مقام اتصال

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت

اتصال به حق و انفصال از ذات

مقام اتصال، ترقی از حضرت اسماء در تعین ثانی و اتصال به حضرت ذات است[۱]. به سخن دیگر، مقام اتصال به یک معنا عبور از استدلال و برهان به شهود و حضور است به‌طوری که دوگانگی به یگانگی می‌انجامد و سالک خود را در وجود حق فانی می‌کند؛ پس آنچه در این منزل اتفاق می‌افتد وصل به حق‌تعالی و فصل از خلق و مظاهر است، هر چند که خلق از مظاهر حق است، ولی چون سالک از مرتبه فعل عبور کرده است ناظر به مظاهر نیست بلکه ناظر به صفات عین ذات و در مراتب عالی‌تر ناظر به ذات است. این‌گونه است که به مرتبه انفصال می‌رسد که سالک از همه خلایق که مظاهر فعلی حق‌تعالی است جدا شده و از هر چه که غیر خدا است، بریده است. پس مراد از انفصال در مرحله حقایق، دو نوع انفصال است، یکی انفصال از کونین دنیا و آخرت که شرط اتصال در مقام نهم و پیش از آن است؛ و دیگری انفصال از رؤیت انفصال است که عالی‌ترین مرتبه است[۲]؛ زیرا دیدن انفصال خود به معنای دیدن خود است، اما اگر از خود انفصال نیز منفصل شود به حق‌تعالی پیوسته است؛ چنان‌که به مرتبه فنای مطلق نزدیک می‌شود که مرتبه عالی‌تر از انفصال و جزو مرحله نخست نهایات سیر و سلوک عارفانه است.

از نظر عرفان قرآنی، مراتب حقایق و نهایات مراتب تعقل استدلالی و برهانی نیست و آنچه دریافت می‌شود، قابل استدلال و برهانی کردن برای دیگران نیست؛ چراکه علم حضوری را نمی‌توان به علم حصولی در آورد؛ چنان‌که کیفیت درد دندان را نمی‌توان به کسی که این درد را نچشیده منتقل کرد؛ یا عشق به محبوب را به کودکی که از عشق چیزی جز شیرینی نمی‌شناسد فهماند. از همین روست که حوزه این مراتب را رؤیت قلوب می‌داند نه فهم عقول و مرکز فهم و ادراکی را دل‌ها و قلوب سالکان دانسته نه اذهان مردمان و ادراک آن را از قبیل چشیدن دانسته نه دانستن و فریاد مَا أَدْرَاكَ بلند می‌دارد تا دسترسی عقول و اذهان را از فهم آن دور دانسته و لذت چشیدن را به معرفت انسانی افزوده است؛ به این معنا که معارف انسانی محدود به حوزه حواس یا فراتر عقول نیست، بلکه حوزه‌هایی دیگری است که جز به چشیدن و شدن دست‌یافتنی نیست. از همین روست که خواهان صیرورت و شدن‌هایی است که فراتر از چشیدن به تحقق انقلاب و دگرگونی بنیادین ذات در نشئات گوناگون است. این‌گونه است که در آیات قرآنی گاه برای درک واقعی مثلاً حقیقتی چون مرگ از چشیدن آن در اجل مسمای صیرورت‌های دنیوی به عنوان تنها ابزار اصلی رجعت و بازگشت به سوی خدا: ﴿كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ ثُمَّ إِلَيْنَا تُرْجَعُونَ[۳]، سخن به میان آورده است؛ و گاه دیگر از حقیقت عروج تا نزدیک مرزهای میان انسان و خدا، از رؤیت صادقانه فواد و قلب سخن گفته است: ﴿ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّى * فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَى * فَأَوْحَى إِلَى عَبْدِهِ مَا أَوْحَى * مَا كَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَأَى * أَفَتُمَارُونَهُ عَلَى مَا يَرَى * وَلَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرَى * عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهَى * عِنْدَهَا جَنَّةُ الْمَأْوَى * إِذْ يَغْشَى السِّدْرَةَ مَا يَغْشَى * مَا زَاغَ الْبَصَرُ وَمَا طَغَى * لَقَدْ رَأَى مِنْ آيَاتِ رَبِّهِ الْكُبْرَى[۴].

در این آیات سخن از معرفت شهودی قلب پس از صیرورت و شدن‌هایی است که برای پیامبر(ص) دست داده است. پس آن حضرت(ص) در شدن‌های کمالی به جایی رسید که نزدیک‌تر از آن برای کسی شدنی نیست؛ آنچه او در این مراتب دید بر اساس دیدن عیون نیست بلکه عیان برای قلب است. البته این دیدن‌ها تا زمانی که در مراتب پایین یعنی در سدرة‌المنتهی صورت نگرفته بود، در مراتب عالی تحقق نیافت. پس سالک پس از عبور از عوالم مادی دنیوی و حتی اخروی که شامل بهشت و مانند آنهاست، و عبور از کونین است که به مرتبه فراتر از کونین می‌رسد و در آنجا بستری برای وصل و اتصال فراهم می‌آید که نزدیک‌تر از آن شدنی نیست. اگر در مراتب پایین آیات بزرگ الهی را می‌بیند، در مراتب عالی دیگر سخن از آیات کبرای الهی نیست، بلکه سالک از وجوه تامات الهی نیز عبور کرده است و خود به جایگاه و منزلتی رفیع رسیده است که فراتر از آن نیست. این‌گونه است که وقتی وصل و متصل به آن حقیقت بی‌نهایت می‌شود، بستری برای انفصال از غیر فراهم نمی‌آید تا امکان فرو رفتن در مرحله نهایات و فنای فی‌الله فراهم شود. بر این اساس، باید گفت که سالک الی الله نمی‌تواند بی‌عبور از مرحله‌ای یا منزلی به منزل برتر درآید؛ زیرا طفره در هستی معنا ندارد و کسی نمی‌تواند از مرتبه نگذشته به مرتبه‌ای برتر درآید. هر چند که ممکن است که این عبور به «طرفة العین» و چشم بر هم گذاشتنی باشد؛ چنان‌که انتقال در طی‌الارض این‌گونه اتفاق می‌افتد[۵] البته درباره لزوم عبور هر انسانی از عوالم چه تند و چه کُند در روایتی از پیامبر(ص) آمده است: ابوسعید خدری می‌گوید: «قِيلَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ! ﴿يَوْمٍ كَانَ مِقْدَارُهُ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍ[۶] مَا أَطْوَلَ هَذَا الْيَوْمَ! فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص): وَ الَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ إِنَّهُ لَيُخَفَّفُ عَلَى الْمُؤْمِنِ حَتَّى يَكُونَ أَخَفَّ عَلَيْهِ مِنْ صَلَاةٍ مَكْتُوبَةٍ يُصَلِّيهَا فِي الدُّنْيَا»[۷]؛ از وجود مبارک پیامبر(ص) سؤال شد: «مَا أَطْوَلَ هَذَا الْيَوْمَ»؛ «روزی که پنجاه هزار سال زمان آن است، چه روز طولانی است؟» حضرت(ص) فرمود: «قسم به ذات خدایی که جانم در دست اوست، این پنجاه هزار سال برای مؤمن کوتاه‌تر از خواندن یک نماز واجب در دنیاست».

به هر حال، عقل نمی‌تواند این مراتب عالی را به برهان استدلال کند و چنان‌که هست بفهمد. از این روست که خواجه عبدالله انصاری پس از نقل آیات ۸ و ۹ سوره نجم می‌نویسد: إِياسُ الْعُقُولِ فَقَطْعُ الْبَحْثِ بِقَوْلِهِ أَوْ أَدْنَى؛ خدای متعال با این تعبیر عقل‌ها را ناامید کرد، و مجالی برای بحث نگذاشت؛ زیرا این تعبیر از سوی حضرت احدیت به فنای پیامبر در عین ذات اشاره دارد که محض اتصال است؛ و شکی نیست معنای اتصال نزد عقل، اشعار بر دوگانگی دارد؛ و از این‌رو عقل معنای اتصالی که فنا در احدیت ذات است، را نمی‌تواند اثبات کند.[۸]

مراتب اتصال در عرفان

از نظر خواجه عبدالله انصاری برای اتصال سه درجه است. وی می‌نویسد: وَ لِلِاتِّصالِ ثَلاثُ دَرَجاتٍ: الدَّرَجَةُ الأُولى اتِّصالُ الِاعْتِصامِ، ثُمَّ اتِّصالُ الشُّهُودِ، ثُمَّ اتِّصالُ الْوُجُودِ. فَاتِّصالُ الِاعْتِصامِ تَصْحيحُ الْقَصْدِ، ثُمَّ تَصْفِيَةُ الْإِرادَةِ، ثُمَّ تَحْقيقُ الْحالِ؛ وَ الدَّرَجَةُ الثّانِيَةُ اتِّصالُ الشُّهُودِ وَ هُوَ الْخَلاصُ مِنَ الِاعْتِلالِ، وَ الْغِنَى عَنِ الِاسْتِدْلالِ، وَ سُقُوطُ شَتاتِ الْأَسْرارِ؛ وَ الدَّرَجَةُ الثّالِثَةُ اتِّصالُ الْوُجُودِ. وَ هَذَا الِاتِّصالُ لَا يُدْرَكُ مِنْهُ نَعْتٌ، وَ لَا مِقْدارٌ إِلَّا اسْمٌ مُعارٌ، وَ لَمْحٌ إِلَيْهِ مُشارٌ. اتصال سه درجه دارد: درجه نخست، اتصال اعتصام و درجه دوم، اتصال شهود و درجه سوم، اتصال وجود است. اتصال اعتصام آن است که سالک قصد خود را محقق سازد. درست کردن قصد، رها شدن از هر گونه تردد است. و پاک کردن اراده، شهود اجابت فراخوان‌های حقیقت، با عین حقیقت، از حقیقت است. و این در واقع پاک کردن قصد از رسم قاصد است. و محقق ساختن حال آن است که تأثیر را از تجلی ببیند، نه از حال.

درجه دوم، اتصال شهود است؛ و آن عبارت است از رهایی از علت و نقص یعنی رهایی از رسوم و احکام آن؛ و بی‌نیازی از استدلال و فرو افتادن و برطرف شدن اسرار پراکنده با ترقی کردن و گذشتن از حضرت اسمایی؛ زیرا اسرار همان معانی تجلیات اسمایی است. و صفات، که حقایق اسماء هستند، گوناگون و متضادند؛ مانند جمال و جلال، قهر و لطف، عزیز کردن و ذلیل کردن و مانند آن. بنابراین، صفات دارای اسرار و حکمت‌ها و حکم‌های گوناگون و مختلف است. و هر اسمی خزانه اسرار صفتی است که حقیقت آن است. بنابراین، تجلیات اسماء اسرار مختلف و گوناگون و متضادی دارد که در صورت ترقی از حضرت اسمایی به حضرت ذات، همگی فرو می‌افتند. و این ترقی همان معنای اتصال است. درجه سوم، اتصال وجود است، یعنی فانی شدن وجود بنده در وجود حق. و از این اتصال هیچ صفتی درک نمی‌شود؛ زیرا صفت مقتضی دوگانگی است و در این مقام هیچ دوگانگی نیست. و این اتصال هیچ نام و مرتبه و قدری ندارد، مگر نامی بدون مسمی که برای معنای فنای در حق به عاریت گرفته شده؛ زیرا فنا، اتصال نامیده نمی‌شود، جز آن‌که این نام برای آن به عاریت گرفته شده است، و نظری که به سوی آن اشاره می‌شود. و آن عبارت است از نظر کردن به سوی ظهور فنای فانی، که وجود او در آنجا که حق ذاتش را بذاته شهود می‌کند، توهم شده است. بنابراین، با اتصال اشاره می‌شود به دیدن برطرف شدن و هم هنگام صفای شهود حق[۹].[۱۰]

مناطق ممنوع در مقام انفصال

وقتی فنای سالک در مقام اتصال رخ می‌دهد، باید مراعات عبودیت و الوهیت شود و فاصله میان خالق و مخلوق حفظ شود. از این روست که خدا می‌فرماید: ﴿وَيُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ[۱۱]؛ «خدا شما را از ذات خویش برحذر می‌دارد». پس سالک با آن‌که در مقام فنای فی‌الله است، باید بداند که نمی‌تواند به دو منطقه صفات عین ذات و همچنین ذات الهی نزدیک شود؛ زیرا اینها غیر قابل دسترسی حتی برای عالی‌ترین موجودات هستی از چهارده معصوم(ع) است. با آن‌که پیامبر(ص) به نقل از برخی روایات مرسل[۱۲] می‌فرماید: «لِي مَعَ اللهِ وَقْتٌ لَا يَسَعُني فيهِ مَلَكٌ مُقَرَّبٌ وَ لَا نَبِيٌّ مُرْسَلٌ»[۱۳]؛ «برای من با خدا وقتی است که ملک مقرب و نبی مرسلی به آن نمی‌رسد». یا امام صادق(ع) فرموده است: «لَنا حَالَاتٌ مَعَ اللهِ، وَ هُوَ فِيها نَحْنُ، وَ نَحْنُ فِيها هُوَ، وَ مَعَ ذَلِكَ هُوَ هُوَ، وَ نَحْنُ نَحْنُ»[۱۴]؛ «برای ما با خدا حالاتی است که در آن حالات او ما هستیم و ما او هستیم؛ در حالی که ما ما هستیم و او او». با این همه امام صادق(ع) می‌فرماید: «اجْعَلُونَا عَبِيداً مَخْلُوقِينَ وَ قُولُوا فِينَا مَا شِئْتُمْ»[۱۵]؛ «ما را مخلوق خداوند بدانید و هر چه می‌خواهید از صفات نیکو برای ما بگویید». همچنین می‌فرماید: «نَزِّلُونَا عَنِ الرُّبُوبِيَّةِ وَ قُولُوا فِينَا مَا شِئْتُمْ وَ لَنْ تَبْلُغُوا»[۱۶]؛ «ما را از ربوبیت استقلالی پایین‌تر بدانید و درباره ما هر چه می‌خواهید بگویید هرچند به نهایت ما نمی‌رسید و نمی‌توانید همه آن را ببینید و بگویید». یا امام صادق(ع) در جایی دیگر می‌فرمایند: «إِنَّا عَبِيدٌ مَرْبُوبُونَ وَ قُولُوا فِي فَضْلِنَا مَا شِئْتُمْ»[۱۷]؛ «به راستی که ما بندگان خدا هستیم و در فضل ما هر چه می‌خواهید بگویید».

پیامبر اکرم(ص) در روز فتح قلعه خیبر به دست امیرمؤمنان امام علی(ع) می‌فرماید: «لَوْ لَا مَخافَةَ أَنْ يَقُولَ النَّاسُ فِيكَ مَا قَالَتِ النَّصارى فِي عِيسى بْنِ مَرْيَمَ لَقُلْتُ فِيكَ كَلامًا لَا تَمُرُّ عَلَى مَلَإٍ...»[۱۸]؛ «اگر هراس آن نداشتم که آنچه مسیحیان درباره عیسی(ع) گفتند، مردم درباره تو بگویند، کلامی از فضایل تو می‌گفتم که بر هیچ گروهی نمی‌گذشتی، مگر آن که.»... بنابراین، سالک الی الله در هر مرتبه‌ای از مقامات برسد، خدا نمی‌شود، بلکه خدایی و متأله می‌شود و این فصل و انفصال هماره میان خالق و مخلوق و خدا و خدایی شده است؛ از همین روست که خدا می‌فرماید: ﴿وَيُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ[۱۹]؛ «خدا شما را از ذات خویش برحذر می‌دارد».

خواجه عبدالله انصاری ضمن بیان مراتب و درجات انفصال پس از ذکر آیه می‌نویسد: لَيْسَ فِي الْمَقامَاتِ شَيْءٌ فِيهِ مِنَ التَّفَاوُتِ مَا فِي الِانْفِصال؛ خداوند شما را از خودش در نگریستن به غیر و اثبات غیر بر حذر می‌دارد؛ و این همان جدایی و انفصال بنده از رسوم همه خلایق است. تفاوتی که در درجات مقام انفصال است در هیچ یک از دیگر مقامات نیست؛ چرا درجات مقامات دیگر دارای یک وجه اشتراک و یک وجه امتیازند؛ اما درجات این مقام هیچ وجه اشتراک روشنی ندارند، و گویا حقایق کاملاً متباینی هستند که واژه انفصال به نحو اشتراک لفظی بر آنها اطلاق می‌شود. آن‌گاه خواجه درباره درجات انفصال می‌نویسد: وَ وُجُوهُهُ ثَلاثَةٌ: أَحَدُها اِنْفِصالٌ هُوَ شَرْطُ الِاتِّصالِ، وَ هُوَ الِانْفِصالُ عَنِ الْكَوْنَيْنِ، بِاِنْفِصالِ تَوَقُّفِكَ عَلَيْهِما، وَ اِنْفِصالِ مُبالاتِكَ بِهِما؛ وَ الثّانِي اِنْفِصالٌ عَنْ رُؤْيَةِ الِانْفِصالِ الَّذي ذَكَرْناهُ؛ وَ هُوَ أَنْ لَا يَتَزَنَّى عِنْدَكَ فِي شُهُودِ التَّحْقيقِ شَيْءٌ يُوصَلُ بِالِانْفِصالِ مِنْهُما إِلَى شَيْءٍ؛ وَ الثّالِثُ اِنْفِصالٌ عَنِ الِاتِّصالِ؛ وَ هُوَ اِنْفِصالُ مَنْشُهودٍ مُزاحَمَةُ الِاتِّصالِ عَيْنَ السَّبْقِ. فَإِنَّ الِانْفِصالَ وَ الِاتِّصالَ، عَلَى عِظَمِ تَفاوُتِهِما فِي الِاسْمِ وَ الرَّسْمِ، فِي الْعِلَّةِ سِيّانِ.

انفصال دارای سه وجه است:

وجه نخست، انفصالی است که شرط اتصال است؛ و آن جدا شدن بنده از دو جهان است، به اینکه نظر خود به دو جهان را، و توقف و تقید و احتجاب خود به دو جهان را، و مبالات و اعتنای خود به دو جهان را قطع و جدا کند. این انفصال‌های سه‌گانه شرط اتصال یاد شده است، و خلاصه‌اش آن است که بنده باید از ماسوی الله، حتی از رسم و عین خود، جدا و منفصل شود و به سخن دیگر تا خلع رخ ندهد، وصل واقعی رخ نمی‌دهد، پس تا انانیت فرو نریزد، أنا الهی ظهور می‌کند: ﴿إِنِّي أَنَا رَبُّكَ فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى *... إِنَّنِي أَنَا اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنَا[۲۰].

وجه دوم، انفصال و جدا شدن از دیدن انفصالی است که در وجه نخست ذکر شد؛ و آن این است که دنیا و آخرت نزد تو در شهود حضرت حقیقت وزن و قدر و ارزشی نداشته باشند که بپنداری انفصال از آن دو بنده را به چیزی مقام و منزلت و قربی می‌رساند. و این در صورتی تحقق می‌یابد که به دنیا و آخرت با نظر فنا نگریسته شود؛ زیرا در این صورت، آن دو، عدم و نیستی خواهند بود؛ و انفصال از نیستی چیزی نیست تا در نظر آید و دیده شود.

وجه سوم، انفصال از اتصال است. و آن این است که عارف از مزاحمت شهود اتصال به عین سبقت حقیقت ازلی ذات احدیت منفصل و جدا شود؛ زیرا آن حقیقت ازلی، اجل از آن است که چیزی به آن متصل و یا از آن منفصل شود. و از این‌رو عارف باید از شهود خود، مزاحمت اتصال با این حقیقت را نفی کند؛ و گرنه بقای وجود موهوم او باقی خواهد بود؛ و محال است که حادث با قدیم مقارن شود، و حدوث و قدم با هم جمع شوند. از اینجا دانسته می‌شود که اتصال و انفصال، در اثر توهم وجود غیر و استقلال ظل خیالی به نفس خود، در نظر سالک آمده است؛ و در واقع اتصال و انفصالی در کار نیست. و آن حقیقت ازلی، منزه از آن است که چیزی به آن متصل و یا از آن منفصل شود؛ چراکه او عین اشیاء است، و ما عدای او عدم صرف است. پس چیزی موجود نیست که به آن حقیقت متصل و یا از آن منفصل شود.

اتصال و انفصال، با همه تفاوتی که در اسم و لفظ و رسم و معنا دارند، در عیب و نقصان یکسانند؛ زیرا هر دو دلالت بر دوگانگی می‌کنند، حال آن‌که در شهود حقیقت، دوگانگی نیست؛ زیرا فانی، چیزی موجود نیست که فنا بر آن عارض شده باشد؛ بلکه در ذات خود از ازل تا ابد فانی است و باقی نیز از ازل تا ابد باقی است؛ و این اعتبارات عقل مشوب به وهم است که تعدد و تکثر را بر حسب نسبت‌ها و اضافات - نه بر حسب حقیقت - پدید آورده است[۲۱]. باید یادآور شد که از نظر آموزه‌های وحیانی قرآن، همه هستی و مخلوقات الان نیز هالک و فانی هستند، نه آن‌که بعدها فانی و هالک می‌شوند؛ زیرا مشتق چون هالک و فانی در حال حقیقت هستند هر چند که نسبت به آینده کاربردش حقیقی نیست بلکه مجازی است و در گذشته اختلاف است که حقیقت است یا نه؟ ولی بی‌گمان استعمال و کاربرد آن در حال و اکنون، حقیقت است؛ پس خدا می‌فرماید همه چیز همین الان و اینک فانی و هالک هستند، نه بعدها هالک و فانی می‌شوند؛ چنان‌که آنچه باقی است و خواهد بود همان وجه الله است[۲۲].[۲۳]

منابع

پانویس

  1. شرح منازل السائرین، ملا عبد الرزاق کاشانی، ص۷۵۴.
  2. اصطلاحات الصوفیه، ص۳۳۶.
  3. «هر کسی مرگ را می‌چشد سپس به سوی ما باز گردانده خواهید شد» سوره عنکبوت، آیه ۵۷؛ سوره آل عمران، آیه ۱۸۵؛ سوره انبیاء، آیه ۳۵.
  4. «سپس نزدیک شد و فروتر آمد * آنگاه (میان او و پیامبر) به اندازه دو کمان یا نزدیک‌تر رسید * پس (خداوند) به بنده خود وحی کرد، آنچه وحی کرد * دل، آنچه می‌دید، دروغ نگفت * پس آیا شما با او در آنچه می‌بیند، بگو- مگو می‌کنید؟ * و به یقین او را در فرودی دیگر، (نیز) دیده بود * کنار درخت سدری که در واپسین جای است * که نزد آن بوستان‌سراست * هنگامی که آن درخت سدر را فرو پوشاند، آنچه فرو پوشاند * چشم (وی سوی دیگر) نگشت و کژ ندید * بی‌گمان برخی از نشانه‌های بزرگ پروردگارش را دیده است» سوره نجم، آیه ۸-۱۸.
  5. نمل، آیه ۴۰.
  6. «روزی که اندازه آن پنجاه هزار سال است» سوره معارج، آیه ۴.
  7. ر.ک: مجمع البیان، ج۱۰، ص۵۳۱؛ تفسیر المیزان، ج۲۰، ص۱۲ به نقل از مجمع البیان و درالمنثور سیوطی.
  8. منصوری، خلیل، عرفان در قرآن، ص ۵۷۹.
  9. ر.ک: شرح منازل السائرین خواجه عبدالله انصاری، شرح علی شیروانی، باب نهم: اتصال.
  10. منصوری، خلیل، عرفان در قرآن، ص ۵۸۲.
  11. سوره آل عمران، آیه ۲۸ و ۳۰.
  12. احقاق الحق، ج۱، ص۱۸۲ تا ۱۸۵؛ عارف و صوفی چه می‌گوید، ص۳۲ و ۳۳؛ عین الیقین، فیض کاشانی.
  13. جامع الاسرار، سید حیدر آملی، ص۴۶۶.
  14. مصباح الشریعة منسوب به امام صادق؛ تعلیقه حکیم متأله ملا علی نوری بر اسفار، ج۲، ص۸۸؛ هزار و یک نکته حسن زاده آملی، ص۵۵۷.
  15. بصائر الدرجات، صفار، ج۱، ص۲۴۱.
  16. بحارالانوار، ج۵، ص۲۹۹؛ ج۶۹، ص۴۴؛ همچنین ر.ک: احتجاج، ج۲، ص۴۳۸؛ اثبات الهداة، ج۵، ص۳۹۱ و نیز: کشف الغمه، ج۲، ص۱۹۷؛ اثبات الهداة، ج۵، ص۳۸۸ و ۳۹۴؛ بحارالانوار، ج۲۵، ص۲۸۹؛ ج۴۷، ص۱۴۸.
  17. خصال، صدوق، حدیث الأربعمائة المعروف.
  18. مناقب خوارزمی، ص۱۲۹؛ ر.ک: کافی، ج۸، ص۵۷؛ امالی صدوق، ص۹۶؛ ارشاد مفید، ج۱، ص۱۶۵؛ کشف الغمه، ج۱، ص۲۸۷؛ بحارالانوار، ج۱۰، ص۲۱۶؛ ج۲۱، ص۷۹.
  19. سوره آل عمران، آیه ۲۸ و ۳۰.
  20. «بی‌گمان این منم پروردگار تو، پای‌پوش‌های خویش را درآور که تو در سرزمین مقدس «طوی» یی *... بی‌گمان این منم خداوند که هیچ خدایی جز من نیست» سوره طه، آیه ۱۲-۱۴.
  21. ر.ک: شرح منازل السائرین خواجه عبدالله انصاری، علی شیروانی.
  22. سوره قصص، آیه ۸۸؛ سوره الرحمن، آیه ۲۶-۲۷.
  23. منصوری، خلیل، عرفان در قرآن، ص ۵۸۳.