رفتار فرمانده با سرباز در معارف و سیره نبوی

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت

نسخه‌ای که می‌بینید، نسخهٔ فعلی این صفحه است که توسط Jaafari (بحث | مشارکت‌ها) در تاریخ ‏۱۷ ژوئن ۲۰۲۶، ساعت ۱۳:۲۳ ویرایش شده است. آدرس فعلی این صفحه، پیوند دائمی این نسخه را نشان می‌دهد.

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)

رابطه فرمانده با سربازان خود

با بررسی سیره پیامبر(ص) و تأمل در چگونگی ارتباط این فرمانده نظامی با سربازانش درمی‌یابیم که این رابطه بر پایه محبتی متقابل استوار است. این فرمانده، به سربازان خود عشق می‌ورزید و می‌کوشید آنان را در دنیا و آخرت به سعادت برساند. او تمام حکمت، خِرَد و توان‌بدنی خدادادی‌اش را به کار می‌گرفت تا شرایط آسان‌تری برای سربازانش فراهم آورد؛ در راه آنان، ازخودگذشتگی می‌کرد؛ گرسنه می‌ماند تا آنان سیر باشند؛ برهنه می‌ماند تا آنها پوشیده باشند و سختی می‌کشید تا آسوده باشند. به همین دلیل، سربازان نیز عشقی وصف‌ناشدنی به او داشتند که دوست و دشمن از آن آگاه بودند. یکی از جایگاه‌های تجلی این عشق و محبت، در ماجرای هجرت است. هجرتی که زمینه‌ساز فراهم آمدن نیروی نظامی شگرفی برای مسلمانان شد که سرزمین‌ها را یکی پس از دیگری فتح کرد و برای خداباوران و مقدسان، رهایی را به ارمغان آورد. این عشق راستین و جان‌فشانی در راه پیامبر(ص) در وجود صحابیان حضرت کاملاً تجلی یافته بود؛ چندان که او را بیش از خود، فرزندان، دارایی [خویش] و تمام مردمان، دوست می‌داشتند.

در ماجرای هجرت، ابوبکر در چند جایگاه این محبت را متجلی ساخته است. هنگامی که پیامبر(ص)، ابوبکر را از اذن خداوند برای هجرت آگاه ساخت، ابوبکر از حضرت خواست که با او همراه شود. با پاسخ مثبت حضرت، ابوبکر از شدّت شادی گریست. پیداست که این خوشحالی از سنخ خوشحالی‌های دنیایی نبود؛ زیرا ابوبکر در حالی با شنیدن پاسخ مثبت پیامبر(ص) سراپا غرق شادمانی شده بود که می‌دانست با پانهادن در این راه، هر لحظه در معرض کشته‌شدن به دست مشرکان است. بنابراین شادی او بر اثر توفیق همراهی با پیامبر(ص) بود. این مصاحبت، سبب می‌شد او تمام رنج‌ها و دشواری‌های احتمالی این راه را به فراموشی بسپارد و تمام خطرهایی را که ممکن بود با آن مواجه شود، حتی مرگی دلخراش را به جان بخرد؛ چراکه او با گام‌نهادن در این راه، به سعادت همراهی با پیامبر خدا(ص) نائل می‌آمد و همین توفیق، هر دشواری را در نظرش آسان و هر تلخی را در کامش شیرین می‌ساخت. زمانی که پیامبر(ص) به غار نزدیک می‌شد، ابوبکر با اصرار از حضرت اجازه خواست که پیش‌تر وارد غار شود تا اگر حیوانی وحشی یا خزنده‌ای خطرناک در آن باشد، به او آسیب برساند، نه به پیامبر(ص). هنگامی که مشرکان به در غار رسیده بودند و راهنمای آنان می‌گفت که رد پاها به این جا منتهی می‌شود، ابوبکر که سخت نگران جان رسول‌خدا(ص) بود، به‌شدّت می‌گریست.

پس از خارج‌شدن پیامبر(ص) و ابوبکر از غار، حضرت می‌دید که ابوبکر، که نه‌تنها در میان قوم خود، قریش، بلکه در تمام جزیرةالعرب به شرافت و وجاهت شناخته شده و به سبب اعتباری که از آن برخوردار بود، میان آنان داوری می‌کرد، با حرکاتی عجیب، گاهی به جلو، پشت سر، سمت راست یا سمت چپ حضرت می‌پرد! رفتار او سبب شد تا حضرت از علت آن سؤال کند. ابوبکر پاسخ داد: «ای رسول‌خدا! هرگاه احساس می‌کردم کسی از دشمنان بر سر راهت به کمین نشسته است، خود را بر تو مقدّم می‌ساختم تا من کشته شَوَم نه تو. هرگاه احساس می‌کردم دشمن از پشت‌سر در تعقیب توست، پشت سرت قرار می‌گرفتم تا آسیب او، متوجه من شود نه تو. هرگاه احساس می‌کردم خطر در سمت راست یا چپ توست، خود را به سمت راست یا چپ تو می‌رساندم تا جان من گرفته شود نه تو»[۱]. عشق یاران پیامبر(ص) به حضرت در سواد بن غزیه نیز تجلی یافته بود. در جریان غزوه بدر کبری، هنگامی که پیامبر(ص) در حال آماده ساختن و مرتب‌کردن صفوف رزمندگان بود، سواد را دید که اندکی از صف خارج شده بود. حضرت با تیر بدون پری که در دست داشت و با آن صف‌ها را مرتب می‌کرد، بر شکم او زد و فرمود: «ای سواد! در صف جا بگیر». سواد پاسخ داد: «ای رسول‌خدا! ضربه تو شکم مرا به درد آورد. چون خداوند تو را برای برپاداشتن حق و عدالت برگزیده است، باید این ضربه را بر تو تلافی کنم». حضرت پیراهن خود را از روی شکم کنار زد و فرمود: «تلافی کن». در این هنگام، سواد ناگهان پیامبر(ص) را در آغوش گرفت و به شکم حضرت بوسه‌ها زد. پیامبر(ص) از سواد پرسید: «چرا چنین کردی؟» پاسخ داد: «در موقعیتی که پیش‌آمده و [احتمال شهادت در میان است] خواستم در واپسین دیدارم با تو، بدنم، بدنت را لمس کرده باشد».

پس از این سخنان، پیامبر(ص) برایش دعا کرد[۲]. این عشق در وجود زید بن دثنه نیز شعله‌ور بود. مشرکان مکی، او را از کسانی که اسیرش کرده بودند، خرید تا برای انتقام خون یکی از کشته‌شدگانشان در جنگ بدر، او را بکشند. هنگامی که مشرکان برای کشتن او مهیا شدند، ابوسفیان به او گفت: «ای زید! تو را به خدا آیا دوست نداشتی اکنون محمد در جایت ایستاده بود و سرش از تن جدا می‌شد و تو به‌سلامت در میان خانواده‌ات می‌بودی؟» زید پاسخ داد: «به خدا سوگند دوست نمی‌دارم من بین خانواده‌ام باشم و محمد در هر مکانی که هست، با فرورفتن خاری در پایش آزرده شود»[۳]. خبیب بن عدی نیز این‌گونه بود. هنگامی که مشرکان تصمیم گرفتند به دارش آویزند، از آنان اجازه خواست دو رکعت نماز بگزارد. چون اجازه دادند، او چنین کرد و سپس بر دارش آویختند. در آن لحظات دشوار پایان زندگی، خبیب هیچ سخنی از خانواده و فرزندانش بر زبان نیاورد بلکه تنها از محبوب و پیامبر خود محمد مصطفی(ص) یادکرد و از خداوند خواست پیامبرش را آگاه سازد که او به وظیفه‌اش در رساندن پیام اسلام عمل کرده و با رضای خاطر، جانش را در این راه فدا ساخته است. او از خداوند خواست که پیامبرش را از وی خشنود گرداند و در پایان به درگاه خدا عرضه داشت: «پروردگارا! ما پیام رسولت را رساندیم؛ تو نیز خبر آنچه را مشرکان با ما کردند به او برسان. پروردگارا! شمار آنان را اندک ساز، نابودشان گردان و احدی از آنان را باقی نگذار»[۴]. این عشق در وجود فرزند عبدالله بن ابی بن سلول، رهبر منافقان، نیز جلوه‌گر شده بود. هنگامی که عبدالله، سخنی بر زبان آورد که سبب رنجش پیامبر(ص) و یاران مهاجر و انصاری‌اش شد، فرزند او جانب رسول‌خدا(ص) را گرفت و در برابر پدر خود ایستاد. افزون بر این، از پیامبر(ص) خواست هرگاه فرمان قتل پدرش را صادر کرد، اجرای آن را به او واگذارد نه به کسی دیگر! در راه بازگشت از غزوه بنی‌مصطلق نیز که عبدالله بن ابی گفت: «اگر به مدینه بازگردیم، عزیزان ذلیلان را بیرون می‌کنند».

فرزند او در برابرش ایستاد و مانع ورود پدرش به مدینه شد تا وی از پیامبر(ص) اجازه ورود طلبد و حضرت به او اجازه بدهد؛ چراکه فرزند عبدالله بن ابی، پیامبر(ص) را عزیز می‌دانست و پدرش را ذلیل[۵]. همین عشق، در غزوه اُحُد، ابودجانه و طلحة بن عبیدالله را واداشت برای دفاع از پیامبر خود جانبازی کنند. چنان که پیش‌تر اشاره کردیم در این غزوه، مسلمانان از گرد پیامبر(ص) پراکنده شده بودند. در چنین شرایطی، عبدالله بن حمید بن زهیر، از لشکر مشرکان پیش آمد و فریاد زد: «محمد را نشانم دهید؛ به خدا سوگند یا او را خواهم کشت یا در این راه جانم را از دست می‌دهم». ابودجانه به او گفت: «به‌سوی کسی بیا که با جان خود از جان محمد دفاع می‌کند». سپس، او چون باز شکاری به‌سوی عبدالله بن حمید هجوم برد و با ضربه‌ای اسبش را پی کرد، آن‌گاه شمشیرش را بر او فرود آورد و هلاکش کرد. رسول‌خدا(ص) که نظاره‌گر این صحنه بود، فرمود: «پروردگارا! همان‌گونه که من از ابو خرشه[۶] خشنودم، تو نیز از او خرسند باش». در ادامه جنگ، زمانی که تیراندازی مشرکان به‌سوی رسول‌خدا(ص) فزونی یافت، ابودجانه که می‌ترسید تیرهای مشرکان به حضرت اصابت کند، چاره‌ای نجست جز آنکه خود را سپر حضرت گرداند. با این کار تیرها یکی پس از دیگری بر پیکرش می‌نشست اما او بی‌آنکه از جای خود حرکت یا بی‌تابی کند، جانش را سپر رسول‌خدا(ص) ساخت[۷].

طلحة بن عبیدالله نیز قهرمانانه در دفاع از پیامبر(ص) جنگید. هنگامی که مشرکان، از هر طرف به حضرت هجوم آوردند، طلحه گِرد حضرت می‌چرخید و با شمشیرش از هر سو از او دفاع می‌کرد. طلحه پیکرش را سپر پیامبر(ص) کرده بود و ضربه‌های شمشیر و تیرهای دشمن از هر طرف بر تن او می‌نشست. رسول‌خدا(ص) با دیدن جان‌فشانی طلحة بن عبیدالله فرمود: «او با جنگ و جهاد خود و دفاع از پیامبر خدا، بهشت را بر خود واجب کرد». مشرکان تیری را به‌طرف پیامبر(ص) پرتاب کردند که صورت حضرت را نشانه رفته بود؛ طلحه دست خود را در برابر تیر قرار داد، تیر به یکی از انگشتانش خورد و آن را فلج کرد[۸]. زنان و مردان مسلمان، همگی به پیامبر(ص) عشق می‌ورزیدند و یکی از اسبابی که مصیبت زنان پدر، برادر یا عزیزی ازدست‌داده را می‌کاست، آن بود که می‌دیدند حضرت، به‌سلامت از کارزار بازگشته است.

ابن اسحاق از سعد بن ابی ‌وقاص نقل کرده است: رسول‌خدا(ص) بر زنی از قبیله بنی دنیا گذشت که همسر، پدر و برادرش در جنگ اُحُد در رکاب حضرت، جان خود را ازدست‌داده بودند. هنگامی که خبر شهادت آنان را به او دادند، گفت: «حال رسول‌خدا(ص) چگونه است؟» پاسخ دادند: «خوب است و خدا را شکر، همان‌گونه است که تو دوست می‌داری». زن گفت: «پیامبر را نشانم دهید تا او را ببینم». حضرت را به وی نشان دادند. زن با دیدن او گفت: «هر مصیبت سنگینی با سلامت بودن تو، کوچک و ناچیز است»[۹]. یاران پیامبر(ص) حضرت را بسیار دوست می‌داشتند و او را بر خود مقدّم می‌کردند. هیچ غزوه‌ای نبود مگر آنکه یاران، گِرد حضرتش جمع می‌شدند و برای محافظت از او شمشیر می‌زدند. و هیچ کاری نبود که آسودگی حضرت را در پی داشته باشد، مگر آن کار را برای او اجرا می‌کردند. این رفتار صحابیان، نشان عشق وصف‌ناشدنی آنان به پیامبر و مقدّم دانستن او بر خود بود. جابر بن عبدالله بن حرام، درباره غزوه ذات الرّقاع گفته است: «یاران پیامبر(ص) هرگاه به درختی می‌رسیدند که سایه‌ای داشت، آن را برای حضرت می‌گذاردند»[۱۰].

در آنچه بیان شد، افزون بر درس علاقه‌مندی سربازان به فرمانده خود، درسی دیگر نیز نهفته است؛ این درس، تلاش سربازان برای فراهم‌آوردن راحتی کامل برای فرمانده است تا او بتواند به طرح‌ریزی و پیگیری برنامه‌هایش بپردازد. فرمانده موفق به روحی آرام، قلبی سرشار از آرامش، اندیشه‌ای آسوده و جسمی توانمند نیاز دارد. از این رو در حدّ امکان، باید از جان فرمانده محافظت کرد.؛ چراکه ازدست‌دادن فرمانده در بحبوحه نبرد، از هر خسارتی سنگین‌تر است؛ زیرا اگر سربازی جان خود را از دست دهد، آسان می‌توان سرباز دیگری را جایگزین او کرد؛ اما یافتن جایگزین برای فرمانده، آن هم در لحظات دشوار جنگ، ساده نیست. به این دلیل یافتن جایگزینی برای فرمانده که به طرح و برنامه جنگ، تحرکات لشکر در جبهه‌های مختلف، وضعیت سربازان و نیازهای آنان و نیز روش‌های برآوردن آن نیازها احاطه کامل داشته باشد، به‌هیچ‌وجه آسان نیست. افزون بر این، ازدست‌دادن فرمانده در شرایط جنگی، بر روحیه جنگاوری و انگیزه نبرد در سربازان، تأثیر منفی سنگینی دارد. نمونه‌های پیشین نشان‌دهنده عشق و علاقه رزمندگان اسلام به فرمانده و پیامبر خود بود. اگرچه نمونه‌های فراوان دیگری نیز برای این مسئله وجود دارد، به آنچه بیان شد، بسنده می‌کنیم و فقط این نکته را می‌افزاییم که دشمنان، به‌ویژه سران آنان نیز به علاقه و وفاداری سربازان سپاه اسلام به فرمانده و پیامبر خود، پی برده بودند. ابوسفیان، فرمانده مشرکان مکه، در این‌باره گفته است: «ندیدم کسی آن‌گونه که یاران محمد، او را دوست دارند، کسی دیگر را دوست داشته باشد».

عروة بن مسعود ثقفی، از سران مشرکان، نیز پس از دیدار با پیامبر(ص) در حُدیبیه به قوم خود گفت: «ای مردم! به خدا سوگند من پادشاهان عرب، قیصر، کسری و نجاشی را دیده‌ام؛ به خدا سوگند هیچ پادشاهی را ندیدم که یارانش آن‌گونه او را بزرگ دارند که یاران محمد، محمد را بزرگ می‌دارند... هرگاه به آنان فرمانی دهد، در اجرای فرمانش بر یکدیگر پیشی می‌گیرند؛ هرگاه وضو می‌گیرد، برای رسیدن به زیادی آب وضویش یکدیگر را کنار می‌زنند؛ هرگاه سخن می‌گوید، صداهای خود را نزد او پایین می‌آورند و از سر تعظیم، هیچ‌گاه به او خیره نمی‌نگرند. او پیشنهادی خردمندانه و خیرخواهانه به شما داده است؛ پس آن را بپذیرید»[۱۱]. این عشق و علاقه، ثمره رحمت و مهربانی فراوان و فراگیر پیامبر(ص) به یاران خود بود که خدای متعال نیز به این مهربانی شهادت داد: ﴿لَقَدْ جَاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَءُوفٌ رَحِيمٌ[۱۲]. این مهربانی، دل حضرت را به آنان نرم ساخته بود و سبب می‌شد از خطاهایشان درگذرد. او با یاران خود، هم‌احساس بود؛ با شادی هرکدام از آنان شاد می‌شد و با اندوهشان، اندوهگین. هرگاه آنان گرسنگی می‌کشیدند نه‌تنها او نیز گرسنگی می‌کشید، بلکه بیشتر گرسنه می‌ماند. ابن عباس روایت کرده است: «[گاه] رسول‌خدا(ص) شب‌های پیاپی را گرسنه به سر می‌آورد و خانواده‌اش غذایی برای شام نمی‌یافتند. نان آنها، اغلب از جو بود»[۱۳].

مسلم و ترمذی نیز از عایشه روایت کرده‌اند: «تا پایان عمر پیامبر(ص)، خانواده او حتی دو روز پیاپی، از نان جو، سیر تناول نکردند»[۱۴]. رسول‌خدا(ص)، افزون بر مهربانی وصف‌ناشدنی‌اش، اخلاقی قرآنی داشت و صفات جلال و کمال انسانی‌اش نیز آشکار بود. یاران، شجاعت، پایداری، جان‌فشانی، شکیبایی، افتادگی و فداکاری را به‌روشنی در وجودش می‌یافتند. از همین رو، چنان دلداده‌اش شدند که حتی دشمنان نیز زبان به تحسین آن گشودند؛ و چنان که اشاره آمد، یاران حضرت، عشق راستین خویش را در جایگاه‌های بسیار، آشکار کردند. هر فرمانده نظامی که می‌خواهد محبوب سربازانش باشد و آنان در راه او جان‌فشانی کنند، باید شیوه‌های پیامبر فرمانده را در تعامل با سربازان خود پیشه سازد و هر رهبر و حاکمی که می‌خواهد، ملتش، آن‌گونه که مسلمانان پیامبر خود را دوست می‌داشتند، صادقانه او را دوست بدارند، باید در تعامل با ملت خویش به پیامبر(ص) اقتدا کند، با دردهای ملت خود دردمند شود و با شادی‌هایشان شادمان باشد.

محبت، با اجبار یا فرمان‌های خشک نظامی و تهی از مهر و عطوفت پدید نمی‌آید؛ اگرچه می‌توان انسان را با اجبار به کارهای بسیاری واداشت، محبت‌ورزی و علاقه‌مندی، مقوله‌ای از این سنخ نیست. عشق و محبت، از قلب می‌جوشد و کسی اختیارش را در دست ندارد. به خیابان کشاندن مردم، سربازان، دانشجویان، کارگران و دیگران برای استقبال از رهبران و فرماندهان، نمونه‌ای از واداری مردم به ابراز محبت ظاهری، تشویق‌کردن ساختگی و ستایش‌های زبانی است. درحالی‌که همین مردمی که به‌اجبار به خیابان‌ها کشانده شده‌اند و با این کار از رسیدگی به کارهای ضروری و امور خویش محروم شده‌اند، در دل، به رهبر یا فرماندهی که آنان را به این کار واداشته است، نفرین و لعنت می‌فرستند. شاید اگر مردم برای استقبال از افراد، اجباری نمی‌داشتند، یک‌دهم جمعیتی که به خیابان‌ها کشانده شده است نیز به پیشواز نمی‌آمد. پس، چه‌بسا انسان در ظاهر به کسی که از او متنفر است و سینه‌اش آکنده از کینه اوست، اظهار محبت و علاقه کند! این حالت را با موقعیت پیامبر(ص) در مدینه مقایسه کنید. اهل مدینه، همه‌روزه همراه فرزندان و پیران و زنان خود یا در همراهی نمایندگان قبایل خود، نزد حضرت می‌رفتند و از او می‌خواستند نزد خانواده یا قبیله آنها تشریف‌فرما شود و در میان آنان باشد[۱۵].

منابع

پانویس

  1. مؤلف محترم برای این مطالب مأخذی ارائه نکرده است، البته باید دانست که بالاترین فداکاری در مسئله هجرت از آنِ امیرمؤمنان(ع) است که در فراش حضرت خوابید و آیه شریفه ۲۰۷ سوره بقره در شأن این جان‌فشانی نازل گردید.
  2. عیون الاثر، ج۱، ص۲۵۵.
  3. نک: سیره نبوی ابن هشام، ج۲، صص۱۶۹-۱۸۲؛ سیره نبوی ابن کثیر، ج۳، صص۱۲۲-۱۳۴.
  4. سیره نبوی ابن هشام، ج۲، صص۱۶۹-۱۸۲؛ سیره نبوی ابن کثیر، ج۳، صص۱۲۲-۱۳۴.
  5. نک: غزوة الاحزاب، صص۲۲-۳۲.
  6. ابوخرشه، کنیه (= پَس‌نام) دیگر ابودجانه است.
  7. نک: الفتح الربانی، ج۲۱، ص۵۸؛ مختصر صحیح مسلم، شماره ۱۷۱۰؛ صفة الصفوة، ج۱، صص۴۸۵-۴۸۶؛ امتاع الاسماع، ج۱، ص۱۳۶.
  8. نک: إمتاع الأسماع، ج۱، صص۱۴۲ و ۱۴۳؛ سیرة ابن کثیر، ج۳، ص۵۸. نوشتنی است که «طلحه» بنا بر حدیثی در کتاب‌های اهل‌سنت از عشرة مبشره به شمار می‌آید، درحالی‌که او در محاصره عثمان و کشته‌شدن او نقش فعال داشت و بعد از بیعت با امیرالمؤمنین(ع) عهدشکنی کرد و از آتش‌افروزان جنگ جمل بود و در همان جنگ به‌وسیله نیروهای جبهه خودش یعنی مروان بن حکم به انتقام خون عثمان کشته شد. نک: تلخیص الغدیر، صص۱۰۲۷ تا ۱۰۳۴.
  9. نک: سیره نبوی ابن هشام، ج۲، ص۹۸؛ امتاع الاسماع، ج۸، صص۱۴۶-۱۴۸.
  10. صحیح بخاری (متن فتح الباری، ج۸، ص۴۳۲).
  11. صحیح بخاری (متن فتح الباری، ج۶، صص۴۶۴-۴۶۸)؛ نک: کنز العمال، ج۱۰، صص۴۸۶-۴۸۷.
  12. «بی‌گمان پیامبری از (میان) خودتان نزد شما آمده است که هر رنجی ببرید بر او گران است، بسیار خواستار شماست، با مؤمنان مهربانی بخشاینده است» سوره توبه، آیه ۱۲۸.
  13. التاج الجامع للأصول فی احادیث الرسول، ج۵، ص۱۷۶. ترمذی این روایت را با سند صحیح نقل کرده است.
  14. ‌ التاج الجامع للأصول فی احادیث الرسول، ج۵، ص۱۷۵.
  15. ابوفارس، محمد عبدالقادر، مکتب نظامی پیامبر اعظم، ص ۴۷-۵۵.