اصلاح رابطه خود و خدا

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت
(تغییرمسیر از اصلاح رابطه با خدا)

اصل اصلاح رابطه خود و خدا

«مَنْ أَحْسَنَ فِيمَا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ اللَّهِ كَفَاهُ اللَّهُ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ النَّاسِ، وَ مَنْ أَصْلَحَ سَرِيرَتَهُ أَصْلَحَ اللَّهُ عَلَانِيَتَهُ»[۱]. هر کس [رابطه] میان خود و خدا را نیکو سازد، خدا [رابطه] میان او و مردم را کفایت کند، و هر کس باطن خود را اصلاح کند خدا ظاهرش را اصلاح کند.

جایگاه اصلاح رابطه خود و خدا

اساس مدیریت بر قلب، بر اصلاح رابطه انسان با خدا استوار است. پیام‌آوران الهی با اصلاح رابطه خود و خدا و اصلاح سایر روابط بر مبنای آن، به اداره مردمان می‌پرداختند. شیوه اداره آنان ناشی از رابطه‌ای بود که با حق برقرار ساخته بودند و همگان را از این زاویه می‌دیدند؛ رابطه‌ای از حق به‌سوی خلق[۲]. سنت الهی چنین است که به هر میزان که رابطه انسان با خدا اصلاح شود، به همان میزان رابطه انسان با عالم اصلاح می‌شود، و به هر مرتبه‌ای که در اصلاح رابطه خود با خدا واصل شود، به‌تناسب همان مرتبه به توان اداره عالم دست می‌یابد. آنان که ملاحظه حق می‌کنند، حق ملاحظه‌شان می‌کند و به میزان تقوای الهی‌شان توان اداره می‌یابند. این توان تابع مراتب قرب الهی و بندگی حق است. میان «عبودیت» و «ربوبیت» نسبتی مستقیم برقرار است. هر چه انسان «عبد» شود «ربّ» می‌شود، چنان‌که در حدیث شریف «مصباح الشریعه» از امام صادق(ع) نقل شده است: «الْعُبُودِيَّةُ جَوْهَرَةٌ كُنْهُهَا الرُّبُوبِيَّةُ، فَمَا فُقِدَ مِنَ (فِي) الْعُبُودِيَّةِ وُجِدَ فِي الرُّبُوبِيَّةِ، وَ مَا خَفِيَ عَنِ الرُّبُوبِيَّةِ أُصِيبَ فِي الْعُبُودِيَّةِ»[۳]. بندگی حقیقی جوهره‌ای است که اساس و ذات آن ربوبیت است، پس آنچه از مقام عبودیت کم و ناپیدا شود در مقام ربوبیت پیدا و هویدا گردد. و هر مقداری که از مراتب و صفات ربوبیت مخفی و پوشیده شود، در مراحل عبودیت جلوه‌گر و آشکار گردد.

انسان به میزانی که در مسیر عبودیت گام می‌دارد، در ساحت ربوبیت بالا می‌رود، و هر چه از خود می‌گذرد و می‌گذارد، به توانایی‌ها می‌رسد و مالک امور می‌شود. امام خمینی در این باره می‌فرماید: «کسی که با قدم عبودیت سیر کند و داغ ذلت بندگی را در ناصیه خود گذارد، وصول به عزّ ربوبیت پیدا کند. طریق وصول به حقایق ربوبیت سیر در مدارج عبودیت است و آن‌چه در عبودیت از اِنیّت و اَنانیّت مفقود شود، در ظل حمایت ربوبیت آن را می‌یابد، تا به مقامی رسد که حق‌تعالی سمع و بصر و دست‌وپای او شود، چنان‌که در حدیث صحیح مشهور بین فریقین وارد است. و چون از تصرفات خود گذشت و مملکت وجود را یکسره تسلیم حق کرد و خانه را به صاحب‌خانه واگذار نمود و فانی در عزّ ربوبیت شد، صاحب‌خانه خود متصرف در امور گردد؛ پس تصرفات او تصرفات الهی گردد، چشم او الهی شود و با چشم حق بنگرد و گوش او گوش الهی شود و به گوش حق بشنود»[۴]. آدمی هر قدر در مراتب بندگی بالا رود، در مراتب اتصاف به صفات ربوبی و اقتدار الهی بالا می‌رود؛ هر قدر بیش‌تر ذلت بندگی حق را واجد شود، عزت بیشتری نسبت به مخلوق دارا می‌شود. قوت اداره امور به میزان قرب به حق است. این راز نسبت میان «عبودیت» و «ربوبیت» است.[۵]

معنای عبد و عبودیت

عبودیت تسلیم حق بودن و گردن‌نهادن به خواست الهی است؛ یعنی «عبد» جز رضای حق نخواهد و در برابر او در ذلت و اطاعت مطلق باشد که اصل «عبودیت»، «خضوع» و «تذلل» است؛ از همین‌رو عرب به شتر رام و مطیع «بعیر معبد» و به راهی که در اثر کوبیده شدن و کثرت رفت‌وآمد هموار باشد «طریق معبد» گوید. «عبادت» اطاعت توأم با خضوع و کرنش و فروتنی است و «تعبد» به معنای تنسّک است. «عبده» یعنی او را پرستید و «عبد به» یعنی ملازم او شد و از وی فاصله نگرفت و «عبد» مملوک است، برده است، آزاد نیست[۶]. بنابراین عبد در برابر مولا، وجودی برای خویش قائل نیست؛ ملازم مولاست و از وی فاصله نمی‌گیرد؛ آزادی و استقلال را از خود سلب می‌کند و در برابر مولای خویش هیچ‌گونه خلاف و تعدی نمی‌کند؛ مطیع اوست و به اراده و خواست او عمل می‌کند. بدین ترتیب هر کس لباس بندگی حق به تن کند و ذلت عبودیت را پذیرا شود به عزت ربوبیت رسد.[۷]

معنای ربّ و ربوبیت

ربوبیت از واژه «ربّ» (ر ب ب) به معنای پروراندن، اصلاح شیء و قیام بر آن، تصرف و چیزی را مالک‌شدن و امری را به میل خود تغییردادن، کاری را به‌عهده‌گرفتن، کامل‌کردن، سروری، سرپرستی، بزرگی و آقایی است. همچنین به معنای تعهد، استصلاح، رعایت و کفالت آمده است. «ربّ» به معنای مالک، خالق، صاحب، مدبر، مربی، قیّم، سرور و منعم است و نیز اصلاح‌کننده هر چیزی را «ربّ» گویند: رَبُّ الدَّابَّةِ، رَبُّ الدَّارِ، رَبُّ الْبَيْتِ[۸]. عرب گوید: رَبَّ فُلَانٌ ضَيعتَهُ یعنی عهده‌دار آن شد، بر اصلاح آن قیام کرد و مراقب آن گردید[۹]. همچنین عرب آن را به معنای سرپرستی و کفالت کسی را عهده‌دار شدن و آقا و سرور و بالاسر کسی بودن استعمال کرده است، چنان‌که در ابتدای غزوه حُنین [در سال هشتم هجری] هنگامی که مسلمانان رو به هزیمت نهادند، گروهی از اهل مکه که هنوز در باطن خود با رسول خدا دشمنی داشتند زبان به شماتت مسلمانان گشودند و عقیده قلبی خود را اظهار نمودند و باطن خویش را آشکار کردند؛ از جمله ابوسفیان بود که می‌گفت: «این فراریان تا لب دریا می‌گریزند». و دیگری کلدة بن حنبل برادر مادری صفوان بن امیه بود که [هنوز در حال شرک به سر می‌برد] گفت: «امروز سحر و جادو باطل شد». پس صفوان به او گفت: اسْكُتْ فَضَّ اللّٰهُ فَاكَ، فَوَاللّٰهِ لَأَنْ يَرُبَّنِي رَجُلٌ مِنْ قُرَيْشٍ أَحَبُّ إلَيَّ مِنْ أَنْ يَرُبَّنِي رَجُلٌ مِنْ هَوَازِنَ[۱۰]. (خاموش باش، خدا دهنت را بشکند، به خدا سوگند اگر مردی از قریش بر من سرپرستی و حکومت کند، بهتر است که زیر بار سرپرستی و حکومت مردی از هوازن باشم). و نیز علقمة بن عبده گوید: وَ كُنْتُ امْرَأً أَفْضَتْ إِلَيْكَ رِبَابَتِي *** وَ قَبْلَكَ رَبَّتْنِي، فَضِعْتُ، رُبُوبُ[۱۱]

بعد از آن‌که «رب»های زیادی عهده‌دار کفالت من شدند و هیچ کدام نتوانستند کار مرا اصلاح کنند، سرانجام کار کفالت من به تو رسید. البته راغب اصفهانی می‌نویسد: «ربّ در اصل به معنی تربیت و پرورش است یعنی ایجادکردن حالتی پس از حالت دیگر در چیزی تا به حدّ نهایی و تام و کمال خود برسد. گفته می‌شود: «ربّه» و «ربّاه» و «ربّبه» یعنی او را تربیت کرد و پرورش داد. ابر را «الرّباب» گفته‌اند به‌خاطر اینکه با بارانش گیاهان را رشد می‌دهد»[۱۲]. بنابراین، آن‌که در اثر عبودیت حق به ربوبیت واصل شده است واجد تربیت کمالی و مالک و صاحب امور گشته است.[۱۳]

سیر عبودیت و کسب ربوبیت[۱۴]

انسان به‌حکم فطرت خویش - که عشق به کمال مطلق است - همواره به دنبال آن است که بر خود و جهان تسلط یابد و مدیر و مدبّر خود و خارج از خود شود و برای رسیدن به این مقصد راه‌های گوناگون را طی کرده و به روش‌ها و شیوه‌های مختلف متوسل شده است. در این میان راهی شگفت مقابل پای آدمی است و آن راه عبودیت است، راه تذلّل، خضوع و فنا در برابر حق، که نتیجه آن عزت، قدرت و بقاست. با دخول در عبودیت حق، آدمی حاکم وجود خویش گشته، مدیریتی لایق نسبت به دایره وجود خود کسب می‌کند و ربّ خویش می‌گردد و در ادامه این سیر به امری فراتر از اداره وجود خود دست می‌یابد و به ربوبیتی فراگیر می‌رسد و هر چه در سیر بندگی بالا می‌رود، دایره اقتدار و مدیریت و ربوبیتش گسترش می‌یابد. صلاح و قدرت اصلاح بنده، و سعادت و فلاح او، و استقامت و توان اداره او نسبت به خلق در گرو رضایت حق است[۱۵]. به میزانی که انسان مقرّب پروردگار می‌شود به خداوندگاری دست می‌یابد. از امیرمؤمنان(ع) نقل شده است که فرمود: «مَنْ أَطَاعَ رَبَّهُ مَلَكَ»[۱۶]. هر کس فرمان پروردگار خود را برد، مالک [امور] شود.

این راه، راه بندگی است، راه اطاعت و عبادت است. آدمی به سبب اطاعت حق به توانایی‌های شگفت دست می‌یابد و کارش بالا می‌گیرد: «مَنْ أَطَاعَ اللَّهَ عَلَا أَمْرُهُ»[۱۷]. هر کس خدا را فرمان برد کارش بالا گیرد. عبادت موجب تقرّب، و تقرّب موجب محبوبیت نزد خداست. بنده با عبادت حقیقی به خدا نزدیک می‌شود، و به سبب این نزدیکی، به عنایت‌های خاص دست می‌یابد و استعدادهای ملکوتی‌اش شکوفا می‌شود؛ و در نتیجه این عنایت‌ها، به اداره‌ای درست درباره خود و خارج از خود دست می‌یابد. گوش و چشم و دست و زبان او حقّانی می‌شود، با قدرت الهی می‌شنود و می‌بیند و می‌گوید و اداره می‌کند[۱۸]، چنان که در حدیث معروف و مشهور قدسی که شیعه و سنی آن را روایت کرده‌اند آمده است. ابان بن تغلب از امام باقر(ع) این حدیث را چنین نقل کرده است که در شب معراج خداوند به پیامبر اکرم(ص) فرمود: «مَا يَتَقَرَّبُ إِلَيَّ عَبْدٌ مِنْ عِبَادِي بِشَيْ‏ءٍ أَحَبَّ إِلَيَّ مِمَّا افْتَرَضْتُ عَلَيْهِ وَ إِنَّهُ لَيَتَقَرَّبُ إِلَيَّ بِالنَّافِلَةِ حَتَّى أُحِبَّهُ فَإِذَا أَحْبَبْتُهُ كُنْتُ إِذاً سَمْعَهُ الَّذِي يَسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذِي يُبْصِرُ بِهِ وَ لِسَانَهُ الَّذِي يَنْطِقُ بِهِ وَ يَدَهُ الَّتِي يَبْطِشُ بِهَا إِنْ دَعَانِي أَجَبْتُهُ وَ إِنْ سَأَلَنِي أَعْطَيْتُهُ»[۱۹].

هیچ یک از بندگانم به من تقرّب نجوید با عملی که نزد من محبوب‌تر باشد از آن‌چه بر او واجب کرده‌ام. همانا بنده من به‌وسیله نوافل و مستحبات [که من واجب نکرده‌ام ولی او فقط به‌خاطر محبوبیت آنها نزد من انجام می‌دهد] به من تقرّب می‌جوید تا محبوب من می‌گردد. همین که محبوب من گشت، من گوش او می‌شوم که با آن می‌شنود و چشم او می‌شوم که با آن می‌بیند و زبان او می‌شوم که با آن سخن می‌گوید و دست او می‌شوم که با آن حمله می‌کند. اگر مرا بخواند اجابت می‌کنم و اگر از من بخواهد می‌بخشم. بدین ترتیب بنده به واسطه شدّت محبت حق‌تعالی و تخلق به اخلاق الهی از خود اراده و محبتی ندارد، و نشنود جز آن‌چه خدا خواهد و نگاه نکند جز به آن‌چه خدا دوست دارد و اقدام جز برای آن‌که به قرب حق رسد[۲۰]. و چون برای حق‌تعالی سیر کند خداوند اداره امور او را خود تکفل کند. بنده فانی در عزّ ربوبیت شود و مالک امور، تدبیرکننده امورش گردد.

انبیای عظام و اولیای معظم الهی با سیر عبودیت کسب ربوبیت کرده، اداره امورشان بر این مبنا بوده است و رسول اکرم(ص) که در سیر بندگی حق به بالاترین مرتبه رسید، در کسب ربوبیت به والاترین درجه دست یافت: ﴿ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّى * فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَى[۲۱]. آن حضرت واجد بالاترین مقام قرب بود. ابن عباس از آن حضرت نقل کرده است: «لَمَّا عُرِجَ بِي إِلَى السَّمَاءِ دَنَوْتُ مِنْ رَبِّي عَزَّ وَ جَلَّ حَتَّى كَانَ بَيْنِي وَ بَيْنَهُ قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى»[۲۲].

هنگامی که به آسمان عروج کردم آن‌چنان به ساحت قدس پروردگارم نزدیک شدم که میان من و او فاصله دو کمان یا کم‌تر بود. آن حضرت در سیر عبودیت بدان‌جا رسید که شایسته مقام «قاب قوسین أو أدنی» شد که جز با قدم عبودیت به معراج حقیقی نتوان رسید. ﴿سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَى بِعَبْدِهِ...[۲۳] پاک و منزه است خدایی که بنده خود را سیر شبانه داد... آن وجود گرامی با قدم بندگی به مقامی در قرب حق رسید که شایسته اداره همه عالم گردید. به تعبیر امام خمینی: «قدم عبودیت و جذبه ربوبیت سیر داد آن ذات مقدس را به معراج قرب و وصول»[۲۴]. که مقام رسالت آن حضرت نیز به سبب سیر عبودیت بود: «أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ وَ سَيِّدُ عِبَادِهِ»[۲۵]. (گواهی می‌دهم که محمد بنده و فرستاده او و سرور بندگانش است)؛ و آن وجود مبارک از مقام بندگی حق به اداره امور خلق پرداخت.[۲۶]

سیره پیامبر اکرم(ص) در اداره خلق

آن حضرت بار سنگین مسئولیت و امانتی را بر عهده داشت که جز با بندگی مطلق امکان حمل آن وجود نداشت و خداوند خطاب به وی فرمود: ﴿إِنَّا سَنُلْقِي عَلَيْكَ قَوْلًا ثَقِيلًا * إِنَّ نَاشِئَةَ اللَّيْلِ هِيَ أَشَدُّ وَطْئًا وَأَقْوَمُ قِيلًا * إِنَّ لَكَ فِي النَّهَارِ سَبْحًا طَوِيلًا * وَاذْكُرِ اسْمَ رَبِّكَ وَتَبَتَّلْ إِلَيْهِ تَبْتِيلًا * رَبُّ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ فَاتَّخِذْهُ وَكِيلًا * وَاصْبِرْ عَلَى مَا يَقُولُونَ وَاهْجُرْهُمْ هَجْرًا جَمِيلًا[۲۷].

اهل تفسیر در ذیل این آیات شریفه متعرض نکاتی شده‌اند که همگی دال بر همین معنا و مفهوم است. خداوند مسئولیتی سنگین بر دوش پیامبر خود گذاشت؛ مسئولیت تبلیغ رسالت و پیامدهای آنکه لازمه حمل چنین مسئولیتی، عبادت شبانه و مجاهدت نفس و ترک راحتی و آسایش است[۲۸]. با اتصال و تکیه و توکل به اوست که این بار برداشته می‌شود. عبادت شبانه اتصال به دریای توحید است تا اداره خلق و سیر آنان به‌سوی مقصد به‌درستی تدارک شود. قیام شبانه است که قوّه عملیه را توان می‌بخشد و قوّه علمیه را مهیای ادراک دقایق امور می‌سازد[۲۹]. با چنین اتصالی به حق است که استقامت و ثبات قدم و دوری از لغزش و نشاط لازم فراهم می‌شود[۳۰]. خداوند به پیامبرش فرمان می‌دهد که دائم متصل به ذکر خدا باشد و به طور کامل دل از غیر او ببرد و خود را خالص و ویژه او سازد[۳۱]. به‌وسیله عبادت، انقطاع حاصل کند و خویشتن از همه جز او ببرد[۳۲]، تا همان باشد که او می‌خواهد. تمام امور را به مالک حقیقی واگذار کند و به وکالت او اعتماد نماید. در هر چه امید انجام‌دادنش به مخلوقات می‌رود، منقطع و متوجه به خدا شود. قلب خود را به مقام ربوبیت حق پیوند زند و خانه را به صاحب‌خانه واگذارد تا او تدبیر امر کند[۳۳]. معنای توکل همین است. امام خمینی در‌این‌باره می‌نویسد: «بدان که از برای توکل، معانی متقاربه‌ای با تعبیرات مختلفه نمودند به‌حسب مسالک مختلفه. چنان‌چه صاحب منازل السائرین فرماید: التَّوَكُّلُ كِلَةُ الْأَمْرِ كُلِّهِ إِلَى مَالِكِهِ وَ التَّعْوِيلُ عَلَى وَكَالَتِهِ. یعنی توکل واگذار نمودن تمام امور است به صاحب آن و اعتماد نمودن است [بر] وکالت او، و بعض عرفاً فرمودند: التَّوَكُّلُ طَرْحُ الْبَدَنِ فِي الْعُبُودِيَّةِ وَ تَعَلُّقُ الْقَلْبِ بِالرُّبُوبِيَّةِ. یعنی توکل انداختن بدن است در بندگی و تعلق قلب است به پرورندگی. یعنی صرف قوای بدن در راه اطاعت حق و تصرف ننمودن در امور و واگذار نمودن آنها به پروردگار. و بعضی گفته‌اند: التَّوَكُّلُ عَلَى اللَّهِ انْقِطَاعِ الْعَبْدِ فِي جَمِيعِ مَا يَأْمُلُهُ مِنَ الْمَخْلُوقِينَ. یعنی توکل بر خدا، بریدن بنده است تمام آرزوهای خود را از مخلوق و پیوستن به حق است از آنها»[۳۴].

بدین ترتیب خداوند فرستاده گرامی‌اش را فرمان می‌دهد که تنها او را وکیل و کفیل گیرد[۳۵]، و با این پشتوانه به هدایت خلق و اداره جامعه بپردازد. توکل عبارت است از قطع‌نظر استقلالی از جمیع آلات و اسباب و اعتماد بر حضرت مسبّب؛ و هر که بدین مقام رسد، قوی‌ترین خلق گردد[۳۶]. از رسول اکرم(ص) نقل شده است که فرمود: «مَنْ سَرَّهُ أَنْ يَكُونَ أَقْوَى النَّاسِ فَلْيَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ»[۳۷]. هر که خواهد که قوی‌ترین مردمان باشد پس بر خدا توکل کند.

و محمد(ص) این‌چنین به پا خاست و بیست و سه سال هدایت مردمان و اداره جامعه را بر این اساس انجام داد. در تمام این دوران از آن روز که تکلیف هدایت خلق بر دوشش گذاشته شد و ندای الهی او را مأمور رسالتی بزرگ ساخت، هیچ‌چیز او را به خود مشغول نساخت، و از سر بندگی حق به اصلاح خلق پرداخت[۳۸]. آن وجود عزیز چون رابطه خود را با خالق هستی اصلاح کرده بود، رابطه‌اش با بندگان او اصلاح شد. این سنت جاری الهی است که آدمی از پایگاه بندگی به مقام ربوبی دست می‌یابد. پیشوای موحّدان امیرمؤمنان(ع) در این باره فرموده است: «مَنْ أَصْلَحَ مَا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ اللَّهِ أَصْلَحَ اللَّهُ مَا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ النَّاسِ، وَ مَنْ أَصْلَحَ أَمْرَ آخِرَتِهِ أَصْلَحَ اللَّهُ لَهُ أَمْرَ دُنْيَاهُ»[۳۹]. هر کس [رابطه] میان خود را با خدا اصلاح کند، خدا [رابطه] میان او و مردم را اصلاح فرماید. و هر کس کار آن جهان خود را به صلاح آورد، خدا کار این جهان او اصلاح کند. با این اعتبار رابطه مدیر با آنان که تحت اداره او هستند بر مبنای تصحیح نسبت او با حق تعیین می‌شود، و آن‌که در مدار حق سیر می‌کند، در قلب مردمان جای می‌گیرد. امیرمؤمنان علی(ع) فرموده است: «مَنْ عَمِلَ بِالْحَقِّ مَالَ إِلَيْهِ الْخَلْقُ»[۴۰]. هر که به حق عمل کند، مردمان بدو متمایل شوند.

پیامبر اکرم(ص) نمونه اعلای چنین مدیریتی بود. در خبری مشهور که از علی(ع)، ابن عباس، ابوهریره، جابر بن سمره و هند بن ابی هاله نقل شده آن حضرت چنین توصیف شده است: «أَنَّهُ(ص) كَانَ فَخْماً مُفَخَّماً فِي الْعُيُونِ مُعَظَّماً وَ فِي الْقُلُوبِ مُكَرَّماً»[۴۱]. رسول خدا(ص) در نظر مردم بسیار بزرگ و بزرگوار بود و در چشم هر بیننده بزرگ و موقر می‌نمود، و در دل‌ها جا گرفته و عزیز و گرامی بود. و اینها همه از مقام بندگی آن حضرت بود. یاد خدا [و غیر او را از یاد بردن] همه وجود پیامبر را پر کرده بود. از علی(ع) نقل شده است که از رسول خدا(ص) درباره سنت آن حضرت پرسش کردم، فرمود: «وَ ذِكْرُ اللَّهِ أَنِيسِي»[۴۲]. یاد خدا انیس من است.

رسول خدا(ص) در مقام بندگی چنان بود که جز به یاد خدا کاری نمی‌کرد. حضرت حسین(ع) گوید از پدرم درباره وضع جلسه رسول خدا(ص) پرسیدم، فرمود: «كَانَ رَسُولُ اللَّهِ(ص) لَا يَجْلِسُ و لَا يَقُومُ إِلَّا عَلَى ذِكْرٍ [اللَّهِ]»[۴۳]. رسول خدا(ص) در هیچ مجلسی نمی‌نشست و برنمی‌خاست مگر به یاد خدا.

اُنس به یاد حق موجب ظهور صفات الهی در آدمی می‌شود؛ عزت و قدرت در عین رحمت و محبت. و پیامبر اکرم(ص) در عین ملایمت و خوش‌رویی، از قوّت و هیبتی شگفت در اداره امور برخوردار بود؛ قوّت و هیبتی ناشی از بندگی حق. حضرت حسین(ع) گوید از پدرم درباره وضع جلسه رسول خدا(ص) پرسیدم، فرمود: «كَانَ رَسُولُ اللَّهِ(ص) دَائِمَ الْبِشْرِ، سَهْلَ الْخُلُقِ، لَيِّنَ الْجَانِبِ، لَيْسَ بِفَظٍّ و لَا غَلِيظٍ و لَا صَخَّابٍ و لَا فَحَّاشٍ و لَا عَيَّابٍ... إِذَا تَكَلَّمَ أَطْرَقَ جُلَسَاؤُهُ كَأَنَّمَا عَلَى رُءُوسِهِمُ الطَّيْرُ؛ فَإِذَا سَكَتَ تَكَلَّمُوا وَ لَا يَتَنَازَعُونَ عِنْدَهُ»[۴۴]. رسول خدا(ص) پیوسته خوش‌رو و خوش‌خوی و نرم بود؛ خشن و درشت‌خو و سبک‌سر و فحاش و عیب‌جو نبود و کسی را زیاد مدح نمی‌کرد... هنگام سخن‌گفتن چنان حاضران را به خود جذب می‌کرد که از احدی نفس شنیده نمی‌شد و چون ساکت می‌شد آنان سخن می‌گفتند. در حضور آن حضرت درباره مطلبی نزاع نمی‌کردند.

بنابراین در مدیریت آن حضرت تندخویی و خشونت و عیب‌جویی وجود نداشت. رسول خدا(ص) با خوش‌رویی و ملاطفت مردمان را اداره می‌کرد و با وجود این روحیه و چنین برخوردهایی، از قدرتی کامل در اداره آنان برخوردار بود. آن حضرت بر قلب مردمان مدیریت می‌کرد، نه بر جسم ایشان. بدون آن‌که شیوه‌های استبدادی را به کار گیرد و از سر تفرعن برخورد کند، مطاع بود. او بنده متواضع خدا بود و از همین‌رو بر قلب‌ها حکومت می‌کرد. از محمد بن مسلم نقل شده است که گفت: «شنیدم امام باقر(ع) فرمود: فرشته‌ای نزد رسول خدا(ص) آمد و گفت: خدا مختارتان کرده است که عبد متواضع و رسول باشید و یا این که پادشاه و رسول باشید. و آن حضرت بندگی و تواضع را با رسالت اختیار کرد»[۴۵]. پیامبر خدا(ص) بندگی و شاکر بودن را بر همه چیز ترجیح می‌داد[۴۶]. رسول اکرم(ص) و تربیت‌شدگان سیره وی در مدیریت خود رفتاری از سر بندگی حق و تواضع نسبت به خلق داشتند و همین سبب آن همه عزت و سیادت بود. امام خمینی در این‌باره با عنایت به آن‌چه متفق سیره‌نویسان و اهل حدیث و تاریخ است[۴۷]، می‌نویسد: «رسول خدا(ص) - که علمش از وحی الهی مأخوذ بود و روحش به قدری بزرگ بود که یک‌تنه بر روحیات میلیون میلیون بشر غلبه کرد - تمام عادات جاهلیت و ادیان باطله را زیر پا گذاشت، و نسخ جمیع کتب کرد و دایره نبوت به وجود شریفش ختم شد، سلطان دنیا و آخرت و متصرف در تمام عوالم بود - به اذن الله - تواضعش با بندگان خدا از همه‌کس بیشتر بود. کراهت داشت که اصحاب برای احترام او به پا خیزند. وقتی وارد مجلس می‌شد، پایین می‌نشست. روی زمین طعام میل می‌فرمود و روی زمین می‌نشست و می‌فرمود من بنده‌ای هستم، می‌خورم مثل خوردن بنده و می‌نشینم مثل نشستن بنده.

از حضرت صادق(ع) نقل شده است که پیغمبر(ص) دوست داشت بر الاغ بی‌پالان سوار شود و با بندگان در جایگاه پست طعام میل فرماید، و به فقرا به دو دست خود عطا فرماید. آن بزرگوار سوار الاغ می‌شد و در ردیف، بنده خود یا غیر آن را می‌نشاند. و در سیره آن سرور است که با اهل خانه خود در کار خانه شرکت می‌فرمود، و به دست مبارک گوسفندان را می‌دوشید، و جامه و کفش خود را می‌دوخت، و با خادم خود آسیا می‌کرد و خمیر می‌نمود، و بضاعت خود را به دست مبارک می‌برد، و با فقرا و مساکین مجالست می‌کرد و هم‌غذا می‌شد. اینها و بالاتر از اینها سیره آن سرور است، و تواضع آن بزرگوار است. در صورتی که علاوه بر مقامات معنوی، ریاست و سلطنت ظاهری آن بزرگوار نیز به کمال بود. همین‌طور علی بن ابی‌طالب(ع) نیز به آن بزرگوار اقتدا کرده، سیره‌اش سیره رسول الله(ص) بود»[۴۸]. تأسی به سیره آن حضرت است که موجب قدرت و عزت حقیقی در اداره امور می‌شود. پیروی از راه ‌و رسم آن حضرت، انتسابی است عالی برای کسی که بخواهد به بهترین صفات و کمالات منتسب شود. تربیت شده آن حضرت، علی(ع) در این باره فرموده است: «فَتَأَسَّ بِنَبِيِّكَ الْأَطْيَبِ الْأَطْهَرِ(ص) فَإِنَّ فِيهِ أُسْوَةً لِمَنْ تَأَسَّى وَ عَزَاءً لِمَنْ تَعَزَّى، وَ أَحَبُّ الْعِبَادِ إِلَى اللَّهِ، الْمُتَأَسِّي‏ بِنَبِيِّهِ وَ الْمُقْتَصُّ لِأَثَرِهِ»[۴۹]. از پیامبر پاک و پاکیزه‌ات پیروی کن؛ زیرا راه و رسمش سرمشقی است نیکو برای آن کسی که بخواهد تأسی جوید و انتسابی است [عالی] برای کسی که بخواهد منتسب گردد، و محبوب‌ترین بندگان نزد خداوند کسی است که از پیامبرش سرمشق گیرد و قدم در جای قدم او گذارد.

رسول خدا(ص) در اداره قلب‌ها محبت و هیبت را با هم واجد بود. امیرمؤمنان(ع) هرگاه آن حضرت را توصیف می‌نمود می‌فرمود: «مَنْ رَآهُ بَدِيهَةً هَابَهُ وَ مَنْ خَالَطَهُ مَعْرِفَةً أَحَبَّهُ»[۵۰]. کسی که ابتدا او را می‌دید از او هیبت می‌برد و چون با آن حضرت معاشرت می‌کرد از دوستداران حضرتش می‌شد.[۵۱]

توفیق مدیریت بر قلب ناشی از توفیق قرب الهی است

در این نحوه از مدیریت، آن کسی موفق‌تر است که توفیق قرب بیش‌تری یافته است. از پیامبر اکرم(ص) نقل شده است که فرمود: «مَنْ أَحَبَّ أَنْ يَكُونَ أَعَزَّ النَّاسِ فَلْيَتَّقِ اللَّهَ»[۵۲]. هر کس دوست دارد که باعزت‌ترین مردم باشد، پس تقوای الهی پیشه کند. و از امیرمؤمنان(ع) وارد شده است که فرمود: «لَا عِزَّ أَعَزُّ مِنَ التَّقْوَى»[۵۳]. هیچ عزتی عزیزتر از تقوا نیست.

آن کس که ملاحظه حق می‌کند و به آن ملاحظه خود نگهداری می‌کند، به بیش‌ترین قدرت، صلابت و کرامت دست می‌یابد. پیشوای متقیان علی(ع) فرموده است: «لَا كَرَمَ أَعَزُّ مِنَ التَّقْوَى»[۵۴]. هیچ کرامتی چون تقوا، انسان را عزیزترین نمی‌سازد. به سبب تقوای الهی است که آدمی به دریای قدرت لایزال حق متصل و به ربوبیت واصل می‌شود؛ به بنیانی محکم و استوار در حفظ و اداره امور، که به بیان امیرمؤمنان(ع): «التَّقْوَى أَقْوَى أَسَاسٍ»[۵۵]. تقوا قوی‌ترین بنیان‌هاست.

آن‌که توفیق اصلاح رابطه میان خود و خدا را یافته و مقرب درگاه حق شده، به کلیدی دست یافته است که گشاینده قلب‌ها و رفع‌کننده موانع اصلاح امور است. از علی(ع) نقل شده است که فرمود: «التَّقْوَى مِفْتَاحُ الصَّلَاحِ»[۵۶]. تقوا کلید صلاح [و اصلاح] است. آن‌که باطن کار را درست می‌کند، ظاهر روابطش درست می‌شود و خداوند است که کار او را به نیکوترین وجه کفایت می‌کند. امیرمؤمنان(ع) فرموده است: «مَنْ أَصْلَحَ سَرِيرَتَهُ أَصْلَحَ اللَّهُ عَلَانِيَتَهُ وَ مَنْ عَمِلَ لِدِينِهِ كَفَاهُ اللَّهُ أَمْرَ دُنْيَاهُ وَ مَنْ أَحْسَنَ فِيمَا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ اللَّهِ أَحْسَنَ اللَّهُ مَا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ النَّاسِ»[۵۷]. هر کس باطنش را اصلاح کند خداوند ظاهرش را اصلاح کند، و هر کس برای دینش کار کند خداوند دنیایش را کفایت کند، و هر کس میان خود و خدا را نیکو سازد خداوند میان او و مردم را نیکو سازد.

در مدیریت بر قلب، مدیر برای جذب دیگران متوسل به ریا و ظاهرسازی، فریب و دروغ، تطمیع و تحمیق نمی‌شود. نیازی ندارد که مردمان را با تهدید و فشار، و تجبّر و استبداد راه برد. آن‌گاه که رحمت و گذشت دارد از سر حق است و زمانی که صلابت و شدّت نشان می‌دهد برای حفظ حق است. در نسبتی که با دیگران برقرار می‌سازد خودبینی و خودخواهی نیست و با رفع این مانع، میان او و آنان که مدیریت او را پذیرفته‌اند الفتی حقیقی برقرار می‌شود. این الفت جز به قدرت الهی فراهم نمی‌شود. اگر همه عالم را خرج کنند تا الفتی حقیقی میان آدمیان برقرار شود چون خدا نخواهد، نتوانند و اگر عالَمی تلاش کنند که الفت حقیقی را بشکنند نتوانند. ﴿وَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ لَوْ أَنْفَقْتَ مَا فِي الْأَرْضِ جَمِيعًا مَا أَلَّفْتَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ وَلَكِنَّ اللَّهَ أَلَّفَ بَيْنَهُمْ إِنَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ[۵۸]. پیوند دل‌ها به دست اوست و قرآن کریم راه محبوب شدن میان مؤمنان را بیان کرده است: ﴿إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمَنُ وُدًّا[۵۹]. آنان که از نظر عقیده مؤمن و از نظر اعمال صالح‌اند، خدا برایشان محبت قرار می‌دهد و آنان را محبوب دل‌های دیگران می‌کند و دل‌های دیگران متوجه ایشان می‌شود[۶۰]. این راز نفوذ در دل‌های مؤمن است. حقیقت آن است که توانایی اداره قلب‌ها به میزان توانایی انسان بر خودش است و میزان پذیرش مدیر و نفوذ و قدرت او ناشی از خداترسی اوست. از رسول اکرم(ص) نقل شده است که فرمود: «مَنْ خَافَ اللَّهَ أَخَافُ مِنْهُ كُلَّ شَيْ‏ءٍ وَ مَنْ لَمْ يَخَفِ اللَّهَ أَخَافَهُ اللَّهُ مِنْ كُلِّ شَيْ‏ءٍ»[۶۱].

هر کس از خدا بترسد، خدا همه چیز را از او بترساند و هر کس از خدا نترسد، خدا او را از هر چیز بترساند. آن‌که اساس کار را بر خداترسی قرار می‌دهد، به قدرت الهی متکی و به ربوبیت رحمانی متصف می‌شود. هر که ترسید از حق و تقوا گزید *** ترسد از وی جن و انس و هر که دید[۶۲] عزت حقیقی در اداره امور از خوف الهی ناشی می‌شود و نه از ظواهر چشم‌پرکن و مناسبات مستبدانه. العزة لله جمیعا چو شنیدید *** خاطر به‌سوی سبلت و دستار مدارید[۶۳]

ملای روم این حقیقت را در تمثیلی زیبا آورده است که البته باید به روح داستان توجه شود. گوید در زمان خلیفه دوم فرستاده‌ای از جانب قیصر روم پس از طی بیابان‌های دور و دراز خود را به مدینه رساند و سراغ کاخ خلیفه را گرفت. مردم گفتند خلیفه کاخی ندارد بلکه او را کاخی درونی است که همان دل روشن اوست. هر چند که آوازه ریاست و قدرت او همه‌جا طنین‌افکن است اما او در خانه‌های محقری که از نی ساخته‌اند زندگی می‌کند. قدرت او از کاخ درونی است و نه از کاخ بیرونی. آن‌گاه ملای روم فرستاده قیصر را مخاطب قرار می‌دهد که تو چگونه می‌خواهی کاخ واقعی او را ببینی در صورتی که در دیدگان تو مویی روییده که مانع دیدن است. کسی می‌تواند این امور را ببیند و دریابد که چشم و دل را از موهای نفسانی پاک دارد. آن‌گاه است که می‌تواند کاخ‌های واقعی درون انسان‌ها را - که پایگاه اقتدار و نفوذ آنهاست - ببیند. حضرت ختمی‌مرتبت محمد مصطفی(ص) چون از هرگونه آتش و دود نفسانی مبرّا بود، به هرجا رو می‌کرد خدا را می‌دید و آن همه اقتدار و نفوذ از آن بود. اما شما که همدم وسوسه‌های زشت و بدخواه هوا و هوس هستید چگونه خدا را در خواهید یافت؛ و چگونه درک خواهید کرد که ﴿فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ[۶۴]. آری هر کس که دیده دلش باز شود و بر روی آن مویی از نفسانیت پلید نروییده باشد، او از هر ذره‌ای آفتاب وجود را خواهد دید. دیده پاک می‌تواند حق را از میان سایر موجودات ببیند. اما آن‌که نمی‌بیند به سبب آن است که دو سر انگشت خویش بر دیدگان نهاده است. آیا با چنین وضعی می‌توان دید؟ و مگر با ندیدن تو، جهان نابود خواهد شد. پس انگشتان نفس از دیده دل بردار تا حقیقت را ببینی و از سر حقیقت‌بینی به مقام خوف الهی نایل شوی و به سبب آن، نفوذ و اقتدار حقیقی یابی. حقیقت انسان به بینایی اوست. پس به خود آیید و این بینایی را از دست مدهید که دیگر جز مشتی رگ و خون و پوست‌ و استخوان نخواهید بود که آن هم دیر یا زود بازیچه خاک و مار و مور شود. بینایی آن است که دوست را بیند. اگر در این زندگی چندروزه دیدار دوست برای کسی دست ندهد دیدگانش کور باد: «عَمِيَتْ عَيْنٌ لَا تَرَاكَ»[۶۵]. (کور باد آن دیده‌ای که تو را نبیند). هنگامی که فرستاده قیصر این اوصاف را شنید، آتش اشتیاقش در دیدن خلیفه زبانه کشید که آیا چنین انسان‌هایی هم وجود دارند؟[۶۶]

فرستاده قیصر جستجو کرد تا خلیفه را یافت که هر کس واقعاً جوینده باشد یابنده خواهد بود. زنی اعرابی او را دید که چون اشخاص پناه برنده خلیفه را جستجو می‌کند و بدو گفت که خلیفه در زیر درخت خرمایی خوابیده است. فرستاده قیصر نزدیک شد ولی نتوانست از آن نزدیک‌تر رود. ایستاد درحالی‌که لرزه بر اندامش افتاده بود. هیبتی در دلش نشست ولی هیبتی که باعث یک نشاط روانی بود. چگونه می‌شود این دو حالت متضاد در دل کسی از یک موضوع پدیدار شود؟ آری، مِهر و هیبت در درون انسان‌های خائف از خدا با هم جمع شده و به مرتبه ظهور رسیده است. فرستاده قیصر با خود گفت من پادشاهان زیادی را دیده‌ام و از هیچ یک از آنان چنین هیبتی بر دلم ننشسته است حال‌آنکه هیبت این مرد هوش از سرم ربوده است. من در زندگی درون بیشه شیر و پلنگ رفته‌ام و آنها نتوانسته‌اند رنگ رخسار مرا دگرگون کنند، من جنگ‌ها و پیکارها دیده‌ام و مانند شیران زخم‌ها خورده و جراحت‌ها وارد کرده‌ام و دارای قدرت و ورزیدگی هستم، اما از هیبت این مرد که بدون سلاح در روی زمین خوابیده است تمام‌اندام من لرزان گشته است. آری، این هیبت یک نمود طبیعی نیست، این هیبت حق است و مربوط به خود صاحب این لباس کهنه نیست. هر کس از خدا بترسد و تقوای الهی پیشه کند، جن و انس از او خواهند ترسید[۶۷].

آنان که خود را تسلیم حق می‌کنند، امور تسلیمشان می‌شود. آنان کسانی‌اند که مهر و هیبت را با هم گرد آورده‌اند و از ثمره آن قلب‌ها را اداره می‌کنند. عزت و توان اداره حقیقی از اطاعت و بندگی حق بر می‌خیزد. از امیرمؤمنان(ع) نقل شده است که فرمود: «مَنْ أَرَادَ عِزّاً بِلَا عَشِيرَةٍ وَ هَيْبَةً مِنْ غَيْرِ سُلْطَانٍ وَ غِنًى مِنْ غَيْرِ مَالٍ وَ طَاعَةً مِنْ غَيْرِ بَذْلٍ فَلْيَتَحَوَّلْ مِنْ ذُلِّ مَعْصِيَةِ اللَّهِ إِلَى عِزِّ طَاعَةِ اللَّهِ فَإِنَّهُ يَجِدْ ذَلِكَ كُلَّهُ»[۶۸]. هر کس می‌خواهد بدون قوم و قبیله عزیز باشد و بدون قدرت دارای هیبت باشد و بدون ثروت بی‌نیاز باشد و بدون بذل و بخشش فرمانش را برند، پس باید از زیر بار ذلت نافرمانی خدا به عزت طاعت خدا منقلب شود که او تمام اینها را دارد.

به این دلیل است که انسان الهی در قلب‌ها نفوذ می‌کند و آمریت بر قلب برای وی فراهم می‌شود؛ بر کار مسلط می‌گردد و امور به سخره او در می‌آید. مادام که آدمی در این نسبت است، بر امور مسلط است. مادام که برای خدا کار می‌کند، خداوند کار را مسخّر او می‌سازد و با رها ساختن این رابطه و بیرون‌شدن از رابطه الهی، امور بر آدمی مسلط می‌شود و کار انسان را مسخّر می‌کند. در داستانی زیبا این حقیقت چنین آمده است: «در بنی‌اسرائیل عابدی بود، وی را گفتند: در فلان جایگه درختی است که قومی آن را می‌پرستند. آن عابد را از بهر خدا و تعصّب دین خشم گرفت، از جای برخاست، تبر بر دوش نهاد، و رفت تا آن درخت از بیخ بردارد، و نیست گرداند. ابلیس به صفت پیری به راه وی شد، از وی پرسید که کجا می‌روی؟ گفت: به فلان جایگه تا آن درخت برکنم. گفت: رو به عبادت خود مشغول باش، که این از دست تو برنخیزد. با وی برآویخت، ابلیس بیفتاد، و عابد بر سینه وی نشست. ابلیس گفت: دست از من بازگیر، تا تو را یک سخن نیکو بگویم. دست از وی بداشت. ابلیس گفت: ای عابد! خدای را پیغامبران هستند. اگر این درخت برمی‌باید کند، پیغامبری را فرماید تا برکند، تو را بدین نفرموده‌اند. عابد گفت: نه، که لابد است برکندن این درخت، و من از این کار باز نگردم تا تمام کنم. دیگر باره به هم بر آویختند، و عابد به آمد، و ابلیس بیفتاد. ابلیس گفت: ای جوانمرد! تو مردی درویشی، و مؤونت تو بر مردمان است، چه باشد که این کار در باقی کنی که بر تو نیست، و تو را بدان نفرموده‌اند، و من هر روز دو دینار در زیر بالین تو کنم، هم تو را نیک بود و هم عابدان دیگر را، که بر ایشان نفقه کنی. عابد درین گفت وی بماند. با خود گفت: یک دینار به صدقه دهم، و یک دینار خود به کار برم بهتر از آن‌که این درخت برکنم، که مرا بدین نفرموده‌اند، و نه پیغامبرم، تا بر من واجب آید. پس به این سخن بازگشت. دیگر روز بامداد دو دینار دید در زیر بالین خود. برگرفت. روز دیگر همچنین تا روز سیوم که هیچ‌چیز ندید. خشم گرفت. تبر برداشت، و رفت تا درخت برکند، ابلیس به راه وی آمد، و گفت: ای مرد ازین کار برگرد که این کار هرگز از دست تو برنخیزد. به هم بر آویختند، و عابد بیفتاد، و به دست ابلیس عاجز گشت، و ابلیس قصد هلاک وی کرد. عابد گفت: مرا رها کن تا بازگردم، لکن با من بگو که اول چرا من به آمدم و اکنون تو به آمدی؟ گفت: از آن‌که در اول از بهر خدای برخاستی، و دین خدای را خشم گرفتی، ربّ العزة مرا مسخّر تو کرد. هرکه برای خدا با اخلاص کاری کند، مرا بر وی دست نبود. اکنون از بهر طمع خویش و از بهر دنیا خشم گرفتی، تابع هوای خود شدی، لاجرم بر من برنیامدی، و مقهور من گشتی»[۶۹]. این داستان، حدیث همه انسان‌ها در برخورد با کار و امور عالم است. انسان بنده خدا، ربّ امور است و انسان بنده خود، مسخّر امور است. آن‌که عبد شود، امور مقهورش شود و آن‌که عاصی شود، مرعوب امور شود. مادام که انسان متصل به ریسمان استوار الهی است، امور مسخّر اوست و وقتی متصل به ریسمان سست خود شد، او مسخّر امور است. آن چیزی که در مدیریت بر قلب باید ظهور یابد، هیبت تقواست، آن ابهتی که ناشی از بندگی حق است. آن چیزی که رسول اکرم(ص) و اوصیای آن حضرت(ع) اجمعین به‌تمام‌معنا داشتند. زمخشری از قول علی(ع) در توصیف رسول خدا(ص) آورده است: «إِذَا تَكَلَّمَ أَطْرَقَ جُلَسَاؤُهُ كَأَنَّ عَلَى رُءُوسِهِمُ الطَّيْرُ فَإِذَا سَكَتَ تَكَلَّمُوا»[۷۰].

چون سخن می‌گفت همنشینانش به‌شدت خاموش بودند گویا بر سرهایشان پرنده‌ای نشسته است و چون خاموش می‌گشت آنان به سخن می‌آمدند. صعصعة بن صوحان و کسانی دیگر از شیعیان و اصحاب امیرمؤمنان علی(ع) در وصف او گفته‌اند: «كَانَ فِينَا كَأَحَدِنَا لِينُ جَانِبٍ وَ شِدَّةُ تَوَاضُعٍ وَ سُهُولَةُ قِيَادٍ وَ كُنَّا نَهَابُهُ مَهَابَةَ الْأَسِيرِ الْمَرْبُوطِ لِلسَّيَّافِ الْوَاقِفِ عَلَى رَأْسِهِ»[۷۱]. علی(ع) در میان ما همچون یکی از ما بود. ملایم و بسیار متواضع و فروتن بود و ما چنان از او هیبت داشتیم که اسیر دست‌بسته از کسی که با شمشیر [برهنه] بر سرش ایستاده باشد دارد. پیشوای متقیان در میان اصحابش چنین بود. آنان می‌گفتند وی در میان ما که بود مثل یکی از ما بود، به هر جانب که او را می‌خواندیم می‌آمد و هر چه می‌گفتیم می‌شنید و هرجا که می‌گفتیم می‌نشست و با این حال چنان هیبتی داشت[۷۲]. روزی معاویه به قیس بن سعد گفت: «خدا ابوالحسن را رحمت کند که بسیار خندان و شکفته و خوش‌طبع و اهل شوخی بود». قیس پاسخ داد: «آری رسول خدا(ص) هم با یاران خود مزاح می‌کرد و به آنان لبخند می‌زد. ولی تو از این سخن منظور دیگری داری و می‌خواهی بدین‌گونه بر علی عیب بگیری. بدان‌که به خدا سوگند با همه گشاده‌رویی و شوخ‌طبعی، هیبتش از شیر گرسنه هم بیشتر بود و آن هیبت تقوا بود نه آن‌چنان‌که سفلگان و اراذل شام از تو بیم و هیبت دارند»[۷۳].

تربیت‌شدگان سیره نبوی این‌گونه‌اند. آنان به سبب توفیق در تقرّب الهی به هیبتی ربّانی دست می‌یابند و به واسطه بندگی حق، نفوذ و اقتدار و عظمت و رفعت می‌یابند. آنان در مدیریت خود هرگز دچار سستی و یأس نمی‌شوند. تن به اطاعت غیر حق نمی‌دهند و استقلال و حریتشان پیوسته محفوظ است. امام خمینی درباره این حقیقت می‌نویسد: بندگی خدا گوهر گران‌بهایی است که باطن آن آزادی و ربوبیت است. به واسطه عبودیت حق و توجه به نقطه واحده مرکزیه، و افناء تمام قوا و سلطنت‌ها در تحت سلطنت مطلقه الهیه، چنان حالتی در قلب پیدا شود که قهر و سلطنت بر همه عوالم کند؛ و از برای روح، حالت عظمت و رفعتی پیدا شود که جز در پیشگاه ربوبیت و آنها که اطاعت آنها، اطاعت ذات مقدس حق است، سر به اطاعت احدی ننهد. و اگر به‌حسب پیش‌آمدن روزگار در تحت سلطه و قدرت کیسی باشد، قلب را از آن لرزه نیفتد و استقلال و حریت نفس محفوظ بماند»[۷۴].[۷۵]

تأکید بر اصلاح رابطه خود و خدا

سیره پیامبر اکرم(ص) چنان بود که یاران و پیروان خود را برای انجام‌دادن هر امری به اصلاح رابطه‌شان با خدا می‌خواند. آن حضرت تلاش می‌کرد که مسلمانان پس از چنین اصلاحی به اصلاح امور بپردازند. مرحله اول دعوت پیامبر، خود شاهدی گویا بر این حقیقت است. از زمانی که رسول خدا(ص) مبعوث شد، افراد را به صورت پنهانی به اسلام فرامی‌خواند. این دوران مقدمه‌ای برای آمادگی و تربیت عقیدتی و روحانی آنان بود که به خدا و رسالت پیامبر(ص) ایمان آورده بودند و نیز آنان را در برابر مسائلی که رویاروی خود داشتند، محکم و استوار می‌ساخت[۷۶].

روش پیامبر در تحوّلی که فراهم ساخت بر مبنای تحوّل رابطه انسان با خدا استوار بود. آن حضرت با دگرگون‌کردن انسان و اصلاح رابطه انسان با خدا بر اساس دگرگون‌کردن جهان‌بینی و بینش اجتماعی انسان‌ها، مدیریتی خاص و نظمی نو برقرار ساخت. دگرگون ساختن ذهن و قلب و بینش و ساختمان ادراکی و عاطفی انسان، دگرگونی در روابط او با دیگران نیز هست[۷۷]. آن حضرت با تحوّل اعتقادی و اخلاقی، مناسبات اجتماعی و مدیریت جامعه را دگرگون ساخت. سیر نزول سوره‌های مکی، زیباترین و استوارترین شاهد بر تحقق این امر است. تأکید فراوان بر اصلاح رابطه انسان‌ها با خدا به‌منظور تحقق همه‌جانبه رسالت[۷۸]؛ که جهت تربیت آن حضرت این بود که انسان‌ها را متحول به اسم ربّ کند؛ و نخستین سوره‌ای که بر پیامبر اکرم(ص) نازل شد[۷۹]، این جهت‌گیری را در برنامه و مدیریت آن حضرت مشخص کرد: ﴿اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ * خَلَقَ الْإِنْسَانَ مِنْ عَلَقٍ * اقْرَأْ وَرَبُّكَ الْأَكْرَمُ * الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ * عَلَّمَ الْإِنْسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ[۸۰].

اصلاح رابطه انسان با خدا و تحول به اسم ربّ اساس همه اصلاحات است و تلاش رسول خدا(ص) در این جهت بود. امام خمینی در توضیح این آیات شریفه فرموده است: اگر برای هر دولتی برنامه‌ای است، می‌شود گفت که برنامه رسول اکرم(ص) همان سوره‌ای است که در اول نازل شده است... برنامه را هم که این آیه شریفه به‌حسب اعتبار و به‌حسب احتمال تعیین می‌فرماید به خود رسول اکرم خطاب است، لکن خطابات قرآن، آن هم که به خود رسول اکرم است غالباً عام است. ﴿اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ. از اول که قرائت شروع می‌شود تعیین می‌فرماید که قرائت چه‌جور باید باشد؛ به اسم ربّ باید باشد. تمام قرائت‌ها، تمام کلماتی که از اسم ربّ جدا باشد شیطانی است. دو جنبه است یک جنبه رحمانی و یک جنبه شیطانی؛ قرائت که شروع شد با اسم ربّ شروع شد. علم با اسم ربّ، قرائت با اسم ربّ، دیدن با اسم ربّ، شنیدن با اسم ربّ، گفتن با اسم ربّ، درس خواندن با اسم ربّ، همه چیز به اسم ربّ، عالم با اسم ربّ شروع شده است. خدای تبارک‌وتعالی عالم را به اسم خودش شروع کرده است، بنای عالم با اسم خداست و انسان که یک عالمی است، عالم صغیر - و به‌حسب واقع کبیر - اول تعلیمی که به او می‌شود و اول برنامه‌ای که برای رسول اکرم آمده است این است که: ﴿اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ. نه همین‌طور قرائت کنید، نه همین‌طور درس بخوانید، نه همین‌طور ترویج بکنید، نه همین‌طور منبر بروید، نه همین‌طور تبلیغ بکنید. درس بخوانید به اسم ربّ، تبلیغ بکنید به اسم ربّ، منبر بروید به اسم ربّ، گوش کنید به اسم ربّ، صحبت کنید به اسم ربّ، که اگر اسم ربّ را از اشیا جدا کنند به یک معنا هیچ‌اند و هیچ می‌شوند. همه چیز با اسم ربّ چیز است. همه آغازها از خداست و عالم با اسم ربّ شروع شده است و با اسم ربّ ختم می‌شود. شما هم باید با اسم ربّ شروع کنید و با اسم ربّ ختم کنید»[۸۱].

بدین ترتیب قرآن کریم جهت را مشخص کرده است و مشی مدیریتی رسول اکرم(ص) در این امتداد بود. سیره آن حضرت چنین بود که یاران و پیروان خود را برای انجام‌دادن هر امری به اصلاح رابطه‌شان با خدا می‌خواند و تلاش می‌کرد که مسلمانان پس از چنین اصلاحی به اصلاح امور بپردازند و از این راه طی طریق کنند. سیره پیامبر چنین بود که وقتی فرماندهی جنگ را به کسی وا می‌گذاشت، فرمانده و سپاهیان را گرد می‌آورد و آنان را به اصلاح رابطه خود با خدا و سپس گام‌نهادن در میدان اصلاحات اجتماعی - سیاسی فرامی‌خواند به اینکه به اسم الله و برای او و در راه او اقدام کنند. از امام صادق(ع) نقل شده است که فرمود: «كَانَ رَسُولُ اللَّهِ(ص) إِذَا أَرَادَ أَنْ يَبْعَثَ سَرِيَّةً، دَعَاهُمْ فَأَجْلَسَهُمْ بَيْنَ يَدَيْهِ ثُمَّ يَقُولُ: سِيرُوا بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ وَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ عَلَى مِلَّةِ رَسُولِ اللَّهِ...»[۸۲]. سیره رسول خدا(ص) چنین بود که هرگاه تصمیم می‌گرفت گروهی را برای پیکار اعزام کند آنان را فرامی‌خواند و برابر خود می‌نشاند. آن‌گاه می‌فرمود: حرکت کنید به نام خدا و برای خدا و در راه خدا و بر آیین رسول خدا.

پیامبر اکرم(ص) کارگزارانش را بدین مقصد سوق می‌داد که در همه امور به «اسم الله» وارد شوند و با خلوص و از سر صدق دست به عمل زنند؛ و اینکه در همه کارها حق را ملاحظه کنند و در راه اطاعت و متابعت خدا گام بردارند تا سعادت و عزت حقیقی همراهشان و خداوند متکفل یاری‌شان شود. رسول خدا(ص) آن‌گاه که معاذ بن جبل را به‌عنوان فرماندار به «یمن» فرستاد، در ضمن وصیت و دستورالعملی به او فرمود: «وَ أُوصِيكَ بِتَقْوَى اللَّهِ، وَ صِدْقِ الْحَدِيثِ، وَ الْوَفَاءِ بِالْعَهْدِ، وَ أَدَاءِ الْأَمَانَةِ، وَ تَرْكِ الْخِيَانَةِ، وَ لِينِ الْكَلَامِ، وَ بَذْلِ السَّلَامِ، وَ حِفْظِ الْجَارِ، وَ رَحْمَةِ الْيَتِيمِ، وَ حُسْنِ الْعَمَلِ، وَ قَصْرِ الْأَمَلِ، وَ حُبِّ الْآخِرَةِ، وَ الْجَزَعِ مِنَ الْحِسَابِ، وَ لُزُومِ الْإِيمَانِ، وَ الْفِقْهِ فِي الْقُرْآنِ، وَ كَظْمِ الْغَيْظِ، وَ خَفْضِ الْجَنَاحِ»[۸۳]. و تو را [بدین امور] سفارش می‌کنم: تقوای الهی، صداقت در گفتار، وفای به عهد، ادای امانت، ترک خیانت، نرمی گفتار، پیشی گرفتن در سلام، حفظ حقوق همسایه، مرحمت به یتیمان، خوب انجام‌دادن کار، کوتاه کردن آرزو، توجه و علاقه به آخرت، ترس از حساب، ملازمت بر ایمان، تفقه و تدبر در قرآن، فرو خوردن خشم، ملایمت و رحمت به مردم.

و اینها همه در سایه اصلاح رابطه انسان با خدا فراهم می‌آید. آن حضرت در ضمن همین نامه برای اصلاح اساسی رابطه انسان با خدا به معاذ فرمود: «وَ لْيَكُنْ أَكْثَرُ هَمِّكَ الصَّلَاةَ فَإِنَّهَا رَأْسُ الْإِسْلَامِ بَعْدَ الْإِقْرَارِ بِالدِّينِ». و باید بیشترین توجه تو به نماز باشد؛ زیرا پس از اقرار به دین، نماز سر اسلام محسوب می‌شود. همچنین رسول خدا(ص) هنگامی که عمرو بن حزم را به‌عنوان کارگزار خود به‌سوی قبیله «بنی حارث» [در یمن] می‌فرستاد، در آغاز عهدنامه خود به‌عنوان یک دستورالعمل اساسی برای اداره امور، برای او چنین نگاشت: «هَذَا بَيَانٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ[۸۴] عَهْدٌ مِنْ مُحَمَّدٍ النَّبِيِّ رَسُولِ اللَّهِ لِعَمْرِو بْنِ حَزْمٍ حِينَ بَعَثَهُ إِلَى الْيَمَنِ؛ أَمَرَهُ بِتَقْوَى اللّٰهِ فِي أَمْرِهِ‌ كُلِّهِ، مَعَ الَّذِينَ اتَّقُوا و الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ؛ وَ أَمَرَهُ أَنْ يَأْخُذَ بِالْحَقِّ كَمَا أَمَرَهُ اللَّهُ...»[۸۵].

این سخنی است از جانب خدا و فرستاده او، «ای کسانی که ایمان آورده‌اید به پیمان‌ها وفا کنید». عهدنامه‌ای است از محمد پیامبر خدا(ص) به عمرو بن حزم، آن‌گاه که او را به یمن اعزام می‌داشت. او را به تقوای الهی در همه کارها و امور فرمان می‌دهد که بی‌گمان خداوند با کسانی است که تقوا پیشه می‌کنند، همانان که نیکوکارند. به او فرمان می‌دهد همان‌گونه که خداوند دستور داده است، همواره طرفدار حق باشد. پیامبر اکرم(ص) کارگزارانش را با این جهت‌گیری‌ها برای اداره امور خلق گسیل می‌داشت. اوصیای پیامبر گرامی اسلام نیز مدیران و کارگزاران خود را به اداره امور بر اساس سیره نبوی و به شیوه‌های آن حضرت می‌خواندند. اینکه به رسول خدا(ص) تأسی کنند و بندگی و تواضع پیشه سازند. علی(ع) در نامه‌ای به زیاد بن ابیه او را چنین یادآور شد: «أَ تَرْجُو أَنْ يُعْطِيَكَ اللَّهُ أَجْرَ الْمُتَوَاضِعِينَ وَ أَنْتَ عِنْدَهُ مِنَ الْمُتَكَبِّرِينَ؟»[۸۶].

آیا امیدواری که خداوند پاداش متواضعان را به تو دهد درحالی‌که در پیشگاهش از متکبران باشی؟ امیرمؤمنان(ع) در نامه‌هایی که به مدیران و مسئولان و کارگزاران خود نوشته آنان را به اصلاح رابطه خود و خدا خوانده است تا بر این مبنا به اداره امور بپردازند. در ابتدای عهدنامه مشهور آن حضرت به مالک اشتر آمده است: «أَمَرَهُ بِتَقْوَى اللَّهِ، وَ إِيْثَارِ طَاعَتِهِ، وَ اتِّبَاعِ مَا أَمَرَ بِهِ فِي كِتَابِهِ: مِنْ فَرَائِضِهِ وَ سُنَنِهِ، الَّتِي لَا يَسْعَدُ أَحَدٌ إِلَّا بِاتِّبَاعِهَا، وَ لَا يَشْقَى إِلَّا مَعَ جُحُودِهَا وَ إِضَاعَتِهَا، وَ أَنْ يَنْصُرَ اللَّهَ سُبْحَانَهُ بِقَلْبِهِ وَ يَدِهِ وَ لِسَانِهِ؛ فَإِنَّهُ جَلَّ اسْمُهُ، قَدْ تَكَفَّلَ بِنَصْرِ مَنْ نَصَرَهُ، وَ إِعْزَازِ مَنْ أَعَزَّهُ، وَ أَمَرَهُ أَنْ يَكْسِرَ نَفْسَهُ مِنَ الشَّهَوَاتِ، وَ يَزَعَهَا عِنْدَ الْجَمَحَاتِ، فَإِنَّ النَّفْسَ أَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ، إِلَّا مَا رَحِمَ اللَّهُ»[۸۷]. [نخست] او را به تقوا و ترس از خداوند، ایثار و فداکاری در راه اطاعتش و متابعت از آن‌چه در کتاب خدا - قرآن - به آن امر شده است، فرمان می‌دهد: به متابعت اوامری که در کتاب‌الله آمده، فرایض و واجبات و سنت‌ها، همان دستورهایی که هیچ‌کس جز با متابعت آنها روی سعادت نمی‌بیند و جز با انکار و ضایع ساختن آنها در شقاوت و بدبختی واقع نمی‌شود. به او فرمان می‌دهد که آیین خدا را با قلب، دست و زبان یاری کند؛ زیرا خداوند تکفّل کرده است یاری کسی را که او را یاری کند و عزتمندی کسی را که او را عزیز بدارد. و نیز او را فرمان می‌دهد که خواسته‌های نابجای خود را در هم بشکند و به هنگام وسوسه‌های نفس، خویشتن‌داری را پیش گیرد؛ زیرا که نفس اماره همواره انسان را به بدی وادار می‌کند مگر آن‌که رحمت الهی شامل حال او شود.

همچنین در نامه‌ای به مأموران گردآوری زکات نوشت: «أَمَرَهُ بِتَقْوَى اللَّهِ فِي سَرَائِرِ أَمْرِهِ وَ خَفِيَّاتِ عَمَلِهِ، حَيْثُ لَا شَهِيدَ غَيْرُهُ، وَ لَا وَكِيلَ دُونَهُ، وَ أَمَرَهُ أَنْ لَا يَعْمَلَ بِشَيْ‏ءٍ مِنْ طَاعَةِ اللَّهِ فِيمَا ظَهَرَ فَيُخَالِفَ إِلَى غَيْرِهِ فِيمَا أَسَرَّ، وَ مَنْ لَمْ يَخْتَلِفْ سِرُّهُ وَ عَلَانِيَتُهُ، وَ فِعْلُهُ وَ مَقَالَتُهُ، فَقَدْ أَدَّى الْأَمَانَةَ، وَ أَخْلَصَ الْعِبَادَةَ»[۸۸]. به او فرمان می‌دهد تا در کارهای پنهانی و کردارهای نهانی، آنجا که جز خدا گواهی و جز او پشتیبانی نیست، خدا را به یاد داشته باشد. و به او فرمان می‌دهد که چنان نباشد که به آشکار اطاعت حق به‌جای آورد و در نهان جز آن کند. آن کس که نهان و آشکار و گفتار و کردارش یکسان باشد، هم اوست که امانت خدا را ادا کرده و بندگی او را از دل‌وجان به‌جای آورده است. امام علی(ع) زمانی که شریح بن هانی را به‌عنوان فرمانده لشکر به‌سوی شام فرستاد به وی چنین سفارش کرد: «اتَّقِ اللَّهَ فِي كُلِّ صَبَاحٍ وَ مَسَاءٍ وَ خَفْ عَلَى نَفْسِكَ الدُّنْيَا الْغَرُورَ، وَ لَا تَأْمَنْهَا عَلَى حَالٍ، وَ اعْلَمْ أَنَّكَ إِنْ لَمْ تَرْدَعْ نَفْسَكَ عَنْ كَثِيرٍ مِمَّا تُحِبُّ، مَخَافَةَ مَكْرُوهٍ؛ سَمَتْ بِكَ الْأَهْوَاءُ إِلَى كَثِيرٍ مِنَ الضَّرَرِ، فَكُنْ لِنَفْسِكَ مَانِعاً رَادِعاً، وَ لِنَزْوَتِكَ عِنْدَ الْحَفِيظَةِ وَاقِماً قَامِعاً»[۸۹].

در هر صبح و شام به یاد خدا باش و از خدا بترس. از دنیای فریبنده بر خویشتن بترس، و در هیچ حال از آن ایمن مباش و بدان اگر خویشتن را از بسیاری از چیزهایی که دوست می‌داری به‌خاطر ترس از ناراحتی‌های آن باز نداری، هوا و هوس‌ها تو را به زیان‌های فراوانی خواهند رساند. بنابراین باید دل از هوس‌ها بازداری و آنها را برکنی، و خشم طوفانی و سرکش را برتابی و بشکنی. آنان که فارغ از چنین اصلاحی میان خود و خدا، در میدان اداره خلق و تدبیر امور مردمان گام می‌نهند، به‌سوی تباه کردن خود و مسئولیت و مردمان سیر می‌کنند. امام خمینی سال‌ها پیش در درس‌های خود در نجف اشرف این حقیقت را چنین یادآور شده است: بکوشید پیش از آن‌که وارد جامعه گردید خود را اصلاح کنید، مهذّب سازید... آن روز که اجتماع به شما روی آورد دیگر نمی‌توانید خود را اصلاح نمایید... خدا نکند انسان پیش از آن‌که خود را بسازد جامعه به او روی آورد و در میان مردم نفوذ و شخصیتی پیدا کند که خود را می‌بازد خود را گم می‌کند... اگر در کارها نیّت، خالص نباشد انسان را از درگاه ربوبی دور می‌کند»[۹۰].

پس باید ابتدا به اصلاح رابطه خود و خدا پرداخت و آن‌گاه در اصلاح امور مردمان گام نهاد. امیرمؤمنان(ع) فرمود: «مَنْ نَصَبَ نَفْسَهُ لِلنَّاسِ إِمَاماً فَلْيَبْدَأْ بِتَعْلِيمِ نَفْسِهِ قَبْلَ تَعْلِيمِ غَيْرِهِ، وَ لْيَكُنْ تَأْدِيبُهُ بِسِيرَتِهِ قَبْلَ تَأْدِيبِهِ بِلِسَانِهِ»[۹۱]. کسی که خود را در مقام پیشوایی مردم قرار می‌دهد، باید پیش از آن‌که به تعلیم دیگران بپردازد به تعلیم خویش بپردازد؛ و باید تأدیب‌کردنش پیش از آن‌که به زبان باشد، به رفتار و عمل باشد. آنان که از چنین راهی وارد میدان اداره امور و اصلاح مردمان می‌شوند، خداوند یاری‌شان می‌کند و توفیق و برکت الهی شامل حالشان می‌شود. آنان‌که پیش از اصلاح رابطه خود با خدا به اصلاح امور قیام می‌کنند، توفیق اصلاح نمی‌یابند‌[۹۲]. پس اصلاح رابطه خود و خدا را باید اساس قرار داد و دین را راهبر و حق را پیشوا تا هر کار سختی بر انسان سهل و اداره هر امری به توفیق الهی میسّر گردد که در این صورت مدیریت بر قلب‌ها حاصل می‌شود[۹۳].[۹۴]

منابع

پانویس

  1. الجامع الصغیر، ج۲، ص۵۵۷؛ کنز العمال، ج۳، ص۲۵.
  2. ر.ک: الاسفار الأربعة، ج۱، ص۱۳.
  3. مصباح الشریعة و مفتاح الحقیقة، [المنسوب الی الامام الصادق(ع)]، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، بیروت، ۱۴۰۰ ق. ص۷؛ حسن مصطفوی، ترجمه و شرح مصباح الشریعة و مفتاح الحقیقة، انتشارات قلم، ۱۳۶۳ ش. ص۴۵۳-۴۵۴.
  4. امام روح‌الله موسوی خمینی، پرواز در ملکوت (اسرار الصلوة)، به اهتمام سید احمد فهری، نهضت زنان مسلمان، ۱۳۵۹ ش. ج۱، ص۴۶.
  5. دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی، ج۳، ص ۳۳.
  6. ابوالحسین احمد بن فارس بن زکریا، معجم مقاییس‌اللغة، به تحقیق و ضبط عبدالسلام محمد هارون، الطبعة الثانیة، شرکة مکتبة و مطبعه الحلبی، مصر، ۱۳۸۹ق، ج۴، ص۲۰۶؛ لسان العرب، ج۹، ص۱۰-۱۳؛ مجدالدین محمد بن یعقوب الفیروزآبادی، القاموس المحیط، مطبعة السعادة، مصر، ۱۳۷۱ ق. ج۱، ص۳۲۲؛ محمد مرتضی الزبیدی، تاج العروس من جواهر القاموس، دار مکتبة الحیاة، بیروت، ج۲، ص۴۰۹-۴۱۰.
  7. دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی، ج۳، ص ۳۴.
  8. معجم مقاییس‌اللغة، ج۲، ص۳۸۱-۳۸۲؛ لسان العرب، ج۵، ص۹۵؛ القاموس المحیط، ج۱، ص۷۳؛ تاج العروس، ج۱، ص۲۶۰.
  9. ابوالحسین احمد بن فارس بن زکریا، مجمل اللغة، دراسة و تحقیق زهیر عبدالمحسن سلطان، الطبعة الثانیة، مؤسسة الرسالة، بیروت، ۱۴۰۶ ق. ج۱، ص۳۷۰.
  10. سیرة ابن هشام، ج۴، ص۷۲-۷۳؛ ابوجعفر محمد بن جریر الطبری، تاریخ الرسل والملوک (تاریخ الطبری)، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، الطبعة الرابعة، دار المعارف، القاهرة، ۱۹۷۹ م، ج۳، ص۷۴-۷۵؛ اسماعیل بن حماد الجوهری، الصحاح، تاج اللغة و صحاح العربیة، الطبعة الرابعة، دار العلم للملایین، بیروت، ۱۹۹۰م، ج۱، ص۱۳۰؛ شهاب‌الدین احمد بن عبد الوهاب النویری، نهایة الارب فی فنون الادب، الطبعة الأولی، دار المکتب المصریة، القاهرة، ۱۳۴۱-۱۴۰۵ ق. ج۱۷، ص۳۲۹؛ محمد بن عبدالله بن یحیی بن سید الناس، عیون الاثر فی فنون المغازی و الشمائل و السّیر، دار الحضارة، بیروت، ۱۴۰۶ ق. ج۲، ص۲۱۶؛ ابو الفداء اسماعیل بن عمر بن کثیر الدمشقی، السیرة النبویة، ضبطه و صحّحه احمد عبد الشافی، دارالکتب العلمیة، بیروت، ج۲، ص۲۱۵.
  11. لسان العرب، ج۵، ص۹۵.
  12. ابوالقاسم الحسین بن محمد الراغب الاصفهانی، المفردات فی غریب القرآن، تحقیق و ضبط محمد سید کیلانی، دار المعرفة، بیروت، ص۱۸۴-۱۸۵.
  13. دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی، ج۳، ص ۳۵.
  14. ر.ک: مرتضی مطهری، ولاءها و ولایت‌ها، انتشارات صدرا، قم، ۱۳۵۵ ش. ص۸۴-۱۰۲.
  15. ر.ک: محمد عبدالرؤوف المناوی، فیض القدیر، شرح الجامع الصغیر للسیوطی، دار الفکر، بیروت، ۱۳۹۱ ق. ج۶، ص۳۸. ابوبکر شبلی گفته است: أَطِعِ اللَّهَ يُطِعْكَ كُلَّ شَيْءٍ. (خدا را اطاعت کن تا همه چیز مطیع تو شود.) جمالالدین محمد بن مکرم ابن منظور، مختصر تاریخ دمشق لابن عساکر، الطبعة الاولی، دار الفکر، دمشق، ۱۴۰۴-۱۴۰۸ ق. ج۲۸، ص۱۷۴.
  16. عبد الواحد التمیمی الآمدی، غررالحکم و درر الکلم، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، بیروت، ۱۴۰۷ ق. ج۲، ص۱۵۲.
  17. عبد الواحد التمیمی الآمدی، غررالحکم و درر الکلم، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، بیروت، ۱۴۰۷ ق. ج۲، ص۱۸۷.
  18. ر.ک: ولاءها و ولایت‌ها، ص۱۰۳.
  19. الکافی، ج۲، ص۳۵۲؛ وسائل الشیعة، ج۳، ص۵۳؛ ر.ک: فخرالدین محمد بن عمر الخطیب الرازی، التفسیر الکبیر، الطبعة الثالثة، ج۲۱، ص۹۰؛ محیی الدین ابوعبدالله محمد بن علی المعروف بابن عربی، الفتوحات المکیة، دار احیاء التراث العربی، بیروت، ج۲، ص۳۴۱.
  20. ر.ک: محمدباقر المجلسی، مرآةالعقول فی شرح اخبار آل الرسول، اخراج و مقابله و تصحیح السید هاشم الرسولی، دارالکتب الاسلامیة، ۱۳۶۳ ش. ج۱۰، ص۳۹۲. نمونه برجسته و شاخص چنین انسانی در مکتب نبوی، علی(ع) بود. امام فخر رازی در این باره می‌نویسد: «علی ابن ابی‌طالب - کرم الله وجهه - گفته است: «وَ اللَّهِ مَا قَلَعْتُ بَابَ خَيْبَرَ بِقُوَّةٍ جَسَدَانِيَّةٍ وَ لَكِنْ بِقُوَّةٍ رَبَّانِيَّةٍ». (به خدا سوگند که در قلعه خیبر را با قدرت جسمانی نکندم، بلکه با قدرتی ربّانی چنین کردم.) زیرا علی - کرم الله وجهه - در آن هنگام نگاه خود را از عالم اجساد منقطع ساخته بود و فرشتگان با انوار عالم کبریا [بر او] اشراق کردند، پس روحش قوت یافت و به جواهر ارواح فرشتگان تشبّه کرد و انوار عالم قدس و عظمت در وی درخشید، بنابراین بی‌تردید برای وی قدرتی حاصل شد که به سبب آن توانست کاری را انجام دهد که جز او کسی قادر به انجام‌دادن آن نبود. و همین‌گونه است حال هر بنده‌ای که بر طاعت الهی مراقبت کند تا بدان‌جا رسد که خداوند فرماید من گوش و چشم او شوم؛ پس چون نور جلال الهی گوش او شود، نزدیک و دور را [به آن] بشنود و چون این نور، دیده او شود نزدیک و دور را [به آن] ببیند و چون این نور، دست او شود، بر تصرف در امور سخت و سهل و دور و نزدیک قادر شود». التفسیر الکبیر، ج۲۱، ص۹۱؛ ن.ک: عزالدین عبدالحمید بن هبة الله ابن ابی الحدید المعتزلی، شرح نهج‌البلاغة، به تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، الطبعة الاولی، دار احیاء الکتب العربیة، مصر، ۱۳۷۸ ق. ج۲۰، ص۳۱۶.
  21. «سپس نزدیک شد و فروتر آمد * آنگاه (میان او و پیامبر) به اندازه دو کمان یا نزدیک‌تر رسید» سوره نجم، آیه ۸-۹.
  22. ابوجعفر محمد بن الحسن الطوسی، الامالی، قدم له السید محمدصادق بحرالعلوم، المطبعة الحیدریة، النجف، ج۱، ص۳۶۲؛ عبد علی بن جمعة العروسی الحویزی، تفسیر نور الثقلین، صححه و علق علیه و اشرف علی طبعه هاشم الرسولی المحلاتی، دارالکتب العلمیة، قم، ج۵، ص۱۴۹.
  23. سوره اسراء، آیه ۱؛ ر.ک: صدرالدین محمد بن ابراهیم الشیرازی (صدرالمتألهین)، ایقاظ النائمین، با مقدمه و تصحیح محسن مؤیدی، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، تهران، ۱۳۶۱ ش. ص۶۶.
  24. پرواز در ملکوت، ج۱، ص۴۷.
  25. نهج‌البلاغه، خطبه ۲۱۴.
  26. دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی، ج۳، ص ۳۷.
  27. «ما سخنی سنگین را به زودی بر تو فرو می‌فرستیم * بی‌گمان عبادت شبانه در پابرجایی، سخت‌تر و در گفتار، استوارتر است * تو را در روز، کوششی دراز دامن است * و نام پروردگارت را یاد کن و از همه بگسل و بدو بپیوند * پروردگار خاور و باختر که هیچ خدایی جز او نیست پس او را کارساز خویش گزین * و بر آنچه می‌گویند شکیبا باش و از آنان به نکویی دوری گزین» سوره مزمل، آیه ۵-۱۰.
  28. تفسیر مجمع‌البیان، ج۵، ص۳۷۸.
  29. سلطان محمد الجنابذی (ملا سلطانعلی گنابادی)، تفسیر بیان السعادة فی مقامات العبادة، الطبعة الثانیة، مؤسسه الاعلمی للمطبوعات، بیروت، ۱۴۰۸ ق. ج۴، ص۲۱۲.
  30. ر.ک: عبدالله بن عباس، تنویر المقیاس من تفسیر ابن عباس، دار الکتب العلمیة، بیروت، ص۴۹۰؛ ابوجعفر محمد بن الحسن الطوسی، التبیان فی تفسیر القرآن، دار احیاء التراث العربی، بیروت، ج۱۰، ص۱۶۳؛ جار‌الله محمود بن عمر الزمخشری، الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل و عیون الاقاویل فی وجوه التأویل، نشر ادب الحوزة، ج۴، ص۶۳۸-۶۳۹؛ تفسیر الصافی، ج۲، ص۷۵۵؛ تفسیر بیان السعادة، ج۴، ص۲۱۲.
  31. عبدالکریم بن هوازن القشیری، لطائف الاشارات، قدم له و حققه و علق علیه ابراهیم بسیونی، الطبعة الثانیة، مرکز تحقیق التراث، الهیئة المصریة العامة للکتاب، القاهرة، ۱۹۸۱م، ج۳، ص۶۴۳؛ تفسیر مجمع‌البیان، ج۵، ص۳۷۹؛ الدر المنثور، ج۶، ص۲۷۸.
  32. جمال‌الدین ابوالفتوح حسین بن علی رازی، تفسیر روض‌الجنان و روح‌الجنان، مکتبة المرعشی النجفی، قم، ۱۴۰۴ ق. ج۵، ص۴۱۸؛ تفسیر الصافی، ج۲، ص۷۵۵؛ مولی فتح‌الله کاشانی، منهج الصادقین فی الزام المخالفین، مقدمه و پاورقی سید ابوالحسن مرتضوی، تصحیح علی‌اکبر غفاری، انتشارات علمیة اسلامیه، طهران، ج۱۰، ص۴۸.
  33. ر.ک: عبدالکریم بن هوازن القشیری، الرسالة القشیریة، دارالکتب العربی، بیروت، ص۷۶-۷۷؛ تفسیر مجمع‌البیان، ج۵، ص۳۷۹؛ احمد بن علی البونی، شمس المعارف الکبری و لطائف العوارف، المکتبة الشعبیة، بیروت، ۱۴۰۵ ق. ص۴۷۴؛ تفسیر محیی الدین عربی، ج۲، ص۷۲۱.
  34. چهل حدیث، ص۱۸۶.
  35. التفسیر الکبیر، ج۳، ص۱۸۵.
  36. کمال‌الدین حسین کاشفی بیهقی سبزواری، الرسالة العلیة فی الأحادیث النبویة، به تصحیح و تعلیق سید جلال‌الدین محدث، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، تهران، ۱۳۴۴ ش. ص۱۶۰.
  37. ابوالعباس محمد بن زید بن عبد الاکبر الثمالی الأزدی المعروف بالمبرد، الکامل فی اللغة والادب، مؤسسة المعارف، بیروت، ج۱، ص۱۲۲؛ الجامع الصغیر، ج۲، ص۶۰۹؛ کنز العمال، ج۳، ص۱۰۱؛ این حدیث به این صورت نیز وارد شده است: «مَنْ أَحَبَّ أَنْ يَكُونَ أَقْوَى النَّاسِ فَلْيَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ». أبواحمد عبدالله بن عدی الجرجانی، الکامل فی ضعفاء الرجال، تحقیق سهیل زکّار، یحیی مختار غزاوی، الطبعة الثالثة، دارالفکر، بیروت، ۱۴۰۹ ق. ج۵، ص۲۴۱؛ الرسالة العلیة، ص۱۶۰.
  38. ر.ک: سید قطب، فی ظلال القرآن، الطبعة الخامسة عشرة، دار الشروق، بیروت، ۱۴۰۸ ق. ج۶، ص۳۷۴۳.
  39. نهج‌البلاغة، حکمت ۸۹.
  40. غررالحکم، ج۲، ص۲۰۴.
  41. ابوجعفر محمد بن علی بن شهرآشوب، مناقب آل أبی طالب، دار الاضواء، بیروت، ۱۴۰۵ ق. ج۱، ص۱۵۵.
  42. ابوالفضل عیاض بن موسی بن عیاض الیحصبی (قاضی عیاض)، الشفا بتعریف حقوق المصطفی، تحقیق علی‌محمد البجاوی، دارالکتب العربی، بیروت، ج۱، ص۱۸۸.
  43. ابوعبدالله محمد بن سعد، الطبقات الکبری، دار بیروت للطباعة و النشر، بیروت، ۱۴۰۵ ق. ج۱، ص۴۲۴؛ ابوالحسن احمد بن یحیی البلاذری، انساب الاشراف، ج۱، تحقیق محمد حمید الله، الطبعة الأولی، دار المعارف، القاهرة، ۱۹۵۹م. ص۳۸۸؛ ابو عیسی محمد بن عیسی بن سورة الترمذی، الشمائل النبویة، الادارة الدینیة لمسلمی آسیا الوسطی و قازاقستان، طشقند ۱۴۰۰ ق. ص۱۶۹؛ ابومحمد عبدالله بن محمد بن جعفر بن حیان الأصبهانی المعروف بأبی الشیخ، اخلاق النبی و آدابه، حقّقه و کتب حواشیه ابوالفضل عبدالله محمد الصدیق الغماری، الطبعة الأولی، مطابع الهلالی، القاهرة، ۱۳۷۸ ق. ص۲۳؛ ابوجعفر محمد بن علی بن الحسین بن بابویه القمی (الصدوق)، عیون اخبار الرضا، عنی بتصحیحه و تذییله مهدی الحسینی اللاجوردی، انتشارات جهان، ج۱، ص۳۱۸؛ همو، معانی الاخبار، عنی بتصحیحه علی‌اکبر الغفاری، مکتبة الصدوق، ۱۳۷۹ ق. ص۸۲؛ ابو بکر احمد بن الحسین البیهقی، دلائل النبوة، وثق اصوله و خرج حدیثه و علق علیه عبدالمعطی قلعجی، الطبعة الأولی، دارالکتب العلمیة، بیروت، ۱۴۰۵ ق. ج۱، ص۲۹۰؛ الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج۱، ص۲۰۵؛ رضی الدین ابو نصر الحسن بن الفضل الطبرسی، مکارم‌الاخلاق، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، بیروت، ۱۳۹۲ ق. ص۱۴؛ ابو الفرج عبدالرحمن بن علی ابن الجوزی، الوفاء بأحوال المصطفی، تحقیق مصطفی عبد الوحد، الطبعة الأولی، دارالکتب الحدیثة، مصر، ۱۳۸۶ ق. ج۲، ص۴۶۹؛ همو، صفة الصفوة، حققه و علق علیه محمود فاخوری، خرج أحادیثه محمد رواس قلعه‌جی، الطبعة الرابعة، دار المعرفة، بیروت، ۱۴۰۶ ق. ج۱، ص۱۵۹؛ همو، کتاب الحدائق فی علم الحدیث و الزهدیات، حققه و علق علیه مصطفی السبکی، الطبعة الأولی، دارالکتب العلمیة، بیروت، ۱۴۰۸ ق. ج۱، ص۲۶۲؛ عز الدین ابوالحسن علی بن محمد المعروف بابن الاثیر، اسد الغابة فی معرفة الصحابة، دارالفکر، بیروت، ۱۴۰۹ ق. ج۱، ص۳۲؛ مختصر تاریخ دمشق، ج۲، ص۷۸؛ نهایة الارب، ج۱۸، ص۲۷۷؛ عیون الاثر، ج۲، ص۴۱۵؛ جمال‌الدین ابو الحجاج یوسف المزی، تهذیب الکمال فی أسماء الرجال، تحقیق بشار عواد معروف، مؤسسة الرسالة، ۱۴۰۶ ق. ج۱، ص۲۱۷؛ شمس‌الدین ابوعبدالله محمد بن احمد بن عثمان الذهبی، تاریخ الاسلام و وقیات المشاهیر و الأعلام، تحقیق عمر عبد السلام تدمری، الطبعة الثانیة، دارالکتاب العربی، ۱۴۰۹ ق.، ج۱، ص۴۴۷؛ ابومحمد عبدالله بن اسعد الیافعی، مرآة الجنان و عبرة الیقظان فی معرفة ما یعتبر من حوادث الزمان، مؤسسة الاعلمی، بیروت، ۱۳۹۰ق، ج۱، ص۲۴؛ البدایة والنهایة، ج۶، ص۳۷؛ سیرة ابن کثیر، ج۲، ص۶۰۳؛ ابو الفداء اسماعیل بن عمر بن کثیر الدمشقی، شمائل الرسول، شرح و تحقیق مصطفی عبدالواحد، دار الرائد العربی، بیروت، ۱۴۰۷ ق. ص۶۷؛ مجمع الزوائد، ج۸، ص۲۷۴؛ حسین بن محمد بن الحسن الدیار بکری، تاریخ الخمیس فی أحوال أنفس نفیس، الطبعة الأولی، مطبعة عثمان عبدالرزاق، القاهرة، ۱۳۰۲ ق. ج۱، ص۲۴۰؛ محمد بن مرتضی المدعو ملا محسن الفیض الکاشانی، المحجة البیضاء فی تهذیب الاحیاء، صححه و علق علیه علی‌اکبر الغفاری، الطبعة الثانیة، دفتر انتشارات اسلامی، ج۴، ص۱۶۱؛ بحارالانوار، ج۱۶، ص۱۵۱؛ محمد یوسف الکاندهلوی، حیاة الصحابة، دارالفکر، بیروت، ۱۴۰۸ ق. ج۱، ص۲۵.
  44. ابوعبدالله محمد بن سعد، الطبقات الکبری، دار بیروت للطباعة و النشر، بیروت، ۱۴۰۵ ق. ج۱، ص۴۲۴.
  45. الکافی، ج۲، ص۱۲۲؛ ر.ک: الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج۱، ص۱۶۸؛ الوفاء بأحوال المصطفی، ج۲، ص۴۳۸؛ التفسیر الکبیر، ج۲۱، ص۹۵؛ مختصر تاریخ دمشق، ج۲، ص۲۴۰-۲۴۱؛ نهایة الارب، ج۱۸، ص۲۶۲.
  46. ر.ک: مصباح الشریعة، ص۱۷۰؛ الطبقات الکبری، ج۱، ص۳۸۴؛ مسند احمد بن حنبل، ج۴، ص۲۵۱؛ ابومحمد عبدالله بن مسلم بن قتیبة الدینوری، عیون الاخبار، دارالکتاب العربی، بیروت، ج۲، ص۲۹۸-۲۹۹: ابوجعفر محمد بن جریر الطبری، جامع البیان فی تفسیر القرآن (تفسیر الطبری)، الطبعة الاولی، بولاق، مصر، ۱۳۲۳ ق. افست دار المعرفة، بیروت، ۱۴۰۶ ق. ج۲۴، ص۴۳؛ ابراهیم بن محمد البیهقی، المحاسن و المساوی، دار بیروت للطباعة و النشر، بیروت، ۱۴۰۴ق، ص۱۲۳؛ المعجم الصغیر، ج۱، ص۷۱، ۱۱۸؛ تنبیه الغافلین، ص۲۱۲؛ ابوالحسن علی بن عمر الدارقطنی، المؤتلف و المختلف، تحقیق موفق بن عبدالله بن عبد القادر، الطبعة الأولی، دار الغرب الاسلامی، بیروت، ۱۴۰۶ ق. ج۱، ص۵۳۸؛ ابو نعیم احمد بن عبدالله بن احمد الاصبهانی، حلیة الأولیاء و طبقات الاصفیاء، دارالفکر، بیروت، ج۸، ص۲۸۹؛ دلائل النبوة البیهقی، ج۱، ص۳۵۴؛ امالی الطوسی، ج۲، ص۱۸؛ الشفاء بتعریف حقوق المصطفی، ج۱، ص۱۸۶؛ الوفاء بأحوال المصطفی، ج۲، ص۵۰۳-۵۴۰؛ کتاب الحدائق، ج۱، ص۲۹۱؛ مختصر تاریخ دمشق، ج۲، ص۲۵۸؛ نهایة الارب، ج۱۸، ص۲۶۹؛ تاریخ الذهبی، ج۱، ص۲۷۴؛ مرأة الجنان، ج۱، ص۲۹؛ ابومحمد الحسن بن محمد الدیلمی، ارشاد القلوب، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، بیروت، ۱۳۹۸ ق. ج۱، ص۹۱؛ فتح الباری، ج۳، ص۱۸؛ عوالی اللآلی، ج۱، ص۳۲۶؛ حسین بن محمدتقی النوری الطبرسی، مستدرک‌الوسائل و مستنبط المسائل، الطبعة الثانیة، مؤسسة آل البیت لاحیاء التراث، بیروت، ۱۴۰۸ ق. ج۱۱، ص۲۴۷؛ بحارالانوار، ج۱۶، ص۲۲۲؛ ابراهیم بن محمد بن کمال‌الدین الحسینی الحنفی المعروف بابن حمزة، البیان و التعریف فی أسباب ورود الحدیث الشریف، المکتبة العلمیة، بیروت، ۱۴۰۲ ق. ج۱، ص۲۸۹-۲۹۰؛ عباس بن محمدرضا القمّی، کحل البصر فی سیرة سید البشر، انتشارات الرسول المصطفی، قم، ۱۴۰۴ ق. ص۷۸.
  47. ر.ک: الطبقات الکبری، ج۱، ص۳۶۰-۳۷۱؛ مسند احمد بن حنبل، ج۶، ص۱۰۶؛ ابو عثمان عمرو بن بحر الجاحظ، البیان و التبیین، تحقیق علی ابو ملحم، الطبعة الثانیة، دار و مکتبة الهلال، بیروت، ۱۴۱۲ ق. ج۲، ص۲۱؛ عیون الاخبار، ج۱، ص۲۶۷؛ الکافی، ج۲، ص۶۶۲؛ ج۶، ص۲۷۱؛ ج۸، ص۱۳۱؛ اخلاق النبی وآدابه، ص۲۱۲؛ دلائل النبوة البیهقی، ج۱، ص۳۲۹-۳۳۰؛ ابوبکر احمد بن الحسین البیهقی، السنن الکبری، دار المعرفة، بیروت، ج۲، ص۴۲۰؛ الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج۱، ص۱۶۸-۱۷۱؛ مناقب ابن شهرآشوب، ج۱، ص۱۴۶؛ صفة الصفوة، ج۱، ص۱۶۹؛ مکارم‌الاخلاق، ۱۶ و ۲۶؛ شرح ابن أبی الحدید، ج۱، ص۲۵؛ ارشاد القلوب، ج۱، ص۱۱۵؛ تاریخ الخمیس، ج۱، ص۲۴۰؛ وسائل الشیعة، ج۸، ص۴۷۴؛ ج۱۶، ص۴۱۶-۴۱۷؛ بحارالانوار، ج۱۶، ص۲۷۸؛ البیان و التعریف، ج۲، ص۱۱۰-۱۱۱؛ مستدرک الوسائل، ج۸، ص۴۰۳، ۴۰۵؛ ج۹، ص۱۵۹؛ کحل البصر، ص۷۲؛ السید محسن الأمین العاملی، أعیان الشیعة، دار التعارف، بیروت، ج۱، ص۲۲۲؛ مرأة الجنان، ج۱، ص۲۵.
  48. چهل حدیث، ص۸۳.
  49. نهج‌البلاغه، خطبه ۱۶۰.
  50. أبوزید عمر بن شبة النمیری، تاریخ المدینة المنورة، حقّقه فهیم محمد شلتوت، الطبعة الأولی، دار التراث، بیروت، ۱۴۱۰ ق. ج۲، ص۶۰۵؛ أنساب الاشراف، ج۱، ص۳۹۲؛ شمائل الرسول، ص۵۸؛ الشفاء بتعریف حقوق المصطفی، ج۲، ص۵۸۱؛ الوفاء بأحوال المصطفی، ج۲، ص۴۷۱؛ کتاب الحدائق، ج۱، ص۲۶۰؛ مکارم‌الاخلاق، ص۱۸؛ مختصر تاریخ دمشق، ج۲، ص۶۷؛ ابن شهرآشوب در این باره می‌نویسد: «كَانَ عَظِيماً مَهِيباً فِي النُّفُوسِ حَتَّى ارْتَاعَتْ رُسُلُ كِسْرَى مَعَ أَنَّهُ كَانَ بِالتَّوَاضُعِ مَوْصُوفاً وَ كَانَ مَحْبُوباً فِي الْقُلُوبِ حَتَّى لَا يَقْلِيهُ مُصَاحِبٌ وَ لَا يَتَبَاعَدُ عَنْهُ مُقَارِبٌ». مناقب ابن شهرآشوب، ج۱، ص۱۲۶.
  51. دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی، ج۳، ص ۴۱.
  52. البیان و التبیین، ج۲، ص۲۳۰؛ احمد بن أبی یعقوب بن جعفر بن واضح الیعقوبی؛ تاریخ الیعقوبی، دار صادر، بیروت، ج۲، ص۲۰۶؛ الکامل فی اللغة و الأدب، ج۱، ص۱۲۲ [«مَنْ سَرَّهُ» آمده است]؛ کنز الفوائد، ج۱، ص۳۵۱، ج۲، ص۱۰؛ بحارالانوار، ج۷۰، ص۲۸۵: [«مَنْ أَرَادَ» آمده است].
  53. نهج‌البلاغه، حکمت ۳۷؛ بحارالانوار، ج۶۹، ص۴۱۱.
  54. امالی الصدوق، ص۲۶۴؛ ابومحمد الحسن بن علی بن الحسین بن شعبة الحرّانی، تحف‌العقول عن آل الرسول، مکتبة بصیرتی، قم، ۱۳۹۴ ق. ص۵۹؛ کنز الفوائد، ج۱، ص۲۷۸؛ المستطرف، ج۱، ص۱۲۴؛ احمد بن محمد بن حجر الهیتمی، الصواعق المحرقة فی الرد علی أهل البدع و الزندقة، تخریج و تعلیق عبدالوهاب بن عبد اللطیف، الطبعة الثانیة، مکتبة القاهرة، مصر، ۱۳۸۵ ق. ص۱۲۹؛ بحارالانوار، ج۷۰، ص۲۸۸؛ سلیمان القندوزی الحنفی، ینابیع المودة، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، بیروت، ج۲، ص۱۱۴.
  55. غررالحکم، ج۱، ص۴۲.
  56. غررالحکم، ج۱، ص۴۶.
  57. نهج‌البلاغه، حکمت ۴۲۳.
  58. «و دل‌های آنان را با هم پیوستگی داد؛ اگر همه آنچه را در زمین است می‌بخشیدی میان دل‌های آنها پیوستگی نمی‌دادی اما خداوند ایشان را با هم پیوستگی داد؛ بی‌گمان او پیروزمندی فرزانه است» سوره انفال، آیه ۶۳.
  59. «به زودی (خداوند) بخشنده برای آنان که ایمان آورده و کارهای شایسته کرده‌اند، (در دل‌ها) مهری خواهد نهاد» سوره مریم، آیه ۹۶.
  60. ر.ک: عبدالله جوادی آملی، اسرار عبادات، چاپ چهارم، انتشارات الزهراء، ۱۳۷۲ ش. ص۳۲.
  61. ابوجعفر محمد بن علی بن الحسین بن بابویه القمی (الصدوق)، المواعظ، ترجمه عزیزالله عطاردی، انتشارات مرتضوی، ص۱۶-۱۷؛ تحف‌العقول، ص۴۰؛ مسند الشهاب، ج۱، ص۲۶۵ [با مختصر اختلاف]؛ الجامع الصغیر، ج۱، ص۸۸؛ و از امام صادق(ع) امالی الطوسی، ج۱، ص۱۳۹؛ تنبیه الخواطر، ج۲، ص۹۰.
  62. جلال‌الدین محمد بلخی (مولوی)، مثنوی معنوی، به کوشش توفیق ه. سبحانی، چاپ دوم، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، ۱۳۷۴ ش. دفتر اول بیت ۱۴۲۵.
  63. جلال‌الدین محمد بلخی (مولوی)، کلیات دیوان شمس تبریزی، مقدمه بدیع‌الزمان فروزانفر، تصحیح و حواشی م. درویش، چاپ، دوم، سازمان انتشارات جاویدان، علمی ۱۳۴۶ ش. ج۱، ص۲۶۱.
  64. «پس هر سو رو کنید رو به خداوند است» سوره بقره، آیه ۱۱۵.
  65. از دعای عرفه امام حسین(ع)؛ عباس بن محمدرضا قمی، مفاتیح‌الجنان، ترجمه مهدی الهی ‌قمشه‌ای، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ۱۳۶۴ ش. ص۴۹۶.
  66. محمدتقی جعفری، تفسیر و نقدوتحلیل مثنوی، چاپ دوم، انتشارات اسلامی، تهران، ج۱، ص۶۱۹-۶۲۱.
  67. تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، ج۱، ص۴۲۶-۴۲۷.
  68. ابوالحسن محمد بن الحسین الموسوی (الشریف الرضی)، خصائص امیرالمؤمنین علی بن أبی طالب(ع)، الطبعة الثانیة، منشورات الرضی، قم، ۱۳۶۳ ش. ص۷۵-۷۶؛ قریب به همین: ابوالحسن احمد بن یحیی البلاذری، انساب الاشراف، ج۲، حققه و علق علیه محمدباقر المحمودی، الطبعة الأولی، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، بیروت، ۱۳۹۴ ق. ص۱۱۳؛ تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۰۶؛ الکامل فی اللغة و الادب، ج۱، ص۱۲۲؛ تنبیه الخواطر، ج۱، ص۱۵۱؛ فخرالدین محمد بن عمر الخطیب الرازی، لوامع البینات فی شرح اسماء الله و الصفات (شرح اسماء الله الحسنی)، تحقیق طه عبد الرؤوف سعد، مکتبة الکلیات الازهریة، القاهرة، ۱۳۹۶ ق. افست تهران ۱۴۰۶ ق. ص۲۴۹ [از امام سجاد(ع)]؛ بحارالانوار، ج۷۸، ص۱۹۲ [از امام صادق(ع)]؛ بحارالانوار، ج۴۴، ص۱۳۹ [از امام مجتبی(ع)].
  69. ابوالفضل رشیدالدین، المیبدی، کشف‌الاسرار و عدة الابرار معروف به تفسیر خواجه عبدالله انصاری، به سعی و اهتمام علی‌اصغر حکمت، چاپ، پنجم، مؤسسه انتشارات امیرکبیر، ۱۳۷۱ ش. ج۲، ص۷۲۳-۷۲۴.
  70. جارالله محمود بن عمر الزمخشری، الفائق فی غریب الحدیث، تحقیق علی‌محمد البجاوی، محمد ابوالفضل ابراهیم، الطبعة الثانیة، عیسی البابی الحلبی و شرکاه، القاهرة، ج۱، ص۱۳.
  71. شرح ابن أبی الحدید، ج۱، ص۲۵.
  72. ر.ک: ابوبکر عبدالله بن محمد المعروف بابن أبی الدنیا، مقتل الامام امیرالمؤمنین علی بن أبی طالب(ع)، تحقیق محمدباقر المحمودی، مؤسسة الطبع و النشر التابعة لوزارة الثقافة و الارشاد الاسلامی، ۱۴۱۱ ق. ص۱۰۰؛ ابوالحسن علی بن الحسین المسعودی، مروج‌الذهب و معادن‌الجواهر، دار الاندلس، بیروت، ج۲، ص۴۲۱؛ ابوعلی اسماعیل بن القاسم القالی البغدادی، الامالی، دارالکتاب العربی، بیروت، ج۲، ص۱۴۷؛ یوسف بن عبدالله بن محمد بن عبدالبر القرطبی المالکی، الاستیعاب فی اسماء الاصحاب، بهامش الاصابة، دارالکتاب العربی، بیروت، ج۳، ص۴۴؛ ابومحمد الحسن بن محمد الدیلمی، أعلام الدین فی صفات المؤمنین، الطبعة الثانیة، مؤسسة آل‌البیت لاحیاء التراث، بیروت، ۱۴۰۹ ق. ص۱۵۰؛ صارم الدین ابراهیم بن محمد المعروف بابن دقماق، الجوهر الثمین فی سیر الملوک والسلاطین، تحقیق محمد کمال‌الدین عز الدین علی، الطبعة الأولی، عالم الکتب، بیروت، ۱۴۰۵ ق. ج۱، ص۶۴؛ احمد بن فهد الحلی، عدة الداعی و نجاح الساعی، صححه و علق علیه احمد الموحدی القمی. دار المرتضی، دارالکتاب الاسلامی، بیروت، ۱۴۰۷ ق. ص۲۰۹؛ عباس بن محمدرضا قمی، منتهی الآمال، انتشارات جاویدان تهران، ج۱، ص۱۸۴.
  73. شرح ابن أبی الحدید، ج۱، ص۲۵.
  74. چهل حدیث، ص۲۱۸.
  75. دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی، ج۳، ص ۵۰.
  76. السید جعفر مرتضی العاملی، الصحیح من سیرة النبی الاعظم، قم، ۱۴۰۰ ق. ج۱، ص۲۶۰.
  77. ر.ک: جلال‌الدین فارسی، انقلاب تکاملی اسلام، مؤسسه انتشارات آسیا، ۱۳۵۷ ش. ص۲۳.
  78. ر.ک: مهدی بازرگان، سیر تحوّل قرآن به اهتمام سید محمدمهدی جعفری، انتشارات قلم، ۱۳۵۵ ش. ص۱۰۴-۱۰۱ و ۱۶۸-۱۶۹.
  79. قول صحیح آن است که نخستین آیات نازل شده بر پیامبر اکرم(ص) پنج آیه اول سوره مبارکه علق است. ر.ک: ابوبکر عبدالله بن محمد بن أبی شیبة، المصنف فی الاحادیث و الآثار، تحقیق و تعلیق سعید محمد اللحام، الطبعة الأولی، دارالفکر، بیروت، ۱۴۰۹ ق. ج۷، ص۱۹۵؛ ابو الولید محمد بن عبدالله بن احمد الأزرقی، أخبار مکة و ما جاء فیها من الآثار، تحقیق رشدی الصالح ملحس، الطبعة الثالثة، دار الاندلس، بیروت، ۱۴۰۳ ق. ج۲، ص۲۰۴؛ صحیح البخاری، ج۶، ص۵۶۶-۵۶۷؛ صحیح مسلم، ج۲، ص۱۹۷-۲۰۰؛ تفسیر الطبری، ج۳۰، ص۱۶۱؛ دلائل النبوة البیهقی، ج۲، ص۱۵۵-۱۵۷؛ ابوعبدالله محمد بن عبدالله الحاکم النیسابوری، المستدرک علی الصحیحین، دار المعرفة، بیروت، ج۲، ص۵۲۹؛ ابومحمد علی بن احمد بن سعید بن حزم الاندلسی، جوامع السیرة النبویة، الطبعة الثالثة، دار الجیل، بیروت، ص۳۶؛ تفسیر التبیان، ج۱۰، ص۳۷۸؛ تفسیر مجمع‌البیان، ج۵، ص۵۱۴؛ مختصر تاریخ دمشق ج۲، ص۹۰؛ فتح الباری، ج۸، ص۸۷۶-۸۷۷ و ۹۳۱؛ بدرالدین محمد بن عبدالله الزرکشی، البرهان فی علوم القرآن، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، الطبعة الثانیة، دار المعرفة، بیروت، ج۱، ص۲۰۶-۲۰۷؛ الدر المنثور، ج۶، ص۳۶۸؛ جلال‌الدین عبدالرحمن بن أبی بکر السیوطی، الاتقان فی علوم القرآن، المکتبة الثقافیة، بیروت، ۱۹۷۳ م ج۱، ص۲۳-۲۴؛ ابوعبدالله الزنجانی، تاریخ القرآن، قدم له احمد أمین، الطبعة الثالثة، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، بیروت، ۱۳۸۸ قُ ص۳۰-۳۱؛ محمد عبدالعظیم الزرقانی، مناهل العرفان فی علوم القرآن، دار احیاء الکتب العربیة، مصر، ج۱، ص۸۷-۸۶.
  80. «بخوان به نام پروردگار خویش که آفرید * آدمی را از خونپاره‌ای فروبسته آفرید * بخوان و (بدان که) پروردگار تو گرامی‌ترین است * همان که با قلم آموزش داد * به انسان آنچه نمی‌دانست آموخت» سوره علق، آیه ۱-۵.
  81. تفسیر امام خمینی، ص۱۰۱-۱۰۲.
  82. الکافی، ج۵، ص۲۷؛ تهذیب الأحکام، ج۶، ص۱۳۸؛ وسائل الشیعة، ج۱۱، ص۴۳؛ ر.ک: ابوعبدالله مالک بن أنس، الموطأ، بروایة یحیی بن یحیی بن کثیر اللیثی الاندلسی، علق علیه سعید اللحام، الطبعة الأولی، دارالفکر، بیروت، ۱۴۰۹ ق. ص۲۷۸؛ صحیح البخاری، ج۴، ص۴۷۸؛ صحیح مسلم، ج۱۱، ص۳۷؛ عبدالله بن عبدالرحمن الدارمی السمرقندی، سنن الدارمی، دار احیاء السنة النبویة، ج۲، ص۲۸۴؛ ابو داوود سلیمان بن الأشعث السجستانی، سنن أبی داوود، الطبعة الأولی، شرکة مکتبة و مطبعة الحلبی، مصر، ۱۳۷۱ ق. ج۲، ص۴۹-۵۰؛ ابوعبدالله محمد بن یزید القزوینی المعروف بابن ماجة، سنن ابن ماجة، تحقیق محمد فؤاد عبد الباقی، دار احیاء التراث العربی، بیروت، ۱۳۹۵ ق. ج۲، ص۹۴۷؛ عیون الاخبار، ج۱، ص۱۰۷؛ ابوجعفر احمد. بن. محمد بن خالد البرقی، المحاسن، به اهتمام جلال‌الدین الحسینی المحدث، دارالکتب الاسلامیة، طهران، ۱۳۷۰ ق. ص۲۹۴؛ المعجم الصغیر، ج۱، ص۴۵، ١٢٣؛ ابو حنیفة النعمان بن محمد التمیمی، دعائم الاسلام و ذکر الحلال والحرام و القضایا و الأحکام، تحقیق آصف بن علی‌اصغر، فیضی، دار المعارف، القاهرة، ۱۳۸۹ ق. ج۱، ص۳۷۷؛ سنن البیهقی، ج۹، ص۴۹؛ تاریخ بغداد، ج۳، ص۳۹۰؛ ج۴، ص۲۹۶؛ ج۶، ص۳۷۷؛ عبد العزیز بن البراج الطرابلسی، المهذب، مؤسسة النشر الاسلامی، قم، ۱۴۰۶ ق. ج۱، ص۳۰۳؛ شمس‌الدین ابوبکر محمد بن احمد بن سهل السرخسی، المبسوط، دار المعرفة، بیروت ۱۴۰۶ ق. ج۱۰، ص۵؛ ابوجعفر محمد ابن ادریس الحلی، السرائر الحاوی لتحریر الفتاوی، مؤسسة النشر الاسلامی، قم، ۱۴۱۰ ق. ج۲، ص۷-۸؛ موفق الدین عبدالله بن احمد بن قدامة المقدسی، المقنع، المطبعة السلفیة، ج۱، ص۴۸۳-۴۸۴؛ تقی الدین ابوالعباس أحمد بن تیمیة، الحسبة فی الاسلام أو وظائف الحکومة الاسلامیة، مطبعة المؤید، ۱۳۱۸ ق. ص٨۰؛ شمس‌الدین محمد بن أبی بکر (ابن قیم الجوزیة)، زاد المعاد فی هدی خیر العباد، دار احیاء التراث العربی، بیروت، ۱۳۹۱ ق. ج۲، ص۷۲؛ مجمع الزوائد، ج۵، ص۳۱۵-۳۱۸؛ شهاب‌الدین احمد بن علی ابن حجر العسقلانی، المطالب العالیة بزوائد المسانید الثمانیة، تحقیق حبیب الرحمن الاعظمی، دار المعرفة، بیروت، ج۲، ص۱۵۰؛ کنز العمال، ج۴، صص، ۳۸۰، ۴۷۸، ۴۸۰؛ السید السابق، فقه السنة، الطبعة الرابعة، دارالفکر، بیروت، ۱۴۰۳ ق. ج۳، صص، ۲۸، ۳۱؛ الوافی، ج۲، ابواب الجهاد، ص۱۷؛ محمد بن علی بن محمد الشوکانی، نیل الاوطار شرح منتقی الاخبار من احادیث سید الاخبار لابن تیمیة، دار الحدیث، القاهرة، ج۷، ص۲۳۰-۲۴۹.
  83. تحف‌العقول، ص۱۹؛ موسی الزنجانی، مدینة البلاغة فی خطب النبی وکتبه و مواعظه و وصایاه و احتجاجاته و ادعیته و قصار کلماته، الطبعة الأولی، منشورات الکعبة، طهران، ۱۴۰۵ ق. ج۱، ص۵۲۰؛ ر.ک: کنز العمال، ج۱۰، ص۵۹۴.
  84. «ای مؤمنان! به پیمان‌ها وفا کنید» سوره مائده، آیه ۱.
  85. سیرة ابن هشام، ج۴، ص۲۶۵؛ ابوالحسن احمد بن یحیی البلاذری، فتوح البلدان، عنی بمراجعته و التعلیق علیه رضوان محمد رضوان، دارالکتب العلمیة، بیروت، ۱۳۹۸ ق. ص۸۱؛ تاریخ الطبری، ج۳، ص۱۲۸؛ مدینة البلاغة، ج۲، ص۲۷۱.
  86. نهج‌البلاغه، نامه ۲۱.
  87. نهج‌البلاغه، نامه ۵۳.
  88. نهج‌البلاغه، نامه ۲۶.
  89. نهج‌البلاغه، نامه ۵۶.
  90. امام روح‌الله موسوی خمینی، نامه‌ای از امام موسوی کاشف الغطاء (ولایت فقیه)، جهاد اکبر، ص۲۴۴-۲۴۵.
  91. نهج‌البلاغه، حکمت ۷۳.
  92. ر.ک: التحفة الملوکیة فی الآداب السیاسیة، [المنسوبة] ابوالحسن علی بن محمد بن حبیب الماوردی، تحقیق و دراسة فؤاد عبد المنعم احمد، الطبعة الثانیة، مؤسسة شباب الجامعة، الاسکندریة، ۱۹۹۳ م، ص۱۳۰.
  93. ر.ک: ابوالحسن علی بن محمد بن حبیب الماوردی، قوانین الوزارة و سیاسة الملک، تحقیق و دراسة رضوان السید، الطبعة الأولی، دار الطلیعة للطباعة و النشر، بیروت، ۱۹۷۹ م، ص۱۲۲-۱۲۳.
  94. دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی، ج۳، ص ۶۱.