فقر هویتی در فنای فی الله

فقر در کنار توبه، ورع، زهد، صبر، توکل و رضا، هفت اصل مشهور و مهم در مقامات عرفان اسلامی است. چنان‌که پیش عطار نیشابوری، فقر، هفتمین و آخرین وادی سیر طریقت را تشکیل می‌دهد؛ چراکه سالک طریقت حقیقت قبل از آن وادی‌های: طلب، عشق، معرفت، غنا، توحید و تحیر را پشت سر گذاشته و به غایت سیر و سلوک خویش در منزل فقر رسیده است[۱]. از نظر قرآن، مقام فقر، شناخت صمدانیت خدای سبحان و پذیرش نیاز انسان است؛ چراکه فقر نیاز است؛ چنان‌که نقیض آن غنا، دارایی و بی‌نیازی است. سالک هنگامی که به خود می‌‌نگرد، همه‌اش نیاز می‌‌بیند و وقتی به خدای می‌‌نگرد، او را غنی حمید می‌‌یابد که همه هستی را پر کرده و چیزی را برای کسی فرونگذاشته است؛ پس نه میان تهی است تا نیاز داشته باشد و نه میانه تهی گذاشته تا کسی آن را پر نماید؛ پس همه هستی را به وجودش پر کرده و جایی برای غیر فرونگذاشته است؛ از این روست که غیرتش غیر در جهان نگذاشت. پس سالک خود را فَانِي فِي اللهِ وَ بَاقِي بِاللَّهِ می‌‌یابد؛ چراکه اگر هستی برای سالک و دیگر آفریده‌ها است، همان هست اوست و بقایی که از آن سخن می‌گوید و یاد می‌کند، چیزی جز بقای الهی نیست. سالک وقتی به خود می‌‌نگرد، جز خدا نمی‌یابد؛ چراکه معیت خدای با ماهیت او «معیت قیومی» است[۲]؛ زیرا پیش از آن‌که ماهیتی باشد، این وجود خدا است که پیدا است و حقیقت وجودی هر چیزی را تشکیل می‌دهد: ﴿وَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ[۳]. از آن جایی که «همه اوست، هر چه هست»، امیرمؤمنان(ع) می‌‌فرماید: «مَا رَأَيْتُ شَيْئًا إِلَّا وَ رَأَيْتُ اللهَ قَبْلَهُ وَ بَعْدَهُ وَ مَعَهُ وَ فِيهِ»[۴]؛ «من چیزی را ندیدم مگر اینکه خدا را قبل از آن و بعد از آن و با آن و در آن دیدم»؛ چراکه خدا در قرآن در توصیف حقیقت انسان به عنوان اشرف آفریده‌هایش می‌‌فرماید: ﴿يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ[۵].

البته معنای حقیقی فقر همان مهره و بند است؛ پس فقیر کسی است که بند‌بند دارد و رشته‌هایی از سوراخ‌های آنها گذشته و آنها را به هم متصل کرده است. ستون فقرات نمونه‌ای از آن در انسان است؛ زیرا هر فقرة، مهره و بندی از آن است. در حقیقت فقرات، مهره‌هایی جداگانه‌ای است که به هم پیوسته شده و ستونی را تشکیل داده است. بر این اساس، فقیر یک مجموعه پیوسته حقیقی نیست، بلکه قطعات جداگانه و مجزایی است که به هم با چیزی پیوسته شده است. نیازمند را فقیر گفته‌اند؛ چراکه نیازهای متفاوتی دارد تا بر پا بیایستد و اگر ستونی دارد، ستونی از مهره‌ها و فقرات جداگانه‌ای است که به هم پیوسته شده است؛ بنابراین، به تنهایی نمی‌تواند بر پا بیایستد و نیازمند یاری دیگری دارد. در حقیقت فقیر همچون تاک و رز انگوری است که نیازمند داربست و عرش و ستونی است تا بدان تکیه کند و خود را سرپا نگه دارد. پس انسان با آن‌که برای خود یک هویت مستقلی دارد، ولی هویت او فقری است و آن‌که ستون حقیقت او را می‌سازد همان وجود غنی حمید الهی است، به‌طوری که اگر خدا نباشد، انسان هیچ است و معنا و مفهوم و نیز وجودی ندارد. البته همه هستی این‌گونه است؛ چرا وقتی اشرف آفریده‌های الهی این‌گونه است، هر چیزی دیگر نیز این‌گونه خواهد بود. بنابراین، ادعای غنا برای انسان دروغ و باطلی بیش نیست؛ البته انسان‌ها گاه مدعی استغنا می‌شوند، به این معنا که گمان نمی‌کنند از فقر رسته و به سمت غنا آمده و نوعی غنا کسب کرده‌اند؛ همین توهم و تخیل استغنا است که ایشان را به طغیان وا می‌دارد؛ چراکه وقتی انسان احساس و توهم و تخیل استغنا و رهایی از فقر و نیاز را در خود یافت، دیگر احساس پاسخگویی و نیازمندی نمی‌کند و بر آن است تا خود خدایی کند و جایگاه خدا را برای خود تصاحب کند و مالک ملک وجود خویش و دیگران شود. خدا می‌فرماید: ﴿كَلَّا إِنَّ الْإِنْسَانَ لَيَطْغَى * أَنْ رَآهُ اسْتَغْنَى[۶].

اما سالک وقتی چشم بصیرت او به هستی باز شود و موقعیت هستی را با خدای هستی‌آفرین می‌سنجد، به این نکته می‌رسد که این خدا دیگر خدای ساعت‌ساز و تفویضی نیست که ساعتی را بسازد و کوک کند و ساعت بی‌نیاز به خدا به کارش ادامه دهد و یا امور وجود آفریده‌اش را به آفریده واگذارده و خود به کناری کشیده و امور را به آفریده‌اش تفویض کرده باشد؛ بلکه می‌بیند که خدای خالق همچنان به عنوان ربوبیت و پروردگاری همه امور خرد و کلان و ریز و درشت آفریده را به سرانگشت حکمت خویش می‌چرخاند و مدیریت می‌کند؛ زیرا اگر دمی از آفریده نظر بردارد، آفریده نیست و نابود می‌شود؛ چراکه آفریده هماره نیازمند فیض وجود از سوی خدا و فیض امور دیگر برای بقا و هست خود است. پس فقر ذاتی هویت هر موجودی جز خدا است در حالی که فقط او خدای غنی است، نه فقیر[۷].[۸]

فقر، فخر سالک فانی

اگر فقر در هر چیزی و نسبت به هر کسی، امری ناپسندیده و ناستوده باشد؛ اما باید گفت نسبت انسان به خدا چنین نیست؛ بلکه فقر، فخر و افتخاری است که انسان به آن نائل شده است، به شرط آن‌که آن را به تمام بشناسد و از این مقام فقری سود و بهره‌ای تمام برگیرد. از همین روست که پیامبر می‌فرماید: «الْفَقْرُ فَخْرِي وَ بِهِ أَفْتَخِرُ»[۹]؛ «فقر فخر من است و من به آن افتخار می‌کنم». از همین روست که عطار، مقام فقر را در مقامات عرفانی، منزل آخر و نهایی دانسته است؛ چراکه سالک واصل در این مقام به حکم: ﴿فَفِرُّوا إِلَى اللَّهِ[۱۰] از همه چیز گریخته و تنها خدا را برای خود به عنوان دارایی دارد، و کسی که خدا را دارد، همه چیز دارد؛ و کسی که خدا را ندارد، هیچ چیز ندارد. پس فقری که پیامبرش بدان افتخار می‌شود، همان فقر حقیقی به معنای دل بریدن از دنیا و اسباب آن و فقط احساس نیاز به خدا کردن است. پس فقیر نه تنها از دنیا دل بریده و به خدا پیوسته است، بلکه احساس نیاز را ترک گفته است؛ چراکه به خدا پیوسته است؛ و کسی که به خدا پیوسته است در مقام استغنایی حقیقی نشسته است و احساس نیازی در خود نمی‌یابد؛ چراکه این مقام فنا فی‌الله و بقای بالله است که آخرین مرتبت سیر و سلوک است. بر همین اساس گفته‌اند: فقر واقعی فقط فقدان غنا نیست؛ بلکه فقدان میل و رغبت به غنا است؛ یعنی هم قلب سالک باید تهی باشد و هم دستش؛ چون میل و رغبت زمانی است که دوگانگی باشد و زمانی که یگانگی و وحدت دست داد و به مقام توحید رسید، دیگر میل و رغبت به چیزی نیست؛ چراکه بیهوده است و تحصیل حاصل؛ کسی که دارایی‌اش خدا است، چه کم دارد تا بدان میل و رغبتی باشد.

به سخن دیگر، سالک طریقت حقیقت زمانی که به منزل و مقام فقر می‌رسد و فقر هویتی و وجودی خویش را می‌بیند و خود را به غنای الهی پیوند می‌زند، در این منزل سالک فانی فی‌الله و باقی به بقای الهی شده است؛ پس منزلی است که در آن قرب نوافل و قرب فرائض در سالک تجلی کرده است. این‌گونه است که هم عین‌الله و یدالله است و خدا کارهایش را از طریق او انجام می‌دهد و سالک واصل مجاری فیض الهی می‌شود و خدا کارهایش را انجام می‌دهد و نیازی نیست که او کاری کند؛ زیرا توکل و تفویض در او ظهور کرده و سالک فانی فی‌الله شده است[۱۱]. از همین روست که عارفان فنای نفس، سلب انانیت و سقوط از هستی موهوم را فقر می‌دانند؛ زیرا حقیقت فقر یافتن همین معنا در نفس خویش است. هجویری در در باب الفقر کشف المحجوب در مورد فقیر چنین می‌نویسد: پس فقیر آن بود که هیچ چیزش نباشد و اندر هیچ چیز خلل نه. به هستی اسباب غنی نگردد و به نیستی وی محتاج سبب نه. وجود و عدم اسباب به نزدیک فقرش یکسان بود.

فقیر حقیقی که حقیقت فقر در او ظهور یافته است، می‌داند، بلکه می‌یابد که ﴿لِلَّهِ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ[۱۲]، نه قابل فروش است و نه قابل بخشش؛ زیرا ملکیت او حقیقی است، نه اعتباری. ملکیت او، ظهور ملک اوست و امور حقیقی قابل انتقال و واگذاری نیست و نیز به عیان دریافته است که ﴿يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ[۱۳]. این فقر عارضی نیست تا به علتی زایل گردد، عین هویت و حقیقت آدمی است و سلب آن از ذات آدمی، مستلزم سلب ذات اوست و نفی آن سبب نفی او می‌گردد. عاشق صادق و حبیب موافق چون در منزل فقر به لقای محبوب و معشوق رسید از پرتو جمال محبوب و آتش قلب حبیب ناری مشتعل شود و جمیع سرادقات و حجبات را بسوزاند، بلکه آنچه با اوست حتی مغز و پوست محترق گردد و جز دوست چیزی نماند.

در این مقام سالک واصل، در ساحت قدس الهی نشسته و پاک و مقدس است از آنچه متعلق ب ه دنیاست؛ پس در نزد واصلین بحر وصال از اشیاء محدود ظاهری و تفکرات نفسی از تعلقات عالم فانی هیچ یافت نشود؛ زیرا که آنچه نزد خلق است محدود است به حدود ایشان و آنچه نزد حق است مقدس از آن. فقیر در مقام فقری فخری چون نشیند، از شراب وحدت نوش کرده که مزاج آن کافور است؛ چنان‌که خدا می‌فرماید: ﴿إِنَّ الْأَبْرَارَ يَشْرَبُونَ مِنْ كَأْسٍ كَانَ مِزَاجُهَا كَافُورًا * عَيْنًا يَشْرَبُ بِهَا عِبَادُ اللَّهِ يُفَجِّرُونَهَا تَفْجِيرًا[۱۴]. از آنجا که حقیقت کافور بسیار پوشاندن است. پس چنان حقیقت خدای غنی حمید بر سالک واصل تجلی می‌کند که همه هستی او را بپوشاند و در حجاب نورانیت خویش فرو برد. این‌گونه است که فانی فی‌الله و بقای بالله برای او ثابت است. این همان چیزی است که خدا در توصیف آن می‌فرماید: ﴿وَلَا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلَهًا آخَرَ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ لَهُ الْحُكْمُ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ[۱۵]. پس کسی که «هو» در مقام فقری بر او تجلی کرده است، هویت او کامل بسوخته و هالک شده است و تنها «وجه الله» باقی است که همان جنبه وجودی بی‌ماهیتی اوست. این همان مقام فنای فی‌الله و بقای بالله است؛ زیرا سالک واصل به مقام فقر، به حکم «مُوتُوا قَبْلَ أَنْ تَمُوتُوا»؛ «بمیرید پیش از آن‌که مرده شوید»، وجودش را فانی در خدا کرده است و به مقام: ﴿كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ[۱۶]، به اختیار و مرگ اختیاری فانی شده و ماهیت خویش را سوخته و به مقام وحدت و یکتایی در منزل توحید رسیده است. پس اگر در منزل پیشین گرفتار حجاب نوری بود، در این منزل همه حجاب‌ها فروافتاده و به درون خزائن الهی رفته و دیگر «قدر معلوم» و حدودی برای خود نگذاشته تا گرفتار غیرت و غیریت باشد و از هستی بافته‌ای جدا: ﴿وَإِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ[۱۷]. «بر این اساس دیگر معنایی ندارد تا در توصیف این سالک گفته شود: لَا لِجَمَالِهِ حِجَابٌ سِوَى النُّورِ وَ لَا لِوَجْهِهِ نِقَابٌ إِلَّا الظُّهورُ؛ «برای جمال الهی حجابی جز نور نمانده است و برای وجه الهی نقابی جز ظهور»؛ بلکه باید گفت که همه ظهور اوست؛ چراکه غیرت غنای حمید غیر نگذاشته است و هر چه هست تنها و فقط اوست که اوست. پس چون شمس وجود الهی بر بنده طلوع کرد ستارگان آسمان محو و فانی شده و هیچ اثر و بقایی برایش به جا نمانده است؛ چراکه در این وادی سالک، مراتب وحدت وجود و شهود را طی نموده و به وحدتی که مقدس از این دو مقام است واصل شده است. پس کدح جوهری سالک برای لقای الهی[۱۸] با صیرورت‌های بی‌شمار به مقام انقلابی رسیده است که پروانه‌اش در مقام حق‌الیقین به آتش عشق بسوخته و جز آتشی از حق به جایی نمانده است. این‌گونه است که فنا و هلاکت را فقیر به فقر به جان خریده است و از منازل تقوا و ایمان و یقین به مرتبت سومین در آمده است[۱۹].

به قول شاعر: وَ عِشْ خالِيًا فَالْحُبُّ راحَتُهُ عَنّا *** فَأَوَّلُهُ سُمٌّ وَ آخِرُهُ قَتْلٌ چنان‌که در حدیث قدسی آمده است: «مَنْ طَلَبَني وَجَدَني وَ مَنْ وَجَدَني عَرَفَني وَ مَنْ عَرَفَني أَحَبَّني وَ مَنْ أَحَبَّني عَشِقَني وَ مَنْ عَشِقَني قَتَلْتُهُ وَ مَنْ قَتَلْتُهُ فَعَلَيَّ دِيَتُهُ وَ مَنْ عَلَيَّ دِيَتُهُ وَ أَنا دِيَتُهُ»[۲۰]؛ «هر کس مرا طلب کند، مرا می‌یابد و هر که مرا بیابد، مرا می‌شناسد و هر که مرا بشناسد، مرا دوست دارد و هر کسی مرا دوست بدارد، عاشقم می‌شود و هر که عاشقم بشود، عاشقش می‌شوم و هر کس را که عاشقش شوم، او را می‌کشم و هر کس را بکشم، دیه او به گردن من است و هر کس که به گردن من دیه دارد، من خودم دیه او هستم».[۲۱]

مراد از وحدت، شهود و فنا

برای اینکه درک درستی از مقام فقر داشته باشیم، باید سه‌گانه وحدت و شهود و فنا را دریابیم. از این‌رو بر اساس کتب عرفانی نگاهی به این سه اصطلاح در عرفان اسلامی می‌‌اندازیم.

  1. وحدت: اینکه هستی حقیقت واحدی است که در باطن آن اگر تدقیق شود، با وحدت کامل خویش از هرگونه کثرتی منزه است، در عین حال این هستی ظاهری دارد که منشأ نمایش کثرت است؛ اما این کثرت‌ها ظاهری و خیالی هستند، نه واقعی و حقیقی برای تقریب به ذهن دریایی را تصور کنید که حجاب و کف بر روی آن باشد در نگاه اول حباب‌ها که کف را تشکیل می‌دهد مانع دید دریای حقیقی است، ما با یک ژرف‌بینی و اندیشه عمیق آنچه اصل است (دریا) تشخیص داده می‌‌شود و فرع (کف‌ها) بازشناخته می‌‌شود.
  2. شهود: عارفان در همان حال پذیرش علوم رسمی و ظاهری و اقرار به ارزش عقل و استدلال، بر اصالت ارتباط حضوری تأکید داشته و علوم حاصل از مکاشفات و مشاهدات را بر نتایج حاصل از براهین عقلی ترجیح می‌دهند. حواس انسان و نیز قوای عقلی وی با ظاهر عالم سر و کار دارد، ولی انسان از راه باطن خویش می‌تواند با حقیقت واحد جهان ارتباط حضوری و شهودی داشته باشد و این وقتی میسر است که از تعلقات ظاهری رها شده باشد. شاعر گوید: «رو مجرد شو، مجرد را ببین».
  3. فنا: بی‌تردید یکی از اساسی‌ترین مسائل عرفان اسلامی و عرفان‌های اقوام و ادیان مختلف، مسئله فنا است. اصولاً فرق عارف و عالم در آن است که هدف عالم، فهم حقیقت است و هدف عارف فنا در حقیقت.[۲۲]

منابع

پانویس

  1. ر.ک: منطق الطیر.
  2. سوره حدید، آیه ۴.
  3. «و بدانید که خداوند میان آدمی و دل او میانجی می‌شود» سوره انفال، آیه ۲۴.
  4. علم‌الیقین، فیض کاشانی، ج۱، ص۹۹.
  5. «ای مردم! شما نیازمندان درگاه خداوند هستید و خداوند است که بی‌نیاز ستوده است» سوره فاطر، آیه ۱۵.
  6. «حاشا؛ انسان سرکشی می‌ورزد * چون خود را بی‌نیاز بیند» سوره علق، آیه ۶-۷.
  7. سوره آل عمران، آیه ۱۸۱؛ سوره تغابن، آیه ۶؛ سوره فاطر، آیه ۱۵.
  8. منصوری، خلیل، عرفان در قرآن، ص ۳۳۳.
  9. سفینه البحار، چاپ نجف، ج۲، ص۳۷۸.
  10. «پس، به سوی خداوند بگریزید» سوره ذاریات، آیه ۵۰.
  11. سوره انفال، آیه ۱۷؛ سوره زمر، آیه ۵۶؛ سوره غافر، آیه ۴۴؛ سوره زخرف، آیه ۵۵.
  12. «و فرمانفرمایی آسمان‌ها و زمین از آن خداوند است» سوره مائده، آیه ۱۷ و ۱۲۰.
  13. «ای مردم! شما نیازمندان درگاه خداوند هستید و خداوند است که بی‌نیاز ستوده است» سوره فاطر، آیه ۱۵.
  14. «نیکان از پیاله‌ای می‌نوشند که آمیخته به بوی خوش است * از چشمه‌ای که بندگان خداوند از آن می‌آشامند آن را به خواست خود روان می‌سازند» سوره انسان، آیه ۵-۶.
  15. «و با خداوند، خدایی دیگر (به پرستش) مخوان، هیچ خدایی جز او نیست، هر چیزی نابود شدنی است جز ذات او؛ فرمان او راست و (همگان) به سوی او بازگردانده می‌شوید» سوره قصص، آیه ۸۸.
  16. «هر که روی آن (زمین) است از میان رفتنی است» سوره الرحمن، آیه ۲۶.
  17. «و هیچ چیز نیست جز آنکه گنجینه‌های آن نزد ماست و ما آن را جز به اندازه معیّن فرو نمی‌فرستیم» سوره حجر، آیه ۲۱.
  18. سوره انشقاق، آیه ۶.
  19. سوره مائده، آیه ۹۳؛ سوره تکاثر، آیه ۵ و ۷؛ سوره واقعه، آیه ۹۵.
  20. قره العیون، فیض، ص۳۶۹؛ اللمعه البیضاء، تبریزی انصاری؛ فی شرح خطبه الزهرا؛ در شرح اسماء الحسنی، ملاهادی سبزواری، ج۱.
  21. منصوری، خلیل، عرفان در قرآن، ص ۳۳۶.
  22. منصوری، خلیل، عرفان در قرآن، ص ۳۴۰.