فتح مکه
مقدمه
پس از جنگ موته نیروهای دشمن در منطقه از خود واکنشهای گوناگونی نشان دادند. رومیان از عقبنشینی مسلمانان و عدم توان آنها برای ورود به شام شادمان گشتند. شادی و سرور، قریش را فراگرفت و آنها را نسبت به مسلمانان گستاخ نمود و کوشید با ایجاد ناامنی، صلح حدیبیه را نقض کنند. ازاینرو، قبیله بکر را بر ضدّ بنی خزاعه تحریک کرد. قابل ذکر است که در پی انعقاد پیمان صلح حدیبیه، قبیله بکر با قریش و قبیله خزاعه با رسول اکرم(ص) همپیمان شده بودند. بدینترتیب، قریش آنها را مسلح ساخت و قبیله بکر، ناجوانمردانه بر قبیله خزاعه که در شهر خود و در آرامش بهسر میبردند و برخی در حالت عبادت بودند، حمله آوردند و تعدادی از آنها را کشتند. آنان برای یاری خواهی، نزد رسول خدا(ص) شکایت بردند. پیامبر اکرم از این حادثه سخت متأثر شد و فرمود: «ای عمرو! تو را یاری خواهیم کرد».
قریش با پیبردن به برخورد ناشایست خود از ناحیه مسلمانان به بیم و هراس افتاد و تصمیم گرفت با اعزام ابو سفیان به مدینه قرارداد صلح را تجدید کند و تمدید مدّت آن را از رسول خدا(ص) خواستار شود. ولی پیامبر اکرم(ص) به درخواست ابو سفیان اعتنایی نکرد.
آن حضرت اعلان بسیج عمومی داد و مسلمانان از هر گروه و دستهای به ندای وی پاسخ مثبت دادند و سپاهی نزدیک به ده هزار تن تدارک دیده شد[۱].
اصل غافلگیری
پیامبر اسلام(ص) کوشید تا تصمیم و هدف خود را جز از یاران خاص خویش، پوشیده نگاه دارد و به پیشگاه خداوند دعا کرد و عرضه داشت: خدایا! خبر حرکت ما را از چشم جاسوسان و خبرچینان قریش پوشیده دار تا در دیارشان بر آنها شبیخون زنیم[۲].
ولی این خبر به فردی رسید که تحت تأثیر عواطف و احساس خویش قرار گرفته بود و او ماجرا را طی نامهای به قریش نوشت و توسط زنی نزد آنان فرستاد. وحی الهی نازل شد و پیامبر اکرم(ص) را در جریان امر قرار داد، پیامبر به علی(ع) و زبیر فرمان داد خود را بهسرعت به آن زن رسانده و نامه را از او بستانند. علی بن ابی طالب(ع) با ایمان بسیاری که نسبت به رسول خدا(ص) داشت، نامه را از آن زن گرفت[۳].[۴]
حرکت به سوی مکه
سپاه اسلام در دهم ماه رمضان سال هشتم هجری به سمت مکه مکرّمه حرکت نمود. هنگامی که به منطقه «کدید» رسیدند، حضرت آب خواست و در برابر دیدگان مسلمانان افطار نمود و به آنها نیز فرمان افطار داد؛ ولی برخی از آنان با نافرمانی از دستور رسول خدا(ص) و رهبر خویش، افطار نکردند. نبی اکرم(ص) از نافرمانی این افراد به خشم آمد و فرمود: «أُولَئِكَ الْعُصَاةُ»؛ آنان افرادی نافرماناند. آنگاه دستور داد افطار نمایند[۵].[۶] پیامبر(ص) در وسط راه عباس عمویش را دید که از مکه به عنوان مهاجرت به سوی او میآید حضرت به او فرمود: اثاث خود را به مدینه بفرست و خودت با ما بیا و تو آخرین مهاجری.
سرانجام مسلمانان به نزدیکی مکه رسیدند و در بیرون شهر در بیابانهای اطراف در جایی که «مرّ الظهران» نامیده میشد و چند کیلومتر بیشتر با مکه فاصله نداشت اردو زدند و شبانه آتشهای زیادی برای آماده کردن غذا (و شاید برای اثبات حضور گستردۀ خود) در آن مکان افروختند جمعی از اهل مکه این منظره را دیده در حیرت فرو رفتند. هنوز اخبار حرکت پیغمبر اکرم(ص) و لشکر اسلام بر قریش پنهان بود، در آن شب ابوسفیان سرکردۀ مکیان و بعضی دیگر از سران شرک برای پیگیری اخبار از مکه بیرون آمدند در این هنگام عباس عموی پیغمبر(ص) فکر کرد که اگر رسول الله(ص) به طور قهرآمیز وارد مکه شود کسی از قریش زنده نمیماند، از پیامبر(ص) اجازه گرفت و بر مرکب آن حضرت سوار شد و گفت میروم شاید کسی را ببینم به او بگویم اهل مکه را از ماجرا با خبر کند تا بیایند و امان بگیرند.
عباس حرکت کرد و نزدیکتر آمد اتفاقاً در این هنگام صدای «ابوسفیان» را شنید که به یکی از دوستانش به نام «بدیل» میگوید من هرگز آتشی افزونتر از این ندیدم! «بدیل» گفت: فکر میکنم این آتشها مربوط به قبیلۀ «خزاعه» باشد، ابوسفیان گفت: قبیلۀ خزاعه از این خوارترند که این همه آتش برافروزند! در اینجا «عباس» ابوسفیان را صدا زد، ابوسفیان عباس را شناخت گفت راستی چه خبر؟ عباس پاسخ داد این رسول الله(ص) است که با ده هزار نفر سربازان اسلام به سراغ شما آمدهاند! ابوسفیان سخت دستپاچه شد و گفت: به من چه دستوری میدهی. «عباس» گفت همراه من بیا و از رسول الله(ص) امان بگیر؛ زیرا در غیر این صورت کشته خواهی شد! و به این ترتیب «عباس» «ابوسفیان» را همراه خود سوار بر مرکب رسول الله(ص) کرد و با سرعت به سوی پیامبر(ص) برگشت، از کنار هر گروهی و آتشی از آتشها میگذشت میگفتند این عموی پیغمبر(ص) است که بر مرکب او سوار شده، شخص بیگانهای نیست، تا به جایی رسید که عمر بن خطاب بود هنگامی که چشم عمر به ابوسفیان افتاد، گفت: شکر خدا را که مرا بر تو (ابوسفیان) مسلط کرد در حالی که هیچ امانی نداری! فوراً خدمت پیغمبر(ص) آمده و اجازه خواست تا گردن ابوسفیان را بزند. ولی عباس فرا رسید عرض کرد ای رسول خدا! من به او پناه دادهام.
پیغمبر اکرم(ص) فرمود: من نیز فعلاً به او امان میدهم تا فردا که او را نزد من آوری. فردا که عباس او را به خدمت پیغمبر خدا(ص) آورد رسول الله(ص) به او فرمود: وای بر تو ای ابوسفیان! آیا وقت آن نرسیده است که ایمان به خدای یگانه بیاوری؟ عرض کرد آری، پدر و مادرم فدایت ای رسول خدا! من شهادت میدهم که خداوند یگانه است و همتایی ندارد، اگر کاری از بتها ساخته بود من به این روز نمیافتادم! فرمود: آیا موقع آن نرسیده است که بدانی من رسول خدایم؟! عرض کرد پدر و مادرم فدایت باد هنوز شک و شبههای در دل من وجود دارد، ولی سرانجام ابوسفیان و دو نفر از همراهانش مسلمان شدند. پیغمبر اکرم(ص) به عباس فرمود: ابوسفیان را در تنگهای که گذرگاه مکه است ببر تا لشکریان الهی از آنجا بگذرند و او آنها را ببیند. عباس عرض کرد: ابوسفیان مرد جاهطلبی است، امتیازی برای او قائل شوید، پیغمبر(ص) فرمود: هر کس داخل خانۀ ابوسفیان شود در امان است، و هر کس به مسجد الحرام پناه ببرد در امان است، و هر کس در خانۀ خود بماند و در را به روی خود ببندد او نیز در امان است. به هر حال هنگامی که ابو سفیان این لشکر عظیم را دید یقین پیدا کرد که هیچ راهی برای مقابله باقی نمانده است، رو به عباس کرد و گفت: سلطنت فرزند برادرت بسیار عظیم شده! عباس گفت: وای بر تو، سلطنت نیست، نبوت است. سپس عباس به او گفت با سرعت به سراغ مردم مکه برو و آنها را از مقابله با لشکر اسلام بر حذر دار![۷]
ورود به مکه
رسول گرامی اسلام(ص) جهت تعیین مسیر ورود نیروها به مکه، دستورات حکیمانه خویش را صادر فرمود و تأکید کرد سپاهیان با مردم درگیر نشوند مگر جایی که به آنان تعرّضی صورت گیرد، ولی ریختن خون عدّهای از مشرکان را در هر حالی، حتی اگر به پرده کعبه چنگ زده باشند، روا اعلام کرد زیرا این افراد جنایات بزرگی در حق اسلام و پیامبر مرتکب شده و سخت دشمنی ورزیده بود. با نمایان شدن خانههای مکه، اشک در چشمان مبارک رسول خدا(ص) حلقه زد. نیروهای پیروزمند اسلام از چهار سمت مکه وارد شهر شدند. ورود آنان جلوهای از سربلندی و پیروزی بر سرتاسر شهر پوشانده بود. رسول اکرم(ص) بهپاس لطف و عنایت و نعمتی که خدا بدو ارزانی داشته بود و به شکرانه اینکه پس از تحمل رنج و دشواری در مسیر اعتلا و بلند آوازه کردن کلمه حق، سرزمین ام القری زیر فرمان رسالت و دولت آن بزرگوار درآمده بود، درحالیکه در برابر عظمت خدا سر تعظیم فرود آورده بود وارد مکه شد[۸].
چند بت بزرگ بر فراز کعبه نصب شده بود که دست پیامبر(ص) به آنها نمیرسید امیرمؤمنان علی(ع) را امر کرد پای بر دوش مبارکش نهد و بالا رود، و بتها را به زمین افکنده بشکند، علی(ع) این امر را اطاعت کرد. سپس کلید خانۀ کعبه را گرفت و در را بگشود و عکسهای پیغمبران را که بر در و دیوار داخل خانه کعبۀ ترسیم شده بود محو کرد[۹].
بیعت زنان مکه با پیامبر
پیامبر(ص) بر کوه صفا قرار گرفته بود از مردان بیعت گرفت، زنان مکه که ایمان آورده بودند برای بیعت خدمتش آمدند، وحی الهی نازل شد و کیفیت بیعت با آنان را شرح داد.
روی سخن را به پیامبر(ص) کرده، میفرماید: «ای پیامبر! هنگامی که زنان مؤمن نزد تو آیند و با این شرایط با تو بیعت کنند که چیزی را شریک خدا قرار ندهند، دزدی نکنند، آلوده زنا نشوند، فرزندان خود را به قتل برسانند، و تهمت و افترائی پیش دست و پای خود نیاورند، در هیچ دستور شایستهای نافرمانی تو نکنند، با آنها بیعت کن و طلب آمرزش نما، که خداوند آمرزنده و مهربان است»[۱۰]. و به دنبال این ماجرا پیامبر(ص) از آنها بیعت گرفت. در مورد چگونگی بیعت بعضی نوشتهاند که پیامبر(ص) دستور داد ظرف آبی آوردند و دست خود را در آن ظرف آب گذارد و زنان هم دست خود را در طرف دیگر ظرف میگذاردند، و بعضی گفتهاند پیامبر(ص) از روی لباس با آنها بیعت میکرد[۱۱].
پرسشهای وابسته
منابع
پانویس
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱، ص۲۲۹؛ پیشوایان هدایت ج۲، ص۱۲۳؛ مکارم شیرازی، ناصر، قصههای قرآن، ص۶۴۵؛ محمدی، داداشنژاد، حسینیان، تاریخ اسلام ص۱۹۵.
- ↑ سیره نبوی، ج۳، ص۳۹۷؛ مغازی، ج۲، ص۷۹۶.
- ↑ سیره نبوی، ج۳، ص۳۹۷؛ مغازی، ج۲، ص۷۹۶.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱، ص۲۲۹؛ پیشوایان هدایت ج۲، ص۱۲۳؛ مکارم شیرازی، ناصر، قصههای قرآن، ص۶۴۵؛ محمدی، داداشنژاد، حسینیان، تاریخ اسلام ص۱۹۵.
- ↑ وسائل الشیعه، ج۷، ص۱۲۴؛ سیره حلبی، ج۳، ص۲۹۰؛ مغازی، ج۲، ص۸۰۲؛ صحیح مسلم، ج۳، ص۱۴۱- ۱۴۲، کتاب روزه، باب جایز بودن روزه و افطار در ماه رمضان برای مسافر در غیر معصیت، چاپ دار الفکر، بیروت.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱، ص۲۳۲.
- ↑ مکارم شیرازی، ناصر، قصههای قرآن، ص۶۴۶؛ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۲، ص۱۲۳؛ پیشوایان هدایت ج۱، ص۲۳۳؛ محمدی، داداشنژاد، حسینیان، تاریخ اسلام ص۱۹۵.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱، ص۲۳۴.
- ↑ مکارم شیرازی، ناصر، قصههای قرآن، ص۶۴۸.
- ↑ ﴿يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِذَا جَاءَكَ الْمُؤْمِنَاتُ يُبَايِعْنَكَ عَلَى أَنْ لَا يُشْرِكْنَ بِاللَّهِ شَيْئًا وَلَا يَسْرِقْنَ وَلَا يَزْنِينَ وَلَا يَقْتُلْنَ أَوْلَادَهُنَّ وَلَا يَأْتِينَ بِبُهْتَانٍ يَفْتَرِينَهُ بَيْنَ أَيْدِيهِنَّ وَأَرْجُلِهِنَّ وَلَا يَعْصِينَكَ فِي مَعْرُوفٍ فَبَايِعْهُنَّ وَاسْتَغْفِرْ لَهُنَّ اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ﴾ «ای پیامبر! چون زنان مؤمن نزد تو آیند تا با تو بیعت کنند که هیچ چیز را با خدا شریک نگردانند و مرتکب دزدی نشوند و زنا نکنند و فرزندان خود را نکشند و با دروغ فرزند حرامزادهای را که پیش دست و پای آنان است بر (شوهر) خویش نبندند و در هیچ کار شایستهای سر از فرمان تو نپیچند، با آنان بیعت کن و برای آنها از خداوند آمرزش بخواه که خداوند آمرزندهای بخشاینده است» سوره ممتحنه، آیه ۱۲.
- ↑ مکارم شیرازی، ناصر، قصههای قرآن، ص۶۵۰.