انصاف در معارف و سیره نبوی
رعایت انصاف
در اداره امور، برای برپاداشتن حق و عدل، بیش از هر چیز انصاف لازم است که بدون آن نه حقی برپا میشود و نه عدالتی جاری میگردد و نه دولتی میماند. رسول خدا(ص) در وصایای خود به ابن مسعود فرمود: «ای فرزند مسعود، از جانب خود با مردم به انصاف عمل کن و امّت را نصیحت و خیرخواهی کن و بدیشان رحمت نما، که چون چنین باشی و خداوند بر اهل سرزمینی خشم گیرد و تو در آن میان باشی، چون اراده فرماید که بر آنان عذاب نازل کند به تو نظر نماید و بدیشان رحم کند؛ زیرا خدای متعال میفرماید: «و پروردگار تو بر آن نبود که آبادیها و شهرهایی را به ستم نابود کند در حالی که مردم آنها مصلح باشند»»[۱].
هر زمامدار و مدیری که از خود سلب انصاف کند، خداوند پایداری را از او سلب میکند: «هر که انصاف و عدالت را مانع گردد و درباره دیگران به کار نبندد خداوند امکان برقراری و پایداری از وی سلب کند»[۲].
انصاف سبب پایداری مدیریت و عزتمندی آن است. از امام باقر(ع) روایت شده است که گفت: امیرمؤمنان(ع) در ضمن کلامی فرمود: «بدانید هر که از خود به مردم انصاف دهد، خداوند جز عزّتش نیفزاید»[۳].
از ویژگیهای این عزّت، پیوندی است که خداوند میان قلب زمامدار و مردم برقرار میسازد و به صورت دوستی و حمایت جلوه میکند: «دوستی بر انصاف استوار میگردد و رسوخ مییابد»[۴].
با رعایت انصاف، پیوندی محکم میان زمامدار و مردم برقرار میشود و میل به خدمتگزاری و شور و نشاط کار و تلاش، فراهم میگردد و سبب فزونی دوستان میشود: «انصاف مایه فزونی دوستان است و سیره عادلانه مخالفان را مقهور میسازد»[۵].
قدرتمندی هر مدیریتی بستگی به میزان انصاف در آن مدیریت دارد. بیانصافی دوستان را رنجیده خاطر و پراکنده میگرداند و حمایت لازم و شور و شوق تلاش را بر باد میدهد. آنکه خواهان توانمندی در مدیریت و خواستار پیوند دلها و دوستان بسیار است، باید رعایت انصاف نماید: «انصافکننده دارای یاوران و دوستان بسیار است»[۶].
بنابراین کدام خردمندی است که خود را از این موهبت محروم سازد؟ آیا عدم رعایت انصاف، چیزی جز نشانه بیخردی نیست؟ از امیرمؤمنان(ع) چنین روایت شده است: «بسنده است در خردمندی انسان اینکه اهل رعایت انصاف باشد»[۷].
رعایت انصاف بهترین ویژگی برای اداره خردمندانه امور و برترین فضیلت انسانی است: «انصاف فزونترین فضیلتهاست»[۸].
رسول خدا(ص) که در عقل اکمل خلق بود، نهایت کمال را در رعایت انصاف داشت تا جایی که درباره آن پیشوایی که راه او صراط مستقیم است[۹]، نوشتهاند: «خویشان خود را احسان میکرد بیآنکه ایشان را بر دیگران اختیار کند، مگر به چیزی چند که خدا به آن امر کرده است»[۱۰].
رسول خدا(ص) در رعایت انصاف چنان دقیق و جدی بود که اجازه نمیداد ذرّهای از آن عدول شود. به روایت ابن اسحاق پس از فراغت رسول خدا(ص) از بازگرداندن زنان و کودکان هوازن در غزوه حنین هوازن، مردم اطراف آن حضرت را گرفتند و گفتند: ای رسول خدا، غنائم را تقسیم کن و سهم ما را از شتران و گوسفندان بده؛ و چنان اطراف رسول خدا را احاطه کرده بودند که حضرت ناچار به درختی تکیه داد؛ ردای آن حضرت را از دوشش کشیدند و بردند. پیامبر رو به آنان کرد و فرمود: «ای مردم، ردای مرا پس بدهید، به خدا سوگند که اگر شما را به شماره درختان تهامه گوسفند و شتر باشد، همه را بر شما قسمت کنم؛ و در من بخلی و ترسی و دروغی نخواهید یافت».
آنگاه پهلوی شتری ایستاد و پارهای کُرک از کوهان شتر میان دو انگشت خود برگرفت و آن را بلند کرد و گفت: «ای مردم، به خدا سوگند که از غنائم شما و از این پاره کرک جز خمس آن حقّی ندارم؛ و آن خمس هم به شما داده میشود. پس اکنون هر که هر چه از غنائم برداشته است اگر چه نخ و سوزنی باشد، آن را برگرداند؛ زیرا خیانت در غنائم، روز قیامت برای خیانتکار ننگ و آتش و بدنامی خواهد بود».
مردی از انصار پیش آمد و دستهای نخ مویی نزد آن حضرت آورد و گفت: ای رسول خدا، این نخهای مویی را برداشتهام تا پالان شتر خود را با آن بدوزم. رسول خدا(ص) فرمود: «آنچه سهم من است از آن تو باشد». مرد انصاری گفت: اگر کار به این سختی است، نیازی به آن ندارم و آن را در میان غنائم انداخت[۱۱].
مردی دیگر نزد رسول خدا(ص) آمد و گفت: ای رسول خدا، این ریسمان را موقعی که دشمن به هزیمت رفته بود یافتهام؛ آیا میتوانم بارهای خود را با آن ببندم؟ حضرت فرمود: «سهم من از آن تو باشد، ولی با سهام مردم چه میکنی؟»[۱۲]
پیامبر خدا(ص) در رعایت انصاف اینگونه بود. در همه امور رفتاری مبتنی بر اصول داشت. مدیریتش، اداره قلوب بود.
سیره رسول اکرم(ص) بهترین سیرههاست؛ زیرا آن حضرت برترین میزان و بالاترین معیار سنجش است و همه چیز را باید با سیره و روش آن حضرت سنجید. به بیان سفیان بن عیینه:[۱۳]: به درستی که رسول خدا(ص) میزان اکبر است و همه چیز را باید با خلق و سیره و روش و راه و رسم او سنجید و بدان عرضه نمود، که اگر با آن موافق بود، حق است و چنانچه با آن مخالف بود، باطل است»[۱۴].[۱۵]
منابع
پانویس
- ↑ «يَا ابْنَ مَسْعُودٍ! أَنْصِفِ النَّاسَ مِنْ نَفْسِكَ وَ انْصَحِ الْأُمَّةَ وَ ارْحَمْهُمْ، فَإِذَا كُنْتَ كَذَلِكَ وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَى أَهْلِ بَلْدَةٍ وَ أَنْتَ فِيهَا وَ أَرَادَ أَنْ يُنْزِلَ عَلَيْهِمُ الْعَذَابَ نَظَرَ إِلَيْكَ فَرَحِمَهُمْ بِكَ، يَقُولُ اللَّهُ تَعَالَى: ﴿وَمَا كَانَ رَبُّكَ لِيُهْلِكَ الْقُرَى بِظُلْمٍ وَأَهْلُهَا مُصْلِحُونَ﴾...»؛ مکارم الاخلاق، ص۴۵۷؛ بحارالانوار، ج۷۷، ص۱۰۹.
- ↑ «مَنْ مَنَعَ الْإِنْصَافَ سَلَبَهُ اللَّهُ الْإِمْكَانَ»؛ شرح غرر الحکم، ج۵، ص۲۸۶.
- ↑ «أَلَا إِنَّهُ مَنْ يُنْصِفِ النَّاسَ مِنْ نَفْسِهِ لَمْ يَزِدْهُ اللَّهُ إِلَّا عِزّاً»؛ الکافی، ج۲، ص۱۴۴؛ بحارالانوار، ج۷۵، ص۳۳.
- ↑ «عَلَى الْإِنْصَافِ تَرْسُخُ الْمَوَدَّةُ»؛ شرح غرر الحکم، ج۴، ص۳۱۵.
- ↑ «بِالنَّصَفَةِ يَكْثُرُ الْمُوَاصِلُونَ... وَ بِالسِّيرَةِ الْعَادِلَةِ يُقْهَرُ الْمُنَاوِئُ»؛ نهجالبلاغه، حکمت ۲۲۴.
- ↑ «الْمُنْصِفُ كَثِيرُ الْأَوْلِيَاءِ وَ الْأَوِدَّاءِ»؛ شرح غرر الحکم، ج۲، ص۱۴۳.
- ↑ «حَسْبُ الْمَرْءِ مِنْ عَقْلِهِ إِنْصَافُهُ مِنْ نَفْسِهِ»؛ بحارالانوار، ج۷۸، ص۸۰.
- ↑ «الْإِنْصَافُ أَفْضَلُ الْفَضَائِلِ»؛ شرح غرر الحکم، ج۱، ص٢٠٣.
- ↑ هست راه او صراط مستقیم *** گفته حق او را علی خلق عظیم اسرار الشهود، ص۷.
- ↑ منتهی الآمال، ج۱، ص۲۸.
- ↑ سیرة ابن هشام، ج۴، صص۱۳۸-۱۳۹.
- ↑ المغازی، ج۳، ص۹۱۸.
- ↑ ابو محمد سفیان بن عیینة بن ابی عمران هلالی از علما و زهّادی است که بزرگان و رجالیون اهل سنت وی را توثیق کرده، حدیث و روایت او را صحیح دانستهاند. اصل وی را از کوفه دانستهاند. در سال ۱۰۷ هجری به دنیا آمده و در سال ۱۹۸ هجری از دنیا رفته است. او را از اصحاب امام صادق(ع) شمردهاند. ر.ک: الطبقات الکبری، ج۵، صص۴۹۷-۴۹۸؛ رجال البرقی، ص۴۱؛ حلیة الأولیاء، ج۷، ۲۷۰-۳۱۸؛ رجال النجاشی، ص۱۳۵؛ تاریخ بغداد، ج۹، صص۱۷۴-۱۸۴؛ صفة الصفوة، ج۲، صص۲۳۱-۲۳۷؛ وفیات الاعیان، ج۲، صص۳۹۱-۳۹۳؛ رجال ابن داود، ص۱۰۴؛ میزان الاعتدال، ج۲، صص۱۷۰-۱۷۱؛ تذکرة الحفاظ، ج۱، صص۲۶۲-۲۶۵؛ تهذیب التهذیب، ج۴، صص۱۰۴-۱۰۷؛ معجم رجال الحدیث، ج۸، صص۱۵۷-۱۵۸.
- ↑ «إِنَّ رَسُولَ اللّهِ(ص) هُوَ الْمِيزَانُ الْأَكْبَرُ، فَعَلَيْهِ تُعْرَضُ الْأَشْيَاءُ عَلَى خُلُقِهِ، وَ سِيرَتِهِ، وَ هَدْيِهِ، فَمَا وَافَقَهَا فَهُوَ الْحَقُّ، وَ مَا خَالَفَهَا فَهُوَ الْبَاطِلُ»؛ بدرالدین محمد بن ابراهیم سعدالله بن جماعة الکنانی، تذکرة السامع و المتکلم فی ادب العالم و المتعلم، تحقیق السید محمد هاشم الندوی، دار الکتب العلمیة، بیروت، ص٢.
- ↑ دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۶۰۰.