بنی‌لخم: تفاوت میان نسخه‌ها

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت
برچسب: پیوندهای ابهام‌زدایی
برچسب: پیوندهای ابهام‌زدایی
خط ۲۹: خط ۲۹:
==بنی لخم و [[تاریخ]] [[جاهلی]] این قوم==
==بنی لخم و [[تاریخ]] [[جاهلی]] این قوم==
[[لخمی‌ها]] در سده‌های نخستین میلادی در پی [[سیل عرم]] و ویرانی [[سد مأرب]]<ref>محسن امین، اعیان الشیعه، ج۱، ص۱۹۴؛ بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۲۴۲.</ref>، همراه با [[قبایل]] [[جذام]] و عامله و [[غسان]] به نواحی شمالی [[جزیرة العرب]] و [[شام]] وارد شده بودند<ref>سمعانی، الانساب، ج۳، ص۲۲۴.. بر اساس برخی روایات منتسب به پیامبر{{صل}} نیز، از لخم و جذام و عامله و غسان، به عنوان چهار قبیله سبئی که از یمن به شام کوچیده و در آن سرزمین منزل گزیده‌اند، نام برده شده است. (ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۳۹؛ مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۲، ص۴۷؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۱۵۹)</ref>و در دایره وسیعی از این [[سرزمین]] که مناطقی همچون [[عراق]] –بخصوص [[حیره]]- و شام<ref>حسن بن احمد همدانی، صفه جزیره العرب، ص۱۲۹ و ۱۳۱؛ حموی، معجم البلدان، ج۲، ص۲۲۹؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۳، ص۱۰۱۲.</ref> و فلسطین<ref>حموی، معجم البلدان، ج۳، ص۵۴؛ [[زرکلی]]، الاعلام، ج۵، ص۲۴۱؛ عمر [[رضا]] کحاله، معجم [[قبائل]] العرب، ج۳، ص۱۰۱۲.</ref> و به‌ویژه مناطق میانی [[رمله]] و مصر در [[جفار]]<ref>حسن بن احمد همدانی، صفه جزیره العرب، ص۱۲۹؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۳، ص۱۰۱۱.</ref> را شامل می‌‌شد، متفرق شدند. بر پایه برخی از گزارش‌ها، از عصر توراتی تا [[سال نهم هجرت]] و همزمان با [[غزوۀ تبوک]]، این [[قبیله]] در بخش‌های بزرگی از [[شام]] -از جمله بلقا و جنوب [[فلسطین]]- در مجاورت قبیله‌های [[جذام]] و عامله می‌زیسته است<ref>بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۶۸؛ نیز نک‍: محمد تقی فقیه، جبل عامل فی التاریخ، ص۸۳-۸۴.</ref>. لخمی‌هایی که در [[حیره]] [[عراق]] ساکن شدند، بعدها موفق به تشکیل [[حکومتی]] در این منطقه شدند که به نامشان «[[لخمیان]]» یا «[[آل]] منذر» نام گرفت. در بارۀ [[هجرت]] لخمیان از [[سرزمین]] آباء و اجدادی خود، [[یمن]]<ref>سمعانی، الانساب، ج۵، ص۱۳۲؛ ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الانساب، ج۳، ص۱۳۰.</ref>، به مناطق دیگر، روایتهای مختلفی نقل شده است. بنا بر روایتی، [[لخم بن عدی بن مره]] از اولین کسانی بود که قبل از [[سیل عرم]]، به سبب [[اختلاف]] با پسر کوچکترش، از یمن خارج شد. لخمیان پس از این خروج که همزمان با [[مهاجرت]] قبیلۀ [[ازد]] از یمن انجام گرفت، ابتدا به بلاد [[عک]] رفتند، ولی چون از آنها [[شکست]] خوردند، از آنجا به اطراف شام و جاهای دیگر رفتند<ref>ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۱۹۵.</ref>. اما بر اساس روایتی دیگر، این خروج در [[زمان]] [[حکومت]] تبع [[ابو کرب]] در یمن، معاصر با حکومت [[اردشیر]] بهمن در [[ایران]]، انجام گرفت و بر اساس آن گروههایی از لخم و جذام، به دستور تبع، در حیره باقی ماندند<ref>ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الامم و الملوک، ج۱، ص۴۱۶؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۲۸۴.</ref>. گزارش دیگر نیز حاکی از آن است که [[ربیعة بن نصر لخمی]] پدر بزرگ [[نعمان بن منذر]] با کمک [[قوم]] خود و کهلانیانی که در [[طاعت]] او بودند، بر [[پادشاهی]] [[حمیر]] خروج کرد و حکومت را از آنان ربود. او حکومت تمام یمن را به‌دست گرفت و روزگاری را به پادشاهی سپری کرد. در این ایام، او شبی خوابی هولناک دید و [[منجمان]] و [[ساحران]] را جهت تعبیر خوابش جمع کرد. آنان [[ربیعه]] را در تعبیر خوابش به «[[شق]]» و «سطیح» رهنمون شدند. پس [[ربیعه]] در پی این دو فرستاد و آنچه در [[خواب]] دیده بود به آنان گفت. این دو در [[تعبیر خواب]] او از چیره شدن [[سپاهیان]] [[حبشه]] بر [[یمن]] و سپس [[پیروزی]] [[ایرانیان]] بر آنان گفتند و سپس از ظهور [[پیامبری]] بعد از آن خبر دادند. ربیعة بن نصر با شنیدن این سخنان، سخت نگران شد و خواست [[فرزندان]] و [[خواص]] [[خویشاوندان]] خود را از [[یمن]] بیرون ببرد. از این رو، پسرش عمرو را نزد [[یزدگرد بن شاپور]] یا به نقلی [[شاپور ذوالاکتاف]] فرستاد و شاپور او را در [[حیره]] اسکان داد. عمرو، پس از استقرار در حیره، [[برادران]] و افراد خاندانش را هم به منطقه وارد کرد و بدین ترتیب آل لخم به حیره منتقل شدند و خود را به [[ایرانیان]] پیوند دادند<ref>دینوری، الاخبار الطوال، ص۵۴.</ref>. آنان، بعدها [[حکومتی]] به نام آل منذر ([[لخمیان]]) را در این منطقه تشکیل دادند.<ref>ابن‌حزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۸۸؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۳۰۲.</ref>.<ref>[[سید علی اکبر حسینی ایمنی|حسینی ایمنی، سید علی اکبر]]، مکاتبه اختصاصی با [[دانشنامه مجازی امامت و ولایت]]</ref>
[[لخمی‌ها]] در سده‌های نخستین میلادی در پی [[سیل عرم]] و ویرانی [[سد مأرب]]<ref>محسن امین، اعیان الشیعه، ج۱، ص۱۹۴؛ بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۲۴۲.</ref>، همراه با [[قبایل]] [[جذام]] و عامله و [[غسان]] به نواحی شمالی [[جزیرة العرب]] و [[شام]] وارد شده بودند<ref>سمعانی، الانساب، ج۳، ص۲۲۴.. بر اساس برخی روایات منتسب به پیامبر{{صل}} نیز، از لخم و جذام و عامله و غسان، به عنوان چهار قبیله سبئی که از یمن به شام کوچیده و در آن سرزمین منزل گزیده‌اند، نام برده شده است. (ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۳۹؛ مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۲، ص۴۷؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۱۵۹)</ref>و در دایره وسیعی از این [[سرزمین]] که مناطقی همچون [[عراق]] –بخصوص [[حیره]]- و شام<ref>حسن بن احمد همدانی، صفه جزیره العرب، ص۱۲۹ و ۱۳۱؛ حموی، معجم البلدان، ج۲، ص۲۲۹؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۳، ص۱۰۱۲.</ref> و فلسطین<ref>حموی، معجم البلدان، ج۳، ص۵۴؛ [[زرکلی]]، الاعلام، ج۵، ص۲۴۱؛ عمر [[رضا]] کحاله، معجم [[قبائل]] العرب، ج۳، ص۱۰۱۲.</ref> و به‌ویژه مناطق میانی [[رمله]] و مصر در [[جفار]]<ref>حسن بن احمد همدانی، صفه جزیره العرب، ص۱۲۹؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۳، ص۱۰۱۱.</ref> را شامل می‌‌شد، متفرق شدند. بر پایه برخی از گزارش‌ها، از عصر توراتی تا [[سال نهم هجرت]] و همزمان با [[غزوۀ تبوک]]، این [[قبیله]] در بخش‌های بزرگی از [[شام]] -از جمله بلقا و جنوب [[فلسطین]]- در مجاورت قبیله‌های [[جذام]] و عامله می‌زیسته است<ref>بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۶۸؛ نیز نک‍: محمد تقی فقیه، جبل عامل فی التاریخ، ص۸۳-۸۴.</ref>. لخمی‌هایی که در [[حیره]] [[عراق]] ساکن شدند، بعدها موفق به تشکیل [[حکومتی]] در این منطقه شدند که به نامشان «[[لخمیان]]» یا «[[آل]] منذر» نام گرفت. در بارۀ [[هجرت]] لخمیان از [[سرزمین]] آباء و اجدادی خود، [[یمن]]<ref>سمعانی، الانساب، ج۵، ص۱۳۲؛ ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الانساب، ج۳، ص۱۳۰.</ref>، به مناطق دیگر، روایتهای مختلفی نقل شده است. بنا بر روایتی، [[لخم بن عدی بن مره]] از اولین کسانی بود که قبل از [[سیل عرم]]، به سبب [[اختلاف]] با پسر کوچکترش، از یمن خارج شد. لخمیان پس از این خروج که همزمان با [[مهاجرت]] قبیلۀ [[ازد]] از یمن انجام گرفت، ابتدا به بلاد [[عک]] رفتند، ولی چون از آنها [[شکست]] خوردند، از آنجا به اطراف شام و جاهای دیگر رفتند<ref>ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۱۹۵.</ref>. اما بر اساس روایتی دیگر، این خروج در [[زمان]] [[حکومت]] تبع [[ابو کرب]] در یمن، معاصر با حکومت [[اردشیر]] بهمن در [[ایران]]، انجام گرفت و بر اساس آن گروههایی از لخم و جذام، به دستور تبع، در حیره باقی ماندند<ref>ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الامم و الملوک، ج۱، ص۴۱۶؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۲۸۴.</ref>. گزارش دیگر نیز حاکی از آن است که [[ربیعة بن نصر لخمی]] پدر بزرگ [[نعمان بن منذر]] با کمک [[قوم]] خود و کهلانیانی که در [[طاعت]] او بودند، بر [[پادشاهی]] [[حمیر]] خروج کرد و حکومت را از آنان ربود. او حکومت تمام یمن را به‌دست گرفت و روزگاری را به پادشاهی سپری کرد. در این ایام، او شبی خوابی هولناک دید و [[منجمان]] و [[ساحران]] را جهت تعبیر خوابش جمع کرد. آنان [[ربیعه]] را در تعبیر خوابش به «[[شق]]» و «سطیح» رهنمون شدند. پس [[ربیعه]] در پی این دو فرستاد و آنچه در [[خواب]] دیده بود به آنان گفت. این دو در [[تعبیر خواب]] او از چیره شدن [[سپاهیان]] [[حبشه]] بر [[یمن]] و سپس [[پیروزی]] [[ایرانیان]] بر آنان گفتند و سپس از ظهور [[پیامبری]] بعد از آن خبر دادند. ربیعة بن نصر با شنیدن این سخنان، سخت نگران شد و خواست [[فرزندان]] و [[خواص]] [[خویشاوندان]] خود را از [[یمن]] بیرون ببرد. از این رو، پسرش عمرو را نزد [[یزدگرد بن شاپور]] یا به نقلی [[شاپور ذوالاکتاف]] فرستاد و شاپور او را در [[حیره]] اسکان داد. عمرو، پس از استقرار در حیره، [[برادران]] و افراد خاندانش را هم به منطقه وارد کرد و بدین ترتیب آل لخم به حیره منتقل شدند و خود را به [[ایرانیان]] پیوند دادند<ref>دینوری، الاخبار الطوال، ص۵۴.</ref>. آنان، بعدها [[حکومتی]] به نام آل منذر ([[لخمیان]]) را در این منطقه تشکیل دادند.<ref>ابن‌حزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۸۸؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۳۰۲.</ref>.<ref>[[سید علی اکبر حسینی ایمنی|حسینی ایمنی، سید علی اکبر]]، مکاتبه اختصاصی با [[دانشنامه مجازی امامت و ولایت]]</ref>
===[[دولت]] لخمیان===
براساس برخی گزارشها، [[مالک بن فهم]] نخستین فرمانروای [[عرب]] بود که در حیره به [[حکومت]] رسید. پس از او پسرش، [[جذیمة الابرش]]، به [[قدرت]] رسید و از [[حاکمان]] [[قدرتمند]] حیره گردید. مالک و پسرش از [[پادشاهان]] تنوخی حیره بودند. سومین [[پادشاه حیره]] عمرو بن عدی بن نصر بن ربیعة بن لخم بود که پدرش در قبیلۀ [[ایاد]] [[زندگی]] می‌‌کرد و به درخواست جذیمه به او پیوست. جذیمه فقط یک [[خواهر]] داشت و [[راضی]] نمی‌شد او را به [[جوانی]] [[لخمی]] بدهد؛ از این رو، با حیلۀ خواهر جذیمه – که [[عاشق]] عدی شده بود – در مجلس [[شرابخواری]]، عدی از خواهر جذیمه [[خواستگاری]] کرد و پیش از اینکه جذیمه به حالت عادی برگردد، با خواهر او همبستر گردید و چون جذیمه [[آگاه]] شد، عدی گریخت، ولی پس از [[فرار]] او، جذیمه خواهر زاده اش، عمرو بن عدی، را گرامی داشت و پس از [[مرگ]] جذیمه<ref>نقل است که که او در صدد [[ازدواج]] با زبّاء (ذنوبیا) [[ملکه]] بلاد جزیره بر آمد. درباریان او وی را [[تشویق]] به این ازدواج کردند اما [[غلام]] او قصیر بن سعد او را از این کار [[نهی]] کرد. جذیمه بر خلاف نظر قصیر با زبّاء ازدواج کرد. زبّاء پس از ازدواج، با حیلتی جذیمه را هلاک کرد. پس از به [[حکومت]] رسیدن عمرو بن عدی –خواهرزاده جذیمه- قصیر بن [[سعد]]-[[غلام]] جذیمه- در صدد [[انتقام]] از زبّاء بر آمد؛ از این رو، از نزد عمرو بن عدی رفت و از او خواست تا بینی و گوش هایش را ببرند. جذیمه نیز چنین کرد. قصیر با این وضع و هیبت، نزد زبّاء رفت و از آنچه بر سر او آمده بود، نزد وی [[شکایت]] کرد. زبّاء از سر [[دلسوزی]] بدو اموالی داد تا با آن [[تجارت]] کند. قصیر هم با [[مال التجاره]] زبّاء به تجارت پرداخت. تا این که توانست [[اعتماد]] آنها را به خود جلب کند. او در آخرین [[سفر تجاری]] خود، مردانی رزم آور را در صندوق‌های مال التجاره پنهان کرد و به قصر زیّاء وارد کرد. آنان نیمه شب بر زبّاء و و دیگر بزرگان قومش [[یورش]] آوردند و همگی را به [[قتل]] رساندند. ([[محمد بن جریر طبری]]، [[تاریخ]] الامم و الملوک، ج۲، ص۶۱۸-۶۲۵؛ [[مسعودی]]، مروج الذهب و [[معادن]] الجوهر، ج۲، ص۶۹-۷۲؛ مقدسی، البدء و التاریخ، ج۳، ص۹۸-۹۹)</ref>، عمرو [[جانشین]] او شد و به این ترتیب [[فرمانروایی]] [[حیره]] از تنوخیان به [[لخمیان]] انتقال یافت و [[حکومت]] لخمیان در حیره تأسیس شد<ref>یعقوبی، تاریخ، ج۱، ص۲۰۹؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۱، ص۶۱۴-۶۲۲؛ ابن مسکویه، تجارب الامم، ج۱، ص۱۱۰-۱۱۳. برخی نقلها هم حاکی از آن است که جذیمة بن عمرو بن ربیعه لخمی خواهر خود را به ازدواج پسرعمویش عدی بن ربیعه در آورد که از این ازدواج عمرو بن عدی متولد شد. بعد از کشته شدن جذیمه به دست زنی به نام ماریه عمرو جانشین دایی‌اش جذیمه شد. (دینوری، الاخبار الطوال، ص۵۴-۵۵)</ref>. پس از عمرو، پسرش، [[امروالقیس]]، که به او «امروالقیس البدء» می‌‌گفتند، به [[پادشاهی]] رسید. امروالقیس اگرچه سبب [[وحدت]] [[سیاسی]] حیره شد، در [[کشمکش]] [[ساسانیان]] و [[رومیان]]، به ساسانیان وابسته گردید. امروالقیس [[قبایل]] [[ربیعه]] و [[مضر]] و دیگر [[قبایل عرب]] منطقۀ [[عراق]] و جزیره و [[حجاز]] را – که به مرزهای [[ایران]] تعرض، و نواحی مرزی را [[غارت]] می‌‌کردند – [[سرکوب]] کرد. مدت حکومت او را در حدود ۱۱۴ سال ذکر کرده‌اند، که همزمان با حکومت چند [[پادشاه ساسانی]] در ایران بود<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۵۳؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۳۹۰؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۳۱۵.</ref>. پس از [[مرگ]] امروالقیس، [[شاپور]] [[ساسانی]] پسراو، عمرو، را به [[حکومت]] رساند<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۶۱-۶۲.</ref>. عمرو، مانند دیگر [[پادشاهان]] حیری، تابع [[ایران]] بود و تا پایان حکومت شاپورو برادرش، هرمز، حکومت کرد و در سال ۳۸۸ میلادی، در [[روزگار]] [[شاپور ذوالاکتاف]] [[ساسانی]]، در گذشت<ref>ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۳۹۶؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۳۱۵.</ref>. بعد از [[مرگ]] [[عمرو بن امرؤالقیس]] پسرش امرؤالقیس بن عمرو به شاهی رسید<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۶۵.</ref>. پس از مرگ او، یکی از معروف‌ترین [[پادشاهان]] [[حیره]]، یعنی نعمان پسر [[امروالقیس]] به شاهی حیره رسید<ref>محمد بن جریر [[طبری]]، [[تاریخ]] الامم و الملوک، ج۲، ص۶۵.</ref>. او پس از مدتی [[حکومت]]، از [[قدرت]] کناره گرفت<ref>ابن قتیبه دینوری، المعارف، ص۱۴۷؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۶۸ یعقوبی، تاریخ، ج۱، ص۲۰۹.</ref> و پسرش منذر بن نعمان به حکومت رسید. گفته‌اند که [[یزدگرد]] ساسانی ولی‌عهدش، [[بهرام گور]]، را به توصیه [[منجمان]] برای [[تربیت]] و [[آموزش]] به منذر بن نعمان سپرد<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۶۸-۶۹.</ref> و او به تربیت [[بهرام]] [[همت]] گماشت<ref>برخی نقلها از سپردن بهرام به نعمان بن امرؤالقیس و بنای قصر خورنق به دست او حکایت دارند. (محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۶۵.)</ref>. وضع بدین منوال بود تا این که خبر مرگ یزدگرد در رسید. به جهت بد اخلاقی‌های او در امر حکومت، بزرگان [[پارسی]] با هم همقسم شدند و یکدل، که از [[نسل]] یزدگرد کسی را به شاهی نگیرند. چون خبر مرگ یزگرد به بهرام رسید و وی از عمل بزرگان پارسی در [[گزینش]] [[پادشاهی]] دیگر به جای خود اطلاع یافت، منذر و نعمان را فرا خواند و موضوع را با ایشان بگفت. منذر او را به [[آرامش]] [[دعوت]] کرد و سپس ده هزار سپاهی را با پسرش نعمان به سوی «[[تیسفون]]» و «[[اردشیر]]»، -دو [[شهر]] بزرگ پادشاهی- فرستاد و به آنها دستور داد تا نزدیک این دو شهر [[اردو]] بزنند<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۷۱-۷۲.</ref>. آن گاه، خود با سی هزار سپاهی همراه بهرام به سوی این دو شهر [[حرکت]] کرد و بهرام را به تخت شاهی نشاند<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۷۲.</ref>. تا این که سرانجام در پی گفتگوهایی که بین [[بهرام]] و منذر با بزرگان [[پارسی]] و سران [[خاندانها]] انجام گرفت، بهرام به شاهی رسید<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۷۲-۷۴؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۳۱۶. نیز ر.ک: دینوری، الاخبار الطوال، ص۵۵-۵۶.</ref>.-<ref>دانشنامه جهان اسلام، مقاله «لخمیان»، تألیف محمود صادقی علوی، ج۱، ص۷۱۹۸.</ref>بدین ترتیب، [[اعراب]] [[لخمی]] [[حیره]] در سدۀ پنجم میلادی توانستند دست پرورده و نامزد مورد علاقۀ خود را در [[ایران]] به [[حکومت]] برسانند و از موقعیتی ممتاز برخوردار شوند<ref>پیگو لوسکایا، اعراب حدود مرزهای روم شرقی و ایران، ترجمۀ عنایت الله رضا، ص۱۵۶.</ref>. مشهورترین [[پادشاه]] لخمی حیره منذر بن [[امروالقیس]] است که مادرش، [[ماریه]]، ملقب به ماءالسماء بود و از این رو، او نیز به «منذر ماءالسماء» معروف شد. منذر در [[روزگار]] [[سلطنت]] قباد، [[پادشاه ساسانی]]، در حیره حکومت می‌‌کرد. نوشته‌اند که چون قباد به [[آیین]] مزدک‌گرایید، منذر از او [[پیروی]] نکرد؛ بنابراین، پادشاه ساسانی نیز یکی از رقبای کندی [[لخمیان]]، به نام [[حارث بن عمرو بن کندی]]، را به جای ماءالسماء به [[پادشاهی]] حیره [[منصوب]] کرد. پس از [[سقوط]] قباد و به حکومت رسیدن [[خسرو انوشیروان]]، منذر [[ماء]] السماء به حکومت حیره بازگردانده شد و [[کندیان]] از حکومت آنجا برکنار شدند<ref>مقدسی، البدء و التاریخ، ج۳، ص۲۰۱؛ پیگو لوسکایا، اعراب حدود مرزهای روم شرقی و ایران، ترجمۀ عنایت الله رضا، ص۱۷۰- ۱۷۱؛ عبدالعزیز سالم، تاریخ العرب فی العصر الجاهلیه، ص۲۶۴-۲۶۵.</ref>. آخرین پادشاه لخمیان، [[نعمان بن منذر]] معروف به نعمان سوم بود که در اواخر [[قرن ششم]] میلادی حکومت می‌‌کرد و سرانجام، به دستور [[خسرو پرویز]]، پادشاه ساسانی، کشته شد. در [[زندگی]] نعمان بن منذر دو نکتۀ بسیار مهم وجود دارد: یکی اینکه او نخستین پادشاه حیری بود که به [[مسیحیت]] گروید، دوم آنکه [[قتل]] وی به واقعۀ معروف [[تاریخ]] ایران و [[عرب]]، یعنی واقعۀ [[ذوقار]]، انجامید. بیشتر منابع دربارۀ قتل نعمان نقل کرده‌اند که نعمان، [[عدی بن زید عبادی]] (کاتب دربار [[ساسانی]]) را به قتل رساند و چندی بعد زید بن عدی را، به جای پدر، به عنوان مترجم، روانۀ دربار ساسانی کرد. زید، که در اندیشۀ گرفتن [[انتقام]] [[خون]] پدرش بود، در حضور [[خسرو پرویز]] از [[زیبایی]] [[زنان]] [[خاندان]] منذر سخن گفت. [[خسروپرویز]] نیز در [[نامه]] ای از نعمان خواست که خواهرخود را به دربار [[ساسانی]] بفرستد. نعمان به حامل نامه، که همان زید بود، جواب منفی داد و زید نامه را به صورت [[توهین]] آمیز برای خسروپرویز [[ترجمه]] کرد. از این رو، خسروپرویز نعمان را احضار کرد و دستور داد او را به زیر پای فیل‌ها بیفکنند و بدین ترتیب، [[پادشاهی]] [[لخمیان]] در [[حیره]] به پایان رسید<ref>یعقوبی، تاریخ، ج۱، ص۲۱۲ـ۲۱۵؛ مقدسی، البدء و التاریخ، ج۳، ص۲۰۵ -۲۰۶؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۳۱۸-۳۲۰.</ref>. برای [[قتل]] نعمان به دستور خسروپرویز، انگیزۀ مذکور بارها در [[منابع تاریخی]] آمده است، اما برخی منابع به انگیزۀ معقول تری نیز اشاره کرده‌اند. بر این اساس، هنگامی که [[شیرویه]]، پسر [[خسرو پرویز]]، به [[حکومت]] رسید و پدرش را برای قتل نعمان [[سرزنش]] کرد، او گفت نعمان در [[اندیشه]] [[توطئه]] و تحریک [[اعراب]] برای بیرون کشیدن پادشاهی از [[خاندان]] ما بود، از این رو او را کشتم و مردی از [[عرب]] را که در این افکار نبود [[جانشین]] وی نمودم<ref>دینوری، المعارف، ص۱۱۰؛ پیگو لوسکایا، اعراب حدود مرزهای روم شرقی و ایران، ترجمۀ عنایت الله رضا، ص۲۸۲.</ref>. پس از [[مرگ]] نعمان، حکومت حیره از دست لخمیان خارج شد و [[پادشاه ساسانی]]، [[ایاس بن قبیصه طایی]] را به حکومت حیره [[منصوب]] کرد. مهم‌ترین واقعه در میان [[ایرانیان]] و [[عربها]] پس از قتل نعمان، [[جنگ]] [[ذوقار]] بود. پس از قتل نعمان، خسرو پرویز برای گرفتن [[اموال]] خانوادۀ [[نعمان بن منذر]] -که نعمان آنها را نزد قبیلۀ [[بکربن وائل]] به [[امانت]] سپرده بود- به خانوادۀ او فشار آورد، اما خودداری [[بکر بن وائل]] از دادن این اموال باعث شد خسرو پرویز سپاهی را به جنگ آنان بفرستد. در منطقۀ ذوقار، بین این دو [[سپاه]] [[جنگی]] رخ داد که در آن [[ساسانیان]] [[شکست]] خوردند و این اولین [[پیروزی]] اعراب بر ساسانیان بود<ref>یعقوبی، تاریخ، ج۱، ص۲۱۵؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۱۹۳ـ۲۱۲؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۲۱۴.</ref>.-<ref>دانشنامه جهان اسلام، مقاله «لخمیان»، تألیف محمود صادقی علوی، ج۱، ص۷۱۹۸.</ref> این [[خاندان]] پس از ۵۰۰<ref>ابن درید، الاشتقاق، ص۳۷۷.</ref> یا ۷۰۰ سال<ref>عوتبی صحاری، الانساب، ج۲، ص۷۷۲.</ref> [[حکومت]] در [[حیره]] منقرض شد.<ref>[[سید علی اکبر حسینی ایمنی|حسینی ایمنی، سید علی اکبر]]، مکاتبه اختصاصی با [[دانشنامه مجازی امامت و ولایت]]</ref>


== منابع ==
== منابع ==

نسخهٔ ‏۲۲ فوریهٔ ۲۰۲۵، ساعت ۰۹:۰۲

مقدمه

بنی لخم در کنار قبایل: جذام، عامله و غسان، در شمار چهار قبیله سبئی خارج از سرزمین یمن بودند[۱] که در پی آشفتگیهای اقتصادی و سیاسی حاصل از کشمکشهای حمیریان و قحطانیان و تغییر راههای تجاری یمن که شریان اصلی اقتصاد یمن بسته بدان بود، و سرانجام با تخریب سد مأرب[۲] در حدود قرن اول و دوم میلادی[۳] و وارد شدن آسیب شدید بر شبکه آبیاری مأرب، همراه با بسیاری از قبایل یمنی دیگر، جلای وطن کرده، به امید یافتن زیستگاهی بهتر، روی به شمال آوردند، آنان ابتدا در نواحی شمالی جزیرة العرب و شام[۴] از جمله در مناطق جنوبی فلسطین و در امتداد جهت غربی دریاچه بحر المیّت[۵] و به‌ویژه در مناطق میانی رمله و مصر در جفار ساکن شدند[۶] و سپس با فتح مصر و شمال افریقا و بعد، اندلس، به این سرزمین‌ها وارد شدند و در آن رحل اقامت افکندند. لخمی‌ها در ادوار مختلف تاریخی، نقش آفرین بسیاری از حوادث و وقایع مناطق محل سکونت خود، در روزگار پیش از اسلام و قرون نخست اسلامی بودند که در این مقاله به بخشی از آن پرداخته خواهد شد.[۷]

نسب بنی لخم

در نسب این قوم -که در منابع از مردمان آن با نسبت «لخمی» یاد می‌‌شود،-[۸]اختلاف است. در حالی که بیشتر نسب‌شناسان عرب، قبیلۀ لخم را از بطون کهلان و از نسل بنی سبأ گفته‌اند[۹] و نسب‌شان را به «لخم بن عدی بن عمرو بن سبأ»[۱۰] و یا به نقلی دیگر به شخصی به نام «مالک بن عدی بن حارث بن مُرة بن أدد بن زید بن یشجب بن عریب بن زید بن کهلان» معروف به «لخم» رسانده‌اند[۱۱]، در مقابل اما، برخی نسب‌شناسان عرب –از جمله نسابه مضر،-[۱۲] از نسب مضری (عدنانی) بنی لخم و برادرش جذام خبر داده‌[۱۳]، جهت اثبات اندیشه خود، به اشعاری از برخی بزرگان عرب استناد جسته‌اند[۱۴]. این گروه، خود به چند فرقه اند: برخی لخم و برادرانش جذام و عامله را از فرزندان عمرو بن أسدة بن خزیمة بن مدرکة بن إلیاس بن مضر گفته[۱۵]، بعضی هم، ایشان را از فرزندان اسدة بن خزیمة بن مدرکة بن إلیاس بن مضر بن نزار بن معد -برادر کنانه- به شمار آورده‌اند[۱۶]. زمخشری (محمود بن عمر، مفسر، لغوی، نحوی، ادیب، محدّث، فقیه حنفی و متکلم مشهور معتزلی قرنهای پنجم و ششم) هم، به نقل از بعضی نسب‌شناسان، از انتساب این طایفه به اولاد اراشة بن مر بن ادَّ بن طابخة بن إلیاس خبر داده است[۱۷]. همچنین، در وجه تسمیه ایشان به بنی لخم، اقوال متعددی مطرح شده است که مشهورترین آن قولی است مستند به روایتی افسانـه‌ای، که در آن مالک بن عدی، طی مشاجـره‌ای با برادر خود عمرو، وی را مجـروح[۱۸]، و یکی از انگشتانش را قطع کرد[۱۹]. از این‌رو، از آن پس، مالک را لخم (لطمه زننده) و عمرو بن عدی را جذام (قطع شده و مجروح شده) خوانده‌اند[۲۰].

برخی منابع، نام مادر لخم و برادرانش جذام و عامله را «رقاش بنت همدان» گفته‌اند[۲۱]. لخم، فرزندانی به نام جزیله، نماره[۲۲]، بحر و درج[۲۳] داشت که تمامی شعب و فروعات طایفه بنی لخم از نسل جزیله و نماره متفرع گردیده‌اند[۲۴]. از مهمترین فروعات بنی لخم می‌‌توان از بنی یثیع بن ازده[۲۵]، بنی حدس (حرس) بن اریش[۲۶]، بنی علی بن رباح[۲۷] بنی نمارة بن لخم[۲۸]، بنی سعد[۲۹]، بنی نصر بن ربیعه[۳۰]، بنی ذعر بن حجر[۳۱]، بنی حوامه بن عمرط[۳۲]، بنی شجاع[۳۳]، بنی زمیمه[۳۴]، بنی صیاد[۳۵]، بنی سماک[۳۶]، بنی حداف[۳۷]، بنی راشده[۳۸]، بنی جعده[۳۹]، بنی عدی[۴۰]، بنی عمرط[۴۱] بنی بحر[۴۲]، بنی سعد بن زر[۴۳]، بنی حواته بن زر[۴۴]، بنی قیس[۴۵]، بنی عمرو[۴۶]، بنی الدار[۴۷]، بنی یشکر بن جزیله[۴۸]، بنی قرقر بن کعب[۴۹]، بنی بر بن کعب[۵۰]، بنی مرقش بن کعب[۵۱]، جمار[۵۲]، بنی امان[۵۳]، بنی حجر بن جزیله[۵۴]، بنی غنم[۵۵]، بنی صدر[۵۶]، بنی حماس[۵۷]، بنی جعده که خود، شامل قبایلی چون: بنی مسعود، بنی جریر، بنی زبیر، بنی ثمال و بنی نضار بودند[۵۸]، بنی اذب بن جزیله[۵۹]، بنی ملیح[۶۰]، بنی معمر[۶۱]، بنی کتامه[۶۲] و.... یاد کرد[۶۳].

در حال حاضر، بقایایی از این قوم در برخی کشورهای عربی به‌ویژه فلسطین باقی مانده‌اند که از جمله مهمترین آنان می‌‌توان از طوایف المساعید در غور، بنی نبهان در بئر السّبع، تمیمیون –از فرزندان تمیم بن مالک داری صحابی- که در بلاد الخلیل، نابلس، بئر السبع و کرک (مجالی) و... متفرق‌اند، و نیز، غنیمات -از طوایف بنی غنیم (غنم)- از ساکنان منطقه مأدبا در فلسطین نام برد[۶۴]

مساکن و منازل این قوم

این قوم نیز بمانند دیگر خویشاوندان هم نسب شان –چونان بنی عامله و بنی جذام- اصالتی یمنی دشتند[۶۵]. لخمی‌ها در سده‌های نخستین میلادی به‌ویژه در اواخر قرن دوم میلادی در پی سیل عرم و ویرانی سد مأرب[۶۶]، همراه با قبایل جذام و عامله و غسان به نواحی شمالی جزیرة العرب و شام کوچ کردند[۶۷] و در مناطق مختلفی از این سرزمین از جمله مناطق جنوبی فلسطین و در امتداد جهت غربی دریاچه بحر المیّت[۶۸]، و به ویژه در جِفار[۶۹] -که بیشتر لخمی‌ها را در خود جای داده بود،- ساکن شدند[۷۰]. برخی از آنان نیز، در جولان و برخی هم در مناطق پیرامونی آن، در حوران[۷۱]، شِقص[۷۲]، بَثَنیَّه[۷۳] و شهر نوی[۷۴] همراه با مردمانی از قبایل جهینه و ذبیان و قین سکونت داشتند[۷۵]. جمعی از ایشان هم، شمال صحرای سیناء[۷۶] و گروهی نیز فلسطین و مناطقی مانند غَزَّه[۷۷]، رفح[۷۸] و بیت المقدس[۷۹] -که بعدها به نامشان «بیت لحم» خوانده شد،-[۸۰] را محل اقامت خود قرار داده بودند. حَدَس[۸۱]،-[۸۲] صَفوریّه[۸۳]،-[۸۴] کَفرُ غنا[۸۵] و دمشق[۸۶] هم از دیگر نقاط شام بودند که محل زندگی جمعی از لخمیان گزارش شده است. ضمن این که آل ارسلان هم از دیگر طوایف و شاخه‌های بنی لخم بودند که در سوریه[۸۷] و لبنان[۸۸]منزل داشتند. از اردن[۸۹] و نیز مناطقی چون بَیْسان[۹۰]،-[۹۱] عریش[۹۲]-[۹۳] و بدریه -راه خشکی بین شام و مصر-[۹۴] هم، از سرزمین‌های محل سکونت لخمی‌ها یاد شده است. بدریه سکونتگاه جمعی از مردم بنی صدر بود که قلعه صدر –از قلاع مشهور بین ایله و مصر-[۹۵] به ایشان منتسب است[۹۶]. مُغار -در نزدیکی ایله-[۹۷] را هم، از دیگر مساکن این قوم در این منطقه گفته‌اند[۹۸]. همدانی در کتاب خود «صفة جزیرة العرب» در ترسیم کلی حدود و ثغور سرزمین‌های لخم در شام، حدود آن را چنین برشمرده است:: «دیار لخم از سرحد مغار بعد داروم -که امروزه «دیر البلح» خوانده می‌‌شود و دشتهای اطراف آنکه به نامشان، «دشت داروم» شناخته می‌‌شود- سپس جفار که ریگزاری است تا الفرماء و فراتر از الفرماء -در شمال صحرای سیناء- تا مصر قبطی، سرزمین مردمانی از یمن از جمله طوایفی از بنی بلی و لخم و... است. سپس آنچه از سرزمین‌ها که در اطراف رمله تا نابلس قرار دارد، از متعلقات بنی لخم است. همچنین، سرزمین‌های پس از تبوک تا زغر-که سرزمینی پر از درختان خرما از جمله نوعی خرما به نام «زغری» است- سپس تا مردابی که آبهای دره یرموک و اردن در آن ریخته می‌‌شود، نیز از دیگر سرزمین‌های ایشان است. جولان و مناطق اطراف آن نظیر: نوی، بثنیّه و شقص از مناطق تابعه حوران هم از دیگر سرزمین‌های این قوم به شمار رفته است که در آن مردانی از لخم همراه با جمعی از مردم جهینه، ذبیان و ابن القین زندگی می‌‌کنند».[۹۹] بر پایه برخی از گزارش‌ها، از عصر توراتی تا سال نهم هجرت و همزمان با غزوۀ تبوک، این قبیله در بخش‌های بزرگی از شام -از جمله بلقا و جنوب فلسطین- در مجاورت قبیله‌های جذام و عامله می‌زیسته است[۱۰۰].

برخی نقل‌های افسانه ای هم از سکونت این قوم در منطقه حیره خبر داده‌اند و عنوان داشته‌اند که تبع اسعد ابوکرب معروف به «تبع اصغر» –فرمانروای بزرگ حمیر- در لشکرکشی خود به حیره جمعی از مردم ازد و لخم و جذام و عامله و قضاعه را در آنجا گماشت و آنان در حیره به ساخت و ساز پرداختند تا این که جمع دیگری از اعراب نیز به ایشان پیوستند[۱۰۱]. همچنین بنا بر نقلی، در پی خواب ربیعة بن نصر لخمی –پادشاه یمن- جمع زیادی از لخمی‌ها به حیره کوچ کردند و در آن رحل اقامت افکندند[۱۰۲]. از عراق[۱۰۳] و شهرهایی چون کوفه[۱۰۴]، بصره[۱۰۵]، بغداد[۱۰۶]، واسط[۱۰۷] و نیز جزیره فراتیه و شهر نامی آن «الرهاء» که نام خود از یکی از تیره‌های بنی لخم به همین نام گرفته است[۱۰۸]، به عنوان مساکن و منازل مردم لخم در عراق نام برده شده است. علاوه بر این که در منطقه حجاز[۱۰۹] خصوص شهر بزرگ آن مدینه[۱۱۰] نیز حضوری جمعی از مردم این قوم گزارش شده است.

پس از فتح مصر به‌دست مسلمانان (در سال ۲۰ هجری)، جمع کثیری از لخمی‌ها، همراه با بنی اعمام جذامی خود در این سرزمین سکونت گزیدند[۱۱۱]، که از مناطق عمده حضور آنان در این سرزمین می‌‌توان از مناطق مختلف صعید مصر[۱۱۲]، به‌ویژه منطقه إطفیح (اطفیحیه)[۱۱۳] یا إتفیح[۱۱۴] در کرانه شرقی نیل و... یاد کرد. در سواحل شرقی رود نیل، بنی سماک و طوایف زیر مجموعه‌اش: بنی‌مر، بنی ملیح، بنی نبهان، بنی عبس، بنی کریم و بنی بکر، ساکن بودند که دیارشان از طارف تا سراشیبی دیر الجمیزه در ساحل شرقی امتداد داشت. بنو حدان که شامل بنی محمد، بنی علی[۱۱۵]، بنی سالم، بنی مدلج و بنی وعیس می‌‌شدند، از دیر الجمیزه تا ترعة صول سکونت داشتند. بنی راشد و طوایف متبوعش: بنی معمر، بنی واصل، بنی مِرا، بنی حبان، [[بنی معاذ، بنی فیض، بنی حجره و بنی أشتوه نیز، از مسجد موسی تا أسکر و نصف بلاد إتفیح منزل داشتند[۱۱۶]. بنی أشتوه از ترعة الشریف تا معصرة بوش[۱۱۷]و بنی جعد با طوایفش: بنی مسعود، بنی جریر، بنی زبیر، بنی ثمال و بنی نصار در ساحل إتفیح سکونت داشتند[۱۱۸]. ضمن این که بنی عدی و طوایفش: بنی موسی و بنی محرب هم، در تپه‌های بنی جعد ساکن بودند.[۱۱۹] بنی فیض در الحی الصغیر و بنی بحر و طوایفش: بنی سهل، بنی معطار، بنی فهم، بنی عشیر، بنی مسند و بنی سباع ساکنان الحی الکبیر به شمار رفته‌اند. بنی قسیس در بلاد أسکر (اشکر)[۱۲۰]، جمعی از بنی غنیم در عدویه و دیر الطین تا پل (جسر) مصر وطن داشتند[۱۲۱] سیوطیه (اسیوط) در کرانه غربی نیل هم، از دیگر نواحی صعید مصر بود[۱۲۲] که بعدها محل تجمع جمعی از مردم لخم قرار گرفت[۱۲۳]. از مناطق ساحلی ما ورای «الفرما» -شهری ساحلی در مصر،-[۱۲۴] تا دیار قبطیان هم، منزل یمنیانی چون بنی بلی و لخم بود[۱۲۵]. اسکندریه هم از دیگر منازل لخمی‌ها و جذامی‌ها در مصر بود[۱۲۶]. جذامی‌ها و لخمی‌های ساکن اسکندریه، مردمانی شجاع و جنگجو، و شمشیر زنانی قهار و تیراندازی ماهر بودند[۱۲۷]. ضمن این که در برکوت مصر[۱۲۸] هم حضور جمعی از مردم لخم گزارش شده است.

اندکی بعد، و با ادامه فتوحات اسلامی در شمال افریقا و سپس اندلس جمع زیادی از لخمی‌ها هم در کنار دیگر قبایل عرب به این سرزمین‌ها کوچ کردند که از جمله آن می‌‌توان به طرابلس لیبی اشاره کرد که مسکن جمعی از مردم بنی جبابره قرار گرفته بود[۱۲۹]. تونس[۱۳۰]و مغرب[۱۳۱] در شمال افریقا و سپس اندلس هم، از دیگر سرزمین‌هایی بودند که پس از فتح، پذیرای جمع زیادی از لخمیان گردید. از شَذُونة، الجزیره و اشبیلیه (سویل) به عنوان برخی از مناطق محل سکونت افراد قبیلة لخم در اندلس در قرون چهارم و پنجم یاد شده است[۱۳۲]. همچنین، گزارش‌هایی از حضور جمعی از بنی لخم -از تیره بنی زیاد بن عبدالرحمن- در قَرطَمَه از توابع ریّه اندلس در دست است[۱۳۳]. ضمن این که قریه بحریّین[۱۳۴] و روستای «طشانه»[۱۳۵]در شرق اشبیلیه هم، از دیگر مراکز عمده تجمع بنی لخم، از تیره‌های بنی بحر و بنی عطاف بن نعیم به شمار می‌‌رفت. قاطنین در اشبیلیه[۱۳۶]، قریه «آش»[۱۳۷] و نیز روستایی به نام «لبص» از اقلیم بصل اشبیلیه[۱۳۸] هم، از دیگر نقاطی بودند که حضور جمعی از بنی لخم از طایفه ثوابة بن عدی در آن گزارش شده است. از جمله طوایف و قبایل بنام و معروف بنی لخم در اندلس می‌‌توان از بنی عطاف بن نعیم[۱۳۹]، بنی عزفه[۱۴۰]، بنی قیس[۱۴۱] و بنی کتامه[۱۴۲] یاد کرد. بنی عباد نیز از دیگر لخمیانی بودند که موفق به تشکیل حکومتی در این سرزمین در اشبیلیه اندلس شدند[۱۴۳].

از سکونتگاه‌های امروزین بنی لخم می‌‌توان از غور، بئر السّبع و مأدبا در فلسطین اشاره کرد که به ترتیب مساکن گروهی از مردم لخم از طوایف المساعید و بنی نبهان و غنیمات -از شاخه‌های بنی غنیم (غنم)- قرار گرفته است به علاوه این که تمیمیون هم از دیگر شاخه‌های این قوم و از تبار تمیم بن مالک داری صحابی هستند که در بلاد الخلیل، نابلس، بئر السبع و کرک (مجالی) و... متفرق‌اند[۱۴۴]. منطقه ریف مصر -از مناطق حاکمیتی اسیوط- هم، از دیگر منازل حال حاضر برخی ار لخمی‌های ساکن مصر، موسوم به «بنی مر» دانسته شده است[۱۴۵].[۱۴۶]

بنی لخم و تاریخ جاهلی این قوم

لخمی‌ها در سده‌های نخستین میلادی در پی سیل عرم و ویرانی سد مأرب[۱۴۷]، همراه با قبایل جذام و عامله و غسان به نواحی شمالی جزیرة العرب و شام وارد شده بودند[۱۴۸]و در دایره وسیعی از این سرزمین که مناطقی همچون عراق –بخصوص حیره- و شام[۱۴۹] و فلسطین[۱۵۰] و به‌ویژه مناطق میانی رمله و مصر در جفار[۱۵۱] را شامل می‌‌شد، متفرق شدند. بر پایه برخی از گزارش‌ها، از عصر توراتی تا سال نهم هجرت و همزمان با غزوۀ تبوک، این قبیله در بخش‌های بزرگی از شام -از جمله بلقا و جنوب فلسطین- در مجاورت قبیله‌های جذام و عامله می‌زیسته است[۱۵۲]. لخمی‌هایی که در حیره عراق ساکن شدند، بعدها موفق به تشکیل حکومتی در این منطقه شدند که به نامشان «لخمیان» یا «آل منذر» نام گرفت. در بارۀ هجرت لخمیان از سرزمین آباء و اجدادی خود، یمن[۱۵۳]، به مناطق دیگر، روایتهای مختلفی نقل شده است. بنا بر روایتی، لخم بن عدی بن مره از اولین کسانی بود که قبل از سیل عرم، به سبب اختلاف با پسر کوچکترش، از یمن خارج شد. لخمیان پس از این خروج که همزمان با مهاجرت قبیلۀ ازد از یمن انجام گرفت، ابتدا به بلاد عک رفتند، ولی چون از آنها شکست خوردند، از آنجا به اطراف شام و جاهای دیگر رفتند[۱۵۴]. اما بر اساس روایتی دیگر، این خروج در زمان حکومت تبع ابو کرب در یمن، معاصر با حکومت اردشیر بهمن در ایران، انجام گرفت و بر اساس آن گروههایی از لخم و جذام، به دستور تبع، در حیره باقی ماندند[۱۵۵]. گزارش دیگر نیز حاکی از آن است که ربیعة بن نصر لخمی پدر بزرگ نعمان بن منذر با کمک قوم خود و کهلانیانی که در طاعت او بودند، بر پادشاهی حمیر خروج کرد و حکومت را از آنان ربود. او حکومت تمام یمن را به‌دست گرفت و روزگاری را به پادشاهی سپری کرد. در این ایام، او شبی خوابی هولناک دید و منجمان و ساحران را جهت تعبیر خوابش جمع کرد. آنان ربیعه را در تعبیر خوابش به «شق» و «سطیح» رهنمون شدند. پس ربیعه در پی این دو فرستاد و آنچه در خواب دیده بود به آنان گفت. این دو در تعبیر خواب او از چیره شدن سپاهیان حبشه بر یمن و سپس پیروزی ایرانیان بر آنان گفتند و سپس از ظهور پیامبری بعد از آن خبر دادند. ربیعة بن نصر با شنیدن این سخنان، سخت نگران شد و خواست فرزندان و خواص خویشاوندان خود را از یمن بیرون ببرد. از این رو، پسرش عمرو را نزد یزدگرد بن شاپور یا به نقلی شاپور ذوالاکتاف فرستاد و شاپور او را در حیره اسکان داد. عمرو، پس از استقرار در حیره، برادران و افراد خاندانش را هم به منطقه وارد کرد و بدین ترتیب آل لخم به حیره منتقل شدند و خود را به ایرانیان پیوند دادند[۱۵۶]. آنان، بعدها حکومتی به نام آل منذر (لخمیان) را در این منطقه تشکیل دادند.[۱۵۷].[۱۵۸]

دولت لخمیان

براساس برخی گزارشها، مالک بن فهم نخستین فرمانروای عرب بود که در حیره به حکومت رسید. پس از او پسرش، جذیمة الابرش، به قدرت رسید و از حاکمان قدرتمند حیره گردید. مالک و پسرش از پادشاهان تنوخی حیره بودند. سومین پادشاه حیره عمرو بن عدی بن نصر بن ربیعة بن لخم بود که پدرش در قبیلۀ ایاد زندگی می‌‌کرد و به درخواست جذیمه به او پیوست. جذیمه فقط یک خواهر داشت و راضی نمی‌شد او را به جوانی لخمی بدهد؛ از این رو، با حیلۀ خواهر جذیمه – که عاشق عدی شده بود – در مجلس شرابخواری، عدی از خواهر جذیمه خواستگاری کرد و پیش از اینکه جذیمه به حالت عادی برگردد، با خواهر او همبستر گردید و چون جذیمه آگاه شد، عدی گریخت، ولی پس از فرار او، جذیمه خواهر زاده اش، عمرو بن عدی، را گرامی داشت و پس از مرگ جذیمه[۱۵۹]، عمرو جانشین او شد و به این ترتیب فرمانروایی حیره از تنوخیان به لخمیان انتقال یافت و حکومت لخمیان در حیره تأسیس شد[۱۶۰]. پس از عمرو، پسرش، امروالقیس، که به او «امروالقیس البدء» می‌‌گفتند، به پادشاهی رسید. امروالقیس اگرچه سبب وحدت سیاسی حیره شد، در کشمکش ساسانیان و رومیان، به ساسانیان وابسته گردید. امروالقیس قبایل ربیعه و مضر و دیگر قبایل عرب منطقۀ عراق و جزیره و حجاز را – که به مرزهای ایران تعرض، و نواحی مرزی را غارت می‌‌کردند – سرکوب کرد. مدت حکومت او را در حدود ۱۱۴ سال ذکر کرده‌اند، که همزمان با حکومت چند پادشاه ساسانی در ایران بود[۱۶۱]. پس از مرگ امروالقیس، شاپور ساسانی پسراو، عمرو، را به حکومت رساند[۱۶۲]. عمرو، مانند دیگر پادشاهان حیری، تابع ایران بود و تا پایان حکومت شاپورو برادرش، هرمز، حکومت کرد و در سال ۳۸۸ میلادی، در روزگار شاپور ذوالاکتاف ساسانی، در گذشت[۱۶۳]. بعد از مرگ عمرو بن امرؤالقیس پسرش امرؤالقیس بن عمرو به شاهی رسید[۱۶۴]. پس از مرگ او، یکی از معروف‌ترین پادشاهان حیره، یعنی نعمان پسر امروالقیس به شاهی حیره رسید[۱۶۵]. او پس از مدتی حکومت، از قدرت کناره گرفت[۱۶۶] و پسرش منذر بن نعمان به حکومت رسید. گفته‌اند که یزدگرد ساسانی ولی‌عهدش، بهرام گور، را به توصیه منجمان برای تربیت و آموزش به منذر بن نعمان سپرد[۱۶۷] و او به تربیت بهرام همت گماشت[۱۶۸]. وضع بدین منوال بود تا این که خبر مرگ یزدگرد در رسید. به جهت بد اخلاقی‌های او در امر حکومت، بزرگان پارسی با هم همقسم شدند و یکدل، که از نسل یزدگرد کسی را به شاهی نگیرند. چون خبر مرگ یزگرد به بهرام رسید و وی از عمل بزرگان پارسی در گزینش پادشاهی دیگر به جای خود اطلاع یافت، منذر و نعمان را فرا خواند و موضوع را با ایشان بگفت. منذر او را به آرامش دعوت کرد و سپس ده هزار سپاهی را با پسرش نعمان به سوی «تیسفون» و «اردشیر»، -دو شهر بزرگ پادشاهی- فرستاد و به آنها دستور داد تا نزدیک این دو شهر اردو بزنند[۱۶۹]. آن گاه، خود با سی هزار سپاهی همراه بهرام به سوی این دو شهر حرکت کرد و بهرام را به تخت شاهی نشاند[۱۷۰]. تا این که سرانجام در پی گفتگوهایی که بین بهرام و منذر با بزرگان پارسی و سران خاندانها انجام گرفت، بهرام به شاهی رسید[۱۷۱].-[۱۷۲]بدین ترتیب، اعراب لخمی حیره در سدۀ پنجم میلادی توانستند دست پرورده و نامزد مورد علاقۀ خود را در ایران به حکومت برسانند و از موقعیتی ممتاز برخوردار شوند[۱۷۳]. مشهورترین پادشاه لخمی حیره منذر بن امروالقیس است که مادرش، ماریه، ملقب به ماءالسماء بود و از این رو، او نیز به «منذر ماءالسماء» معروف شد. منذر در روزگار سلطنت قباد، پادشاه ساسانی، در حیره حکومت می‌‌کرد. نوشته‌اند که چون قباد به آیین مزدک‌گرایید، منذر از او پیروی نکرد؛ بنابراین، پادشاه ساسانی نیز یکی از رقبای کندی لخمیان، به نام حارث بن عمرو بن کندی، را به جای ماءالسماء به پادشاهی حیره منصوب کرد. پس از سقوط قباد و به حکومت رسیدن خسرو انوشیروان، منذر ماء السماء به حکومت حیره بازگردانده شد و کندیان از حکومت آنجا برکنار شدند[۱۷۴]. آخرین پادشاه لخمیان، نعمان بن منذر معروف به نعمان سوم بود که در اواخر قرن ششم میلادی حکومت می‌‌کرد و سرانجام، به دستور خسرو پرویز، پادشاه ساسانی، کشته شد. در زندگی نعمان بن منذر دو نکتۀ بسیار مهم وجود دارد: یکی اینکه او نخستین پادشاه حیری بود که به مسیحیت گروید، دوم آنکه قتل وی به واقعۀ معروف تاریخ ایران و عرب، یعنی واقعۀ ذوقار، انجامید. بیشتر منابع دربارۀ قتل نعمان نقل کرده‌اند که نعمان، عدی بن زید عبادی (کاتب دربار ساسانی) را به قتل رساند و چندی بعد زید بن عدی را، به جای پدر، به عنوان مترجم، روانۀ دربار ساسانی کرد. زید، که در اندیشۀ گرفتن انتقام خون پدرش بود، در حضور خسرو پرویز از زیبایی زنان خاندان منذر سخن گفت. خسروپرویز نیز در نامه ای از نعمان خواست که خواهرخود را به دربار ساسانی بفرستد. نعمان به حامل نامه، که همان زید بود، جواب منفی داد و زید نامه را به صورت توهین آمیز برای خسروپرویز ترجمه کرد. از این رو، خسروپرویز نعمان را احضار کرد و دستور داد او را به زیر پای فیل‌ها بیفکنند و بدین ترتیب، پادشاهی لخمیان در حیره به پایان رسید[۱۷۵]. برای قتل نعمان به دستور خسروپرویز، انگیزۀ مذکور بارها در منابع تاریخی آمده است، اما برخی منابع به انگیزۀ معقول تری نیز اشاره کرده‌اند. بر این اساس، هنگامی که شیرویه، پسر خسرو پرویز، به حکومت رسید و پدرش را برای قتل نعمان سرزنش کرد، او گفت نعمان در اندیشه توطئه و تحریک اعراب برای بیرون کشیدن پادشاهی از خاندان ما بود، از این رو او را کشتم و مردی از عرب را که در این افکار نبود جانشین وی نمودم[۱۷۶]. پس از مرگ نعمان، حکومت حیره از دست لخمیان خارج شد و پادشاه ساسانی، ایاس بن قبیصه طایی را به حکومت حیره منصوب کرد. مهم‌ترین واقعه در میان ایرانیان و عربها پس از قتل نعمان، جنگ ذوقار بود. پس از قتل نعمان، خسرو پرویز برای گرفتن اموال خانوادۀ نعمان بن منذر -که نعمان آنها را نزد قبیلۀ بکربن وائل به امانت سپرده بود- به خانوادۀ او فشار آورد، اما خودداری بکر بن وائل از دادن این اموال باعث شد خسرو پرویز سپاهی را به جنگ آنان بفرستد. در منطقۀ ذوقار، بین این دو سپاه جنگی رخ داد که در آن ساسانیان شکست خوردند و این اولین پیروزی اعراب بر ساسانیان بود[۱۷۷].-[۱۷۸] این خاندان پس از ۵۰۰[۱۷۹] یا ۷۰۰ سال[۱۸۰] حکومت در حیره منقرض شد.[۱۸۱]

منابع

پانویس

  1. بر اساس برخی روایات منتسب به پیامبر(ص) نیز، از لخم و جذام و عامله و غسان، به عنوان چهار قبیله سبئی که از یمن به شام کوچیده و در آن سرزمین منزل گزیده‌اند، نام برده شده است. (ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۳۹؛ مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۲، ص۴۷؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۱۵۹.)
  2. ر.ک: احمد امین؛ پرتو اسلام، ص۲۹؛ غلامحسین مصاحب، دائرة المعارف فارسی، جلد اول، ص۱۲۵۶؛ فیلیپ خلیل حتّی، تاریخ عرب، ص۸۳ و...
  3. احمد پاکتچی، ازد [پیش از اسلام]، دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج۸، ص۲۴-۲۵.
  4. حسن بن احمد همدانی، صفه جزیره العرب، ص۱۲۹و۱۳۱؛ حموی، معجم البلدان، ج۲، ص۲۲۹؛ سمعانی، الانساب، ج۳، ص۲۲۴. بر اساس برخی روایات منتسب به پیامبر(ص) نیز، از لخم و جذام و عامله و غسان، به عنوان چهار قبیله سبئی که از یمن به شام کوچیده و در آن سرزمین منزل گزیده‌اند، نام برده شده است. (ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۳۹؛ مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۲، ص۴۷؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۱۵۹)
  5. بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج‏۳، ص۲۴۲.
  6. حسن بن احمد همدانی، صفه جزیره العرب، ص۱۲۹؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۳، ص۱۰۱۱.
  7. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت
  8. سمعانی، الانساب، ج۱۱، ص۲۱۰؛ ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الأنساب، ج۳، ص۱۳۰.
  9. ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۱، ص۱۳۳-۱۳۵؛ حسن بن احمد همدانی، الإکلیل من أخبار الیمن و أنساب حمیر، ص۱؛ ابن‌حزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۲۲.
  10. ر.ک: ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۱۲؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۱۶۱؛ عوتبی صحاری، الانساب، ج۱، ص۱۹۱.
  11. ابن‌حزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۲۲؛ ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۳، ص۳۵۱؛ عوتبی صحاری، الانساب، ج۱، ص۳۸۹؛ ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الأنساب، ج۳ ص۱۳۰. ابن کلبی در کتاب خود از او با نام «عفیر» یاد کرده است. (ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۱، ص۱۳۵)
  12. ر.ک: قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۲۰۶.
  13. ر.ک: بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۷؛ یعقوبی، تاریخ، ج۱، ص۲۲۹؛ قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۲۰۶.
  14. بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۷؛ یعقوبی، تاریخ، ج۱، ص۲۳۰.
  15. ر.ک: بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۷.
  16. مصعب زبیری، نسب قریش، ص۸-۹؛ یعقوبی، تاریخ، ج۱، ص۲۲۹. این قول -که روح بن زنباع، زعیم بنی جذام در فلسطین در دوران دولت اموی نیز، از طرفداران شاخص و شناخته شده آنهاست،- در همان ابتدای امر نیز، موافقانی (ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج۹، ص۲۱۴-۲۱۵.) و مخالفانی داشته؛ که ناتل بن قیس، -بزرگ جذام در شام‏، که در آن زمان سن و سالی از او گذشته بود،- از جمله این مخالفان بود. وی از سخن روح بن زنباع جوان، سخت برآشفت و ضمن کذّاب خواندن او، با رد این انتساب، دودمان خود بنی جذام –برادر لخم- را قحطانی معرفی کرده است. (ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۱، ص۲۰۳؛ ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج۹، ص۲۱۴-۲۱۵.)
  17. زمخشری، الفائق فی غریب الحدیث، ج۳، ‌ص۲۹۰.
  18. ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۱۶۲؛ نویری، نهایه الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۰۳.
  19. نویری، نهایه الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۰۳.
  20. مقریزی در توصیف و توجیه این نامگذاری چنین عنوان شده که «لخم و جذام دو برادر بودند. نام لخم، مالک بود. در علت نامگذاری این دو به لخم و جذام چنین گفته شده: که این دو برادر به نزاع با هم برخاستند. جذام با دندانش، انگشت برادرش را قطع کرد، و بخاطر این «قطع کردن»، «جذام» نامیده شد. و لخم را از این جهت لخم گفتند که به صورت برادرش لطمه زد و چشمش را از کاسه بیرون کشید و از این رو به خاطر این «لطمه زدن»، «لخم» نامیده شد. در وجه تسمیه این دو دلایل دیگری هم ذکر شده است». (مقریزی، البیان والاعراب عما بارض مصر من الاعراب، ج۱، ص۱۱) در برخی منابع، این ضربت زننده، پسر عموی جذام بن عدی معرفی شده است. (ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۱، ص۲۰۱)
  21. ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۱، ص۱۳۵؛ حسن بن احمد همدانی، الإکلیل من أخبار الیمن و أنساب حمیر، ص۱. قلقشندی از او با نام «رقاش بنت فارس بن همدان» یاد کرده است. (قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۳۵۸)
  22. ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۱، ص۲۰۶؛ ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۳، ص۳۴۹؛ ابن‌حزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۲۲. ابن حزم بنا بر نقلی نام نماره، را نماره عنوان کرده است. (ابن‌حزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۲۲)
  23. ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۱، ص۲۰۶.
  24. نویری، نهایه الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۰۴. نیز ر.ک: ابن درید، الاشتقاق، ص۳۷۶.
  25. ابن حبیب بغدادی، مختلف القبائل و مؤتلفها، ص۹۹؛ دار قطنی، المؤتلف و المختلف، ج۱، ص۲۹۷؛ سمعانی، الانساب، ج۱۳، ص۴۸۲-۴۸۳.
  26. ابن حبیب بغدادی، مختلف القبائل و مؤتلفها، ص۷۴؛ دار قطنی، المؤتلف و المختلف، ج۱، ص۵۲۲؛ سمعانی، الانساب، ج۴، ص۱۲۱.
  27. ابن حبیب بغدادی، مختلف القبائل و مؤتلفها، ص۳۴.
  28. ابن حبیب بغدادی، مختلف القبائل و مؤتلفها، ص۴۹؛ دار قطنی، المؤتلف و المختلف، ج۴، ص۱۹۹۷؛ سمعانی، الانساب، ج۱۳، ص۱۷۷.
  29. ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۱، ص۲۱۱.
  30. ابن‌حزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۷۷.
  31. ابن‌حزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۷۷.
  32. ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۱، ص۲۱۱.
  33. ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۱، ص۲۱۲.
  34. ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۱، ص۲۱۲.
  35. ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۱، ص۲۱۱.
  36. عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۵، ص۳۶۵.
  37. عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۵، ص۳۶۶.
  38. ابن‌حزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۷۷؛ قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۲۵۸؛ نویری، نهایه الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۰۵.
  39. عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۵، ص۳۶۵.
  40. ابن درید، الاشتقاق، ص۳۷۷؛ قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۳۵۸؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۵، ص۳۶۵.
  41. ابن درید، الاشتقاق، ص۳۷۸؛ نویری، نهایه الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۰۵.
  42. عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۵، ص۳۶۵.
  43. ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۱، ص۲۱۱.
  44. ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۱، ص۲۱۱.
  45. قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۴۰۳؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۵، ص۳۶۵.
  46. عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۵، ص۳۶۵.
  47. ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۱، ص۲۰۶؛ ابن قتیبه دینوری، المعارف، ص۱۰۲.
  48. ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۳، ص۳۴۹؛ قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۴۵۱؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۳، ص۱۲۶۶.
  49. نویری، نهایه الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۰۷.
  50. نویری، نهایه الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۰۷.
  51. نویری، نهایه الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۰۷.
  52. قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۱۲۵.
  53. قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۸۰؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۱، ص۴۱.
  54. نویری، نهایه الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۰۷.
  55. ابن قتیبه دینوری، المعارف، ص۱۰۲؛ قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۳۵۸.
  56. عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۲، ص۶۳۷؛ بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۲، ص۶۰۰.
  57. عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۱، ص۲۹۳.
  58. عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۱، ص۱۹۳؛ بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۱، ص۲۸۷.
  59. ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۱، ص۲۱۰؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۱، ص۱۳.
  60. بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۴، ص۵۱۷.
  61. بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۴، ص۵۰۴.
  62. بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۲۱۳.
  63. مطالعه بیشتر: قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، کل کتاب؛ نویری، نهایه الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۰۵-۳۰۷؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۱،۲،۳؛ بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۱،۲،۳،۴.
  64. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت
  65. دینوری، الاخبار الطوال، ص۵۴؛ یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۲۲۹.
  66. محسن امین، اعیان الشیعه، ج۱، ص۱۹۴؛ بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۲۴۲.
  67. سمعانی، الانساب، ج۳، ص۲۲۴. بر اساس برخی روایات منتسب به پیامبر(ص) نیز، از لخم و جذام و عامله و غسان، به عنوان چهار قبیله سبئی که از یمن به شام کوچیده و در آن سرزمین منزل گزیده‌اند، نام برده شده است. (ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۳۹؛ مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۲، ص۴۷؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۱۵۹)
  68. بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۲۴۲.
  69. منطقه ای بین فلسطین (رمله) و مصر. (حموی، معجم البلدان، ج۲، ص۱۴۵)
  70. حسن بن احمد همدانی، صفه جزیره العرب، ص۱۲۹؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۳، ص۱۰۱۱.
  71. حوران منطقه ای بود وسیع از مناطق دمشق حموی. (معجم البلدان، ج۲، ص۳۱۷)
  72. حسن بن احمد همدانی، صفه جزیره العرب، ص۱۳۱؛ بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۲۴۳.
  73. بَثَنّیه از نواحی دمشق. (حموی، معجم البلدان، ج۱، ص۳۳۸)
  74. نوی از مناطق و شهرهای حوران و بثنیه. (مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۲، ص۱۲۰؛ مقدسی، احسن التقاسیم فی معرفة الاقالیم، ص۱۶۰)
  75. حسن بن احمد همدانی، صفه جزیره العرب، ص۱۲۹ و ۱۳۱؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۳، ص۱۰۱۲.
  76. بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۲۴۲.
  77. مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۲، ص۹۸.
  78. حموی، معجم البلدان، ج۳، ص۵۴؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۳، ص۱۰۱۲؛ بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۲۴۲.
  79. بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۲۴۲.
  80. زرکلی، الاعلام، ج۵، ص۲۴۱؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۳، ص۱۰۱۲.
  81. نام سرزمینی است در شام. (حموی، معجم البلدان، ج۲، ص۲۲۹)
  82. حموی، معجم البلدان، ج۲، ص۲۲۹؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۳، ص۱۰۱۲؛ بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۲۴۲
  83. صفوریّه منطقه ای است از نواحی اردن در شام نزدیک طبریه. (حموی، معجم البلدان، ج۳، ص۴۱۴)
  84. ابن قتیبه دینوری، المعارف، ص۳۱۹.
  85. ر.ک. ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۴۸، ص۲۷۷.
  86. ر.ک: سمعانی، الانساب، ج۱۱، ص۲۱۱.
  87. زرکلی، الاعلام، ج۵، ص۲۴۱.
  88. زرکلی، الاعلام، ج۵، ص۲۵۸.
  89. ر.ک: ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۴۰، ص۲۲۸.
  90. شهری است در اردن. (حموی، معجم البلدان، ج۱، ص۵۲۷؛ مقدسی، احسن التقاسیم فی معرفة الاقالیم، ص۳۰)
  91. مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۲، ص۹۸.
  92. عریش شهری است در اول منطقه مصر از طرف شام بر ساحل مدیترانه در وسط الرمل. (حموی، معجم البلدان، ج۴، ص۱۱۳)
  93. ابن‌حزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۲۴؛ زرکلی، الاعلام، ج۵، ص۲۴۱؛ بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۴۱.
  94. عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۲، ص۶۳۷؛ بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۲ ص۶۰۰.
  95. ذهبی، تاریخ الاسلام، ج۴۲، ص۹۳.
  96. مقریزی، البیان و الاعراب عما بارض مصر من الاعراب، ج۱، ص۳۷؛ بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۲، ص۶۰۰؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۲، ص۶۳۷.
  97. مغار شهری بود بر ساحل دریای سرخ نزدیک شام که برخی آن را آخر حجاز و اول شام گفته‌اند. (حموی، معجم البلدان، ج۱، ص۲۹۲.)
  98. حسن بن احمد همدانی، صفه جزیره العرب، ص۱۳۰.
  99. بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج‏۳، ص۲۴۳ به نقل از همدانی. نیز ر.ک: حسن بن احمد همدانی، صفه جزیره العرب، ص۱۲۹و۱۳۱.
  100. بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۶۸؛ نیز نک‍: محمد تقی فقیه، جبل عامل فی التاریخ، ص۸۳-۸۴.
  101. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۱، ص۵۶۶؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۲۷۷؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۶۱.
  102. دینوری، الاخبار الطوال، ص۵۴. نیز ر.ک: یعقوبی، تاریخ، ج۱، ص۲۰۹؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۶۴؛ ابن‌حزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۸۷-۴۸۸.
  103. بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۴، ص۵۱۷.
  104. ر.ک: سمعانی، الانساب، ج۱۱، ص۲۱۱؛ ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الأنساب، ج۳، ص۱۳۰؛ بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۱، ص۲۹۰.
  105. آنان در این شهر محله ای داشتند که به نامشان نامگذاری شده بود. (بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۱، ص۲۹۶). نیز ر.ک: المزی، تهذیب الکمال، ج۱۹، ص۳۵۳.
  106. سمعانی، الانساب، ج۱۱، ص۲۱۲.
  107. ر.ک: سمعانی، الانساب، ج۱۱، ص۲۱۴.
  108. بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۲، ص۴۶۳.
  109. بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۴، ص۵۰۴.
  110. ر.ک: ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۸۴ و ج۵، ص۴۸؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۳۴، ص۲۷۹.
  111. آمیختگی این دو قبیله به اندازه ای بود که برخی آنها را یک قبیله تصور کردند. اما واقع امر این است که اختلاط شدید این دو قوم هویت هیچکدام از این دو قبیله را از بین نبرد. مورخان به خلط جذام و لخم نام «الیمانیة أهل الحوف» اطلاق کردند. (الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج‏۳، ص۲۴۳.)
  112. مقریزی، البیان و الاعراب عما بارض مصر من الاعراب، ج۱، ص۳۶؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۵، ص۳۶۵.
  113. حموی، معجم البلدان، ج۱، ص۲۱۸؛ قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۲۷۶، ۲۱۵، ۲۱۲.
  114. حموی، معجم البلدان، ج۱، ص۸۷.
  115. مقریزی، البیان و الاعراب عما بارض مصر من الاعراب، ج۱، ص۳۶.
  116. مقریزی، البیان و الاعراب عما بارض مصر من الاعراب، ج۱، ص۳۷. نیز ر.ک: قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۲۲۵.
  117. مقریزی، البیان و الاعراب عما بارض مصر من الاعراب، ج۱، ص۳۷.
  118. مقریزی، البیان و الاعراب عما بارض مصر من الاعراب، ج۱، ص۳۷؛ قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۲۱۵.
  119. مقریزی، البیان و الاعراب عما بارض مصر من الاعراب، ج۱، ص۳۷. نیز ر.ک: قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۳۵۸.
  120. مقریزی، البیان و الاعراب عما بارض مصر من الاعراب، ج۱، ص۳۷؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۳، ص۹۵۴.
  121. مقریزی، البیان و الاعراب عما بارض مصر من الاعراب، ج۱، ص۳۷. نیز ر.ک: قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۲۹۰؛ بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۱۷۳.
  122. حموی، معجم البلدان، ج۱، ص۱۹۳.
  123. قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۴۳۱؛ بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۱، ص۳۹۰؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۱، ص۲۹۳ و ج۵، ص۳۶۵.
  124. حموی، معجم البلدان، ج۴، ص۲۵۵.
  125. حسن بن احمد همدانی، صفه جزیره العرب، ص۱۳۱.
  126. مقریزی، البیان و الاعراب عما بارض مصر من الاعراب، ج۱، ص۱۷؛ قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۲۰۷.
  127. قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب ‌العرب، ص۲۰۷؛ عمر رضا کحّاله، معجم قبائل العرب، ج۱، ص۱۷۴.
  128. بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۲۰۷.
  129. بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۱، ص۲۶۹.
  130. بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۳۷.
  131. بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۲۲۱.
  132. ابن‌حزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۲۴.
  133. ابن‌حزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۲۳.
  134. ابن‌حزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۲۵.
  135. ابن خلدون، تاریخ، ج۴، ص۲۰۰.
  136. ابن‌حزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۲۳.
  137. ابن‌حزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۲۳.
  138. ابن‌حزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۲۳.
  139. بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۴۱.
  140. بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۳۷.
  141. بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۲۱۳.
  142. بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۲۲۱.
  143. بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۲، ص۶۴۵.
  144. بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج‏۳، ص۲۴۳.
  145. بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج‏۳، ص۲۴۳.
  146. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت
  147. محسن امین، اعیان الشیعه، ج۱، ص۱۹۴؛ بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۲۴۲.
  148. سمعانی، الانساب، ج۳، ص۲۲۴.. بر اساس برخی روایات منتسب به پیامبر(ص) نیز، از لخم و جذام و عامله و غسان، به عنوان چهار قبیله سبئی که از یمن به شام کوچیده و در آن سرزمین منزل گزیده‌اند، نام برده شده است. (ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۳۹؛ مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۲، ص۴۷؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۱۵۹)
  149. حسن بن احمد همدانی، صفه جزیره العرب، ص۱۲۹ و ۱۳۱؛ حموی، معجم البلدان، ج۲، ص۲۲۹؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۳، ص۱۰۱۲.
  150. حموی، معجم البلدان، ج۳، ص۵۴؛ زرکلی، الاعلام، ج۵، ص۲۴۱؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۳، ص۱۰۱۲.
  151. حسن بن احمد همدانی، صفه جزیره العرب، ص۱۲۹؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۳، ص۱۰۱۱.
  152. بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۶۸؛ نیز نک‍: محمد تقی فقیه، جبل عامل فی التاریخ، ص۸۳-۸۴.
  153. سمعانی، الانساب، ج۵، ص۱۳۲؛ ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الانساب، ج۳، ص۱۳۰.
  154. ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۱۹۵.
  155. ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الامم و الملوک، ج۱، ص۴۱۶؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۲۸۴.
  156. دینوری، الاخبار الطوال، ص۵۴.
  157. ابن‌حزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۸۸؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۳۰۲.
  158. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت
  159. نقل است که که او در صدد ازدواج با زبّاء (ذنوبیا) ملکه بلاد جزیره بر آمد. درباریان او وی را تشویق به این ازدواج کردند اما غلام او قصیر بن سعد او را از این کار نهی کرد. جذیمه بر خلاف نظر قصیر با زبّاء ازدواج کرد. زبّاء پس از ازدواج، با حیلتی جذیمه را هلاک کرد. پس از به حکومت رسیدن عمرو بن عدی –خواهرزاده جذیمه- قصیر بن سعد-غلام جذیمه- در صدد انتقام از زبّاء بر آمد؛ از این رو، از نزد عمرو بن عدی رفت و از او خواست تا بینی و گوش هایش را ببرند. جذیمه نیز چنین کرد. قصیر با این وضع و هیبت، نزد زبّاء رفت و از آنچه بر سر او آمده بود، نزد وی شکایت کرد. زبّاء از سر دلسوزی بدو اموالی داد تا با آن تجارت کند. قصیر هم با مال التجاره زبّاء به تجارت پرداخت. تا این که توانست اعتماد آنها را به خود جلب کند. او در آخرین سفر تجاری خود، مردانی رزم آور را در صندوق‌های مال التجاره پنهان کرد و به قصر زیّاء وارد کرد. آنان نیمه شب بر زبّاء و و دیگر بزرگان قومش یورش آوردند و همگی را به قتل رساندند. (محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۶۱۸-۶۲۵؛ مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۲، ص۶۹-۷۲؛ مقدسی، البدء و التاریخ، ج۳، ص۹۸-۹۹)
  160. یعقوبی، تاریخ، ج۱، ص۲۰۹؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۱، ص۶۱۴-۶۲۲؛ ابن مسکویه، تجارب الامم، ج۱، ص۱۱۰-۱۱۳. برخی نقلها هم حاکی از آن است که جذیمة بن عمرو بن ربیعه لخمی خواهر خود را به ازدواج پسرعمویش عدی بن ربیعه در آورد که از این ازدواج عمرو بن عدی متولد شد. بعد از کشته شدن جذیمه به دست زنی به نام ماریه عمرو جانشین دایی‌اش جذیمه شد. (دینوری، الاخبار الطوال، ص۵۴-۵۵)
  161. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۵۳؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۳۹۰؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۳۱۵.
  162. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۶۱-۶۲.
  163. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۳۹۶؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۳۱۵.
  164. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۶۵.
  165. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۶۵.
  166. ابن قتیبه دینوری، المعارف، ص۱۴۷؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۶۸ یعقوبی، تاریخ، ج۱، ص۲۰۹.
  167. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۶۸-۶۹.
  168. برخی نقلها از سپردن بهرام به نعمان بن امرؤالقیس و بنای قصر خورنق به دست او حکایت دارند. (محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۶۵.)
  169. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۷۱-۷۲.
  170. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۷۲.
  171. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۷۲-۷۴؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۳۱۶. نیز ر.ک: دینوری، الاخبار الطوال، ص۵۵-۵۶.
  172. دانشنامه جهان اسلام، مقاله «لخمیان»، تألیف محمود صادقی علوی، ج۱، ص۷۱۹۸.
  173. پیگو لوسکایا، اعراب حدود مرزهای روم شرقی و ایران، ترجمۀ عنایت الله رضا، ص۱۵۶.
  174. مقدسی، البدء و التاریخ، ج۳، ص۲۰۱؛ پیگو لوسکایا، اعراب حدود مرزهای روم شرقی و ایران، ترجمۀ عنایت الله رضا، ص۱۷۰- ۱۷۱؛ عبدالعزیز سالم، تاریخ العرب فی العصر الجاهلیه، ص۲۶۴-۲۶۵.
  175. یعقوبی، تاریخ، ج۱، ص۲۱۲ـ۲۱۵؛ مقدسی، البدء و التاریخ، ج۳، ص۲۰۵ -۲۰۶؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۳۱۸-۳۲۰.
  176. دینوری، المعارف، ص۱۱۰؛ پیگو لوسکایا، اعراب حدود مرزهای روم شرقی و ایران، ترجمۀ عنایت الله رضا، ص۲۸۲.
  177. یعقوبی، تاریخ، ج۱، ص۲۱۵؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۱۹۳ـ۲۱۲؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۲۱۴.
  178. دانشنامه جهان اسلام، مقاله «لخمیان»، تألیف محمود صادقی علوی، ج۱، ص۷۱۹۸.
  179. ابن درید، الاشتقاق، ص۳۷۷.
  180. عوتبی صحاری، الانساب، ج۲، ص۷۷۲.
  181. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت