استهزای پیامبر خاتم
مقدمه
مسخره کنندگان رسول الله(ص) پنج نفر بودند که عبارت بودند از: ولید بن مغیره، عاص بن وائل سهمی، اسود بن مطلب، اسود بن عبد یغوث و حرث بن طلاطله خزاعی.
اما ولید مورد نفرین رسول الله(ص) قرار گرفت؛ زیرا رسول الله(ص) را بسیار مسخره و اذیت میکرد. آن حضرت دربارهاش فرمود: خدایا چشمانش را کور گردان و داغش را بر دل فرزندانش بگذار! پس از مدتی بیناییاش را از دست داد تا اینکه روزی از کنار مردی از خزاعه میگذشت که مشغول تیرسازی بود، در این حال یکی از تیرها به پاشنه او اصابت کرد و باعث خونریزی شد. پس ولید از کنار رسول الله گذشت.جبرئیل فرمود: ای محمد! این همان ولید بن مغیره است که تو را مسخره میکرد. پیامبر فرمود: بله. پس هنگامی که ولید از کنار آنها گذشت، جبرئیل به جایگاه تیر در پاشنهاش اشاره کرد. ولید به منزلش برگشت و بر تخت خویش خوابید. خون از او جاری شد تا آنکه به رختخواب دخترش رسید. دخترش متوجه شد و گفت: مگر گردنه مشک آب بازشده است! ولید گفت: این آب مشک نیست، بلکه خون پدرت است. زودتر فرزندان و برادرزادههایم را حاضر کن که من مشرف به مرگ هستم.
دخترش نیز آنها را جمع کرد. او به عبد الله بن ربیعه گفت:عمارة بن ربیعه در سرزمین حبشه و در جای گمشدهای میباشد پس نامهای را از محمد به نجاشی بگیر که او را برگرداند! و سپس جان داد.
ربیعة ابن اسود[۱] بر رسول الله میگذشت که جبرئیل به چشمش اشاره کرد و او کور شد و فوت کرد.
اسود بن عبد یغوث از کنار آن حضرت میگذشت که جبرئیل به شکمش اشاره کرد و او آن قدر آب نوشید تا شکمش ترکید.
عاص بن وائل از کنار آن حضرت میگذشت که جبرئیل به پاهایش اشاره کرد که چوبی در گودی پایش فرو رفت و از پشت پایش درآمد و همین باعث مرگش شد.
حارث بن طلاطله از کنار آن حضرت میگذشت که جبرئیل به صورتش اشاره کرد. او به کوههای تهامه رفته بود که بارانی پیاپی شروع به باریدن کرد و او آن قدر از آب آن باران نوشید تا این که شکمش ترکید. این معنای قول خداوند متعال است که: «إِنَّا کفَیناک المستهزئین.
پس رسول الله(ص) روزی بر سنگی ایستاد و فرمود: «ای جماعت قریش از جماعت عرب! شما را دعوت میکنم به این که شهادت بدهید: لا اله الا الله و محمد رسول الله و به شما نصیحت میکنم که بتها و شریکان خدا را کنار بگذارید. اگر به حرفهای من گوش فرا دهید، بر عربها فرمانروایی مییابید و عجمها زیر حکومت شما قرار میگیرند و پادشاهان بهشت خواهید بود»
قریشیان او را مسخره کردند و گفتند:محمد بن عبد الله دیوانه شده است؛ ولی به خاطر شأن و مقام و موقعیت ابو طالب به او جسارت نکردند[۲].
ظاهر روایت اخیر نشان میدهد که این آغاز دعوت علنی بوده است که سه سال بعد از آغاز نبوّت رخ داده است، چنان که در اول مقاله هم بدان تصریح شد و چنان که در خبر اول از تفسیر نجاشی از امام صادق(ع) گذشت.
همچنین ظاهر کلام اخیر قمی این است که دعوت علنی بعد از هلاکت مسخرهکنندگان بوده است نه قبل از آن، لکن گفتار او اشاره نمیکند به این که این مسخره کنندگان در مرحله کتمان به خاطر چه چیزی او را مسخره و استهزا میکردهاند؟
اما درخواست ولید از عبد الله بن ربیعة مبنی بر این که نامهای را از محمد به نجاشی بگیرد تا عمارة بن ولید را به مکه بازگرداند، این نه تنها با دوران اعلان عمومی ملازم است، بلکه مستلزم این است که این درخواست پس از مهاجرت به حبشه باشد و تا اندازهای معلوم شده باشد که نجاشی میل به پذیرش دین جدید دارد! و قمی با ذکر قضیه نامه، با بزرگواری از کنار آن گذشته است و گویی که متوجه این تفاوت واضح نشده است و همچنین تمام کسانی که این سخن را از او نقل کردهاند.
اما طبرسی در تفسیرش گفته است: ﴿فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ﴾[۳]؛ به نقل از ابن عباس و ابن جریح و مجاهد و ابن زید و زجّاج؛ یعنی: اظهار و اعلان کن و بیان نما و تصریح کن به آنچه که مأمور آن شدهای، بدون این که هیچ ترسی داشته باشی.
وزجّاج گفته است: صدع در شیشه و دیوار به معنای جدا شدن (شکافت خوردن) بعضی از بعضی قسمتهای دیگر میباشد و از ابی مسلم نقل شده است که ﴿وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ﴾[۴]؛ یعنی به آنها توجه نکن و ترس از آنها نداشته باش. ﴿إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ﴾[۵]؛ یعنی ما شر مسخره کنندگان و استهزاءهایشان را از تو کوتاه میکنیم و آنها را به هلاکت میرسانیم.
از ابن عباس و ابن جبیر نقل شده است که آنها پنج نفر از قریشیان بودند: عاص بن وائل، ولید بن مغیرة، ابو زمعة الاسود بن مطلب و أسود بن عبد یغوث و حرث بن قیس.
از محمد بن ثور نقل شده است که آنها شش نفر بودند و ششمین نفرشان حارث بن طلاطله بوده است.
گفتهاند: در حالی که استهزاکنندگان مشغول طواف کعبه بودند،جبرئیل بر نبی اکرم(ص) نازل شد. پس جبرئیل ایستاد در حالی که رسول الله(ص) هم در کنارش بود. در این حال ولید بن مغیره مخزومی از کنارش گذشت و جبرئیل به ساق پای ولید اشاره کرد. پس ولید از کنار یک آهنگری از خزاعه میگذشت و لباسش به زمین کشیده میشد. پس نیشتری به لباسش گیر کرد و تکبّرش مانع از این شد که خم شود و آن را از خود دور کند. نیشتر با ساق پایش برخورد میکرد تا آن را مجروح کرد و به خاطر همین مریض شد تا فوت کرد.
عاص بن وائل سهمی از کنارش گذشت و جبرئیل به پایش اشاره کرد. پس از آن خاری بزرگ در گودی پایش فرو رفت و او دائما آن را میخاراند و میخراشید تا فوت کرد.
اسود بن مطلّب بن عبد مناف از کنارش گذشت و او به چشمهایش اشاره کرد و او نابینا شد و گفتهاند: برگ سبزی را به سوی او پرتاب کرد و او کور شد و آن قدر سرش را به دیوار کوبید تا به هلاکت رسید.
اسود بن عبد یغوث از کنارش گذشت و او به شکمش اشاره کرد و این مرد آن قدر آب خورد تا به هلاکت رسید. همچنین گفتهاند که مسموم شد و رنگش سیاه شد و حتی خانوادهاش وی را نشناختند و او را از خویش طرد کردند تا به هلاکت رسید.
حارث بن طلاطله از کنارش گذشت و او به سرش اشاره کرد و پس از آن از سرش چرک و خون خارج میشد تا این که باعث هلاکتش گردید. و گفتهاند که حرث بن قیس، ماهی شوری را خورد و همین باعث تشنگی شدیدش شد و دائما آب مینوشید تا این که شکمش ترکید و به هلاکت رسید[۶].
اگر چه طبرسی صاحب تفسیر، بعضی از اخبار منقول از غیر ائمه اطهار در مورد این استهزاء کنندگان را جمعآوری و تلخیص نموده است، اما آنها را به تبع شیخ طوسی در کتاب تبیان، در کتاب مجمع البیان خود نقل کرده، و روایت ابن عباس بدون آنکه به علی(ع) اسناد داده شود نقل شده است؛ امّا طبرسی دیگر، صاحب الاحتجاج در مورد استهزا کنندگان خبر مبسوطی را از امام کاظم(ع) از جدّش حسین(ع) روایت کرده است. این روایت جواب حضرت علی(ع) به یکی از احبار یهودی شامی میباشد که به مجلسی که اصحاب رسول الله(ص) از قبیل ابو معبد جهنی و عبد الله بن مسعود و عبد الله بن عباس[۷] در آن بودند؛ آمده بود که همین، منبع خبر ابن عباس را هم برای ما کشف میکند.
اگر این خبر در الاحتجاج به صورت مرسل و مرفوع میباشد، صدوق آن را در خصال به صورت مسند آورده و گفته است: استهزا کنندگان که در مورد آنها: ﴿إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ﴾[۸] نازل شد، پنج نفر بودند که هر کدام به شیوه خاصی در یک روز به قتل رسیدند: اما ولید بن مغیره از کنار تیرهایی که مال فردی از بنی خزاعه بود و آنها را در راه گذاشته بود عبور میکرد که بر آنها افتاد و رگ ران او بریده شد و آن قدر خون آمد تا هلاک شد و او میگفت: خدای محمد مرا کشت!
اما عاص بن وائل سهمی برای انجام کاری به کوههای اطراف مکه رفته بود که در آنجا سنگی از زیر پایش در رفت و او از کوه سقوط کرد و قطعهقطعه شد و در حال مرگ میگفت: خدای محمد مرا کشت!
اما اسود بن عبد یغوث به همراه پسر و غلامش در اطراف مکه میرفتند که در اثر خستگی به استراحت در زیر درختی پرداختند. در این حال جبرئیل آمد و سر او را در دست گرفت و بر تنه درخت کوبید. او به غلامش فریاد میزد: این شخص را از من دور کن و غلام میگفت: کسی را نمیبینم که تو را اذیت کند، بلکه خودت هستی که سرت را بر درخت میکوبی! پس در حالی که هلاک میشد، گفت: خدای محمد مرا کشت!
صدوق میگوید: در خبر دیگری این مطلب به این صورت آمده است که نبی اکرم(ص) از خدا خواست که او را نابینا کند و داغ فرزندانش را بر دلش بگذارد.
وقتی که روز موعود فرا رسید، او به بلندیهای اطراف مکه رفت و جبرئیل که برگ سبزی در دست داشت به سراغش آمد و آن را بر صورتش زد و او را کور کرد و او باقی ماند تا این که در روز بدر خدا داغ فرزندانش را بر دلش گذارد و آنگاه هلاک شد.
اما حارث بن طلاطله در روزی که باد بسیار گرمی میوزید از منزل خارج شد و رنگ چهرهاش همانند سیاهپوستان شد و با این حال به خانه بازگشت و گفت: من حارث هستم. خانوادهاش خشمگین شدند و او را به قتل رساندند در حالی که میگفت: خدای محمد مرا کشت!
اما اسود بن مطلّب: ماهی شوری خورد و تشنگی بر او فشار آورد و آن قدر آب نوشید تا این که شکمش ترکید و به هلاکت رسید، در حالی که میگفت: خدای محمد مرا کشت!
این بدان خاطر بود که آنها نزد رسول الله(ص) آمدند و گفتند: ای محمد! تا ظهر به تو مهلت میدهیم که یا از حرفهایت برگردی و یا این که تو را به قتل میرسانیم!
پس رسول الله(ص) با غم و اندوه به خانه آمد و در خانه را به روی خود بست. پس جبرئیل در همان لحظات نزد او آمد و گفت: ای محمد! خداوند به تو سلام میرساند و میفرماید:﴿فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ﴾[۹].
آن حضرت فرمود: آنها چند لحظه پیش مرا تهدید کردهاند!جبرئیل فرمود: آنها به سزای خویش رسیدند و پس از آن رسول الله(ص) دعوت الهی را آشکار ساخت[۱۰].
اما قسمت اخیر قول خداوند که میفرماید: ﴿فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ﴾، صراحت در این دارد که این در ابتدای دعوت علنی نبوده است، بلکه این دعوت علنی از قبل شروع شده بوده است و مشرکین و به خصوص همین استهزا کنندگان با آن مقابله میکردهاند تا جایی که رسول اکرم(ص) را تهدید به قتل کردند و قول خداوند که میفرماید ﴿فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ﴾، از باب رفع مانع است نه از باب ایجاد مقتضی. بنابراین اعراض از مشرکان به معنای عدم اعتنا و توجه به تهدیداتشان میباشد و ﴿فَاصْدَعْ﴾ به معنای عدم ترتیب اثر دادن به تهدیدها و عدم خانهنشینی و بستن در روی خود و دست کشیدن از دعوت الهی میباشد و این به معنای شروع دعوت علنی نیست.
در خبر طبرسی گذشت که گفت:جبرئیل بر نبی اکرم(ص) نازل شد در حالی که استهزا کنندگان مشغول طواف کعبه بودند... این قسمت را در خبر امام کاظم(ع) از حضرت علی(ع) نمییابیم و معلوم نیست که این واقعه قبل از نزول آیه شریفه بوده است یا بعد از آن؟
جواب این سؤال را در آنچه که قطب راوندی در الخرائج و الجرائح نقل کرده است مییابیم. وی میگوید: وقتی ﴿فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ﴾ نازل شد؛ پیامبر(ص) به اصحابش بشارت داد و گفت: خداوند مرا از شر این پنج نفر کفایت کرد. پس رسول اکرم(ص) به کنار کعبه آمد در حالی که آن افراد در طواف بودند و جبرئیل در سمت راست وی ایستاده بود.
پس اسود بن مطلب از کنار آنها گذشت که در این حال جبرئیل برگ سبزی بر چهرهاش زد و به واسطه همین خدا او را نابینا گردانید و داغ فرزندانش را بر دلش گذاشت.
و اسود بن عبد یغوث از کنارشان گذشت که جبرئیل به شکمش اشاره کرد و او آن قدر آب نوشید تا ترکید و به هلاکت رسید.
ولید بن مغیره از کنارش گذشت که جبرئیل به زخمی که در پایش بود اشاره کرد و همین زخم، خونریزی کرد و به واسطه آن وی هلاک شد.
عاص بن وائل سهمی از کنارشان گذشت که جبرئیل به گودی پایش اشاره کرد. او بعد از آن بر الاغش سوار شد و به سمت طائف حرکت کرد که در راه خاری به گودی پایش فرو رفت و همین باعث مرگش شد.
حارث بن طلاطله از کنارشان گذشت که جبرئیل به او اشاره کرد و او چرک و خون استفراغ کرد تا به هلاکت رسید.
بنابراین، آمدن جبرئیل به همراه رسول الله(ص) به کنار کعبه و گذشتن این مسخرهکنندگان از کنار آنها و اشاره رسول اکرم(ص) به آنها برای شناساندن و اشاره جبرئیل به آنها برای عذاب کردن، بعد از نزول جبرئیل بر رسول اکرم(ص) همراه با آیات و بشارت دادن رسول اکرم(ص) به اصحابش در مورد هلاکت استهزا کنندگان بوده است.
امّا آنچه را که طبرسی به صورت مختصر از ابن عباس و ابن جبیر و محمد بن ثور نقل کرده است، همان را ابن شهر آشوب از آنها نقل کرده و گفته است: استهزا کنندگان رسول اکرم(ص) عبارت بودند از: ولید بن مغیره مخزومی، اسود بن عبد یغوث زهری، ابو زمعة اسود بن مطلب، عاص بن وائل سهمی، حرث بن قیس سهمی، عقبة بن معیط، قهیلة بن عامر فهری، اسود بن حرث، ابو احیحه سعید بن عاص، نضر بن حرث عبدی، حکم بن عاص بن امیة، عتبة بن ربیعة، طعیمة بن عدی، حرث بن عامر بن نوفل، ابو البختری عاص بن هاشم بن اسد، ابو جهل و ابو لهب. و خداوند همه آنها را به شدیدترین وجهی به هلاکت رسانید.
آنها میگفتند: ای محمد! تا ظهر به تو مهلت میدهیم که از حرفهایت برگردی و الا تو را به قتل میرسانیم! پس پیامبر(ص) به خانهاش رفت و در را بر خویش بست. پس از لحظهای جبرئیل آمد و گفت: ای محمد! خداوندسلام میرساند و میفرماید: ﴿فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ ﴾ و من همراه تو هستم و خدا به من دستور داده است که تحت فرمان تو باشم.
پس هنگامی که به کنار کعبه آمد، برگ سبزی را بر صورت اسود بن مطلّب زد و گفت: خدایا او را کور کن و داغ فرزندان را بر دلش بگذار. پس کور شد و خداوند داغ فرزندانش را بر دلش گذارد.
و روایت شده است که آن حضرت به چشمهایش اشاره کرد که کور شد و آن قدر سرش را بر دیوار کوبید تا به هلاکت رسید.
سپس اسود بن عبد یغوث از کنارشان گذشت که به شکمش اشاره کرد و او آن قدر آب نوشید تا ترکید و هلاک شد. آنگاه ولید از کنارشان گذشت و او به زخمی چرکین در پایش اشاره کرد که بعد از آن خاری در آن فرو رفت و عفونی شد و در ساق پایش زخم و خارش ایجاد کرد و مریضیاش ادامه یافت تا به هلاک رسید.
عاص از کنارش گذشت و او را مسخره کرد و او در هنگامی که باد بسیار گرمی میوزید از منزل خارج شد و هنگامی که به منزل بازگشت از بس سیاه شده بود او را نشناختند و از خود طرد کردند و او از غصّه دق کرد و روایت شده است که خانوادهاش او را کشتند. همچنین روایت کردهاند که او پا بر بوته خاری گذاشت که تیغی در گودی پایش فرو رفت. او میگفت: نیش زده شدم و دائما آن را میخاراند تا به هلاکت رسید.
حارث بن طلاطله از کنارش گذشت که به سرش اشاره کرد، او چرک و خون استفراغ کرد و گفتهاند که مار او را نیش زد و به قول دیگری، او به کوههای اطراف مکه رفته بود که از آن سقوط کرد و به هلاکت رسید.
اما اسود بن حارث، ماهی شوری خورد و دچار تشنگی شدید شد و آن قدر آب نوشید تا شکمش ترکید و هلاک شد.
اما قهیلة بن عامر از مکه خارج شد تا به طائف برود که در راه گم شد و پیدا نشد.
عیطلة، بر بوته خاری افتاد که خاری در چشمش فرو رفت و آب حدقه چشمش بر صورتش جاری شد و گفتهاند که آن قدر آب نوشید تا فوت کرد.
اما ابو لهب، بعد از بدر به هلاکت رسید و ابی رافع نقل کرده است که او از ابو سفیان در مورد واقعه بدر در حضور ما سؤال کرد.
ابو سفیان گفت: ما هنگامی که با آنها برخورد کردیم، با مردانی سفیدپوش مواجه شدیم که بر اسبهایی سفید و سیاه نشسته بودند و در بین زمین و آسمان جولان میدادند. به خدا قسم که با چنین وضعی مردم ایستادگی نکردند.
در واقع وقتی که ما با آنها برخورد میکردیم، کتفهایمان را در اختیارشان میگذاشتیم و آنها هر طور که میخواستند ما را اسیر میکردند و یا به قتل میرساندند.
ابو رافع میگوید: به ام الفضل، همسر عباس گفتم: آن فرشتگان... در این حال ابو لهب صدایم را شنید و شروع به زدن من کرد. در مقابل ام الفضل با عمود خیمه بر سرش کوبید که سرش به شدت شکست و خداوند او را به طاعون مبتلا کرد و بعد از آن هفت شب زنده بود تا این که فوت کرد. قریشیها به شدت از طاعون اجتناب میکردند و برای همین به مدت سه روز فرزندانش حاضر نبودند که او ببرند و دفن کنند[۱۱]. تا این که قریش او را در کنار دیواری در بالای مکه گذاشتند و آن قدر خاک و سنگ بر رویش پرتاب کردند تا پوشانده شد.
ابن اسحاق میگوید: استهزا کنندگان پنج نفر بودند که از اشراف و صاحب منصبان در میان اقوامشان بودند که عبارت بودند از: اسود بن مطلب از بنی اسد بن عبد العزی، اسود بن عبد یغوث از بنی زهرة، ولید بن مغیرة از بنی مخزوم، عاص بن وائل از بنی سهم و حارث بن طلاطله از بنی خزاعة.
هنگامی که شرشان زیاد شد و در استهزای رسول الله(ص) زیادهروی کردند، خداوند فرمود: ﴿فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ﴾؛ و جبرئیل نزد رسول الله(ص) آمد در حالی که این عدّه مشغول طواف بودند. پس جبرئیل ایستاد و رسول الله(ص) هم در کنارش قرار گرفت. در این حال اسود بن مطلّب از کنارشان گذشت که جبرئیل برگ سبزی بر چهرهاش زد و او نابینا شد و اسود بن عبد یغوث از کنارشان گذشت که به شکمش اشاره کرد و او آن قدر آب نوشید تا هلاک شد و ولید بن مغیره از کنارشان گذشت که به زخم پایش که دو سال پیش ایجاد شده بود، اشاره کرد و همین زخم تازه شد و باعث مرگش گردید و عاص بن وائل از کنارشان گذشت که به گودی زیر پایش اشاره کرد و او بر الاغی سوار شده بود که به طائف برود که این حیوان او را از کنار درخت خارداری عبور داد که در اثر آن خاری در گودی پایش فرو رفت و او را به هلاکت رسانید. حارث بن طلاطله از کنارشان گذشت که به سرش اشاره کرد و از آن چرک و خون بیرون زد و همین باعث مرگش شد[۱۲].
خبر سابق را ابن شهر آشوب از تفسیرمحمد بن ثور که از تابعان سعید بن جبیر بوده، از ابن عباس نقل کرده و آن را قطعی دانسته است و اسم ابی رافع در آخر خبر آمده است. این شاید بدان خاطر بوده است که وی راوی و ناقل معاصر با ابن عباس بوده است، و در خبر صدوق از امام کاظم از علی(ع) گذشت که ابن عباس در مجلس حاضر بود و نقل حکایت را از حضرت علی(ع) میشنید و ممکن است موارد اختلاف بین دو خبر از روایت ابی رافع ایجاد شده باشد یا ابن عباس این دو خبر را با هم مخلوط کرده باشد.
استهزا کنندگان در این خبر هفده مرد شمرده شدهاند که چگونگی هلاکت نه نفر به طور مفصل ذکر شده و بقیه مجمل گذاشته شده است و آخرین کسی که به طور مفصل در موردش سخن گفته شده است، ابو لهب میباشد که بعد از بدر به هلاکت رسیده است. آنهایی که در هر دو خبر آورده شدهاند، پنج نفر میباشند و همین وجه جمع بین دو روایت است و شاید همین، وجه اختصار خبر نزد طبرسی باشد.
اگر خبر تفسیر قمی را که وقوع این واقعه را بعد از هجرت به حبشه میداند، استثنا کنیم در سایر اخبار دلیل واضحی برای بروز استهزا در حالت دعوت سرّی و مخفیانه نمییابیم و جواب قانع کنندهای برای آن دیده نمیشود، مگر این که بنابر آنچه که در خبر صدوق و ابن عباس است بگوییم که امر به آشکار کردن امر الهی، شروع دعوت عمومی نبوده است، بلکه این برای رفع مانع و تهدید مؤکدی بوده است که از سوی استهزا کنندگان واقع شده بود که آن را نقل کردیم و همین قول راجح و متعین است.
در خبر راوندی در الخرائج و طبرسی در مجمع البیان و ابن شهر آشوب در مناقب از ابن عباس و ابن جبیر و تفسیرمحمد بن ثور گذشت که رسول الله به کنار کعبه آمد، در حالی که جبرئیل در سمت راستش ایستاده بود و استهزا کنندگان مشغول طواف بودند. حال سؤال این است که این چه طوافی است که همگی در آن بودهاند، بعد از آنکه رسول الله(ص) را تهدید به قتل کرده بودند؟
شاید که جواب این سؤال را در آنچه که ابن هشام از ابن اسحاق در سیرهاش نقل کرده است، بیابیم. او میگوید: گروهی از قریش نزد ولید بن مغیره - که مرد مسن و باتجربهای بود و در مراسم حج شرکت کرده بود - جمع شدند. او به آنها گفت: ای جماعت قریش! هرآینه موسم حجّ فرا رسیده است و گروههای عرب به زودی به مکه روی میآورند. آنها مسأله دعوت محمّد(ص) را شنیدهاند، پس نظر واحدی را اتخاذ کنید و متفاوت صحبت نکنید که باعث تکذیب همدیگر شوید و قول همدیگر را رد کنید[۱۳].
در این نصّ، تصریح شده است که این گرد هم آیی علیه رسول اکرم(ص) در آستانه حج یا عمره برگزار شده است و میخواستند که مسأله گروههای عرب را که به زودی به موسم حج میآیند بررسی کنند.
این خبر را قمی در تفسیرش به صورت دیگری نقل کرده است. او میگوید: ولید بن مغیره پیرمردی باتجربه و از صاحبنظران عرب بود... و صاحب مال و باغهای زیاد در طائف بود و ده فرزند در مکه و نیز ده غلام داشت که هر کدام هزار دینار در اختیار داشتند و با آن تجارت میکردند - و این همان قنطار در آن زمان بود - و برای همین او به قریش گفت: من به تنهایی در یک سال تهیه پرده کعبه را بر عهده میگیرم و شما به صورت جمعی در سال دیگر تهیه آن را بر عهده بگیرید. برای همین خدا او را چنین توصیف کرد: ﴿ذَرْنِي وَمَنْ خَلَقْتُ وَحِيدًا﴾[۱۴]. و رسول الله در حجر اسماعیل مینشست و به قرائت قرآن میپرداخت...
قریشیها نزد ولید آمدند و گفتند: ای أبا عبد شمس! این چیست که محمد میخواند؟ آیا شعر است یا از سرودها و یا خطبه میباشد؟ او گفت: اجازه دهید که سخنانش را بشنوم.
پس نزد محمد(ص) رفت و گفت: مقداری از شعرت را برایم بخوان! فرمود: این شعر نیست و لکن کلام خداوند است که برای فرشتگان و انبیا فرو میفرستد. گفت: چیزی از آن را بر من تلاوت کن. پس رسول اللهسوره «حم سجده» را خواند و وقتی که به این قسمت رسید: ﴿فَإِنْ أَعْرَضُوا فَقُلْ أَنْذَرْتُكُمْ صَاعِقَةً مِثْلَ صَاعِقَةِ عَادٍ وَثَمُودَ﴾[۱۵].[۱۶]؛ اگر روی گرداندند، بگو: «شما را به صاعقهای همانند صاعقهعاد و ثمود بیم میدهم».
در این هنگام ولید شروع به لرزیدن کرد و مو بر بدنش راست شد و به خانهاش رفت و دیگر بازنگشت.
پس نزد ابو جهل (عمرو بن هشام بن مغیره مخزومی) رفتند و به او گفتند: ای ابو الحکم هرآینه أبا عبد شمس به دین محمد گرویده است. آیا نمیبینی که دیگر نزد ما بازنگشت؟!
ابو جهل نزد او رفت و گفت: ای عمو! ما را سرافکنده و مفتضح کردی و دشمنان را بر ما مسلط نمودی و به دین محمد گرویدی؟!
ولید گفت: من به دین او نگرویدهام، اما کلامی را از وی شنیدم که پوست بدن را میلرزاند! ابو جهل گفت: آیا سخنانش خطبه است؟ گفت: نه، خطبه کلام متصلی است. و این کلام منثوری است که بعضی از آن شبیه بعضی دیگر نیست. ابو جهل گفت: آیا سخنانش شعر است؟ گفت: نه. من انواع شعر عرب را شنیدهام و این شعر نیست. گفت: پس این چیست؟ گفت: اجازه بده که فکر کنم!
فردای آن روز آمدند و گفتند: ای ابا عبد شمس! نظرت درباره آنچه گفتیم چیست؟ گفت: بگویید که این افسون است که قلبهای مردم را به خود جذب میکند.
پس از آن خداوند این آیات را نازل کرد: ﴿ذَرْنِي وَمَنْ خَلَقْتُ وَحِيدًا وَجَعَلْتُ لَهُ مَالا مَّمْدُودًا وَبَنِينَ شُهُودًا وَمَهَّدتُّ لَهُ تَمْهِيدًا ثُمَّ يَطْمَعُ أَنْ أَزِيدَ كَلاَّ إِنَّهُ كَانَ لِآيَاتِنَا عَنِيدًا سَأُرْهِقُهُ صَعُودًا إِنَّهُ فَكَّرَ وَقَدَّرَ فَقُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ ثُمَّ قُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ ثُمَّ نَظَرَ ثُمَّ عَبَسَ وَبَسَرَ ثُمَّ أَدْبَرَ وَاسْتَكْبَرَ فَقَالَ إِنْ هَذَا إِلاَّ سِحْرٌ يُؤْثَرُ إِنْ هَذَا إِلاَّ قَوْلُ الْبَشَرِ سَأُصْلِيهِ سَقَرَ وَمَا أَدْرَاكَ مَا سَقَرُ ﴾[۱۷]
بنابراین قول خداوند که میفرماید: ﴿سَأُصْلِيهِ سَقَرَ﴾[۱۸] و ﴿سَأُرْهِقُهُ صَعُودًا﴾[۱۹] تأکید و اصرار بر انذار کردن اوست، قبل از آنکه رسول الله(ص) به کوتاه شدن شرش و هلاک شدنش به همراه دیگر استهزا کنندگان بشارت دهد، چنان که خداوند فرموده بود: ﴿إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ﴾[۲۰]. همین هم دلالت میکند بر این که امر به آشکار کردن دعوت مدت زیادی قبل از این بوده است. به طوری که دستههایی از اعراب که در موسم حج شرکت میکردند - بر طبق ادعای ولید - آوازه دعوت او را شنیده بودند و دعوت سرّی و غیر علنی تا به این حدّ منتشر نمیشود. به گونهای که مشرکان به فکر برنامهریزی برای کیفیت مقابله با وی در ایام حجّ برآیند.
شاید ولید بعد از این که این چنین موضعگیری میکند و این آیات درباره او نازل میشود، به همراه اصحابش، نبی اکرم(ص) را تهدید شدید میکنند و به فکر محدود کردن دعوت وی در ایام موسم میافتند. آنگاه در طواف موسم حج حاضر میشوند و جبرئیل آنها را در دنیا قبل از آخرت عذاب میکند. به این ترتیب رسول الله(ص) از شرّ آنها و شر استهزائشان راحت میشود. و رسول الله(ص) به ایراد خطبه عمومیاش در موسم حج در حجر اسماعیل در مطاف مسجد الحرام، پرداخت.
از جمله چیزهایی که دعوت علنی را تأیید میکند، تعبیرات رسول اکرم(ص) در آن خطبه میباشد؛ زیرا وی علاوه بر آنکه قریش را مورد خطاب قرار داده، تمام عرب را هم مورد خطاب خویش قرار داده و اگر اینها با خطابهای به قریش در کنار هم قرار گیرد، روشن میشود که منظور از عرب، غیر از قریش بوده است.[۲۱]
منابع
پانویس
- ↑ در اینجا چنین نوشته شده و پیش از این چنین اسمی نیامده است و ظاهرا ربیعة در اینجا تصحیفشده ابی زمعة الاسود بن مطلّب میباشد!
- ↑ تفسیر قمّی، ج۱، ص۳۷۹.
- ↑ «آنچه را که مأمور بدان شدهای آشکار کن» سوره حجر، آیه ۹۴.
- ↑ «از آنچه به تو از سوی پروردگارت وحی میشود پیروی کن! هیچ خدایی جز او نیست و از مشرکان روی بگردان» سوره انعام، آیه ۱۰۶.
- ↑ «ما تو را در برابر ریشخندکنندگان بسندهایم» سوره حجر، آیه ۹۵.
- ↑ مجمع البیان، ج۶، ص۵۳۳-۵۳۴. و در تبیان، ج۶، ص۳۵۶ به نقل از سعید بن جبیر اسم آنها را آورده است.
- ↑ الاحتجاج، ج۲، ص۳۱۴-۳۲۲.
- ↑ «ما تو را در برابر ریشخندکنندگان بسندهایم» سوره حجر، آیه ۹۵.
- ↑ «از این روی آنچه فرمان مییابی آشکار کن و از مشرکان روی بگردان ما تو را در برابر ریشخندکنندگان بسندهایم» سوره حجر، آیه ۹۴-۹۵.
- ↑ الخصال، ج۱، ص۲۷۹-۲۸۰.
- ↑ مناقب آل ابی طالب، ج۱، ص۷۳-۷۵.
- ↑ سیره ابن اسحاق، ج۲، ص۵۰-۵۲.
- ↑ سیره ابن اسحاق، ج۱، ص۲۸۸.
- ↑ «مرا با آن کس که یگانه آفریدهام، وا بگذار» سوره مدثر، آیه ۱۱.
- ↑ «پس اگر روی بگردانند بگو: شما را به آذرخشی از گونه آذرخش عاد و ثمود بیم میدهم» سوره فصلت، آیه ۱۳.
- ↑ این سوره بنابر آنچه در التمهید، ص۱۰۵ آمده است شصت و یکمین سوره قرآن میباشد.
- ↑ «مرا با آنکه [او را] تنها آفریدم واگذار، و دارایی بسیار به او بخشیدم، و پسرانی آماده به خدمت دادم، و برایش [عیش و نوش] آماده کردم باز هم طمع دارد که بیفزایم. ولی نه؛ زیرا او دشمن آیات ما بود. به زودی او را به بالا رفتن از گردنه [عذاب] وادار میکنم. آری آن دشمن حق اندیشید و رنجید. کشته بادا، چگونه او سنجید؟ آنگاه نظر انداخت. سپس رو ترش نمود و چهره درهم کشید. آنگاه پشت گردانید و تکبر ورزید و گفت: «این قرآن جز سحری که به برخی آموختهاند، نیست، این غیر از سخن بشر نیست، زود باشد که او را به سقر درآورم.» سوره مدثر، آیه ۱۱-۲۷.
- ↑ «به زودی او را به دوزخ درمیآورم» سوره مدثر، آیه ۲۶.
- ↑ «زودا که به او سختی رسانم» سوره مدثر، آیه ۱۷.
- ↑ «ما تو را در برابر ریشخندکنندگان بسندهایم» سوره حجر، آیه ۹۵.
- ↑ یوسفی غروی، محمد هادی، تاریخ تحقیقی اسلام، ج۱، ص ٣٥٦-٣٦٧.