تعلیم و تربیت در معارف و سیره علوی

نسخه‌ای که می‌بینید نسخه‌ای قدیمی از صفحه‌است که توسط Jaafari (بحث | مشارکت‌ها) در تاریخ ‏۹ ژانویهٔ ۲۰۲۴، ساعت ۱۳:۲۲ ویرایش شده است. این نسخه ممکن است تفاوت‌های عمده‌ای با نسخهٔ فعلی بدارد.

وظیفه حاکم

آموزش مردم و ایجاد زمینه‌های پرورش کرامت انسان‌ها و اصلاح مردم، از مهم‌ترین وظایف دولت اسلامی است. امام تلاش برای اصلاح مردم را از وظایف واجب پیشوایان شمرده، می‌فرماید: بر امام واجب است که حدود اسلام و ایمان را به افراد جامعه‌اش بیاموزد[۱]. در عهدنامه خود به مالک اشتر اصلاح مردم را وظیفه حکومت قلمداد می‌کند[۲]. در جای دیگر می‌فرماید: «اما حق شما بر من این است که شما را نصیحت کنم... و به شما آموزش دهم تا جاهل نمانید و شما را تربیت کنم تا بیاموزید و طبق آن رفتار کنید...»[۳].

در ضمن خطبه‌ای وظیفه امام را چنین می‌شمارد: "همانا بر امام نیست جز آنچه از امر پروردگار به عهده او واگذار شده: کوتاهی نکردن در موعظه و کوشیدن در نصیحت و زنده کردن سنت و..."[۴].

عملکرد خود را نیز در این باره چنین توصیف می‌نماید: آیا حکم قرآن را میان شما جاری نداشتم و... ؟ رایت ایمان را میان شما پابرجا کردم و مرزهای حلال و حرام را برایتان جدا... و با گفتار و کردار خویش معروف را میان شما گستردم و با خوی خود شما را نشان دادم که اخلاق گزیده چیست...[۵].[۶]

وظیفه حکومت

تعلیم و تربیت یا آموزش و پرورش به معنای آموختن دانش و پرورش جسم و جان شاگرد و رساندن او به مرحله برتر است. دین مبین اسلام به مسئله آموزش و پرورش توجهی ویژه دارد به‌گونه‌ای که اولین سوره نزول یافته به‌طور مشخص مسئله خواندن و قلم را مطرح می‌کند[۷]. امام علی (ع)، به‌عنوان حاکم جامعه اسلامی، این مسئله را در سطح کلان پی‌گیری کرد به‌گونه‌ای که در نامه ۵۳، یکی از اهداف و وظایف دولت را آموزش و پرورش می‌داند. امام در سخنان و نامه‌های خود درصدد ارائه نظامی هدفمند در رسیدن به این امر برآمده‌اند. افزون بر نامه ۳۱ نهج البلاغه که امام با گفت‌وگو با فرزند خویش، در واقع تمام افراد بشر را مخاطب قرار داده و هدفمندانه مبانی، روش‌ها و اصول تربیت را مطرح کرده‌اند، بسیاری از حکمت‌های نهج البلاغه نیز به‌صورت سفارش و توصیه، بیانگر اصول زندگی و اخلاق است. روش امام در تربیت به‌طور کلی بر سه اصل مبانی (مانند حضور اندیشه‌های توحیدی در شکل‌گیری تربیت یا نقش‌آفرینی عامل تقوا در تربیت)، مفهومی (مانند مفهوم دنیا یا مفهوم زمان تربیت...) و توصیه و سفارش (مانند پرهیز از تکبر، قناعت‌پیشگی و...) شگل گرفته است که براساس آن، اهداف، اصول و روش‌ها تبیین می‌شود. در موضوع تربیت به‌طور کلی، محوریت با فرد است، یعنی فرد باید خود را در معرض نسیم‌های حیات‌بخش تربیت قرار دهد و از ملکات آن برخوردار شود. از دیگرسو، آموزش دانش و آگاهی به افراد به عنوان وظیفه‌ای بر عهده فرد عالم گذاشته شده است: خداوند، نادان را به آموختن موظف نساخت، مگر آن‌گاه که دانایان را موظف ساخت که نادانان را تعلیم دهند[۸]. بهره‌مندی یکایک افراد از تربیت اسلامی، زمینه برپایی جامعه‌ای اخلاق‌مدار و ایده‌آل را فراهم می‌آورد[۹].

حق شهروندی

آموزش و پرورش یکی از حقوق شهروندی است؛ آموزش نیازهای اولیه، تربیت و پرورش اخلاقی. حکومت با ابزارهایی که در اختیار دارد می‌تواند در جهت رشد علمی و تربیتی مردم نقش مهمی ایفا کند. پیامبر به هنگام اعزام معاذ بن جبل به امارت یمن، در دستورالعملی خطاب به وی نوشت: ای معاذ! کتاب خدا را به ایشان بیاموز و آنان را با اخلاق نیکو تربیت کن و فرمان خدا را در میانشان روان ساز و در کار خدا و مال خدا از هیچ کس بیم مدار که ولایت تو و مال تو نیست و خدا و روز دیگر را به یاد مردم آر، آنان را موعظه کن که آن نیرومندترین عامل برای واداشتن ایشان به عمل کردن به چیزی است که خدا دوست دارد، سپس آموزگاران را در میان ایشان بفرست و خدایی را بپرست که به او بازمی‌گردی و در امر خدا از سرزنش سرزنش‌کنندگان مهراس[۱۰].

چنان‌که امام علی (ع) یکی از وظایف امام جامعه را تعلیم مردمی می‌دانست که تحت ولایت و سرپرستی او زندگی می‌کنند[۱۱]. همچنین در یک سخنرانی، تعلیم و تأدیب شهروندان را حق آنان بر عهده خویش به‌عنوان زمامدار جامعه شمرد[۱۲]. به کارگزارانش هم همین توصیه را می‌نمود[۱۳].[۱۴]

شایسته‌سالاری

امام علی(ع) در سیره حکومتی خویش، افراد شایسته و صالح را برای فرمانداری و حکومت بر ولایات و سایر مسئولیت‌ها بر می‌گزید و هرگز اجازه نمی‌داد والیان ناشایست بر مردم حکومت کنند. او تمام کسانی را که عثمان بر سر کار گمارده بود، از کار و مسئولیتشان برکنار کرد و به جای آنان، کارگزارانی شایسته گمارد. حضرت در نخستین گام برای اصلاحات اداری، همه عوامل تبه‌کار را که پست‌هایی را به سبب اشرافیت یا بازی‌های سیاسی به دست آورده بودند، عزل کرد و در صدر همه آنان، معاویه را که رئیس بزرگ‌ترین قبیله نیرومند قریش و از سابقه‌ای طولانی در اسلام برخوردار بود، کنار زد. گروهی از یارانش به او پیشنهاد کردند که برای مخالفانش بنویسد در مقام خویش باقی بمانند، تا پس از قوام یافتن زمامداری‌اش آنان را برکنار کند. حضرت فرمود: «نیرنگ و فریب در آتش است و من چنین نخواهم کرد»[۱۵].

ابن عباس می‌گوید: وقتی از مکه به مدینه بازگشتم، زمانی بود که مردم با علی بیعت کرده بودند به منزل علی(ع) رفتم و دیدم مغیرة بن شعبه با حضرت خلوت کرده است؛ صبر کردم تا مغیره از منزل خارج شد. نزد حضرت رفتم و پرسیدم: مغیره چه می‌گفت حضرت فرمود: مغیره دو بار نزد من آمد. یک بار خواست معاویه را ابقا کنم و چون نتیجه‌ای نگرفت، بار دوم آمد و خواست که وی را برکنار کنم. ابن عباس گفت: مغیره بار اول از روی خیرخواهی از تو درخواست ابقای معاویه را کرد و بار دوم به تو خیانت ورزید. حضرت فرمود: حال تو چه نصیحتی داری؟ ابن عباس گفت: من نیز از تو می‌خواهم معاویه را ابقا کنی؛ زیرا اگر چنین نکنی، درباره بیعت بازخواست خواهی شد و قتل عثمان را به گردن تو خواهد گذاشت و شام را بر ضد تو خواهد شوراند و از طرف دیگر من از طلحه و زبیر نیز ایمن نیستم که بر تو نیاشوبند و عراق را بر ضد تو بسیج نکنند. حضرت فرمود: این که گفتی صلاح است معاویه را ابقا کنم، به خدا سوگند شک ندارم که خیرخواهی است؛ اما زودگذر است و دینم مرا ملزم می‌سازد که تمام کارگزاران عثمان را بر کنار سازم؛ اگر پذیرفتند که به خیر خودشان است و اگر نپذیرند، سر و کارشان با شمشیر است. بار دیگر ابن عباس حضرت را نصیحت کرد که چند روزی از خلافت کناره‌گیری کند و بعد که اوضاع آرام شد، بازگردد؛ چون مردم کسی بهتر از او را ندارند، باز به سراغ وی خواهند رفت و دوباره با او بیعت خواهند کرد و خود آنان به شورش‌گران امان نخواهند داد؛ یا اینکه معاویه را ابقا کند. حضرت این بار نیز نپذیرفت و فرمود: حتی برای یک ساعت هم معاویه را ابقا نخواهد کرد[۱۶].

بسیار جای شگفتی است که ابن عباس و مغیرة بن شعبه، در این موضوع، همسو شده‌اند؛ به ویژه ابن عباس که خود از شاگردان علی(ع) بود و به خوبی وی را می‌شناخت؛ البته باید توجه داشت که علی(ع) بهتر از ابن عباس و مغیره از اوضاع شام، معاویه، طلحه و زبیر و سایر حوادث آگاه بود؛ اما حاضر نبود به تعبیر خودش، خیر عاجل را به بدنامی ابدی بخرد. او به وظیفه الهی خویش عمل می‌کند؛ حتی اگر این انجام وظیفه، به قیمت از دست رفتن حکومت و زمامداری‌اش تمام شود. امام نه تنها عدالت را فدای امیال و حکومت خویش نکرد، بلکه خود و حکومتش را فدای حق و عدالت کرد. امام علی(ع) فقط به برکناری افراد ناشایست و تبه‌کار از مقام‌هایشان بسنده نکرد؛ بلکه کوشید تا شایسته‌ترین افراد را به حکومت ولایات بگمارد. او خود در مورد ویژگی‌های افراد شایسته فرمانداری و حکومت می‌فرماید: ای مردم، سزاوارترین کس به حکومت و خلافت، قوی‌ترین مردم به آن و داناترین آنان به فرمان‌های خداوند در آن است[۱۷].[۱۸].

منابع

پانویس

  1. غررالحکم و دررالکلم، ج۴، ص۳۱۸.
  2. نهج البلاغه، نامه ۵۳.
  3. نهج البلاغه، خطبه ۳۴.
  4. نهج البلاغه، خطبه ۱۰۵.
  5. نهج البلاغه، خطبه ۸۷ و ۱۸۲.
  6. حکیم آبادی گیلک، محمد تقی، مقاله «دولت و سیاست‌های اقتصادی»، دانشنامه امام علی، ج۷، ص۳۲۴.
  7. نک: سوره علق
  8. «مَا أَخَذَ اللَّهُ عَلَى أَهْلِ الْجَهْلِ أَنْ يَتَعَلَّمُوا، حَتَّى أَخَذَ عَلَى أَهْلِ الْعِلْمِ أَنْ يُعَلِّمُوا»؛ نهج البلاغه، حکمت ۴۷٨.
  9. دین‌پرور، سید حسین، دانشنامه نهج البلاغه، ج۱، ص۶۳.
  10. «يَا مُعَاذُ عَلِّمْهُمْ كِتَابَ‏ اللَّهِ‏ وَ أَحْسِنْ‏ أَدَبَهُمْ‏ عَلَى الْأَخْلَاقِ الصَّالِحَةِ... وَ أَنْفِذْ فِيهِمْ أَمْرَ اللَّهِ وَ لَا تُحَاشِ فِي أَمْرِهِ وَ لَا مَالِهِ أَحَداً فَإِنَّهَا لَيْسَتْ بِوَلَايَتِكَ وَ لَا مَالِكَ... وَ ذَكِّرِ النَّاسَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ اتَّبِعِ الْمَوْعِظَةَ فَإِنَّهُ أَقْوَى لَهُمْ عَلَى الْعَمَلِ بِمَا يُحِبُّ اللَّهُ‏ ثُمَّ بُثَّ فِيهِمُ الْمُعَلِّمِينَ وَ اعْبُدِ اللَّهَ الَّذِي إِلَيْهِ تَرْجِعُ وَ لَا تَخَفْ فِي اللَّهِ لَوْمَةَ لَائِمٍ»، ابن‌شعبه حرانی، تحف العقول، ص۲۵.
  11. «عَلَى الْإِمَامِ‏ أَنْ‏ يُعَلِّمَ‏ أَهْلَ‏ وَلَايَتِهِ‏ حُدُودَ الْإِسْلَامِ وَ الْإِيمَانِ»؛ «بر امام است که به پیروان خود حدود اسلام و ایمان را بیاموزد» غرر الحکم، ص۲۱۵.
  12. نهج‌البلاغه، خطبه ۳۴.
  13. نهج‌البلاغه، نامه ۶۷؛ در نامه به قثم بن عباس، کارگزار امام در مکه: «وَ اجْلِسْ‏ لَهُمُ‏ الْعَصْرَيْنِ‏ فَأَفْتِ الْمُسْتَفْتِيَ وَ عَلِّمِ الْجَاهِلَ وَ ذَاكِرِ الْعَالِمَ»؛ «صبح و شام برای گوش دادن به سخنان مردم بنشین، و هر که مسئله‌ای دارد پاسخش را بگو، و نادانان را تعلیم کن، و با عالمان به بحث بپرداز».
  14. ورعی، سید جواد، درسنامه فقه سیاسی، ص۱۲۹.
  15. شیخ مفید، الاختصاص، ص۱۵۰.
  16. طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، ج۴، ص۴۳۹؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۳۰۶؛ ابن کثیر، البدایة و النهایه، ج۷، ص۲۲۹.
  17. نهج البلاغه، خطبه ۱۷۳.
  18. رفیعی، علی، مقاله «سیره امام علی»، دانشنامه امام علی ج۱۰ ص ۵۹.