکل در شخص مؤمن از پیامدهای سازندۀ آن است و همچنین انگیزه بخشیدن به زندگی آدمی و پرهیز و دوری او از گناهان. در قرآن کریم آمده است همۀ کلیدهای غیب نزد خداست و جز او کسی از آنها آگاه نیست. او آگاه است از آنچه در خشکی و آب است. هیچ برگی از درختی فرو نمی‌افتد مگر آنکه خدا می‌داند[۳]. همچنین، در قرآن کریم آمده است خداوند از هنگام رستاخیز آگاه است. می‌داند چه هنگام باران می‌بارد و آگاه است از جنینی که در رحم مادر است و چه هنگام و در چه مکان، مرگ آدمیان فرا می‌رسد[۴].[۵] بحث "علم الهی"، از جمله صفات ثبوتی و ذاتی است که عدم فهم دقیق آن همواره شبهاتی از جمله شبهه تصادف و رابطۀ علم ازلی و جبر را در پی داشته است[۶].

مسائل پنج گانه در علم خدا

در بحث علم الهی، پنج مسئله مورد توجه قرار گرفته است:

علم خدا به ذات خود

علم یکی از صفات جمال و کمال الهی است و به دو قسم تقسیم می‌شود: علم خداوند به ذات خودش، علم خداوند به غیر خودش. علم خداوند به ذات خویش علم حضوری است؛ مانند علم ما به خودمان و اساساً علم عبارت است از حضور معلوم نزد عالم و هرگاه موجودی مجرد از ماده باشد، بدون شک، واقعیت آن موجود برای خودش حاضر است؛ زیرا آنچه مانع حضور چیزی نزد خودش می‌‌باشد، مادی و متغیر بودن آن است و چون خداوند، منزه از ماده و پیراسته از تغیر است، ذات او نزد خودش حاضر است و او به ذات خود علم دارد[۷]. این مطلب را می‌‌توان به صورت فنی مبتنی بر دو مقدمه تبیین کرد که در ادامه خواهد آمد:

دلیل: در بحث اوصاف کمالی خداوند چند دلیل عام وجود دارد که به کمک آنها نه‌تنها علم بلکه قدرت و حیات و... را نیز می‌‌توان اثبات کرد و با استناد به صفات اولیه خداوند مانند «وجوب وجود» و «علت همه علت‌ها بودن» عقلا ثابت می‌شود که هر وصفی که حاکی از کمال وجودی است، به نحو نامحدود و خالی از هرگونه نقص و محدودیت برای خدا ثابت است[۸]. ما در ادامه به بیان یک دلیل خاص بسنده می‌کنیم که از دو مقدمه اصلی فراهم شده است:

  1. هر موجود مجردی در نزد خود حاضر و ازاین‌رو به ذات خود، عالم است. این مقدمه، در مباحث فلسفه اثبات شده که موجود مجرد چون از جهت ذات تام و کامل است و هیچ حالت انتظار و حالتی که به فعلیت نرسیده باشد، ندارد، در نتیجه ذات کامل او برای خودش حضور دارد و موجودیتش برای خودش است. مراد ما هم از علم چیزی نیست جز حضور شیئی برای چیزی دیگر[۹]. بر اساس این اصل، موجود مادی (غیر مجرد) از آن جهت که اجزا و ابعاد دارد و همواره در معرض تغییر و تحول است، فاقد حضور است و ازاین‌رو نمی‌تواند حتی برای خود حاضر باشد. در نتیجه، اشیای مادی به ذات خود جاهل‌اند. اما مجردات به دلیل بساطت و تجرد می‌‌توانند هم برای خود و هم برای مجردات دیگر حاضر باشند و چون ملاک علم و آگاهی، حضور است، هر مجردی به ذات خود آگاه است.
  2. خداوند، موجودی مجرد از تمام شوائب و منزه از قیود ماده است؛ یعنی جسم و ماده نیست. پس می‌‌توان نتیجه گرفت حق تعالی به ذات خویش عالم است زیرا او موجودی مجرد است و هر مجردی به ذات خود آگاهی دارد[۱۰].

به بیان دیگر چون حقیقت علم پیدایی و انکشاف و حضور و وجود داشتن معلوم نزد عالم است و ذات حق بر ذات خود و نزد ذات خویش موجود است، پس به ذات خود عالم است؛ به تعبیر دیگر، چون وجود نفس پیدایی است و علم حقیقی هم نور و پیدایی اشیا است، پس حق تعالی که نفس وجود است عین نور و صرف علم به ذات خود است[۱۱].[۱۲]

علم خدا به مخلوقات

علم حق تعالی به اشیای دیگر، عین ذات نیست؛ بلکه آنها معلول ذات هستند، یعنی علم حق تعالی به أشیای دیگر، معلول علم حق تعالی به ذات خود است. همان‌طور که ذات حق تعالی علت همۀ اشیاست، علم حق تعالی به ذات خود هم، علت علم به سایر اشیا است.

علم حق تعالی به ذات، برای علم به معلول اول، علت است و علم به معلول اول برای علم به معلول دوم علت به حساب می‌‌آید؛ همین جور تا بی‌نهایت. ممکن است کسی چنین فکر کند که شاید این نکته نظیر چیزی است که برای نفس پیدا می‌‌شود، به این‌گونه: همان‌طور که علم برای نفس از طریق تفکر پیدا می‌‌شود و به طور تدریجی و زمانی است؛ نفس با تفکر، از علم به علت، علم به معلول را به دست می‌‌آورد؛ درواقع، در ابتدا عالم بالقوه است و از طریق حد وسطی نتیجه را تحصیل می‌‌کند و سپس نتیجه‌ای را که به دست آورده است، حد وسط قرار می‌‌دهد و نتیجه دیگری به دست می‌‌آورد. شکی نیست که این معنا در مورد ذات واجب‌الوجود، من جمیع الجهات غلط است. این معنا فقط در مورد موجودی صادق است که آن موجود متغیر و بالقوه باشد و بخواهد بالفعل شود.

آیا علم حق تعالی به اشیا، به تبع صورت‌های حال در اوست؟ در مواردی که علم عالم به یک شیء به نحو "ارتسامی" و به نحو "صورت حاصله" است، قیام آن صورت حاصله، به عالم، قیام حلولی است؛ یعنی آن عالم برای صورتی که آن را پذیرفته است به منزلۀ یک محل قابل است، یعنی باید قبلاً قبول کرده باشیم که در او حالت پذیرندگی وجود دارد. همۀ علم‌های حصولی ما چنین است. علم ما به سایر اشیا، یعنی به غیر خودمان، علم حصولی است و همۀ علم‌های حصولی، حلولی هستند؛ یعنی سلسله صورت‌هایی وجود دارند که به نحوی در ما منطبع هستند. اگر حتی محل این صورت‌ها را ماده و مغز بدانیم، باز هم صورتی است که در ماده مغز منطبع است. پس، نسبت عالم به این صور علمیه، نسبت قابل به مقبول است. آیا در مورد حق تعالی می‌‌شود چنین حرفی زد که علم حق تعالی به سایر اشیا به تبع یک سلسله صورت‌هاست، که این صورت‌ها حال در واجب تعالی است؟ پاسخ به این سؤالات منفی است؛ زیرا علم خداوند به اشیاء، به نحو عقل بسیط است، نه به نحوی که در نفس وجود دارد. این علوم به ترتیب زمانی بر یکدیگر مترتب هستند. در مراتب علم واجب تعالی، تقدم و تأخر رتبی هست، بدون آنکه تقدم و تأخر زمانی باشد. علم بسیط اجمالی، یعنی علمی که بدون ترکب و تکثر و تفصیل و به نحو وحدت و بساطت و اجمال باشد[۱۳].

علم خدا فعلی یا انفعالی

علم واجب‌الوجود به اشیا، قطعاً نمی‌تواند متأخر از آنها و انفعالی باشد. اگر چنین باشد، به آن معناست که اول اشیا وجود داشته باشند؛ سپس همان‌طور که ما اشیا را احساس می‌‌کنیم، واجب‌الوجود هم آنها را به نحوی درک کند. این نظر به دلائلی برای واجب‌الوجود محال است. در نتیجه، علم واجب‌الوجود به اشیا، علم فعلی خواهد بود، یعنی علمی که اول، آن علم وجود دارد و سپس به واسطۀ وجود علم، معلوم وجود پیدا می‌‌کند.

چرا علم واجب‌الوجود به اشیا علم فعلی است؟ برای پاسخ دادن به این سؤال، از راه‌های متعدد استدلال می‌‌شود. یکی از استدلال‌ها "برهان إنّی" است؛ یعنی وقتی به آثار و معلولات و مخلوقات خداوند نظر می‌‌کنیم، آثار و نشانه‌های عالم بودن خالق و علت و آفریننده آنها را می‌‌بینیم، ملاحظه می‌‌کنیم که خداوند، اینها را از روی علم و حکمت و تدبیر آفریده است. معلول و مخلوق و اثر، همان‌طور که بر اصل وجود مؤثر دلالت می‌‌کند، گاهی گویای خصوصیت وجود مؤثر است. وقتی به نظام عالم نگاه می‌‌کنیم، از کتاب عالم، به علم خالق و آفریننده آن پی می‌‌بریم. متکلمین به این راه و این برهان معتقدند و راه و برهان درستی است. فلاسفه این راه را قبول ندارند؛ زیرا این برهان فقط اثبات می‌‌کند خداوند به آنچه آفریده است، عالم و آگاه است و حال آنکه فیلسوف می‌خواهد علم غیرمتناهی خداوند را اثبات کند[۱۴].

شبهه جبر و علم ازلی الهی

معروف‌ترین شبهۀ جبر این است که خداوند از ازل، از آنچه واقع می‌‌شود و آنچه واقع نمی‌شود آگاه است و هیچ حادثه‌ای نیست که از علم ازلی الهی پنهان باشد. از طرفی، علم الهی نه تغییرپذیر است و نه خلاف‌پذیر؛ زیرا تغییر با تمامیت و کمال ذات واجب‌الوجود منافی است؛ و نه ممکن است آنچه او از ازل می‌داند با آنچه واقع می‌‌شود مخالف و مغایر باشد؛ زیرا لازم می‌‌آید علم او جهل باشد؛ این نیز با تمامیت و کمالِ وجود مطلق، منافی است. پس به حکم این دو مقدمه: خداوند از همه چیز آگاه است و علم الهی نه تغییرپذیر است و نه خلاف‌پذیر؛ منطقاً باید چنین نتیجه گرفت: حوادث و کائنات جبراً و قهراً باید به نحوی واقع شوند که با علم الهی مطابقت داشته باشند؛ خصوصاً اگر این نکته اضافه شود که علم الهی علم فعلی و ایجابی است، یعنی علمی است که معلوم از علم سرچشمه می‌‌گیرد، نه علم انفعالی که علم از معلوم ریشه می‌‌گیرد.

جواب این شبهه، پس از درک صحیح مفهوم قضا و قدر آسان است. منشأ این شبهه آن است که برای هر یک از علم الهی و نظام سببی و مسببی جهان، حساب جداگانه فرض شده است؛ یعنی این نکته مفروض است که علم الهی در ازل به طور گزاف و تصادف به وقوع حوادث و کائنات تعلق گرفته است، آنگاه برای اینکه این علم درست تحقق یابد و خلاف آن واقع نشود، لازم است وقایع جهان تحت مراقبت قرار گیرد، تا با تصویر و نقشه قبلی مطابقت کند. از این رو، از انسان نیز باید اختیار و آزادی و قدرت و اراده سلب گردد تا اعمالش کاملاً تحت کنترل در آید و علم خدا جهل نشود. علم ازلی الهی، از نظام سببی و مسببی جهان جدا نیست. علم الهی، علم به نظام است، آنچه علم الهی ایجاب و اقتضا می‌‌کند، این جهان است با همین نظاماتی که هست. علم الهی، به طور مستقیم و بلاواسطه، نه به وقوع حادثه‌ای تعلق می‌‌گیرد و نه به عدم وقوع آن، علم الهی که به وقوع حادثه‌ای تعلق گرفته است، به اسباب و علل آن حادثه به طور مطلق و غیر مربوط نیست، بلکه به صدور آن حادثه از علت و فاعل خاص خودش تعلق گرفته است. علل و فاعل‌ها متفاوت هستند؛ علیت و فاعلیت برخی طبیعی است و دیگری شعوری، یکی مجبور است و دیگری مختار. آنچه علم ازلی الهی ایجاب می‌‌کند، این است که اثر فاعل طبیعی از فاعل طبیعی، اثر فاعل شعوری از فاعل شعوری، اثر فاعل مجبور از فاعل مجبور و اثر فاعل مختار از فاعل مختار صادر شود. علم الهی ایجاب نمی‌کند که اثر فاعل مختار از آن فاعل، بالاجبار صادر شود[۱۵].

در نظام علمی نیز امر به این قرار است، یعنی هر فاعلی همان‌طور که در عالم عینی هست در عالم علمی وجود دارد. علم الهی که به صدور اثری از فاعلی تعلق گرفته است، به معنی آن است که به صدور اثر فاعل مختار از فاعل مختار و به صدور اثر فاعل مجبور از فاعل مجبور تعلق گرفته است؛ نه اینکه علم الهی ایجاب می‌‌کند که فاعل مختاری مجبور شود، یا فاعل مجبوری مختار گردد و چون نظام عینی از نظام علمی ریشه می‌‌گیرد و سرچشمۀ عالم کیانی، عالم ربانی است؛ لذا علم ازلی که به افعال و اعمال انسان تعلق گرفته است بدان معناست که او از ازل می‌‌داند که چه کسی به موجب اختیار و آزادی خود، طاعت می‌‌کند و چه کسی معصیت. این است معنی سخن کسانی که گفته‌اند: "انسان مختار بالاجبار است"؛ یعنی نمی‌تواند مختار نباشد. پس، علم ازلی در سلب آزادی و اختیار دخالتی ندارد، آنچه در نظام علمی و نظام عینی مقرر است، آن است که انسان مختار و آزاد باشد.

پس نتیجۀ علم ازلی به افعال و اعمال موجودات صاحب اراده و اختیار، جبر نیست، بلکه نقطه مقابل جبر است. لازمه علم ازلی این است که آنکه مختار است، حتماً باید مختار باشد[۱۶].

شبهه تصادف و علم ازلی الهی

شبهه این است که اگر خدایی وجود داشته باشد، می‌‌بایست اشیا طبق طرح قبلی به وجود آمده، سپس با اراده و مشیت قاهرۀ الهی خلق شده باشند و چون تصادف در خلقت نقش مؤثری داشته است؛ خلقت اشیا مقرون به پیش‌بینی نبوده؛ لذا خدایی وجود ندارد. علاوه بر این، اگر اشیا با اراده و مشیت ازلی به وجود آمده باشند، لازم است آنی و دفعتاً به وجود آیند؛ زیرا ارادۀ خداوند مطلق و بلامانع و غیر مشروط است. لازمۀ چنین اراده‌ای این است که هر چیز را که اراده کند، بدون یک لحظه فاصله به وجود آید؛ لذا گفته شده است: "امر الهی چنان است که چون چیزی را بخواهد و بگوید باش! بلافاصله آن چیز وجود می‌‌یابد". پس، اگر جهان و موجودات جهان به وسیلۀ اراده و مشیت الهی به وجود آمده باشند، لازم می‌‌آید جهان به هر شکل و هر وضعی که در نهایت امر باید موجود گردد، از همان اول موجودیت یابد. نتیجۀ این دو بیان که یکی مربوط به علم ازلی بود و دیگری مربوط به مشیت ازلی، آن است که اگر خدایی در جهان باشد، هم علم ازلی هست و هم مشیت ازلی، و مقتضای علم ازلی و همچنین مقتضای مشیت و ارادۀ ازلی این است که اشیا دفعتاً به وجود آمده باشند.

پاسخ این است که دفعی الوجود بودن اشیا نه نتیجۀ علم ازلی است و نه نتیجۀ اراده و مشیت ازلی. در کتاب‌های دینی آمده است خداوند آسمان‌ها را در شش روز آفرید. مراد از این روزها هر چه باشد، از آن "تدریج" فهمیده می‌‌شود. هیچ‌گاه الهیون این مسئله را طرح نکرده‌اند که علم ازلی و یا مشیت مطلقه ازلی ایجاب می‌‌کرده که آسمان‌ها در یک لحظه و یک آن آفریده شود. پس چگونه است که در کتاب‌های مذهبی آمده است تدریجاً و در طول زمانی معین آفریده شده است؟ همچنین قرآن کریم با صراحت، خلقت تدریجی جنین را در رحم مطرح و آن را به عنوان دلیلی بر معرفت خدا یاد می‌‌کند. احدی تاکنون نگفته است: لازمۀ علم ازلی و مشیت ازلی این است که جنین در یک لحظه متکون گردد.

درباره تصادف نیز باید گفت، از نظر فلاسفه، تصادف، به هیچ‌وجه ممکن نیست و آنچه بشر آن را تصادف می‌نامد، واقعاً از نوع تصادف نیست و با سایر علل و معلولات و مقدمات و نتایج، از لحاظ ماهیت کوچک‌ترین تفاوتی ندارد. کلمۀ تصادف در دو مورد استعمال می‌‌شود: یکی در مورد پیدایش حادثه‌ای بدون علت فاعلی، یعنی اینکه فرض کنیم پدیده‌ای که نبود و به وجود آمد، خودبه‌خود و بدون تأثیر هیچ عاملی پدیدار شد. این نوع تصادفات از طرف همۀ مکتب‌ها، اعم از الهی و مادی، مردود است. مادیین نیز در خلقت عالم چنین فرضی را نمی‌پذیرند. این نوع تصادف از بحث فعلی ما نیز خارج است. منظور کسانی که مدعی هستند تغییرات اندام حیوان‌ها تصادفی بوده است، این نوع از تصادف نیست. مورد دیگر استعمال این کلمه، آن است که فرض شود، نتیجه‌ای از مقدمه‌ای پیدا شود که آن مقدمه، مقدمه آن نتیجه نیست و از مقدمه‌ای نتیجه‌ای پیدا شود که آن نتیجه، نتیجه این مقدمه نیست، بلکه نتیجه طبیعی مقدمات دیگر است که وجود نیافته است. در حقیقت از نظر کسی که از اسباب و علل بی‌خبر است، تصادف صورت گرفته است، اما از دیدگاه کسی که به اسباب و علل آگاه است، تصادف و اتفاقی در کار نیست. از اینجا معلوم می‌‌شود که برای ذات باری تعالی و در حقیقت از نظر متن واقع و نفس الامر، تصادف و اتفاقی در کار نیست[۱۷].

علم الهی و اختیار انسان

یکی از انگیزه‌های اعتقاد به جبر، علم گسترده و پیشین خداست که بر کلیه حوادث جهان و از آن جمله افعال انسان‌ها احاطه دارد و چنین علمی از نظر برخی مایه سلب اختیار و مجبور بودن بشر در کارهای اوست. این شبهه را می‌‌توان این‌گونه بیان کرد: «علم خدا از نخست به کلیه حوادث و رخدادهای که در جهان واقع می‌‌شود تعلق گرفته است او از ازل می‌‌داند که فلان پدیده و فعل خاص در کدام روز و در چه شرایطی محقق و عملی خواهد بود، در این صورت انسان یاد شده از انجام آن کار ناچار و ناگزیر است و ترک آن برای او ممکن نیست؛ زیرا اندیشه امکان ترک، ملازم با این است که علم خدا صحیح و پابرجا نبوده و آمیخته با جهل بوده باشد و این برخلاف فرض ماست که خدا بر همه چیز از ازل آگاه است».

بررسی: پاسخ‌ها به این پرسش:

۱. پاسخ نقضی: اگر علم ازلی و پیشین خداوند سرچشمه جبری بودن افعال انسان‌ها باشد، خداوند نیز فاعل مختار نخواهد بود؛ زیرا همانگونه که خداوند از ازل بر افعال انسان‌ها عالم و آگاه است، بر افعال خود نیز علم و آگاهی دارد و در این صورت اگر علم ازلی مایه سلب اختیار و مجبور بودن فاعل است، باید خدا را نیز فاعل و آفریدگار مجبور بدانیم؛ درحالی‌که افراد معتقد به مجبور بودن انسان نیز خداوند را فاعل مختار می‌دانند[۱۸].

۲. پاسخ حلی: علم از مقوله‌ای و اختیار و اراده از مقوله دیگری است و این دو با هم تزاحمی ندارند (تا بگوییم افعال اختیاری یعنی اختیار هر یک از فعل یا ترک چیزی، و چون خداوند می‌داند ما یا فعل را انتخاب می‌کنیم یا ترک آن را، پس مجبوریم و اختیاری در کار نیست)؛ زیرا برای مثال، اگر شخصی از بالای بلندی به جاده‌ای نگاه می‌کند که دو راننده از جهت مقابل به طرف هم حرکت می‌کنند، او می‌بیند که یکی از ماشین‌ها از مسیر خود خارج شده و در طرف مقابل در حال حرکت است؛ بنابراین به یقین می‌داند که این دو ماشین در تقاطع پیش روی تصادف خواهند کرد. حال اگر این دو ماشین با هم تصادف کنند، آیا علت این تصادف، علم این شخص است و آیا با آن دو راننده همچون دو فاعل بی‌اختیار و اراده رفتار می‌شود؟ پس، علم الهی نیز هرگز سلب اختیار از ما نمی‌کند[۱۹].

علم خداوند به افعال انسان، به صورت مطلق نیست، بلکه متعلق علم خداوند، عمل انسان با تمام خصوصیات آن است؛ مانند اختیاری بودن آن و تأثیر اراده و قدرت انسان در وقوع آن هم اشاره کرد. بنابراین، خداوند از ازل می‌داند که انسان با بهره‌گیری از اختیار خود، اعمال خاصی را انجام می‌دهد و بدیهی است که در این صورت نه‌تنها علم خداوند با اختیار انسان منافاتی ندارد، بلکه بر آن تأکید می‌کند.

نتیجه آنکه علم خداوند به صدور فعل از فاعل آن، با حفظ تمام خصوصیات موجود در فاعل تعلق می‌گیرد؛ بنابراین اگر فاعلی بدون شعور و اختیار باشد (مانند آتش که منشأ حرارت می‌‌شود)، علم الهی به صدور فعل آن به نحو غیراختیاری تعلق می‌پذیرد؛ یعنی خداوند از ازل می‌داند که فلان آتش در زمان و مکان خاصی به صورت غیر اختیاری منشأ ایجاد آتش می‌‌شود. اما اگر فاعلی شعور و اختیار داشته باشد (مانند انسان در افعال اختیاری خویش)، متعلق علم الهی این است که فاعل مذکور با اختیار و گزینش آزاد خویش افعال خود را انجام دهد[۲۰].

به بیان دیگر کسانی که علم ازلی الهی را نافی اختیار انسان می‌‌دانند، تنها به اصل تحقق فعل انسان توجه کرده، از مبادی دور و نزدیک آن غفلت ورزیده‌اند؛ زیرا همان‌طوری که خدا از اصل صدور افعال فاعل‌های بی‌اختیار و دارای اختیار از ازل آگاه است، از خصوصیت آن فاعل‌ها و مبادی آنها نیز آگاه است، بنابراین خدا از ازل می‌داند که آتش فعل خود را بدون آگاهی و اختیار و انتخاب انجام می‌دهد؛ چنان‌که می‌داند انسان آگاهانه و آزادانه بخشی از کارهای خود را انجام می‌دهد و از سویی چون علم خدا واقع‌نماست و کوچک‌ترین تخلف و خطایی به آن راه ندارد، مقتضای این واقع‌نمایی آن است که آتش در فعل خود بی‌اختیار، و انسان در کارهای خود مختار و آزاد باشد و این‌چنین علم پیشین درباره انسان نه‌تنها مایه مجبور بودن او نیست، بلکه اختیار و آزادی او تأیید می‌کند[۲۱].

علامه طباطبایی در این باره می‌‌نویسد: خدا از هر پدیده‌ای با ویژگی‌های آن آگاه است او از کارهای اختیاری انسان با همین ویژگی (اختیاری بودن) از ازل آگاه است و در این صورت ممکن نیست کارهای اختیاری به صورت غیراختیاری انجام شود (زیرا لازمه آن وجود دگرگونی در علم خدا بوده، علم او واقع‌نما نخواهد بود)[۲۲].[۲۳]

منابع

پانویس

  1. ر.ک: سبحانی، محاضرات فی الالهیات، تلخیص ربانی گلپایگانی، ص۹۴.
  2. ر.ک: فرهنگ شیعه، ص۳۳۴.
  3. ﴿وَعِندَهُ مَفَاتِحُ الْغَيْبِ لاَ يَعْلَمُهَا إِلاَّ هُوَ وَيَعْلَمُ مَا فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَمَا تَسْقُطُ مِن وَرَقَةٍ إِلاَّ يَعْلَمُهَا وَلاَ حَبَّةٍ فِي ظُلُمَاتِ الأَرْضِ وَلاَ رَطْبٍ وَلاَ يَابِسٍ إِلاَّ فِي كِتَابٍ مُّبِينٍ«و کلیدهای (چیزهای) نهان نزد اوست؛ (هیچ کس) جز او آنها را نمی‌داند؛ و او آنچه را در خشکی و دریاست می‌داند و هیچ برگی فرو نمی‌افتد مگر که او آن را می‌داند و هیچ دانه‌ای در تاریکی‌های زمین و هیچ‌تر و خشکی نیست جز آنکه در کتابی روشن آمده است» سوره انعام، آیه ۵۹.
  4. ﴿إِنَّ اللَّهَ عِندَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ وَيُنَزِّلُ الْغَيْثَ وَيَعْلَمُ مَا فِي الأَرْحَامِ وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ مَّاذَا تَكْسِبُ غَدًا وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ«بی‌گمان، تنها خداوند است که دانش رستخیز نزد اوست و او باران را فرو می‌فرستد و از آنچه در زهدان‌هاست آگاه است و هیچ کس نمی‌داند فردا چه به دست خواهد آورد و هیچ کس نمی‌داند در کدام سرزمین خواهد مرد؛ بی‌گمان خداوند دانایی آگاه است» سوره لقمان، آیه ۳۴.
  5. ر.ک: فرهنگ شیعه، ص۳۳۴.
  6. ر.ک: محمدی، مسلم، فرهنگ اصطلاحات علم کلام، ص۱۴۶.
  7. ربانی گلپایگانی، علی، عقاید استدلالی، نصایح، ج۱، ص۱۳۴.
  8. ر.ک: سعیدی‌مهر، محمد، آموزش کلام اسلامی، ج۱، ص۲۰۹-۲۱۰.
  9. طباطبایی، سید محمدحسین، بدایة الحکمه، ترجمه علی شیروانی، ج۳، ص۳۶۵.
  10. سعیدی‌مهر، محمد، آموزش کلام اسلامی، ج۱، ص۲۲۵؛ مصباح یزدی، محمدتقی، آموزش فلسفه، ج۲، ص۳۸۰.
  11. الهی قمشه‌ای، محیی‌الدین، حکمت الهی، ص۲۸۰، نیز ر.ک به: لاهیجی، عبدالرزاق، گوهر مراد، ص۲۵۹-۲۶۰.
  12. توحیدی اقدم، جابر، مقاله «علم الهی به ذات خویش»، فرهنگنامه کلام اسلامی، ص ۳۲۲؛ محمدی، مسلم، فرهنگ اصطلاحات علم کلام، ص۱۴۶.
  13. ر.ک: محمدی، مسلم، فرهنگ اصطلاحات علم کلام، ص۱۴۶ ـ ۱۴۷.
  14. ر.ک: محمدی، مسلم، فرهنگ اصطلاحات علم کلام، ص۱۴۸.
  15. ر.ک: محمدی، مسلم، فرهنگ اصطلاحات علم کلام، ص۱۴۹.
  16. ر.ک: محمدی، مسلم، فرهنگ اصطلاحات علم کلام، ص۱۵۰-۱۵۱.
  17. ر.ک: محمدی، مسلم، فرهنگ اصطلاحات علم کلام، ص۱۵۱.
  18. سبحانی، جعفر، جبر و اختیار، ص۸۸.
  19. غرویان، محسن، و همکاران، بحثی مسبوط در آموزش عقاید، ج۱، ص۱۷۳-۱۷۴.
  20. مصباح یزدی، محمدتقی، آموزش عقاید، ج۱-۲، ص۱۷۶؛ غرویان، محسن، و همکاران، بحثی مسبوط در آموزش عقاید، ج۱، ص۱۷۳، ۱۷۴؛ سعیدی‌مهر، محمد، آموزش کلام اسلامی (۱) خداشناسی، ج۱، ص۳۴۲ و۳۴۳.
  21. جبر و اختیار، ص۸۹ و۹۰.
  22. طباطبایی، سید محمدحسین، نهایة الحکمه، مرحله ۹، فصل ۱۴.
  23. توحیدی اقدم، جابر، مقاله «علم الهی و اختیار انسان»، فرهنگنامه کلام اسلامی، ص ۳۲۴.