جاهلیت در لغت

نسخه‌ای که می‌بینید، نسخهٔ فعلی این صفحه است که توسط Msadeq (بحث | مشارکت‌ها) در تاریخ ‏۲ فوریهٔ ۲۰۲۶، ساعت ۱۰:۲۸ ویرایش شده است. آدرس فعلی این صفحه، پیوند دائمی این نسخه را نشان می‌دهد.

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)

مقدمه

جاهلیت مصدر صناعی، از ریشه «جَهَلَ» و ترکیبی از «الجاهل» و پسوند «یت» است. مصدر فعل «جَهَلَ»، «جَهْل» و «جاهلی» صفت نسبی، منسوب به جاهل است. این واژه نخستین بار در قرآن کریم به کار رفته است[۱]. مقصود از جاهلیت را به اختلاف: برخوردار نبودن از حلم[۲]؛ نابرخورداری از علم و دانش و بی‌خبری (نادانی و حماقت)[۳]؛ بی‌خردی و خیره‌سری و ستیزه‌جویی (مقابل خوش‌رفتاری و نرم‌خویی)[۴]؛ حالت و کیفیت جاهل، نادانی دوره پیش از اسلام، عرب عهد بت‌پرستی[۵]؛ باورهای باطل و رفتارهای غیرمنطقی و تعصب‌آمیز[۶] گفته‌اند.

راغب اصفهانی، جهل را به معنای نادانی گرفته و برای آن سه معنا ذکر کرده است:

  1. خُلُوُّ النَّفْسِ مِنَ الْعِلْمِ؛ (تهی بودن انسان از علم و دانش)؛
  2. اعْتِقَادُ الشَّيْءِ بِخِلَافِ مَا هُوَ عَلَيْهِ؛ (باور داشتن چیزی بر خلاف آنچه که هست)؛
  3. فِعْلُ الشَّيْءِ بِخِلَافِ مَا حَقّهُ أَنْ يُفْعَلَ؛ (انجام کاری بر خلاف آنچه که باید انجام شود)[۷].[۸]

معنای جاهلیت‌

از جمله مصادیق تعصب‌های کور جاهلیت این است که عده‌ای از ناسیونالیست‌های متأخّر عرب سعی کرده‌اند که معنای جاهلیت را که به معنای فقدان علم و معرفت است؛تحریف کنند و بگویند که جاهلیت مشتق از جهل به معنای تعصّب و غضب است؛ چنان که گفته می‌شود: جَهَل زیدٌ علی عمروٍ؛ یعنی زید به عمرو خشمگین شد» و جاهلیت به معنای عدم علم و معرفت نیست.

این توجیه - چنان که گفتیم - یکی از مصادیق تعصبات جاهلیت است و اگر جهل به طور مطلق استعمال شود، در مقابل علم و معرفت ظهور دارد و معنای تعصّب و غضب را نمی‌رساند؛ مگر آنکه به صورت مجازی و همراه با قرینه باشد. چنان که در مورد شاهد مثال چنین است. در این مثال که مفعول به وسیله حرف تعدیه «علی» به جهل نسبت داده شده است؛ روشن‌ترین قرینه بر معنای غیر ظاهر می‌باشد و الّا کلمه جهل به تنهایی و بدون قرینه، فقط در مقابل علم و معرفت قرار می‌گیرد.

و ای کاش می‌دانستم که صاحبان این توجیه غیر وجیه در مورد معنای آنچه که در قرآن آمده است چه می‌گویند؟ آیا صحیح است که در استعمال‌های چهارگانه: «ظنّ الجاهلیة»، «حکم الجاهلیة»، «الحمیة الجاهلیة» و «تبرّج الجاهلیة»؛جهل را به معنای غضب بگیریم؟!

همچنین دیدیم که امیر المؤمنین(ع)جاهلیت را به جهلا توصیف کرد و بر معنای معروف جاهلیت تأکید نمود و سپس فرمود: «و بلاء من الجهل» و «اطباق جهل» که تمام اینها معنای شایع را تأکید کرده و هر گونه شک و تردیدی را دفع می‌کند.

«در حقیقت امیر المؤمنین در سخنان مذکور خویش حالت و وضعیت و سطح علمی و فرهنگی اعراب قبل از اسلام را توصیف می‌کند و می‌گوید که آنها در ظلمات جهل و حیرت و خود فراموشی زندگی می‌کردند... و این، تمام آنچه را که برخی مورّخان از قبیل آلوسی و غیره، ادّعا می‌کنند که اعراب در بعضی از علوم از قبیل علم طب و هواشناسی و قیافه‌شناسی و باران‌شناسی ممتاز بوده‌اند؛ ردّ می‌کند»[۹].

ابن خلدون در این باره می‌گوید: «... اعراب در ابتدا هیچ علم و صناعتی را نمی‌دانستند و این به اقتضای زندگی ساده و بدوی آنها بود... در ابتدا اقوام عربتعلیم و تألیف و تدوین را نمی‌شناختند و به سوی آن نمی‌رفتند و حاجتی هم بدان پیدا نمی‌کردند... و بی‌سوادی در آن دوران یک صفت عمومی به شمار می‌رفت»[۱۰].

وی در مورد علم طب اعراب می‌گوید: «... طبی که بدان عمل می‌کردند - در اغلب موارد - مبتنی بر تجربه قاصر بعضی از اشخاص بود که از پیر مردان و پیر زنان به ارث می‌بردند و چه بسا که بعضی از آنها درست بود؛ ولی بر طبق قانونی طبیعی و مطابق با مزاج نبود. چنین طبی در میان عرب شایع بود و اطبای معروف از قبیل حارث بن کلده و غیره را در این زمینه داشتند»[۱۱].

اگر آنچه را که بلاذری در زمینه بی‌سوادی اعراب گفته است را بازگو کنیم، برای اثبات‌ مدعای ما کفایت می‌کند. وی می‌گوید: «در هنگامی که اسلام ظهور کرد در میان قریش هفده نفر و در میان اوس و خزرج یثرب دوازده نفر بودند که خواندن و نوشتن می‌دانستند»[۱۲].

ابن خلدون در مورد نوع خط آنها می‌نویسد: «طرز نوشتن عرب در حدّ بدوی بود و خط عربی در ابتدای اسلام به نهایت استحکام و اتقان و زیبایی و حتی به حدّ متوسط آن نرسیده بود و این بدان خاطر بود که اعراب در توحّش و بدویت به سر می‌بردند و از صنایع و هنر به دور بودند. برای درک این مطلب به آنچه که در مورد کتاب مصحف شریف انجام داده‌اند بنگرید که در ابتدا کاتبان وحی آن را با خطهای غیر مستحکم می‌نوشته‌اند و سپس تغییرات زیادی به وسیله صاحبان این فن در شیوه نگارش آنها داده شده است و سپس تابعان از شیوه‌های گذشتگان تنها برای تبرّک و این که از صحابه رسول اکرم(ص) بوده‌اند،تقلید می‌کردند»[۱۳].

بلکه آنها خواندن و نوشتن را عیب می‌دانستند و عیسی بن عمر می‌گوید: «ذو الرّمه به من گفت که این حرف را به بالا بکش. من به او گفتم: مگر نوشتن را می‌دانی؟ با دست به دهانش اشاره کرد و به من فهماند که این مسأله را مخفی نگه دار؛ زیرا این کار نزد ما عار است!»[۱۴].

باز ابن خلدون در این باره می‌گوید: «آنها از این که به علم نسبت داده شوند، دوری می‌کردند؛ زیرا آن را از جمله صنایع می‌دانستند و رؤسا همیشه از صنایع و هنرها و آنچه که مربوط به آنها می‌شد دوری می‌جستند»[۱۵].

آنچه که به وسیله راویان و مؤرخان نقل شده است، این را می‌رساند که هیچ گونه تعلیمی در میان آنها وجود نداشته است و اگر هم بوده، بسیار کم بوده است که تعدادشان در تمام سرزمین حجاز و اطرافش از انگشتان دست و پا تجاوز نکرده است.

بعضی از مورخان عرب که از متأخرین می‌باشند - و از جمله محمد غرّه دروزه در کتابش، القرآن المجید، قائل به این شده‌اند که در شهرهای حجاز گروهی از متعلمان وجود داشته‌اند که نمی‌توان از آنها چشم‌پوشی کرد. و آنچه را که در تأیید مدّعای خود بیان کرده این است که: محیط حجاز و - به خصوص مکه و مدینه - سرزمین بازرگانان به شمار می‌رفته است؛ چنان که‌ قرآن در سوره قریش به این مطلب اشاره کرده است و به اقتضای شغل و حرفه خویش ارتباط و روابط بسیار محکمی با کشورهای مجاور از قبیل شام و یمن و عراق داشتند و به خاطر همین همسایگی و روابط، خود نیز اهل علم و فرهنگ بوده‌اند.

از جهت دیگر در سرزمین حجاز گروه‌هایی از یهودیان و مسیحیان اصیل زندگی می‌کردند که از مناطق مجاور آمده بودند و در بین آنها قرائت و کتابت کتب دینی رایج بوده است.

از جهت دیگر در قرآن عزیز، طولانی‌ترین آیه در سوره بقره است که از مردم می‌خواهد تا تمام معاملات مابین خود را از نقد و نسیه و بزرگ و کوچک بنویسند[۱۶]. پس چگونه ممکن است که قرآن این درخواست را مطرح کند، در حالی که باسوادانی در میانشان وجود نداشته باشند که برای خود یا دیگران معاملات را بنویسند؟

به علاوه، کاتبان وحی که زیر نظر رسول اکرم(ص) بودند تعدادشان به چهل نفر بالغ می‌شد و بسیاری از آنها اهل مکه بودند و قبل از هجرت به مدینه، سوره‌های مکی را نوشته بودند و همین دلیل بر این است که افراد باسواد در مکه بوده‌اند؛ اگر چه تعدادشان کم بوده است و از این عدّه افرادی وحی الهی را می‌نوشته‌اند و افرادی هم بعدها مسلمان شدند. چنان که اسیران فقیری از قریش که در جنگ بدر، در سال دوم هجری به چنگ مسلمانان افتاده بودند و نمی‌توانستند برای آزادی خویش فدیه بپردازند؛ هر کدام که قرائت و کتابت را می‌دانستند، مکلف شدند که ده کودک مسلمان را در مدینه آموزش بدهند تا آزاد شوند. بلاذری می‌گوید: بسیاری از آنها اقدام به آموزش قرائت و کتابت به کودکان مسلمان کردند و سپس آزاد شده و به مکه بازگشتند، و عده‌ای از آنها که عدالت و حقانیت اسلام را درک کرده بودند، اسلام آوردند. چگونه می‌توان قبول کرد که عده‌ای از فقرا و بیچارگان قریشی قرائت و کتابت را به خوبی می‌دانسته‌اند؛ ولی اغنیا و تجّار و صاحبان قدرت و حکومت، خواندن و نوشتن را نمی‌دانسته‌اند؟[۱۷]

خلاصه کلام در جواب این عده این است که بگوییم:جهل در آن زمان به طور مطلق حاکم بوده است و قبل از اسلام نشانه‌ای از علوم را در میان مردمان عصر جاهلیت مشاهده نمی‌کنیم‌ و تنها جهل و حیرت و گمراهی به چشم می‌خورد و آنچه که مورد استشهاد این عده قرار گرفته، اقداماتی است که اسلام برای محو بی‌سوادی انجام داده است.

اما اولویتی که در مورد صاحبان ثروت و قدرت در کسب علم ذکر شده است؛ با توجه به گفته‌های ابن خلدون؛ استدلال باطلی است و اما در مورد تعداد کاتبان وحی؛ علامه سید ابو الفضل میر محمدی در کتاب ارزشمندتاریخ و علوم قرآن تعداد زیادی از آنها را تکذیب و ردّ کرده است. در اینجا نباید ذکر این نکته را فراموش کنیم که بی‌سوادی آنها باعث تقویت حافظه ممتاز آنها شده بود و بسیاری از آنها به حافظان قرآن و احادیث رسول اکرم(ص) تبدیل شدند.

لکن سطح پایین فرهنگی آنها باعث شده بود که در برابر اهل کتاب عموما و در مورد یهود خصوصا، یک شاگرد در مقابل معلم خویش باشند و اهل کتاب بر آنها سیطره فکری داشته باشند و همین مسأله آثار خویش را در اخبار راویانشان باقی گذاشته و از این‌رو طبری می‌گوید: «از بعضی از اهل علم از اهل کتاب اوّل»، یعنی تورات و تلمود.[۱۸]

منابع

پانویس

  1. آلوسی بغدادی، بلوغ الإرب فی معرفة احوال العرب، ج۱، ص۱۵؛ جواد علی، المفضل فی التاریخ العرب قبل الاسلام، ج۱، ص۳۷.
  2. ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج۱۴، ص۲۸۱.
  3. فراهیدی، العین، ذیل واژه جهل، ج۳، ص۲۹۰؛ جواد علی، المفصل فی تاریخ العرب قبل الاسلام، ج۱، ص۴۰.
  4. ابن منظور، لسان العرب، ج۱۱، ص۱۲۹.
  5. محمد معین، فرهنگ معین، ص۵۲۳.
  6. بلاشر، تاریخ الادب العربی، ج۱، ص۴۷؛ شاهد بر این معنا، ابوجهل است که با وجود زیرکی در میان قریش و شهرت او به ابوالحکم، رسول خدا(ص) وی را «ابوجهل» نامید.
  7. راغب اصفهانی، المفردات فی غریب القرآن، ترجمه و تحقیق سید غلامرضا خسروی حسینی، ج۱، ص۳۲۶.
  8. محمدی، داداش‌نژاد، حسینیان، تاریخ اسلام ج۱، ص ۱۶؛ میرحسینی و فلاح، شیوه‌های مبارزه پیامبر با فرهنگ جاهلی، ص ۱۷.
  9. الصحیح من سیرة النبی الاعظم(ص)، ج۱، ص۴۸.
  10. مقدمه ابن خلدون، ص۵۴۳.
  11. مقدمه ابن خلدون، ص۴۹۳.
  12. فتوح البلدان، ج۳، ص۵۸.
  13. مقدمه ابن خلدون، ص۴۱۹.
  14. الشعر و الشعراء، ص۳۳۴.
  15. مقدمه ابن خلدون، ص۵۴۴؛ فصل «اکثر داعیه داران علم در اسلام، عجم بوده‌اند».
  16. بقره (۲)، ۲۸۲.
  17. سید محمد علی اشقر، لمحات من تاریخ القرآن، ص۳۶-۳۷.
  18. یوسفی غروی، محمد هادی، تاریخ تحقیقی اسلام، ج۱، ص٦٦-٧٠.