نهضتهای پس از عاشورا
مبارزه محمد بن عبدالله
محمد بن عبدالله به حمید بن قحطبه گفت: تو با من بیعت نکردی؟ حمید بن قحطبه گفت: ما اینگونه رفتار میکنیم با کسی که راز خود را نزد کودکان افشا نماید[۱]. پس محمد بن عبدالله در آن روز جنگ سختی کرد و با دست خود هفتاد نفر را به قتل رساند. عیسی بن موسی به حمید بن قحطبه دستور داد با یکصد نفر سپاه پیاده به پیش رود، آنان جلو رفتند تا به دیوار نزدیک خندق رسیدند که تعدادی از یاران محمد در آنجا بودند. حمید آن دیوار را خراب کرد و به خندق رسید و دربهایی روی خندق نهاد و خود و یارانش از خندق عبور کردند. پس از عبور از خندق از صبح تا عصر جنگ شدیدی نمودند، پس در خندق چیزهایی ریختند که سپاه بتواند از آن عبور نماید، سپس سپاهیان و اسبهای آنان از آن عبور کردند و جنگ سختی روی داد. محمد پیش از ظهر بازگشت و غسل کرده و حنوط نمود سپس بازگشت، عبدالله بن جعفر بن مسور بن مخرمه به او گفت: به سوی مکه روانه شو که بیشترین یاران تو در آنجا میباشند.
محمد بن عبدالله گفت: اگر بیرون بروم، اهل مدینه را خواهند کشت و به خدا سوگند از اینجا باز نگردم تا اینکه بکشم یا کشته شوم. سپس اندکی با او رفت سپس از او جدا شد، همچنین بیشتر یاران محمد از او جدا شدند تا اینکه تنها حدود سیصد نفر یا کمی بیشتر با او باقی ماندند، او به یارانش گفت: تعداد ما امروز مانند تعداد اهل بدر است. وقتی محمد نماز ظهر و عصر را خواند عیسی بن خضیر با او بود و او را سوگند میداد که به سوی بصره رود و محمد میگفت: به خدا سوگند شما به من دو بار آزمایش نمیشوید، و تو هر کجا خواهی روانه شو. عیسی بن خضیر گفت: از پیش تو کجا روم؟ آنگاه محمد رفت و آن دیوانی را که نام کسانی که با او بیعت کرده بودند در آن بود سوزاند. پس حمید بن قحطبه جلو آمد، محمد نیز پیش آمد و نظری به کوه سلع کرد سپس اسب خود را پی کرد و بنو شجاع خمیسیون – که از یاران محمد بودند - نیز چنین کردند و غلاف شمشیرهای خود را شکستند، محمد به آنان گفت: شما با من بیعت کردید و من روز را شام نکنم مگر اینکه کشته شوم، پس هر کس دوست دارد که بازگردد من او را اذن دادم.
جنگ شدت پیدا کرد و یاران عیسی بن موسی (عباسیان) دو یا سه مرتبه شکست خوردند، شخصی در آنجا گفت: اگر محمد یاران بیشتری داشت، پیروز میشد. اسماء دختر حسن بن عبدالله بن عبیدالله بن عباس مقنعه سیاه خود را بر مناره مسجد رسول خدا(ص) بالا برد و در آنجا آویخت. باران محمد بن عبدالله گفتند: داخل مدینه شدند؛ پس فرار کردند. و قبیله ابی عمرو غفاری راهی برای یاران عیسی گشودند که آنان از آن راه وارد مدینه شدند و یاران محمد بن عبدالله را از پشت محاصره کردند.
محمد بن عبدالله به حمید بن قحطبه گفت: بیرون بیا و با من مبارزه کن که من محمد بن عبدالله هستم. حمید گفت: تو را شناختم و تو شریف و فرزند شریف و کریم و فرزند کریمی؛ نه به خدا سوگند تا این افراد ناشناس برابر من هستند به مبارزه تو نخواهم آمد، و هنگامی که از آنان فارغ شدم به مبارزه با تو خواهم آمد. آنگاه حمید بن قحطبه عیسی بن خضیر را امان میداد و او را از مرگ پرهیز میداد؛ ولی ابن خضیر همچنان حمله میکرد و به امان حمید توجهی نمیکرد؛ پس مردی از اصحاب عیسی بن موسی بر ران او ضربتی زد، او بازگشت و زخم خود را بست و برای جنگ بازگشت؛ پس شخصی دیگری بر چشم او زد و او بر زمین افتاد، پس آمدند و سر از بدنش جدا کردند[۲].[۳]
کشته شدن محمد بن عبدالله
حرب بن اسحاق گوید: محمد بن عبدالله بر سر زانوهای خود نشسته بود و از خود دفاع میکرد و میگفت: من فرزند پیامبر شما هستم که مجروح و مظلومم. محمد بن ابراهیم بن عبدالله بن حسن گوید: محمد بن عبدالله به خواهرش (زینب زن علی عابد و مادر حسین بن علی صاحب فخ) گفت: من امروز در حال نبرد با این گروه هستم، پس اگر ظهر شد و آسمان بارید، من کشته میشوم؛ و اگر ظهر شد و باران نیامد و باد وزیدن گرفت، من پیروز میگردم؛ پس هنگامی که ظهر شد تنور را روشن کن و این نامهها را آماده کن، اگر باران بارید این نامهها را در تنور بیانداز. و اگر بر بدنم دست پیدا کردی و بر سرم دست نیافتی، آن را در سایبان بنی نبیه به مقدار چهار و یا پنج ذراع آنجا را کنده و مرا دفن نمایید. هنگامی که ظهر شد و خواهر محمدبن عبدالله دید باران باریدن گرفت، به وصیتهای او عمل کرد و گفتند: این علامت کشته شدن نفس زکیه است که خون جاری گردد تا اینکه داخل خانه عاتکه شود[۴]. پس جسد او را برداشته و برای او در همان جا قبری کندند و به سنگی برخورد کردند، چون آن را بیرون آوردند دیدند بر آن نوشته بود: این قبر حسن بن علی بن ابی طالب(ع) است.
زینب گفت: خدا برادرم را رحمت کند، او میدانست لذا وصیت کرد که او را در اینجا دفن کنیم. ابوحجاج منقری گوید: در آن روز محمد بن عبدالله را دیدم که شبیهترین خلق خدا به حمزة بن عبدالمطلب بود آن طوری که از حمزه ذکر شده بود؛ دشمن را با شمشیر خود میراند و کسی به او نزدیک نمیگردید مگر اینکه او را به قتل میرساند؛ تا اینکه مردی سرخ رو به سوی او تیری پرتاب کرد، پس سپاه بر ما حمله کردند و محمد بن عبدالله به سوی دیواری آمد و در آنجا ایستاد و مردم از او محافظت میکردند، وقتی آثار مرگ را مشاهده کرد شمشیر خود را شکست[۵]. مسعود رحال گوید: محمد بن عبدالله را دیدم که خود اقدام به نبرد و مقاتله کرده بود، من در حال نگاه کردن به او بودم که مردی ضربتی کنار نرمه گوش راست او زد که او بر سر زانوهایش نشست، سپاهیان دشمن بر او یورش بردند، حمید بن قحطبه فریاد زد: او را نکشید. پس سپاه خودداری کردند تا اینکه حمید بن قحطبه آمد و سر او را از بدن جدا کرد[۶]. ابن اثیر گوید: حمید بن قحطبه نیزهای بر سینه او زد و او را به زمین انداخت، آنگاه فرود آمد و سر او را از بدن جدا کرد و آن را نزد عیسی آورد که آن سر بر اثر خونهای بسیار شناخته نمیشد.
کشته شدن محمد بن عبدالله و یارانش در غروب روز دوشنبه چهاردهم ماه رمضان بود. پیش از آن به منصور خبر رسیده بود که فرمانده سپاه او عیسی بن موسی شکست خورده است. منصور گفت: چنین نیست، پس بازی کردن اصحاب ما و بالا رفتن کودکان ما بر منبرها و مشورت با زنان چه خواهد شد؟ هنوز این امور به وقوع نپیوسته است. پس به او خبر رسید که محمد گریخته است. منصور گفت: چنین نیست، ما اهل بیتی هستیم که فرار نمیکنیم. و بعد از آن بود که سرها را نزد او آوردند[۷].[۸]
احجار الزیت
در خبرهای غیبی از کشته شدن فردی از اهل بیت در «احجار الزیت»[۹] خبر داده شده است که او محمد بن عبدالله بن حسن بن الحسن میباشد. احمد بن عبدالله بن موسی گوید: پدرم به من گفت: جماعتی از علمای مدینه نزد علی بن الحسن آمدند و این امر (حکومت) را ذکر کردند. او گفت: محمد بن عبدالله به آن سزاوارتر است از من؛ پس حدیثی را ذکر کرد و گفت: آنگاه مرا بر «احجار الزیت» نگه داشت و گفت: در این جا نفس زکیه کشته میشود. گوید: پس محمد بن عبدالله را دیدیم در همان مکانی که علی بن الحسن اشاره کرده بود کشته شده است، رضوان الله علیه[۱۰].
ابن ابی الحدید گوید: از جمله امور غیبی که امام(ع) خبر داد و سپس محقق شد، خبر دادن او از کشته شدن نفس زکیه در مدینه است که فرمود: او نزد احجار الزیت کشته میشود[۱۱]. عبدالله بن عامر اسلمی گوید: هنگامی که در برابر سپاه عیسی بن موسی فرمانده سپاه منصور جنگ میکردیم، محمد بن عبدالله به من گفت: ابری ما را خواهد پوشاند، اگر ببارد ما غالب شویم، و اگر از ما به سوی ایشان بگذرد پس خونم را در «احجار الزیت» مشاهده کن. پس به خدا سوگند دیری نگذشت که ابری بر سر ما سایه افکند و حرکت کرد و صدایی از آن برخاست به طوری که گفتم خواهد بارید، سپس از ما گذشت و بر سر عیسی بن موسی و سپاهیان او بارید؛ پس از آن من محمد بن عبدالله را بین «احجار الزیت» کشته دیدم[۱۲].[۱۳]
پرچمهای امان
هنگامی که محمد بن عبدالله کشته شد عیسی بن موسی پرچمهایی را فرستاد که در چند موضع مدینه نصب کردند و منادی او ندا داد: هرکس زیر این پرچمها بیاید، در امان است. سپس یاران محمد را میان «ثنیة الوداع» تا خانه عمر بن عبدالعزیز در دو ردیف به دار آویختند، و بر چوبه دار عیسی بن خضیر نگهبانانی گماشتند ولی جماعتی او را شب هنگام به زیر آوردند و مخفیانه دفن کردند. اما دیگر اجساد، سه روز بر دار آویخته ماند؛ پس عیسی بن موسی ابتدا دستور داد آنها را بر قبرهای بیهودیان مدینه ریختند سپس آنها را در خندقی افکندند. زینب دختر عبدالله و خواهر محمد که مادرش فاطمه بنت الحسین است نزد عیسی فرستاد و پیغام داد که: شما کشتید و حاجت خود را گرفتید، اجازه دهید ما بدن محمد بن عبدالله را دفن کنیم.
پس عیسی بن موسی اجازه داد و محمد بن عبدالله را در بقیع به خاک سپردند[۱۴]. ابوکعب گوید: سر محمد بن عبدالله را آوردند و برابر عیسی بن موسی نهادند، عیسی رو به اصحاب خود کرد و گفت: درباره محمد بن عبدالله چه میگویید؟ آنان به او عیب کردند و ناسزا گفتند. یکی از فرماندهان روی به آنان کرد و گفت: به خدا سوگند دروغ گفتید و سخن نادرست و باطل را ندید، ما برای این با او جنگ نکردیم، بلکه او با امیرالمؤمنین مخالفت کرد و اختلاف میان مسلمانها انداخت، و او مردی روزهدار و شب زندهدار بود. پس آن جماعت ساکت شدند[۱۵].[۱۶]
منصور و سرهای شهدا
عیسی بن موسی سر محمد بن عبدالله با سرهای بنو شجاع را نزد منصور فرستاد. منصور دستور داد سر محمد بن عبدالله را در کوفه گردانیدند و بعد از آن به دیگر بلاد و نواحی فرستاد؛ هنگامی که سرهای بنیشجاع را دید، گفت: مردم باید اینگونه باشند، من محمد بن عبدالله را طلب کردم این افراد با او بودند، و سپس او را جابهجا کردند و خود آنان با او جابهجا شدند، آنگاه با او بودند در نبرد و جنگ با ما تا اینکه کشته شدند. وقتی که سر محمد بن عبدالله را نزد منصور آوردند، حسن بن زید بن حسن بن علی آنجا بود، چون سر محمد بن عبدالله را مشاهده کرد بر او سخت گران آمد و از بیم منصور سخنی نگفت؛ و به نقیب منصور گفت: این سر محمد بن عبدالله است؟ گفت: آری. گفت: من دوست داشتم که از او اطاعت میکردم و او چنین نکرده بود و نگفته بود، ولی منصور اراده کرد او را بکشد و او گرامیتر بر ما از او بود. پس یکی از غلامان آب دهان به صورت او انداخت و منصور دستور داد که او را با شکستن بینیاش کیفر و عقوبت نمایند[۱۷].[۱۸]
مصادره اموال
پس از کشته شدن محمد بن عبدالله اموال او و دیگر خویشانش را مصادره کردند، و عیسی اموال فرزندان حسن(ع) و جعفر بن محمد(ع) را گرفت. ابو زید گوید: سعید رومی غلام جعفر بن محمد(ع) برای من نقل کرد: جعفر بن محمد(ع) مرا فرستاد تا ببینم که آنان چه میکنند. پس نزد آن حضرت بازگشتم و به او خبر دادم که محمد بن عبدالله کشته شد و عیسی بن عبدالله چشمه ابی زیاد را گرفته است. آن حضرت مدتی طولانی سکوت کرد آنگاه فرمود: عیسی به دنبال چیست که اینگونه با ما رفتار میکند و قطع رحم مینماید؟ به خدا سوگند نه او و نه فرزندانش هرگز از آن نخواهند چشید[۱۹]. پس جعفر بن محمد با منصور ملاقات کرد و به او گفت: آنچه از چشمه ابی زیاد گرفتهاند از مال من به من برگردان. منصور گفت: با من اینگونه سخن میگویی؟ به خدا سوگند جانت را میگیرم. جعفر بن محمد(ع) به منصور گفت: درباره من شتاب مکن، عمر من به شصت و سه سال رسیده و در این سن پدر و جدم علی بن ابی طالب(ع) از دنیا رفتند. در منصور رقتی پیدا شد اما آن مال را به حضرت جعفر بن محمد(ع) باز نگرداند؛ و مهدی پسر منصور آن مال را به فرزندان آن حضرت بازگرداند[۲۰].[۲۱]
عثمان بن محمد بن خالد بن زبیر
او از جمله هواداران محمد بن عبدالله بود. او را نزد منصور آوردند؛ منصور به او گفت: آن مالی که نزد تو بود کجا است؟ گفت: آن را به امیرالمؤمنین دادم.
منصور گفت: امیرالمؤمنین کیست؟ گفت: محمد بن عبد الله بن الحسن. منصور گفت: با او بیعت کردی؟ گفت: آری به خدا سوگند، همانگونه که تو و برادرت و خاندانت - شما خائنان - با او بیعت کردید. منصور دستور داد سر از بدنش جدا کردند.[۲۲]
عبدالرحمن بن ابی الموالی
او گوید: هنگامی که ابوجعفر منصور، فرزندان حسن بن علی بن ابی طالب(ع) را دستگیر کرد و به ریاح دستور داد آنان را به ربذه برد، گفت: هم اکنون نزد عبدالرحمن ابی الموالی بفرستید و او را نزد من بیاورید. عبدالرحمن گوید: ریاح نزد من فرستاد و مرا گرفتند و به ربذه بردند، در آنجا فرزندان حسن(ع) را دیدم که بسته در آفتاب نگه داشته شدهاند. ابوجعفر مرا طلب کرد، من بر او وارد شدم و عیسی بن علی نزد او بود؛ منصور به عیسی گفت: این همان عبدالرحمن است؟ گفت: آری، اگر بر او سخت بگیری تو را از مکان محمد و ابراهیم با خبر کند.
پس من نزدیک رفتم و سلام کردم، منصور گفت: خدا تو را سلامت ندهد، این دو فاسق فرزندان فاسق و این دو دروغگو فرزندان دروغگو کجایند؟ گفتم: یا امیرالمؤمنین! آیا راست گفتن نزد تو سودی دارد؟ گفت: چیست؟ گفتم: زن من مطلقه باشد اگر من از جای آنان اطلاع داشته باشم. منصور از من نپذیرفت و گفت: تازیانه را بیاورید. پس مرا نگاه داشته و چهارصد ضربه تازیانه زدند تا اینکه از هوش رفتم، آنگاه دست از من برداشتند و مرا با آن حال نزد یارانم برگرداندند[۲۳].[۲۴]
محمد بن عجلان
او فقیه اهل مدینه و از عباد آنجا به شمار میرفت و در مسجد پیامبر(ص) حلقه و جایگاهی داشت که در آنجا مینشست و فتوی میداد و برای مردم حدیث نقل میکرد. هنگامی که محمد بن عبدالله بن الحسن خروج کرد، با او خروج نمود. و وقتی محمد کشته شد و جعفر بن سلیمان بن علی بن عبدالله بن عباس والی مدینه گردید، فرستاد ابن عجلان را آوردند، او ساکت بود و سخن نمیگفت. جعفر بن سلیمان به او گفت: با کذاب (دروغگو) خروج کردی؟ سپس دستور داد دست او را قطع کردند، و ابن عجلان کلمهای نگفت جز اینکه لبهای او تکان میخورد به چیزی که دانسته نمیشد چه میگوید و جعفر گمان کرد که او دعا میکند.
پس بعضی از حاضران که از فقها و اشراف مدینه بودند برخاستند و به او گفتند: ای امیر! محمد بن عجلان از فقیهان مدینه و عباد مردم است و بر او اشتباه شده و گمان کرده که محمد بن عبدالله همان مهدی است که درباره او روایت آمده است. پس همچنان به او گفتند و از او خواستند تا اینکه او را رها کرد. محمد بن عجلان بازگشت در حالی که هیچ سخنی نگفت تا به منزل خود رفت. واقدی گوید: من او را دیده و از او شنیدم که او مردی مورد وثوق و بسیار حدیث روایت میکرد و در سال ۱۴۸ و یا ۱۴۹ در زمان خلافت منصور از دنیا رفت[۲۵].[۲۶]
عبدالله بن عطاء
او نیز یکی از یاران محمد بن عبدالله بن الحسن است که با او قیام کرد، وی هنگامی که محمد کشته شد پنهان گردید و در آن حال که متواری بود از دنیا رفت، وقتی بدن او را برای دفن بیرون آوردند خبر آن به جعفر بن سلیمان رسید که دستور داد بدن او را به دار آویختند. سپس با جعفر بن سلیمان درباره دفن او صحبت شد و بعد از سه روز او را از بالای دار به زیر آورده و دفن نمودند. و عبدالله بن عطاء از ثقات اهل حدیث میباشد و از ابوجعفر محمد بن علی(ع) و عبدالله بن بریده و غیر این دو نفر از بزرگان تابعین حدیث نقل کرده است[۲۷].[۲۸]
ابراهیم بن عبدالله
هنگامی که محمد بن عبدالله کشته شد و خبرش به برادرش ابراهیم بن عبدالله در بصره رسید، روز عید بود، پس او بیرون آمد و با مردم نماز گزارد و خبر قتل او را بر منبر به مردم داد و اظهار جزع و ناراحتی بر او کرد و به این شعر تمثل جست: یابا المنازل يا خير الفوارس من يفجع بمثلك في الدنيا فقد فجعا
الله يعلم إني لو خشيتهم و اوجس القلب من خوف لهم فزعا لم یقتلوه و لم أسلم أخي ابدا حتى نموت جميعا أو نعیش معا[۲۹][۳۰].[۳۱]
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۲۷۰.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۵، ص۵۴۷.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۳۹۵.
- ↑ از جمله خبرهای غیبی خبر کشته شدن او میباشد، که در آن خبر آمده است: خون جاری میشود تا اینکه وارد خانه عاتکه میگردد. و ابن عنبه نقل کرده است: هنگامی که محمد بن عبدالله دید که یاوری برای او نمانده است وارد خانهاش شد و دستور داد تنور را روشن کردند سپس آن دفتری را که نام افراد بیعت کننده با او در آن بود در تنور انداخت و آن را سوزاند، سپس بیرون رفت و جنگ کرد تا در احجار الزیت کشته شد، و این مصداق ملقب شدن او به «نفس زکیه» است زیرا از رسول خدا(ص) روایت شده است که فرمود: نفس زکیه از فرزندان من در احجار الزیت کشته میشود. (عمدة الطالب، ص۹۶).
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۲۷۱.
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۲۷۰.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۵، ص۵۴۹.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۳۹۷.
- ↑ احجار زیت: نام مکانی در مدینه میباشد که پیش از این شرح آن ذکر گردید.
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۲۴۸.
- ↑ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج۷، ص۴۸.
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۲۷۲.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۳۹۹.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۵، ص۵۵۱.
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۲۷۴.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۴۰۰.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۵، ص۵۵۰.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۴۰۱.
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۲۷۳.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۵، ص۵۵۳.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۴۰۲.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۴۰۳.
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۲۸۷.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۴۰۳.
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۲۸۹.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۴۰۴.
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص۲۹۷.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۴۰۵.
- ↑ «ای پدر منزلتها و ای بهترین سواران! هرکس که؛ به مثل تو در دنیا غمزده شود، پس او مصیبتزده است. خدا میداند که اگر من از آنان بیمناک بودم؛ و دل از ترس آنان در فزع و اضطراب شود. او را نمیکشتند و من برادرم را تسلیم نمیکردم؛ تا اینکه هر دو با هم بمیریم و یا با هم زندگی کنیم».
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۱، ص۵۵۵.
- ↑ نظری منفرد، علی، نهضتهای پس از عاشورا، ص ۴۰۵.