فتح مکه در معارف و سیره نبوی
موجبات پیشامد فتح مکه
در میان قبایلی که در اطراف مکه سکونت داشتند دو قبیله «بنی بکر» و «خزاعه» از دیرزمان دشمنی و عداوت داشتند و سبب آن این بود که مردی از «بنی حضرمی» به نام مالک بن عباد که همپیمان اسود بن رزن و قبیله بنیبکر بود به قصد تجارت به سفر رفت و چون به سرزمین «خزاعه» رسید بر او تاختند و او را کشتند و اموالش را بردند. بنیبکر نیز تلافی کردند و مردی از «خزاعه» را کشتند. اندکی پیش از اسلام نیز قبیله «خزاعه» سه نفر از بزرگان «بنی کنانه» به نامهای سلمی، کلثوم و ذویب را در مرز حرم در عرفه کشتند. با ظهور اسلام این قبایل متوجه خطری شدند که اساس نظام قبیلگی را تهدید میکرد، بنابراین به طور موقت دست از انتقامجویی برداشتند و سرگرم اسلام و مسلمانان شدند تا آنکه صلح «حدیبیه» پیش آمد و میان رسول خدا و مشرکان قریش قرارداد صلحی تنظیم شد و در آن شرط کردند هر قبیلهای بخواهد با قریش با رسول خدا پیمان ببندد در عقد پیمان آزاد است؛ و روی این حساب «بنی بکر» همپیمان قریش و «خزاعه» همپیمان رسول خدا(ص) شدند. هفده یا هجده ماه از قرارداد صلح گذشته بود که طایفه «بنی نفاثه» از قبیله «بنی دیل» در صدد برآمدند که کینههای دیرین را بگشایند و بهجای آن سهنفری که به دست «خزاعه» کشته شده بودند از ایشان انتقام بگیرند. بدین منظور نوفل بن معاویه دیلی با مردان «بنی دیل» آماده این کار شدند اما همه مردان «بنی بکر» از وی پیروی نکردند. آنان از قریش خواستند تا در این کار آنان را با نیروی انسانی و اسلحه یاری کنند و مردانی از قریش به آنان ملحق شدند. پیمانشکنان به رهبری «نوفل بن معاویه»، شبانه در سر آبی به نام «وتیر» بر «خزاعه» شبیخون زدند و مردی از ایشان به نام منبه را کشتند[۱]. البته واقدی و مقریزی مینویسند انس بن زنیم دیلی پیامبر را هجو کرد و غلامی از قبیله «خزاعه» هجو او را شنید و به وی حمله کرد و او را بزد و سرش را بشکافت و این حادثه موجب شد میان بنیبکر که همپیمان قریش بودند و «خزاعه» که همپیمان رسول خدا بودند درگیری شود و «بنی دیل» به رهبری نوفل بن معاویه بر «خزاعه» شبیخون بزنند و بیست یا بیست و سه نفر از ایشان را بکشند[۲]. «خزاعه» که وضع را چنین دیدند بهسوی مکه عقبنشینی کردند و خود را به حرم رساندند ولی در آنجا نیز «بنیبکر» دست برنداشتند و زمانی که به نوفل بن معاویه گفتند: از خدا بترس، ما وارد حرم شدهایم. گفت: امروز این حرم را خدایی نیست ای «بنیبکر» خونخواهی کنید. به جانم سوگند که شما در حرم دزدی میکنید و چگونه از خونخواهی کشتگانتان صرفنظر میکنید؟ «خزاعه» که دانستند پیمان «حدیبیه» نقض شده است و جانشان را در خطر میدیدند خود را به مکه رساندند و به خانه بدیل بن ورقاء و فردی دیگر که با آنان دوستی داشت به نام رافع پناهنده شدند. بدین ترتیب پیمان «حدیبیه» زیر پا نهاده شد و صلح و آرامش برقرار شده را به نبرد و خونریزی کشیدند[۳].
دادخواهی خزاعه
پس از این واقعه و نقض صلحنامه از طرف قریش و بنیبکر، عمرو بن سالم خزاعی رهسپار مدینه شد و یکسره به مسجد رفت و در میان مردم ایستاد و نزد رسول خدا زبان به شکایت گشود و نقض قرارداد و رفتار ستمگرانهای را که بر «خزاعه» رفته بود طی اشعاری مؤثر و مهیّج بیان کرد و در پایان اشعار خود چنین گفت: «آنان در «وتیر» بر ما که به خواب رفته بودیم شبیخون زدند و در حال رکوع و سجود ما را کشتند»[۴].
و پیامبر(ص) با لحن محکمی فرمود: «یاری میشوی عمرو بن سالم». و او با این سخن آرام شد. یقین کرد که پیمانشکنان نتیجه کارشان را خواهند دید. پس از او بدیل بن ورقاء خزاعی با مردانی از «خزاعه» رهسپار مدینه شدند و آنچه را بر سرشان آمده بود به رسول خدا(ص) گزارش دادند و آنگاه به مکه بازگشتند[۵].[۶]
چارهجویی قریش
قریش، بهخصوص سران محتاط و دوراندیششان از نقض پیمان به وحشت افتادند و بیدرنگ ابوسفیان را به مدینه فرستادند تا خشم پیامبر(ص) را فرونشاند و درباره تحکیم قرارداد و حتی تمدید آن با پیامبر(ص) گفتوگو کند[۷]. اما تلاش بسیار ابوسفیان نتیجهای نداشت و پیامبر به او هیچ پاسخی نداد. آنگاه از بعضی صحابه خواست تا با رسول خدا(ص) در این باره صحبت کنند و آنها نیز نپذیرفتند. سپس نزد علی بن ابیطالب(ع) رفت و تلاش کرد که آن حضرت و سپس همسرش فاطمه(س) و حتی حسن(ع) را که کودکی بیش نبود نزد رسول خدا(ص) شفیع سازد. اما نتیجهای نگرفت. بار دیگر دست به دامن علی(ع) شد و گفت: ای ابوالحسن کار بر من دشوار شده است، برای من چارهای بیندیش. علی(ع) گفت: به خدا سوگند من چیزی که به کار تو آید سراغ ندارم، اما تو بزرگ «بنی کنانه»ای، پس برخیز و اعلام کن که مردم را جوار میدهی و سپس به دیار خویش بازگرد. گفت: این کار فایدهای خواهد داشت؟ علی(ع) گفت: نه به خدا سوگند، گمان ندارم فایدهای بدهد ولی جز این برای تو راهی نمییابم. ابوسفیان برخاست و به مسجد رفت و گفت: ای مردم من شما را جوار میدهم. سپس بر شترش نشست و روانه مکه شد. در مکه قریش به دیدن او آمدند و از وی پرسیدند چه کردی؟ گفت: به نزد محمد رفتم و با او سخن گفتم ولی او پاسخم نداد. سپس نزد پسر ابو قحافه (ابوبکر) رفتم در او هم خیری ندیدم، آنگاه پیش پسر خطاب (عمر) رفتم و او را بدترین دشمنها یافتم، سپس نزد علی رفتم و او را از دیگر مردم نرمتر یافتم و او مرا به کاری اشاره کرد و من انجام دادم، اما به خدا سوگند نمیدانم که سودی دارد یا نه؟ گفتند: به چه کاری تو را فرمان داد؟ گفت: به اینکه اعلام کنم مردم را جوار میدهم و کردم. گفتند: آیا محمد این کار را اجازه داد؟ گفت: نه؛ گفتند: وای بر تو به خدا سوگند که او با این کار تو را به مسخره و ریشخند گرفته است. این کار چه سودی داشت؟ ابوسفیان گفت: به خدا راهی جز این نداشتم[۸].[۹]
شکست مکه
بدین ترتیب پس از بیست سال، مکه آماده پذیرش شکست شد. طی این بیست سال مردم مکه همهگونه آزار را بر محمد(ص) و مسلمانان روا داشته بودند؛ و در این بیست سال هر روز با افکار و اعمال آن حضرت درگیر بودند و به شدّت تحتتأثیر قرار گرفته بودند. نقطه عطف این دوران صلح «حدیبیه» در سال ششم هجرت بود. به روایت ابن اسحاق، رسول خدا(ص) در ماه ذیقعده سال ششم به قصد عمره، بیآنکه جنگی در نظر باشد، آهنگ مکه کرد. مشرکان قریش وقتی از حرکت رسول خدا(ص) آگاه شدند، تصمیم گرفتند که از ورود مسلمانان به مکه جلوگیری کنند. این برخورد منجر به مذاکره و تبادل سفیر شد و در نهایت صلحنامهای به امضای طرفین رسید که در آن توافق کردند که ده سال جنگ در میان دو طرف متوقف شود و مردم در این ده سال در امان باشند و دست از یکدیگر بدارند و هر کس از قریش بدون اذن ولیّ خود نزد محمد برود، او را به ایشان بازگرداند و هر کس از همراهان محمد نزد قریش رفت، او را بدو بازنگردانند؛ و هر کس بخواهد همپیمان محمد شود، میتواند و هر کس بخواهد با قریش همپیمان شود، میتواند. در ضمن آن سال به حج نروند و بازگردند و سال دیگر اجازه دارند حج بگزارند[۱۰].
صلح «حدیبیه» ثابت کرد که مسلمانان جنگطلب نیستند و این حرکت، فتحی آشکار بود. هنوز پیامبر اکرم به مدینه نرسیده بود که سوره فتح نازل شد و نوید پیروزی مسلمانان را داد:[۱۱] ﴿إِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحًا مُبِينًا﴾[۱۲].
رسول خدا(ص) در ذیقعده سال هفتم هجری بهجای عمرهای که در سال گذشته از آن حضرت فوت شده بود با همان عده از اصحاب که در «حدیبیه» شرکت داشتند برای حج عمره رهسپار مکه شد. سران قریش درهای مکه را به روی مسلمانان گشودند و در کوههای اطراف به نظاره اعمال مسلمانان نشستند. پیامبر در حالی که بر شتر «قضواء» سوار بود و مسلمانان شمشیر بسته گرداگرد آن حضرت را گرفته بودند و «لبیک» میگفتند و «عبدالله بن رواحه» مهار شتر وی را گرفته بود، وارد مکه شد، و سواره طواف کرد و حجرالاسود را با چوبدستی خود استلام نمود[۱۳]، و چون داخل مسجدالحرام شد، بازوی راست خود را از زیر جامه احرام درآورد و فرمود: «رحم الله امرءا اراهم الیوم من نفسه قوة»[۱۴]. خدا رحمت کند کسی را که امروز نیرومندی خویش را به اینان نشان دهد.
«عبدالله بن رواحه» درحالیکه مهار شتر پیامبر(ص) را در دست داشت میخواند:[۱۵] خَلُّوا بَنِي الْكُفَّارِ عَنْ سَبِيلِهِ *** خَلُّوا فَكُلُّ الْخَيْرِ فِي رَسُولِهِ يَا رَبِّ إِنِّي مُؤْمِنٌ بِقِيلِهِ *** أَعْرِفُ حَقَّ اللَّهِ فِي قَبُولِهِ ای کافرزادگان، راه را برای او باز کنید؛ کنار روید که همه خوبیها در رسول خداوند است. پروردگارا من به سخن او ایمان دارم، و حق خداوند را در پذیرش سخن او میشناسم.
مکه در حال ذوبشدن بود. فریاد لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ در سرتاسر شهر طنینافکنده بود و ندای توحید و تجلی آن در حرکات طوافکنندگان، دلها را فتح میکرد: ﴿إِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحًا مُبِينًا﴾ در مکه حال تحقق بود. همه مردم متأثر از این طواف ملکوتی بودند. حج ابراهیمی زنده شده بود و مکه از درون گشوده و دلها برای توحید نرم میگشت. پیامبر درحالیکه بر شتر مخصوص خویش قرار داشت و خانه خدا را طواف میکرد، به «عبدالله بن رواحه» فرمان داد که دعای توحید و وحدت را با آهنگ خود تلاوت کند و مردم نیز با او همصدا شوند: «معبودی جز الله نیست، یگانه و بیهمتاست. بنده خود را یاری کرد و سپاه توحید را عزت بخشید، و حزبها ی کفر و شرک را بهتنهایی در هم شکست» [۱۶].
رسول خدا(ص) سه روز در مکه ماند. در این مدت اهل مکه با روحیات مسلمانان بیشتر آشنا شدند. کینه آنان نسبت به آیین توحید کم شد و پیوند رحمت و محبت برقرار شد.
از چنین واقعهای نزدیک دو سال میگذشت و اکنون سران قریش خود را شکست یافته میدیدند. روح مکه پس از صلح «حدیبیه» و به دنبال «عمرة القضاء» فتح شد و اینک زمان آن رسیده بود تا جسمش نیز تسخیر شود و سران مشرک قریش بهخوبی از این امر آگاه بودند[۱۷].
حرکت برای فتح مکه
رسول خدا(ص) تصمیم به فتح مکه گرفته بود، و به مردم فرمود تا برای حرکت آماده شوند. قبایل مختلف به فرمان پیامبر خود را آماده کردند و به سپاه مدینه پیوستند. سپاهی عظیم بهسوی جنوب حرکت کرد. مسلمانان روزه داشتند. در «کدید» میان «عسفان» و «امج» پیامبر دستور داد روزهشان را بشکنند. آنان با شتاب راه مدینه به مکه را در یک هفته پیمودند و شبانه سپاه دههزارنفری رسول خدا(ص) به «مر الظهران» رسید. پیامبر دستور داد دههزار سپاهی در سراسر صحرا پراکنده شوند و هر یک آتشی برافروزند تا عظمت و هیبت سپاه بیشتر نمایان شود[۱۸].[۱۹]
رحمت در عین قدرت
ابوسفیان بن حارث بن عبدالمطلب عموزاده و عبدالله بن ابیامیة بن مغیره پسرعمه و برادر زن رسول خدا(ص) که تا این تاریخ با آن حضرت دشمنیها و گستاخیهای بسیار کرده بودند و پیامبر از آنها آزارها دیده بود، در «نیق العقاب» میان مدینه و مکه نزد رسول خدا(ص) آمدند و تقاضای ملاقات کردند ولی پیامبر نپذیرفت. امسلمه همسر پیامبر و خواهر عبدالله بن ابیامیه درباره ایشان شفاعت کرد و گفت: ای رسول خدا، یکی عموزادهات و دیگری عمهزاده و برادر زنت هستند. رسول خدا(ص) فرمود: مرا بدانها نیازی نیست، عموزاده من به حیثیت من صدمه زد و عمهزاده و برادر زنم همان کسی است که در مکه هر چه بر زبانش آمد درباره من گفت. چون این سخن به گوش آنها رسید ابوسفیان که پسر بچهاش همراهش بود گفت: به خدا سوگند، اگر مرا نپذیرد دست این بچهام را خواهم گرفت و سر به بیابانها میگذارم تا از تشنگی و گرسنگی جان دهیم. رسول خدا(ص) از گفته وی خبر یافت و بر آنان رحمت آورد و آن دو را پذیرفت و ایشان نیز اسلام آوردند[۲۰].
پیامبر چنین بود. کانون رحمت و گذشت در عین قدرت. آن حضرت بر همه اهل مکه نظر رحمت کرد و با گذشت خویش، در عین آنکه قدرت انتقام داشت، نهتنها مکه را که دلها را فتح کرد[۲۱].
فرجام کار مکه
عباس عموی پیامبر(ص) که در «جحفه» به رسول خدا(ص) پیوسته بود، تلاش میکرد تا قریش را از خیال مقاومت بیهوده بازدارد و بدین منظور بر استر سفید رسول خدا(ص) سوار شد و بهسوی قریش رفت. در راه به ابوسفیان بن حرب و حکیم بن حزام و بدیل بن ورقاء برخورد که برای تجسس اخبار از شهر خارج شده بودند. عباس، ابوسفیان را پشت سر بر استر سوار کرد و نزد پیامبر برد تا برای وی امان بگیرد. رسول رحمت به ابوسفیان فرمود: هنگام آن نرسیده است که بدانی جز الله خدایی نیست؟ گفت: پدر و مادرم فدای تو باد، چقدر بردبار و بزرگوار و خویشاوندنوازی. راستی اگر جز الله خدایی بود، باید به داد من میرسید. پیامبر فرمود: وای بر تو! هنگام آن نرسیده است که بدانی من رسول خدایم؟ گفت: پدر و مادرم فدای تو باد، چقدر بردبار و بزرگوار و خویشاوندنوازی! در این مطلب هنوز تردیدی باقی است. عباس گفت: وای بر تو اسلام بیاور، و پیش از آنکه گردنت را بزنند شهادت بده که جز الله خدایی نیست و محمد رسول خداست. بدین ترتیب ابوسفیان شهادتین بر زبان راند و اسلام آورد و سپس به خواهش عباس، رسول خدا برای وی امتیازی قرار داد و گفت: هر کس به خانه ابوسفیان درآید در امان است و هر کس درِ خانه خویش ببندد در امان است، و هر کس به مسجدالحرام درآید در امان است. پس از آنکه عباس به فرمان پیامبر اکرم(ص) ابوسفیان را در تنگنای درّه نگه داشت و او قدرت و عظمت سپاه خدا را دید، با شتاب به مکه رفت و دستور امان را ابلاغ کرد و مردم را از قدرت و مخالفت و ایستادگی و سرسختی بر حذر داشت. سپاه اسلام مکه را پس از بیست سال سرسختی و مقاومت، بدون خونریزی فتح کرد. رحمت پیامبر مکه را فراگرفت. محمد(ص) انتقام نگرفت، با سپاهی عظیم مکه را فتح کرد و دشمنان کینهتوز خویش را بشکست ولی فیء نگرفت، اسیر نگرفت، غارت نکرد! رفتار پیامبر دلهای سختترین دشمنان خویش را به هیجان آورد، کینههای کهنه را شست و جای آن را محبت وی پر کرد[۲۲]. رسول خدا(ص) به کعبه درآمد و در آنجا دو رکعت نماز گزارد و آنگاه بیرون شد و دو بازوی در را گرفت و فرمود: «معبودی جز الله نیست، یگانه و بیانباز است. وعده خود را انجام داد و بنده خود را یاری کرد و حزبهای کفر و شرک را بهتنهایی شکست داد، پس ستایش و جهانداری از آن خدایی است که انبازی ندارد»[۲۳].
آنگاه فرمود: چه گمان میبرید و چه میگویید؟ سهیل بن عمرو گفت: گمان نیکی و گفتار نیکی داریم. برادری جوانمرد و عموزادهای بزرگواری که هم اکنون پیروز شدهای. فرمود: «پس هماکنون به شما همان میگویم که برادرم یوسف گفت: امروز ملامتی بر شما نیست»[۲۴].
آن حضرت چنان از سر رحمت و محبت با اهل مکه رفتار کرد که جای هیچ کینه و سرسختی باقی نگذاشت. از عبدالله بن عباس نقل شده است که رسول خدا(ص) به آنان گفت: ای اهل مکه که مرا رنجانیده و تکذیب کردهاید و از زاد و بوم خود بیرون کردهاید، گمان میبرید که من با شما چه خواهم کرد؟[۲۵] و چون اظهار کردند که انتظار بزرگواری و رحمت از آن حضرت دارند به آیات شریفه سوره یوسف در نحوه برخورد آن حضرت با برادران خطاکارش استشهاد کرد و رفتار خود را رفتاری سراسر رحمت و مغفرت اعلام کرد[۲۶]. قرآن کریم سخن برادران یوسف و پاسخ بزرگوارانه آن حضرت را چنین آورده است: ﴿قَالُوا تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللَّهُ عَلَيْنَا وَإِنْ كُنَّا لَخَاطِئِينَ * قَالَ لَا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ يَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ﴾[۲۷].
پیامبر اکرم(ص) جلوه جامع حق و رحمتی فراگیر برای جهانیان بود. آنگاه پس از خطبهای فرمود: «بروید که شما آزاد شدگانید»[۲۸].
مدیریت آن حضرت بر محور رحمت و محبت میچرخید و به همین سبب دلها آکنده از دوستی وی بود. او همه مظاهر حق را دوست میداشت تا جایی که درباره کوه اُحُد میفرمود: «این کوهی است که ما را دوست دارد و ما او را دوست داریم»[۲۹].
مگر میشود او را دوست نداشت و بدو عشق نورزید؟ آیا جایی برای سرپیچی از انسانی با اوصاف یاد شده هست؟ کدام انسانی است که در برخورد با چنین شخصیتی - اگر قلبش نمرده باشد - شیفته و مطیع نشود؟ فقط اشقیا مطیع چنین مظهر کمال و رحمتی نمیشوند وگرنه حیوانات و جمادات هم در برابر چنین وجودی مطیع میشوند. همه فریفته و شیدای اویند؛ چنانکه درباره ستون «حنّانه» نقل شده است. آن ستون چوبین که در مسجدالنبی بود و پیامبر به آن تکیه میکرد و خطبه میخواند. چون جمعیت زیاد شد و مردم میخواستند پیامبر را هنگام خطبه خواندن ببینند، پیشنهاد کردند که برای آن حضرت منبری بسازند و پیامبر(ص) نیز پذیرفت. منبر ساخته شد و حضرت برای خطبه خواندن بر منبر رفت و دیگر به آن ستون تکیه نکرد. آنگاه ناله ستون از فراق محبوب بلند شد: «پس آن ستون چون شتری ناله سرداد»[۳۰].
ستون چوبین نمیتواند دوری پیامبر را تحمل کند، میخواهد با پیامبر باشد تا چه رسد به آدمیان. حسن بصری چون این حدیث را روایت میکرد خطاب به مردم چنین میگفت: «ای جمعیت مسلمانان، ستونی چوبین برای شوق لقای رسول خدا(ص) ناله میکند، حال آنکه شما سزاوارترید که مشتاق بدو باشید»[۳۱].
محبت به پیامبر(ص) نشانه سلامت وجود است. از آن حضرت نقل شده است که فرمود: «ایمان هیچ یک از شما کامل نمیشود مگر آنکه مرا از پدر و فرزندش و همه مردم بیشتر دوست بدارد»[۳۲]. پیامبر رحمت، این محبت را از سر مهربانی بر امت میخواست؛ زیرا محبت به او، محبت به حق است و سبب نجات، هدایت و رستگاری. با محبت به آن حضرت، اطاعت او، یعنی اطاعت حق فراهم میشود که عین فلاح است. انس بن مالک در حدیثی از رسول خدا(ص) نقل کرده است که فرمود: «هر کس مرا دوست بدارد با من در بهشت خواهد بود»[۳۳].
و در این باره نقل شده است یکی از اصحاب رسول خدا(ص) به نام ثوبان علاقه و محبتی شدید به حضرت داشت به قسمی که درباره دیدار پیامبر کم صبر بود. روزی با حال پریشان خدمت پیامبر رسید، حضرت از سبب ناراحتی او پرسش کرد. در پاسخ عرض کرد: ای رسول خدا زمانی که از شما دور میشوم و شما را نمیبینم بر من سخت میگذرد و غصهدار میشوم و در این اندیشهام که در آخرت شما را نخواهم دید چون جایگاه شما در اعلی علیین با پیامبران است و مرا بدانجا دسترسی نیست؛ زیرا اگر من اهل بهشت باشم مسلماً در مقام و جایگاه شما نخواهم بود، و اگر اهل بهشت نباشم، شما را هرگز نخواهم دید. پس آیات زیر نازل شد:[۳۴] ﴿وَمَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَالرَّسُولَ فَأُولَئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَالصِّدِّيقِينَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِينَ وَحَسُنَ أُولَئِكَ رَفِيقًا﴾[۳۵].
پس از آن رسول خدا(ص) فرمود: «سوگند به خدایی که جانم به دست اوست، ایمان بندهای کامل نمیشود مگر آنکه مرا از خود و پدر و مادر و خانواده و فرزندش و همه مردم بیشتر دوست بدارد»[۳۶].
آنان که ایمانشان کامل بود بیشترین محبت را به رسول خدا(ص) داشتند. از علی بن ابیطالب(ع) سؤال شد: محبت شما به رسول خدا(ص) چگونه بود؟ در جواب پاسخ داد: «به خدا سوگند پیامبر نزد ما از اموال و فرزندان و پدران و مادرانمان محبوبتر بود و حتی از آب سرد و گوارا بر انسان تشنهلب»[۳۷].
هیچ حاکمی مانند پیامبر مورد علاقه و محبت پیروانش نبود. در ماجرای صلح «حدیبیه» پیش از قرارداد صلح، سفیرانی رد و بدل شد و مذاکراتی صورت گرفت. از جمله فرستادگان قریش، عروة بن مسعود ثقفی بود که پس از بازگشت به نزد قریش به آنان گفت: «من به دربار پادشاهان رفتهام، نزد خسرو پادشاه ایران و قیصر پادشاه روم و نجاشی پادشاه حبشه بودهام و به خدا سوگند هیچ پادشاهی را ندیدهام که میان اطرافیان خود آن قدر مورد محبت و اطاعت باشد»[۳۸].
اصحاب پیامبر، آن حضرت را عاشقانه دوست داشتند و هیچکس و هیچچیز برای مؤمنان حقیقی محبوبتر از رسول خدا(ص) نبود. انس بن مالک گوید: «هیچ شخصیتی نزد مسلمانان محبوبتر از رسول خدا(ص) نبود»[۳۹].[۴۰]
منابع
پانویس
- ↑ المغازی، ج۲، ص۷۸۱؛ سیرة ابن هشام، ج۴، ص۳-۴؛ تاریخ الطبری، ج۳، ص۴۳-۴۴؛ جوامع السیرة، ص۱۷۷-۱۷۹؛ عز الدین ابوالحسن علی بن محمد المعروف بابن الاثیر، الکامل فی التاریخ، دار صادر، بیروت، ۱۳۸۵ ق. ج۲، ص۲۳۹؛ نهایة الارب، ج۱۷، ص۲۸۷؛ عیون الاثر، ج۲، ص۱۸۱؛ تاریخ الذهبی، ج۲، ص۵۲۱-۵۲۲؛ البدایة والنهایة، ج۴، ص۳۱۷-۳۱۸؛ سیرة ابن کثیر، ج۲، ص۱۶۷-۱۶۸؛ تقی الدین ابو الطیب محمد بن احمد بن علی الفاسی المالکی المکی، شفاء الغرام بأخبار البلد الحرام، حققه و وضع فهارسه عمر عبدالسلام تدمری، دارالکتاب العربی، بیروت، ۱۴۰۵ ق. ج۲، ص۱۷۳-۱۷۴.
- ↑ المغازی، ج۲، ص۷۸۲-۷۸۳؛ تقی الدین ابوالعباس أحمد بن علی المقریزی، امتاع الاسماع بما للرسول من الانباء و الاموال و الحفدة و المتاع، صححه و شرحه محمود شاکر، مطبعة لجنة التألیف و الترجمة والنشر، القاهرة، ۱۹۴۱ م، ج۱، ص۳۵۷؛ علی بن برهان الدین الحلبی، انسان العیون فی سیرة الأمین المأمون (السیرة الحلبیة)، دار احیاء التراث العربی، بیروت، ج۳، ص۷۱؛ و نیز ر.ک: الطبقات الکبری، ج۲، ص۱۳۴؛ فتوح البلدان، ص۴۹.
- ↑ دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۹۰.
- ↑ هُمْ بَيَّتُونَا بِالْوَتِيرِ هُجَّدًا *** وَ قَتَلُونَا رُكَّعًا وَ سُجَّدًا؛ المغازی، ج۲، ص۷۸۹؛ سیرة ابن هشام، ج۴، ص۱۰-۱۱؛ تاریخ الطبری، ج۳، ص۴۴-۴۵؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۲۴۰؛ نهایة الارب، ج۱۷، ص۲۸۸؛ عیون الاثر، ج۲، ص۱۸۲؛ تاریخ الذهبی، ج۲، ص۵۲۲-۵۲۳؛ البدایة و النهایة، ج۴، ص۳۱۷-۳۱۸؛ سیرة ابن کثیر، ج۲، ص۱۶۷؛ شفاء الغرام، ج۲، ص۱۷۶.
- ↑ المغازی، ج۲، ص۷۸۹؛ سیرة ابن هشام، ج۴، ص۱۰-۱۱؛ تاریخ الطبری، ج۳، ص۴۴-۴۵؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۲۴۰؛ نهایة الارب، ج۱۷، ص۲۸۸؛ عیون الاثر، ج۲، ص۱۸۲؛ تاریخ الذهبی، ج۲، ص۵۲۲-۵۲۳؛ البدایة و النهایة، ج۴، ص۳۱۷-۳۱۸؛ سیرة ابن کثیر، ج۲، ص۱۶۷؛ شفاء الغرام، ج۲، ص۱۷۶.
- ↑ دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۹۲.
- ↑ المغازی، ج۲، ص۷۹۲؛ سیرة ابن هشام، ج۴، ص۱۲؛ الطبقات الکبری، ج۲، ص۱۳۴؛ تاریخ الطبری، ج۳، ص۴۵؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۲۴۱؛ نهایة الارب، ج۱۷، ص۲۸۹؛ عیون الاثر، ج۲، ص۱۸۳؛ البدایة والنهایة، ج۴، ص۳۱۹؛ سیرة ابن کثیر، ج۲، ص۱۶۹؛ شفاء الغرام، ج۲، ص۱۷۶؛ السیرة الحلبیة، ج۳، ص۷۲.
- ↑ المغازی، ج۲، ص۷۹۳-۷۹۵؛ سیرة ابن هشام، ج۴، ص۱۳-۱۴؛ تاریخ الطبری، ج۳، ص۴۶-۴۷؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۲۴۱-۲۴۲؛ نهایة الارب، ج۱۷، ص۲۸۹-۲۹۰؛ عیون الاثر، ج۲، ص۱۸۳-۱۸۴؛ تاریخ، الذهبی، ج۲، ص۵۲۴-۵۲۵؛ البدایة والنهایة، ج۴، ص۳۲۰؛ سیرة ابن کثیر، ج۲، ص۱۶۹-۱۷۰؛ شفاء الغرام، ج۲، ص۱۷۶-۱۷۸؛ السیرة الحلبیة، ج۳، ص۷۲-۷۳.
- ↑ دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۹۳.
- ↑ المغازی، ج۲، ص۵۷۲-۶۱۲؛ سیرة ابن هشام، ج۳، ص۳۵۵-۳۶۸؛ الطبقات الکبری، ج۲، ص۹۵-۱۰۱؛ تاریخ الطبری، ج۲، ص۶۲۰-۶۳۵؛ جوامع السیرة، ص۱۶۴-۱۶۵؛ مناقب ابن شهرآشوب، ج۱، ص۲۰۲-۲۰۳؛ الوفاء بأحوال المصطفی، ج۲، ص۶۹۷-۶۹۹؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۲۰۰-۲۰۴؛ نهایة الارب، ج۱۷، ص۲۱۷-۲۳۱؛ عیون الاثر، ج۲، ص۱۱۳-۱۲۱؛ البدایة و النهایة، ج۴، ص۱۸۸-۱۹۳؛ سیرة ابن کثیر، ج۲، ص۵۶-۶۰؛ السیرة الحلبیة، ج۳، ص۹-۲۱؛ بحارالانوار، ج۲۰، ص۳۲۹-۳۳۴.
- ↑ المغازی، ج۲، ص۶۱۷؛ سیرة ابن هشام، ج۳، ص۳۶۹؛ الطبقات الکبری، ج۲، ص۱۰۴؛ تفسیر الطبری، ج۲۴، ص۴۳؛ تفسیر التبیان، ج۹، ص۳۱۲-۳۱۳؛ ابوالحسن علی بن احمد الواحدی النیشابوری، اسباب النزول، دارالکتب العلمیة، بیروت، ۱۳۹۵ ق. ص۲۵۵؛ تفسیر مجمعالبیان، ج۵، ص۱۰۸-۱۰۹؛ نهایة الارب، ج۱۷، ص۲۳۴؛ الدر المنثور، ج۶، ص۶۷؛ محمدباقر محقق، نمونه بیّنات در شأن نزول آیات، چاپ دوم، انتشارات اسلامی، ۱۳۵۹ ش. ص۷۲۳.
- ↑ «بیگمان ما به تو پیروزی آشکاری دادیم» سوره فتح، آیه ۱.
- ↑ المغازی، ج۲، ص۷۳۵؛ الطبقات الکبری، ج۲، ص۱۲۱.
- ↑ سیرة ابن هشام، ج۳، ص۴۲۴-۴۲۵؛ سیرة ابن حبّان، ص۳۱۳؛ البدایة والنهایة، ج۴، ص۲۵۹؛ سیرة ابن کثیر، ج۲، ص۱۱۷؛ السیرة الحلبیة، ج۳، ص۶۳.
- ↑ سیرة ابن هشام، ج۳، ص۴۲۴-۴۲۵؛ سیرة ابن حبّان، ص۳۱۳؛ البدایة والنهایة، ج۴، ص۲۵۹؛ سیرة ابن کثیر، ج۲، ص۱۱۷؛ السیرة الحلبیة، ج۳، ص۶۳.
- ↑ «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ نَصْرَ عَبْدَهُ وَ أَعَزَّ جُنْدَهُ وَ هَزَمَ الْأَحْزَابَ وَحْدَهُ»؛ الطبقات الکبری، ج۲، ص۱۲۲.
- ↑ دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۹۴.
- ↑ المغازی، ص۷۹۶-۸۱۸؛ سیرة ابن هشام، ج۴، ص۱۲-۲۴؛ الطبقات الکبری، ج۲، ص۱۳۴-۱۳۵؛ تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۵۸-۵۹؛ تاریخ الطبری، ج۳، ص۴۷-۵۵؛ سیرة ابن حبان، ص۳۲۶-۳۳۱؛ مناقب ابن شهرآشوب، ج۱، ص۲۰۶-۲۰۷؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۲۴۲-۲۲۶؛ نهایة الأرب، ج۱۷، ص۲۹۱-۳۰۲؛ عیون الاثر، ج۲، ص۱۸۴-۱۸۹؛ تاریخ الذهبی، ج۲، ص۵۲۵-۵۳۳؛ البدایة والنهایة، ج۴، ص۳۲۲-۳۳۳؛ سیرة ابن کثیر، ج۲، ص۱۷۱-۱۷۹؛ شفاء الغرام، ج۲، ص۱۸۰-۱۸۴؛ السیرة الحلبیة، ج۳، ص۷۶-۸۱؛ بحارالانوار، ج۲۱، ص۱۰۲-۱۰۴.
- ↑ دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۹۶.
- ↑ المغازی، ص۷۹۶-۸۱۸؛ سیرة ابن هشام، ج۴، ص۱۲-۲۴؛ الطبقات الکبری، ج۲، ص۱۳۴-۱۳۵؛ تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۵۸-۵۹؛ تاریخ الطبری، ج۳، ص۴۷-۵۵؛ سیرة ابن حبان، ص۳۲۶-۳۳۱؛ مناقب ابن شهرآشوب، ج۱، ص۲۰۶-۲۰۷؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۲۴۲-۲۲۶؛ نهایة الأرب، ج۱۷، ص۲۹۱-۳۰۲؛ عیون الاثر، ج۲، ص۱۸۴-۱۸۹؛ تاریخ الذهبی، ج۲، ص۵۲۵-۵۳۳؛ البدایة والنهایة، ج۴، ص۳۲۲-۳۳۳؛ سیرة ابن کثیر، ج۲، ص۱۷۱-۱۷۹؛ شفاء الغرام، ج۲، ص۱۸۰-۱۸۴؛ السیرة الحلبیة، ج۳، ص۷۶-۸۱؛ بحارالانوار، ج۲۱، ص۱۰۲-۱۰۴. و نیز گفته شده است علی(ع) به ابوسفیان بن حارث گفت: بروید و در برابر رسول خدا(ص) بایستید و همان سخنی را که برادران یوسف به یوسف گفتند به آن حضرت بگویید: ﴿تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللَّهُ عَلَيْنَا وَإِنْ كُنَّا لَخَاطِئِينَ﴾ («گفتند: سوگند به خداوند که خداوند تو را بر ما برتری داده است و بیگمان ما گنهکار بودیم» (سوره یوسف، آیه ۹۱) و حضرت افزود: اگر شما این جمله را بگویید، رسول خدا(ص) بیگمان با جملهای که پاسخ یوسف به برادرانش است پاسختان خواهد داد؛ زیرا آن حضرت راضی نمیشود کسی از او خوشبرخوردتر و خوشکلامتر باشد. آنان نیز چنین کردند و رسول خدا(ص) در پاسخشان فرمود: ﴿لَا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ يَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ﴾ («(یوسف) گفت: امروز (دیگر) بر شما سرزنشی نیست، خداوند شما را ببخشاید و او مهربانترین مهربانان است» (سوره یوسف، آیه ۹۲) و ایشان را مورد رحمت و گذشت قرار داد. الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۲۴۳؛ السیرة الحلبیة، ج۳، ص۷۷.
- ↑ دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۹۷.
- ↑ علی شریعتی، اسلامشناسی (درسهای دانشگاه مشهد)، چاپ طوس، مشهد، ۱۳۴۷ ش. ص۳۰۴.
- ↑ «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ، أَنْجَزَ وَعْدَهُ وَ نَصَرَ عَبْدَهُ وَ غَلَبَ الْأَحْزَابَ وَحْدَهُ، فَلِلَّهِ الْحَمْدُ وَ الْمُلْكُ لَا شَرِيكَ لَهُ»؛ تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۶۰.
- ↑ «فَإِنِّي أَقُولُ لَكُمْ كَمَا قَالَ أَخِي يُوسُفُ: ﴿لَا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ﴾»؛ فتوح البلدان، ص۵۵؛ تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۶۰؛ الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج۱، ص۱۴۲؛ الوفاء بأحوال المصطفی، ج۲، ص۴۲۲؛ مختصر تاریخ دمشق، ج۲، ص۸۲ با مختصر اختلاف؛ تاریخ الذهبی، ج۲، ص۵۴۶؛ شفاء الغرام، ج۱، ص۶۵؛ السیرة الحلبیة، ج۳، ص۹۸.
- ↑ تفسیر روضالجنان، ج۳، ص۱۶۰؛ تفسیر منهج الصادقین، ج۵، ص۷۵.
- ↑ تفسیر روضالجنان، ج۳، ص۱۶۰؛ تفسیر منهج الصادقین، ج۵، ص۷۵؛ و نیز عمر بن خطاب گوید در این هنگام عرق شرم از صورت من جاری شد؛ زیرا هنگام ورود به مکه من به آنها گفتم: امروز روزی است که از شما انتقام خواهیم گرفت و چون پیامبر این سخن را فرمود من از گفتار خود شرمنده شدم. ابوعبدالله محمد بن احمد الانصاری القرطبی، الجامع لاحکام القرآن، تصحیح ابواسحاق ابراهیم اطفیش، دارالکتب المصریة، ۱۳۷۶ ق. افست دارالکتاب العربی، ج۵، ص۳۴۸۷؛ مختصر تاریخ دمشق، ج۲، ص۸۲.
- ↑ «گفتند: سوگند به خداوند که خداوند تو را بر ما برتری داده است و بیگمان ما گنهکار بودیم * (یوسف) گفت: امروز (دیگر) بر شما سرزنشی نیست، خداوند شما را ببخشاید و او مهربانترین مهربانان است» سوره یوسف، آیه ۹۱-۹۲.
- ↑ «اذْهَبُوا فَأَنْتُمُ الطُّلَقَاءُ»؛ سیرة ابن هشام، ج۴، ص۳۲؛ تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۶۰؛ تاریخ الطبری، ج۳، ص۶۱؛ سیرة ابن حبان، ص۳۳۷؛ سنن البیهقی، ج۹، ص۱۱۸؛ الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج۱، ص۱۴۲؛ مناقب ابن شهرآشوب، ج۱، ص۲۰۹؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۲۵۲؛ عیون الاثر، ج۲، ص۱۹۹؛ البدایة و النهایة، ج۴، ص۳۴۴؛ سیرة ابن کثیر، ج۲، ص۱۹۰؛ شفاء الغرام، ج۱، ص۶۴، ج۲، ص۱۹۰؛ السیرة الحلبیة، ج۳، ص۹۸.
- ↑ «هَذَا جَبَلٌ يُحِبُّنَا وَ نُحِبُّهُ»؛ الموطأ، ج۲، ص۸۸۹-۸۹۳؛ صحیح البخاری، ج۵، ص۲۰۶، ج۶، ص۳۱۶؛ تاریخ المدینة المنورة، ج۱، ص۸۰-۸۱؛ ابوالحسن محمد بن الحسین الموسوی (الشریف الرضی)، المجازات النبویة، شرح و تحقیق طه محمد الزینی، دار الاضواء، بیروت، ۱۴۰۶ ق. ص۱۱؛ فتح الباری، ج۷، ص۴۸۰، ج۱۳، ص۳۷۶.
- ↑ «فَحَنَّ الْجِذْعُ حَنِينَ النَّاقَةِ»؛ مصنف ابن أبی شیبة، ج۷، ص۴۳۳-۴۳۴؛ صحیح البخاری، ج۵، ص۳۸-۳۹؛ سنن الدارمی، ج۱، ص۱۵-۱۷؛ سنن الترمذی، ج۵، ص۵۵۴؛ ابومحمد عبدالله بن أبی زید القیروانی، کتاب الجامع فی السنن و الآداب و المغازی و التاریخ، تحقیق محمد ابو الاجفان، عثمان بطیخ، الطبعة الثالثة، مؤسسة الرسالة، بیروت، المکتبة العتیقة، تونس، ۱۴۰۶ ق. ص۲۹۰-۲۹۱؛ دلائل النبوة أبی نعیم الاصبهانی، ج۲، ص۳۹-۴۰۰؛ دلائل النبوة البیهقی، ج۲، ص۵۵۷-۵۶۳؛ الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج۱، ص۴۲۷-۴۳۰؛ أمین الاسلام ابوعلی الفضل بن الحسن الطبرسی، إعلام الوری بأعلام الهدی، تصحیح و تعلیق علیاکبر الغفاری، دار المعرفة، بیروت، ۱۳۹۹ ق. ص۳۲؛ قطب الدین ابو الحسین سعید بن هبة الله الراوندی، الخرایج و الجرایح، صححه و علقه اسدالله الربانی المازندرانی، انتشارات مصطفوی، قم، ۱۳۹۹ ق. ج۱، ص۱۲؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج۱، ص۹۰؛ الوفاء بأحوال المصطفی، ج۱، ص۳۲۱-۳۲۴؛ عماد الدین أبو جعفر محمد بن علی الطوسی المعروف بابن حمزه، الثاقب فی المناقب، تحقیق نبیل رضا علوان، الطبعة الثانیة، مؤسسة انصاریان، قم، ۱۴۱۲ق، ص۷۰؛ اسد الغابة، ج۱، ص۱۴۳؛ مختصر تاریخ دمشق، ج۲، ص۱۴۹-۱۵۰؛ فتح الباری، ج۲، ص۱۲۶-۱۲۸؛ ج۶، ص۷۴۶-۷۴۷؛ المطالب العالیة، ج۴، ص٣ نورالدین علی بن احمد السمهودی، وفاء الوفاء بأخبار دار المصطفی، تحقیق محمد محیی الدین عبد الحمید، الطبعة الرابعة، دار احیاء التراث العربی، بیروت، ۱۴۰۴ ق. ج۲، ص۳۸۸-۳۹۴؛ جلال الدین عبدالرحمن بن أبی بکر السیوطی، کفایة الطالب اللبیب فی خصائص الحبیب (الخصائص الکبری)، الطبعة الأولی، دار الکتب العلمیة، بیروت، ۱۴۰۵ ق. ج۲، ص۱۲۶-۱۲۸.
- ↑ الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج۱، ص۴۲۹؛ فتح الباری، ج۶، ص۷۴۷.
- ↑ «لَا يُؤْمِنُ أَحَدُكُمْ حَتَّى أَكُونَ أَحَبَّ إِلَيْهِ مِنْ وَالِدِهِ وَ وَلَدِهِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِينَ»؛ الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج۲، ص۵۶۴؛ کتاب الحدائق، ج۱، ص۲۷۴-۲۷۵؛ جامع الاصول، ج۱، ص۱۵۲؛ الامیر علاءالدین علی بن بلبان الفارسی، الاحسان بترتیب صحیح ابن حبّان، دارالکتب العلمیة، بیروت، ۱۴۰۸ ق. ج۱، ص۲۰۲؛ الجامع الصغیر، ج۲، ص۷۵۳؛ السید مرتضی الحسینی الفیروزآبادی، فضائل الخمسة، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، بیروت، ۱۴۰۲ ق. ج۱، ص۱۳۳. از عبدالله بن مسعود نیز نقل شده است که رسول خدا(ص) فرمود: «لَا يَكُونُ الْعَبْدُ مُؤْمِناً حَتَّى أَكُونَ أَحَبَّ إِلَيْهِ مِنْ نَفْسِهِ وَ مِنْ وُلْدِهِ وَ مَالِهِ وَ أَهْلِهِ. قَالَ: فَقَالَ بَعْضُ الْقَوْمِ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، إِنَّا لَنَجِدُ ذَلِكَ بِأَنْفُسِنَا. فَقَالَ(ص): بَلْ أَنَا أَحَبُّ إِلَى الْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ» (کسی مؤمن نمیشود تا اینکه مرا از خود و فرزند و ثروت و خانوادهاش بیشتر دوست بدارد. ابن مسعود گوید: برخی گفتند: ای رسول خدا ما چنین احساسی داریم. حضرت فرمود: بلکه مؤمنان مرا از جان خود بیشتر دوست میدارند). امالی الطوسی، ج۲، ص۳۱.
- ↑ «مَنْ أَحَبَّنِي كَانَ مَعِي فِي الْجَنَّةِ»؛ الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج۲، ص۵۶۶.
- ↑ أسباب النزول، ص۱۱۰؛ تفسیر مجمعالبیان، ج۲، ص۷۲؛ الدر المنثور، ج۲، ص۱۸۲؛ و نیز ر.ک: الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج۲، ص۵۶۶؛ بحارالانوار، ج۱۷، ص۱۴.
- ↑ «و آنان که از خداوند و پیامبر فرمان برند با کسانی که خداوند به آنان نعمت داده است از پیامبران و راستکرداران و شهیدان و شایستگان خواهند بود و آنان همراهانی نیکویند» سوره نساء، آیه ۶۹.
- ↑ «وَ الَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ لَا يُؤْمِنَنَّ عَبْدٌ حَتَّى أَكُونَ أَحَبَّ إِلَيْهِ مِنْ نَفْسِهِ وَ أَبَوَيْهِ وَ أَهْلِهِ وَ وُلْدِهِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِينَ»؛ تفسیر مجمعالبیان، ج۲، ص۷۲؛ سفینة البحار، ج۱، ص۲۰۱.
- ↑ «کان و الله احب الینا من اموالنا و اولادنا و آبائنا و امهاتنا و من الماء البارد علی الظما»؛ الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج۲، ص۵۶۸.
- ↑ المغازی، ج۲، ص۵۹۸؛ سیرة ابن هشام، ج۳، ص۳۶۲-۳۶۳؛ تاریخ الطبری، ج۲، ص۶۲۷؛ الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج۲، ص۵۹۳.
- ↑ لَمْ يَكُنْ شَخْصٌ أَحَبَّ إِلَيْهِمْ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ؛ الشمائل النبویة، ص۱۶۶؛ الوفاء بأحوال المصطفی، ج۲، ص۲۳۶ «ما کان» آمده است؛ مکارمالاخلاق، ص۱۶؛ شمائل الرسول، ص۱۲۱؛ بحارالانوار، ج۱۶، ص۲۲۹.
- ↑ دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۹۸.