حیات طیبه در عرفان اسلامی

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت

حیات طیب نوری برای اهل تحقیق

سالک الی الله در منازل حقیقت بر آن است تا متحقق به صفات الهی شود تا این‌گونه متأله و خدایی شده و بتواند به عنوان مظهر اسماء و صفات الهی، لیاقت و شایستگی خلافت الهی و مظهریت در ربوبیت و پروردگاری را به دست آورد. حیات یکی از مهم‌ترین صفات الهی است که بسیاری از صفات دیگر الهی چون علم، حکمت، سمیع، بصیر، خالق، رازق و مانند آنها زیرشاخه‌های آن است. پس وقتی سالک در راستای تحقق به حقیقت اسماء و صفات الهی بر آن است تا مظهر «الحی» شود و حیات الهی را مظهریت کند، باید در مرتبه‌ای باشد که مرگ در او میرانده شود؛ به این معنا که به مرگ اختیاری، خود را به مرتبه‌ای منتقل کرده باشد که دیگر نیازی به انتقال از مرتبه‌ای به مرتبه‌ای دیگر نداشته باشد؛ زیرا مرگ به عنوان یکی از آفریده‌ها و مخلوقات الهی[۱] از اسباب انتقال از حالی به حالی و منزلی به منزلی دیگر در عوالم را به عهده دارد[۲]؛ و هنگامی که انتقال به اتمام رسیده باشد، در آن صورت دیگر نیازی به مرگ نیست تا این مسئولیت را به عهده گیرد. از این روست که سالک در این مرتبه مظهر «الحی» می‌شود که برایش مرگی نیست؛ زیرا «الحی» که یکی از امهات اسمای الهی است[۳]، مانند هر صفت مشبّهه دیگر دلالت بر دوام آن صفت در ذات دارد؛ چنان‌که حیات خداوند، حیات حقیقی و عین ذات اوست و عارض شدن مرگ بر او محال است[۴]؛ زیرا همه چیز در خدا به تمام کمال است و نیازی به حرکت به سوی مقصد و مقصودی ندارد تا نیازی به مرگ به عنوان اسباب انتقال داشته باشد.

پس سالک الی الله وقتی متحقق به حقیقت حیات و مظهر «الحی» می‌شود، در کمال به جایی می‌رسد که دیگر نیازی به چیزی داشته باشد و اگر مراتبی دیگر را می‌پیماید برای تکمیل است که نیازی به مرگ به عنوان انتقال نیست. از همین روست که امیرمؤمنان امام علی(ع) به عنوان مظهر «الحی» که مرگ اختیاری «مُوتُوا قَبْلَ أَنْ تَمُوتُوا»[۵]؛ «بمیرید پیش از آن‌که بمیرید». را تجربه کرده است، می‌فرماید: «لَوْ كُشِفَ الْغِطَاءُ مَا ازْدَدْتُ يَقِيناً»[۶]؛ «اگر پرده کنار رود بر یقین من افزوده نمی‌شود»؛ زیرا ایشان همه انتقال‌ها را انجام داده است و در مرتبه حقایق متحقق به همه حقایق اسماء و صفات الهی و مظهر اسم جامع «الله و الرحمن» است. پس مرگ نسبت به او بالسویه است و هیچ تأثیری برای انتقال به امری دیگر ندارد. از نظر آموزه‌های وحیانی برخی از اسمای الهی همچون «الله و الرحمن» از اسمای جامع الهی است[۷]؛ زیرا این دو اسم همه اسمای الهی را اندماجاً و تفصیلاً دارا است؛ برای اینکه اسم «الله» احدیت جمعی همه اسمای الهی هست و همه را در خود دارد؛ زیرا این اسم به خاطر صفت الوهیت خود مشتمل بر حقیقت‌های کلی‌ای است که اصل و ریشه همه اسمای دیگر است و آن حقیقت‌های کلی حیات و علم و اراده و قدرت است؛ چراکه حقیقت صفت الوهیت محقق نمی‌شود، مگر برای ذاتی که دارای چهار صفت مذکور یعنی «حیات و علم و اراده و قدرت» باشد.

بنابراین اسمای چهارگانه «الحی و العلیم و القدیر و المرید»، مهم‌ترین اسمای الهی است که در هر کسی ظهور کرد و شخص به آن متحقق شد، به یک معنا همه اسمای الهی را دارا است؛ البته باید توجه داشت که هر اسم الهی به نوعی جامع همه اسمای الهی است؛ ولی این تضمّن و دربرگیرندگی از باب ظهور و بطون است؛ زیرا آنچه غلبه و چیرگی دارد، اسم ظاهر است و اسم باطن ظهور و بروزی ندارد و دیده نمی‌شود. از همین رو، عالمان و عارفان گفته‌اند: همه اسمای الهی زیرمجموعه اسم‌های کلی چهارگانه «اول، آخر، ظاهر و باطن» قرار دارند؛ از همین رو هر اسمی یا جزو اسم‌های اولی هستند یا در زیرمجموعه اسم آخر قرار گرفته و جزو اسم‌های آخری هستند یا از دسته اسمای ظاهری یا از طایفه اسمای باطنی بوده و رو به سوی بطون دارند. در میان اسمای کلی الهی اسم «الحی» از برجستگی ویژه‌ای برخوردار است؛ از این‌رو آن را «امام ائمه اسماء» قرار داده‌اند؛ زیرا حیات به طور طبیعی و ذاتی بر دیگر اسمای الائمه چون علیم و قدیر و مرید تقدم دارد؛ زیرا شکی نیست که «حیات» شرط علم است و به طور طبیعی شرط بر مشروط تقدم دارد. با توجه به اینکه حیات در علم بروز و ظهور می‌کند، برخی حیات واقعی را همان علم دانسته‌اند که البته بیراهه نیست؛ ولی تمام حقیقت هم نیست. از آنچه گفته شد دانسته می‌شود، وقتی سالک متحقق در مرتبت «الحی» درآمده همانند کسی است که مرتبت اسم جامع «الله» قرار گرفته و آن اسم را به عنوان خلیفه الله الکامل مظهریت کرده و مظهر ربوبیت نیز می‌شود که عهده ربوبیت و پروردگاری دیگران است.[۸]

حیات طیب معنوی

از نظر قرآن، حیات واقعی از آن کسانی است که از حیات طیب حقیقی برخوردارند. این حیات زمانی تحقق می‌یابد که انسانی از نور اسلام و قرآن برخوردار باشد؛ زیرا کسی که از این نور برخوردار نیست، در حقیقت موجودی مرده است هر چند که به ظاهر زنده می‌نماید. خدا می‌فرماید: ﴿أَوَمَنْ كَانَ مَيْتًا فَأَحْيَيْنَاهُ وَجَعَلْنَا لَهُ نُورًا يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُمَاتِ لَيْسَ بِخَارِجٍ مِنْهَا كَذَلِكَ زُيِّنَ لِلْكَافِرِينَ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ[۹]. خدا در جایی دیگر می‌فرماید: ﴿مَنْ عَمِلَ صَالِحًا مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثَى وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيَاةً طَيِّبَةً وَلَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ[۱۰]. از نظر قرآن کسی که از حیات نوری قرآن بهره‌ای نبرده است اصلاً انسان نیست و از انسان خارج شده است؛ از همین روست که در سوره الرحمن قرآن را بر خلقت انسان مقدم داشته تا بیان کند نورانیت قرآن است که خلقت کریمانه انسان را معنا می‌بخشد و کسی که از اسلام و قرآن بی‌بهره است، نه تنها انسان نیست، بلکه چهارپا یا گیاه یا بدتر سنگی دل‌مرده است[۱۱].

پس حیات طیب و نورانی همان حیات معنوی برخاسته از انوار اسلام و قرآن است که خدا انسان را بدان دعوت کرده است و تنها تحت اطاعت خدا و رسول الله تحقق می‌یابد[۱۲]؛ زیرا از نظر قرآن، روح جان‌بخش به حقیقت انسانی همان روح قرآن است که به پیامبر(ص) داده شده تا در انسان‌ها بدمد و ایشان را احیاء و زنده کند[۱۳] و به مقام «الحی القیوم» برساند که قیمومیت دیگران را نیز به عهده خواهند گرفت[۱۴]. از نظر قرآن، این روح حیات‌بخش به انتخاب و اراده الهی در هر کسی در نمی‌آید که او بخواهد[۱۵] و اینها کسانی هستند که تحت ولایت الهی درآمده و خواهان برخورداری از آن هستند؛ زیرا با تقوای برخاسته از فطرت رفتار و عمل کرده و بستری را برای ایمان به غیب و برخورداری از روح این امر الهی فراهم آورده‌اند[۱۶].

خدا در قرآن بیان می‌کند، کسانی که این طریق را به درستی بپیمایند و به مقام شهید برسند و حقایق را مشاهده کنند و متحقق به چنین شهودی باشند، به طوری طبیعی برخوردار از حیات طیبه الهی هستند و مرگ و مردن برای آنان معنایی ندارد؛ زیرا اصولاً از مرگ رسته و به حیات جاودانه بی‌مرگ و موت پیوسته‌اند[۱۷]. در مقابل کسانی که از راه قرآن و اسلام دور مانده‌اند، به سبب آن‌که حیات کامل و تمام را به دست نمی‌آورند، در یک حالت برزخی میان مرگ و زندگی دست و پا می‌زنند؛ زیرا مرگ و انتقال در قیامت نیست، و تنها حیات است و چون حیات اینان نورانی و تمام نیست، به تعبیر قرآن گرفتار ﴿لَا يَمُوتُ فِيهَا وَلَا يَحْيَى هستند[۱۸].[۱۹]

مراتب حیات معنوی عرفانی

چنان‌که گفته شد، حیات می‌تواند به اشکال گوناگونی ظهور و بروز کند که از جمله آنها حیات و زندگی کافران است. البته عارفان دسته‌بندی‌هایی برای حیات ویژه سالکان و عارفان دارند؛ چنان‌که خواجه عبدالله انصاری می‌نویسد: اِسْمُ الْحَياةِ في هَذا الْبابِ يُشارُ بِهِ إِلَى ثَلاثَةِ أَشْياءَ: الْحَياةُ الْأُولى حَياةُ الْعِلْمِ مِنْ مَوْتِ الْجَهْلِ. لَها ثَلاثَةُ أَنْفاسٍ: نَفَسُ الْخَوْفِ وَ نَفَسُ الرَّجاءِ، وَ نَفَسُ الْمَحَبَّةِ. وَ الْحَياةُ الثّانِيَةُ حَياةُ الْجَمْعِ مِنْ مَوْتِ التَّفْرِقَةِ. لَها ثَلاثَةُ أَنْفاسٍ: نَفَسُ الِاضْطِرارِ، وَ نَفَسُ الِافْتِقارِ، وَ نَفَسُ الِافْتِخارِ. وَ الْحَياةُ الثّالِثَةُ حَياةُ الْوُجودِ. وَ هِيَ حَياةٌ بِالْحَقِّ. لَها ثَلاثَةُ أَنْفاسٍ: نَفَسُ الْهَيْبَةِ، وَ هُوَ يُمِيتُ الِاعْتِلالَ، وَ نَفَسُ الْوُجودِ، وَ هُوَ يَمْنَعُ الِانْفِصالَ، وَ نَفَسُ الِانْفِرادِ، وَ هُوَ يُورِثُ الِاتِّصالَ. وَ لَيْسَ وَراءَ ذَلِكَ مَلْحَظٌ لِلنَّظّارَةِ، وَ لا طاقَةَ لِلْإِشارَةِ. نام حیات در این باب به سه چیز اشاره دارد: حیات نخست، حیات علم از مرگ جهل است؛ زیرا به واسطه علم، دل زنده می‌شود، و در طلب حق حرکت می‌کند؛ و حرکت از ویژگی‌های حیات است؛ چنان‌که جهل، دل را از حرکت باز می‌دارد، و سکون از لوازم مرگ است. برای آن حیات سه نفس است: نفس بیم علمی که به وعید و تهدید و ترساندن از عذاب و کیفر الهی و طرد و هجران تعلق می‌گیرد؛ و نفس امید علمی که به وعده و ترغیب به بهشت و انواع پاداش و کرامت و قرب و لقای حق‌تعالی تعلق می‌گیرد؛ و نفس محبت علم به آیات و اخباری که درباره محبت و شوق و اراده وارد شده است؛ مانند آیه: ﴿يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ[۲۰].

حیات دوم، حیات جمع از مرگ تفرقه است؛ یعنی حیاتی است برای قلب که همت را در توجه و صحت قصد به سوی خدا در سلوک جمع می‌کند. و در برابر آن، مرگ تفرقه است، که عبارت است از پریشان‌خاطری که به واسطه تعلق نفس به اشیاء فانی حاصل می‌شود. و برای آن حیات نیز سه نفس است: نفس اضطرار که مایل سلوک و هنگام انقطاع از همه ماسوی‌الله است. در این هنگام بنده خود را به سوی خدا می‌بیند و به او پناه می‌آورد؛ و نفس افتقار که در اواسط سلوک است و بالاتر از نفس اضطرار است؛ زیرا نفس اضطرار، بنده را از ماسوا جدا می‌کند؛ و نفس افتقار او را به سوی حق می‌کشد. در نفس اضطرار، سالک ماسوا را عدم می‌بیند، و در نفس افتقار همه چیز را از حق می‌بیند. و نفس افتخار که شهود تجلیات جزئی است؛ یعنی تحقق به اسماء الهی که موجب افتخار بنده است به اینکه صفات سید و مولای خود را بر تن کرده است. و البته مراد، فخرفروشی بر مردم نیست، که این با مقام عبودیت و تذلل منافات دارد.

حیات سوم، حیات وجود حضرت جمع است، که حیات به حق می‌باشد؛ زیرا رسم بنده با فنای در حق، مضمحل و مستهلک گشته است، و بقای او به وجود حق‌تعالی است. و این همان حیات شهود قیومیت حق‌تعالی نسبت به همه ماسوی‌الله است، به گونه‌ای که بنده چیزی نمی‌بیند مگر آن‌که قائم به الله می‌باشد. و برای آن سه نفس است: نفس هیبت که هر عیب و نقصی را می‌میراند. نفس هیبت همان نخستین غلبه نور وجود است که بنده را در هیبت قرار می‌دهد. این نفس، ذات و رسم و اثر بنده را محو می‌کند، و ریشه هر عیب و نقصی را بر می‌کند؛ چراکه همه عیوب از دیدن خود نشئت می‌گیرد. و نفس وجود که مانع از انفصال و جدایی می‌شود. این نفس، همان آرامش و آسایش به شهود نور حق است. در این مقام بنده همه چیز را به وجود حق‌تعالی می‌بیند، و لذا هرگونه جدایی و انفصال میان اشیاء و حق‌تعالی برطرف می‌شود؛ چنان‌که علی(ع) می‌فرماید: «مَعَ كُلِّ شَيْءٍ لَا بِمُقَارَنَةٍ»؛ «خداوند با هر چیز است بی‌آنکه مقارن آن باشد»؛ زیرا هر شیء با وجود حق‌تعالی آن شیء است و بدون آن هیچ و پوچ است، و از این‌رو مقارنت میان وجود حق و وجود اشیاء بی‌معنا خواهد بود. و نیز خدای متعال می‌فرماید: ﴿هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنْتُمْ؛ «هر کجا که باشید او با شماست؛ اما نه به صورت مقارنت».

و نفس که معرفت اتصال را در مشاهده‌کننده به ارث می‌گذارد. این نفس با شهود فردانیت است؛ یعنی آن‌که بنده شهود می‌کند که وجود حقیقی تنها از آن حق‌تعالی است، و سایه‌ای که بر اشیاء گسترده شده همان وجود حق‌تعالی است که در صورت‌های تعینات ذاتی‌اش تجلی کرده است، و سایه بودنش تنها به خاطر سیاهی عدمی اعیانی است که این وجود بدان‌ها منسوب است. بنابراین، بنده جز وجود حقیقی را نمی‌بیند، و مقصود از معرفت اتصال همین است؛ و بالاتر از آن مقامی نیست که چشم بیننده بدان بنگرد، خواه این نگریستن با چشم باشد یا با دل یا با روح؛ و قدرتی برای اشاره نیست بر اینکه معنایی افاده کند؛ زیرا اشاره مستلزم دوگانگی و سه‌گانگی است، و در اینجا وحدت محض حاکم است[۲۱].[۲۲]

منابع

پانویس

  1. سوره عنکبوت، آیه ۲.
  2. بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۳۷، ص۱۴۶.
  3. سوره بقره، آیه ۲۵۵؛ سوره آل عمران، آیه ۲.
  4. المیزان، ج۲، ص۳۲۸ و ۳۳۰.
  5. جامع الأسرار و منبع الأنوار، آملی، ص۳۷۸؛ الوافی، فیض کاشانی، ج۴، ص۴۱۲.
  6. بحارالانوار، ج۶۹، ص۲۰۹.
  7. سوره اسراء، آیه ۱۱۰.
  8. منصوری، خلیل، عرفان در قرآن، ص ۵۲۹.
  9. «و آیا (داستان) آن کس که (به دل) مرده بود و زنده‌اش کردیم و برای او فروغی پدید آوردیم که با آن در میان مردم راه می‌رود، چون داستان کسی است در تیرگی‌ها که از آنها بیرون آمدنی نیست؟ بدین‌گونه آنچه کافران می‌کردند، در نظرشان آراسته شده است» سوره انعام، آیه ۱۲۲.
  10. «کسانی از مرد و زن که کار شایسته‌ای کنند؛ و مؤمن باشند، بی‌گمان آنان را با زندگانی پاکیزه‌ای زنده می‌داریم و به یقین نیکوتر از آنچه انجام می‌دادند پاداششان را خواهیم داد» سوره نحل، آیه ۹۷.
  11. سوره اعراف، آیه ۱۷۹؛ سوره انعام، آیه ۳۵-۳۶ و ۱۲۲؛ سوره نحل، آیه ۲۰-۲۱.
  12. سوره انفال، آیه ۲۴.
  13. سوره شوری، آیه ۴۲؛ سوره غافر، آیه ۱۵.
  14. سوره بقره، آیه ۲۵۵.
  15. سوره غافر، آیه ۱۵.
  16. سوره روم، آیه ۳۰؛ سوره بقره، آیه ۲-۳؛ سوره نحل، آیه ۹۶ و آیات دیگر.
  17. سوره بقره، آیه ۱۵۴؛ سوره آل عمران، آیه ۱۶۹-۱۷۰.
  18. سوره طه، آیه ۷۴؛ سوره اعلی، آیه ۱۳.
  19. منصوری، خلیل، عرفان در قرآن، ص ۵۳۱.
  20. سوره مائده، آیه ۵۴؛ و نیز، سوره بقره، آیه ۱۶۵؛ سوره آل عمران، آیه ۳۱-۳۲.
  21. ر.ک: شرح منازل السائرین، خواجه عبدالله انصاری، شرح: علی شیروانی، ص۲۴۷.
  22. منصوری، خلیل، عرفان در قرآن، ص ۵۳۳.