تناسخ در فلسفه دین و کلام جدید
مقدمه
همه انسانها باور دارند که روزی زندگی آنها به پایان خواهد رسید، ولی از آغاز خلقت همواره این پرسش وجود داشته که آیا مرگ پایان زندگی انسان است؟ در صورت وجود اگر زندگی دیگری پس از مرگ، آن چگونه است؟ طبق همه ادیان، مرگ، پایان حیات انسان نیست، ولی درباره چگونگی زندگی پس از مرگ اقوال مختلفی مطرح شده و یکی از قدیمیترین این دیدگاهها، که طبق آن هم حیات پس از مرگ را پذیرفته و هم چگونگی آن توضیح داده شده، نظریه تناسخ است.
معنای اصطلاحی تناسخ این است که بدن انسان پس از مرگ برای همیشه نابود میشود، ولی روح انسان باقی میماند و در بدنهای زمینی (انسانی یا حیوانی) در طبیعت، حیات جسمانی دوبارهای پیدا میکند و این تولد دوباره بارها اتفاق میافتد و بدین صورت انسان جاودان میماند[۱].
این نظریه از دیدگاههای کهنی است که بیان سرآغازی برای آن دشوار است. در اقوام بدوی پیش از تاریخ، عقیده به انتقال روح از جسم انسانی به جسم حیوانی یا مخالف آن وجود داشته است[۲]. و این عقیده ویژه مردم هند نیست و تمام مذاهب عالم از بدویان وحشی گرفته تا ملتهای پیشین دارای فرهنگی متعالی کم و بیش به آن اعتقاد داشتهاند[۳].
از حکما و فیلسوفان نیز این نظریه به افرادی چون فیثاغورس، امپدکلس و افلاطون نسبت داده میشود. امپدکلس میگوید: زیرا من در گذشته؛ یک دختر و یک پسر، یک بته و یک پرنده و یک ماهی که در دریا زندگی میکند بودهام[۴].
عدهای معتقدند، برخی از ریاضتهایی که فیثاغوریان تحمل میکردند؛ مانند، تمرین سکوت و پرهیز از خوردن گوشت، به نظریه تناسخ مربوط میشود. نقل شده است، وقتی فیثاغورس میبیند که کسی سگش را میزند، به او میگوید: او را مزن، من صدای یکی از دوستانم را در صدای او شناختم[۵].
شکل بارز عقیده به تناسخ در میان هندوان قرن پنجم و ششم قبل از میلاد دیده شده است. به اعتقاد ایشان، بیشتر مردم پس از مرگ دوباره متولد میشوند و از طریق اعمال نیک میتوانند از تولدها و مرگهای پیدرپی نجات یابند. آنها انتقال ارواح را به زبان خود، «سمساره» مینامیدند و اعتقاد داشتند، که روح آدمی در هنگام مرگ در تمام حالات، جز در یک حالت خاص که روح در مقامی جاویدان در بالاترین مرتبه با برهما، یکی، یا آنکه در پایینترین مرتبه برای ابد سرنگون میشود، یک سلسله توالد و تجدید حیات را طی میکند و پیاپی از عالمی به عالم دیگر درمیآید که در لباس هر حیات، دوره خود را طی کرده، سرانجام در زمان مرگ، بار دیگر، به پیکری دیگر منتقل میشود و جامه نوین میپوشد و این دورههای متولد شدن پیدرپی در سلسلهای بیپایان تا ابد ادامه داشته است و دارد.
در یک جا از اوپانیشادها آمده است: آنها که در زندگی خود دارای عمل صالح و رفتار نیکاند، بعد از مرگ، روان ایشان در زهدانی پسندیده و پاک، مانند رحم یک زن برهمنی یا یک زن کشتریه یا یک زن ویسیه برحسب مراتب جای میگیرد. اما ارواح اشخاص بدکردار و شریر در رحمهای ناپسند جای میگیرند. مثلاً، در زهدان سگی یا گرگی یا خوکی یا بالاخره، در رحم زنی در طبقه پایین جایگزین میشود[۶].
از دیدگاه هندوها، تناسخ قانون طبیعی عام و ثابت است؛ از این رو برای اعمال انسانی هیچگونه داوری و نیز توبه و یا عفو و غفران پروردگار معنایی ندارد؛ زیرا اعمال، نتیجه و معلول عللی مقدماتی هستند که رابطه بین آنها در عالم وجود، جاویدان و ثابت است. و افراد دارای گناهان فراوان به دوزخ میروند و پس از پایان این دوران عقاب، در زندگیهای آینده در اشکالی تجسم مییابند. ایشان نام قانونی را که در آن چگونگی تولد دوباره و علت انتقال روح به جسدی برتر یا پستتر را بیان میکند، کارما مینامند. به موجب این قانون، کردار یا گفتار یا پندار هر فرد موجب نتایج و سبب اموری است که سرنوشت حیات بعدی او را تعیین میکند؛ مثلاً، آدمی، در نتیجه انجام گناهان ناشی از گفتار، در کالبد پرندهای ظهورِ جدید پیدا میکند؛ یا خورندگان لقمه حرام و غذای ممنوع به کرمها تبدیل میشوند[۷].[۸]
دلایل قائلان به تناسخ
دلایل متافیزیکی
- در استدلالی بودایی اینگونه بیان میشود که همه احوال علتی پیشینی دارد و علت بعضی از احوال احوال جسمی نیست، پس، نخستین حالت بدون علت جسمانی، باید علت غیر جسمانی پیشینی داشته باشد و این علت، خداوند نمیتواند باشد. چون در آیین بودایی خداوند نیست. بنابراین باید یک حالت آگاهی پیش از تولد باشد و تولدهای پیشین باید بیپایان باشند. پیشفرض این استدلال آن است که هر حالتی باید علتی ماقبل آن داشته باشد؛ در حالی که میتوان در مقابل گفت که حالات ذهنی به ظاهر جسمی، واقعاً علتی ندارند.
- ارواح، جاودانه هستند ولی شرایط طبیعی برای روح آن است که با بدن همراه باشد. بنابراین، تناسخ باید باشد تا هم روح جاودانه باشد و هم روح از بدن جدا نشود[۹].
نقد دلائل متافیزیکی
- این مطلب که حالات آگاهی در اندیشه بودایی دلایل پیشینی دارند، ایراد دارد؛ چراکه میتوان به سادگی گفت، حالات غیر فیزیکی ذهنی، بدون دلیل هستند. همچنین، میتوان اثبات نمود که خدا دلیل و ایجاد کننده اینگونه امور است؛
- از سوی دیگر، اینگونه استدلالات وقتی موجه است که بتوان به کمک آنها براهینی بر جاودانگی روح بیان کرد؛
- علاوه بر اینکه در تفکر مذهبی هندی امکان موکسا[۱۰] یا نیروانا وجود دارد. مرحلهای که در آن هیچ تولد دیگری وجود ندارد و انسان به آزادی و رهایی میرسد. در نتیجه، مسلم دانستن جسم برای ارواح با این اندیشه تناقض دارد[۱۱].
دلایل تجربی
- کودکان قابلیتهای غریزی و فطری دارند و اینگونه القا میشود که آنها آموزشهایی پیش از تولد در زمان و مکانی دیگر و در بدنی دیگر داشتهاند که با فراگرفتن آنها چیزهایی را آموختهاند و وجود کودکانی نابغه چون موزارت که در کودکی موسیقی میدانست، دلیل این مدعاست.
- بعضی ادعا کردهاند که تولدهای پیشین را به خاطر میآورند. این ادعا در شرق برای یوگیها و اشخاصی با بصیرتهای روحی عمیق مانند بودا شایع است.
- کسانی هستند که میتوان زندگی قبلی آنها را به یادشان آورد. پدیدهای که در روانشناسی تکرار صحنهها یا «dejavu» خوانده میشود. در این وضعیت آنها از نام مردم و مکانهایی آگاهی دارند که مدعیاند در گذشته آنها را میشناختهاند و در این زندگی آنها را تجربه نکردهاند و علت اینکه انسانها این زندگیهای پیشینی را به خاطر نمیآورند، فشار مرگ و تجربه آن است.
- روح، تقسیمناپذیر است؛ بنابراین نمیتواند از والدین گرفته شده باشد؛ چراکه در این صورت باید ترکیبی از بخشها باشد[۱۲].
نقد دلایل تجربی
- در زیستشناسی نوین میتوان توضیحات دیگری درباره غریزه هوش و نبوغ در کودکان بیان کرد.
- استدلال درباره اینکه انسانهایی زندگیهای گذشته را به یاد میآورند، دلیلی قاطع نیست و اگر رسیدن به مراتب والای معنوی شرطی برای به خاطر آوردن تولدهای پیشین باشد، نمیتوان آزمایش و شرایطی تجربی را برای اثبات آن به کار برد؛ چراکه این حالات تجربهپذیر برای همگان نیست؛ در حالی که امکان تجربه شدن یک موقعیت برای همه انسانها، شرط لازم تجربی قلمداد کردن آن است. همچنین، ادعای بعضی درباره یادآوردن زندگیهای سابق، وضوح کافی را برای دلیل مطرح شدن ندارند؛ علاوه بر اینکه از تبیینهای روان شناختی میتوان برای توضیح صحنههای تکرارینما کمک گرفت.
- پرسش دیگر درباره یادآوری زندگی گذشته این است که چرا بیشتر مردم چیزی از این زندگی به یاد ندارند و اینکه شرایط هولناک مرگ دلیل فراموشی است، دلیل موجهی نیست؛ چراکه دلیلی برای هولناک بودن واقعه مرگ وجود ندارد.
- روح بسیط و تقسیمناپذیر را خداوند میآفریند و در وجود انسان قرار میدهد[۱۳].
دلایل الهیاتی
- ایشان معتقدند که در همه زمینهها میتوان به کتابهای مقدس هندویسم اعتماد کرد؛ بنابراین، تناسخ نیز به صورت حقیقتی وحی شده در این کتب، پذیرفته است.
- این نظریه امکان ایجاد مرحلهای طولانی برای تکامل و شکوفایی استعدادها به خواست خود انسان را ایجاد میکند که به خوبی با این دیدگاه که این جهان عرصهای برای تلاش اخلاقی است هماهنگ است. اگر انسان بارها فرصت داشته باشد تا به این جهان بیاید، میتواند استعدادهای مختلف خود را به کمال برساند.
- این پرسش درباره شرور مطرح است که چرا افرادی با تمام امکانات درونی و بیرونی مانند سلامتی کامل و استعداد بالا و... متولد میشوند و عدهای دیگر از این امکانات بیبهرهاند؟ از آنجا که بنا بر نظریه تناسخ، نابرابریها و رنجها نتیجه کردارهای گذشته مردم است و ما خودمان با زندگی گذشته، زندگی فعلی و با زندگی کنونی، زندگی آینده خود را رقم میزنیم، طبق این نظریه نابرابریها و شرور توجیه و پاسخی درباره عدل الهی است؛ چراکه با این بیان، وجود شرور و نابرابریها به عهده خودمان است و نه خداوند[۱۴].
نقد دلائل الهیاتی
- اعتبار کتاب مقدس دینی هندوها، خصوصاً در موضوعات خاص خدشهپذیر است؛
- استدلال کردن به تناسخ برای فراهم کردن امکان تکامل این اشکال را دارد که صرف وجود چنین فایدهای، دلیلی بر قوت استدلالی این نظریه نیست؛
- استدلال کردن به نظریه تناسخ برای توجیه مسأله شرور به تنهایی استدلالی قطعی نیست به این بیان که، سلسله تولدها یا آغازی دارد یا ندارد؛ یعنی یا زندگی نخستینی هست یا نیست و سیر بیآغازی از تناسخها وجود دارد.
اگر مطابق آیین هندو، حیات نخستینی نیست، آنگاه نابرابریهای این حیات دائماً به عقب بازگشت داده میشود و هیچگاه توجیه نمیشود. و اگر حیات نخستینی را (مطابق تحقیقات باستانشناسی) مسلم فرض کنیم، آنگاه یا باید ارواح انسانها را یکسان یا دارای اختلافاتی فرض کنیم. در صورت یکسان بودن پس تفاوتهای موجود، ناشی از عاملی خارجی است که در این صورت میتوان درباره اینگونه عدالت خدا اشکال گرفت که چرا محیطها را یکسان قرار نداده است. اگر هم تفاوتها را در ذات ارواح نخستین بدانیم، باز نابرابریها را توجیه نکردهایم. پس، تناسخ نابرابریهای انسانها را در هنگام تولد توجیه نمیکند، بلکه آن را تا ابد به تأخیر میاندازد[۱۵].[۱۶]
دلایل مخالفان تناسخ
استحاله بازگشت به حالت بالقوه
فلاسفه و متکلمان مسلمان نیز براهینی علیه تناسخ بیان کردهاند. یکی از قویترین این براهین، برهان ملاصدراست که بر اساس مبنای حرکت جوهری طرح شده و امکان تناسخ را ناممکن میکند.
ملاصدرا برخلاف فلاسفه پیشین به حرکت در جوهر اعتقاد داشت، به اعتقاد او حرکت در عَرَضهای چهارگانه باعث میشود که در جواهر نیز حرکت وجود داشته باشد. به این دلیل که عرضها تابع جواهر هستند و با تغییر جوهر است که عرض تغییر میکند. وحدت جوهر نیز با حفظ ماده آن حفظ میشود؛ چراکه شکل جوهر که عرض آن محسوب میشود، با پی در پی آمدن شکلها و صورتهای مختلف تغییر میکند.
این حرکت حرکتی به سوی کمال جوهر و خروج تدریجی از قوه به فعلیت است و تمام این مراحل نیز از همان ابتدا در ذات جوهر به صورت بالقوه وجود دارد که با طی شدن هر مرحله به فعلیت میرسد. بنابراین، حرکتی بدون بازگشت است. مثلاً سیب ابتدا شکوفه است، بعد سبز میشود و با تغییر در رنگ آنکه عرض آن است، قرمز میشود و این به سبب تغییر در جوهر آن است.
بنابراین، طبق این نظریه، نفس و بدن نیز از همان ابتدای که ایجاد دارای حرکت جوهری ذاتی و قوه و قابلیت آن و همیشه در حالت حرکت و سیلان هستند و هر لحظه مقطعی از مسیر وجودی را طی میکنند و نفس و بدن با یکدیگر به گونهای اتحاد دارند که موجب میشود هر دو با هم از حالت قوه به فعلیت برسند. پس، همه نفوس وقتی که با بدن هستند، به فعلیت میرسند و به سبب اعمال نیک و بد خود، به نوعی فعلیت در جهت سعادت و یا شقاوت میرسند. بنابراین وقتی نفسی بالقوه به حالت فعلیتی رسید، دیگر بازگشت آن به حالت بالقوه ناممکن است؛ همانگونه که محال است حیوان بالغ به حالت نطفه برگردد. مرگ نیز از مراحلی است که انسان با حرکت خود در مسیر فعلیت و کمال وجودی طی میکند و به جهانی دیگر میرود و بازگشت او به جهان قبل بازگشت از فعلیت به قوه است. که طبق حرکت جوهری این بازگشت هیچگونه ممکن نیست. پس، اگر نفس تناسخیافته به بدنی تعلق گیرد، لازم است که نفس در حالت فعلیت و جسم در حالت قوه باشد و این امر محال است[۱۷].
اشکال هویت شخصی
از اصلیترین مشکلات این نظریه مشکل هویت شخصی است که حداقل اثبات تناسخ را ناممکن میکند. این اشکال را جان هیک[۱۸] اینگونه بیان میکند که خود او را در دو و شصت سالگی تصور کنیم و ببینیم که چه چیز باعث شد ما هیک شصت ساله را همان هیک دو ساله بدانیم؟ آیا این ملاک وحدت درباره ادعایی تناسخ نیز وجود دارد یا خیر؟
جان هیک معتقد است، برای سخن گفتن درباره یک هویت واحد در جریان زندگی سه ملاک در دست داریم:
- خاطره: مسلماً ذهنیت یک فرد در دو سالگی با شصت سالگی وی تفاوت دارد، ولی خاطره فرد، رشته اتصالی است که این دو سالگی را به شصت سالگی پیوند میدهد و موجب میشود این دو ذهنیت را دو مرحله از حیات فرد بدانیم، ولی وحدتی که در تناسخ ادعا میشود، بین روح فردی امروزی و روح فردی دو هزار سال پیش برقرار است و این خاطره که یکی از ملاکهای وحدت است، وجود ندارد.
- استمرار جسمانی: میان فرد در دو سالگی و شصت سالگی تفاوت زیادی وجود دارد، ولی ساختار واحد، امری است که باعث میشود جسم فرد شصت ساله را تداوم همان جسم دو ساله بدانیم. در تناسخ این فرض نقض میشود؛ چراکه ممکن است فرد در جنسیت یا نژاد یا انواع حیات دیگر تناسخ یابد و اتصالی بین جسم کنونی و قبلی وجود نداشته باشد.
- استمرار روانشناختی: دستهای از حالات ذهنی که شخصیت فرد را میسازند. بنابراین، اگر فرد «ب» تناسخ فرد «الف» باشد، باید همان ویژگیهای شخص «الف» مانند مغرور بودن یا تندخو بودن و... را داشته باشد. ولی وجود شباهت در خلقیات معیاری قطعی برای قبول تناسخ نیست؛ چراکه شباهتهای اخلاقی و شخصیتی زیادی بین انسانها وجود دارد و ادعای وحدت شخصیت فقط طبق این شباهتها مستلزم آن است که همه افراد دارای ویژگیهای شخصیتی مشابه را که در زمانهای مختلف زندگی میکنند، یک شخص واحد بدانیم. یا چه میزان شباهتهای روانشناختی ما را به حکم این همانی سوق میدهد، به گونهای که بگوییم فردی که هزار سال پیش از دنیا رفته، فردی است که الان زندگی میکند. این شباهتها باید بسیار عام باشد تا افراد متعددی را شامل شود. ولی این شباهتهای عام به تنهایی موجب نمیشوند که این دو فرد را یک شخص به حساب بیاوریم. بنابراین، با نبود ملاکی واقعی برای ارتباط دادن بین بدنهای یک روح، فرض تناسخ بدون دلیل میماند[۱۹].
منابع
پانویس
- ↑ پترسون، مایکل و دیگران؛ عقل و اعتقاد دینی، ترجمه ابراهیم سلطانی و احمد نراقی، ص۳۲۰.
- ↑ ناس، جان بایر؛ تاریخ جامع ادیان، ترجمه علیاصغر حکمت، ص۲۱.
- ↑ ناس، جان بایر؛ تاریخ جامع ادیان، ترجمه علیاصغر حکمت، ص۱۵۴.
- ↑ کاپلستون، فردریک؛ تاریخ فلسفه، ترجمه سید جلال الدین مجتبوی، ص۷۹.
- ↑ کاپلستون، فردریک؛ تاریخ فلسفه، ترجمه سید جلال الدین مجتبوی، ص۴۱-۴۲.
- ↑ ناس، جان بایر؛ تاریخ جامع ادیان، ترجمه علیاصغر حکمت، ص۱۵۵.
- ↑ ناس، جان بایر؛ تاریخ جامع ادیان، ترجمه علیاصغر حکمت، ص۱۵۶.
- ↑ اخباری، محسن، مقاله «تناسخ»، فرهنگنامه کلام جدید، ص ۱۴۶.
- ↑ اخباری، محسن، مقاله «تناسخ»، فرهنگنامه کلام جدید، ص ۱۴۸.
- ↑ Moksa.
- ↑ اخباری، محسن، مقاله «تناسخ»، فرهنگنامه کلام جدید، ص ۱۴۸.
- ↑ اخباری، محسن، مقاله «تناسخ»، فرهنگنامه کلام جدید، ص ۱۴۸.
- ↑ اخباری، محسن، مقاله «تناسخ»، فرهنگنامه کلام جدید، ص ۱۴۹.
- ↑ اخباری، محسن، مقاله «تناسخ»، فرهنگنامه کلام جدید، ص ۱۵۰.
- ↑ هیک، جان؛ فلسفه دین، ترجمه بهزاد سالکی، ص۳۳۵-۳۳۶.
- ↑ اخباری، محسن، مقاله «تناسخ»، فرهنگنامه کلام جدید، ص ۱۵۰.
- ↑ اخباری، محسن، مقاله «تناسخ»، فرهنگنامه کلام جدید، ص ۱۵۱.
- ↑ هیک، جان؛ فلسفه دین، ترجمه بهزاد سالکی، ص۳۲۰-۳۲۶.
- ↑ اخباری، محسن، مقاله «تناسخ»، فرهنگنامه کلام جدید، ص ۱۵۲.