ایدئولوژی در فلسفه دین و کلام جدید

مقدمه

واژه «ایدئولوژی» ((ideologie ترکیبی از «ایده» و «لوژی» است و در نخستین کاربرد به‌معنای دانش «ایده‌شناسی» یا «علم مطالعه ایده‌ها» بود. اصطلاح ایدئولوژی را نخستین بار دوستوت دوتراسی در سال ١٧٩۶م به کار برد. وی عضو کانون متفکران فرانسوی عصر روشنگری بود؛ متفکرانی که از اندیشمندان انقلاب فرانسه به شمار می‌‌آمدند و لامارک زیست‌شناس، لاپلاس ریاضی‌دان و لاوازیه شیمی‌دان عضو همین جریان بودند.

ایشان با پیروی از روش تجربی در شناخت و اثر‌پذیری از فلسفه روشنگری پیرو جنبشی بودند که اندیشه فلسفی را نشانگر دوران طفولیت انسان دانسته، سخت به دانش تجربی اعتقاد داشت. این واژه در بستر دانش جدید و برای درک و بیان «ریشه اندیشه‌ها» وضع شده بود، اما مدلول آن به مجموعه اندیشه‌ها، ارزش‌ها و پندارهایی گفته می‌‌شد که درباره جامعه و تاریخ بوده، فرد یا گروه خاصی حامل آن هستند.

ایدئولوژی از نظر مارکسیست‌های نخستین، نخست به مفهوم آگاهی کاذب و مسخ‌شده طبقه‌ای خاص درباره مسائل اجتماعی بود، ولی با گذشت زمان بار معنایی منفی آن کم شد و سپس، مفهوم جامعه‌شناختی و بی‌طرفانه‌ای یافت و به مجموعه اندیشه‌ها و پندارهایی گفته می‌‌شد که توده مردم درباره جامعه دارند...[۱].

جنبه علمی ایدئولوژی، نخست توسط ناپلئون بناپارت دگرگون شد، سپس مارکس معنای کاملاً جدیدی به آن داد. واضعان این اصطلاح می‌خواستند بر پایه علم نوبنیاد خود، یعنی شناخت اندیشه‌ها، ذهن انسان را از پیش داوری‌ها تهی کنند، اما این امر با سلطنت خودکامه ناپلئون در تعارض بود. از این‌رو ناپلئون که با کمک همین روشن‌اندیشان روی کار آمده بود، پس از شکست خوردن در روسیه و سست‌شدن پایه‌های قدرتش به مخالفت با این گروه پرداخت و ایدئولوژی را دانش افرادی بیکار دانست و علم ایشان را نیز امری بیهوده معرفی نمود[۲]. وی این وصف را در مقام تحقیر برای کسانی به کار برد که دلبسته مطالعه درباره تصورات هستند و چندان که از عمل غافل می‌‌مانند، مرد عمل هم نیستند. او این گروه را ایدئولوگ خواند[۳].

مارکس ایدئولوژی را به معنای اندیشه‌ای دانست که در ارتباط با رفتار اجتماعی و سیاسی طبقه حاکم و برای توجیه وضعیت موجود سازمان می‌یابد. وی ایدئولوژی را اندیشه‌ای کاذب می‌دانست[۴]. این اندیشه کاذب شامل مجموعه عقاید، باورها و اعتقاداتی می‌شود که به عمل اجتماعی جهتی خاص می‌دهد. گرچه در کاربرد مارکس ایدئولوژی معنایی منفور داشت اما بعدها معنایی مثبت نیز یافت. ایدئولوژی از قرن نوزدهم به بعد همچنان به معنای باورها و اندیشه‌ها و ارزش‌های ناظر بر رفتار اجتماعی و سیاسی به کار می‌رود[۵].

اما غیر از این برداشت‌ها تعاریف دیگری نیز در تاریخ تمدن غرب از ایدئولوژی ارائه شده است. برخی از تعاریف رایج عبارت‌اند از:

  1. فرایند تولید معانی، علایم و ارزش‌ها در زندگی اجتماعی؛
  2. مجموعه‌ای از اندیشه‌های مختص گروه یا طبقه خاص؛
  3. اندیشه‌هایی که مشروعیت‌بخشیدن به قدرت سیاسی حاکم را یاری می‌دهند؛
  4. ارتباطاتی که به صورت منظم تحریف می‌شوند؛
  5. شکل‌هایی از تفکر که بر اثر منافع اجتماعی برانگیخته می‌‌شوند؛
  6. ترکیب گفتمان و قدرت؛
  7. مجموعه باورهای عمل‌محور.

فرایندی که از طریق آن زندگی اجتماعی به واقعیت طبیعی بدل می‌‌شود[۶].

اما برخی متفکران اسلامی همچون استاد مطهری ایدئولوژی را مساوی مکتب دانسته‌اند. ایشان در تعریف ایدئولوژی می‌گوید: «ایدئولوژی یک تئوری کلی، طرح جامع و هماهنگ و منسجم است که هدف اصلی آن کمال انسان و تأمین سعادت همگانی است و در آن خطوط اصلی و روش‌ها، بایدها و نبایدها، خوب‌ها و بدها، هدف‌ها و وسیله‌ها، نیازها و دردها و درمان‌ها، مسئولیت‌ها و تکلیف‌ها مشخص باشد و منبع الهام تکالیف و مسئولیت‌ها برای تمام افراد باشد»[۷]، از نظر ایشان ایدئولوژی با مفهوم قرآنی شریعت یکی است: «نیاز به ایدئولوژی همواره در جوامع بوده است و هر چه انسان بیشتر رشد کرده، نیاز به این فلسفه زندگی افزون‌تر شده است. رشد و تکامل علمی و عقلی بشر عواطف و پیوندهای احساسی انسان‌ها را تضعیف نموده است و در این شرایط آنچه به بشر امروز و به طریق اولی به بشر فردا آرمان مشترک می‌دهد و ملاک خیر و شر برای او می‌‌گردد، یک فلسفه زندگی انتخابی، آگاهانه، آرمان‌خیز، مجهز به منطق و به عبارت دیگر، یک ایدئولوژی جامع است»[۸].

همچنین از نظر ایشان، ایدئولوژی‌ها دو نوع‌اند: ایدئولوژی انسانی و ایدئولوژی گروهی. ایدئولوژی انسانی، یعنی ایدئولوژی‌هایی که مخاطب آن نوع انسان است، نه یک گروه یا طبقه خاص و در مقابل، ایدئولوژی‌های گروهی داعیه رهایی و نجات و پیشرفت گروهی خاص را دارند و هرکدام از این ایدئولوژی‌ها بر نوعی نگاه ویژه درباره انسان مبتنی است. فرد در ایدئولوژی انسانی مانند ایدئولوژی اسلامی به فطرت و امر مشترک میان همه انسان‌ها معتقد است و همان وجدان فطری صلاحیت دعوت، مخاطب شدن و حرکت را به انسان می‌دهد. ولی فرد در ایدئولوژی گروهی معتقد است که شعور و وجدان انسان با توجه به عوامل محیطی و فرهنگی شکل می‌گیرد و انسان مطلق صرف‌نظر از عوامل تاریخی یا اجتماعی خاص، شعور و وجدان و صلاحیت دعوت و خطاب ندارد. در فلسفه‌های قومی و ملی چنین دیدی نسبت به انسان وجود دارد. خاستگاه این فلسفه‌ها منافع طبقاتی و یا احساسات قومی و نژادی و فرهنگ قومی است[۹]. از سوی دیگر، بدیهی است که تنها یک ایدئولوژی آن هم ایدئولوژی انسانی و نه گروهی، ایدئولوژی یگانه و نه مبتنی بر تقسیم و تجزیه انسان، ایدئولوژی فطری و نه سودگرایانه ماهیت انسانی دارد و در آن بر مبنای ارزش‌های انسانی تکیه می‌‌شود[۱۰].[۱۱]

ویژگی‌های ایدئولوژی

با استفاده از کلمات استاد مطهری می‌‌توان ویژگی‌های زیر را برای ایدئولوژی برشمرد:

  1. ایدئولوژی بر مبنای جهان‌بینی است؛ جهان‌بینی نظر درباره جهان است، چنان‌که هست (دیدگاه توصیفی) و ایدئوژی نظر درباره انسان است؛ چنان‌که باید باشد. (دیدگاه هنجاری یا دستوری)[۱۲]؛
  2. ایدئولوژی جامع و وضع قانون صحیح برای انسان را تنها خداوند که عالم به مصالح فردی و اجتماعی و دنیوی و اخروی اوست، می‌‌تواند انجام دهد[۱۳].
  3. در ایدئولوژی، هم به پایه‌های فلسفی و هم پایه ایمانی نیاز هست. پایه فلسفی مبانی ایدئولوژی را منطقی و مستدل می‌کند و پایه ایمانی آرمان‌ساز است و با عواطف انسان و گرایش‌های او ارتباط دارد[۱۴].
  4. ایدئولوژی، پذیرفتنی و جذب‌شدنی است و نه گردن‌نهادنی. با توجه به نکته سوم، ایدئولوژی بر ایمان، مبتنی و ایمان، حقیقتی است که با زور و به خاطر مصلحت تحقق‌پذیر نیست؛ بنابراین، ایدئولوژی نیز با زور و اجبار محقق نمی‌شود. شاید انسان به اجبار به مطلبی گردن نهد، اما ایدئولوژی گردن‌نهادنی نیست[۱۵].
  5. ایدئولوژی، برنامه‌ای جامع است که ویژه شرایط زمانی و مکانی خاصی نیست[۱۶]؛ یعنی چنین نیست که هر فردی با تغییر شرایط زمانی و مکانی به ایدئولوژی-های مختلف نیاز داشته باشد. البته این حکم درباره ایدئولوژی فلسفی که بر اصول اولیه و بدیهیات اولیه مبتنی است، یا ایدئولوژی مذهبی که بر پایه وحی و نبوت است، جاری می‌شود، اما ایدئولوژی علمی که بر پایه جهان‌بینی ناپایدار علمی است، چنین امتیازی را ندارد[۱۷].
  6. با توجه به بی‌نیازی انسان در شرایط مختلف به ایدئولوژی‌های متعدد، خود ایدئولوژی نیز با تکامل و تحول جامعه دگرگون نمی‌شود و در فرهنگ اسلامی آنچه در بستر تغییرات زمانی و مکانی و شرایط فرهنگی تحول و تکامل می‌‌پذیرد، اجتهاد اسلامی است، نه ایدئولوژی اسلامی[۱۸].
  7. انسان همواره به ایدئولوژی نیازمند است و پیشرفت علوم نه تنها احتیاج او به ایدئولوژی را برطرف نمی‌کند، افزون‌تر نیز می‌کند[۱۹].

با استفاده از کلمات استاد مطهری می‌‌توان گفت، دیدگاه‌هایی که در آنها ایدئولوژی توجیه‌کننده وضعیت موجود دانسته، یا آن به گروهی خاص را محدود شده، ناصواب هستند. همچنین، کسانی که ایدئولوژی را ابزاری برای تحقق اهداف حکومت‌ها می‌دانند و یا خادم مشروع دانستن رفتار جوامع می‌دانند، نگاهی ابزاری و مادی به مقولاتی چون سیاست، قدرت، جامعه، هدف زندگی و... به همین دلیل چنین برداشت‌های نادرستی از ایدئولوژی و نقش آن در جامعه دارند[۲۰].

اوج و فرود ایدئولوژی در غرب

در قرن نوزدهم تحرکات ایدئولوژیک فراوانی روی داد که تلاش مارکس برای طرح ایدئولوژی علمی و کوشش آگوست کنت برای تحکیم مواضع «مذهب انسانیت» نمونه‌هایی از این موارد هستند[۲۱]. اما این گرمی بازار ایدئولوژیک در غرب دیری نپایید و کم‌کم ایدئولوژی در صحنه تفکر سیاسی غرب کم‌فروغ شد و حتی زمزمه‌هایی درباره پایان ایدئولوژی شنیده و زمینه‌ساز طرح نظریه‌ای با همین عنوان شد[۲۲].

پایان ایدئولوژی

نقش‌آفرینی مارکسیسم در صحنه بین‌الملل، که ناشی از ایدئولوژی آنان بود، از یک سو و وقوع جنگی مصیبت‌بار و پرخسارت در غرب که معلول ایدئولوژی قلمداد می‌‌شد، از سوی دیگر؛ و همچنین، چالش‌های ایدئولوژیک دو ابرقدرت شرق و غرب باعث شد که درک عمیق‌تری درباره ایدئولوژی، ایجاد و نگرانی و تنفر از ایدئولوژی بیشتر شود. در نتیجه، در دهه‌های ۵۰ و ۶۰ نظریه‌ای با عنوان پایان ایدئولوژی شکل گرفت[۲۳].

این اصطلاح را نخستین‌بار «ادوارد شیلز» در کنفرانس سال ۱۹۵۵ به کار برد[۲۴] و این مسئله طی دو دهه به طور متناوب در کانون توجه صاحب‌نظران لیبرال و محافظه‌کار همچون هانا آرنت، کارل پوپر، ریموند آرون و سیمور لیپیست قرار داشت و پس از انقلاب اسلامی همراه با سایر کشورهای جهان سومی، به ایران وارد شد و این ورود بدون توجه به ریشه‌ها و زمینه‌های آن و اینکه بخشی از جنگ سرد علیه کمونیسم بود، صورت گرفت[۲۵].

تافلر و هابرماس پایان ایدئولوژی را خصیصه تمدن جدید و حاصل فرآیند عقلانی‌شدن جهان در تمدن غربی می‌دانند[۲۶]. اما روشن است که این نظریه با توجه به نگاه ابزارگرایانه ایشان به ایدئولوژی، تغییر آن با تغییر شرایط و محدوددانستن اهداف انسان به حیات مادی است[۲۷].

منابع

پانویس

  1. سبیلا، محمد، «ایدئولوژی و مدرنیسم»، ترجمه عزیزالله افشار، ص۱۲۲-۱۲۳.
  2. دریابندری، نجف، بحثی کوتاه در سرگذشت ایدئولوژی، ص۷۰.
  3. پارسانیا، حمید، سنت، ایدئولوژی، علم، ص۴۱.
  4. پارسانیا، حمید، سنت، ایدئولوژی، علم، ص۴۲.
  5. پارسانیا، حمید، سنت، ایدئولوژی، علم، ص۴۳.
  6. ایگلتون، تری، درآمدی بر ایدئولوژی، ترجمه اکبر معصوم‌‌بیگی، ص۱۹-۲۰.
  7. مطهری، مرتضی، مجموعه آثار، ج۲، ص۵۵-۵۶.
  8. مطهری، مرتضی، مجموعه آثار، ج۲، ص۵۵-۵۶.
  9. مطهری، مرتضی، مجموعه آثار، ج۲، ص۵۸-۵۹.
  10. مطهری، مرتضی، مجموعه آثار، ج۲، ص۶۰.
  11. محمدی، عبدالله، مقاله «ایدئولوژی»، فرهنگنامه کلام جدید، ص ۲۶۰.
  12. مطهری، مرتضی، تکامل اجتماعی انسان، ص۱۱۵.
  13. مطهری، مرتضی، پیرامون جمهوری اسلامی، ص۱۵۳.
  14. مطهری، مرتضی، تکامل اجتماعی انسان، ص۱۱۶.
  15. مطهری، مرتضی، مجموعه آثار، ج۲، ص۵۷.
  16. مطهری، مرتضی، اسلام و مقتضیات زمان، ج۲، ص۱۰۷.
  17. مطهری، مرتضی، مجموعه آثار، ج۲، ص۶۱.
  18. مطهری، مرتضی، مجموعه آثار، ج۲، ص۶۲.
  19. مطهری، مرتضی، مجموعه آثار، ج۲، ص۵۵-۵۶.
  20. محمدی، عبدالله، مقاله «ایدئولوژی»، فرهنگنامه کلام جدید، ص ۲۶۲.
  21. پارسانیا، حمید، سنت، ایدئولوژی، علم، ص۴۳-۴۴.
  22. محمدی، عبدالله، مقاله «ایدئولوژی»، فرهنگنامه کلام جدید، ص ۲۶۴.
  23. کچوئیان، حسین، پایان ایدئولوژی، ص۶.
  24. کچوئیان، حسین، پایان ایدئولوژی، ص۹.
  25. کچوئیان، حسین، پایان ایدئولوژی، ص۹-۱۰.
  26. پارسانیا، حمید، سنت، ایدئولوژی، علم، ص۴۵.
  27. محمدی، عبدالله، مقاله «ایدئولوژی»، فرهنگنامه کلام جدید، ص ۲۶۴.