برخی، [[وفات]] او را در [[سال ۲۰ هجری]] دانستهاند<ref>انساب الاشراف، بلاذری، ج۵، ص۱۰۹.</ref>. وی هنگام وفات، شصت ساله بود<ref>سیر أعلام النبلاء، ذهبی، ج۱، ص۳۶۸.</ref>. همچنین همه فزرندان خالد از دنیا رفتند و [[فرزندی]] از [[خانواده]] او باقی نماند و [[نسل]] او منقرض شد و خانههایشان در [[مدینه]] به عنوان [[ارث]] به [[ایوب بن سلمه]] رسید<ref>اسد الغابه، ابن اثیر، ج۲، ص۹۶؛ عمدة القاری، عینی، ج۱۶، ص۲۴۵؛ تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۱۶، ص۲۱۴؛ تهذیب الکمال، مزی، ج۸، ص۱۷۵؛ تهذیب التهذیب، ابن حجر، ج۳، ص۱۰۴؛ الوافی بالوفیات، صفدی، ج۱۳، ص۱۶۴؛ اعیان الشیعه، امین عاملی، ج۶، ص۲۹۹.</ref>.<ref>[[حبیب عباسی|عباسی، حبیب]]، [[خالد بن ولید (مقاله)|مقاله «خالد بن ولید»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۴، ص۵۱۴-۵۱۵.</ref>
برخی، [[وفات]] او را در [[سال ۲۰ هجری]] دانستهاند<ref>انساب الاشراف، بلاذری، ج۵، ص۱۰۹.</ref>. وی هنگام وفات، شصت ساله بود<ref>سیر أعلام النبلاء، ذهبی، ج۱، ص۳۶۸.</ref>. همچنین همه فزرندان خالد از دنیا رفتند و [[فرزندی]] از [[خانواده]] او باقی نماند و [[نسل]] او منقرض شد و خانههایشان در [[مدینه]] به عنوان [[ارث]] به [[ایوب بن سلمه]] رسید<ref>اسد الغابه، ابن اثیر، ج۲، ص۹۶؛ عمدة القاری، عینی، ج۱۶، ص۲۴۵؛ تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۱۶، ص۲۱۴؛ تهذیب الکمال، مزی، ج۸، ص۱۷۵؛ تهذیب التهذیب، ابن حجر، ج۳، ص۱۰۴؛ الوافی بالوفیات، صفدی، ج۱۳، ص۱۶۴؛ اعیان الشیعه، امین عاملی، ج۶، ص۲۹۹.</ref>.<ref>[[حبیب عباسی|عباسی، حبیب]]، [[خالد بن ولید (مقاله)|مقاله «خالد بن ولید»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۴، ص۵۱۴-۵۱۵.</ref>
== خالد بن ولید در دانشنامه سیره نبوی ج3 ==
وی ابتدا از [[دشمنان اسلام]] بود و سپس در شمار [[صحابه]] مشهور و [[امیران]] دوره [[رسول خدا]]{{صل}} درآمد. خالد از تیره مشهور [[بنی مخزوم]]، از [[قریش]] و کنیهاش [[ابوسلیمان]] است<ref>ر.ک: زبیری، نسب قریش، ص۳۲۰.</ref>. [[خاندان]] [[مغیرة بن عبدالله بن عمرو بن مخزوم]] (جد خالد) در میان قریش جایگاه بالایی داشتند به گونهای که این [[قبیله]] در اشعار [[عربی]] ضربالمثلی برای [[عظمت]] بوده و [[عرب]]، [[تاریخ]] خود را به [[مرگ]] [[هشام بن مغیره]]، بزرگ قریش، [[محاسبه]] میکرده است<ref>ابن ابیالحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۸، ص۲۸۷ و ص۳۰۰.</ref>. پدر خالد، [[ولید بن مغیرة بن عبدالله بن مخزوم]]، از [[دشمنان]] سرسخت [[اسلام]] و از مخالفان سرشناس [[پیامبر]] بود<ref>ابن هشام، السيرة النبويه، ج۱، ص۳۵۹-۳۶۴.</ref>.
ولید در میان [[عرب جاهلی]] چنان موقعیتی داشت که برخی [[مفسران]] در [[تفسیر آیه]] ۳۱ [[سوره زخرف]]{{متن قرآن|عَلَىٰ رَجُلٍۢ مِّنَ ٱلْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ}}<ref>«و گفتند: چرا این قرآن بر مردی سترگ از این دو شهر (مکّه و طائف) فرو فرستاده نشد؟» سوره زخرف، آیه ۳۱.</ref> ولید را یکی از کسانی معرفی کردهاند که [[مشرکان]] [[انتظار]] داشتند، [[قرآن]] بر او نازل شود<ref>طوسی، التبیان، ج۹، ص۱۹۵.</ref>، او و فرزند برادرش [[ابوجهل]] از سران با [[نفوذ]] [[مشرکان مکه]] به شمار میرفتند و شماری از خاندان آنان در [[بدر]] کشته شدند<ref>ابن هشام، السيرة النبويه، ج۱، ص۷۱۱.</ref>. نام ولید در کنار افرادی چون ابوجهل در ردیف مستهزئین رسول خدا{{صل}} ذکر شده و [[آیه]] {{متن قرآن|وَلَقَدِ ٱسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍۢ مِّن قَبْلِكَ فَحَاقَ بِٱلَّذِينَ سَخِرُوا۟ مِنْهُم مَّا كَانُوا۟ بِهِۦ يَسْتَهْزِءُونَ}}<ref>«و بیگمان پیش از تو پیامبرانی ریشخند شدهاند؛ آنگاه آنچه به ریشخند میگرفتند ریشخندکنندگان آنان را فرا گرفت» سوره انعام، آیه ۱۰.</ref> و آیه {{متن قرآن|إِنَّا كَفَيْنَـٰكَ ٱلْمُسْتَهْزِءِينَ}}<ref>«ما تو را در برابر ریشخندکنندگان بسندهایم» سوره حجر، آیه ۹۵.</ref> درباره آنان نازل شده است<ref>ابن هشام، السيرة النبويه، ج۱، ص۳۹۶ و ص۴۰۹.</ref>. وی طرف [[مشورت]] [[مشرکان قریش]] بود و پیشنهاد ساحر دانستن پیامبر از سوی او مطرح شد و در پی آن [[آیات]] ۱۱ تا ۱۶ [[سوره مدثر]]: {{متن قرآن|ذَرْنِى وَمَنْ خَلَقْتُ وَحِيدًۭا...كَلَّآ إِنَّهُۥ كَانَ لِـَٔايَـٰتِنَا عَنِيدًۭا}}<ref>«مرا با آن کس که یگانه آفریدهام، وا بگذار»...«هرگز! که او با [[آیات]] ما ستیزهگر است» [[سوره مدثر]]، [[آیه]] ۱۱-۱۶.</ref> دربارهاش نازل شدهاند<ref>ابن هشام، السيرة النبويه، ج۱، ص۲۷۱.</ref>. سرانجام هم به [[نفرین پیامبر]]{{صل}} و به سبب جراحتی ناچیز مرد<ref>ابن هشام، السيرة النبويه، ج۱، ص۴۱۰.</ref>. مادر خالد لبابه صغرا، مشهور به عصماء دختر [[حارث بن حزن هلالی]] و [[خواهر]] [[میمونه همسر پیامبر]] و خواهر [[زن]] عباس عموی آن حضرت بود<ref>بلاذری، أنساب الاشراف، ج۱۰، ص۲۰۴.</ref>. [[مسعودی]]<ref>مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۲، ص۳۱۳.</ref> خالد را دایی [[عمر بن الخطاب]] میداند؛ ولی مقصود او [[خاندان]] [[مادری]] است چون مادر عمر، حنتمه دختر هاشم بن [[ولید بن مغیره]] است، بنابراین، خالد عموی مادر عمر است. [[برادر]] خالد، [[عمارة بن ولید]] بود که [[مشرکان]] به [[ابوطالب]] پیشنهاد کردند او را به [[فرزندی]] بپذیرد و در عوض محمد ([[رسول خدا]]{{صل}}) را تحویل دهد<ref>ابن هشام، السيرة النبويه، ج۱، ص۲۶۷.</ref>. [[ابن اثیر]]<ref>ابن اثیر، اسدالغابه، ج۲، ص۱۴۰.</ref> گفته مشهور [[صحابهنگاران]] را که میگویند: «خالد از [[اشراف قریش]] در [[جاهلیت]] بود و [[ریاست]] [[قبه]] و اعنه را بر عهده داشت»، چنین توضیح میدهد که قبه محل نگهداری تجهیزات [[جنگی]] و اعنةالخيل به معنای اسبسواران پیشقراول [[لشکر]] است. [[شیخ طوسی]]<ref>طوسی، الامالی، ص۴۶۷.</ref> [[روایت]] میکند که در [[شب هجرت]]، وقتی [[مشرکان قریش]] به بستر رسول خدا{{صل}} آمدند و علی{{ع}} را جای او دیدند پیشاپیش آنان [[خالد بن ولید]] بود که با علی{{ع}} درگیر شد.
خالد در [[جنگ بدر]] در صف مشرکان حضور داشت<ref>ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج۷، ص۲۷۷.</ref>؛ اما گزارشی تفصیلی از جایگاه او در این [[نبرد]] وجود ندارد. تنها گفتهاند پس از این [[جنگ]] همراه برادرش هشام برای پرداخت [[فدیه]]و بردن [[[[برادر]]]] دیگرش ولید که به [[اسارت]] [[مسلمانان]] درآمده بود، به [[مدینه]] آمد<ref>واقدی، المغازي، ج۱، ص۱۳۰ و ص۱۴۰.</ref>. خالد در [[جنگ احد]] [[فرمانده]] جناح راست لشکر [[قریش]] بود<ref>ابن هشام، السيرة النبويه، ج۲، ص۶۶؛ واقدی، المغازی، ج۱، ی۲۲۰.</ref> و همو بود که با افرادش مترصد [[حمله]] به [[تیراندازان]] در منطقه استراتژیک [[احد]] بودند<ref>واقدی، المغازي، ج۱، ص۲۲۹.</ref> و هنگامی که تیراندازان بر خلاف [[فرمان]] [[رسول الله]]{{صل}} برای جمعآوری [[غنایم]] محل خود را ترک کردند، [[سپاه]] خالد به همراه [[جناح چپ]] که [[عکرمه]] [[فرمانده]] آن بود با کشتن باقیمانده تیراندازان از پشت به [[مسلمانان]] حمله بردند<ref>واقدی، المغازي، ج۱، ص۲۳۲ و ص۲۸۳.</ref>.
در [[نبرد احزاب]] [[خالد بن ولید]] همراه صد سوار، به دنبال راه نفوذی در [[خندق]] میگشت تا به مقابل جایگاه [[رسول خدا]]{{صل}} رسید و به طرف آن حضرت که مشغول [[نماز]] بود، دستور [[تیراندازی]] داد، اما موفق نشد و بازگشت<ref>واقدی، المغازي، ج۲، ص۴۶۵.</ref>. او جزء گروهی بود که همراه [[عمرو بن عبدود]] برای عبور از خندق تلاش میکردند ولی خالد در پشت خندق ماند و عمرو به گذشتن از خندق موفق شد<ref>واقدی، المغازي، ج۲، ص۴۷۰.</ref> هنگامی که [[احزاب]] تصمیم بازگشت گرفتند، از [[لشکر]] [[قریش]] [[ابوسفیان]]، [[عمرو بن عاص]] و خالد بن ولید باقی ماندند تا حمله احتمالی مسلمانان را دفع کنند و سپس بازگردند<ref>واقدی، المغازي، ج۲، ص۴۹۰.</ref>. بنا به یک گزارش، در اینجا خالد [[اعتراف]] کرد که محمد{{صل}} [[دروغ]] نمیگوید و ابوسفیان به او گفت تو نباید چنین حرفی بزنی<ref>واقدی، المغازي، ج۲، ص۴۹۱.</ref>. شاید مقصود وی وعدههای کلی رسول خدا{{صل}} درباره [[پیروزی]] مسلمانان بوده است. این نخستین سخنی است که از خالد در اعتراف به [[مقام پیامبر]]{{صل}} نقل شده و گویا جرقه ای برای [[مسلمانی]] وی شده است. نام شهدای مسلمانان که در نبردهایی چون احد و خندق به دست خالد کشته شدند، در منابع ثبت شده است<ref>واقدی، المغازي، ج۱، ص۳۰۱، ص۳۰۶ و ج۲، ص۴۹۵.</ref>.
در جریان [[عمره]] اول [[پیامبر]]{{صل}} که به [[صلح حدیبیه]] انجامید، خالد در رأس گروهی [[سوارهنظام]] به مقابله مسلمانان گمارده شد<ref>واقدی، المغازي، ج۲، ص۵۷۹.</ref>. پیشنهاد وی این بود که مسلمانان را هنگام نماز غافلگیر کنند؛ زیرا آنان در [[وقت]] نماز به هیچ چیز دیگری توجه ندارند؛ اما رسول خدا{{صل}} با [[خواندن نماز]] [[خوف]] [[حیله]] [[دشمن]] را نقش بر آب کرد<ref>واقدی، المغازي، ج۲، ص۵۸۲.</ref>. این آخرین موردی بود که خالد در صف [[مشرکان]] به [[جنگ]] [[پیامبر]]{{صل}} آمد، اما درباره [[زمان]] [[مسلمان]] شدنش [[اختلاف]] نظر وجود دارد. خليفة بن خياط<ref>خليفة بن خياط، تاریخ، ص۲۰.</ref> [[اسلام آوردن]] وی را در سال هفتم و میان [[صلح حدیبیه]] و [[فتح خیبر]] میداند. [[واقدی]]<ref>واقدی، المغازي، ج۲، ص۶۶۱.</ref> پس از آنکه از قول [[خالد بن ولید]] نقل میکند که همراه [[رسول خدا]]{{صل}} در [[خیبر]] حاضر بودم و آن حضرت، گورخر را [[حرام]] کرد، مینویسد: حضور خالد در خیبر درست نیست و او پیش از [[فتح مکه]] و پس از فتح خیبر در اول ماه صفر [[سال]] هشتم [[اسلام]] آورد. [[ابن اثیر]]<ref>ابن اثیر، [[اسد الغابه]]، ج۲، ص۱۴۱.</ref> اقوال متعدد را نقل کرده و از آن جمله مینویسد: «برخی گویند خالد در سال پنجم و پس از داستان [[بنی قریظه]] اسلام آورد؛ ولی درست نیست. بعضی هم او را در [[حدیبیه]] [[فرمانده]] [[سوارهنظام]] [[مسلمانان]] میدانند در حالی که او فرمانده سوارهنظام مشرکان بود». [[ابن حجر]]<ref>ابن حجر، الاصابه، ج۲، ص۲۱۵.</ref> هم میگوید: خالد پس از خیبر و در سال هفتم مسلمان شد و آنکه [[گمان]] کرده وی در سال پنجم اسلام آورده، توهمی بیش نیست. [[مورخان]] گزارش اسلام آوردن خالد را از زبان [[عمرو بن عاص]] آوردهاند؛ زیرا آن دو با هم به [[مدینه]] آمده و مسلمان شدهاند<ref>بنگرید ادامه مدخل.</ref>. بنا بر نقل واقدی<ref>واقدی، المغازي، ج۲، ص۷۴۴.</ref> وقتی که عمرو بن عاص تصمیم گرفت نزد پیامبر{{صل}} برود، در راه مدینه به خالد و [[عثمان بن طلحه]] برخورد، خالد ضمن [[اقرار]] به گرویدن همه [[مردم]] به اسلام، بیان میکند که جز [[همراهی]] با رسول خدا{{صل}} راه دیگری نیست، از این رو، وقتی به مدینه رسید با پیامبر{{صل}} [[بیعت]] کرد. عبارتهایی که [[ابن اسحاق]] از عمرو بن عاص نقل کرده، به اقتضای کتابش کوتاهتر است. او سخن خالد را این گونه میآورد: وضع معلوم (یا راه روشن شده) است؛ این [[مرد]] [[پیامبر]]{{صل}} است، میروم که اسلام آورم<ref>ابن هشام، السيرة النبويه، ج۲، ص۲۷۸.</ref>. همچنین واقدی<ref>واقدی، المغازي، ج۲، ص۷۴۶-۷۴۹.</ref> از خالد نقل میکند که پس از آن رویاروییها با [[پیامبر]]{{صل}} که به نظرم رسید که او [[پیروز]] خواهد شد. وقتی در [[حدیبیه]] متعرض او شدم و خواستم او را در [[نماز]] غافلگیر کنم، [[نماز خوف]] خواند، فهمیدم که او آسیبپذیر نیست. پس از [[صلح حدیبیه]] [[فکر]] کردم چیزی باقی نمانده است، اگر نزد [[نجاشی]] [[روم]] بیفایده است؛ زیرا او پیرو محمد{{صل}} است و یارانش در [[حبشه]] ایمن هستند، اگر به سوی [[هرقل]] بروم، باید از دینم دست بردارم و به [[نصرانیت]] یا [[یهودیت]] یا [[ایرانیان]] بپیوندم. گاه هم تصمیم میگرفتم در [[خانه]] بمانم تا اینکه پیامبر برای [[عمره قضا]] به [[مکه]] آمد و من پنهان شدم. برادرم [[ولید بن ولید]] که با [[مسلمانان]] بود، دنبالم گشت و چون مرا نیافت برایم نامهای نوشت و گفت: پیامبر{{صل}} سراغ تو را گرفته و فرموده است چطور مثل خالد نسبت به [[اسلام]] [[جاهل]] است؛ سرانجام به اسلام مایل شدم. وقتی اسلام آوردم، پیامبر{{صل}} فرمود: [[ستایش خدا]] را که هدایتت کرد، با خردی که در تو سراغ داشتم میدانستم جز به خوبی [[رهن]]مون نخواهی شد. گفتم دشمنیهایم را میدانی، [[دعا]] کن خدایم بیامرزد، فرمود: اسلام گذشته را میپوشاند و برایم [[استغفار]] کرد. اگر این گزارشها درست باشد (و با توجه به [[شخصیت]] خالد [[درستی]] آنها دور نیست) نشانگر [[سیاست]] و [[دوراندیشی]] اوست. البته نباید از نقش و تأثیر [[ازدواج]] [[رسول خدا]]{{صل}} با [[میمونه]] (خاله خالد) در [[مسلمان]] شدن وی [[غفلت]] کرد؛ زیرا میمونه آخرین [[همسر]] آن حضرت مدتی کوتاه پیش از [[اسلام آوردن]] خالد، یعنی در [[شوال]] [[سال هفتم هجرت]] و ج[[ریان]] عمرةالقضاء به همسری پیامبر{{صل}} درآمد<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۱۰۵.</ref>. در حالی که گفته شد اسلام خالد در صفر [[سال]] هشتم؛ یعنی تنها چهار ماه پس از آن ازدواج صورت گرفت.
وی که تا حد امکان در مقابل اسلام ایستاد و در نبردهای [[مشرکان]] بر ضد اسلام نقش مهمی داشت، درست هنگامی اسلام آورد که به گفته خودش به کسی امیدی نبود و [[قدرت اسلام]] فراگیر شده بود. او حتی فکر [[پناهنده]] شدن به قدرتهای مطرح آن [[روز]]، یعنی روم و [[ایران]] و حبشه را داشت؛ اما به دلیل [[لزوم]] پذیرش [[ادیان]] آنها، [[دین]] [[قوم]] خود را ترجیح داد. با چنین رویکردی [[انتظار]] آن بود که خالد با [[خمودی]] کامل در کنار [[مسلمانان]] [[زندگی]] کند و انگیزهای برای حضور در [[نبردها]] و [[سریهها]] که نامش در آنها آمده، نداشته باشد؛ اما گویا [[روحیه]] [[جنگاوری]] و ماجراجوییاش در [[اسلام]] هم از او مبارزی مشهور ساخت که با توجه به پیشینه جاهلیاش در غالب این نبردها، مشکلاتی را متوجه مسلمانان کرد. نخستین نبردی که خالد در آن شرکت داشت و از سوی مسلمانان نه [[پیامبر]]{{صل}} به [[ریاست]] برگزیده شد، [[جنگ موته]] (سال هشتم) بود. پس از [[شهادت]] سه [[فرمانده]] [[منصوب]] [[رسول خدا]]{{صل}}، [[ثابت بن اقرم]] [[انصاری]] [[پرچم]] را برداشت و از [[رزمندگان]] [[مسلمان]] خواست کسی را به [[فرماندهی]] خود منصوب کنند. گفتند: خودت باش. گفت من این کاره نیستم؛ پس بر فرماندهی [[خالد بن ولید]] توافق کردند و او قدری جنگید و سپس دستور [[عقبنشینی]] داد<ref>ابن هشام، السيرة النبويه، ج۲، ص۳۸۰ و واقدی، المغازي، ج۲، ص۷۶۳.</ref>. وقتی رزمندگان [[سریه موته]] به [[مدینه]] بازگشتند، مسلمانان به گونه [[بدی]] از آنان استقبال کردند و ایشان را به جهت [[فرار]] [[سرزنش]] کردند؛ اما [[رسول الله]]{{صل}} فرمود: اینان فرارکننده نیستند و - ان شاءالله - حملهکننده خواهند بود<ref>ابن هشام، السيرة النبويه، ج۲، ص۳۸۲ و واقدی، المغازي، ج۲، ص۷۶۵.</ref>.
در جریان [[فتح مکه]] مسلمانان [[جاسوسی]] را یافتند و رسول خدا{{صل}} به خالد [[دستور]] داد او را [[حبس]] کند، پس از مدتی او گریخت و خالد در پی او رفت تا او را یافت و گفت: «{{عربی|لولا ولیت عهداً لضربت عنقك}}»<ref>واقدی، المغازي، ج۲، ص۸۰۶.</ref>. در فتح مکه خالد که پیشقراول [[لشکر]] مسلمانان قرار داشت<ref>واقدی، المغازي، ج۲، ص۸۱۳ و ص۸۱۹.</ref> به [[دستور پیامبر]]{{صل}} از پایین [[مکه]] وارد [[شهر]] شد. [[فرمان]] رسول خدا{{صل}} به خالد و دیگر [[فرماندهان]] اعزامی این بود که هیچ کس درگیر نشود. [[سپاه]] خالد با [[مشرکان]] روبهرو شد و آنان به طرفش [[تیراندازی]] کردند. خالد هم [[حمله]] کرد و ۲۸ نفر از مشرکان در این درگیری کشته شدند. وقتی خبر به پیامبر{{صل}} رسید فرمود: مگر نگفتم [[جنگ]] نکنید؟! گفتند: خالد [[دفاع]] کرده است، پس فرمود: [[قضای الهی]] [[خیر]] است<ref>واقدی، المغازي، ج۲، ص۸۲۵ و ص۸۲۶.</ref>. به گزارش دیگر، خالد گفت: آنان با ما جنگیدند و من ابتدا دست نگه داشتم و آنان را به [[اسلام]] فراخواندم، اما امتناع کردند و وقتی راه دیگری نیافتم، جنگیدم<ref>واقدی، المغازي، ج۲، ص۸۳۹.</ref>.
پس از [[فتح مکه]] [[رسول خدا]]{{صل}} افرادی را برای شکستن بتهای [[مشرکان]] به اطراف اعزام کرد؛ از جمله خالد را برای انهدام [[عزی]] که در [[نخله]] قرار داشت فرستاد و او آن [[بت]] را از بین برد<ref>ابن هشام، السيرة النبويه، ج۲، ص۴۳۶.</ref>. [[واقدی]]<ref>واقدی، المغازي، ج۳، ص۸۷۳.</ref> همراهان خالد را سی نفر دانسته و مطالبی را افزوده که پذیرش آن قدری مشکل است، او مینویسد: وقتی خالد برگشت و گفت آن بت را از بین برده است، [[پیامبر]]{{صل}} فرمود آن از بین نرفته و بار دیگر خالد را فرستاد. خالد با [[عصبانیت]] برگشت و چون [[شمشیر]] کشید، زنی عریان را دید که به طرف او میآید. خالد او را کشت و پیامبر{{صل}} فرمود: [[عزّی]] همین بود. خالد بن ولید در حنین و [[طائف]] هم [[فرمانده]] پیشقراول [[لشکر]] [[مسلمانان]] بود<ref>واقدی، المغازي، ج۳، ص۸۹۷ و ص۹۲۳.</ref>. در [[نبرد حنین]] رسول خدا{{صل}} به زنی برخورد که خالد او را کشته بود، پس به او پیغام داد هیچگاه [[زن]] یا بچه یا بندهای را نکشد<ref>واقدی، المغازي، ج۳، ص۹۱۲ و [[ابن هشام]]، السيرة النبويه، ج۲، ص۴۵۸.</ref>.
یکی از اقدامات خالد بن ولید در [[عهد]] [[نبوی]] کشتن [[مردم]] [[مسلمان]] و بیگناه [[بنیجذیمه]] بود. این واقعه که رسول خدا{{صل}} را به شدت ناراحت کرد، در [[تاریخ اسلام]] به عنوان لکه ننگی بر دامان خالد ثبت شد. [[سیرهنویسان]] گویند پس از فتح مکه رسول خدا{{صل}} عدهای را برای [[تبلیغ]] و [[دعوت به اسلام]] به اطراف فرستاد و دستور [[کارزار]] به آنان نداد. از آن جمله خالد بود که به جنوب تهامه اعزام کرد<ref>ابن هشام، السيرة النبويه، ج۲، ص۴۲۸؛ واقدی، المغازي، ج۳، ص۸۷۵.</ref>. [[ابن اسحاق]] به سند خود از [[امام باقر]]{{ع}} نقل میکند که پیامبر{{صل}}، خالد را برای تبلیغ و نه [[جنگ]] فرستاد، خالد به [[قبیله]] بنیجذیمه رسید و آنان [[سلاح]] برداشتند، گفت سلاح بگذارید و [[اسلام]] آورید. وقتی [[اسلحه]] گذاشتند دستور داد آنان را در بند کنند و سپس عدهای از آنان را کشت. وقتی خبر به پیامبر{{صل}} رسید دستش را به [[آسمان]] بلند کرد و گفت: خدایا! من از عملکرد خالد به سوی تو [[برائت]] میجویم. سپس [[امام علی]]{{ع}} را خواست و فرمود که به سوی آن [[قبیله]] رود و موضوع را بررسی کند و بازماندههای [[سنن]] [[جاهلی]] را از بین ببرد. [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} با اموالی که پیامبر{{صل}} به او داده بود نزد [[بنیجذیمه]] رفت و [[دیه]] کشتگان را پرداخت و ضررهای [[مالی]] آنان را جبران کرد. حتی [[پول]] ظرف آب سگشان را داد. باقیماندهاموال را هم به عنوان [[احتیاط]] به [[مردم]] بخشید و پیامبر{{صل}} این کار را [[تأیید]] کرد و بار دیگر از کار خالد برائت جست<ref>ابن هشام، السيرة النبويه، ج۲، ص۴۲۹-۴۳۰.</ref>. رقم کشتگان بنیجذیمه به [[فرمان]] خالد را نزدیک به سی نفر نوشتهاند<ref>واقدی، المغازي، ج۳، ص۸۸۴.</ref>.
وقتی خالد برگشت، [[صحابه]] مشهوری چون [[عبدالرحمن بن عوف]]، عمر و [[عمار بن یاسر]] به او [[اعتراض]] کردند که چرا مردمی [[مسلمان]] و نمازخوان را کشتی؟ خالد برای توجیه کار خود به [[دروغپردازی]] [[متوسل]] شد. وقتی [[خبر]] [[نزاع]] لفظی آنان به پیامبر{{صل}} رسید در حالی که از خالد عصبانی بود و از او روی میگرداند، او را از نزاع با صحابه منع کرد<ref>واقدی، المغازي، ج۳، ص۸۸۰؛ همچنین ابن هشام، السيرة النبويه، ج۲، ص۴۳۱.</ref>. عمار بن یاسر هم در حضور [[رسول خدا]]{{صل}} بر خالد خرده گرفت و گفت مردمی مسلمان و نمازخوان را به [[غضب]] خود گرفتار کرده است. وقتی [[عمار]] رفت، خالد از او [[بدگویی]] کرد و پیامبر{{صل}} فرمود: ساکت باش، هر که با عمار [[دشمنی]] کند [[خدا]] با او دشمنی میکند...<ref>واقدی، المغازي، ج۳، ص۸۸۱.</ref>. گروهی از [[محدثان]] این مطلب را بدون اشاره به این واقعه و به نقل از خود خالد آوردهاند که گفت با عمار بن یاسر اختلافی پیدا کردم و با او تندی کردم، عمار به رسول خدا{{صل}} [[شکایت]] برد و آن حضرت [[خشمگین]] شد و فرمود: «آن کسی که با عمار دشمنی کند، خدا [[دشمن]] اوست». خالد گوید: از آن پس [[خشنودی]] عمار برایم محبوبترین چیز بود تا آنکه او را دیده و رضایتش را جلب کردم<ref>ابن اثیر، اسد الغابه، ج۴، ص۱۲۵؛ ذهبی، اسير أعلام النبلاء، ج۱، ص۴۱۵ و ج۹، ص۳۶۷.</ref>. [[ابن اسحاق]] به مناسبت اعتراض عبدالرحمن به خالد و با توجه به آنکه خود عبدالرحمن در حادثه [[قتل]] عموی خالد حضور داشته است، داستان [[جنگ]] [[قریش]] با [[بنی جذیمه]] و کشته شدن [[فاکة بن مغیره]] در [[جاهلیت]] را آورده است<ref>ابن هشام، السيرة النبويه، ج۲، ص۴۳۱.</ref>. به دلیل همین پیشینه بود که وقتی خالد با [[بنیجذیمه]] روبهرو شد، [[مردم]] آنان را هشدار دادند که خالد چیزی بیش از [[مسلمانی]] از ما میخواهد، قصد [[اسارت]] و سپس کشتن ما را دارد<ref>واقدی، المغازي، ج۲، ص۸۷۵.</ref>.
با وجود گزارشهای متعددی که منابع مورد پذیرش [[اهل سنت]] در موضوع [[سیره]] و [[مغازی]] درباره [[مخالفت]] خالد با [[دستور پیامبر]]{{صل}} و [[کینهتوزی]] [[جاهلانه]] او نسبت به [[قبیله]] بنیجذیمه نقل کردهاند<ref>برای نمونه ر.ک: منابع پیش گفته به علاوه بلاذری، أنساب الاشراف، ج۱، ص۴۸۹؛ طبری، تاريخ، ج۳، ص۶۶.</ref>. بعدها عدهای درصدد توجیه و [[تطهیر]] وی برآمده و گفتهاند: [[پیامبر]]{{صل}} به خالد [[فرمان]] داده بود بر آنان [[حمله]] کند مگر صدای [[اذان]] بشنود. خالد [[انتظار]] کشید و هنگام عصر و [[مغرب]] و عشا صدای اذان آنان شنیده نشد. همچنین گفتهاند: پیامبر{{صل}} خالد را [[عتاب]] نکرد، بلکه سفارش کرد که از او [[بدگویی]] نکنند؛ چون او شمشیری از شمشیرهای خداست، خالد هم در [[حجة الوداع]] مویی از جلوی سر پیامبر را برداشت و برای [[تبرک]] در جلوی کلاه خود [[حفظ]] میکرد و از آن نیرو میگرفت به طوری که در [[نبرد یرموک]] وقتی کلاهش افتاد، به دنبال آن رفت؛ زیرا میگفت هرگاه آن کلاه و موها همراهش بودهاند، [[پیروز]] شده است<ref>واقدی، المغازي، ج۳، ص۸۸۳-۸۸۴، همچنین ج۳، ص۱۱۰۸.</ref>. ممکن است بخشی از این [[اخبار]] که ارادت خالد به پیامبر{{صل}} را نشان میدهند درست باشد، ولی تردیدی نیست که وی با [[رفتار]] خود آن حضرت را [[خشمناک]] کرد و آن حضرت بارها از رفتار وی [[تبری]] جست چنان که به صراحت فرمود: من خالد را به جنگ نفرستادم؛ او فقط [[مأمور]] [[تبلیغ]] برای [[اسلام]] بود<ref>واقدی، المغازي، ج۳، ص۸۸۲.</ref>. [[دشمنی]] خالد با [[اهل بیت پیامبر]]{{صل}} و روابط او با [[دستگاه خلافت]] در [[جعل]] و [[تحریف]] این اخبار بیتأثیر نیست. [[کراجکی]]<ref>کراجکی، التعجب من اغلاط العامه، ص۱۰۸.</ref> مینویسد: [[لقب]] سیفالله را در برابر [[امام علی]]{{ع}} و از روی [[دشمنی]] با آن حضرت به خالد دادهاند؛ زیرا [[پیامبر]]{{صل}}، امام علی{{ع}} را سیفالله دانست<ref>درباره لقب دادن امام علی{{ع}} به سیفالله از سوی پیامبر{{صل}}، بنگرید: صدوق، الامالي، ص۶۱؛ طوسی، الامالی، ص۵۰۶.</ref>. شبیه داستان خالد با [[بنیجذیمه]] در [[روایات شیعه]] چنین آمده است که زمانی پیامبر{{صل}} خالد را به [[بحرین]] فرستاد و او گروهی از [[یهود]]، [[نصارا]] و [[مجوس]] را کشت، آنگاه به آن حضرت نوشت، من چنین کردهام و [[دیه]] یهود و [[نصرانیان]] را دادهام اما برای [[مجوسیان]] چیزی نپرداختهام. [[رسول خدا]]{{صل}} به او نوشت که دیه آنها هم مثل یهود و نصار است؛ زیرا [[اهل کتاب]] هستند<ref>طوسی، الاستبصار، ج۴، ص۲۶۹؛ تهذيب الأحكام، ج۱۰، ص۱۸۶.</ref>. این خبر از [[امام صادق]]{{ع}} نقل شده و [[مورخان]] و [[سیرهنویسان]] آن را نیاوردهاند.
پس از [[جنگ تبوک]] ([[سال نهم هجرت]]) پیامبر{{صل}} خالد را به سوی [[اکیدر بن عبدالملک]] [[کندی]]، [[پادشاه]] [[مسیحی]] دومةالجندل فرستاد و فرمود او را هنگامی درمییابی که مشغول شکار گاو [[وحشی]] است. خالد همراه یارانش در کمین اکیدر نشست. اتفاقاً اکیدر گاوی وحشی یافته و برای شکار آن از قلعهاش خارج شده بود. هنگامی که با خالد روبهرو شدند؛ درگیری مختصری رخ داد و [[برادر]] اکیدر کشته و خودش [[تسلیم]] [[مسلمانان]] شد. خالد با او [[صلح]] کرد و او را به [[مدینه]] نزد رسول خدا{{صل}} آورد<ref>ابن هشام، السيرة النبويه، ج۲، ص۵۲۶؛ واقدی، المغازي، ج۳، ص۱۰۲۵.</ref>. بار دیگر خالد به منظور [[تبلیغ اسلام]] از سوی پیامبر{{صل}} به [[قبیله]] [[بنی حارث بن کعب]] که در [[نجران]] بودند، اعزام شد. [[ابن اسحاق]] این رویداد را در [[سال دهم]] دانسته و مینویسد: پیامبر{{صل}} دستور داد تا سه [[روز]] آن قبیله را به [[اسلام]] [[دعوت]] کند، اگر نپذیرفتند با آنان بجنگد. خالد به میان آن [[مردم]] رفت و آنان را به اسلام دعوت کرد، چون پذیرفتند به رسول خدا{{صل}} نامهای نوشت و کسب [[تکلیف]] کرد. [[پیامبر]]{{صل}} در [[جواب]] خالد نوشت که [[بشارتها]] و انذارها را برای ایشان بیان کند، آنگاه با گروهی از آنان به مدینه بیاید. خالد با هیئتی از [[بنی حارث]] به مدینه آمد و پس از گفتوگویی با [[رسول الله]]{{صل}}، آن حضرت شخصی از خودشان بر آنان گماشت<ref>ابن هشام، السيرة النبويه، ج۲، ص۵۹۲-۵۹۴.</ref>.
در [[رمضان]] سال دهم رسول خدا{{صل}} خالد را به [[یمن]] فرستاد تا مردم آن را به اسلام دعوت کند. به گفته همراهان خالد، وی شش ماه در آنجا ماند، ولی کسی به اسلام روی نیاورد. از این رو [[پیامبر]]{{صل}}، [[امام علی]]{{ع}} را اعزام کرد و فرمود خالد و همراهانش را بازگرداند مگر کسی خود بخواهد با [[امام]] بماند. [[براء بن عازب]] گوید: با امام علی{{ع}} به یمن رفتیم، او [[نامه پیامبر]]{{صل}} را برای مردم خواند و [[قبیله همدان]] [[ایمان]] آوردند<ref>طبری، تاريخ، ج۳، ص۱۳۲.</ref>. [[روایت]] مشهوری که منابع متعدد آن را نقل کردهاند، [[شکایت]] خالد از امام علی{{ع}} نزد رسول الله{{صل}} است هر چند [[زمان]] این رویداد مشخص نیست. بریده میگوید: امام علی{{ع}} در نبردی که خالد هم با او بود، به [[پیروزی]] [[دست]] یافت و کنیزی از [[خمس]] برای خود برداشت، خالد نامهای به پیامبر{{صل}} نوشت و از کار امام علی{{ع}} شکایت کرد و [[نامه]] را به من داد که نزد پیامبر بردم. آن حضرت نامه را خواند و چهرهاش دگرگون شد و فرمود: «ای بریده! علی{{ع}} را [[دوست]] بدار که آنچه انجام دهد، [[مأمور]] است. او [[سرپرست]] شما و از من خواهد بود»<ref>کوفی، مناقب الامام امير المؤمنين، ج۱، ص۴۲۴ و ص۴۷۹؛ ج۲، ص۳۸۸؛ طبرانی، المعجم الاوسط، ج۵، ص۱۱۷؛ ابن عساکر، تاريخ مدينة دمشق، ج۴۲، ص۱۹۱؛ هیثمی، مجمع الزوائد، ج۹، ص۱۲۸.</ref>.
از هنگام [[رحلت پیامبر]]{{صل}} تا زمان [[جنگهای رده]] نام خالد جز در منابع [[شیعی]] به چشم نمیخورد و آن مربوط به چند رویداد است. یکی نقشه [[ترور امام علی]]{{ع}} هنگام [[نماز]] به دست خالد و به دستور [[ابوبکر]] و عمر است که ابوبکر از این کار منصرف شد و هنگام نماز به خالد گفت چنین نکند<ref>بنگرید: طوسی، اختیار معرفة الرجال، ج۲، ص۶۹۵؛ طبرسی، الاحتجاج على أهل اللجاج، ج۱، ص۱۲۴؛ سلیم بن قیس هلالی، کتاب سلیم، ص۲۲۸؛ الأصول السنة عشر، ص۱۴۳.</ref>. دوم شرکت در هجوم به خانه [[فاطمه زهرا]]{{ع}}<ref>سلیم بن قیس هلالی، کتاب سلیم، ص۳۸۶.</ref>. دیگر [[قتل]] [[سعد بن عباده]] به وسیله خالد است<ref>طبرسی، الاحتجاج على أهل اللجاج، ج۲، ص۱۴۸؛ مجلسی، بحار الانوار، ج۳۰، ص۴۹۴.</ref>.
با رحلت پیامبر{{صل}} و پیشامد ردّه، ابوبکر نخست [[عدی بن حاتم]] و سپس [[خالد بن ولید]] را به سوی [[قبیله طی]] فرستاد، [[مردم]] به کمک عدی که خود از آن [[قبیله]] بود، به [[اسلام]] برگشتند و خالد به سوی قبیله [[جدیله]] رهسپار شد<ref>طبری، تاريخ، ج۳، ص۲۵۳.</ref>. آشکار است که قبیله طی و برخی دیگر از گروههای متهم به [[ارتداد]] پس از [[پیامبر]]{{صل}}، در [[حقیقت]] با [[غصب خلافت]] مخالف بودند. خالد خود معترف بود که طی [[مرتد]] نشده است<ref>طبری، تاريخ، ج۳، ص۲۵۵.</ref>. در جریان ردّه [[قبایل]] [[بنی عامر]]، [[بنی اسد]]، [[غطفان]]، [[هوازن]] و [[بنیسلیم]] بدون درگیری [[تسلیم]] خالد شده و با او [[بیعت]] کردند. در این میان عدهای که عامل کشته شدن برخی [[مسلمانان]] شده بودند، به دستور خالد به [[آتش]] سوخته یا سنگسار شده یا از [[کوه]] پرتاب شدند و این در پی [[فرمان]] ابوبکر به خالد بود که اگر به [[قاتل]] [[مسلمانی]] [[دست]] یافتی او را بکش و [[عبرت]] دیگرانش ساز<ref>طبری، تاريخ، ج۳، ص۲۶۳.</ref>. موضوع آتش زدن گروهی از بنیسلیم یکی از موارد [[اعتراض]] [[عمر بن خطاب]] به ابوبکر است که از او میخواست خالد را [[عزل]] کند؛ زیرا مردم را به وسیله [[عذاب الهی]] - یعنی آتش که جز [[خداوند]] با آن [[عذاب]] نمیکند - از پای در میآورد. ابوبکر هم میگفت خالد [[شمشیر]] خداست و آن را غلاف نمیکنم<ref>ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج۷، ص۲۷۸.</ref>. پیداست موقعیت و [[پشتیبانی]] خالد و [[خلیفه]] کاملاً به یکدیگر وابسته بود.
[[نبرد]] بعدی خالد بن ولید با سلمی دختر ام قرفه - زنی که در [[عهد پیامبر]] به دست مسلمانان کشته شد - بود، وی که مدتی [[کنیز]] [[عایشه]] بوده، اکنون مخالفان را به دور خود جمع کرده و [[زکات]] میگرفت و با خالد سر [[جنگ]] داشت. در نبرد [[سختی]] که میان هواداران او و [[لشکر]] خالد رخ داد، مسلمانان [[پیروز]] شدند<ref>طبری، تاريخ، ج۳، ص۲۶۴.</ref>. پس از آن خالد به سوی [[مسیلمه]] [[کذاب]] که [[ادعای پیامبری]] داشت، رفت و چون به یمامه نزدیک شد، طرفداران مسیلمه پراکنده شدند؛ اما در آنجا داستان [[مالک بن نویره]] رخ داد که یکی دیگر از رفتارهای کینهتوزانه خالد است. وقتی او از پاکسازی منطقه فارغ شد به سمت [[بطاح]] - منطقه تحت امر مالک بن نویره یربوعی تمیمی - رهسپار شد. گویا مالک پیشتر لغزشی داشته اکنون به تردید افتاده بود و [[مردم]] را از [[مخالفت]] با [[اسلام]] منع میکرد. عدهای از [[انصار]] با خالد مخالفت کردند و گفتند خلیفه از ما خواسته تا اینجا پیشروی کنیم و بمانیم تا دستور برسد. خالد گفت: من فرماندهام و خبرها به من میرسد، حتی اگر [[دستوری]] نباشد ولی اگر فرصتی به دست آورم، آن را از دست نخواهم داد. وقتی او به بطاح رسید کسی را نیافت و مالک هم مردم را از [[اجتماع]] منع کرده و به خانهاش رفته بود. او به [[بنی یربوع]] گفته بود که «{{عربی|تدخلوا فی هذا الأمر}}»؛ یعنی با [[حکومت]] [[وقت]] هماهنگ شوید. خالد افراد خود را در منطقه پراکند و گفت هر که اسلام را نپذیرفت، بکشید. پس از مدتی [[سپاه]] خالد، مالک بن نویره و گروهی از بنی یربوع را آوردند. درباره [[اسیران]] میان [[مسلمانان]] [[اختلاف]] شد و گروهی مانند [[ابوقتاده]] [[صحابی]] که [[اذان]] بنی یربوع را شنیده و نمازشان را دیده بودند، با خالد مخالفت میکردند. خالد دستور بازداشت آنان را صادر کرد و چون هوا سرد بود، [[شب]] هنگام گفت چنین ندا دهند که «{{عربی|أدفئوا أسراكم}}» و معنای ظاهریاش این بود که اسرای خود را گرم کنید، اما بنو [[کنانه]] این واژه را به معنی کشتن استفاده میکردند؛ پس [[شمشیر]] کشیدند و اسیران از جمله مالک را کشتند. خالد وقتی از [[خیمه]] بیرون آمد که سروصدا تمام شده بود؛ از این رو گفتند: خالد هر کاری را بخواهد و تصمیم بگیرد، به پایان میبرد. ابوقتاده گفت این کار تو بود. خالد با او [[درشتی]] کرد و او به [[مدینه]] نزد [[ابوبکر]] رفت. آن شب خالد [[همسر]] مالک را گرفت در حالی که [[عرب]] خوش نداشت در [[جنگ]] [[ازدواج]] کند و این کار را [[عیب]] میدانست. [[عمر بن خطاب]] به ابوبکر [[اعتراض]] کرد و گفت شمشیر خالد [[ظالمانه]] فرود میآید و باید [[قصاص]] شود. چون در این مورد پافشاری کرد، [[خلیفه]] گفت: [[دست]] بردار و درباره خالد چیزی نگو؛ زیرا اشتباهی بیش نیست «{{عربی|تأول فأخطأ}}». آنگاه [[دیه]] مالک را داد و خالد را هم فراخواند. او هم نزد ابوبکر عذر آورد و خلیفه عذرش را پذیرفت. فقط او را به دلیل ازدواج با همسر مالک [[توبیخ]] کرد؛ زیرا عرب این کار را بد میدانست و با دستورهای [[فقهی]] [[اسلام]] نیز مخالف بود. ابوقتاده که با [[خدا]] [[عهد]] کرد در هیچ نبردی با خالد [[همراهی]] نکند، به [[مسلمانی]] [[مالک بن نویره]] [[گواهی]] داد. او میگفت: وقتی به آن [[قوم]] برخوردیم گفتیم: ما مسلمانیم، آنها هم گفتند: مسلمانیم. سپس [[سلاح]] گذاشتند و [[نماز]] خواندند. اما بهانه خالد این بود که مالک در سخنانش [[پیامبر]]{{صل}} را با عنوان «[[صاحب شما]]» تعبیر کرده است. خالد گفت: یعنی صاحب شما نیست؟ آنگاه او را گردن زد. عمر به [[ابوبکر]] میگفت: [[دشمن خدا]] خالد، مسلمانی را کشته و با همسرش درآمیخته است. وقتی هم خالد به [[مدینه]] آمد در [[مسجد]] نشسته بود که عمر تیرهای خالد را گرفت و [[شکست]] و گفت: به خدا [[سوگند]] سنگسارت میکنم. خالد سخنی نگفت تا آنکه پیش ابوبکر رفت و او عذرش را پذیرفت و عمر که چنین دید دیگر حرفی نزد<ref>طبری، تاريخ، ج۳، ص۲۷۶-۲۸۱.</ref>. [[ابن اعثم]]<ref>ابن اعثم، الفتوح، ج۱، ص۲۰.</ref> مینویسد: وقتی خالد قصد کشتن مالک را کرد گفت: من مسلمانم و به سوی [[قبله]] نماز میگزارم، خالد گفت: [[زکات]] نمیدهی؟ مالک به همسرش اشاره کرد و گفت به خاطر این، مرا میکشی. به گزارش مقدسی<ref>مقدسی، البدء والتاريخ، ج۵، ص۱۶۰.</ref> عمر از خلیفه خواست او را بکشد؛ زیرا کسی را کشته و مرتکب [[زنا]] شده است، اما ابوبکر گفت او [[تأویل]] کرده و به [[خطا]] رفته است.
پس از این ماجرا خلیفه دستور کار جدید خالد را [[جنگ]] با [[مسیلمه]] [[کذاب]] قرار داد و مردمی را همراه او کرد. خالد زودتر پیش [[سپاه]] خود در [[بطاح]] برگشت و [[منتظر]] [[لشکر]] تازه نفس مدینه ماند، آنگاه به سمت یمامه رفت. پیش از رسیدن خالد، [[شرحبیل بن حسنه]] به جنگ مسیلمه پرداخته بود که خالد او را [[سرزنش]] و توبیخ کرد<ref>طبری، تاريخ، ج۳، ص۲۸۱.</ref>. [[خالد بن ولید]] در این مسیر به گروهی برخورد که بیخبر از اوضاع در [[خواب]] بودند. آنان بین چهل تا پنجاه نفر از [[قبیله]] [[حنفیه]] و [[یاران]] [[مجاعة بن مُرار]] بودند که از [[جنگ داخلی]] با [[بنی عامر]] باز میگشتند. خالد همه آنان را کشت و بزرگشان مجاعه را نگه داشت تا در [[نبرد یمامه]] به کار او آید. [[طبری]] پس از بیان دو گزارش در این باره مینویسد: در خبر [[محمد بن اسحاق]] چنین آمده که آنان به خالد گفتند: [[پیامبری]] از ما و پیامبری از شما. پس خالد آنها را که ۲۳ نفر بودند کشت و دو نفرشان را گرو نگه داشت<ref>طبری، تاريخ، ج۳، ص۲۸۷-۲۸۸.</ref>. در جریان [[نبرد]] با مسیلمه میان [[بنی حنیفه]] که [[هوادار]] او بودند و [[مسلمانان]] [[جنگی]] سخت در گرفت و [[بنیحنیفه]] از فزونی کشتگان باک نداشتند. خالد دید تا مسیلمه در میان آنان باشد [[جنگ]] ادامه خواهد داشت پس خود به میدان رفت و هماوردطلبید تا به مسیلمه رسید و چون به او [[حمله]] برد گریخت، ولی سرانجام مسیلمه به دست [[وحشی]]<ref>وابسته جبیر بن مطعم.</ref> کشته شد<ref>طبری، تاريخ، ج۳، ص۲۹۴.</ref>. طبری<ref>طبری، تاريخ، ج۳، ص۲۹۶.</ref> از کشتگان این جنگ (یمامه) آماری مبالغهآمیز ارائه میدهد و مجموع کشتگان [[مسلمان]] را نزدیک هزار نفر و تلفات بنی حنیفه را ۱۴ هزار میداند. گفتهاند مجاعه که گروگان خالد بود از او خواست برای [[صلح]] نزد [[مردم]] [[یمامه]] رود. خالد [[اجازه]] داد و چون مجاعه به میان [[قوم]] خود رفت از میان بازماندگان که جز [[زنان]] و [[پیران]] و بچهها نبودند، زنان را [[مسلح]] کرد و گفت بر قلعهها روند و گیسو آشکار کنند تا سیاهی [[لشکر]] بسازند. خالد [[فریب]] خورد و مسلمانان هم که خسته شده بودند با مجاعه صلح کردند<ref>طبری، تاريخ، ج۳، ص۲۹۶-۲۹۹.</ref>. پس از صلح با بنیحنیفه خالد از مجاعه خواست دخترش را به او بدهد، مجاعه نپذیرفت؛ اما وقتی چارهای ندید، چنین کرد. خبر به [[ابوبکر]] رسید و نامهای شدید اللحن<ref>كتاباً يقطر الدم: بوی خون از آن میآمد.</ref> به خالد نوشت: ای پسر مادر خالد! تو [[فرصت]] کردهای با زنان درآویزی در حالی که روبهروی خیمهات [[خون]] ۱۲۰۰ مسلمان ریخته و هنوز خونشان خشک نشده است! چون خالد [[نامه]] را خواند، گفت: این کار اعیسر<ref>چپ دست، یعنی عمر.</ref> است<ref>طبری، تاريخ، ج۳، ص۳۰۰.</ref>.
خالد پس از [[نبرد یمامه]] (سال ۱۲) از [[خلیفه اول]] دستور یافت سوی [[عراق]] رود و با پارسیان بجنگد. از این رو به [[سواد عراق]] رفت که [[مثنی بن حارثه]] در آنجا سرگرم [[جنگ]] با نیروهای مرزی [[ایران]] بود. خالد مناطقی را با صلح و مناطقی را با جنگ فتح کرد. مردم بانقیا، [[باروسما]] (بِسما) و [[انبار]] با وی از در صلح درآمدند و متن [[قرارداد صلح]] آنان در [[تاریخ]] ثبت است<ref>بنگرید طبری، تاريخ، ج۳، ص۳۴۴، ص۳۶۷ و ص۳۷۵.</ref>. درباره جزئیات [[حرکت]] خالد و چگونگی [[صلح و جنگ]] و اینکه [[هدف]] اصلی او [[شام]] بود یا از ابتدا برای ایران آمده بود و هم اینکه دستور داشت از سمت ابله و [[بصره]] یا شمال آغاز کند، گزارشها مختلف هستند<ref>بنگرید: طبری، تاريخ، ج۳، ص۳۴۵-۳۴۷.</ref>. [[طبری]]<ref>طبری، تاريخ، ج۳، ص۳۵۰.</ref> پس از بیان چگونگی [[فتح اُبُله]] به دست خالد مینویسد: این برخلاف مشهور [[مورخان]] است چون به نظر آنان، [[اُبُله]] در [[زمان عمر]] فتح شد.
در جریان فتح الیس که در کنار [[رود فرات]] بود، [[ایرانیان]] [[مقاومت]] [[سختی]] کردند. خالد [[نذر]] کرد اگر [[پیروز]] شود، آن قدر از آنان بکشد که خونشان در [[نهر]] جاری شود. هنگام [[پیروزی]] دستور داد [[اسیر]] بگیرند و نکشند، آنگاه گروه گروه [[اسیران]] را در کنار رود گردن زدند و این کار یک شبانهروز طول کشید!<ref>طبری، تاريخ، ج۳، ص۳۵۶.</ref> وقتی به محل امغیشیا رسیدند مردم آنجا [[فرار]] کرده بودند و خالد [[فرمان]] داد آنجا و مناطق اطراف را ویران کنند<ref>طبری، تاريخ، ج۳، ص۳۵۸.</ref>. پس از آن به [[حیره]] رفت و آنجا را به صلح فتح کرد و [[نماز]] فتح به جای آورد که هشت رکعت بدون [[سلام]] بود<ref>طبری، تاريخ، ج۳، ص۳۶۴ و ص۳۶۶.</ref>.
خالد یک سال در [[عراق]] ماند و همراه [[عیاض بن غنم]] به پاکسازی منطقه مشغول بود و تصمیم گرفت [[عرب]] را در آن مناطق سکونت دهد<ref>طبری، تاريخ، ج۳، ص۳۷۰-۳۷۳.</ref>. در [[عینالتمر]] با دستگیر کردن [[فرمانده]] آنجا، [[لشکر]] [[شکست]] خورد و خالد اسیران و مردم قلعه را گردن زد و [[زنان]] و بچهها را به [[غنیمت]] گرفت و همراه [[ولید بن عقبه]] نزد [[خلیفه]] فرستاد<ref>طبری، تاريخ، ج۳، ص۳۷۷.</ref>. در [[دومة الجندل]]، [[اکیدر بن عبدالملک]]<ref>که در عهد رسول الله{{صل}} با خالد صلح کرده بود.</ref> [[مردم]] را به [[صلح]] دوباره فراخواند؛ ولی مردم نپذیرفتند؛ پس خودش برای دوری از [[جنگ]]، از منطقه بیرون آمد و خالد او را دستگیر کرد و کشت و [[اموال]] او را برای خود برداشت<ref>طبری، تاريخ، ج۳، ص۳۷۸.</ref>. آنگاه بر آن منطقه مسلط شد و اسیران را کشت که از آن جمله [[جودی]] بزرگ ایشان بود و دخترش را که نامش آور بود خرید. عدهای از اسیران از سوی همراهان خالد [[امان]] داده شدند و خالد آنان را [[آزاد]] کرد، اما میگفت شما کار [[جاهلی]] کرده و [[اسلام]] را ضایع کردید<ref>طبری، تاريخ، ج۳، ص۳۷۹.</ref>.
[[خالد بن ولید]] همچنان مناطق میان عراق و [[شام]] را در مینوردید، میجنگید و میکشت و غنیمت میگرفت تا آنکه ماه [[ذی قعده]] [[سال]] دوازدهم فرارسید و خالد با شماری از یارانش به [[حج]] رفت و به [[سرعت]] [[اعمال]] [[حج]] را انجام داد و بازگشت. وقتی خلیفه خبردار شد در نامهای [[تهدید]] آمیز خالد را [[توبیخ]] کرد و به [[مجازات]] این کار او را به [[جنگ]] شام فرستاد<ref>طبری، تاريخ، ج۳، ص۳۸۴.</ref>. [[عمر بن خطاب]] با خالد بن ولید و [[خالد بن سعید بن عاص اموی]] مخالف بود و به [[ابوبکر]] [[اصرار]] میکرد آنان را [[عزل]] کند. ابوبکر، خالد بن ولید را [[شمشیر]] [[خدا]] میدانست و گفت آن را غلاف نمیکند؛ اما در مورد [[خالد بن سعید]] [[سخن]] عمر را پذیرفت<ref>طبری، تاريخ، ج۳، ص۳۹۱ و ص۳۸۸.</ref>.
خالد بن ولید که از سوی خلیفه به شام گسیل شده بود، [[سپاه مسلمانان]] را از پراکندگی و [[آشفتگی]] به [[یکپارچگی]] در آورد و خطبهای خواند و آنان را به [[جهاد]] با [[رومیان]] تشجیع کرد<ref>طبری، تاريخ، ج۳، ص۳۹۵.</ref>. گفتهاند در آغاز [[نبرد یرموک]] (سال ۱۵)، [[فرمانده]] پیشقراول رومیان به نام جرجه با خالد گفتوگویی طولانی داشت. خالد گفت [[لقب]] سیفالله را از [[پیامبر]]{{صل}} گرفته و آنگاه که جرجه از [[اسلام]] و شرایط آن پرسید؛ خالد برایش توضیح داد و او اسلام آورد و همراه [[مسلمانان]] با رومیان جنگید تا کشته شد<ref>طبری، تاريخ، ج۳، ص۳۹۹-۴۰۰.</ref>. خالد سرگرم جنگ در شام بود که ابوبکر [[مرد]]و عمر خالد را عزل کرد آنگاه فرمانده مقدمه [[سپاه]] شد<ref>طبری، تاريخ، ج۳، ص۴۳۴.</ref>. البته [[ابوعبیده]] که فرمانده جدید و [[منصوب]] عمر بود، [[صبر]] کرد تا پس از [[فتح شام]] خبر [[عزل و نصب]] را به خالد بدهد و بدین ترتیب این فتح به نام [[خالد بن ولید]] ثبت شد<ref>طبری، تاريخ، ج۳، ص۴۳۵؛ تفصیل واقعه را بنگرید: طبری، تاریخ، ج۳، ص۴۳۸-۴۴۰.</ref>. علت [[دشمنی]] عمر با خالد، بعضی گفتههای او<ref>که متون تاریخی بدان تصریح نکردهاند.</ref> و همچنین [[قتل]] [[مالک بن نویره]] بود؛ از این رو به ابوعبیده نوشت اگر خالد گفتههای پیشین را [[تکذیب]] کرد (حرف خود را پس گرفت) [[سالار سپاه]] است و اگر بر حرف خود باقی است تو سالاری. [[عمامه]] از سرش بردار و نصف مالش را بگیر. خالد مهلت خواست و با خواهرش [[مشورت]] کرد. خواهرش گفت: عمر با تو [[دوست]] نمیشود، میخواهد پس از اینکه از حرفت برگشتی تو را برکنار کند. خالد بدین ترتیب از [[فرماندهی]] کل سپاه مسلمانان [[عزل]] شد و به [[مدینه]] آمد و عمر [[اموال]] او را پس گرفت<ref>طبری، تاريخ، ج۳، ص۴۳۶-۴۳۷.</ref>.
در جریان فتح قِنسرین (سال ۱۵)، خالد عربهایی را که به [[زور]] در [[جنگ]] با [[روم]] همراه شده بودند، [[آزاد]] کرد و این موضوع، دیدگاه عمر را درباره خالد [[تغییر]] داد و از او خوشش آمد<ref>طبری، تاريخ، ج۳، ص۶۰۱.</ref>. پس از آن خالد عامل بخشهایی از مناطق [[شام]] بود<ref>یعقوبی، تاریخ اليعقوبی، ج۲، ص۱۵۷.</ref>. عمر یک بار دیگر خالد را [[سرزنش]] کرد و آن موقعی بود که شنید خالد خود را با نوره و شراب شستشو داده است<ref>طبری، تاريخ، ج۴، ص۶۶.</ref>. وقتی هم در نبردی تابستانی [[غنایم]] بسیاری از روم به دست آورد و آن را میان افراد تقسیم کرد و جایزه داد، عمر از [[ابوعبیده]] خواست خالد را بازجویی کند و اگر از [[بیتالمال]] [[خرج]] کرده او را عزل کند. خالد اعلام کرد که از اموال شخصیاش به دیگران بخشیده است. با این حال عمر او را عزل کرد و به [[مردم]] [[شهرها]] نوشت که برکناری خالد به دلیل [[خیانت]] نبوده است، بلکه چون مردم شیفته او شدهاند و [[ترس]] آن است که به او روی آورند، چنین کردم. عزل خالد در سال هفده اتفاق افتاد<ref>طبری، تاريخ، ج۴، ص۶۸.</ref>. از این سال تا هنگام [[مرگ]] خالد گزارشی درباره او دیده نشد.
مرگ او را در سالهای بیست تا ۲۲ در [[حمص]] نوشتهاند<ref>بلاذری، أنساب الاشراف، ج۱۰، ص۲۰۸؛ خليفة بن خياط، تاریخ، ص۸۵؛ طبری، تاريخ، ج۴، ص۱۶۰.</ref>. و بنابر قول مشهور همان جا [[دفن]] شد<ref>ر.ک: یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۲، ص۳۰۳.</ref>. قول دیگری مرگ او را در [[مدینه]] میداند<ref>ر.ک: ابن عبدالبر، الاستيعاب، ج۲، ص۱۴؛ ابن اثیر، اسدالغابه، ج۲، ص۱۴۳.</ref>. وی پیش از مرگ به [[عمر بن خطاب]] [[وصیت]] کرده بود<ref>بلاذری، أنساب الاشراف، ج۵، ص۱۱۷.</ref>.<ref>[[مصطفی صادقی|صادقی، مصطفی]]، [[دانشنامه سیره نبوی ج۳ (کتاب)|مقاله «خالد بن ولید مخزومی»، دانشنامه سیره نبوی]] ج۳، ص۲۰۵-۲۱۱.</ref>
خالد بن ولید از بزرگان و اشراف قریش بود. او در جنگهای اسلامی تلاشهای قابل توجهی داشته، ولی مردی بیباک و سفاک بود و از خونریزی دریغ نداشت. خالد یکبار در سال ششم هجریاسلام آورد، اما از آن برگشت، لکن دوباره در سال هفتم مسلمان شد. او قبل از مسلمان شدن در جنگهای بدر، احد و... بر علیه مسلمانان شرکت داشت و بعد از اسلام در جنگهایی مانند جنگ موته، فتح مکه و... شرکت کرد. خالد بغضامیرالمؤمنین (ع) را در دل داشت و سرانجام در زمانخلافت عمر از دنیا رفت.
خالد در جنگهای اسلامی تلاشهای قابل توجهی داشته، ولی مردی بی باک و سفاک بود و از خونریزی دریغ نداشت. این شجاعت و بیباکی خالد در جنگها، طبق آنچه وی میگوید، در نتیجه اعتماد بر موی پیامبر اسلام (ص) بوده است که در کلاه خود قرار داده بود[۳].[۴]
خالد بن ولید، پس از صلح حدیبیه و در سال ششم هجریاسلاماختیار کرد، اما این ایمان، ایمان پایداری نبود چرا که خیلی زود از آن دست برداشت. از خود او نقل شده که در ماجرای عمره قضیه در سال هفتم هجریغیبت کردم و داخل شدن رسول خدا (ص) را به مکه ندیدم و برادرم ولید بن ولید مسلمان شده و همراه پیامبر عمره به جا آورده بود. رسول خدا (ص) درباره من از او پرسیده بود که ولید گفته بود: خدا او را خواهد آورد! در این هنگام ولید نامهای برای من نوشت[۵].
زمانی که میخواستم نزد رسول خدا (ص) بروم، با خود گفتم با چه کسی بروم. دراین هنگام صفوان بن امیه را دیدم و به او گفتم: ای "ابا وهب! آیا وضعیتمان را نمیبینی؟ ما کم تعداد هستیم و محمد بر عرب و عجمغلبه کرده، پس اگر نزد محمد برویم و از او پیروی کنیم، ما نیز به خاطر شرف محمد، شرف و عزت پیدا میکنیم!
صفوان گفت: "اگر از قریش کسی جز من باقی نماند، باز هم از او پیروی نخواهم کرد. از او جدا شدم و عکرمة بن ابی جهل را دیدم. او نیز همان حرفهای صفوان را زد. وقتی از منزل حرکت کردم، در مسیر، عمرو بن العاص را دیدم. او از من پرسید: به کجا میروی؟ من گفتم: تو کجا میروی؟ او گفت: "چه چیزی باعث خروج تو از شهر شده است؟" من گفتم: داخل شدن در اسلام و پیروی از محمد.
او گفت: "من هم به همین خاطر از شهر خارج شدم". پس ما با هم همراه شدیم و در مدینه به حضور رسول خدا (ص) رفته و اسلام آوردیم. خالدزمان ورودشان را به مدینه ماه صفر سال هشتم هجری ذکر میکند[۶].[۷]
برای خالد در زمان رسول خدا (ص) ماجراهای متعددی اتفاق افتاد که به برخی از آنها به صورت خلاصه اشاره میکنیم:
یکی از مسائلی که بیتوجهی خالد به آن موجب بسیاری از خطاهای وی شد و مصائب فراوانی به وجود آورد، توجه نداشتن به این مسئله بود که ایمان زبانی افراد کافی است تا جان و مال و عرض آنها در امان باشد و نیازی به اطلاع از درست یا غلط بودن و یا به خاطر ترس و اجباری بودن یا نبودن آن نیست. نقل شده است که روزی شخصی به رسول خدا (ص) جسارتی کرد. خالد بن ولید که همیشه شمشیرش آماده بود، شمشیر کشید و به رسول خدا (ص) گفت: "اجازه دهید گردن او را بزنم؟" حضرت فرمودند: "نه، شاید او اهل نماز (مؤمن) باشد" خالد گفت: افراد زیادی هستند که نماز میخوانند و چیزی به زبان میگویند که در دل آن را قبول ندارند". سپس رسول خدا (ص) فرمودند: "به من هرگز امر نشده که از دل مردمآگاه شوم و شکم آنها را بشکافم"[۸].
بین خالد و عمار اختلافی پیش آمد، خالد نزد رسول خدا (ص) شکایت کرد. رسول خدا (ص) به خالد فرمودند: به عمارناسزا نگو که هر کس به عمار دشنام بگوید، به خدا دشنام داده است و هر کس عمار را دشمن بدارد با خدا دشمنی کرده است و هر کس عمار را سفیه بداند خدا را سفیه دانسته است[۹]، خود خالد میگوید: "از هیچ گناهی به اندازه سفیه خواندن عمار نمیترسم"[۱۰].
در یکی از جنگهارسول خدا (ص) از کنار کشتهها میگذشت، جنازه زنی را دید که خالد بن ولید او را کشته بود. رسول خدا (ص) شخصی را فرستاد تا به او پیغام دهد که رسول خدا (ص) تو را از کشتن زنان و بردگان نهی کرده است[۱۱]. عبدالرحمن بن ازهر میگوید: "روزجنگ حنین همراه رسول خدا (ص) بودم، رسول خدا (ص) مردها را کنار میزد و در پی یافتن خالد بن ولید بود. وقتی به او رسید، خاک بر سر و صورت او پاشید و به همراهانش دستور داد تا با هر چه در دست دارند، او را به عنوان کیفر کشتن آن زن بزنند[۱۲].[۱۳]
جنگ خندق:جابر بن عبدالله انصاری میگوید: "در جنگ خندق، من نگهبانخندق بودم و مشرکان دور خندق میگشتند و میخواستند از آن عبور کنند ولی در آن سقوط میکردند. عمرو بن عاص و خالد بن ولید از کسانی بودند که منتظرغفلتمسلمانان بودند تا از خندق عبور کنند. خالد را دیدم که با صد نفر جنگ جو به سمت پل خندق آمد و میخواست افرادش را از آن عبور دهد ولی ما با نیزه مانع شدیم تا ناچار شد برگردد[۱۶].[۱۷]
در ماجرای صلح حدیبیه زمانی که مشرکان متوجه شدند، رسول خدا (ص) از مدینه خارج شده و به سمت مدینه در حال حرکت است، خالد بن ولید را به همراه دویست اسب سوار فرستادند تا به استقبال رسول خدا (ص) برود و در کوهها بر ایشان غلبه کند. زمانی که رسول خدا (ص) به مکه نزدیک شدند، هنگام نماز ظهربلالاذان گفت و آن حضرت نماز ظهر را با مردم به جماعت خواندند. در این هنگام خالد گفت: "اگر هنگامی که در نمازند به آنها حمله کنیم، پیروز خواهیم شد؛ زیرا آنها نمازشان را قطع نمیکنند" و سپس در ادامه گفت: "اما بعد از این، نماز دیگری را شروع میکنند که آن را از چشمانشان بیشتر دوست دارند؛ هنگامی که وارد نماز شدند به آنها حمله خواهیم کرد".
در این هنگام جبرئیل نازل شد و پیامبر (ص) را آگاه کرد[۱۸]. بعد از نزولآیات، رسول خدا اصحابش را به دو قسمت تقسیم کرد؛ دستهای سلاح به دست مقابل دشمن ایستادند و دستهای همراه ایشان نماز خواندند و سپس جای خود را عوض کردند[۱۹].[۲۰]
فتح مکه: در جریان فتح مکه در سال هشتم هجری پیامبر (ص) دستور فرمودند که کسی از زور استفاده نکند و همه لشکر را از جنگیدن و استفاده از سلاحنهی کردند. خالد با عدهای از قریش از جمله صفوان بن امیه و عکرمة بن أبی جهل مواجه شد که مقاومت کردند. اطرافیان گفتند: رسول خدا (ص) ما را از جنگ منع کردند اما خالد فریادی بر سر افرادش کشید و آنها را به جنگ امر کرد. در این درگیری ۲۴ نفر از قریش و چهار نفر از قبیلة هذیل کشته شدند[۲۲]. رسول خدا (ص) وقتی برق شمشیرها را دیدند، فرمودند: "این برق شمشیر چیست؟ مگر شما را از جنگیدننهی نکردم؟ اصحاب به حضرت گفتند: خالد بن ولید است که میجنگد[۲۳]. رسول خدا (ص) با دیدن خالد او را سرزنش کردند و فرمودند: "ای خالد! چرا جنگیدی در حالی که تو را از جنگیدن نهی کردم؟ او نیز پاسخهایی داد اما روشن است که تخلف از فرمان به هر صورت، تخلف است؛ لذا رسول خدا (ص) با شنیدن سخنان خالد، فرمودند: "قضای الهیخیر است"[۲۴].
فتححیره: خالد زمانی که حیره را فتح کرد، هشت رکعت نماز با یک سلام خواند[۲۵]. ابن کثیر میگوید: زمانی که امیری کشور یا شهری را فتح میکند، مستحب است این گونه نماز بخواند!! ولی خود او بلافاصله نقل میکند که رسول خدا (ص) روز فتح مکه در هر دو رکعت، سلام داد[۲۶].
جنگ با ایران: در یکی از جنگهای خالد با ایرانیان و سپاه اردشیر، جنگ بسیار شدید شد. خالد دعا کرد که خدا به او کمک کند تا نهر آنان را از خون آنان پر کند! به همین منظور افرادی را مسئول کرد تا مجروحان دشمن را کنار نهر برده و سر از بدنش جدا کنند و دستور داد مسیر آب نهر را تغییر دهند تا خون در آن جمع شود و بدین ترتیب هفتاد هزار نفر را کنار نهر سر بریدند. وقتی جنگ تمام شد، راه آب نهر را باز کردند و تا سه روز، آب نهر خون آلود بود و در این سه روز، آسیاب، آرد مورد نیاز لشکر خالد را با همین آب خون آلود تهیه میکرد. از آن پس، آن نهر را نهر خون نامیدند[۲۷].
جنگ با روم: در سال ۱۲ هجری خالد با سپاه روم درگیر شد و سپاه روم در این جنگ شکست خورد اما حاصل این جنگ کوتاه صد هزار کشته بود. البته خالد به ارشاد و تبلیغ دین نیز پرداخت اما زمان آن کمتر از ده روز بود و بعد به سمت حیره حرکت کرد[۲۸]. در جنگ با روم، ماهان، فرمانده لشکر روم، اعلام کرد "ما میدانیم که سختی و گرسنگی شما را از شهرهایتان خارج کرده است. بیایید تا به هر یک از شما ده دینار و لباس و غذا بدهم و به شهرهایتان برگردید. سالآینده هم همین مقدار برای شما میفرستم".
خالد پاسخ داد: "ما به این خاطر از شهرمان خارج نشدیم؛ ما قبیله خونخواری هستیم و خبر پیدا کردیم که خونی بهتر از خون رومیان نیست و به همین خاطر به این جا آمدیم"[۲۹].
خالد در زمان ابوبکر نیز ماجراهای متعددی داشته که به طور کوتاه به پارهای از آنها اشاره میکنیم:
بعد از رحلت رسول خدا (ص) عدهای از سران قبایل از به رسمیت شناختن ابوبکر خودداری کردند، لذا ابوبکر خالد را به نزد ایشان فرستاد. یکی از ایشان مجاعة بن مراره از رؤسای بنی حنیفه است. او در زمان رسول خدا (ص) اسلام آورد و همراه گروهی نزد حضرت آمدند و رسول خدا (ص) به عنوان هدیه زمینی را در یمامه به وی هدیه دادند. خالد به سرزمین ایشان هجوم برد و ۱۲۰۰ نفر از ایشان را کشت و سپس در همان جا در حالی که مجاعه در اسارت بود، دختر او را از وی خواستگاری کرد!! مجاعه به او گفت: "کمی صبر داشته باش! تو که پشت مرا شکستهای و به همین سبب پشت خود را نیز در نزد صاحبت (ابوبکر) شکستی (آبروی خود را بردی)". باز خالد گفت: "ای مرد! دخترت را به ازدواج من در بیاور!" او به ناچار قبول کرد. این خبر به ابوبکر رسید و نامهای به این مضمون برای خالد نوشت: "به جان خودم قسم، ای خالد تو بیکاری که فرصت برای ازدواج با زنها داری، در حالی که در کنار تو خون هزار و دویست مرد از مسلمانان ریخته شده که هنوز خشک نشده است". وقتی خالد این نامه را خواند، گفت: "این کار شخص بدخوی کوچک است" و مقصودش عمر بود[۳۱].
ابوبکر خالد را نزد بنی سلیم که مرتد شده بودند، فرستاد تا آنها را به اسلامدعوت کند. او نزد آنان رفت و برخی از آنها آنان را کشت و محل زندگی آنان را آتش زد. عمر به ابوبکر انتقاد کرد و گفت: "کسی را فرستادی که افراد را عذاب الهی میکند (آنها را آتش میزند)، او را برکنار کن". ولی ابوبکر قبول نکرد[۳۲].[۳۳]
خالد در زمان عمر نیز ماجراهایی دارد که به پارهای از آنها اشاره میکنیم:
۱. ابوبکر خالد را به امارت شام گمارده بود؛ اما عمر بلافاصله پس از به دست گرفتن حکومت، او را برکنار کرد[۳۴] و ابو عبیده جراح را به جای او به امارت شام گمارد[۳۵].
علت برکناری خالد این بود که زمانی که مالی به او میرسید، بین خود و افرادش تقسیم میکرد و آن را برای ابوبکر نمیفرستاد؛ مثلا نقل شده خالد ده هزار دینار از مالبیت المال را به اشعث بن قیسهدیه داد[۳۶]. یا اینکه او کارهایی را بدون اجازه اجرا میکرد؛ مثل کشتن مالک بن نویره و ازدواج با همسر او[۳۷].
۲. زمانی که خالد از شام بازگشت و وارد مسجد شد، در عمامه او تیرهای خون آلودی وجود داشت. عمر جلو آمد و عمامه او را از سرش برداشت و به او اعتراض کرد که چرا حرمتمسجد پیامبر (ص) را نگه نداشته و با عمامه خون آلود وارد مسجد نبوی شده است. و به او گفت: "اگر تو جهاد کردی و جنگیدی، مسلمانان قبل از تو نیز جنگیدند و جهاد کردند"[۳۸].[۳۹]
رسول خدا (ص) لشکری را به فرماندهی خالد و لشکری دیگری را بعد از آنها به فرماندهی علی (ع) به یمن فرستاد و فرمان داد هر جا دو لشکر به هم رسیدند، علی (ع) فرمانده باشد و خمس را از خالد بگیرد.
بریده میگوید: "علی (ع) کنیزی از خمس را اختیار کرد. خالد به من گفت: "برو به مدینه و ماجرا را برای پیامبر (ص) بگو" به مدینه رفتم و به حضور پیامبر (ص) رسیدم. حضرت فرمودند: "آیا از علی بغضی به دل داری؟" گفتم: آری. ایشان فرمودند: "از او بغضی به دل نداشته باش که سهم او از خمس بیش از این است"[۴۰].
در بعضی روایات آمده که حضرت فرمودند: درباره علی بد مگویی نکن؛ به درستی که او از من و من از او هستم و او سرپرست شما بعد از من است[۴۱].[۴۲]
روزی خلیفه اول با مشورتخلیفه دوم تصمیم گرفت به خاطر مصالححکومت خود، علی (ع) را به قتل برساند. پس خالد را خواست. زمانی که خالد نزد آنها آمد، به او گفتند: میخواهیم مأموریت بزرگی را به تو واگذار کنیم. او گفت: "هر مأموریتی باشد، به جا میآورم حتی اگر قتل علی بن ابیطالب (ع) باشد". آن دو گفتند: مأموریت تو همین است. خالد که خود از قبل نسبت به علی (ع) کینه داشت، سؤال کرد: چه زمانی باید او را بکشم؟ خلیفه اول گفت: "هنگام نماز کنار او بنشین و هنگامی که من سلام دادم، گردن او را بزن". خالد نیز پذیرفت.
اسماء بنت عمیس، همسرابوبکر که از دوستداران امیر المؤمنین (ع) بود، ماجرا را شنید و کنیزش را به منزل علی (ع) فرستاد و گفت به علی (ع) و زهرا (ع) سلام میرسانی و به علی (ع) میگویی: ﴿إِنَّ الْمَلَأَ يَأْتَمِرُونَ بِكَ لِيَقْتُلُوكَ فَاخْرُجْ إِنِّي لَكَ مِنَ النَّاصِحِينَ﴾[۴۳]. علی (ع) به کنیز گفت: "پیش مولایت برو و بگو: خدا بین آنها و چیزی که میخواهند جدایی میاندازد[۴۴]. هنگام نمازخالد کنار امیر المؤمنین (ع) نشست. اما ابوبکر همین که به تشهد نماز رسید، از چیزی که گفته بود پیشمان شد و ترسید فتنه ایجاد شود و همین طور در حال فکر کردن بود و نماز را تمام نمیکرد؛ به گونهای که مردم گمان کردند فراموش کرده سلام نماز را بگوید. پس از مدتی ابوبکر گفت: ای خالد! کاری را که به تو امر کردهام، به جا نیاور. امیرالمؤمنین (ع) از خالد پرسید: ای خالد! ابوبکر تو را به چه چیزی امر کرده بود؟ خالد گفت: "به زدن گردن شما". امیرالمؤمنین فرمود: "تو این کار را به جا آوردی؟ خالد گفت: "به خدا قسم، آری؛ اگر قبل از تمام شدن نماز به من نگفته بود که او را نکش، تو را کشته بودم". علی (ع) او را گرفت و به زمین کوبید و روی سینه او نشست. عمر گفت: "قسم به خدای کعبه او را بکش"[۴۵]. مردم گفتند: ای اباالحسن! تو را به حق صاحب این قبر (رسول خدا) او را رها کن! علی (ع) نیز او را رها کرد[۴۶].[۴۷]
سرانجام خالد
خالد، هنگام مرگ از اینکه بعد از شرکت در جنگهای متعدد در بستر از دنیا میرود، ناراحت بود و میگفت: "در صد جنگ شرکت کردم و اکنون مانند چهار پایان میمیرم"[۴۸].
↑"و مردی از دورترین جای شهر شتابان آمد؛ گفت: ای موسی! سرکردگان (شهر) در کار تو همدل شدهاند تا تو را بکشند پس (از شهر) بیرون رو که من از خیرخواهان توام" سوره قصص، آیه ۲۰. در این آیه به ماجرای مؤمن آل فرعون که تصمیم مردم را برای قتل موسی به اطلاع وی رساند، اشاره شده است.
↑الاستیعاب، ابن عبد البر، ج۲، ص۴۳۰؛ اسد الغابه، ابن اثیر، ج۲، ص۹۵؛ تفسیر ابن کثیر، ابن کثیر، ج۱، ص۳۰۶؛ تهذیب الکمال، مزی، ج۸، ص۱۸۹؛ سیر اعلام النبلاء، ذهبی، ج۱، ص۳۸۲.
↑الاستیعاب، ابن عبد البر، ج۲، ص۴۳۰؛ اسد الغابه، ابن اثیر، ج۱، ص۵۸۸؛ امتاع الأسماع، مقریزی، ج۱۲، ص۱۰؛ تهذیب الکمال، مزی، ج۸، ص۱۸۹.