بحث:ادعای نیابت از امام مهدی

- آیتالله سید محمد کاظم قزوینی، در کتاب «امام مهدی از تولد تا بعد از ظهور» در اینباره گفته است:
- «از عجایب روزگار، این است که تعدادی از اصحاب امام هادی(ع) و امام عسکری(ع)، علیرغم سوابق درخشان و فراوانی؛ از جمله تشرفشان به محضر امامین (ع) و رابطه با آنها و شنیدن احادیث از آنان تا جایی که بعضی از آنها، کتابی درباره احادیثی که از یکی از امامین (ع) شنیده، نوشتهاند؛ اما عاقبت بد و انحراف از خط مستقیم را برای خود انتخاب کردند. تأمین مصالح شخصی، طمع در اموالی که از جانب شیعیان برای نمایندگان امام زمان (ع)، آورده شده بود، شهرت طلبی، ریاست طلبی و تبعیت از هوای نفس- که راه حق را میبندد- طبیعی است که دروغگویان در جمع شیعیان، مشکلات و شبهات اعتقادی و اجتماعی به وجود آوردند به اضافه اینکه، افکار نمایندگان حقیقی را به خود مشغول نمودند؛ زیرا کسی که به دروغ، ادعای نمایندگی نماید، اولاً سبب تشویش اذهان و خط فکری امام(ع) میشود، دوماً رقیبی برای نایب حقیقی میگردد:
- ابومحمد حسن شریعی: از اصحاب امام هادی(ع) و امام حسن عسکری(ع) بود که به دروغ ادعا کرد، نماینده امام زمان (ع) است در حالی که شایسته این مقام نبود و به خدای تبارک و تعالی دروغ بست و به ائمه، چیزهایی نسبت داد که آنها سزاوارش نبودند و از آنها بری هستند؛ سپس کفر و الحاد او ظاهر شد که نامهای از جانب امام زمان (ع) به دست نایب سوم در لعن و بیزاری از او صادر گردید و شیعیان نیز، او را لعن نمودند و نسبت به او، اظهار تنفر کردند.
- محمد بن نصیر نمیری: از اصحاب امام عسکری(ع) بود و بعد از اینکه امام(ع) وفات نمود به دروغ و حیله، ادعای نمایندگی امام زمان (ع) را نمود؛ ولی خداوند، او را رسوا کرد و نماینده دوم، بن عثمان از او دوری جست و او را لعن نمود. آن انسان ملعون، نسبت خدایی و پروردگاری به امام هادی(ع) و امام عسکری(ع) داد و ادعا کرد، فرستاده امام هادی(ع) است[۱]. درباره تناسخ میگفت[۲] و حکم به مباح بودن ازدواج با محارم و لواط داد[۳]. به این چرندیات اکتفا مینماییم که نامه عمل این مرد سیاه و خبیث را کشف و انحراف و سوء عاقبت او را عیان نمود.
- احمد بن هلال عبرتائی: منسوب به قریهای به نام "عبرتا" از نواحی نهروان بین بغداد و واسط میباشد. میگویند: از اصحاب امام هادی(ع) بوده است و باز میگویند: از اصحاب امام عسکری(ع) بوده است. در هر حال، آن مرد، معروف به غلو، گنده گویی و بیهوده گویی بوده است و لعن و نفرین دایمی را برای خود خرید. او در اوایل از اصحاب خاص امام عسکری(ع) و محدثان ائمه (ع) بود و پنجاه و چهار مرتبه به حج رفت که ۲۰ مرتبه با پای پیاده بود؛ ولی دچار انحرافی بعد از انحراف دیگر گردید به طوری که امام حسن عسکری(ع) درباره او فرمود: "از صوفی ظاهرنما و ریاکار، دوری نمایید". ولی مشخص نیست که این فرموده از امام عسکری (ع) است یا فرزندش امام زمان (ع). او در زمان حیات نماینده دوم، محمد بن عثمان زندگی میکرد و نمایندگی او را انکار کرد و بر آن اصرار نمود و در نهایت از امام زمان (ع)، نوشتهای در لعن نسبت به او وارد گردید. آن مرد به دشمن اهل بیت (ع) تبدیل شد و شیعیان، او را لعن کردند و نسبت به او ابراز تنفر کردند. بعد از هلاکت عبرتایی از طرف امام زمان (ع)، نامهای صادر گردید که او را سرزنش و نفرین نمود؛ چون بعضی از شیعیان، سرزنش عبرتایی را منکر شدند و از قاسم بن علا که از وکلای امام زمان (ع) بود، خواستند از آن حضرت نامهای در تایید و صحت خبر انحراف عبرتایی بیاورد تا قلبها از انحراف او مطمئن گردد. جواب آن از طرف امام زمان (ع) آمد که: "همان گونه که آگاه شدهای از طرف ما، نامهای درباره این مرد ظاهر ساز، ابن هلال- که از رحمت خدا دور باد- صادر گردید؛ خداوند گناه او را نبخشد در کار ما، بدون اجازه و رضایت ما دخالت میکند و استبداد رای دارد... از جانب ما کاری انجام نمیدهد، مگر به سبب هوای نفس و خواسته خودش، خداوند او را وارد آتش جهنم نماید و صبر نمودیم تا خداوند عمر او را به نفرین ما، کوتاه نماید. اوصاف او را به دوستداران خود در زمان حیاتش- رحمت خدا از او دور باد- دادیم که به آنان امر نمودیم، این موضوع را به دوستداران خاص برسانند و ما پناه میبریم به خدا از ابن هلال- دور باد از رحمت خدا- و هر کسی که از او دوری نمیجوید. ای اسحاقی![۴] درباره این فاجر، تو را مطلع نمودیم و هر کس از شهر او یا دیگر شهرها، درباره او سؤال میکند و هر کسی که مستحق این آگاهی است، او را مطلع کن؛ زیرا شک درباره اشخاص مورد وثوق ما بر احدی جایز نمیباشد؛ چون اسرار خود را به آنان بازگو میکنیم و هر آنچه را باید بشناسند، اگر خدا بخواهد، شناختهاند"[۵]. این سومین نامهای است که از امام زمان (ع) در نکوهش عبرتایی، صادر گردیده است.
- محمد بن علی بن بلال: ابوطاهر، محمدبن علی بن بلال در ابتدای امر، مورد اعتماد امام عسکری(ع) بود؛ ولی بعد از آن منحرف شد و ادعا نمود، وکیل امام زمان (ع) است و نمایندگی نماینده دوم، محمد بن عثمان را انکار کرد و درباره اموالی که نزد او جمع شده بود، خیانت کرد که میبایست به دست امام زمان (ع) میرساند. علی رغم اینکه نایب دوم، راه ملاقات او با امام زمان (ع) را آسان نمود تا اموال را برگرداند؛ ولی سر باز زد و بر دشمنی خود باقی ماند و در نهایت، نامهای از طرف امام زمان (ع) در برائت از او صادر گردید همچنین در آن نامه از جماعتی همچون "حلاج" و "شلمغانی"، برائت جسته است.
- حسین بن منصور حلاج: در ۱۰ قرن قبل، امت اسلام به او مبتلا گشت و تا امروز، طناب دراز او، هنوز کشیده است؛ علیرغم ظهور کفر و انحراف او، بعضی از ساقط شدگان، هواخواه و طرفدار او هستند و معتقد به عقاید فاسد او میباشند و هر چیزی که شبیه به چیز دیگری باشد، متمایل به آن میگردد. مؤرخان در اصل و اصالت او اختلاف دارند و میگویند: اهل نیشابور (خراسان) و برخی دیگر میگویند: از اهل مرو یا طالقان و یا ری است. مورخان و محدثان، او را دروغگو، دجال، منحرف، حیله گر و شعبده باز معرفی کردهاند؛ او تظاهر به تصوف مینمود و ادعای معلومات کامل داشت در حالی که جاهل بود و هر روز به رنگی در میآمد، نزد شیعیان، تظاهر به شیعه بودن و نزد اهل تسنن، سنی مذهب، جلوه مینمود. از امام زمان (ع) در برائت و نفرین از او توقیعاتی صادر گردید. با این حال، نزد بعضی از شیعیان، خوب جلوه نمود و در مدح او مبالغه کردند و از انحرافات و منکرات او، آنچه در ذم، نفرین و برائت او وارد شده، غافل شدند. از انحرافات او، این بود که ادعا میکرد، خدای تبارک و تعالی در او حلول نموده، به این وسیله، ادعای خدایی میکرد. مرتبهای به شهر قم مسافرت کرد و ادعا نمود که نایب و وکیل امام زمان (ع) است؛ مردم او را سبک شمردند و طرد نمودند. شیخ بهایی در کشکول خود درباره او نوشته: حسین بن منصور حلاج، مردم بغداد را برای مباح نمودن خونش جمع کرد در حالی که خودِ او میگوید: مواظب باشید که خون من حرام است. سپس دستور بازداشت او، صادر شد و به زندان رفت و مقتدر عباسی، او را به وزیر نیروی انتظامی سپرد که به او ۱۰۰۰ ضربه بزند تا بمیرد... وگرنه ۱۰۰۰ ضربه دیگر بزند تا بمیرد؛ سپس گردن او را بزند. در نهایت او را به دروازه "طاق" بردند، جمعیت زیادی از مردم برای تماشا آمده بودند به او ۱۰۰۰ ضربه زدند؛ سپس سرش را بریدند، بدنش را سوزاندند و سر او روی پل آویزان گردید. این اتفاق در سال (۳۰۹ هجری) اتفاق افتاد.
- محمد بن علی شلمغانی: ابوجعفر، محمدبن علی شلمغانی معروف به "عزاقر" منسوب به "شلمغان"، ناحیهای از نواحی "واسط" در عراق بود. او از محدثان بود و تالیفات زیادی نوشت که از ائمه اهل بیت (ع) به او رسیده بود و وقتی که منحرف شد، شروع به بازیگری نمود و به آنها اضافه یا از آنها کم میکرد. نامهای به امضای امام زمان (ع) به حسین بن روح رسید که او را لعن و سرزنش نمود و از او بیزاری جست و فرمود: "... خداوند به شما طول عمر عطا فرماید و هر چه خیر و نیکی است به شما روی نمایاند و عمل شما را به آن ختم کند! هر کس به دین و بر نیت خود، اطمینان پیدا کرد از برادران ماست، اعلام کن که محمد بن علی، معروف به شلمغانی- خداوند عذاب او را تسریع بخشد و به او مهلت ندهد- از اسلام جدا گردیده، مرتد شده، ادعاهایی دارد که کفر به خداوند است؛ او به دروغ، تهمت میزند و بهتان میبندد و عدالت جویان خدایی را تکذیب نمود و دچار گمراهی و زیانی آشکار شده است. ما از او به جانب خدا و رسول و خاندانش- درود و سلام و رحمت و برکات خدا بر ایشان- بیزاری میجوییم و لعنت خدا بر او باد در ظاهر و باطن در پنهان و آشکار و در همه حال و بر هر کسی که با او بیعت کرد و او را همراهی نمود و بعد از هشدار ما، باز هم به سوی او رفت! اعلام کن که ما همان گونه علیه او هستیم که علیه افراد قبلی مانند او: شریعی، نمیری، هلالی، بلالی و غیره بودهایم و روش خداوند- جل و ثناه- قبل و بعد از او، نزد ما زیباست و به آن اطمینان داریم و از او کمک میخواهیم و او راهنمای ما و بهترین وکیل ما در همه امور است"[۶]. این نامه، زمانی صادر گردید که حسین بن روح در زندان مقتدر عباسی بود؛ شیخ، این نامه را به یکی از اصحابش داد و امر کرد، آن را بین شیعه به نحو احسن توزیع نماید و بین آنها منتشر نماید، و متفق القول شدند که از او، دوری و برائت جویند. شلمغانی درباره حلول و تناسخ میگفت: خداوند تعالی در او حلول نموده است و روح رسول خدا(ص) به جسم محمد بن عثمان، نماینده دوم امام مهدی (ع) و روح امیرالمؤمنین علی(ع) به بدن حسین بن روح و روح فاطمه زهرا(س) به ام کلثوم، دختر محمد بن عثمان انتقال یافته است و به یاران خود میگفت، این سر بزرگی است و پنهان باقی بماند. خط و عقاید انحرافی شلمغانی و حلاج، یکی بوده است. چه کسی آنها را به این دروغ بزرگ و افترای آشکار دعوت کرد؟! حسین بن روح، شلمغانی را نزد قبیله "بنی بسطام" فرستاد و آنها، به او احترام میکردند، او را دوست میداشتند و فرمانبردار او بودند. وقتی حسین بن روح از انحراف او آگاهی یافت، آنچه را شلمغانی به او نسبت داده بود، انکار نمود و بنی بسطام را خواست و آنان را به لعنت و دوری جستن از او دستور داد. وقتی شلمغانی، دستور حسین بن روح در برائت خودش را شنید، خدعه و نیرنگ جدیدی به کار برد و حسین بن روح، کوشش فراوان نمود تا نزد شیعیان، حقیقت کشف شود و همه، او را به لعن و برائت از خود دور کردند. بر همین اساس، خبر لعن او بین مردم منتشر شد و نقل مجالس گردید، عرصه بر شلمغانی تنگ شد و سعی کرد از این مشکل رهایی یابد؛ پس به عدهای از شیعیان گفت: بین من و حسین بن روح واسطه شوید تا او دست مرا بگیرد و من، دست او را بگیرم؛ پس بر هر کس از آسمان، آتشی فرود نیامد، او بر حق است! خبر شلمغانی و انحراف او به حاکم عباسی رسید و دستور بازداشت او را داد؛ شلمغانی مخفی شد و از منزلی به منزلی میرفت؛ "ابن مقله" وزیر عباسی، او را دستگیر کرد و نامههایی از بعضی پیروان او یافت که درباره او نوشته بودند:ای پروردگار من،ای معبود من،ای روزی دهنده! بعداً او را به محکمهای که اعضای آن از فقها، قضات و رؤسای ارتش بود، بردند و بعد از محاکمات متعددی، همگی بر قتل، شلاق، زدن گردن، سوزاندن و پاشیدن خاکستر او در رود دجله، حکم دادند.
- ابو دلف کاتب: ابودُلَف، محمد بن مظفر کاتب ازدی به دروغ و مکر، ادعای نماینده بودن، نمود و جعفر بن قولویه درباره او گفت: ابودلف کاتب را به کفر و الحاد میشناسیم، او سپس از کفرگویی به دجال گری روی آورد؛ سپس دیوانه و زنجیری شد و بعد از آن، جزو گروه مفوضه گردید[۷]. در هر مجلسی حاضر میشد، خوار و ذلیل میگردید و مردم از او دوری و برائت میجستند. او جزو گروه مخمسه بود که میگفتند: آن ۵ نفر: سلمان، ابوذر، مقداد، عمار و عمر بن امیه بعد از خداوند، موکلان جهان هستند. نیز برخی میگویند: خمسه، اصحاب کساء میباشند و آن ۵ نفر: محمد(ص)، علی(ع)، حسن(ع)، حسین(ع) و فاطمه(س) میباشند که همگی، نور واحدی هستند و روحی مساوی در تمام آنها حلول کرده است و هیچ برتری نسبت به دیگری ندارند[۸]. او معتقد به حلول بود، او کافر، نجس و گمراهِ گمراه کننده بود و میگفتند: او مجنون بوده، این خرافات به سبب جنون و زوال عقل او، پدید آمده است.
- محمد بن احمد بغدادی: ابوبکر، محمد بن احمد بن عثمان، معروف به بغدادی بود؛ عجیب این است که او نوه پسری عثمان بن سعید (نماینده اول) بود و ادعای دروغین و خدعه آمیزی نمود که او، سفیر امام زمان (ع) است. بدون معلومات و ضعیف العقل بود و همین را بگویم که پیرو ابادُلَف بود و به کفر او اعتقاد داشت. روزی در مجلس عموی خود، محمد بن عثمان (نماینده دوم) وارد شد و درباره احادیث اهل بیت (ع) بحث مینمودند که محمد بن عثمان به حاضران گفت: سکوت کنید که این فرد از اصحاب و همفکران شما نیست. این منافق هر روز رنگ به رنگ میگشت تا اینکه ادعا نمود، وکیل یزیدی در بصره است و اموال فراوانی جمع نمود، او را گرفتند و به سر او، ضربهای شدید وارد کردند، چشم او آب آورد، کور شد و مرد[۹]»[۱۰].
پانویس
- ↑ غیبت؛ طوسی؛ ص ۲۴۴.
- ↑ در معجم وسیط آمده که تناسخ روح: که در بعضی امتهای قدیمی یا هندیها رواج داشته، که روح مرده به حیوانی برای تنعم یا عذاب انتقال مییابد و اصحاب این عقیده درباره رستاخیز بحثی ندارند.
- ↑ رجال کشی؛ ص ۴۳۸ و غیبت؛ طوسی، صص ۲۴۴ - ۲۴۵.
- ↑ اسحاقی، احمد بن اسحاق عمری.
- ↑ " قَدْ كَانَ أَمْرُنَا نَفَذَ إِلَيْكَ فِي الْمُتَصَنِّعِ ابْنِ هِلَالٍ لَا رَحِمَهُ اللَّهُ بِمَا قَدْ عَلِمْتَ لَمْ يَزَلْ لَا غَفَرَ اللَّهُ لَهُ ذَنْبَهُ وَ لَا أَقَالَهُ عَثْرَتَهُ دَخَلَ فِي أَمْرِنَا بِلَا إِذْنٍ مِنَّا وَ لَا رِضًى يَسْتَبِدُّ بِرَأْيِهِ فَيَتَحَامَى مِنْ دُيُونِنَا لَا يَمْضِي مِنْ أَمْرِنَا إِيَّاهُ إِلَّا بِمَا يَهْوَاهُ وَ يُرِيدُ أَرْدَاهُ اللَّهُ فِي نَارِ جَهَنَّمَ فَصَبَرْنَا عَلَيْهِ حَتَّى بَتَرَ اللَّهُ عُمُرَهُ بِدَعْوَتِنَا وَ كُنَّا قَدْ عَرَّفْنَا خَبَرَهُ قَوْماً مِنْ مَوَالِينَا فِي أَيَّامِهِ لَا رَحِمَهُ اللَّهُ وَ أَمَرْنَاهُمْ بِإِلْقَاءِ ذَلِكَ إِلَى الْخُلَّصِ مِنْ مَوَالِينَا وَ نَحْنُ نَبْرَأُ إِلَى اللَّهِ مِنِ ابْنِ هِلَالٍ لَا رَحِمَهُ اللَّهُ وَ مِمَّنْ لَا يَبْرَأُ مِنْهُ وَ أَعْلِمِ الْإِسْحَاقِيَّ سَلَّمَهُ اللَّهُ وَ أَهْلَ بَيْتِهِ مِمَّا أَعْلَمْنَاكَ مِنْ حَالِ أَمْرِ هَذَا الْفَاجِرِ وَ جَمِيعَ مَنْ كَانَ سَأَلَكَ وَ يَسْأَلُكَ عَنْهُ مِنْ أَهْلِ بَلَدِهِ وَ الْخَارِجِينَ وَ مَنْ كَانَ يَسْتَحِقُّ أَنْ يَطَّلِعَ عَلَى ذَلِكَ فَإِنَّهُ لَا عُذْرَ لِأَحَدٍ مِنْ مَوَالِينَا فِي التَّشْكِيكِ فِيمَا يُؤَدِّيهِ عَنَّا ثِقَاتُنَا قَدْ عَرَفُوا بِأَنَّنَا نُفَاوِضُهُمْ سِرَّنَا وَ نَحْمِلُهُ إِيَّاهُ إِلَيْهِمْ وَ عَرَفْنَا مَا يَكُونُ مِنْ ذَلِكَ إِنْ شَاءَ اللَّه "؛رجال کشی؛ ص ۴۵۰، چاپ نجف اشرف.
- ↑ " أَطَالَ اللَّهُ بَقَاءَكَ وَ عَرَّفَكَ الْخَيْرَ كُلَّهُ وَ خَتَمَ بِهِ عَمَلَكَ مَنْ تَثِقُ بِدِينِهِ وَ تَسْكُنُ إِلَى نِيَّتِهِ مِنْ إِخْوَانِنَا أَسْعَدَكُمُ اللَّهُ وَ قَالَ ابْنُ دَاوُدَ أَدَامَ اللَّهُ سَعَادَتَكُمْ مَنْ تَسْكُنُ إِلَى دِينِهِ وَ تَثِقُ بِنِيَّتِهِ جَمِيعاً بِأَنَّ مُحَمَّدَ بْنَ عَلِيٍّ الْمَعْرُوفَ بِالشَّلْمَغَانِيِّ زَادَ ابْنُ دَاوُدَ وَ هُوَ مِمَّنْ عَجَّلَ اللَّهُ لَهُ النَّقِمَةَ وَ لَا أَمْهَلَهُ قَدِ ارْتَدَّ عَنِ الْإِسْلَامِ وَ فَارَقَهُ اتَّفَقُوا وَ أَلْحَدَ فِي دِينِ اللَّهِ وَ ادَّعَى مَا كَفَرَ مَعَهُ بِالْخَالِقِ قَالَ هَارُونُ فِيهِ بِالْخَالِقِ جَلَّ وَ تَعَالَى وَ افْتَرَى كَذِباً وَ زُوراً وَ قَالَ بُهْتَاناً وَ إِثْماً عَظِيماً قَالَ هَارُونُ وَ أَمْراً عَظِيماً كَذَبَ الْعَادِلُونَ بِاللَّهِ وَ ضَلُّوا ضَلالًا بَعِيداً وَ خَسِرُوا خُسْراناً مُبِيناً وَ إِنَّنَا قَدْ بَرِئْنَا إِلَى اللَّهِ تَعَالَى وَ إِلَى رَسُولِهِ وَ آلِهِ صَلَوَاتُ اللَّهِ وَ سَلَامُهُ وَ رَحْمَتُهُ وَ بَرَكَاتُهُ عَلَيْهِمْ مِنْهُ وَ لَعَنَّاهُ عَلَيْهِ لَعَائِنُ اللَّهِ اتَّفَقُوا زَادَ ابْنُ دَاوُدَ تَتْرَى فِي الظَّاهِرِ مِنَّا وَ الْبَاطِنِ فِي السِّرِّ وَ الْجَهْرِ وَ فِي كُلِّ وَقْتٍ وَ عَلَى كُلِّ حَالٍ وَ عَلَى مَنْ شَايَعَهُ وَ بَايَعَهُ أَوْ بَلَغَهُ هَذَا الْقَوْلُ مِنَّا وَ أَقَامَ عَلَى تَوَلِّيهِ بَعْدَهُ وَ أَعْلِمْهُمْ قَالَ الصَّيْمَرِيُّ تَوَلَّاكُمُ اللَّهُ قَالَ ابْنُ ذَكَا أَعَزَّكُمُ اللَّهُ أَنَّا مِنَ التَّوَقِّي وَ قَالَ ابْنُ دَاوُدَ اعْلَمْ أَنَّنَا مِنَ التَّوَقِّي لَهُ قَالَ هَارُونُ وَ أَعْلِمْهُمْ أَنَّنَا فِي التَّوَقِّي وَ الْمُحَاذَرَةِ مِنْهُ قَالَ ابْنُ دَاوُدَ وَ هَارُونُ عَلَى مِثْلِ مَا كَانَ مِمَّنْ تَقَدَّمَنَا لِنُظَرَائِهِ قَالَ الصَّيْمَرِيُّ عَلَى مَا كُنَّا عَلَيْهِ مِمَّنْ تَقَدَّمَهُ مِنْ نُظَرَائِهِ وَ قَالَ ابْنُ ذَكَا عَلَى مَا كَانَ عَلَيْهِ مِمَّنْ تَقَدَّمَنَا لِنُظَرَائِهِ اتَّفَقُوا مِنَ الشَّرِيعِيِّ وَ النُّمَيْرِيِّ وَ الْهِلَالِيِّ وَ الْبِلَالِيِّ وَ غَيْرِهِمْ وَ عَادَةُ اللَّهِ قَالَ ابْنُ دَاوُدَ وَ هَارُونُ جَلَّ ثَنَاؤُهُ وَ اتَّفَقُوا مَعَ ذَلِكَ قَبْلَهُ وَ بَعْدَهُ عِنْدَنَا جَمِيلَةٌ وَ بِهِ نَثِقُ وَ إِيَّاهُ نَسْتَعِينُ وَ هُوَ حَسْبُنَا فِي كُلِّ أُمُورِنَا وَ نِعْمَ الْوَكِيل "؛ احتجاج؛ طبرسی؛ ج ۲، صص ۴۷۴ - ۴۷۵، چاپ بیروت، سال ۱۴۰۱ هجری.
- ↑ مفوضه: قومی که گفتند: خداوند، محمد (ص) را خلق نمود و او را مدبر جهان هستی قرار داد همچنین برخی امیرالمومنین (ع) را چنین میدانند.
- ↑ ملل و نحل؛ ج ۲، ص ۱۳.
- ↑ غیبت؛ طوسی و بحار؛ مجلسی.
- ↑ قزوینی، سید محمد کاظم، امام مهدی از تولد تا بعد از ظهور، ص ۱۷۰-۱۷۸.