بحث:جنگ حنین: تفاوت میان نسخهها
برچسب: پیوندهای ابهامزدایی |
(←پانویس) برچسب: پیوندهای ابهامزدایی |
||
| خط ۱۲: | خط ۱۲: | ||
رسول خدا{{صل}} در راه بازگشت از طائف، در [[جعرانه]] در شمال شرقی [[مکه]]، توقف و غنائم حنین را تقسیم کرد. در این مکان، نمایندگانی از هوازن به حضور رسول خدا{{صل}} رسیده و [[پذیرش اسلام]] [[قبیله]] خود را اعلان کردند. پیامبر{{صل}} نیز اسلام آنان را پذیرفت و [[اسیران]] هوازن را به تقاضای بزرگان ایشان و با نظر مساعد مسلمانان آزاد کرد و در تقسیم [[اموال]] و غنائم، به افرادی همچون [[ابوسفیان]] و [[حکیم بن حزام]] با [[گشادهدستی]] [[رفتار]] کرد تا [[دل]] آنان را بیشتر به سوی اسلام جلب کند که درباره این گروه اصطلاح {{متن قرآن|مُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ}} متداول شد. این [[رفتار پیامبر]]{{صل}} [[اعتراض]] برخی مسلمانان، مانند [[سعد بن ابی وقاص]] را برانگیخت<ref>واقدی، المغازی، ج۳، ص۹۴۸.</ref>. [[انصار]] نیز از بابت بخششهایی که به سران قبائل [[عرب]] شد، ناراحت و نگران شدند و به آن حضرت [[گلایه]] کردند. [[رسول خدا]]{{صل}} با توضیحاتی، ایشان را [[راضی]] کرد و [[انصار]] پذیرفتند که به جای دریافت [[اموال]]، رسول خدا{{صل}} در کنار آنان و همراه ایشان باشد. در حوادث مربوط به [[تقسیم غنائم]] [[هوازن]]، [[مردم]] [[هجوم]] گستردهای به سوی رسول خدا{{صل}} بردند و از ایشان درخواست اکید و صریح کردند که هر چه زودتر غنانم را میان ایشان تقسیم کند. این [[رفتار]] بدان دلیل بود که [[مسلمانان]] [[بیم]] داشتند مبادا [[پیامبر]] اموال هوازن را نیز مانند اسیرانشان به آنان باز گرداند و ایشان دست خالی از این [[نبرد]] بازگردند<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۴۹۲؛ طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۸۹؛ نیز ر.ک: میرشریفی، پیامبر رحمت، ص۲۱۳.</ref>.<ref>[[رمضان محمدی|محمدی]]، [[منصور داداشنژاد|داداشنژاد]]، [[حسین حسینیان مقدم|حسینیان]]، [[تاریخ اسلام (کتاب)|تاریخ اسلام]] ص ۱۹۹.</ref> | رسول خدا{{صل}} در راه بازگشت از طائف، در [[جعرانه]] در شمال شرقی [[مکه]]، توقف و غنائم حنین را تقسیم کرد. در این مکان، نمایندگانی از هوازن به حضور رسول خدا{{صل}} رسیده و [[پذیرش اسلام]] [[قبیله]] خود را اعلان کردند. پیامبر{{صل}} نیز اسلام آنان را پذیرفت و [[اسیران]] هوازن را به تقاضای بزرگان ایشان و با نظر مساعد مسلمانان آزاد کرد و در تقسیم [[اموال]] و غنائم، به افرادی همچون [[ابوسفیان]] و [[حکیم بن حزام]] با [[گشادهدستی]] [[رفتار]] کرد تا [[دل]] آنان را بیشتر به سوی اسلام جلب کند که درباره این گروه اصطلاح {{متن قرآن|مُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ}} متداول شد. این [[رفتار پیامبر]]{{صل}} [[اعتراض]] برخی مسلمانان، مانند [[سعد بن ابی وقاص]] را برانگیخت<ref>واقدی، المغازی، ج۳، ص۹۴۸.</ref>. [[انصار]] نیز از بابت بخششهایی که به سران قبائل [[عرب]] شد، ناراحت و نگران شدند و به آن حضرت [[گلایه]] کردند. [[رسول خدا]]{{صل}} با توضیحاتی، ایشان را [[راضی]] کرد و [[انصار]] پذیرفتند که به جای دریافت [[اموال]]، رسول خدا{{صل}} در کنار آنان و همراه ایشان باشد. در حوادث مربوط به [[تقسیم غنائم]] [[هوازن]]، [[مردم]] [[هجوم]] گستردهای به سوی رسول خدا{{صل}} بردند و از ایشان درخواست اکید و صریح کردند که هر چه زودتر غنانم را میان ایشان تقسیم کند. این [[رفتار]] بدان دلیل بود که [[مسلمانان]] [[بیم]] داشتند مبادا [[پیامبر]] اموال هوازن را نیز مانند اسیرانشان به آنان باز گرداند و ایشان دست خالی از این [[نبرد]] بازگردند<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۴۹۲؛ طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۸۹؛ نیز ر.ک: میرشریفی، پیامبر رحمت، ص۲۱۳.</ref>.<ref>[[رمضان محمدی|محمدی]]، [[منصور داداشنژاد|داداشنژاد]]، [[حسین حسینیان مقدم|حسینیان]]، [[تاریخ اسلام (کتاب)|تاریخ اسلام]] ص ۱۹۹.</ref> | ||
==[[جنگ حنین]]== | |||
«جنگ حنین»<ref>داستان جنگ حنین در سوره توبه آیات ۲۵ تا ۲۷ آمده است. {{متن قرآن|لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللَّهُ فِي مَوَاطِنَ كَثِيرَةٍ وَيَوْمَ حُنَيْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيْئًا وَضَاقَتْ عَلَيْكُمُ الْأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرِينَ}} «بیگمان خداوند در نبردهایی بسیار و در روز (جنگ) «حنین» شما را یاری کرده است؛ هنگامی که فزونیتان شما را به غرور واداشت اما هیچ سودی برای شما نداشت و زمین با گستردگیش بر شما تنگ شد سپس با پشت کردن (به دشمن) واپس گریختید * آنگاه خداوند آرامش خویش را بر پیامبر خود و بر مؤمنان فرو فرستاد و سپاهیانی را که آنان را نمیدیدید؛ فرود آورد و کافران را به عذاب افکند و آن، کیفر کافران است * سپس خداوند توبه هر که را بخواهد پس از آن میپذیرد و خداوند آمرزندهای بخشاینده است» سوره توبه، آیه ۲۵.</ref> از آنجا شروع شد که [[طایفه]] بزرگ «[[هوازن]]» هنگامی که از [[فتح مکّه]] با خبر شدند رئیسشان [[مالک بن عوف]] آنها را جمع کرد و به آنها گفت ممکن است «محمد» بعد از [[فتح مکه]] به [[جنگ]] با آنها برخیزد، آنها گفتند پیش از آنکه او با ما [[نبرد]] کند [[صلاح]] در این است که ما پیش دستی کنیم. | |||
هنگامی که این خبر به [[گوش]] [[پیامبر]]{{صل}} رسید به [[مسلمانان]] دستور داد آماده حرکت به سوی [[سرزمین]] هوازن شوند. | |||
در آخر [[ماه رمضان]] یا در [[ماه شوال]] سنۀ هشتم [[هجرت]] بود که رؤسای [[طایفه هوازن]] نزد مالک بن عوف جمع شدند و [[اموال]] و [[فرزندان]] و [[زنان]] خود را به همراه آوردند تا به هنگام درگیری با مسلمانان هیچکس [[فکر]] فرار در سر نپروراند و به این ترتیب وارد سرزمین «[[اوطاس]]» شدند. | |||
پیامبر{{صل}} [[پرچم]] بزرگ [[لشکر]] را بست و به دست علی{{ع}} داد و تمام کسانی که برای فتح مکه [[پرچمدار]] بخشی از [[لشکر اسلام]] بودند به [[دستور پیامبر]] با همان پرچم به سوی میدان «حنین» حرکت کردند. [[پیامبر]] مطلع شد که [[صفوان ابن امیّة]] مقدار زیادی [[زره]] در [[اختیار]] دارد به نزد او فرستاد و یک صد زره به عنوان عاریت از او خواست، «صفوان» سؤال کرد به [[راستی]] عاریه است یا [[غصب]]؟ پیامبر{{صل}} فرمود: عاریهای است که ما آن را تضمین میکنیم و سالم بر میگردانیم «صفوان» یکصد زره به عنوان عاریت به پیامبر{{صل}} داد، و خود شخصاً با حضرت حرکت کرد. | |||
دو هزار نفر از مسلمانانی که در [[فتح مکه]] [[اسلام]] را پذیرفته بودند به اضافه ده هزار نفر [[سربازان]] اسلام که همراه پیامبر برای فتح مکه آمده بودند که مجموعاً [[دوازده]] هزار نفر میشدند برای میدان [[جنگ]] حرکت کردند.<ref>[[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[قصههای قرآن (کتاب)|قصههای قرآن]] ص ۶۶۰.</ref> | |||
===کمین [[لشکر]] [[دشمن]]=== | |||
[[مالک بن عوف]] که مرد پرجرئت و با شهامتی بود به قبیلۀ خود دستور داد غلافهای [[شمشیر]] را بشکنند و در شکافهای [[کوه]] و درههای اطراف، و لابلای درختان بر سر راه [[سپاه اسلام]] کمین کنند، و به هنگامی که در [[تاریکی]] اول [[صبح]] [[مسلمانان]] به آنجا رسیدند یکباره به آنان حملهور شوند و لشکر را در هم بکوبند. | |||
او اضافه کرد: محمد با مردان [[جنگی]] هنوز روبرو نشده است تا طعم [[شکست]] را بچشد! | |||
هنگامی که پیامبر [[نماز صبح]] را با [[یاران]] خواند [[فرمان]] داد به طرف [[سرزمین]] «حنین» سرازیر شدند، در این موقع بود که ناگهان لشکر «[[هوازن]]» از هر سو مسلمانان را زیر رگبار تیرهای خود قرار دادند گروهی که در مقدمه لشکر قرار داشتند (و در میان آنها تازهمسلمانان [[مکه]] بودند) فرار کردند، و این امر سبب شد که باقیمانده لشکر به [[وحشت]] بیفتند و فرار کنند. | |||
[[خداوند]] در اینجا آنها را با [[دشمنان]] به حال خود واگذارد و موقتاً دست از [[حمایت]] آنها برداشت؛ زیرا به [[جمعیت]] انبوه خود [[مغرور]] بودند، و آثار شکست در آنان آشکار گشت. | |||
اما علی{{ع}} که [[پرچمدار]] لشکر بود با عده کمی در برابر دشمن ایستادند و همچنان به [[پیکار]] ادامه دادند. | |||
(در این هنگام پیامبر در [[قلب]] [[سپاه]] قرار داشت). و [[عباس عموی پیامبر]]{{صل}} و چند نفر دیگر از [[بنی هاشم]] که مجموعاً از نه نفر [[تجاوز]] نمیکردند و دهمین آنها «ایمن» فرزند «[[ام ایمن]]» بود اطراف [[پیامبر]]{{صل}} را گرفتند. | |||
مقدمه سپاه به هنگام فرار و [[عقبنشینی]] از کنار پیامبر{{صل}} گذشت، پیامبر{{صل}} به عباس که صدای بلند و رسابی داشت دستور داد فوراً از تپهای که در آن نزدیکی بود بالا رود و به [[مسلمانان]] فریاد زند {{عربی|يا مَعْشَرَ الْمُهاجِرِيْنَ وَ الأَنْصارِ يا أَصْحابَ سُورَةِ الْبَقَرَةِ يا أَهْلَ بَيْعَةِ الشَّجَرَةِ الى أَيْنَ تَفِرُّونَ هذا رَسُولُ اللَّهِ{{صل}}}}. | |||
«ای گروه [[مهاجران]] و [[انصار]]! و ای [[یاران]] [[سوره بقره]]! و ای [[اهل]] [[بیعت شجره]]! به کجا فرار میکنید؟ پیامبر{{صل}} این جا است!». | |||
هنگامی که مسلمانان صدای عباس را شنیدند بازگشتند و گفتند «لبیک، لبیک» مخصوصاً انصار در این بازگشت پیشقدم بودند، و [[حمله]] [[سختی]] از هر جانب به سپاه [[دشمن]] کردند، و با [[یاری]] [[پروردگار]] به پیشروی ادامه دادند، آنچنان که [[طایفه]] «[[هوازن]]» به طرز وحشتناکی به هر سو پراکنده شدند و پیوسته مسلمانان آنها را تعقیب میکردند. | |||
حدود یکصد نفر از سپاه دشمن کشته شد و اموالشان به [[غنیمت]] به دست مسلمانان افتاد و گروهی نیز [[اسیر]] شدند. | |||
پس از پایان [[جنگ]] [[نمایندگان]] قبیلة هوازن [[خدمت]] پیامبر آمدند و [[اسلام]] را پذیرفتند و پیامبر [[محبت]] زیادی به آنها کرد و حتی «[[مالک بن عوف]]» [[رئیس]] و بزرگ آنها اسلام را پذیرفت، پیامبر{{صل}} [[اموال]] و اسیرانش را به او برگرداند، و [[ریاست]] مسلمانان قبیلهاش را به او واگذار کرد. | |||
در [[حقیقت]] عامل مهم [[شکست]] مسلمانان در آغاز کار، علاوه بر غروری که به خاطر کثرت [[جمعیت]] پیدا کردند وجود دو هزار نفر افراد [[تازه مسلمان]] بود که طبعاً جمعی از [[منافقان]]، و عدهای برای کسب [[غنائم جنگی]] و گروهی [[بیهدف]] در میان آنها وجود داشتند، و فرار آنها در بقیه نیز اثر گذاشت. | |||
و عامل [[پیروزی]] نهایی، [[ایستادگی]] پیامبر{{صل}} و علی{{ع}} و گروه اندکی از یاران و یادآوری خاطرۀ پیمانهای پیشین و [[ایمان به خدا]] و توجه به [[حمایت]] خاص او بود.<ref>[[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[قصههای قرآن (کتاب)|قصههای قرآن]] ص ۶۶۱.</ref> | |||
===چه کسانی فرار کردند؟=== | |||
[[شک]] نیست که در این میدان اکثر قریب به اتفاق در آغاز کار فرار کردند، و باقیمانده را طبق [[روایت]] فوق ده نفر، و بعضی حتی چهار نفر، و بعضی حداکثر حدود یکصد نفر نوشتهاند. و از آنجا که طبق بعضی [[روایات]] مشهور [[خلفای نخستین]] نیز در جمع فرارکنندگان بودند، بعضی از [[مفسران اهل سنت]] سعی دارند که این فرار را یک امر طبیعی معرفی کنند. | |||
نویسندۀ «[[المنار]]» در اینجا میگوید: «به هنگامی که رگبار تیرهای [[دشمن]] متوجه [[مسلمین]] شد، گروهی که از [[مکه]] به [[سپاه اسلام]] ملحق شده بودند، و در میان آنها [[منافقان]] و افراد [[ضعیف الایمان]] و جستجوگران غنینمت قرار داشتند فرار کردند، و پشت به میدان نمودند، باقیمانده [[لشکر]] «طبعاً» مضطرب و پریشان شد، آنها نیز طبق «[[عادت]]» و نه از روی [[ترس]] پا به فرار گذاشتند، و این یک امر طبیعی است، که به هنگام فرار کردن یک گروه بقیه بدون توجه [[متزلزل]] میشوند بنابراین قرار آنها به معنی ترک [[یاری پیامبر]]{{صل}} و رها کردن او در دست [[کفار]] نبود، که مستحق [[غضب]] و [[خشم خداوند]] شوند!». | |||
ما شرحی برای این سخن ذکر نمیکنیم و [[داوری]] آن را به خوانندگان واگذار میکنیم.<ref>[[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[قصههای قرآن (کتاب)|قصههای قرآن]] ص ۶۶۲.</ref> | |||
== پانویس == | == پانویس == | ||
{{پانویس}} | {{پانویس}} | ||
نسخهٔ کنونی تا ۷ فوریهٔ ۲۰۲۶، ساعت ۱۲:۱۱
نبردی در منطقه حنین
نبردی که در سال هشتم هجری پس از فتح مکه میان مسلمانان و مشرکین قبایل هوازن و ثقیف اتفّاق افتاد. حُنین محلّ درگیری دو سپاه بود، مسلمانان که ۱۲ هزار نفر بودند، ابتدا غافلگیر شدند و سپاه اسلام گریخت و متفرّق شد، ولی در مرحله بعد، با مقاومت پیامبر خدا، عباس، علی (ع) و عدهای، فراریان برگشتند و درگیری شدیدی شد و سرانجام کفّار شکست سختی خوردند و غنایم بسیاری به دست مسلمانان افتاد.
قرآن کریم از این واقعه یاد میکند و شکست اوّلیه مسلمانان را به خاطر غرور میداند﴿لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللَّهُ فِي مَوَاطِنَ كَثِيرَةٍ وَيَوْمَ حُنَيْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيْئًا وَضَاقَتْ عَلَيْكُمُ الْأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرِينَ﴾[۱][۲].
نبرد حنین و طائف
پس از شکست و تسلیم قریش، به نظر میرسید قبائل اطراف مکه که تحت سلطه فکری و سیاسی قریش و مکیان بودند، نباید تحرکاتی بر ضد مسلمانان انجام دهند؛ ولی با این حال، تحرکاتی از سوی قبیله هوازن و ثقیف شکل گرفت. به روایت طبری[۳] قبائل هوازن و ثقیف هنگامی که شنیدند پیامبر از مدینه حرکت کرده، گمان کردند به جنگ آنان میآید. از این رو، افراد خود را جمع کردند و فرماندهی آنها را که ۴ هزار نفر بود، به مالک بن عوف سپردند. فتح مکه، موجب پدید آمدن بیم و ترس بیشتر در بنی هوازن شد که منطقه مسکونی آنها در جنوب مکه قرار داشت. این وحشت و ترس در بنی ثقیف که مردم طائف و اطراف آن بودند نیز پدید آمد و تصمیم به مقاومت مشترک در برابر پیامبر گرفتند.
رسول خدا(ص) چون از تحرکات هوازن با خبر شد، با ۱۲ هزار نفر که ۲ هزار نفر از آنان از مشرکان تازه مسلمان بودند، به سوی حنین حرکت کرد. برخی مسلمانان از فزونی سپاه دچار شگفتی و غرور شدند و شکست سپاه مسلمان را ناممکن دانستند که آیه ۲۵ سوره توبه به آن اشاره دارد: «خدا شما را در بسیاری از جایها یاری کرد. نیز در روز حنین، آنگاه که انبوهی لشکرتان شما را به شگفت آورده بود، ولی برای شما سودی نداشت و زمین با همه فراخیاش بر شما تنگ شد و بازگشتید و به دشمن پشت کردید»[۴]. سپاه اسلام با حمله غافلگیرانه دشمن مواجه شد و نتوانست تعادل و ثبات خود را حفظ کند و پا به فرار گذاشت. تنها امیرالمؤمنین علی(ع) و شمار اندکی از بنی هاشم، مقاومت کردند و توانستند سپاه مسلمان را دوباره باز گرداند[۵]. با پایداری این عده، اوضاع به نفع مسلمانان تغییر کرد و مشرکان شکست خوردند و غنائم بسیاری نصیب مسلمانان شد.
پیامبر(ص) پس از پیروزی بر هوازن، به سوی طائف رفت و آن را محاصره و اعلان کرد که غلامان آنان در صورت پناه آوردن، آزاد خواهند شد که چند نفر به آن حضرت پناهنده شدند. اما با وجود تلاش رسول خدا(ص) و استفاده از همه شیوههای جنگی برای گشودن دژ طائف، موفق به فتح آن نشد و منطقه را ترک کرد. دلیل این تصمیم آن بود که آن حضرت میدانست با توجه به پیروزی در حنین و فتح مکه، اهالی طائف در آینده نزدیک، اسلام خواهند آورد و همین طور شد و هیئت نمایندگی طائف، در سال نهم به مدینه آمده و اظهار اسلام و بیعت کردند.
رسول خدا(ص) در راه بازگشت از طائف، در جعرانه در شمال شرقی مکه، توقف و غنائم حنین را تقسیم کرد. در این مکان، نمایندگانی از هوازن به حضور رسول خدا(ص) رسیده و پذیرش اسلام قبیله خود را اعلان کردند. پیامبر(ص) نیز اسلام آنان را پذیرفت و اسیران هوازن را به تقاضای بزرگان ایشان و با نظر مساعد مسلمانان آزاد کرد و در تقسیم اموال و غنائم، به افرادی همچون ابوسفیان و حکیم بن حزام با گشادهدستی رفتار کرد تا دل آنان را بیشتر به سوی اسلام جلب کند که درباره این گروه اصطلاح ﴿مُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ﴾ متداول شد. این رفتار پیامبر(ص) اعتراض برخی مسلمانان، مانند سعد بن ابی وقاص را برانگیخت[۶]. انصار نیز از بابت بخششهایی که به سران قبائل عرب شد، ناراحت و نگران شدند و به آن حضرت گلایه کردند. رسول خدا(ص) با توضیحاتی، ایشان را راضی کرد و انصار پذیرفتند که به جای دریافت اموال، رسول خدا(ص) در کنار آنان و همراه ایشان باشد. در حوادث مربوط به تقسیم غنائم هوازن، مردم هجوم گستردهای به سوی رسول خدا(ص) بردند و از ایشان درخواست اکید و صریح کردند که هر چه زودتر غنانم را میان ایشان تقسیم کند. این رفتار بدان دلیل بود که مسلمانان بیم داشتند مبادا پیامبر اموال هوازن را نیز مانند اسیرانشان به آنان باز گرداند و ایشان دست خالی از این نبرد بازگردند[۷].[۸]
جنگ حنین
«جنگ حنین»[۹] از آنجا شروع شد که طایفه بزرگ «هوازن» هنگامی که از فتح مکّه با خبر شدند رئیسشان مالک بن عوف آنها را جمع کرد و به آنها گفت ممکن است «محمد» بعد از فتح مکه به جنگ با آنها برخیزد، آنها گفتند پیش از آنکه او با ما نبرد کند صلاح در این است که ما پیش دستی کنیم. هنگامی که این خبر به گوش پیامبر(ص) رسید به مسلمانان دستور داد آماده حرکت به سوی سرزمین هوازن شوند. در آخر ماه رمضان یا در ماه شوال سنۀ هشتم هجرت بود که رؤسای طایفه هوازن نزد مالک بن عوف جمع شدند و اموال و فرزندان و زنان خود را به همراه آوردند تا به هنگام درگیری با مسلمانان هیچکس فکر فرار در سر نپروراند و به این ترتیب وارد سرزمین «اوطاس» شدند. پیامبر(ص) پرچم بزرگ لشکر را بست و به دست علی(ع) داد و تمام کسانی که برای فتح مکه پرچمدار بخشی از لشکر اسلام بودند به دستور پیامبر با همان پرچم به سوی میدان «حنین» حرکت کردند. پیامبر مطلع شد که صفوان ابن امیّة مقدار زیادی زره در اختیار دارد به نزد او فرستاد و یک صد زره به عنوان عاریت از او خواست، «صفوان» سؤال کرد به راستی عاریه است یا غصب؟ پیامبر(ص) فرمود: عاریهای است که ما آن را تضمین میکنیم و سالم بر میگردانیم «صفوان» یکصد زره به عنوان عاریت به پیامبر(ص) داد، و خود شخصاً با حضرت حرکت کرد. دو هزار نفر از مسلمانانی که در فتح مکه اسلام را پذیرفته بودند به اضافه ده هزار نفر سربازان اسلام که همراه پیامبر برای فتح مکه آمده بودند که مجموعاً دوازده هزار نفر میشدند برای میدان جنگ حرکت کردند.[۱۰]
کمین لشکر دشمن
مالک بن عوف که مرد پرجرئت و با شهامتی بود به قبیلۀ خود دستور داد غلافهای شمشیر را بشکنند و در شکافهای کوه و درههای اطراف، و لابلای درختان بر سر راه سپاه اسلام کمین کنند، و به هنگامی که در تاریکی اول صبح مسلمانان به آنجا رسیدند یکباره به آنان حملهور شوند و لشکر را در هم بکوبند. او اضافه کرد: محمد با مردان جنگی هنوز روبرو نشده است تا طعم شکست را بچشد! هنگامی که پیامبر نماز صبح را با یاران خواند فرمان داد به طرف سرزمین «حنین» سرازیر شدند، در این موقع بود که ناگهان لشکر «هوازن» از هر سو مسلمانان را زیر رگبار تیرهای خود قرار دادند گروهی که در مقدمه لشکر قرار داشتند (و در میان آنها تازهمسلمانان مکه بودند) فرار کردند، و این امر سبب شد که باقیمانده لشکر به وحشت بیفتند و فرار کنند. خداوند در اینجا آنها را با دشمنان به حال خود واگذارد و موقتاً دست از حمایت آنها برداشت؛ زیرا به جمعیت انبوه خود مغرور بودند، و آثار شکست در آنان آشکار گشت. اما علی(ع) که پرچمدار لشکر بود با عده کمی در برابر دشمن ایستادند و همچنان به پیکار ادامه دادند. (در این هنگام پیامبر در قلب سپاه قرار داشت). و عباس عموی پیامبر(ص) و چند نفر دیگر از بنی هاشم که مجموعاً از نه نفر تجاوز نمیکردند و دهمین آنها «ایمن» فرزند «ام ایمن» بود اطراف پیامبر(ص) را گرفتند. مقدمه سپاه به هنگام فرار و عقبنشینی از کنار پیامبر(ص) گذشت، پیامبر(ص) به عباس که صدای بلند و رسابی داشت دستور داد فوراً از تپهای که در آن نزدیکی بود بالا رود و به مسلمانان فریاد زند يا مَعْشَرَ الْمُهاجِرِيْنَ وَ الأَنْصارِ يا أَصْحابَ سُورَةِ الْبَقَرَةِ يا أَهْلَ بَيْعَةِ الشَّجَرَةِ الى أَيْنَ تَفِرُّونَ هذا رَسُولُ اللَّهِ(ص). «ای گروه مهاجران و انصار! و ای یاران سوره بقره! و ای اهل بیعت شجره! به کجا فرار میکنید؟ پیامبر(ص) این جا است!». هنگامی که مسلمانان صدای عباس را شنیدند بازگشتند و گفتند «لبیک، لبیک» مخصوصاً انصار در این بازگشت پیشقدم بودند، و حمله سختی از هر جانب به سپاه دشمن کردند، و با یاری پروردگار به پیشروی ادامه دادند، آنچنان که طایفه «هوازن» به طرز وحشتناکی به هر سو پراکنده شدند و پیوسته مسلمانان آنها را تعقیب میکردند. حدود یکصد نفر از سپاه دشمن کشته شد و اموالشان به غنیمت به دست مسلمانان افتاد و گروهی نیز اسیر شدند. پس از پایان جنگ نمایندگان قبیلة هوازن خدمت پیامبر آمدند و اسلام را پذیرفتند و پیامبر محبت زیادی به آنها کرد و حتی «مالک بن عوف» رئیس و بزرگ آنها اسلام را پذیرفت، پیامبر(ص) اموال و اسیرانش را به او برگرداند، و ریاست مسلمانان قبیلهاش را به او واگذار کرد. در حقیقت عامل مهم شکست مسلمانان در آغاز کار، علاوه بر غروری که به خاطر کثرت جمعیت پیدا کردند وجود دو هزار نفر افراد تازه مسلمان بود که طبعاً جمعی از منافقان، و عدهای برای کسب غنائم جنگی و گروهی بیهدف در میان آنها وجود داشتند، و فرار آنها در بقیه نیز اثر گذاشت. و عامل پیروزی نهایی، ایستادگی پیامبر(ص) و علی(ع) و گروه اندکی از یاران و یادآوری خاطرۀ پیمانهای پیشین و ایمان به خدا و توجه به حمایت خاص او بود.[۱۱]
چه کسانی فرار کردند؟
شک نیست که در این میدان اکثر قریب به اتفاق در آغاز کار فرار کردند، و باقیمانده را طبق روایت فوق ده نفر، و بعضی حتی چهار نفر، و بعضی حداکثر حدود یکصد نفر نوشتهاند. و از آنجا که طبق بعضی روایات مشهور خلفای نخستین نیز در جمع فرارکنندگان بودند، بعضی از مفسران اهل سنت سعی دارند که این فرار را یک امر طبیعی معرفی کنند. نویسندۀ «المنار» در اینجا میگوید: «به هنگامی که رگبار تیرهای دشمن متوجه مسلمین شد، گروهی که از مکه به سپاه اسلام ملحق شده بودند، و در میان آنها منافقان و افراد ضعیف الایمان و جستجوگران غنینمت قرار داشتند فرار کردند، و پشت به میدان نمودند، باقیمانده لشکر «طبعاً» مضطرب و پریشان شد، آنها نیز طبق «عادت» و نه از روی ترس پا به فرار گذاشتند، و این یک امر طبیعی است، که به هنگام فرار کردن یک گروه بقیه بدون توجه متزلزل میشوند بنابراین قرار آنها به معنی ترک یاری پیامبر(ص) و رها کردن او در دست کفار نبود، که مستحق غضب و خشم خداوند شوند!». ما شرحی برای این سخن ذکر نمیکنیم و داوری آن را به خوانندگان واگذار میکنیم.[۱۲]
پانویس
- ↑ بیگمان خداوند در نبردهایی بسیار و در روز (جنگ) «حنین» شما را یاری کرده است؛ هنگامی که فزونیتان شما را به غرور واداشت اما هیچ سودی برای شما نداشت و زمین با گستردگیش بر شما تنگ شد سپس با پشت کردن (به دشمن) واپس گریختید؛ سوره توبه، آیه ۲۵.
- ↑ محدثی، جواد، فرهنگنامه دینی، ص۷۶.
- ↑ طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۷۰.
- ↑ ﴿لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللَّهُ فِي مَوَاطِنَ كَثِيرَةٍ وَيَوْمَ حُنَيْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيْئًا وَضَاقَتْ عَلَيْكُمُ الْأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرِينَ﴾ «بیگمان خداوند در نبردهایی بسیار و در روز (جنگ) «حنین» شما را یاری کرده است؛ هنگامی که فزونیتان شما را به غرور واداشت اما هیچ سودی برای شما نداشت و زمین با گستردگیش بر شما تنگ شد سپس با پشت کردن (به دشمن) واپس گریختید» سوره توبه، آیه ۲۵.
- ↑ مفید، الارشاد، ج۱، ص۱۴۰.
- ↑ واقدی، المغازی، ج۳، ص۹۴۸.
- ↑ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۴۹۲؛ طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۸۹؛ نیز ر.ک: میرشریفی، پیامبر رحمت، ص۲۱۳.
- ↑ محمدی، داداشنژاد، حسینیان، تاریخ اسلام ص ۱۹۹.
- ↑ داستان جنگ حنین در سوره توبه آیات ۲۵ تا ۲۷ آمده است. ﴿لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللَّهُ فِي مَوَاطِنَ كَثِيرَةٍ وَيَوْمَ حُنَيْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيْئًا وَضَاقَتْ عَلَيْكُمُ الْأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرِينَ﴾ «بیگمان خداوند در نبردهایی بسیار و در روز (جنگ) «حنین» شما را یاری کرده است؛ هنگامی که فزونیتان شما را به غرور واداشت اما هیچ سودی برای شما نداشت و زمین با گستردگیش بر شما تنگ شد سپس با پشت کردن (به دشمن) واپس گریختید * آنگاه خداوند آرامش خویش را بر پیامبر خود و بر مؤمنان فرو فرستاد و سپاهیانی را که آنان را نمیدیدید؛ فرود آورد و کافران را به عذاب افکند و آن، کیفر کافران است * سپس خداوند توبه هر که را بخواهد پس از آن میپذیرد و خداوند آمرزندهای بخشاینده است» سوره توبه، آیه ۲۵.
- ↑ مکارم شیرازی، ناصر، قصههای قرآن ص ۶۶۰.
- ↑ مکارم شیرازی، ناصر، قصههای قرآن ص ۶۶۱.
- ↑ مکارم شیرازی، ناصر، قصههای قرآن ص ۶۶۲.