عیینة بن حصن فزاری در تاریخ اسلامی

مقدمه

اسم او حذیفه و کنیه‌اش ابو مالک بود و به دلیل بر آمده بودن چشمانش، عیینه لقب گرفت [۱]. وی رئیس قبیله غطفان و از مسلمانان مؤلفة قلوبهم بود[۲]. در جنگ احزاب به عنوان یکی از فرماندهان سپاه دشمن حضور داشت[۳] و قبل از فتح مکه اسلام آورد و در جنگ‌های فتح، حنین و طائف حضور داشت و پیامبر (ص) وی را به عنوان فرمانده سریه، به سوی بنی تمیم فرستاد. سپس عیینه در زمان ابوبکر، مرتد شد و به طلیحه اسدی پیوست و با او بیعت کرد اما پس از اسیر شدن به دست خالد بن ولید، دوباره اسلام آورد و ابوبکر او را آزاد کرد[۴].[۵]

عیینه در جنگ احزاب

قبل از جنگ خندق، یهودیان به سراغ قبیله غطفان رفتند و قول دادند محصول خرمای یک سال خیبر را به ایشان بپردازند، به شرط آنکه یهود را یاری کنند و همراه قریش به جنگ پیامبر (ص) بروند. قبیله غطفان نیز این موضوع را پذیرفتند و عیینه بن حصن در این امر از همه پیشگام‌تر بود[۶]. سپس قریش برای جنگ از مکه خارج شدند در حالی که ابوسفیان بن حرب فرمانده ایشان بود. بنی اسد را طلیحة بن خویلد اسدی فرماندهی می‌کرد و بنی‌فزاره هم به فرماندهی عیینة بن حصن حرکت کردند[۷]. در حال محاصره، پیامبر (ص) کسی را به سراغ عیینة بن حصن و حارث بن عوف فرستاد و به آنها چنین پیغام داد: آیا می‌پذیرید که یک سوم محصول خرمای مدینه را به شما بدهم[۸] و در عوض شما و اصحابتان دست از جنگ بردارید و اعراب را هم از ادامه جنگ با ما منصرف کنید؟ یک سوم را نپذیرفتند بلکه نصف آن را خواستار شدند.

پیامبر (ص) با بیش از یک سوم موافقت نفرمود. آنها به همان مقدار راضی شدند و چیزی به شروع شدن جنگ باقی نمانده بود که با ده نفر از یاران خود به حضور پیامبر (ص) رسیدند. پیامبر (ص) هم جمعی از اصحاب خود را دعوت فرموده بودند، و دوات و کاغذ هم برای نوشتن پیمان نامه آماده بود، نزدیک بود عثمان بن عفان پیمان‌نامه صلح را بنویسد، اسید بن حضیر به حضور رسول خدا (ص) رسید و از موضوع اطلاع نداشت. تا اینکه عیینه آمد و در حضور پیامبر (ص) بی‌ادبانه نشست و پایش را دراز کرد، اسید بن حضیر خطاب به او گفت: آی بوزینه پاهایت را جمع کن! آیا در محضر رسول خدا (ص) پایت را دراز می‌کنی؟ سپس به پیامبر (ص) گفت: ای رسول خدا؟ اگر آنچه می‌کنید به دستور وحی است انجام دهید، و اگر غیر از این است به خدا جز شمشیر چیزی به آنها نمی‌دهیم![۹] پیامبر (ص) بعد از سکوت، سعد بن معاذ، و سعد بن عباده را احضار، و با آن دو در این مورد مشورت فرمود. آن دو گفتند: در صورت وجود وحی و یا تمایل خود شما، ما فرمان برداریم، ولی اگر با ما مشورت می‌فرمایید برای آنها پیش ما چیزی جز شمشیر نیست"[۱۰].

سپس پیامبر (ص) خطاب به سعد بن معاذ فرمودند: "نامه را پاره کن" و سعد آن را پاره کرد، و به عیینه فرمودند: "میان ما شمشیرحکم فرماست!" عیینه برخاست و گفت: "به خدا تصمیم قبلی شما برای تان خیلی بهتر از این تصمیمی است که گرفته‌اید؛ شما توانجنگ با این قوم را ندارید".

پیامبر (ص) با صدای بلند خطاب به عیینه و همراهانش فرمود: "برو که میان ما شمشیر حکم فرما خواهد بود". و عیینه و یاران وی برگشتند[۱۱].[۱۲]

قرارداد پیامبر (ص) با عیینه

در غزوه دومة الجندل، پیامبر (ص) به عیینة بن حصن اجازه داد که دام‌های خود را در ناحیه تغلمین و مراتع پشت آن بچراند. و آنجا منطقه نسبتا سرسبزی بود و سرزمین عیینه خشک بود. تغلمین در دو فرسخی ناحیه مراض و در سی و شش فرسخی مدینه، به طرف راه ربذه قرار داشته است[۱۳].[۱۴]

عیینه و غارت شتران پیامبر (ص)

نقل شده، پیامبر (ص)، بیست شتر شیرده داشت که عده‌ای از آنها از غنائم جنگ ذات الرقاع و برخی دیگر از غنائمی بود که محمد بن مسلمه از نجد آورده بود و آنها در منطقه بیضاء و اطراف آن به چرا مشغول بودند. پس مراتع آنجا خشک شد و شتران به منطقه غابه به چرا برده شدند تا از علف‌ها و درختان اراک آنجا بخورند و ساربان، هر غروب شیر آنها را به مدینه می‌آورد. روزی ابوذر از پیامبر (ص) اجازه خواست که از شتران ماده آن حضرت مواظبت کند. پیامبر (ص) به او فرمودند: "می‌ترسم که از اطراف، تو را غارت کنند و از عیینة بن حصن و طایفه او در امان نیستیم، و منطقه ما هم نزدیک به محل آنهاست." ابوذر اصرار کرد و اجازه خواست". پیامبر (ص) فرمودند: "گویی تو را می‌بینم در حالی که پسرت کشته، و همسرت اسیر شده، و در حالی که به عصای خود تکیه زده‌ای، خواهی آمد"[۱۵].

وقتی ابوذر شترها را به چرا برد، نیمه شب عیینه با چهل سوار به آنها هجوم بردند و پس از کشتن پسر ابوذر، شتران پیامبر (ص) را به غارت بردند. وقتی این خبر به پیامبر (ص) رسید؛ آن حضرت، مقداد بن عمرو را مأمور به حرکت نمود و خود نیز عبد الله بن ام مکتوم را در مدینه جانشین قرار داده و به منطقه غابه آمد. پس از درگیری بین دو طرف، "حبیب" و "مسعده" پسر و پسر عموی عیینه کشته شدند و مسلمانان توانستند ده شتر را از دشمن پس بگیرند و ده شتر دیگر را یاران عیینه بردند[۱۶].[۱۷]

عیینه و یاری یهودیان خیبر

قبل از شروع جنگ خیبر، کنانة بن ابی‌الحقیق به سراغ قبیله غطفان، که چهار هزار نفر بودند، رفت و با آنان پیمان بست. غطفان، عیینة بن حصن را به فرماندهی انتخاب کردند. آنها سه روز قبل از آمدن رسول خدا (ص) به خیبر رسیدند و همراه یهود به قلعه‌های نطاة وارد شدند. وقتی رسول خدا (ص) به خبر رسیدند، سعد بن عباده نزدیک قلعه رفته و صدا زد: "می‌خواهم با عیینة بن حصن حرف بزنم." عیینه قصد داشت سعد را داخل قلعه ببرد که مرحب گفت: "او را به قلعه وارد نکن، زیرا محل‌های آسیب‌پذیر و ورودی‌های آن را شناسایی می‌کند؛ تو خود به سوی او برو". عیینه گفت: دوست داشتم او را به قلعه وارد کنم تا استواری و تعداد زیاد ما را ببیند". ولی مرحب از وارد شدن سعد بن عباده به قلعه جلوگیری کرد تا این که عیینه به کنار دروازه قلعه آمد. سعد به او گفت: "رسول خدا (ص) مرا نزد تو فرستاده و می‌فرمایند: خداوند فتح خیبر را به من وعده داده است؛ شما برگردید و از جنگ کردن دست بردارید و اگر ما بر خیبر پیروز شدیم محصول خرمای یک سال آن را به شما می‌دهیم. عیینه جواب داد: "ما هم پیمانان خود را در برابر هیچ چیز تسلیم نمی‌کنیم و می‌دانیم که تو و همراهانت توان حمله به این جا را ندارید. این قوم، قلعه‌های بلند و محکم، و سپاهیان فراوانی دارند. اگر بمانید خودتان را نابود خواهید کرد، و اگر هم بخواهید بجنگید، اینها با مردان و سلاح خود در جنگ پیشی خواهند گرفت. این قوم مثل قریش نیستند که برای شبیخون زدن به سوی شما بیایند و بگویند اگر موفق شدیم چه بهتر و الا برگردند". سعد بن عباده گفت: "یقین دارم که رسول خدا (ص) چنان قلعه شما را محاصره خواهد کرد که تو آن وقت به انجام پیشنهاد من اصرار خواهی ورزید و آن وقت چیزی غیر از شمشیر به شما نخواهیم داد".

سعد، نزد رسول خدا (ص) برگشت، و سخنان عیینه را به آن حضرت رساند و گفت: "ای رسول خدا، خداوند وعده خود را نسبت به شما محقق می‌کند و دین خود را آشکار و پیروز می‌کند، بنابراین به این مرد حتی یک خرما هم نده. ای رسول خدا، آن گاه که شمشیر بر ایشان غالب شود این مرد به سرزمین خود خواهد گریخت، همچنانکه پیش از این در جنگ خندق چنین کرد". پیامبر (ص) هم به اصحاب خود دستور داد به قلعه‌هایی که قبیله غطفان در آن بودند، حمله کنند.

بنی غطفان آن شب و روز را در ترس به سر بردند و چون نصف شب شد، شنیدند که به خانواده و اموال آنان در حیفاء حمله شده است. آنان با عجله گریختند و از خیبر بیرون رفتند و این کاری بود که خداوند متعال برای پیامبر خود انجام داد. وقتی یهودیان شب را به صبح رساندند به کنانة بن ابی الحقیق خبر رسید که غطفانیان گریخته‌اند. وقتی غطفانیان از خیبر به حیفاء و نزد اهل خود برگشتند، آنها را به حال خود یافتند. عیینه به یاران خود گفت: "به خدا قسم این هم از مکر و فریب‌های محمد و یاران او است؛ به خدا قسم با ما حیله کردند". حارث بن عوف به او گفت: "چگونه شما را فریب دادند؟" گفت: "ما در قلعه نطاة بودیم که نصف شب شنیدیم فریاد زننده‌ای سه مرتبه فریاد کشید و گفت: خویشاوندان خود را در حیفاء دریابید که نه سرزمینی باقی ماند، و نه مالی، و ما نفهمیدیم که این صدا از آسمان بود یا از زمین". حارث بن عوف گفت: "به خدا قسم اگر پند بگیری باقی خواهی ماند؛ به خدا سوگند آنچه شنیده‌ای از آسمان بوده است".

عیینه چند روزی نزد خانواده خود ماند و سپس یاران خود را برای کمک به یهودیان فرا خواند. حارث بن عوف پیش او آمد و گفت: "ای عیینه، در خانه خود بمان و یهود را رها کن، تا تو به خیبر برسی، محمد آن را فتح کرده است". ولی عیینه حرف وی را نپذیرفت و گفت: "من هم پیمان‌های خود را در مقابل هیچ چیز، تسلیم و رها نمی‌کنم"[۱۸].

عیینه وقتی برگشت، متوجه شد که پیامبر (ص) خیبر را فتح کرده است. پس به پیامبر (ص) گفت: که به شرط شما عمل کردیم و با شما نجنگیدیم حال آنچه به ما وعده اید، بدهید". پیامبر (ص) فرمود: "دروغ می‌گویی، بلکه شما به خاطر صدایی که شنیده بودید برگشتید"[۱۹].[۲۰]

عیینه در جمع نمایندگان عرب

پس از مسلمان شدن عشیره ثقیف، نمایندگان عشائر و قبائل عرب به حضور پیامبر (ص) رسیدند و دین مقدس اسلام را پذیرفتند؛ همانگونه که خداوند فرمود: ﴿وَرَأَيْتَ النَّاسَ يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَّهِ أَفْوَاجًا[۲۱]. پس عطارد بن حاجب بن زراره نیز با برخی از اشراف بنی تمیم و از جمله اقرع بن حابس، زبرقان بن بدر، قیس بن عاصم، عیینة بن حصن فزاری و عمرو بن اهتم به حضور پیامبر (ص) رسیدند[۲۲]. اقرع و عیینه قبل از این در فتح مکه و جنگ حنین و طائف هم به حضور پیامبر (ص) رسیده بودند. هنگامی که نمایندگان بنی تمیم به حضور پیامبر (ص) آمدند؛ این دو نفر (اقرع و عیینه) نیز همراه آنها حضور پیامبر (ص) رسیدند، و رسول خدا (ص) هم به آنان احترام گذاشت و آنها را در پناه خود گرفت [۲۳].[۲۴]

عیینه در فتح مکه

عیینه در منطقه نجد، در میان قوم خود بود که به او خبر رسید که پیامبر به دو روز قبل از او به سوی مکه حرکت کرده‌اند. او از اسب خود پیاده نشد و به سرعت به منطقه عرج رفت و در آنجا به رسول خدا (ص) رسید. زمانی که پیامبر (ص) در عرج اقامت داشت، عیینه پیش ایشان رفت و گفت: "به من خبر رسید که شما همراه یاران خود قصد دارید از مدینه حرکت کنید، بنابراین، با سرعت به سوی شما آمدم و با وجود آنکه گروه زیادی در اختیار من هستند، نفهمیدم چه کنم. حالا هم وضع جنگی در این مردم نمی‌بینم، زیرا پرچمی دیده نمی‌شود. حالت احرام هم در شما نمی‌بینم، پس قصد دارید به کجا بروید؟" حضرت فرمود: "هر جا که خدا بخواهد". سپس آن حضرت حرکت فرمود و عیینه هم با ایشان همراه شد. اقرع بن حابس هم همراه ده نفر از بستگان خود در سقیا به پیامبر (ص) پیوسته بود. وقتی پیامبر (ص) در منطقه قدید فرود آمدند، پرچم‌ها را بسته، پرچم داران را تعیین کردند. عیینه همین که دید قبایل در حال گرفتن پرچم هستند، انگشت‌های خود را با حیرت به دندان گزید. در این حال ابو بکر به او گفت: "از چه چیز پشیمانی؟" او گفت: "از اینکه قوم من نتوانستند همراه محمد (ص) باشند". هنگامی که رسول خدا (ص) وارد مکه شد اقرع و عیینه نیز در کنار حضرت بودند [۲۵].[۲۶]

عیینه در غزوه طائف

عیینه در غزوه طائف، از رسول خدا (ص)، اجازه خواست که به قلعه طائف برود و با ساکنان آن صحبت کند. پیامبر (ص) اجازه فرمودند. او نزدیک قلعه آمد و امان خواست و آنها به او امان دادند. ابومحجن هم او را شناخت و به او گفت که نزدیک‌تر برود و عیینه نزدیک رفت و به قلعه وارد شد و به آنها گفت: "پدر و مادرم فدای شما باد! به خدا قسم آنچه از شما دیدم موجب شادی من شد. به خدا قسم میان همه عرب قومی مانند شما نیست و محمد هرگز با قومی مثل شما برخورد نکرده و از ایستادگی خسته شده است، شما در قلعه خودتان پایداری کنید که قلعه شما بسیار استوار و سلاح‌تان زیاد است و آب فراوان دارید".

وقتی عیینه از قلعه خارج شد، ثقیفی‌ها به ابومحجن اعتراض کردند که چرا عیینه را به قلعه وارد کرده است. ابو محجن گفت: "من او را خوب می‌شناختم، هیچ کس از ما به اندازه او نسبت به محمد (ص) دشمنی ندارد هر چند که ظاهرا هم با او باشد". وقتی عیینه برگشت، پیامبر (ص) از او پرسید که به آنها چه گفته است؟ عیینه جواب داد: "گفتم مسلمان شوید و به خدا قسمپیامبر (ص) از کنار خانه شما دور نخواهد شد تا اینکه تسلیم فرمان او شوید. برای خودتان امان بگیرید که او پیش از شما قبائلی را که قلعه‌های محکم داشتند مانند بنی قینقاع و بنی نضیر و قریظه و خیبر را شکست داده است. هر چه توانستم آنها را ترساندم و خوارشان کردم". همین که سخنان عیینه تمام شد، پیامبر (ص) فرمود: "دروغ می‌گویی! تو به آنها چنین و چنان گفتی!" عیینه گفت: "استغفر الله!" عمر گفت: "ای رسول خدا اجازه دهید که گردنش را بزنم!" رسول خدا (ص) فرمود: "نباید مردم بگویند که من یاران خود را می‌کشم". سپس پیامبر (ص) دستور برگشت دادند. در این حال سعد بن عبید ثقفی از بالای قلعه فریاد زد: "قبیله ما پایدار است". عیینة بن حصن حرف او را تأیید کرد و گفت: "آری، شما مردمی ارزشمند و بزرگوارید". عمرو بن عاص به او گفت: "خدا تو را بکشد، قومی مشرک را که در مقابل رسول خدا (ص) ایستاده‌اند، می‌ستایی، و حال آنکه برای یاری او آمدهای؟" عیینه جواب داد: "من برای غنیمت گرفتن کنیزی آمده بودم". عمر این سخن عیینه را به پیامبر (ص) رساند. حضرت تبسمی کرد و فرمود: "این احمق مطاع را رها کنید"[۲۷].[۲۸]

عیینه در جنگ حنین (هوازن)

عیینه در جنگ حنین نیز حضور داشت. روزی رسول خدا (ص) نماز ظهر را در حنین خواند و سپس در زیر درختی به استراحت پرداخت. عیینة بن حصن با اقرع بن حابس با هم در حضور رسول خدا (ص) منازعه کردند. عیینه خون عامر بن اضبط اشجعی را از او می‌خواست و می‌گفت: ای رسول خدا، به خدا سوگند نمی‌گذارم برود مگر اینکه زن‌های او هم مثل زن‌های ما غمگین شوند. پیامبر (ص) به عیینه فرمود: حاضری دیه بگیری؟" و عیینه از گرفتن خون‌بها خودداری کرد. سر و صدا زیاد شد تا اینکه مردی از بنی لیث به نام مکیتل برخاست و گفت: "ای رسول خدا، من نظیر کاری که این قاتل کرده است، ندیده‌ام؛ مثل این است که گله گوسفند را بیاورند و تعدادی از آنها را بکشند و تعدادی را رها کنند. امروز فرمان به قصاص بده و از فردا دیه تعیین فرما!"

رسول خدا (ص) فرمود: "دیه را قبول کنید که پنجاه شتر را الان و پنجاه شتر را هم در مدینه بدهیم". رسول خدا (ص) به این حکم اصرار فرمود و آنها هم پذیرفتند[۲۹]. رسول خدا (ص) پس از پایان جنگ، در منطقه جعرانه به تقسیم غنائم حنین پرداخت و برای تألیف قلوب قریش سهم آنها را از دیگران بیشتر داد[۳۰]. آن حضرت از این غنائم به ابوسفیان، معاویه، حکیم بن حزام، حارث بن کلده، حارث بن هشام، جبیر بن مطعم و مالک بن عوف نصری نیز سهم دادند. همچنین به علقمة بن علاثه، اقرع بن حابس و عیینة بن حصن، هر کدام صد شتر دادند و به عباس بن مرداس چهل شتر دادند[۳۱]. پس مردی از اصحاب رسول خدا (ص) گفت: "یا رسول الله، به عیینة بن حصن و اقرع بن حابس، به هر یک صد شتر دادی ولی به جعیل بن سراقه هیچ ندادی؟" حضرت فرمود: "قسم به آنکه جان محمد به دست اوست جعیل بن سراقه به تنهایی بهتر از تمامی مردم روی زمین است که مانند عیینة بن حصن و اقرع بن حابس باشند؛ ولی من این کار را به دلیل تألیف قلوب آنان به طرف اسلام انجام دادم و اما جعیل بن سرانه را به همان اسلامی که دارد واگذاردم[۳۲].

رسول خدا (ص) به آنان که حاضر نبودند سهم‌شان را از اسرا به قبیله افراد هوازن واگذار کنند، فرمود: "زنان و کودکان ایشان را باز گردانید و من به جای هر یک از آنها شش شتر از نخستین غنیمتی که به دست آمد به شما می‌دهم". و به این صورت زنان و فرزندان افراد هوازن را به آنها بازگرداند. سهم عیینة بن حصن پیر زنی از زنان هوازن شده بود و وقتی که او را گرفت در این فکر بود که حتما این زن در میان هوازن فامیل زیادی دارد و برای آزادی وی پول زیادی خواهند داد و زمانی که رسول خدا (ص) دستور داد مسلمانان اسیران را باز گردانند، عیینة حاضر نشد این پیرزن را برگرداند. تا اینکه زهیر نزد عیینه آمد و او را قانع کرد تا آن زن را برگرداند[۳۳].[۳۴]

سریۀ عیینه

این سریه در ماه محرم سال نهم هجری واقع شد[۳۵] که رسول خدا (ص) عیینه را به سوی قبیله بنی عنبر، یکی از قبائل بنی تمیم فرستاد[۳۶]. پیامبر (ص) عیینة بن حصن فزاری را با پنجاه سوار از قبایل عرب که هیچ کس از مهاجران و انصار در میان ایشان نبود، به سوی سرزمین بنی تمیم فرستاد. عیینه شب‌ها راه می‌رفت و روزها کمین می‌کرد و در صحرایی بر ایشان حمله برد، آنان دام‌های خود را به چرا رها کرده بودند و با دیدن مسلمانان گریختند. عیینه یازده مرد و یازده زن و سی کودک را از ایشان اسیر کرد و آنان را به مدینه آورد و پیامبر (ص) فرمود تا آنان را در خانه رمله، دختر حارث نگه دارند [۳۷].[۳۸]

ارتداد عیینه پس از پیامبر (ص)

چون رسول خدا (ص) از دنیا رفت و ابوبکر لشکر اسامه را حرکت داد، تعدادی از اعراب از دین اسلام برگشتند و قبائل، جز قریش و ثقیف مرتد شدند و کار مسیلمه و طلیحه (دو پیامبر دروغین) اوج گرفت. بیشتر دو قبیله طی و اسد به طلیحه پیوستند. قبیله غطفان هم از عیینة بن حصن پیروی کرده، مرتد شدند، زیرا عیینه گفته بود: یک پیامبر از متحدان ما که اسد و غطفان شرکت کی باشند اور برای ما بهتر از یک پیامبر از قریش است؛ محمد هم وفات یافته و طلیحه زنده است باید از او پیروی کرد. بنابراین، غطفان از او پیروی کردند[۳۹].

ابوبکر، خالد بن ولید را به جنگ با طلیحه اسدی فرستاد. در این نبرد، عیینة بن حصن با هفتصد نفر از بنی فرازه همراه طلیحه بود و چون دید که مسلمانان، مشرکان را در تنگنا قرار دادند، به سوی وی آمد و گفت: "نمی‌بینی لشکر خالد چه می‌کند؟ جبرئیل پیامی برای تو نیاورده است؟" او گفت: "چرا، جبرئیل نزد من آمد و گفت امیدوار باش، همچنانکه خالد امیدوار است. و این برای تو روزی خواهد بود که فراموش نخواهی کرد". عیینه به دروغ وی پی برد[۴۰] اما لشکر طلیحه در این جنگ، شکست خورد و مسلمانان پیروز شدند و عیینة بن حصن، اسیر و به مدینه آورده شد[۴۱].

نقل شده، کودکان در کوچه به او می‌گفتند: ای دشمن خدا تو بعد از ایمان آوردن، کافر شدی؟ و او جواب می‌داد: به خدا هرگز من به مدت یک چشم هم زدن هم به خدا ایمان نیاورده بودم". ابوبکر از ریختن خون او گذشت[۴۲].[۴۳]

جستارهای وابسته

منابع

پانویس

  1. الاصابه، ابن حجر، ج۴، ص۶۳۹.
  2. الاستیعاب، ابن عبدالبر، ج۳، ص۱۲۴۹؛ اسد الغابه، ابن اثیر، ج۴، ص۳۱.
  3. المغازی، واقدی، ج۲، ص۴۴۳؛ الارشاد، شیخ مفید، ج۱، ص۹۵.
  4. الاصابه، ابن حجر، ج۴، ص۶۳۹.
  5. علی‌زاده، فرهاد، مقاله «عیینة بن حصن فزاری»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۶، ص۴۴۴.
  6. المغازی، واقدی، ج۲، ص۴۴۳؛ الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۲، ص۵۱.
  7. المغازی، واقدی، ج۲، ص۴۴۳؛ شرح الاخبار، قاضی نعمان مغربی، ج۱، ص۲۹۱؛ الارشاد، شیخ مفید، ج۱، ص۹۵؛ اعلام الوری باعلام الهدی، طبرسی، ج۱، ص۱۹؛ مجمع البیان فی تفسیر القرآن، طبرسی، ج۸، ص۵۳۳.
  8. المغازی، واقدی، ج۲، ص۴۷۷؛ السیرة النبویه، ابن هشام، ج۲، ص۲۳۳؛ شرح الاخبار، قاضی نعمان مغربی، ج۱، ص۲۹۳؛ الارشاد، شیخ مفید، ج۱، ص۹۵.
  9. المغازی، واقدی، ج۲، ص۴۷۷-۴۷۸.
  10. المغازی، واقدی، ج۲، ص۴۷۸؛ الارشاد، شیخ مفید، ج۱، ص۹۶.
  11. المغازی، واقدی، ج۲، ص۴۷۹.
  12. علی‌زاده، فرهاد، مقاله «عیینة بن حصن فزاری»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۶، ص۴۴۴-۴۴۶.
  13. الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۲، ص۴۸.
  14. علی‌زاده، فرهاد، مقاله «عیینة بن حصن فزاری»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۶، ص۴۴۶.
  15. المغازی، واقدی، ج۲، ص۵۳۸.
  16. المغازی، واقدی، ج۲، ص۵۳۹؛ الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۲، ص۶۱-۶۲.
  17. علی‌زاده، فرهاد، مقاله «عیینة بن حصن فزاری»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۶، ص۴۴۶-۴۴۷.
  18. المغازی، واقدی، ج۲، ص۶۵۰-۶۵۵.
  19. السیرة الحلبیه، حلبی، ج۳، ص۷۵.
  20. علی‌زاده، فرهاد، مقاله «عیینة بن حصن فزاری»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۶، ص۴۴۷-۴۴۸.
  21. «و مردم را ببینی که دسته دسته به دین خداوند درمی‌آیند،» سوره نصر، آیه ۲.
  22. اعلام الوری باعلام الهدی، طبرسی، ج۱، ص۲۵۰.
  23. السیرة النبویه، ابن هشام، ج۲، ص۵۶۱؛ اعلام الوری باعلام الهدی، طبرسی، ج۱، ص۲۵۰.
  24. علی‌زاده، فرهاد، مقاله «عیینة بن حصن فزاری»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۶، ص۴۴۹-۴۵۰.
  25. المغازی، واقدی، ج۲، ص۸۰۳-۸۰۴.
  26. علی‌زاده، فرهاد، مقاله «عیینة بن حصن فزاری»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۶، ص۴۵۰.
  27. المغازی، واقدی، ج۳، ص۹۳۷-۹۳۲.
  28. علی‌زاده، فرهاد، مقاله «عیینة بن حصن فزاری»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۶، ص۴۵۱-۴۵۲.
  29. المغازی، واقدی، ج۳، ص۹۱۹؛ السیرة النبویه، ابن هشام، ج۲، ص۴۹۳.
  30. الارشاد، شیخ مفید، ج۱، ص۱۴۵.
  31. السیرة النبویه، ابن هشام، ج۲، ص۴۹۳؛ اعلام الوری باعلام الهدی، طبرسی، ج۱، ص۲۳۶.
  32. السیرة النبویه، ابن هشام، ج۲، ص۴۹۶.
  33. السیرة النبویه، این هشام، ج۲، ص۴۹۰.
  34. علی‌زاده، فرهاد، مقاله «عیینة بن حصن فزاری»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۶، ص۴۵۲-۴۵۳.
  35. الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۲، ص۱۲۱-۱۲۲.
  36. السیرة النبویه، ابن هشام، ج۲، ص۶۲۱.
  37. المغازی، واقدی، ج۳، ص۹۷۵.
  38. علی‌زاده، فرهاد، مقاله «عیینة بن حصن فزاری»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۶، ص۴۵۳-۴۵۴.
  39. الکامل، ابن اثیر، ج۲، ص۳۴۲.
  40. الفتوح، ابن اعثم، ج۱، ص۱۴.
  41. الفتوح، ابن اعثم، ج۱، ص۱۴؛ الکامل، ابن اثیر، ج۲، ص۳۴۸.
  42. تاریخ الطبری، طبری، ج۳، ص۲۶۰.
  43. علی‌زاده، فرهاد، مقاله «عیینة بن حصن فزاری»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۶، ص۴۵۴-۴۵۵.