خالد بن ولید در تاریخ اسلامی
خالد بن ولید از بزرگان و اشراف قریش بود. او در جنگهای اسلامی تلاشهای قابل توجهی داشته، ولی مردی بیباک و سفاک بود و از خونریزی دریغ نداشت. خالد یکبار در سال ششم هجری اسلام آورد، اما از آن برگشت، لکن دوباره در سال هفتم مسلمان شد. او قبل از مسلمان شدن در جنگهای بدر، احد و... بر علیه مسلمانان شرکت داشت و بعد از اسلام در جنگهایی مانند جنگ موته، فتح مکه و... شرکت کرد. خالد بغض امیرالمؤمنین (ع) را در دل داشت و سرانجام در زمان خلافت عمر از دنیا رفت.
مقدمه
نام و نسب وی، خالد بن ولید بن مغیرة بن عبدالله قرشی مخزومی[۱] و کنیه او ابوسلیمان است و خود و پدرش در جاهلیت، از بزرگان و اشراف قریش بودهاند. مادرش، ربابه، خواهر میمونه همسر رسول خدا (ص) و ربابه کبری، همسر عباس بن عبدالمطلب است[۲].
خالد در جنگهای اسلامی تلاشهای قابل توجهی داشته ولی مردی بی باک و سفاک بود و از خونریزی دریغ نداشت. این شجاعت و بیباکی خالد در جنگها، طبق آنچه وی میگوید، در نتیجه اعتماد بر موی پیامبر اسلام (ص) بوده است که در کلاه خود قرار داده بود؛ نقل شده، در جنگ یرموک کلاه خود را گم کرد. دستور داد جستجو کرده آن را بیابند. پس از آنکه پیدا شد، به او گفتند: این کلاه آن قدر ارزش ندارد که این اندازه به آن اهمیت میدهی؟
خالد پاسخ داد: "ارزش آن نه از جهت کلاه بودن آن است، بلکه برای آن است که پیامبر (ص) در عمرهای که به جا آورد، سر خود را تراشید و مردم برای به دست آوردن موی حضرت به طرف ایشان هجوم آوردند. من یک تار از موی جلو سر حضرت را گرفته و در این کلاه قرار دادم و با این کلاه در هر جنگی شرکت کردم، پیروز شدم"[۳].[۴]
پدر خالد
پدر خالد، ولید بن مغیرة بن عبدالله، یکی از بزرگان قریش و از سران کفار و از دشمنان سر سخت رسول خدا (ص) بود[۵]. او کسی بود که پیامبر (ص) را ساحر خطاب کرد[۶].
زمانی که خالد "عزی"[۷] را از بین برد، به پیامبر (ص) گفت: "ای رسول خدا! سپاس خدایی را که ما را گرامی داشت و از هلاکت رهایی بخشید؛ من پدرم را میدیدم که صد رأس شتر و گوسفند، به عنوان هدیه برای عزی میبرد و آنجا ذبح میکرد و سه روز آنجا میماند و سپس خوشحال به خانه بر میگشت. پس نگاه میکنم به دینی که پدرم به آن دین از دنیا رفت و آن عقیدهای که با آن زندگی میکرد؛ چگونه فریب خورده بود که برای چیزی که نمیبیند و نمیشنود و سود و ضرری نمیرساند، قربانی میکرد"[۸].[۹]
اسلام آوردن خالد
خالد بن ولید، پس از صلح حدیبیه و در سال ششم هجری اسلام اختیار کرد، اما این ایمان، ایمان پایداری نبود چرا که خیلی زود از آن دست برداشت. از خود او نقل شده که در ماجرای عمره قضیه در سال هفتم هجری غیبت کردم و داخل شدن رسول خدا (ص) را به مکه ندیدم و برادرم ولید بن ولید مسلمان شده و همراه پیامبر عمره به جا آورده بود. رسول خدا (ص) درباره من از او پرسیده بود که ولید گفته بود: خدا او را خواهد آورد! در این هنگام ولید نامهای برای من به این شرح نوشت: "به نام خداوند بخشنده مهربان؛ اما بعد، من چیزی عجیبتر از برگشت تو از اسلام ندیدم و عقل تو عقل توست (این کار از تو بر میآید) و رسول خدا درباره تو از من سؤال کرد و من گفتم خدا او را خواهد آورد و حضرت فرمود: "مثل او جاهل به اسلام ندیدم واگر زیرکی و تلاشش را در یاری مسلمانان بر ضد مشرکان به کار میبرد برای او بهتر بود و ما او را بر دیگران مقدم میکردیم". پس ای برادر! برگرد و گذشته را جبران کن که شرایط حساسی را از دست دادی". زمانی که نامه را خواندم، از شنیدن سخن رسول خدا (ص) خوشحال شدم و رغبتم به اسلام زیاد شد و تصمیم گرفتم دوباره نزد پیامبر (ص) بروم[۱۰].
زمانی که میخواستم نزد رسول خدا (ص) بروم، با خود گفتم با چه کسی بروم. دراین هنگام صفوان بن امیه را دیدم و به او گفتم: ای ابا وهب! آیا وضعیت مان را نمیبینی؟ ما کم تعداد هستیم و محمد بر عرب و عجم غلبه کرده، پس اگر نزد محمد برویم و از او پیروی کنیم، ما نیز به خاطر شرف محمد، شرف و عزت پیدا میکنیم!
صفوان گفت: "اگر از قریش کسی جز من باقی نماند، باز هم از او پیروی نخواهم کرد. از او جدا شدم و عکرمة بن ابی جهل را دیدم. او نیز همان حرفهای صفوان را زد. وقتی از منزل حرکت کردم، در مسیر، عمرو بن العاص را دیدم. او از من پرسید: به کجا میروی؟ من گفتم: تو کجا میروی؟ او گفت: "چه چیزی باعث خروج تو از شهر شده است؟" من گفتم: داخل شدن در اسلام و پیروی از محمد.
او گفت: "من هم به همین خاطر از شهر خارج شدم". پس ما با هم همراه شدیم و در مدینه به حضور رسول خدا (ص) رفته و اسلام آوردیم. خالد زمان ورودشان را به مدینه ماه صفر سال هشتم هجری ذکر میکند[۱۱].
او قبل از مسلمان شدن در سال ششم یا هفتم هجری، در همه جنگهای کار با پیامبر اسلام (ص) در لشکر کفار بود و همیشه جلوی لشکر حرکت میکرد[۱۲].
او زمان زیادی از حیات رسول خدا (ص) را درک نکرد و در این زمان نسبتا کوتاه نیز تلاش چندانی برای کسب علم و شنیدن معارف از زبان رسول خدا (ص) نداشت، به گونهای که فقط دو حدیث از او در صحیحین نقل شده است[۱۳].
یادگیری قرآن و حتی حفظ الفاظ قرآن همواره مورد توجه اصحاب رسول گرامی اسلام (ص) بود و با وجود جنگها و مشکلات محرومیتها و هجرتها همواره اصحاب رسول خدا (ص) در پی یادگیری قرآن بودند. اما خالد بن ولید میگوید که بسیاری از قرآن را یاد نگرفته و این کار خود را با مشغول بودن در جهاد توجیه میکند[۱۴].[۱۵]
فضایل ساختگی برای خالد بن ولید
اهل سنت به دلیل علاقه شدیدی که به خالد بن ولید دارند، برای ایجاد شخصیت والا برای خالد تلاش زیادی کردهاند و به همین جهت، فضایلی را برای وی ذکر کردهاند که به برخی از آنها اشاره میکنیم:
- خالد یکی از همسران خود را طلاق داد و در توجیه طلاق خود گفت: "من او را به خاطر هوی و هوس طلاق ندادم، بلکه او در مدتی که همسر من بود، نه مریض شد، نه بلایی دید، نه مشکلی برای او پیش آمد و نه جایی از بدنش زخم شد؛ پس صلاح دیدم که او را طلاق دهم[۱۶]. البته مشخص نیست چنین طلاق دادنی چه فضیلتی دارد؟!
- روزی شخصی که کوزه شرابی به همراه داشت، از کنار خالد عبور کرد. خالد از او پرسید: این چیست؟ آن مرد پاسخ داد: "سرکه است". خالد گفت: "خدا آن را سرکه گرداند". آن مرد آن کوزه را نزد دوستانش برد و به آنها گفت: "امروز شراب نابی آوردهام". اما وقتی در آن را باز کردند، دیدند که داخل آن کوزه سرکه وجود دارد[۱۷]. البته این ماجرا شبیه معجزه پیامبران است!!
- روزی برای خالد، سم آوردند. پرسید: این چیست؟ گفتند: سم. پس ﴿بِسْمِ اللَّهِ﴾[۱۸] گفت آن را خورد و اتفاقی نیز برای او نیفتاد[۱۹]. به فرض درست بودن این داستان، خوردن سم بدون اجبار، حتی با گفتن بسم الله کاری ناپسند است و شبیه چنین داستانی هرگز از رسول خدا (ص) و اصحاب نزدیک او نقل نشده است[۲۰].
کارهای خالد در زمان رسول خدا (ص)
برای خالد در زمان رسول خدا (ص) ماجراهای متعددی اتفاق افتاد که به برخی از آنها به صورت خلاصه اشاره میکنیم:
- یکی از مسائلی که بیتوجهی خالد به آن موجب بسیاری از خطاهای وی شد و مصائب فراوانی به وجود آورد، توجه نداشتن به این مسئله بود که ایمان زبانی افراد کافی است تا جان و مال و عرض آنها در امان باشد و نیازی به اطلاع از درست یا غلط بودن و یا به خاطر ترس و اجباری بودن یا نبودن آن نیست. نقل شده است که روزی شخصی به رسول خدا (ص) جسارتی کرد. خالد بن ولید که همیشه شمشیرش آماده بود، شمشیر کشید و به رسول خدا (ص) گفت: "اجازه دهید گردن او را بزنم؟" حضرت فرمودند: "نه، شاید او اهل نماز (مؤمن) باشد" خالد گفت: افراد زیادی هستند که نماز میخوانند و چیزی به زبان میگویند که در دل آن را قبول ندارند". سپس رسول خدا (ص) فرمودند: "به من هرگز امر نشده که از دل مردم آگاه شوم و شکم آنها را بشکافم"[۲۱].
- اسحاق بن براء میگوید: "رسول خدا (ص) خالد بن ولید را به یمن فرستاد تا آنها را به اسلام دعوت کند و من از کسانی بودم که همراه او بودم. تا شش ماه آنان را به اسلام دعوت کردیم اما ایمان نیاوردند. سپس رسول خدا (ص) علی (ع) را به یمن فرستاد و دستور داد که خالد برگردد و افراد او اگر دوست دارند، برگردند و اگر دوست دارند، با علی (ع) بمانند و من از کسانی بودم که نزد علی (ع) ماندند. زمانی که به شهر نزدیک شدیم، مردم نزد ما آمدند و رو بروی ما نشستند و ما در یک صف با علی (ع) نماز خواندیم. سپس علی (ع) نامه رسول خدا (ص) را برای آنان خواند و همه قبیله همدان مسلمان شدند. علی (ع) نامهای به رسول خدا (ص) نوشت و ماجرای اسلام آوردن قبیلۀ همدان را به حضرت اطلاع داد. رسول خدا (ص) با شنیدن این خبر به سجده افتادند و شکر کردند، سپس سر از سجده برداشتند و فرمودند: سلام بر همدان؛ سلام بر همدان"[۲۲].
- بین خالد و عمار اختلافی پیش آمد، خالد نزد رسول خدا (ص) شکایت کرد. رسول خدا (ص) به خالد فرمودند: به عمار ناسزا نگو که هر کس به عمار دشنام بگوید، به خدا دشنام داده است و هر کس عمار را دشمن بدارد با خدا دشمنی کرده است و هر کس عمار را سفیه بداند خدا را سفیه دانسته است[۲۳]، خود خالد میگوید: "از هیچ گناهی به اندازه سفیه خواندن عمار نمیترسم"[۲۴].
- در یکی از جنگها رسول خدا (ص) از کنار کشتهها میگذشت، جنازه زنی را دید که خالد بن ولید او را کشته بود. رسول خدا (ص) شخصی را فرستاد تا به او پیغام دهد که رسول خدا (ص) تو را از کشتن زنان و بردگان نهی کرده است[۲۵]. عبدالرحمن بن ازهر میگوید: "روز جنگ حنین همراه رسول خدا (ص) بودم، رسول خدا (ص) مردها را کنار میزد و در پی یافتن خالد بن ولید بود. وقتی به او رسید، خاک بر سر و صورت او پاشید و به همراهانش دستور داد تا با هر چه در دست دارند، او را به عنوان کیفر کشتن آن زن بزنند[۲۶].
- فخر رازی، از مفسران بزرگ اهل سنت، نقل میکند: در روز فتح خیبر که این پیروزی به دست علی (ع) بود و این ماجرا مشهور است، نقل شده که علی (ع) خالد بن ولید را به همراه خود بردند[۲۷] وقتی که نردبان(برای ورود به یکی از قلعهها) نصب شد، علی (ع) به خالد فرمودند: "آیا جلو نمیروی؟" خالد پاسخ داد: "خیر". وقتی که علی (ع) بالا رفتند، از خالد پرسیدند: چه مقدار بالا آمدهای؟ باز او از شدت ترس گفت: "نمیدانم"[۲۸].
- گروهی از قبیله بنی نمیر نزد رسول خدا (ص) آمدند تا مسلمان شوند و از خالد بن ولید در امان بمانند! شریح بن حارث جلو آمد و اسلام آورد و به پیامبر (ص) گفت: "میخواهم امان بگیرم". حضرت فرمود: "برای چه کسی؟" او گفت: "برای همه بنی نمیر". حضرت فرمود: "خالد را به قبیله شما فرستادم و این نامه امان شماست". سپس برای خالد این گونه نوشت: زمانی که این نامه به دست تو رسید، به سمت اهل عمق از یمامه حرکت کن که بنی نمیر پیش من آمدند و مسلمان شدند و برای قومشان امان نامه گرفتند".
قره و شریح از قبیله بنی نمیر، نزد خالد رفتند و نامه رسول خدا را به او دادند. خالد گفت: "به خدا قسم، تا جلوی من اذان نگویید شما را رها نمیکنم". همه قوم بنی نمیر اذان گفتند تا آنها را رها کرد. سپس به سراغ اهل عمق رفت و با آنها جنگید تا در کوچههایشان خون جاری شد[۲۹].[۳۰]
خالد و اُکَیدِر بن عبدالملک
اکیدر بن عبدالملک، پادشاه دومة الجندل (محلی نزدیک شام که فاصله آن تا مدینه در حدود شانزده روز راه بوده است) بود. درباره این که اکیدر در زمان پیامبر (ص) اسلام آورد یا نه، اختلاف است اما از صلح نامهای که میان او و پیامبر اسلام (ص) نوشته شده، بر میآید که اسلام آورده باشد.
اکیدر بن عبدالملک بعد از اصبغ حکومت دومة الجندل را به دست گرفت و قلعه بسیار محکمی ساخت که قصر مخصوص او در وسط قلعه قرار داشت. قبل از حرکت لشکر اسلام به سوی تبوک، شایعه شد که زمامدار دومة الجندل با لشکر زیادی به طرف مدینه در حرکت است و قصد جنگ با پیامبر اسلام (ص) را دارد. از طرفی، بعضی از منافقان مدینه هم نامهای برایش نوشتند و او را به جنگ ترغیب کرده و وعده همکاری به او دادند.
هنگامی که پیامبر در تبوک اقامت داشت خالد بن ولید را با جمعی به سوی دومة الجندل فرستاد تا اکیدر را دستگیر کنند. خالد به پیامبر اسلام (ص) گفت: "یا رسول الله! چگونه میتوانیم او را دستگیر کنیم با آنکه قلعه بسیار محکم و بلندی دارد!" پیامبر (ص) فرمود: "خداوند به کمک گاوهای کوهی او را تسلیم شما خواهد ساخت". خالد به همراه ۴۲۰ نفر تا حوالی قلعه اکیدر رفته و کمین کردند. اتفاقا آن شب هوا مهتابی بود و چند رأس گاو کوهی به کنار قلعه آمده و بر در قلعه شاخ میزدند؛ اکیدر با دو زن خود وسایل تفریح و عیش و نوش را آماده کرده و سرگرم میگساری بود و همین که صدای شاخ شکار را شنید، برخاست و به قصد شکار بیرون رفت[۳۱].
یکی از زنهای اکیدر که ملکه دومه بود به او گفت: "مواظب باش و در این موقع شب از قلعه بیرون مرو؛ زیرا محمد تا نزدیکی قلعه آمده و مطمئن نیستم که جمعی را برای دستگیری تو نفرستاده باشد". اکیدر گفت: "چه کسی جرأت میکند که در این روشنایی مهتاب از لشکر محمد جدا شده و به طرف قلعه بیاید؛ با آنکه میدانند جاسوسان من کاملا مراقب هستند. به علاوه اگر در حوالی قلعه کسی بود، این شکارها نزدیک قلعه نمیآمدند". ملکه هر چه اصرار کرد نتوانست اکیدر را از شکار در نیمه شب باز دارد و وی با برادرش حسان و چند نفر از غلامان از قلعه بیرون رفته و هنگام تعقیب گاوها از قلعه دور افتادند.
خالد بن ولید که در کمین گاه منتظر چنین زمان مناسبی بود، با همراهان به طرف اکیدر حمله و شروع به تیراندازی کردند. حسان کشته و اکیدر هم اسیر شد و بقیه افراد اکیدر فرار کرده و به قلعه پناه بردند. خالد او را دست بسته تا پای قلعه آورد و به اهل قلعه گفت: "در را بگشایید و تسلیم شوید"؛ اما آنان اطاعت نکردند. پس اکیدر به او گفت: "مرا رها کن تا به قلعه بروم و در را بگشایم". خالد به او امان داد تا در قلعه را به روی سربازان اسلام بگشاید و در عوض، دو هزار شتر، هشتصد اسب، چهارصد زره و چهارصد نیزه بدهد[۳۲].
خالد بن ولید جامه دیبای طلا بافی که حسان، برادر اکیدر، بر تن داشت، از تنش بیرون آورد و برای پیامبر (ص) فرستاد. مسلمانان دست بر آن میمالیدند و از زیبایی آن تعجب میکردند؛ در این حال، رسول خدا (ص) فرمود: "قسم به آن خدایی که جان من در قدرت اوست، دستمالهای سعد معاذ در بهشت خیلی بهتر از این است"[۳۳].[۳۴]
تقاضای پادشاه دومة الجندل
زمامدار دومة الجندل که تا چند ساعت پیش به هیچ مقامی اعتنایی نداشت خود را در دست یکی از مسلمانان گرفتار دید و اسلام آورد[۳۵].
پس از آوردن اکیدر به حضور پیامبر (ص) او بنای تضرع و زاری گذاشت و تقاضای بخشش از پیشگاه مقدسش کرد و گفت: "یا محمد! مرا رها کن تا همه دشمنان تو را که در کنار سرزمین من هستند، دفع کنم"؛ پیامبر اسلام فرمود: "اگر به وعده خود وفا نکنی؟" پادشاه دومه گفت: "اگر تو پیامبر خدایی، دوباره بر من پیروز خواهی شد؛ زیرا همان خدایی که در شب روشن و مهتاب شکارها را به در قلعه من فرستاد و مرا به دست سربازان تو گرفتار کرد، باز میتواند مرا به دست تو بیفکند و اگر در جستجوی ملک و سلطنت باشی، آن اقبال بلندی که در توست، باز هم مرا مغلوب تو خواهد ساخت". پیامبر از این گفته او خوشش آمد و او را آزاد کرد و با وی سازش کرد.
شاعری از قبیله طی به نام بجیر بن بجره موضوع دستگیری پادشاه دومة الجندل را به کمک گاوهای کوهی چنین به شعر درآورده است:
خدایی که گاوها را براند (به سوی قلعه)، خجسته است؛ خدا راهنمای همه راهنمایان است.
آنکه از لشکر تبوک روگردان است ما به جهاد با او مأموریم.[۳۶].
پیامبر اسلام (ص) درباره شاعر فرمود: "خدا دهان تو را نشکند". و از برکت دعای پیامبر تا آخر عمر دندانی از دهان آن شاعر فرو نریخت و در هنگام مردن در سن نود سالگی نیز تمام دندانهایش سالم بود[۳۷].
درباره اسلام آوردن اکیدر اختلاف است و نقل شده، زمانی که اکیدر را اسیر کردند و به مدینه فرستادند، او با دیدن هیبت رسول خدا (ص) و ایمان آوردن عربها مسلمان شد[۳۸].
برخی نیز گفتهاند، او با رسول خدا (ص) صلح کرد که جزیه بدهد[۳۹]. اما قرائن موجود خصوصا نامه رسول خدا (ص) به او نشان دهنده مسلمان شدن اوست.[۴۰]
نامه پیامبر اسلام به اکیدر
غیر از صلحنامهای که به دستور پیامبر اعظم (ص) برای اکیدر تنظیم شد، نامه دیگری برای او و سایر مردمی که در اطراف دومة الجندل زندگی میکردند نوشته شد. از این نامه معلوم میشود که اکیدر اسلام آورده است. متن نامه چنین است: نامهای است از محمد به اکیدر، هنگامی که به وسیله دعوت خالد بن ولید (سیف الله) اسلام را پذیرفت و شرک و بت پرستی را کنار گذاشت؛ همانا آبهای قلیلی که بر زمین ظاهر میشود و زمینهای بایر و مجهول المالک و زمینهایی که آثار مالکیت شخصی در آن نیست و کوههای مرتفع از آن ماست. پس از دادن خمس، قلعهها و عمارات مسکونی و نخلهایی که در میان عمارات هاست و آبهایی که در منازل وجود دارد برای شماست. حیوانات شما از چریدن در چراگاه باز داشته نشوند، و کمتر از حد نصاب، زکات در حیوانات به حساب نیاید و از کشت و زرع ممنوع نشوید. نماز را به موقع اقامه کنید و زکات را بدهید؛ و پیمان الهی بر این امور بر عهده شماست[۴۱].
از این نامه چنین بر میآید که پیامبر اسلام پس از اسلام آوردن اکیدر و اهل دومة اسلامی الجندل را درباره، به وسیله این نامه آن جزیه قبلی را از آنها برداشته و احکام و دستورات اسلامی را درباره آنها اجرا کرده است[۴۲].[۴۳]
کشته شدن اکیدر به دست خالد
پس از رحلت پیامبر اسلام (ص) اکیدر مانند بسیاری از قبایل عرب، به خاطر نپذیرفتن خلافت ابوبکر مورد غضب واقع شد و هنگام مراجعت خالد از عراق به شام کشته شد[۴۴].[۴۵]
خالد و همکاری با مشرکان در جنگها
جنگ بدر: برادر خالد به نام ولید بن ولید در جنگ بدر اسیر شد و زمانی که رسول خدا (ص) اجازه دادند اسرا با پرداخت فدیه آزاد شوند، خالد بن ولید با پرداخت چهار هزار درهم، برادرش را آزاد کرد[۴۶].
جنگ احد: خالد بن ولید در جنگ احد جزو سپاه مشرکان و فرمانده قسمت راست لشکر بود [۴۷].
پیامبر (ص) پنجاه نفر را به فرماندهی عبدالله بن جبیر بن نعمان در تنگه احد قرار داد که دشمن از پشت سر، مسلمانان را غافلگیر نکند و به آنها دستور داد، حتی اگر ما شکست خوردیم، شما اینجا را رها نکنید. اما هنگامی که مسلمانان پیروزی را احساس کردند و مشغول جمعآوری غنائم شدند، عده زیادی از آنها تنگه را رها کرده و به سخن فرمانده خود توجهی نکردند و مشغول جمعآوری غنائم شدند. در این حال، خالد بن ولید به همراه دویست نفر سواره از همان تنگه و در واقع از پشت سر مسلمانان به آنان حملهور شدند و تعداد زیادی از مسلمانان را کشتند[۴۸]. بعد از این ضربه سنگین بود که دندان پیامبر (ص) شکست و لب حضرت پاره شد[۴۹] و حمزه، عموی پیامبر (ص)، به دست وحشی به شهادت رسید و هند دختر عتبه (همسر ابوسفیان) جگر او را بیرون کشید و جوید[۵۰].
نقل شده خالد کسی بود که از پشت سر به پیامبر (ص) نزدیک شد و در حالی که افراد کمی کنار پیامبر (ص) بودند، او به همراهیانش گفت: "این کسی است که میخواستید"؛ آنها با هم با شمشیر و نیزه و تیر و سنگ به پیامبر حمله کردند[۵۱].
جنگ خندق: جابر بن عبدالله انصاری میگوید: "در جنگ خندق، من نگهبان خندق بودم و مشرکان دور خندق میگشتند و میخواستند از آن عبور کنند ولی در آن سقوط میکردند. عمرو بن عاص و خالد بن ولید از کسانی بودند که منتظر غفلت مسلمانان بودند تا از خندق عبور کنند. خالد را دیدم که با صد نفر جنگ جو به سمت پل خندق آمد و میخواست افرادش را از آن عبور دهد ولی ما با نیزه مانع شدیم تا ناچار شد برگردد[۵۲].
در این هنگام بزرگان و فرماندهان مشرکان با هم تصمیم گرفتند همگی به جنگ مسلمانان بیایند که ابوسفیان، عمرو عاص و خالد بن ولید جزء آنها بودند"[۵۳]. نقل شده، شب هنگام، خالد و سه نفر دیگر خود را به نزدیک خندق رساندند و شنیده شد که میگویند: این خیمه محمدیه است، تیراندازی کنید، و تیراندازی کردند تا این که مسلمانان خندق با آنها درگیر وزیر علوم شدند اس بیماری و تعداد زیادی در این درگیری مجروح شدند[۵۴].[۵۵]
مکر خالد قبل از صلح در حدیبیه
در ماجرای صلح حدیبیه زمانی که مشرکان متوجه شدند، رسول خدا (ص) از مدینه خارج شده و به سمت مدینه در حال حرکت است خالد بن ولید را به همراه دویست اسب سوار فرستادند تا به استقبال رسول خدا (ص) برود و در کوهها بر ایشان غلبه کند. زمانی که رسول خدا (ص) به مکه نزدیک شدند، هنگام نماز ظهر بلال اذان گفت و آن حضرت نماز ظهر را با مردم به جماعت خواندند. در این هنگام خالد گفت: "اگر هنگامی که در نماز ند به آنها حمله کنیم، پیروز خواهیم شد؛ زیرا آنها نمازشان را قطع نمیکنند" و سپس در ادامه گفت: "اما بعد از این، نماز دیگری را شروع میکنند که آن را از چشمانشان بیشتر دوست دارند؛ هنگامی که وارد نماز شدند به آنها حمله خواهیم کرد". در این هنگام جبرئیل نازل شد و پیامبر (ص) را با این آیات آگاه کرد: ﴿وَإِذَا كُنْتَ فِيهِمْ فَأَقَمْتَ لَهُمُ الصَّلَاةَ فَلْتَقُمْ طَائِفَةٌ مِنْهُمْ مَعَكَ وَلْيَأْخُذُوا أَسْلِحَتَهُمْ فَإِذَا سَجَدُوا فَلْيَكُونُوا مِنْ وَرَائِكُمْ وَلْتَأْتِ طَائِفَةٌ أُخْرَى لَمْ يُصَلُّوا فَلْيُصَلُّوا مَعَكَ وَلْيَأْخُذُوا حِذْرَهُمْ وَأَسْلِحَتَهُمْ وَدَّ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ تَغْفُلُونَ عَنْ أَسْلِحَتِكُمْ وَأَمْتِعَتِكُمْ فَيَمِيلُونَ عَلَيْكُمْ مَيْلَةً وَاحِدَةً وَلَا جُنَاحَ عَلَيْكُمْ إِنْ كَانَ بِكُمْ أَذًى مِنْ مَطَرٍ أَوْ كُنْتُمْ مَرْضَى أَنْ تَضَعُوا أَسْلِحَتَكُمْ وَخُذُوا حِذْرَكُمْ إِنَّ اللَّهَ أَعَدَّ لِلْكَافِرِينَ عَذَابًا مُهِينًا * فَإِذَا قَضَيْتُمُ الصَّلَاةَ فَاذْكُرُوا اللَّهَ قِيَامًا وَقُعُودًا وَعَلَى جُنُوبِكُمْ فَإِذَا اطْمَأْنَنْتُمْ فَأَقِيمُوا الصَّلَاةَ إِنَّ الصَّلَاةَ كَانَتْ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ كِتَابًا مَوْقُوتًا﴾[۵۶]
بعد از نزول این آیات، رسول خدا اصحابش را به دو قسمت تقسیم کرد؛ دستهای سلاح به دست مقابل دشمن ایستادند و دستهای همراه ایشان نماز خواندند و سپس جای خود را عوض کردند[۵۷].[۵۸]
خالد و شرکت در جنگها بعد از مسلمان شدن
جنگ موته: در جمادی الاولای سال هشتم هجری پیامبر (ص) لشکری را به فرماندهی زید بن حارثه، جعفر بن ابیطالب و عبدالله بن رواحه به موته فرستاد. اولین کسی که شهید شد، زید بن حارثه بود و بعد از او جعفر بن ابی طالب، فرمانده لشکر شد. او نیز پس از مدتی جنگ، با برداشتن ۷۲ زخم و قطع شدن دو دست، شهید شد که پیامبر (ص) در این باره فرمود: "خدا به جای آن دو دست، در بهشت دو بال به او خواهد داد". پس از او عبدالله بن رواحه فرمانده لشکر شد که او نیز شهید شد. سپس خالد بن ولید پرچم را گرفت و عقب نشینی کرد[۵۹].
زمانی که عبدالله بن رواحه شهید شد، روز بعد خالد بن ولید آرایش لشکر را تغییر داد و قسمت جلوی سپاه را به عقب برد و راست و چپ را تغییر داد اما وقتی به دشمنان حمله کردند، شکست خورده، و تعداد زیادی از مسلمانان کشته شدند و بقیه فرار کردند. زمانی که به مدینه برگشتند، مردم به صورت آنها خاک میپاشیدند و میگفتند: یا فرار افررتم فی سبیل الله؛ ای فرار کنندهها! آیا در راه خدا فرار کردید؟[۶۰]
فتح مکه: در جریان فتح مکه در سال هشتم هجری پیامبر (ص) دستور فرمودند که کسی از زور استفاده نکند و همه لشکر را از جنگیدن و استفاده از سلاح نهی کردند. خالد با عدهای از قریش از جمله صفوان بن امیه و عکرمة بن أبی جهل مواجه شد که مقاومت کردند. اطرافیان گفتند: رسول خدا (ص) ما را از جنگ منع کردند اما خالد فریادی بر سر افرادش کشید و آنها را به جنگ امر کرد. در این درگیری ۲۴ نفر از قریش و چهار نفر از قبیلة هذیل کشته شدند[۶۱]. رسول خدا (ص) وقتی برق شمشیرها را دیدند، و فرمودند: "این برق شمشیر چیست؟ مگر شما را از جنگیدن نهی نکردم؟ اصحاب به حضرت گفتند: خالد بن ولید است که میجنگد [۶۲]. رسول خدا (ص) با دیدن خالد او را سرزنش کردند و فرمودند: "ای خالد! چرا جنگیدی در حالی که تو را از جنگیدن نهی کردم؟ او نیز پاسخهایی داد اما روشن است که تخلف از فرمان به هر صورت، تخلف است؛ لذا رسول خدا (ص) با شنیدن سخنان خالد، فرمودند: "قضای الهی خیر است"[۶۳].
جنگهای بعد از فتح مکه: گرچه طبق نقلی که بیان شد، خالد در سال ششم یا هفتم هجری مسلمان شد اما تا بعد از فتح مکه در هیچ جنگی همراه پیامبر (ص) شرکت نکرد[۶۴].
فتح حیره: خالد زمانی که حیره را فتح کرد، هشت رکعت نماز با یک سلام خواند[۶۵]. ابن کثیر میگوید: زمانی که امیری کشور یا شهری را فتح میکند، مستحب است این گونه نماز بخواند!! ولی خود او بلافاصله نقل میکند که رسول خدا (ص) یه روز فتح مکه در هر دو رکعت، سلام داد[۶۶].
بعد از صلح حیره: نقل شده بعد از صلح حیره با ایران خالد یک سال در نقاط، بلاد که در تواریخ نوشتهاند: سختگیری او به گونهای بود که چشمها از مشاهده آن مبهوت و گوشها ناراحت و عقلها متحیر میشد[۶۷].
دومة الجندل: در این جنگ، جودی، رئیس لشکر و اقرع بن حابس اسیر شدند و بقیه لشکر به داخل قلعه فرار کردند و قلعه پر شد و عده زیادی نتوانستند وارد شوند و بیرون قلعه ماندند. قبیله بنی تمیم به برخی از آنها رحم کردند و به آنها کمک کرده، آنها را نجات دادند. اما زمانی که خالد آمد، دستور داد گردن همه افرادی که بیرون قلعه مانده بودند را بزنند. هم چنین دستور داد گردن جودی، رئیس قبیله و همه اسیران همراهش را بزنند[۶۸].
جنگ با ایران: در یکی از جنگهای خالد با ایرانیان و سپاه اردشیر، جنگ بسیار شدید شد. خالد دعا کرد که خدا به او کمک کند تا نهر آنان را از خون آنان پر کند! به همین منظور افرادی را مسئول کرد تا مجروحان دشمن را کنار نهر برده و سر از بدنش جدا کنند و دستور داد مسیر آب نهر را تغییر دهند تا خون در آن جمع شود و بدین ترتیب هفتاد هزار نفر را کنار نهر سر بریدند. وقتی جنگ تمام شد، راه آب نهر را باز کردند و تا سه روز، آب نهر خون آلود بود و در این سه روز، آسیاب، آرد مورد نیاز لشکر خالد را با همین آب خون آلود تهیه میکرد. از آن پس، آن نهر را نهر خون نامیدند[۶۹].
جنگ انبار: زمانی که خالد با اهالی شهر انبار درگیر شد، به اصحاب خود دستور داد فقط چشمها را نشانه بگیرند. پس در مدت کوتاهی هزاران چشم از بین رفت، به گونهای که مردم فریاد میزدند: چشمان مردم انبار از بین رفت. به همین علت نام این جنگ را ذات العیون" گذاشتند[۷۰].
جنگ با روم: در سال ۱۲ هجری خالد با سپاه روم درگیر شد و سپاه روم در این جنگ شکست خورد اما حاصل این جنگ کوتاه صد هزار کشته بود. البته خالد به ارشاد و تبلیغ دین نیز پرداخت اما زمان آن کمتر از ده روز بود و بعد به سمت حیره حرکت کرد[۷۱]. در جنگ با روم، ماهان، فرمانده لشکر روم، اعلام کرد "ما میدانیم که سختی و گرسنگی شما را از شهرهایتان خارج کرده است. بیایید تا به هر یک از شما ده دینار و لباس و غذا بدهم و به شهرهایتان برگردید. سال آینده هم همین مقدار برای شما میفرستم". خالد پاسخ داد: "ما به این خاطر از شهرمان خارج نشدیم؛ ما قبیله خون خواری هستیم و خبر پیدا کردیم که خونی بهتر از خون رومیان نیست و به همین خاطر به این جا آمدیم"[۷۲].
شاید منظور خالد پاسخ دادن به تمسخر ماهان بوده اما در شأن فرمانده لشکر اسلام نیست که به جای بیان اهداف والا و عقلانی دین اسلام چنین اهدافی را بیان کند، همان گونه که پیامبر (ص) همیشه در جنگها دعوت به اسلام میکرد.[۷۳]
خالد و کشتن افراد قبیلۀ بنی جذیمه
پس از فتح مکه پیامبر (ص) افرادی را برای دعوت دیگر قبائل به اسلام به اطراف مکه فرستاد که خالد بن ولید را نیز به سرپرستی جماعتی برای دعوت قبیله بنی جذیمه فرستاد. این فرستادگان مأمور به جنگ نبودند بلکه فقط دستور داشتند مردم را به اسلام دعوت کنید. اما چون بنی جذیمه فاکة بن مغیره، عموی خالد، را هنگامی که از سفر تجارت یمن بر میگشت، کشته بودند، خالد با ایشان رابطه خوبی نداشت. پس هنگامی که با آنها رو به رو شد، آنها آماده جنگ شدند. خالد به آنها گفت: "اسلام بیاورید". آنها گفتند: ما مسلمانیم. خالد گفت: "پس چرا سلاح در دست دارید؟" آنها گفتند: بین ما و قومی از عرب دشمنی وجود دارد و ما ترسیدیم که شما آنها باشید؛ سلاح برداشتیم تا از خود دفاع کنیم. خالد گفت: "سلاح را زمین بگذارید، همه مردم مسلمان شدهاند و دیگر جنگی نیست". آنان به گفته خالد اطمینان کرده و سلاحها را زمین گذاشتند. سپس خالد دستور داد شانههای مردان را بستند و همه را با شمشیر گردن زدند. حتی نقل شده، زمانی که بنی جذیمه تسلیم شدند، خالد اسرا را بین لشکریان خود تقسیم کرد و نزد هر کدام یک یا دو نفر گذاشت و افراد با اسیرها در چادر تا سحر با اطمینان خوابیدند و سحرگاه خالد فریاد زد هر کس اسیر خود را بکشد[۷۴].
قبیله بنی سلیم اسرای خود را کشتند اما مهاجران و انصار این کار را نکردند و اسرای خود را رها کردند. خالد از دست کسانی که اسرای خود را رها کردند، عصبانی شد. ابواسید ساعدی[۷۵] به او گفت: "ای خالد تقوا پیشه کن. ما کسانی را که مسلمان باشند، نمیکشیم". خالد گفت: "از کجا فهمیدی که مسلمانند؟"
او گفت: "اقرار آنها به اسلام را شنیدم و این مساجد بزرگ آنها را دیدم".
ابی بشیر مازنی گوید: "زمانی که خالد گفت هر کس اسیری در دست دارد، بکشد، من نیز اسیری داشتم پس شمشیرم را کشیدم که او را بکشم، او به من گفت: "ای برادر انصاری به قوم خود نگاه کن که چگونه رفتار میکنند". پس دیدم انصار همگی اسیران خود را آزاد کردند. به او گفتم: هرجا میخواهی برو. او به من گفت: خدا به تو برکت دهد، اما ما را کسانی که از نظر قومی به ما نزدیکتر بودند، کشتند (قبیله بنی سلیم)[۷۶].
هنگامی که پیامبر (ص) از کار خالد آگاه شد، دستهای مبارک را به سوی آسمان بلند کرد و فرمود: خدایا! من از کردار خالد بیزارم[۷۷]؛ سپس علی (ع) را با مال فراوانی فرستاد تا دیه کشتگان و خساراتهای واردشده را بپردازد. علی (ع) دیه کشتهشدگان و همه خسارتهای مالی حتی قیمت ظرف آبخوری سگها را پرداخت کرد. پس از پرداخت همه خساراتها، مبلغ زیادی باقی ماند. امیرمؤمنان علی (ع) از آنها پرسیدند: "آیا چیزی که پول آن و یا خونی که دیه آن پرداخت نشده باشد، هست" آنها گفتند: نه، چیزی که قیمت آن پرداخت نشده باشد، باقی نمانده است.
حضرت فرمود: "بقیه این اموال را که زیاد آمده است، به اجازه رسول خدا (ص) به شما میبخشم". هنگامی که امیرمؤمنان علی (ع) نزد پیامبر (ص) برگشت، پیامبر (ص) او را تحسین کرد و فرمود: "آنطور که میباید وظیفه را ادا کردی"[۷۸].
در نقل دیگری آمده: زمانی که علی (ع) نزد پیامبر (ص) برگشت، آن حضرت فرمودند: چه کردی ای علی؟" علی (ع) فرمود: "ای رسول خدا! من بر قوم مسلمانی وارد شدم که مساجد ساخته بودند. من دیه آنها را حتی خسارت ظرف آب سگها را پرداخت کردم و باقیمانده پولها را نیز به آنها دادم". رسول خدا (ص) فرمودند: "کار درستی کردی؛ من خالد را به کشتن امر نکرده بودم. من او را به دعوت امر کردم"[۷۹].
زمانی که خالد برگشت، عبدالرحمن بن عوف به کار او خرده گرفت و بین آن دو نزاعی در گرفت و خالد به عبدالرحمن بن عوف دشنام داد!! پیامبر (ص) وقتی این خبر را شنید، بسیار خشمگین شد و به او گفت: "ای خالد! اصحاب مرا رها کن"[۸۰].
نقل شده عبدالرحمن بن عوف به خالد گفت: "به خدا قسم، خالد قبیلهای مسلمان را کشت". پس خالد گفت: "تو آنها را به انتقام پدرت، عوف بن عبد عوف، کشتی". عبدالرحمن به او گفت: "من برای انتقام پدرم آنها را نکشتم اما تو آنها را برای انتقام عمویت فاکة بن مغیرة کشتی"[۸۱]. هم چنین به وی گفت: "انتقام خون عمویت، طبق رسم جاهلیت بوده است". عمر نیز به خالد گفت: "وای بر تو ای خالد! با بنی جذیمه به شیوه جاهلیت برخورد کردی! آیا اسلام کارهای قبلی تو را در جاهلیت از بین نبرد؟"[۸۲].
نقل شده در جریان لشکرکشی خالد به سوی قبیله بنی جذیمه و اسارت افراد آن قبیله، مردی به خالد گفت: من اهل این قبیله نیستم اما عاشق زنی از این قبیله شده و به این جا آمدم؛ اجازه بدهید من یک بار او را ببینم و بعد با من هر کاری میخواهید بکنید.
آن زن را آوردند و آن مرد او را دید، سپس خالد دستور داد گردن او را زدند. آن زن نیز کنار او آمد و دو بار فریاد کشید و جان داد. زمانی که لشکریان برگشتند. و ماجرا را برای رسول خدا (ص) نقل کردند، حضرت فرمودند: «اما کان فیکم رجل رحیم»؛ آیا بین شما یک نفر دل رحم وجود نداشت؟[۸۳].[۸۴]
خالد و ابوبکر
خالد در زمان ابوبکر نیز ماجراهای متعددی داشته که به طور کوتاه به پارهای از آنها اشاره میکنیم:
- بعد از رحلت رسول خدا (ص) عدهای از سران قبایل از به رسمیت شناختن ابوبکر خودداری کردند، لذا ابوبکر خالد را به نزد ایشان فرستاد. یکی از ایشان مجاعة بن مراره از رؤسای بنی حنیفه است. او در زمان رسول خدا (ص) اسلام آورد و همراه گروهی به نزد حضرت آمدند و رسول خدا (ص) به عنوان هدیه زمینی را در یمامه به وی هدیه دادند. خالد به سرزمین ایشان هجوم برد و ۱۲۰۰ نفر از ایشان را کشت و سپس در همان جا در حالی که مجاعه در اسارت بود، دختر او را از وی خواستگاری کرد!! مجاعه به او گفت: "کمی صبر داشته باش! تو که پشت مرا شکستهای و به همین سبب پشت خود را نیز در نزد صاحبت (ابوبکر) شکستی (آبروی خود را بردی)". باز خالد گفت: "ای مرد! دخترت را به ازدواج من در بیاور!" او به ناچار قبول کرد. این خبر به ابوبکر رسید و نامهای به این مضمون برای خالد نوشت: "به جان خودم قسم، ای خالد تو بیکاری که فرصت برای ازدواج با زنها داری، در حالی که در کنار تو خون هزار و دویست مرد از مسلمانان ریخته شده که هنوز خشک نشده است". وقتی خالد این نامه را خواند، گفت: "این کار شخص بدخوی کوچک است" و مقصودش عمر بود[۸۵].
- در جنگ "مضیح" دو نفر به نامهای عبدالعزی بن ابی رهم بن قرواش و لبید بن جریر در جنگ حضور داشتند که قبلا مسلمان شده بودند و از خلیفه اول امان نامه داشتند اما سپاهیان خالد بدون توجه به امان نامه آنها را کشتند. زمانی که خبر به مدینه رسید بود و، به عمر او خرده از خالد بدگویی کرد؛ همان گونه که دربارهی مالک بن نویره با او درگیر شده گرفته بود[۸۶].
- ابوبکر خالد را نزد بنی سلیم که مرتد شده بودند، فرستاد تا آنها را به اسلام دعوت کند. او نزد آنان رفت و برخی از آنها آنان را کشت و محل زندگی آنان را آتش زد. عمر به ابوبکر انتقاد کرد و گفت: "کسی را فرستادی که افراد را عذاب الهی میکند (آنها را آتش میزند)، او را برکنار کن". ولی ابوبکر قبول نکرد[۸۷].
- روزی عمر به ابوبکر گفت: "به خالد نامه بنویس و بگو مالی بدون مهر تو به کسی خشد". خالد در پاسخ نوشت: کار مرا به خودم واگذار وگرنه مسئولیت تو برای خودت خوب است. عمر به ابوبکر توصیه کرد که خالد را برکنار کند. ابوبکر گفت: "اگر او را برکنار کنم، چه کسی را به جای او بگذارم؟" عمر گفت: "من" و آماده رفتن شد. پس عدهای نزد ابوبکر آمدند و گفتند: چرا عمر را میفرستی در حالی که در مدینه به او نیاز داری؟ ابوبکر گفت: "پس چه کنم؟" آنها گفتند: بگذار عمر در مدینه و خالد در شام باقی بماند که فعلا تو را کفایت میکند[۸۸].
- ارزش کلاه خود لشکریان ایران بر اساس شرف و نسب خانوادگی آنان بود و کسی که بالاترین شرافت خانوادگی را داشت، کلاه خود او صد هزار دینار ارزش داشت. هرمز از کسانی بود که بالاترین نسب خانوادگی را داشت و کلاه خود او صد هزار دینار ارزش داشت که جزء غنائم به مدینه آمد و ابوبکر آن را به خالد هدیه داد[۸۹].[۹۰]
خالد و کشتن مالک بن نویره
وقتی که ابوبکر خالد بن ولید را برای جمعآوری زکات به سوی مالک بن نویره فرستاد، مالک زکات را مصرف کرده بود و در جواب خالد گفت: "ما نماز میخوانیم ولی زکات نمیدهیم".
خالد گفت: "خدا یکی از اینها را بدون دیگری قبول نمیکند".
مالک گفت: صاحب تو چنین میگوید؟"
خالد گفت: "عجب! مگر تو او را صاحب خود نمیبینی! الان گردن تو را میزنم".
مالک گفت: "به دستور ابوبکر به کشتنم مأموری؟"
خالد گفت: "آری، در مرحله اول به گرفتن زکات و در مرحله دوم به کشتن تو مأمورم".
مالک گفت: "مرا پیش ابوبکر بفرست تا خود او هر چه بخواهد به جا آورد؛ زیرا کسانی را که گناهانشان از گناه من بزرگتر بوده، فرستادهای".
خالد گفت: "محال است تو را نزد خلیفه بفرستم". سپس عبدالله عمر و ابوقتاده درباره مالک با خالد صحبت کردند و میانجی شدند، اما خالد به سخنان ایشان هم گوش نداد و دستور قتل مالک را صادر کرد.
مالک در حالی که متوجه همسر خویش بود، چنین گفت: این زن مرا به کشتن داد[۹۱].
خالد گفت: "خیر، چنین نیست، بلکه به جهت آنکه از اسلام خارج شدهای، کشته میشوی".
مالک را گردن زدند و خالد سرش را زیر دیگ انداخت و از بسیاری موی او دیگ به جوش آمد، قبل از آنکه آتش به پوست سر برسد[۹۲]. در همان شب یا سه روز بعد خالد به زور با همسر مالک هم بستر شد [۹۳]. او زن بسیار زیبایی بود؛ خالد هر چه اصرار کرد تا عبدالله عمر و ابو قتاده در مراسم ازدواج او شرکت کنند، ایشان قبول نکردند.
هنگامی که خالد پیش ابوبکر بازگشت، تیرهایی را به علامت فتح و پیروزی بالای سر خود نصب کرده بود؛ عمر که او را چنین دید، ناراحت شد و بر او پرخاش کرد و تیرها را شکست و به او گفت: "مرد مسلمانی را کشتی و با همسرش هم بستر شدی و افتخار هم میکنی!" خالد به تصور آنکه ابوبکر هم ناراحت میشود، سکوت کرد و هیچ نگفت، ولی وقتی که نزد ابوبکر رفت عذرهایی آورد و ابوبکر هم از او درگذشت[۹۴]. عمر به ابوبکر پیشنهاد کرد که چون خالد مالک را به ظلم و ستم کشته است، پس او را قصاص کن. ابوبکر گفت: "خاموش باش که او در رأی و اجتهادش خطا کرده است؛ زبان از بدگویی او ببند، شمشیری را که خدا بر روی کفار کشیده، من در غلاف نمیکنم"[۹۵].
در ماجرای قتل مالک بن نویره، ابوقتاده[۹۶] یکی از اصحاب رسول خدا (ص) به شدت مخالف خالد بود و معتقد بود، مالک، مسلمان است و نباید کشته شود. بنابراین قسم خورد که دیگر هرگز همراه با خالد نجنگد[۹۷].
در نقل دیگری آمده است، زمانی که ابو قتاده به او گفت: بر تو جایز نیست که گردن این اسرا را بزنی، خالد در جواب او گفت: تو سر جایت بنشین و این مسئله به تو مربوط نیست"[۹۸].
هم چنین نقل شده ابوبکر در آخر عمرش میگفت: سه کار هست که به جا نیاوردم وای کاش آنها را به جا میآوردم یکی از این کارها آن بود که ای کاش خالد بن ولید را به خاطر قتل مالک بن نویره قصاص کرده بودم [۹۹].[۱۰۰]
خالد و عمر
خالد در زمان عمر نیز ماجراهایی دارد که به پارهای از آنها اشاره میکنیم: ۱. ابو بکر خالد را به امارت شام گمارده بود؛ اما عمر بلافاصله پس از به دست گرفتن حکومت، او را برکنار کرد[۱۰۱] و ابو عبیده جراح را به جای او به امارت شام گمارد[۱۰۲].
علت برکناری خالد این بود که زمانی که مالی به او میرسید، بین خود و افرادش تقسیم میکرد و آن را برای ابوبکر نمیفرستاد؛ مثلا نقل شده خالد ده هزار دینار از مال بیت المال را به اشعث بن قیس هدیه داد[۱۰۳]. یا این که او کارهایی را بدون اجازه اجرا میکرد؛ مثل کشتن مالک بن نویره و ازدواج با همسر او[۱۰۴].
زمانی که عمر او را برکنار کرد، خطبهای خواند و از مردم عذرخواهی کرد و گفت: "من به او امر کرده بودم که مالی را بین مهاجران محروم تقسیم کند اما او بین اشراف تقسیم کرد"[۱۰۵]. اهمیت این کار برای عمر آن قدر زیاد است که اولین اقدام او در زمان خلافت برکناری خالد است[۱۰۶].
هم چنین عمر بلافاصله بعد از آغاز خلافت، ابوعبیده را به شام فرستاده و به او گفت: اگر خالد اشتباهاتش را پذیرفت، در حکومت خود باقی است اما اگر نپذیرفت و عذرخواهی نکرد، عمامهاش را از سرش بردار و مال او را نصف کن". خالد اشتباهاتش را نپذیرفت و ابو عبیده نیز عمامه را از سر او برداشت و مال او را دو قسمت کرد (نصف آن برای خود او و نصف دیگر برای بیت المال). حتی ابوعبیده یکی از کفشهای او را برداشت و یکی را به او داد[۱۰۷].
نقل شده که خلیفه دوم گفته است: جز در دو مورد خالد را بازخواست نکردم؛ یکی درباره تصمیم ایران اورگیری وزیر قانونهای مبارک شخصی و دیگری این که اموال بیت المال را چگونه مصرف میکند [۱۰۸].
۲. زمانی که خالد از شام بازگشت و وارد مسجد شد، در عمامه او تیرهای خون آلودی وجود داشت. عمر جلو آمد و عمامه او را از سرش برداشت و به او اعتراض کرد که چرا حرمت مسجد پیامبر (ص) را نگه نداشته و با عمامه خون آلود وارد مسجد نبوی شده است. و به او گفت: "اگر تو جهاد کردی و جنگیدی، مسلمانان قبل از تو نیز جنگیدند و جهاد کردند"[۱۰۹].
۳. به عمر خبر رسید که روزی خالد به حمام رفته و عصاره گنجشک و شراب را به خود مالیده است. عمر نامهای به او نوشت که مضمون آن چنین است: به خدا قسم، خدا ظاهر شراب و باطن آن را حرام کرده است، پس آن را به بدنتان نمالید که آن نجس است[۱۱۰].
هم چنین نقل شده که: عمر در نامهاش چنین نوشت: به من خبر رسیده که اهل شام برای دلاکی تو خمیری آوردهاند که با شراب درست شده؟! من شما خاندان مغیره را خوراک آتش میدانم[۱۱۱].
۴. خالد و عمر پسر خاله بودند و در کودکی با یکدیگر بازی میکردند که خالد ساق پای عمر را شکست. گرچه معالجه کردند و پای عمر خوب شد؛ اما بعضی همین مسأله را موجب دشمنی بین آنها و برکناری خالد دانستهاند [۱۱۲].
۵. در حملة خالد به گروهی از بنی اسد در زمان عمر، ایشان دختری زیبا روی از بنی اسد را به اسارت گرفتند. ضرار بن ازور[۱۱۳] از این دختر خوشش آمد و او را از سرباز محافظ دختر درخواست کرد. سرباز نیز کنیز را به ضرار بن ازور تقدیم کرد!! وی با این دختر زنا کرد و سپس نزد خالد آمده و گفت که: من چنین کاری کردهام. خالد به او گفت: "اشکالی ندارد! من این کار را برای تو جایز میکنم و این دختر را به تو هدیه میدهم!". اما او راضی نشد و گفت: "باید عمر در این باره نظر دهد". و نامهای به عمر نوشتند. او دستور سنگسار ضرار را داد اما ضرار قبل از رسیدن دستور عمر از دنیا رفت؟[۱۱۴].[۱۱۵]
خالد و بغض امیرالمؤمنین (ع)
رسول خدا (ص) لشکری را به فرماندهی خالد و لشکری دیگری را بعد از آنها به فرماندهی علی (ع) به یمن فرستاد و فرمان داد هر جا دو لشکر به هم رسیدند، علی (ع) فرمانده باشد و خمس را از خالد بگیرد.
بریده میگوید: "علی (ع) کنیزی از خمس را اختیار کرد. خالد به من گفت: "برو به مدینه و ماجرا را برای پیامبر (ص) بگو" به مدینه رفتم و به حضور پیامبر (ص) رسیدم. حضرت فرمودند: "آیا از علی بغضی به دل داری؟" گفتم: آری. ایشان فرمودند: "از او بغضی به دل نداشته باش که سهم او از خمس بیش از این است"[۱۱۶].
در بعضی روایات آمده که حضرت فرمودند: درباره علی بد مگویی نکن؛ به درستی که او از من و من از او هستم و او سرپرست شما بعد از من است[۱۱۷].
هم چنین نقل شده، سپاهیان بعد از بازگشت از هرجنگ، ابتدا به حضور رسول خدا (ص) رفته و سپس به منازل خود میرفتند. در بازگشت از یمن چهار نفر هم پیمان شدند زمانی که به حضور حضرت رسیدند، ماجرا را نقل کرده و از علی (ع) شکایت کنند. یکی از آنها گفت: "یا رسول الله! آیا نمیدانید که علی چه کار کرده است؟" حضرت روی خود را از او برگرداند. هر کدام از آن چهار نفر که خواست چیزی بگوید، حضرت روی خود را از او برگرداند و سپس در حالی که غضب در چهره ایشان نمایان بود، فرمودند: « مَا تُرِيدُونَ مِنْ عَلِيٍّ إِنَّ عَلِيّاً مِنِّي وَ أَنَا مِنْهُ وَ هُوَ وَلِيُّ كُلِّ مُؤْمِنٍ مِنْ بَعْدِي »[۱۱۸].[۱۱۹]
خالد و اجرای نقشه قتل امیرالمؤمنین علی (ع)
روزی خلیفه اول با مشورت خلیفه دوم تصمیم گرفت به خاطر مصالح حکومت خود، علی (ع) را به قتل برساند. پس خالد را خواست. زمانی که خالد نزد آنها آمد، به او گفتند: میخواهیم مأموریت بزرگی را به تو واگذار کنیم. او گفت: "هر مأموریتی باشد، به جا میآورم حتی اگر قتل علی بن ابیطالب (ع) باشد". آن دو گفتند: مأموریت تو همین است. خالد که خود از قبل نسبت به علی (ع) کینه داشت، سؤال کرد: چه زمانی باید او را بکشم؟ خلیفه اول گفت: "هنگام نماز کنار او بنشین و هنگامی که من سلام دادم، گردن او را بزن". خالد نیز پذیرفت.
اسماء بنت عمیس، همسر ابوبکر، که از دوستداران امیر المؤمنین (ع) بود، ماجرا را شنید و کنیزش را به منزل علی (ع) فرستاد و گفت به علی (ع) و زهرا (ع) سلام میرسانی و به علی (ع) میگویی: ﴿إِنَّ الْمَلَأَ يَأْتَمِرُونَ بِكَ لِيَقْتُلُوكَ فَاخْرُجْ إِنِّي لَكَ مِنَ النَّاصِحِينَ﴾[۱۲۰]. همانا مردم تصمیم گرفتند که تو را بکشند؛ پس از شهر خارج شو که من خیر خواه تو هستم. علی (ع) به کنیز گفت: "پیش مولایت برو و بگو: خدا بین آنها و چیزی که میخواهند جدایی میاندازد[۱۲۱]. هنگام نماز خالد کنار امیر المؤمنین (ع) نشست. اما ابوبکر همین که به تشهد نماز رسید، از چیزی که گفته بود پیشمان شد و ترسید فتنه ایجاد شود و همین طور در حال فکر کردن بود و نماز را تمام نمیکرد؛ به گونهای که مردم گمان کردند فراموش کرده سلام نماز را بگوید. پس از مدتی ابوبکر گفت: ای خالد! کاری را که به تو را امر کردهام، به جا نیاور. امیر المؤمنین (ع) از خالد پرسید: ای خالد! ابوبکر تو را به چه چیزی امر کرده بود؟ خالد گفت: "به زدن گردن شما". امیر المؤمنین فرمود: "تو این کار را به جا آوردی؟ خالد گفت: "به خدا قسم، آری؛ اگر قبل از تمام شدن نماز به من نگفته بود که او را نکش، تو را کشته بودم". علی (ع) او را گرفت و به زمین کوبید و روی سینه او نشست. عمر گفت: "قسم به خدای کعبه او را بکش"[۱۲۲]. مردم گفتند: ای اباالحسن! تو را به حق صاحب این قبر (رسول خدا) او را رها کن! علی (ع) نیز او را رها کرد[۱۲۳].
سمعانی میگوید: از یعقوب رواجنی (استاد بخاری) این کلام ابوبکر این گونه روایت شده که گفت: خالد آنچه را به تو دستور داده شده، به جا نیاور. از سید عمر بن ابراهیم حسینی در کوفه پرسیدم که معنی این روایت چیست. او گفت: "ابوبکر به خالد دستور داده بود که علی را بکشد اما از این کار پشیمان شد و از آن کار نهی کرد. سمعانی سپس به مضمون این روایت نیز اشکال نمیگیرد که این نشان دهنده تأیید مضمون این روایت است[۱۲۴].
در ماجرای بیعت نکردن امیرالمؤمنین علی (ع) با خلیفه اول و حمله به خانه حضرت زهرا خالد نیز شرکت داشت و هیزم پشت در خانه آن حضرت آورد و هنگامی که افراد حکومت وارد خانه شدند، خالد شمشیر کشید تا امیرالمؤمنین علی (ع) را بکشد، زبیر با شمشیر به او حمله کرد اما امام علی (ع) او را قسم داد و زبیر نیز او را رها کرد[۱۲۵].[۱۲۶]
سرانجام خالد
خالد، هنگام مرگ از این که بعد از شرکت در جنگهای متعدد در بستر از دنیا میرود، ناراحت بود و میگفت: "در صد جنگ شرکت کردم و اکنون مانند چهار پایان میمیرم"[۱۲۷].
وی در سال ۲۱ هجری و در زمان خلافت عمر در حمص از دنیا رفت و همان جا به خاک سپرده شد [۱۲۸].
برخی، وفات او را در سال ۲۰ هجری دانستهاند[۱۲۹]. وی هنگام وفات، شصت ساله بود[۱۳۰]. همچنین همه فزرندان خالد از دنیا رفتند و فرزندی از خانواده او باقی نماند و نسل او منقرض شد و خانههایشان در مدینه به عنوان ارث به ایوب بن سلمه رسید[۱۳۱].[۱۳۲]
خالد بن ولید در دانشنامه سیره نبوی ج3
وی ابتدا از دشمنان اسلام بود و سپس در شمار صحابه مشهور و امیران دوره رسول خدا(ص) درآمد. خالد از تیره مشهور بنی مخزوم، از قریش و کنیهاش ابوسلیمان است[۱۳۳]. خاندان مغیرة بن عبدالله بن عمرو بن مخزوم (جد خالد) در میان قریش جایگاه بالایی داشتند به گونهای که این قبیله در اشعار عربی ضربالمثلی برای عظمت بوده و عرب، تاریخ خود را به مرگ هشام بن مغیره، بزرگ قریش، محاسبه میکرده است[۱۳۴]. پدر خالد، ولید بن مغیرة بن عبدالله بن مخزوم، از دشمنان سرسخت اسلام و از مخالفان سرشناس پیامبر بود[۱۳۵].
ولید در میان عرب جاهلی چنان موقعیتی داشت که برخی مفسران در تفسیر آیه ۳۱ سوره زخرف﴿عَلَىٰ رَجُلٍۢ مِّنَ ٱلْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ﴾[۱۳۶] ولید را یکی از کسانی معرفی کردهاند که مشرکان انتظار داشتند، قرآن بر او نازل شود[۱۳۷]، او و فرزند برادرش ابوجهل از سران با نفوذ مشرکان مکه به شمار میرفتند و شماری از خاندان آنان در بدر کشته شدند[۱۳۸]. نام ولید در کنار افرادی چون ابوجهل در ردیف مستهزئین رسول خدا(ص) ذکر شده و آیه ﴿وَلَقَدِ ٱسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍۢ مِّن قَبْلِكَ فَحَاقَ بِٱلَّذِينَ سَخِرُوا۟ مِنْهُم مَّا كَانُوا۟ بِهِۦ يَسْتَهْزِءُونَ﴾[۱۳۹] و آیه ﴿إِنَّا كَفَيْنَـٰكَ ٱلْمُسْتَهْزِءِينَ﴾[۱۴۰] درباره آنان نازل شده است[۱۴۱]. وی طرف مشورت مشرکان قریش بود و پیشنهاد ساحر دانستن پیامبر از سوی او مطرح شد و در پی آن آیات ۱۱ تا ۱۶ سوره مدثر: ﴿ذَرْنِى وَمَنْ خَلَقْتُ وَحِيدًۭا...كَلَّآ إِنَّهُۥ كَانَ لِـَٔايَـٰتِنَا عَنِيدًۭا﴾[۱۴۲] دربارهاش نازل شدهاند[۱۴۳]. سرانجام هم به نفرین پیامبر(ص) و به سبب جراحتی ناچیز مرد[۱۴۴]. مادر خالد لبابه صغرا، مشهور به عصماء دختر حارث بن حزن هلالی و خواهر میمونه همسر پیامبر و خواهر زن عباس عموی آن حضرت بود[۱۴۵]. مسعودی[۱۴۶] خالد را دایی عمر بن الخطاب میداند؛ ولی مقصود او خاندان مادری است چون مادر عمر، حنتمه دختر هاشم بن ولید بن مغیره است، بنابراین، خالد عموی مادر عمر است. برادر خالد، عمارة بن ولید بود که مشرکان به ابوطالب پیشنهاد کردند او را به فرزندی بپذیرد و در عوض محمد (رسول خدا(ص)) را تحویل دهد[۱۴۷]. ابن اثیر[۱۴۸] گفته مشهور صحابهنگاران را که میگویند: «خالد از اشراف قریش در جاهلیت بود و ریاست قبه و اعنه را بر عهده داشت»، چنین توضیح میدهد که قبه محل نگهداری تجهیزات جنگی و اعنةالخيل به معنای اسبسواران پیشقراول لشکر است. شیخ طوسی[۱۴۹] روایت میکند که در شب هجرت، وقتی مشرکان قریش به بستر رسول خدا(ص) آمدند و علی(ع) را جای او دیدند پیشاپیش آنان خالد بن ولید بود که با علی(ع) درگیر شد.
خالد در جنگ بدر در صف مشرکان حضور داشت[۱۵۰]؛ اما گزارشی تفصیلی از جایگاه او در این نبرد وجود ندارد. تنها گفتهاند پس از این جنگ همراه برادرش هشام برای پرداخت فدیهو بردن [[برادر]] دیگرش ولید که به اسارت مسلمانان درآمده بود، به مدینه آمد[۱۵۱]. خالد در جنگ احد فرمانده جناح راست لشکر قریش بود[۱۵۲] و همو بود که با افرادش مترصد حمله به تیراندازان در منطقه استراتژیک احد بودند[۱۵۳] و هنگامی که تیراندازان بر خلاف فرمان رسول الله(ص) برای جمعآوری غنایم محل خود را ترک کردند، سپاه خالد به همراه جناح چپ که عکرمه فرمانده آن بود با کشتن باقیمانده تیراندازان از پشت به مسلمانان حمله بردند[۱۵۴].
در نبرد احزاب خالد بن ولید همراه صد سوار، به دنبال راه نفوذی در خندق میگشت تا به مقابل جایگاه رسول خدا(ص) رسید و به طرف آن حضرت که مشغول نماز بود، دستور تیراندازی داد، اما موفق نشد و بازگشت[۱۵۵]. او جزء گروهی بود که همراه عمرو بن عبدود برای عبور از خندق تلاش میکردند ولی خالد در پشت خندق ماند و عمرو به گذشتن از خندق موفق شد[۱۵۶] هنگامی که احزاب تصمیم بازگشت گرفتند، از لشکر قریش ابوسفیان، عمرو بن عاص و خالد بن ولید باقی ماندند تا حمله احتمالی مسلمانان را دفع کنند و سپس بازگردند[۱۵۷]. بنا به یک گزارش، در اینجا خالد اعتراف کرد که محمد(ص) دروغ نمیگوید و ابوسفیان به او گفت تو نباید چنین حرفی بزنی[۱۵۸]. شاید مقصود وی وعدههای کلی رسول خدا(ص) درباره پیروزی مسلمانان بوده است. این نخستین سخنی است که از خالد در اعتراف به مقام پیامبر(ص) نقل شده و گویا جرقه ای برای مسلمانی وی شده است. نام شهدای مسلمانان که در نبردهایی چون احد و خندق به دست خالد کشته شدند، در منابع ثبت شده است[۱۵۹].
در جریان عمره اول پیامبر(ص) که به صلح حدیبیه انجامید، خالد در رأس گروهی سوارهنظام به مقابله مسلمانان گمارده شد[۱۶۰]. پیشنهاد وی این بود که مسلمانان را هنگام نماز غافلگیر کنند؛ زیرا آنان در وقت نماز به هیچ چیز دیگری توجه ندارند؛ اما رسول خدا(ص) با خواندن نماز خوف حیله دشمن را نقش بر آب کرد[۱۶۱]. این آخرین موردی بود که خالد در صف مشرکان به جنگ پیامبر(ص) آمد، اما درباره زمان مسلمان شدنش اختلاف نظر وجود دارد. خليفة بن خياط[۱۶۲] اسلام آوردن وی را در سال هفتم و میان صلح حدیبیه و فتح خیبر میداند. واقدی[۱۶۳] پس از آنکه از قول خالد بن ولید نقل میکند که همراه رسول خدا(ص) در خیبر حاضر بودم و آن حضرت، گورخر را حرام کرد، مینویسد: حضور خالد در خیبر درست نیست و او پیش از فتح مکه و پس از فتح خیبر در اول ماه صفر سال هشتم اسلام آورد. ابن اثیر[۱۶۴] اقوال متعدد را نقل کرده و از آن جمله مینویسد: «برخی گویند خالد در سال پنجم و پس از داستان بنی قریظه اسلام آورد؛ ولی درست نیست. بعضی هم او را در حدیبیه فرمانده سوارهنظام مسلمانان میدانند در حالی که او فرمانده سوارهنظام مشرکان بود». ابن حجر[۱۶۵] هم میگوید: خالد پس از خیبر و در سال هفتم مسلمان شد و آنکه گمان کرده وی در سال پنجم اسلام آورده، توهمی بیش نیست. مورخان گزارش اسلام آوردن خالد را از زبان عمرو بن عاص آوردهاند؛ زیرا آن دو با هم به مدینه آمده و مسلمان شدهاند[۱۶۶]. بنا بر نقل واقدی[۱۶۷] وقتی که عمرو بن عاص تصمیم گرفت نزد پیامبر(ص) برود، در راه مدینه به خالد و عثمان بن طلحه برخورد، خالد ضمن اقرار به گرویدن همه مردم به اسلام، بیان میکند که جز همراهی با رسول خدا(ص) راه دیگری نیست، از این رو، وقتی به مدینه رسید با پیامبر(ص) بیعت کرد. عبارتهایی که ابن اسحاق از عمرو بن عاص نقل کرده، به اقتضای کتابش کوتاهتر است. او سخن خالد را این گونه میآورد: وضع معلوم (یا راه روشن شده) است؛ این مرد پیامبر(ص) است، میروم که اسلام آورم[۱۶۸]. همچنین واقدی[۱۶۹] از خالد نقل میکند که پس از آن رویاروییها با پیامبر(ص) که به نظرم رسید که او پیروز خواهد شد. وقتی در حدیبیه متعرض او شدم و خواستم او را در نماز غافلگیر کنم، نماز خوف خواند، فهمیدم که او آسیبپذیر نیست. پس از صلح حدیبیه فکر کردم چیزی باقی نمانده است، اگر نزد نجاشی روم بیفایده است؛ زیرا او پیرو محمد(ص) است و یارانش در حبشه ایمن هستند، اگر به سوی هرقل بروم، باید از دینم دست بردارم و به نصرانیت یا یهودیت یا ایرانیان بپیوندم. گاه هم تصمیم میگرفتم در خانه بمانم تا اینکه پیامبر برای عمره قضا به مکه آمد و من پنهان شدم. برادرم ولید بن ولید که با مسلمانان بود، دنبالم گشت و چون مرا نیافت برایم نامهای نوشت و گفت: پیامبر(ص) سراغ تو را گرفته و فرموده است چطور مثل خالد نسبت به اسلام جاهل است؛ سرانجام به اسلام مایل شدم. وقتی اسلام آوردم، پیامبر(ص) فرمود: ستایش خدا را که هدایتت کرد، با خردی که در تو سراغ داشتم میدانستم جز به خوبی رهنمون نخواهی شد. گفتم دشمنیهایم را میدانی، دعا کن خدایم بیامرزد، فرمود: اسلام گذشته را میپوشاند و برایم استغفار کرد. اگر این گزارشها درست باشد (و با توجه به شخصیت خالد درستی آنها دور نیست) نشانگر سیاست و دوراندیشی اوست. البته نباید از نقش و تأثیر ازدواج رسول خدا(ص) با میمونه (خاله خالد) در مسلمان شدن وی غفلت کرد؛ زیرا میمونه آخرین همسر آن حضرت مدتی کوتاه پیش از اسلام آوردن خالد، یعنی در شوال سال هفتم هجرت و جریان عمرةالقضاء به همسری پیامبر(ص) درآمد[۱۷۰]. در حالی که گفته شد اسلام خالد در صفر سال هشتم؛ یعنی تنها چهار ماه پس از آن ازدواج صورت گرفت.
وی که تا حد امکان در مقابل اسلام ایستاد و در نبردهای مشرکان بر ضد اسلام نقش مهمی داشت، درست هنگامی اسلام آورد که به گفته خودش به کسی امیدی نبود و قدرت اسلام فراگیر شده بود. او حتی فکر پناهنده شدن به قدرتهای مطرح آن روز، یعنی روم و ایران و حبشه را داشت؛ اما به دلیل لزوم پذیرش ادیان آنها، دین قوم خود را ترجیح داد. با چنین رویکردی انتظار آن بود که خالد با خمودی کامل در کنار مسلمانان زندگی کند و انگیزهای برای حضور در نبردها و سریهها که نامش در آنها آمده، نداشته باشد؛ اما گویا روحیه جنگاوری و ماجراجوییاش در اسلام هم از او مبارزی مشهور ساخت که با توجه به پیشینه جاهلیاش در غالب این نبردها، مشکلاتی را متوجه مسلمانان کرد. نخستین نبردی که خالد در آن شرکت داشت و از سوی مسلمانان نه پیامبر(ص) به ریاست برگزیده شد، جنگ موته (سال هشتم) بود. پس از شهادت سه فرمانده منصوب رسول خدا(ص)، ثابت بن اقرم انصاری پرچم را برداشت و از رزمندگان مسلمان خواست کسی را به فرماندهی خود منصوب کنند. گفتند: خودت باش. گفت من این کاره نیستم؛ پس بر فرماندهی خالد بن ولید توافق کردند و او قدری جنگید و سپس دستور عقبنشینی داد[۱۷۱]. وقتی رزمندگان سریه موته به مدینه بازگشتند، مسلمانان به گونه بدی از آنان استقبال کردند و ایشان را به جهت فرار سرزنش کردند؛ اما رسول الله(ص) فرمود: اینان فرارکننده نیستند و - ان شاءالله - حملهکننده خواهند بود[۱۷۲].
در جریان فتح مکه مسلمانان جاسوسی را یافتند و رسول خدا(ص) به خالد دستور داد او را حبس کند، پس از مدتی او گریخت و خالد در پی او رفت تا او را یافت و گفت: «لولا ولیت عهداً لضربت عنقك»[۱۷۳]. در فتح مکه خالد که پیشقراول لشکر مسلمانان قرار داشت[۱۷۴] به دستور پیامبر(ص) از پایین مکه وارد شهر شد. فرمان رسول خدا(ص) به خالد و دیگر فرماندهان اعزامی این بود که هیچ کس درگیر نشود. سپاه خالد با مشرکان روبهرو شد و آنان به طرفش تیراندازی کردند. خالد هم حمله کرد و ۲۸ نفر از مشرکان در این درگیری کشته شدند. وقتی خبر به پیامبر(ص) رسید فرمود: مگر نگفتم جنگ نکنید؟! گفتند: خالد دفاع کرده است، پس فرمود: قضای الهی خیر است[۱۷۵]. به گزارش دیگر، خالد گفت: آنان با ما جنگیدند و من ابتدا دست نگه داشتم و آنان را به اسلام فراخواندم، اما امتناع کردند و وقتی راه دیگری نیافتم، جنگیدم[۱۷۶].
پس از فتح مکه رسول خدا(ص) افرادی را برای شکستن بتهای مشرکان به اطراف اعزام کرد؛ از جمله خالد را برای انهدام عزی که در نخله قرار داشت فرستاد و او آن بت را از بین برد[۱۷۷]. واقدی[۱۷۸] همراهان خالد را سی نفر دانسته و مطالبی را افزوده که پذیرش آن قدری مشکل است، او مینویسد: وقتی خالد برگشت و گفت آن بت را از بین برده است، پیامبر(ص) فرمود آن از بین نرفته و بار دیگر خالد را فرستاد. خالد با عصبانیت برگشت و چون شمشیر کشید، زنی عریان را دید که به طرف او میآید. خالد او را کشت و پیامبر(ص) فرمود: عزّی همین بود. خالد بن ولید در حنین و طائف هم فرمانده پیشقراول لشکر مسلمانان بود[۱۷۹]. در نبرد حنین رسول خدا(ص) به زنی برخورد که خالد او را کشته بود، پس به او پیغام داد هیچگاه زن یا بچه یا بندهای را نکشد[۱۸۰].
یکی از اقدامات خالد بن ولید در عهد نبوی کشتن مردم مسلمان و بیگناه بنیجذیمه بود. این واقعه که رسول خدا(ص) را به شدت ناراحت کرد، در تاریخ اسلام به عنوان لکه ننگی بر دامان خالد ثبت شد. سیرهنویسان گویند پس از فتح مکه رسول خدا(ص) عدهای را برای تبلیغ و دعوت به اسلام به اطراف فرستاد و دستور کارزار به آنان نداد. از آن جمله خالد بود که به جنوب تهامه اعزام کرد[۱۸۱]. ابن اسحاق به سند خود از امام باقر(ع) نقل میکند که پیامبر(ص)، خالد را برای تبلیغ و نه جنگ فرستاد، خالد به قبیله بنیجذیمه رسید و آنان سلاح برداشتند، گفت سلاح بگذارید و اسلام آورید. وقتی اسلحه گذاشتند دستور داد آنان را در بند کنند و سپس عدهای از آنان را کشت. وقتی خبر به پیامبر(ص) رسید دستش را به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! من از عملکرد خالد به سوی تو برائت میجویم. سپس امام علی(ع) را خواست و فرمود که به سوی آن قبیله رود و موضوع را بررسی کند و بازماندههای سنن جاهلی را از بین ببرد. امیرالمؤمنین(ع) با اموالی که پیامبر(ص) به او داده بود نزد بنیجذیمه رفت و دیه کشتگان را پرداخت و ضررهای مالی آنان را جبران کرد. حتی پول ظرف آب سگشان را داد. باقیماندهاموال را هم به عنوان احتیاط به مردم بخشید و پیامبر(ص) این کار را تأیید کرد و بار دیگر از کار خالد برائت جست[۱۸۲]. رقم کشتگان بنیجذیمه به فرمان خالد را نزدیک به سی نفر نوشتهاند[۱۸۳].
وقتی خالد برگشت، صحابه مشهوری چون عبدالرحمن بن عوف، عمر و عمار بن یاسر به او اعتراض کردند که چرا مردمی مسلمان و نمازخوان را کشتی؟ خالد برای توجیه کار خود به دروغپردازی متوسل شد. وقتی خبر نزاع لفظی آنان به پیامبر(ص) رسید در حالی که از خالد عصبانی بود و از او روی میگرداند، او را از نزاع با صحابه منع کرد[۱۸۴]. عمار بن یاسر هم در حضور رسول خدا(ص) بر خالد خرده گرفت و گفت مردمی مسلمان و نمازخوان را به غضب خود گرفتار کرده است. وقتی عمار رفت، خالد از او بدگویی کرد و پیامبر(ص) فرمود: ساکت باش، هر که با عمار دشمنی کند خدا با او دشمنی میکند...[۱۸۵]. گروهی از محدثان این مطلب را بدون اشاره به این واقعه و به نقل از خود خالد آوردهاند که گفت با عمار بن یاسر اختلافی پیدا کردم و با او تندی کردم، عمار به رسول خدا(ص) شکایت برد و آن حضرت خشمگین شد و فرمود: «آن کسی که با عمار دشمنی کند، خدا دشمن اوست». خالد گوید: از آن پس خشنودی عمار برایم محبوبترین چیز بود تا آنکه او را دیده و رضایتش را جلب کردم[۱۸۶]. ابن اسحاق به مناسبت اعتراض عبدالرحمن به خالد و با توجه به آنکه خود عبدالرحمن در حادثه قتل عموی خالد حضور داشته است، داستان جنگ قریش با بنی جذیمه و کشته شدن فاکة بن مغیره در جاهلیت را آورده است[۱۸۷]. به دلیل همین پیشینه بود که وقتی خالد با بنیجذیمه روبهرو شد، مردم آنان را هشدار دادند که خالد چیزی بیش از مسلمانی از ما میخواهد، قصد اسارت و سپس کشتن ما را دارد[۱۸۸].
با وجود گزارشهای متعددی که منابع مورد پذیرش اهل سنت در موضوع سیره و مغازی درباره مخالفت خالد با دستور پیامبر(ص) و کینهتوزی جاهلانه او نسبت به قبیله بنیجذیمه نقل کردهاند[۱۸۹]. بعدها عدهای درصدد توجیه و تطهیر وی برآمده و گفتهاند: پیامبر(ص) به خالد فرمان داده بود بر آنان حمله کند مگر صدای اذان بشنود. خالد انتظار کشید و هنگام عصر و مغرب و عشا صدای اذان آنان شنیده نشد. همچنین گفتهاند: پیامبر(ص) خالد را عتاب نکرد، بلکه سفارش کرد که از او بدگویی نکنند؛ چون او شمشیری از شمشیرهای خداست، خالد هم در حجة الوداع مویی از جلوی سر پیامبر را برداشت و برای تبرک در جلوی کلاه خود حفظ میکرد و از آن نیرو میگرفت به طوری که در نبرد یرموک وقتی کلاهش افتاد، به دنبال آن رفت؛ زیرا میگفت هرگاه آن کلاه و موها همراهش بودهاند، پیروز شده است[۱۹۰]. ممکن است بخشی از این اخبار که ارادت خالد به پیامبر(ص) را نشان میدهند درست باشد، ولی تردیدی نیست که وی با رفتار خود آن حضرت را خشمناک کرد و آن حضرت بارها از رفتار وی تبری جست چنان که به صراحت فرمود: من خالد را به جنگ نفرستادم؛ او فقط مأمور تبلیغ برای اسلام بود[۱۹۱]. دشمنی خالد با اهل بیت پیامبر(ص) و روابط او با دستگاه خلافت در جعل و تحریف این اخبار بیتأثیر نیست. کراجکی[۱۹۲] مینویسد: لقب سیفالله را در برابر امام علی(ع) و از روی دشمنی با آن حضرت به خالد دادهاند؛ زیرا پیامبر(ص)، امام علی(ع) را سیفالله دانست[۱۹۳]. شبیه داستان خالد با بنیجذیمه در روایات شیعه چنین آمده است که زمانی پیامبر(ص) خالد را به بحرین فرستاد و او گروهی از یهود، نصارا و مجوس را کشت، آنگاه به آن حضرت نوشت، من چنین کردهام و دیه یهود و نصرانیان را دادهام اما برای مجوسیان چیزی نپرداختهام. رسول خدا(ص) به او نوشت که دیه آنها هم مثل یهود و نصار است؛ زیرا اهل کتاب هستند[۱۹۴]. این خبر از امام صادق(ع) نقل شده و مورخان و سیرهنویسان آن را نیاوردهاند.
پس از جنگ تبوک (سال نهم هجرت) پیامبر(ص) خالد را به سوی اکیدر بن عبدالملک کندی، پادشاه مسیحی دومةالجندل فرستاد و فرمود او را هنگامی درمییابی که مشغول شکار گاو وحشی است. خالد همراه یارانش در کمین اکیدر نشست. اتفاقاً اکیدر گاوی وحشی یافته و برای شکار آن از قلعهاش خارج شده بود. هنگامی که با خالد روبهرو شدند؛ درگیری مختصری رخ داد و برادر اکیدر کشته و خودش تسلیم مسلمانان شد. خالد با او صلح کرد و او را به مدینه نزد رسول خدا(ص) آورد[۱۹۵]. بار دیگر خالد به منظور تبلیغ اسلام از سوی پیامبر(ص) به قبیله بنی حارث بن کعب که در نجران بودند، اعزام شد. ابن اسحاق این رویداد را در سال دهم دانسته و مینویسد: پیامبر(ص) دستور داد تا سه روز آن قبیله را به اسلام دعوت کند، اگر نپذیرفتند با آنان بجنگد. خالد به میان آن مردم رفت و آنان را به اسلام دعوت کرد، چون پذیرفتند به رسول خدا(ص) نامهای نوشت و کسب تکلیف کرد. پیامبر(ص) در جواب خالد نوشت که بشارتها و انذارها را برای ایشان بیان کند، آنگاه با گروهی از آنان به مدینه بیاید. خالد با هیئتی از بنی حارث به مدینه آمد و پس از گفتوگویی با رسول الله(ص)، آن حضرت شخصی از خودشان بر آنان گماشت[۱۹۶].
در رمضان سال دهم رسول خدا(ص) خالد را به یمن فرستاد تا مردم آن را به اسلام دعوت کند. به گفته همراهان خالد، وی شش ماه در آنجا ماند، ولی کسی به اسلام روی نیاورد. از این رو پیامبر(ص)، امام علی(ع) را اعزام کرد و فرمود خالد و همراهانش را بازگرداند مگر کسی خود بخواهد با امام بماند. براء بن عازب گوید: با امام علی(ع) به یمن رفتیم، او نامه پیامبر(ص) را برای مردم خواند و قبیله همدان ایمان آوردند[۱۹۷]. روایت مشهوری که منابع متعدد آن را نقل کردهاند، شکایت خالد از امام علی(ع) نزد رسول الله(ص) است هر چند زمان این رویداد مشخص نیست. بریده میگوید: امام علی(ع) در نبردی که خالد هم با او بود، به پیروزی دست یافت و کنیزی از خمس برای خود برداشت، خالد نامهای به پیامبر(ص) نوشت و از کار امام علی(ع) شکایت کرد و نامه را به من داد که نزد پیامبر بردم. آن حضرت نامه را خواند و چهرهاش دگرگون شد و فرمود: «ای بریده! علی(ع) را دوست بدار که آنچه انجام دهد، مأمور است. او سرپرست شما و از من خواهد بود»[۱۹۸].
از هنگام رحلت پیامبر(ص) تا زمان جنگهای رده نام خالد جز در منابع شیعی به چشم نمیخورد و آن مربوط به چند رویداد است. یکی نقشه ترور امام علی(ع) هنگام نماز به دست خالد و به دستور ابوبکر و عمر است که ابوبکر از این کار منصرف شد و هنگام نماز به خالد گفت چنین نکند[۱۹۹]. دوم شرکت در هجوم به خانه فاطمه زهرا(ع)[۲۰۰]. دیگر قتل سعد بن عباده به وسیله خالد است[۲۰۱].
با رحلت پیامبر(ص) و پیشامد ردّه، ابوبکر نخست عدی بن حاتم و سپس خالد بن ولید را به سوی قبیله طی فرستاد، مردم به کمک عدی که خود از آن قبیله بود، به اسلام برگشتند و خالد به سوی قبیله جدیله رهسپار شد[۲۰۲]. آشکار است که قبیله طی و برخی دیگر از گروههای متهم به ارتداد پس از پیامبر(ص)، در حقیقت با غصب خلافت مخالف بودند. خالد خود معترف بود که طی مرتد نشده است[۲۰۳]. در جریان ردّه قبایل بنی عامر، بنی اسد، غطفان، هوازن و بنیسلیم بدون درگیری تسلیم خالد شده و با او بیعت کردند. در این میان عدهای که عامل کشته شدن برخی مسلمانان شده بودند، به دستور خالد به آتش سوخته یا سنگسار شده یا از کوه پرتاب شدند و این در پی فرمان ابوبکر به خالد بود که اگر به قاتل مسلمانی دست یافتی او را بکش و عبرت دیگرانش ساز[۲۰۴]. موضوع آتش زدن گروهی از بنیسلیم یکی از موارد اعتراض عمر بن خطاب به ابوبکر است که از او میخواست خالد را عزل کند؛ زیرا مردم را به وسیله عذاب الهی - یعنی آتش که جز خداوند با آن عذاب نمیکند - از پای در میآورد. ابوبکر هم میگفت خالد شمشیر خداست و آن را غلاف نمیکنم[۲۰۵]. پیداست موقعیت و پشتیبانی خالد و خلیفه کاملاً به یکدیگر وابسته بود.
نبرد بعدی خالد بن ولید با سلمی دختر ام قرفه - زنی که در عهد پیامبر به دست مسلمانان کشته شد - بود، وی که مدتی کنیز عایشه بوده، اکنون مخالفان را به دور خود جمع کرده و زکات میگرفت و با خالد سر جنگ داشت. در نبرد سختی که میان هواداران او و لشکر خالد رخ داد، مسلمانان پیروز شدند[۲۰۶]. پس از آن خالد به سوی مسیلمه کذاب که ادعای پیامبری داشت، رفت و چون به یمامه نزدیک شد، طرفداران مسیلمه پراکنده شدند؛ اما در آنجا داستان مالک بن نویره رخ داد که یکی دیگر از رفتارهای کینهتوزانه خالد است. وقتی او از پاکسازی منطقه فارغ شد به سمت بطاح - منطقه تحت امر مالک بن نویره یربوعی تمیمی - رهسپار شد. گویا مالک پیشتر لغزشی داشته اکنون به تردید افتاده بود و مردم را از مخالفت با اسلام منع میکرد. عدهای از انصار با خالد مخالفت کردند و گفتند خلیفه از ما خواسته تا اینجا پیشروی کنیم و بمانیم تا دستور برسد. خالد گفت: من فرماندهام و خبرها به من میرسد، حتی اگر دستوری نباشد ولی اگر فرصتی به دست آورم، آن را از دست نخواهم داد. وقتی او به بطاح رسید کسی را نیافت و مالک هم مردم را از اجتماع منع کرده و به خانهاش رفته بود. او به بنی یربوع گفته بود که «تدخلوا فی هذا الأمر»؛ یعنی با حکومت وقت هماهنگ شوید. خالد افراد خود را در منطقه پراکند و گفت هر که اسلام را نپذیرفت، بکشید. پس از مدتی سپاه خالد، مالک بن نویره و گروهی از بنی یربوع را آوردند. درباره اسیران میان مسلمانان اختلاف شد و گروهی مانند ابوقتاده صحابی که اذان بنی یربوع را شنیده و نمازشان را دیده بودند، با خالد مخالفت میکردند. خالد دستور بازداشت آنان را صادر کرد و چون هوا سرد بود، شب هنگام گفت چنین ندا دهند که «أدفئوا أسراكم» و معنای ظاهریاش این بود که اسرای خود را گرم کنید، اما بنو کنانه این واژه را به معنی کشتن استفاده میکردند؛ پس شمشیر کشیدند و اسیران از جمله مالک را کشتند. خالد وقتی از خیمه بیرون آمد که سروصدا تمام شده بود؛ از این رو گفتند: خالد هر کاری را بخواهد و تصمیم بگیرد، به پایان میبرد. ابوقتاده گفت این کار تو بود. خالد با او درشتی کرد و او به مدینه نزد ابوبکر رفت. آن شب خالد همسر مالک را گرفت در حالی که عرب خوش نداشت در جنگ ازدواج کند و این کار را عیب میدانست. عمر بن خطاب به ابوبکر اعتراض کرد و گفت شمشیر خالد ظالمانه فرود میآید و باید قصاص شود. چون در این مورد پافشاری کرد، خلیفه گفت: دست بردار و درباره خالد چیزی نگو؛ زیرا اشتباهی بیش نیست «تأول فأخطأ». آنگاه دیه مالک را داد و خالد را هم فراخواند. او هم نزد ابوبکر عذر آورد و خلیفه عذرش را پذیرفت. فقط او را به دلیل ازدواج با همسر مالک توبیخ کرد؛ زیرا عرب این کار را بد میدانست و با دستورهای فقهی اسلام نیز مخالف بود. ابوقتاده که با خدا عهد کرد در هیچ نبردی با خالد همراهی نکند، به مسلمانی مالک بن نویره گواهی داد. او میگفت: وقتی به آن قوم برخوردیم گفتیم: ما مسلمانیم، آنها هم گفتند: مسلمانیم. سپس سلاح گذاشتند و نماز خواندند. اما بهانه خالد این بود که مالک در سخنانش پیامبر(ص) را با عنوان «صاحب شما» تعبیر کرده است. خالد گفت: یعنی صاحب شما نیست؟ آنگاه او را گردن زد. عمر به ابوبکر میگفت: دشمن خدا خالد، مسلمانی را کشته و با همسرش درآمیخته است. وقتی هم خالد به مدینه آمد در مسجد نشسته بود که عمر تیرهای خالد را گرفت و شکست و گفت: به خدا سوگند سنگسارت میکنم. خالد سخنی نگفت تا آنکه پیش ابوبکر رفت و او عذرش را پذیرفت و عمر که چنین دید دیگر حرفی نزد[۲۰۷]. ابن اعثم[۲۰۸] مینویسد: وقتی خالد قصد کشتن مالک را کرد گفت: من مسلمانم و به سوی قبله نماز میگزارم، خالد گفت: زکات نمیدهی؟ مالک به همسرش اشاره کرد و گفت به خاطر این، مرا میکشی. به گزارش مقدسی[۲۰۹] عمر از خلیفه خواست او را بکشد؛ زیرا کسی را کشته و مرتکب زنا شده است، اما ابوبکر گفت او تأویل کرده و به خطا رفته است.
پس از این ماجرا خلیفه دستور کار جدید خالد را جنگ با مسیلمه کذاب قرار داد و مردمی را همراه او کرد. خالد زودتر پیش سپاه خود در بطاح برگشت و منتظر لشکر تازه نفس مدینه ماند، آنگاه به سمت یمامه رفت. پیش از رسیدن خالد، شرحبیل بن حسنه به جنگ مسیلمه پرداخته بود که خالد او را سرزنش و توبیخ کرد[۲۱۰]. خالد بن ولید در این مسیر به گروهی برخورد که بیخبر از اوضاع در خواب بودند. آنان بین چهل تا پنجاه نفر از قبیله حنفیه و یاران مجاعة بن مُرار بودند که از جنگ داخلی با بنی عامر باز میگشتند. خالد همه آنان را کشت و بزرگشان مجاعه را نگه داشت تا در نبرد یمامه به کار او آید. طبری پس از بیان دو گزارش در این باره مینویسد: در خبر محمد بن اسحاق چنین آمده که آنان به خالد گفتند: پیامبری از ما و پیامبری از شما. پس خالد آنها را که ۲۳ نفر بودند کشت و دو نفرشان را گرو نگه داشت[۲۱۱]. در جریان نبرد با مسیلمه میان بنی حنیفه که هوادار او بودند و مسلمانان جنگی سخت در گرفت و بنیحنیفه از فزونی کشتگان باک نداشتند. خالد دید تا مسیلمه در میان آنان باشد جنگ ادامه خواهد داشت پس خود به میدان رفت و هماوردطلبید تا به مسیلمه رسید و چون به او حمله برد گریخت، ولی سرانجام مسیلمه به دست وحشی[۲۱۲] کشته شد[۲۱۳]. طبری[۲۱۴] از کشتگان این جنگ (یمامه) آماری مبالغهآمیز ارائه میدهد و مجموع کشتگان مسلمان را نزدیک هزار نفر و تلفات بنی حنیفه را ۱۴ هزار میداند. گفتهاند مجاعه که گروگان خالد بود از او خواست برای صلح نزد مردم یمامه رود. خالد اجازه داد و چون مجاعه به میان قوم خود رفت از میان بازماندگان که جز زنان و پیران و بچهها نبودند، زنان را مسلح کرد و گفت بر قلعهها روند و گیسو آشکار کنند تا سیاهی لشکر بسازند. خالد فریب خورد و مسلمانان هم که خسته شده بودند با مجاعه صلح کردند[۲۱۵]. پس از صلح با بنیحنیفه خالد از مجاعه خواست دخترش را به او بدهد، مجاعه نپذیرفت؛ اما وقتی چارهای ندید، چنین کرد. خبر به ابوبکر رسید و نامهای شدید اللحن[۲۱۶] به خالد نوشت: ای پسر مادر خالد! تو فرصت کردهای با زنان درآویزی در حالی که روبهروی خیمهات خون ۱۲۰۰ مسلمان ریخته و هنوز خونشان خشک نشده است! چون خالد نامه را خواند، گفت: این کار اعیسر[۲۱۷] است[۲۱۸].
خالد پس از نبرد یمامه (سال ۱۲) از خلیفه اول دستور یافت سوی عراق رود و با پارسیان بجنگد. از این رو به سواد عراق رفت که مثنی بن حارثه در آنجا سرگرم جنگ با نیروهای مرزی ایران بود. خالد مناطقی را با صلح و مناطقی را با جنگ فتح کرد. مردم بانقیا، باروسما (بِسما) و انبار با وی از در صلح درآمدند و متن قرارداد صلح آنان در تاریخ ثبت است[۲۱۹]. درباره جزئیات حرکت خالد و چگونگی صلح و جنگ و اینکه هدف اصلی او شام بود یا از ابتدا برای ایران آمده بود و هم اینکه دستور داشت از سمت ابله و بصره یا شمال آغاز کند، گزارشها مختلف هستند[۲۲۰]. طبری[۲۲۱] پس از بیان چگونگی فتح اُبُله به دست خالد مینویسد: این برخلاف مشهور مورخان است چون به نظر آنان، اُبُله در زمان عمر فتح شد.
در جریان فتح الیس که در کنار رود فرات بود، ایرانیان مقاومت سختی کردند. خالد نذر کرد اگر پیروز شود، آن قدر از آنان بکشد که خونشان در نهر جاری شود. هنگام پیروزی دستور داد اسیر بگیرند و نکشند، آنگاه گروه گروه اسیران را در کنار رود گردن زدند و این کار یک شبانهروز طول کشید![۲۲۲] وقتی به محل امغیشیا رسیدند مردم آنجا فرار کرده بودند و خالد فرمان داد آنجا و مناطق اطراف را ویران کنند[۲۲۳]. پس از آن به حیره رفت و آنجا را به صلح فتح کرد و نماز فتح به جای آورد که هشت رکعت بدون سلام بود[۲۲۴].
خالد یک سال در عراق ماند و همراه عیاض بن غنم به پاکسازی منطقه مشغول بود و تصمیم گرفت عرب را در آن مناطق سکونت دهد[۲۲۵]. در عینالتمر با دستگیر کردن فرمانده آنجا، لشکر شکست خورد و خالد اسیران و مردم قلعه را گردن زد و زنان و بچهها را به غنیمت گرفت و همراه ولید بن عقبه نزد خلیفه فرستاد[۲۲۶]. در دومة الجندل، اکیدر بن عبدالملک[۲۲۷] مردم را به صلح دوباره فراخواند؛ ولی مردم نپذیرفتند؛ پس خودش برای دوری از جنگ، از منطقه بیرون آمد و خالد او را دستگیر کرد و کشت و اموال او را برای خود برداشت[۲۲۸]. آنگاه بر آن منطقه مسلط شد و اسیران را کشت که از آن جمله جودی بزرگ ایشان بود و دخترش را که نامش آور بود خرید. عدهای از اسیران از سوی همراهان خالد امان داده شدند و خالد آنان را آزاد کرد، اما میگفت شما کار جاهلی کرده و اسلام را ضایع کردید[۲۲۹].
خالد بن ولید همچنان مناطق میان عراق و شام را در مینوردید، میجنگید و میکشت و غنیمت میگرفت تا آنکه ماه ذی قعده سال دوازدهم فرارسید و خالد با شماری از یارانش به حج رفت و به سرعت اعمال حج را انجام داد و بازگشت. وقتی خلیفه خبردار شد در نامهای تهدید آمیز خالد را توبیخ کرد و به مجازات این کار او را به جنگ شام فرستاد[۲۳۰]. عمر بن خطاب با خالد بن ولید و خالد بن سعید بن عاص اموی مخالف بود و به ابوبکر اصرار میکرد آنان را عزل کند. ابوبکر، خالد بن ولید را شمشیر خدا میدانست و گفت آن را غلاف نمیکند؛ اما در مورد خالد بن سعید سخن عمر را پذیرفت[۲۳۱].
خالد بن ولید که از سوی خلیفه به شام گسیل شده بود، سپاه مسلمانان را از پراکندگی و آشفتگی به یکپارچگی در آورد و خطبهای خواند و آنان را به جهاد با رومیان تشجیع کرد[۲۳۲]. گفتهاند در آغاز نبرد یرموک (سال ۱۵)، فرمانده پیشقراول رومیان به نام جرجه با خالد گفتوگویی طولانی داشت. خالد گفت لقب سیفالله را از پیامبر(ص) گرفته و آنگاه که جرجه از اسلام و شرایط آن پرسید؛ خالد برایش توضیح داد و او اسلام آورد و همراه مسلمانان با رومیان جنگید تا کشته شد[۲۳۳]. خالد سرگرم جنگ در شام بود که ابوبکر مردو عمر خالد را عزل کرد آنگاه فرمانده مقدمه سپاه شد[۲۳۴]. البته ابوعبیده که فرمانده جدید و منصوب عمر بود، صبر کرد تا پس از فتح شام خبر عزل و نصب را به خالد بدهد و بدین ترتیب این فتح به نام خالد بن ولید ثبت شد[۲۳۵]. علت دشمنی عمر با خالد، بعضی گفتههای او[۲۳۶] و همچنین قتل مالک بن نویره بود؛ از این رو به ابوعبیده نوشت اگر خالد گفتههای پیشین را تکذیب کرد (حرف خود را پس گرفت) سالار سپاه است و اگر بر حرف خود باقی است تو سالاری. عمامه از سرش بردار و نصف مالش را بگیر. خالد مهلت خواست و با خواهرش مشورت کرد. خواهرش گفت: عمر با تو دوست نمیشود، میخواهد پس از اینکه از حرفت برگشتی تو را برکنار کند. خالد بدین ترتیب از فرماندهی کل سپاه مسلمانان عزل شد و به مدینه آمد و عمر اموال او را پس گرفت[۲۳۷].
در جریان فتح قِنسرین (سال ۱۵)، خالد عربهایی را که به زور در جنگ با روم همراه شده بودند، آزاد کرد و این موضوع، دیدگاه عمر را درباره خالد تغییر داد و از او خوشش آمد[۲۳۸]. پس از آن خالد عامل بخشهایی از مناطق شام بود[۲۳۹]. عمر یک بار دیگر خالد را سرزنش کرد و آن موقعی بود که شنید خالد خود را با نوره و شراب شستشو داده است[۲۴۰]. وقتی هم در نبردی تابستانی غنایم بسیاری از روم به دست آورد و آن را میان افراد تقسیم کرد و جایزه داد، عمر از ابوعبیده خواست خالد را بازجویی کند و اگر از بیتالمال خرج کرده او را عزل کند. خالد اعلام کرد که از اموال شخصیاش به دیگران بخشیده است. با این حال عمر او را عزل کرد و به مردم شهرها نوشت که برکناری خالد به دلیل خیانت نبوده است، بلکه چون مردم شیفته او شدهاند و ترس آن است که به او روی آورند، چنین کردم. عزل خالد در سال هفده اتفاق افتاد[۲۴۱]. از این سال تا هنگام مرگ خالد گزارشی درباره او دیده نشد.
مرگ او را در سالهای بیست تا ۲۲ در حمص نوشتهاند[۲۴۲]. و بنابر قول مشهور همان جا دفن شد[۲۴۳]. قول دیگری مرگ او را در مدینه میداند[۲۴۴]. وی پیش از مرگ به عمر بن خطاب وصیت کرده بود[۲۴۵].[۲۴۶]
جستارهای وابسته
- قریش (قبیله)
- ولید بن مغیرة بن عبدالله بن مخزوم (پدر)
- عصماء بنت حارث بن حزن هلالی (مادر)
- عمارة بن ولید مخزومی (برادر)
- میمونه بنت حارث (خاله)
- ابوجهل (پسرعمو)
منابع
پانویس
- ↑ الاستیعاب، ابن عبد البر، ج۲، ص۴۲۷.
- ↑ الاستیعاب، ابن عبد البر، ج۲، ص۴۲۷؛ اسد الغابه، ابن اثیر، ج۲، ص۹۳؛ تهذیب الکمال، مزی، ج۸، ص۱۸۸.
- ↑ الاصابه، ابن حجر، ج۲، ص۲۱۷؛ المستدرک، حاکم نیشابوری، ج۳، ص۲۹۹؛ مجمع الزوائد، هیثمی، ج۹، ص۳۴۹؛ معجم طبرانی، ج۴، ص۱۰۵؛ تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۱۶، ص۲۴۶؛ سیر أعلام النبلاء، ذهبی، ج۱، ص۳۷۴.
- ↑ عباسی، حبیب، مقاله «خالد بن ولید»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۴، ص:۴۸۴-۴۸۵.
- ↑ تفسیر بغوی، بغوی، ج۲، ص۱۶۳؛ زاد المسیر، ابن جوزی، ج۳، ص۱۴۰؛ تفسیر بحر المحیط، ابن حبان، ج۴، ص۳۰۶.
- ↑ تفسیر سمعانی، سمعانی، ج۶، ص۴۲.
- ↑ یکی از بزرگترین بتهای زمان جاهلیت.
- ↑ المغازی، واقدی، ج۳، ص۸۷۴.
- ↑ عباسی، حبیب، مقاله «خالد بن ولید»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۴، ص:۴۸۵.
- ↑ المغازی، واقدی، ج۲، ص۷۴۶-۷۴۷.
- ↑ المغازی، واقدی، ج۲، ص۷۴۹.
- ↑ الاصابه، ابن حجر، ج۲، ص۲۱۵.
- ↑ أمتاع الأسماع، مقریزی، ج۱۲، ص۱۰.
- ↑ الاصابه، ابن حجر، ج۲، ص۲۱۸؛ المصنف، ابن ابی شیبه، ج۲، ص۴۱۳؛ البرهان، زرکشی، ج۱، ص۴۶۹؛ تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۱۶، ص۲۵۰.
- ↑ عباسی، حبیب، مقاله «خالد بن ولید»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۴، ص:۴۸۵-۴۸۷.
- ↑ سیر أعلام النبلاء، ذهبی، ج۱، ص۳۷۶؛ البدایة و النهایه، ابن کثیر، ج۷، ص۱۳۰؛ تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۱۶، ص۲۵۳.
- ↑ الاصابه، ابن حجر، ج۲، ص۲۱۸؛ تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۱۶، ص۲۵۲؛ سیر أعلام النبلاء، ذهبی، ج۱، ص۳۷۶؛ البدایة و النهایه، ابن کثیر، ج۷، ص۱۳۰.
- ↑ «به نام خداوند بخشنده بخشاینده» سوره فاتحه، آیه ۱.
- ↑ أمتاع الأسماع، مقریزی، ج۱۲، ص۱۱؛ معجم الکبیر، طبرانی، ج۴، ص۱۰۶-۱۰۵؛ تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۱۶، ص۲۵۲؛ الاصابه، ابن حجر، ج۲، ص۲۱۸؛ تاریخ اسلام، ذهبی، ج۳، ص۲۳۳؛ البدایة و النهایه، ابن کثیر، ج۶، ص۳۰۳؛ سبل الهدی و الرشاد، صالحی شامی، ج۱۰، ص۲۴۳.
- ↑ عباسی، حبیب، مقاله «خالد بن ولید»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۴، ص:۴۸۷-۴۸۸.
- ↑ صحیح البخاری، بخاری، ج۵، ص۱۱۱؛ صحیح مسلم، مسلم، ج۳، ص۱۱۱؛ عمدة القاری، عینی، ج۱۸، ص۷؛ ارواء الغلیل، البانی، ج۳، ص۳۶۹؛ السیرة النبویه، ابن کثیر، ج۴، ص۲۰۷؛ السیرة الحلبیه، حلبی، ج۳، ص۸۸؛ نیل الاوطار، شوکانی، ج۱، ص۳۶۷؛ المحلی، ابن حزم، ج۱۱، ص۲۲۰؛ البدایة و النهایه، ابن کثیر، ج۵، ص۱۲۳.
- ↑ « اَلسَّلاَمُ عَلَى هَمْدَانَ، اَلسَّلاَمُ عَلَى هَمْدَانَ»؛ البدایة و النهایه، ابن کثیر، ج۵، ص۱۰۵؛ کتاب الام، شافعی، ج۱، ص۱۵۹؛ الارشاد، شیخ مفید، ج۱، ص۶۲؛ المناقب آل ابی طالب، ابنشهرآشوب، ج۱، ص۳۹۳؛ بحار الانوار، علامه مجلسی، ج۲۱، ص۳۶۰ (به نقل از اعلام الوری) سنن الکبری، بیهقی، ج۲، ص۳۶۹؛ فتح الباری، ابن حجر، ج۸، ص۵۲؛ معرفة السنن و الاثار، بیهقی، ج۲، ص۲۰۰؛ الاستیعاب، ابن عبدالبر، ج۳، ص۱۱۲۰؛ ارواء الغلیل، بانی، ج۲، ص۲۲۹.
- ↑ «لاَ تَسُبَّ عَمَّاراً، فَإِنَّهُ مَنْ سَبَّ عَمَّاراً سَبَّهُ اَللَّهُ وَ مَنْ أَبْغَضَ عَمَّاراً أَبْغَضَهُ اَللَّهُ»سنن الکبری، نسائی، ج۵، ص۷۴؛ فضائل الصحابه، نسائی، ص۵۰؛ اختیار معرفة الرجال، شیخ طوسی، ج۱، ص۱۵۰؛ المستدرک، حاکم نیشابوری، ج۳، ص۳۹۰؛ تفسیر ثعلبی، ثعلبی، ج۳، ص۳۳۵؛ معجم الکبیر، طبرانی، ج۴، ص۱۱۴؛ تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۱۶، ص۲۳۶ و ج۴۳، ص۳۸۹؛ سیر اعلام النبلاء، ذهبی، ج۱، ص۴۱۵ و ج۹، ص۳۶۷؛ تفسیر ابن کثیر، ابن کثیر، ج۱، ص۵۳۰؛ معجم رجال الحدیث، خوئی، ج۸، ص۴۱؛ اعیان الشیعه، امین عاملی، ج۶، ص۳۰۰.
- ↑ تهذیب الکمال، مزی، ج۲۵، ص۳۶۶.
- ↑ السیرة النبویه، ابن هشام، ج۳، ص۶۳۸ و ج۴، ص۹۰۵؛ الکامل، ابن اثیر، ج۲، ص۲۶۵؛ البدایة و النهایه، ابن کثیر، ج۴، ص۳۸۵؛ أمتاع الأسماع، مقریزی، ج۲، ص۱۸.
- ↑ المغازی، واقدی، ج۲، ص۹۲۲.
- ↑ در حالی که اهل سنت، او را در شجاعت هم طراز علی (ع) میدانند.
- ↑ تفسیر الکبیر، فخر رازی، ج۳۲، ص۱۵۵.
- ↑ تاریخ المدینة، ابن شبه، ج۲، ص۵۹۶.
- ↑ عباسی، حبیب، مقاله «خالد بن ولید»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۴، ص:۴۸۸-۴۹۱.
- ↑ الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۲، ص۱۶۶؛ السیرة النبویه، ابن کثیر، ج۴، ص۳۱؛ تاریخ الاسلام، ذهبی، ج۲، ص۶۴۶؛ تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۹، ص۲۰۴۰؛ سبل الهدی و الرشاد، صالحی شامی، ج۶، ص۲۲۰؛ أمتاع الأسماع، مقریزی، ج۲، ص۶۳.
- ↑ تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۹، ص۲۰۳؛ أمتاع الأسماع، مقریزی، ج۲، ص۶۴ و ج۱۴، ص۵۰؛ سبل الهدی و الرشاد، صالحی شامی، ج۶، ص۲۲۱؛ سبل السلام، کحلانی، ج۴، ص۶۶؛ مناقب آل ابی طالب، ابنشهرآشوب، ج۱، ص۱۸۳.
- ↑ المجموع، نووی، ج۱۹، ص۳۹۷؛ سنن الکبری، بیهقی، ج۹، ص۱۸۷؛ الثقات، ابن حبان، ج۲، ص۹۷؛ تاریخ الطبری، طبری، ج۲، ص۳۷۲؛ سبل الهدی و الرشاد، صالحی شامی، ج۶، ص۲۲۱؛ تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۹، ص۲۰۱؛ البدایة و النهایه، ابن کثیر، ج۵، ص۲۲.
- ↑ عباسی، حبیب، مقاله «خالد بن ولید»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۴، ص:۴۹۱-۴۹۳.
- ↑ الطبقات کبری، ابن سعد، ج۱، ص۲۹۸؛ تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۶۸، ص۲۳۴.
- ↑ تَبَارَكَ سَائِقُ اَلْبَقَرَاتِ إِنِّي رَأَيْتُ اَللَّهَ يَهْدِي كُلَّ هَادٍ فَمَنْ يَكُ حَائِداً عَنْ ذِي تَبُوكَ فَإِنَّا قَدْ أُمِرْنَا بِالْجِهَادمناقب آل ابی طالب، ابنشهرآشوب، ج۱، ص۱۹۸؛ اسد الغابه، ابن اثیر، ص۱۶۴؛ سبل الهدی و الرشاد، صالحی شامی، ج۶، ص۲۲۲؛ تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۹، ص۲۰۲.
- ↑ اسد الغابه، ابن اثیر، ج۱، ص۱۶۴؛ الاصابه، ابن حجر، ج۱، ص۴۰۲؛ سبل الهدی و الرشاد، صالحی شامی، ج۶، ص۲۲۲؛ أمتاع الأسماع، مقریزی ج۱۴، ص۴۸.
- ↑ الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۱، ص۲۸۹؛ تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۶۸، ص۲۳۴؛ اعلام، زرکلی، ج۹، ص۱۹۸.
- ↑ الوافی بالوفیات، صفدی، ج۹، ص۲۰۲؛ تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۹، ص۱۹۸.
- ↑ عباسی، حبیب، مقاله «خالد بن ولید»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۴، ص:۴۹۳-۴۹۴.
- ↑ من محمد رسول الله الی اکیدر حین اجاب الی الاسلام وخلع الانسداد و الأصنام مع خالد بن ولید سیف الله فی دومة الجندل و اکنافها أن لنا الضاحیة من الضحل و البور و المعامی و اغفال الارض و الحلقه و لکم السلاح و الحصن و لکم الصامتة من النخل و المعین من المعمور بعد الخمس، لاتعدل سارحتکم ولا تعد فاردتکم و لا یحظر علیکم النبات تقیمون الصلوة لوقتها و تؤتون الزکاة لحقها علیکم بذلک عهدالله و میثاقه ؛ مکاتیب الرسول، احمدی میانجی، ج۳، ص۳۰۳؛ موسوعة التاریخ الاسلامی، یوسفی غروی، ج۲، ص۴۶۷.
- ↑ اما در باره دادن لقب سیف الله بر خالد بن ولید، چون با سوء سابقهای که خالد پیش و پس از اسلام آوردن و به ویژه در فتح مکه و قضیه بنی جذیمه در نظر پیامبر داشت، به حدی که پیامبر (ص) دستها را بلند کرد و از کارهای خالد بیزاری و تبری جست، بعید میدانیم که چنین لقبی به او داده باشد و سند صحیحی برای آن نیست، بلکه استادی وجود دارد که نشان میدهد آن حضرت این لقب را به علی (ع) داده است. (الامالی، شیخ صدوق، ص۶۱، الامالی، شیخ طوسی، ص۵۰۶؛ مناقب، ابنشهرآشوب، ج۲، ص۳۰۶) لذا در صحت نسبت چنین لقبی تردید جدی داریم. (یوسفی غروی).
- ↑ عباسی، حبیب، مقاله «خالد بن ولید»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۴، ص:۴۹۴-۴۹۵.
- ↑ الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۱، ص۲۸۸؛ سبل الهدی و الرشاد، صالحی شامی، ج۶، ص۲۲۲؛ معجم البلدان، حموی، ج۲، ص۴۸۸؛ الاصابه، ابن حجر، ج۱، ص۳۷۸؛ السیرة الحلبیه، حلبی، ج۳، ص۲۲۶؛ أمتاع الأسماع، مقریزی، ج۲، ص۶۵.
- ↑ عباسی، حبیب، مقاله «خالد بن ولید»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۴، ص:۴۹۵.
- ↑ المغازی، واقدی، ج۱، ص۱۳۸.
- ↑ انساب الاشراف، بلاذری، ج۱، ص۳۱۶؛ مجمع البیان فی تفسیر القرآن، طبرسی، ج۲، ص۴۰۴؛ الکامل، ابن اثیر، ج۲، ص۱۵۱؛ أمتاع الأسماع، مقریزی، ج۱، ص۱۳۸.
- ↑ المغازی، واقدی، ج۲، ص۳۰۶؛ انساب الاشراف، بلاذری، ج۱، ص۳۱۸؛ جامع البیان، طبری، ج۴، ص۱۳۷؛ مجمع البیان فی تفسیر القرآن، طبرسی، ج۲، ص۳۹۸؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج۱۴، ص۲۴۰؛ فتح الباری، ابن حجر، ج۷، ص۲۶۸؛ تفسیر قمی، علی بن ابراهیم قمی، ج۱، ص۱۱۳؛ الارشاد، شیخ مفید، ج۱، ص۸۱.
- ↑ السیرة النبویه، ابن هشام، ج۳، ص۵۱۸؛ انساب الاشراف، بلاذری، ج۱، ص۳۱۹؛ الدرر، ابن عبد البر، ص۱۴۸؛ الکامل، ابن اثیر، ج۲، ص۱۵۵؛ تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۲۰، ص۳۸۶؛ البدایة و النهایه، ابن کثیر، ج۴، ص۲۷؛ أمتاع الأسماع، مقریزی، ج۱، ص۱۵۱.
- ↑ الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۳، ص۱۰؛ انساب الاشراف، بلاذری، ج۱، ص۳۲۲؛ تفسیر قمی، علی بن ابراهیم قمی، ج۱، ص۱۱۷؛ الاستیعاب، ابن عبدالبر ج۷، ص۳۷۳؛ مجمع البیان فی تفسیر القرآن، طبرسی ج۲، ص۳۷۸؛ تاریخ مدینه دمشق، ابن عساکر، ج۷، ص۱۷۵؛ امتاع الاسماع، مقریزی، ج۱، ص۱۶۶؛ قاموس الرجال، شوشتری، ج۱۰، ص۴۲۶؛ اعیان الشیعه، امین عاملی، ج۱، ص۳۸۹.
- ↑ الارشاد، شیخ مفید، ج۱، ص۸۴-۸۰.
- ↑ المغازی، واقدی، ج۲، ص۴۵۶.
- ↑ سبل الهدی و الرشاد، صالحی شامی، ج۴، ص۳۷۷.
- ↑ المغازی، واقدی، ج۲، ص۴۶۶.
- ↑ عباسی، حبیب، مقاله «خالد بن ولید»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۴، ص:۴۹۶-۴۹۷.
- ↑ "و (به هنگام خطر) چون در میان ایشان بودی و برای آنان نماز برپا داشتی باید گروهی از ایشان با تو (به نماز) ایستند و جنگافزارهایشان را (نیز) با خود بردارند و چون به سجده روند (و رکعت دیگر را فرادی تمام کنند) باید پس شما بایستند و پس از آن دسته دیگری که نما * و چون نماز را به پایان بردید خداوند را ایستاده و نشسته و آرمیده بر پهلو یاد کنید و چون آرام یافتید نماز را برپا دارید که نماز بر مؤمنان فریضهای است که زمان معیّن دارد" سوره نساء، آیه ۱۰۲-۱۰۳.
- ↑ تفسیر قمی، علی بن ابراهیم قمی، ج۱، ص۱۵۰؛ التبیان، شیخ طوسی، ج۴، ص۳۱۱.
- ↑ عباسی، حبیب، مقاله «خالد بن ولید»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۴، ص:۴۹۷-۴۹۸.
- ↑ تاریخ الطبری، طبری، ج۲، ص۳۲۱؛ انساب الاشراف، بلاذری، ج۱، ص۳۸۰؛ مجمع الزوائد، هیثمی، ج۶، ص۱۵۹؛ فتح الباری، ابن حجر، ج۷، ص۳۹۳.
- ↑ المغازی، واقدی، ج۲، ص۷۶۴-۷۶۵.
- ↑ الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۲، ص۱۳۶ و ج۷، ص۳۹۶؛ سبل الهدی و الرشاد، صالحی شامی، ج۵، ص۲۲۸؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج۱۷، ص۲۷۵؛ أمتاع الأسماع، مقریزی، ج۱، ص۳۸۵.
- ↑ المغازی، واقدی، ج۲، ص۸۲۶؛ الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۲، ص۱۳۶؛ سبل الهدی و الرشاد، صالحی شامی، ج۵، ص۲۲۹؛ الاصابه، ابن حجر، ج۲، ص۱۸۸؛ أمتاع الأسماع، مقریزی، ج۱، ص۳۸۷.
- ↑ السیرة الحلبیه، حلبی، ج۳، ص۲۶؛ سبل الهدی و الرشاد، صالحی شامی، ج۵، ص۲۳۳.
- ↑ اسد الغابه، ابن اثیر، ج۱، ص۵۸۷؛ تحفة الأحوذی، مبارکفوری، ج۵، ص۴۱۳؛ الاستیعاب، ابن عبد البر، ج۲، ص۴۲۸؛ الاکمال فی اسماء الرجال، خطیب تبریزی، ص۵۶.
- ↑ البدایة و النهایه، ابن کثیر، ج۶، ص۳۸۳.
- ↑ سنن، ابن ماجه، ج۱، ص۴۱۹؛ سنن ابی داوود، ابن اشعث سجستانی، ج۱، ص۲۹۱؛ سنن الکبری، بیهقی، ج۳، ص۴۸؛ تلخیص الحبیر، ابن حجر، ج۴، ص۲۵۸؛ المجموع، نووی، ج۴، ص۳۹؛ تفسیر ابن کثیر، ابن کثیر، ج۴، ص۶۰۱؛ تنویر الحوالک، سیوطی، ص۱۶۸.
- ↑ البدایة و النهایه، ابن کثیر، ج۶، ص۳۸۴.
- ↑ البدایه و النهایه، ابن کثیر، ج۶، ص۳۸۴.
- ↑ تاریخ الطبری، طبری، ج۲، ص۳۸۱ و ۵۶۱-۵۶۲.
- ↑ البدایة و النهایه، ابن کثیر، ج۶، ص۳۸۴؛ تاریخ ابن خلدون، ابن خلدون، ج۲، ص۸۱؛ معجم البلدان، حموی، ج۵، ص۳۸۳؛ تاریخ الطبری، طبری، ج۲، ص۵۷۴؛ الکامل، ابن اثیر، ج۲، ص۳۹۴.
- ↑ تاریخ الطبری، طبری، ج۲، ص۵۸۳؛ البدایة و النهایه، ابن کثیر، ج۶، ص۳۸۸.
- ↑ البدایة و النهایه، ابن کثیر، ج۷، ص۱۳؛ تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۲، ص۱۴۷.
- ↑ عباسی، حبیب، مقاله «خالد بن ولید»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۴، ص:۴۹۹-۵۰۲.
- ↑ البدایة و النهایه، ابن کثیر، ج۴، ص۳۱۳؛ الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۲، ص۱۴۸؛ سبل الهدی و الرشاد، صالحی شامی، ج۶، ص۲۰۰.
- ↑ اسم او مالک بن ربیعة بن بدن است. او از بزرگان انصار بود که در بدر و جنگهای دیگر حضور داشته و در سال ۴۰ هجری از دنیا رفت. (سیر إعلام النبلاء، ذهبی، ج۲، ص۵۳۸).
- ↑ المغازی، واقدی، ج۲، ص۸۷۵-۸۷۶؛ أمتاع الأسماع، مقریزی، ج۲، ص۷-۶.
- ↑ « اَللَّهُمَّ إِنِّي أَبْرَأُ إِلَيْكَ مِمَّا صَنَعَ خَالِدُ بْنُ اَلْوَلِيدِ »
- ↑ صحیح البخاری، بخاری، ج۵، ص۱۰۷، ج۷، ص۱۵۴ و ج۸، ص۱۱۸؛ السیرة النبویه، ابن هشام، ج۴، ص۸۸۳؛ تاریخ الطبری، طبری، ج۲، ص۳۴۲؛ الامالی، شیخ صدوق، ص۲۳۷-۲۳۸؛ الخصال، شیخ صدوق، ص۵۶۲؛ المسترشد، طبری، ص۳۸۵؛ سنن الکبری، نسائی، ج۱، ص۲۳۷؛ الامالی، شیخ طوسی، ص۴۹۸؛ مناقب آل ابی طالب، ابنشهرآشوب، ج۱، ص۳۹۵؛ نیل الاوطار، شوکانی، ج۸، ص۹؛ البدایة و النهایه، ابن کثیر، ج۳، ص۵۹۱ و ج۴، ص۳۵۴؛ السیرة الحلبیه، حلبی، ج۳، ص۲۰۹؛ المستدرک الوسائل، میرزای نوری، ج۱۸، ص۳۶۶.
- ↑ المغازی، واقدی، ج۲، ص۸۸۲.
- ↑ السیرة النبویه، ابن هشام، ج۴، ص۸۸۴؛ اسد الغابه، ابن اثیر، ج۱، ص۵۸۷ و ج۲، ص۹۴؛ أمتاع الأسماع، مقریزی، ج۲، ص۷.
- ↑ تاریخ یعقوبی، یعقوبی، ج۲، ص۶۱؛ السیرة النبویه، ابن کثیر، ج۳، ص۵۹۳.
- ↑ المغازی، واقدی، ج۳، ص۸۸۰.
- ↑ سنن الکبری، نسائی، ج۵، ص۲۰۱؛ معجم الأوسط، طبرانی، ج۲، ص۱۹۶؛ البدایة و النهایه، ابن کثیر، ج۴، ص۳۶۱؛ مجمع الزوائد، هیثمی، ج۶، ص۲۰۹؛ السیرة النبویه، ابن کثیر، ج۳، ص۵۹۶؛ سبل الهدی و الرشاد، صالحی شامی، ج۶، ص۲۰۲؛ السیرة الحلبیه، حلبی، ج۳، ص۲۱۴؛ عیون الاثر، ابن سید الناس، ج۲، ص۲۱۱.
- ↑ عباسی، حبیب، مقاله «خالد بن ولید»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۴، ص:۵۰۲-۵۰۵.
- ↑ تاریخ الطبری، طبری، ج۲، ص۵۱۹؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج۱، ص۱۷۹؛ موسوعة التاریخ الاسلامی، یوسفی غروی، ج۴، ص۱۹۶.
- ↑ البدایة و النهایه، ابن کثیر، ج۶، ص۳۸۷؛ تاریخ الطبری، طبری، ج۲، ص۵۸۱.
- ↑ تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۱۶، ص۲۴۰؛ الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۷، ص۳۹۶.
- ↑ الاصابه، ابن حجر، ج۲، ص۲۱۸-۲۱۹؛ البدایة و النهایه، ابن کثیر، ج۷، ص۱۳۰.
- ↑ تاریخ الطبری، طبری، ج۲، ص۵۵۶.
- ↑ عباسی، حبیب، مقاله «خالد بن ولید»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۴، ص:۵۰۵-۵۰۷.
- ↑ تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۱۶، ص۲۵۷؛ سیراعلام النبلاء، ذهبی، ج۱، ص۳۷۷؛ الاصابه، ابن حجر، ج۵، ص۵۶۱؛ وفیات الاعیان، ابن خلکان، ج۶، ص۱۴؛ تاریخ الاسلام، ذهبی، ج۳، ص۳۴.
- ↑ البدایة و النهایه، ابن کثیر، ج۶، ص۳۵۴؛ موسوعة التاریخ الاسلامی، یوسفی غروی، ج۴، ص۱۱۸۱ (به نقل از طبری).
- ↑ البدایة و النهایه، الاصابه، ابن حجر، ج۵، ص۵۶۱؛ فوات الوفیات، کتبی، ج۲، ص۲۴۳؛ أمتاع الأسماع، مقریزی، ج۴، ص۲۳۹.
- ↑ الشافی فی الأمامه، سید مرتضی، ج۴، ص۱۶۶؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج۱۷، ص۲۰۶؛ اسدالغابه، ابن اثیر، ج۴، ص۲۹۵؛ الکامل، ابن اثیر، ج۲، ص۳۵۹؛ امتاع الاسماع، مقریزی، ج۱۴، ص۲۳۹؛ اعیان الشیعه، امین عاملی، ج۱، ص۴۳۳.
- ↑ الکامل، ابن اثیر، ج۲، ص۳۵۸؛ فوات الوفیات، کتبی، ج۲، ص۲۴۳؛ امتاع الاسماع، مقریزی، ج۱۴، ص۲۳۹؛ اسد الغابه، ابن اثیر، ج۴، ص۲۹۵.
- ↑ اسم او الحارث احمد بن رعی است. به او جنگ جوی رسول الله میگفتند و از پیامبر (ص) حدیث روایت کرده است. در زمان خلافت حضرت علی (ع) در کوفه از دنیا رفت و حضرت بر او نماز گزارد. (الاستیعاب، ابن عبدالبر، ج۱، ص۲۸۹).
- ↑ الاستیعاب، ابن عبد البر، ج۲، ص۴۲۹؛ اعیان الشیعه، امین عاملی، ج۶، ص۳۶۰.
- ↑ المصنف، صنعانی، ج۱۰، ص۱۷۵؛ سیر اعلام النبلاء، ذهبی، ج۱، ص۳۷۱.
- ↑ موسوعة التاریخ الاسلامی، یوسفی غروی، ج۴، ص۲۲۶.
- ↑ عباسی، حبیب، مقاله «خالد بن ولید»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۴، ص:۵۰۷-۵۰۹.
- ↑ الاصابه، ابن حجر، ج۲، ص۲۱۶؛ مجمع الزوائد، هیثمی، ج۹، ص۳۴۸.
- ↑ الاصابه، ج۲، ص۲۱۷؛ مجمع الزوائد، هیثمی، ج۹، ص۳۴۸.
- ↑ السیرة الحلبیة، حلبی، ج۳، ص۲۱۳؛ الغدیر، علامه امینی، ج۶، ص۲۷۴؛ البدایة و النهایه، ابن کثیر، ج۷، ص۱۳۰.
- ↑ الاصابه، ابن حجر، ج۲، ص۲۱۸.
- ↑ مجمع الزوائد، هیثمی، ج۶، ص۳؛ ج۹، ص۳۴۹؛ الاصابه، ابن حجر، ج۷، ص۲۳۹؛ تهذیب التهذیب، ابن حجر، ج۱۲، ص۱۶۰.
- ↑ البدایة و النهایه، ابن کثیر، ج۷، ص۲۳؛ السیرة الحلبیه، حلبی، ج۳، ص۲۱۳.
- ↑ السیرة الحلبیة، حلبی، ج۳، ص۲۱۳.
- ↑ الاصابه، ابن حجر، ج۲، ص۲۱۹، به این مضمون: تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۱۶، ص۲۷۴؛ انساب الاشراف، بلاذری، ج۱۰، ص۲۰۹.
- ↑ تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۱۶، ص۲۶۸.
- ↑ تاریخ الطبری، طبری، ج۳، ص۱۶۶؛ تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۱۶، ص۲۶۴.
- ↑ الکشاف، زمخشری، ج۲، ص۱۶۹؛ تخریج الأحادیث والآثار، زیلعی، ج۱، ص۴۷۳.
- ↑ البدایة و النهایه، ابن کثیر، ج۷، ص۱۳۱؛ تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۱۶، ص۲۶۷؛ السیرة الحلبیه، حلبی، ج۳، ص۲۱۳.
- ↑ وی کسی است که مالک بن نویره را به دستور خالد کشت. (الاستیعاب، ابن عبد البر، ج۲، ص۷۴۷؛ اسد الغابه، ابن اثیر، ج۳، ص۳۹؛ الاصابه، ابن حجر، ج۳، ص۳۹۲؛ الأعلام، زرکلی، ج۳، ص۲۱۵؛ تاریخ الطبری، طبری، ج۲، ص۵۰۴). او کسی است که در زمان عمر نیز شراب میخورد (الاصابه، ابن حجر، ج۳، ص۳۹۲).
- ↑ سنن الکبری، بیهقی، ج۹، ص۱۰۴؛ تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۲۴، ص۴۸۸؛ المجموع، نووی، ج۱۹، ص۳۳۸؛ خزانة الادب، بغدادی، ج۳، ص۳۰۶.
- ↑ عباسی، حبیب، مقاله «خالد بن ولید»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۴، ص:۵۰۹-۵۱۱.
- ↑ نیل الأوطار، شوکانی، ج۷، ص۱۱۰؛ العمده، این بطریق، ص۲۷۵؛ مسند احمد، احمد بن حنبل، ج۵، ص۳۵۹؛ صحیح البخاری، بخاری، ج۵، ص۱۱۰؛ سنن الکبری، بیهقی، ج۶، ص۳۴۲.
- ↑ « لاَ تَقَعْ فِي عَلِيٍّ فَإِنَّهُ مِنِّي وَ أَنَا مِنْهُ وَ هُوَ وَلِيُّكُمْ بَعْدِي »؛ سبل الهدی و الرشاد، صالحی شامی، ج۶، ص۲۳۵؛ شرح الاخبار، قاضی نعمان مغربی، ج۱، ص۹۴؛ العمده، ابن بطریق، ص۱۹۸؛ الطرائف فی معرفة مذاهب الطوائف، سید بن طاووس، ص۶۶؛ ذخائر العقبی، طبری، ص۶۸؛ مسند احمد، احمد بن حنبل، ج۵، ص۳۵۶.
- ↑ کشف الغمه، ابن ابی الفتح اربلی، ج۱، ص۲۹۴؛ مناقب آل ابی طالب، ابنشهرآشوب، ج۳، ص۱۴؛ مناقب امام امیرالمؤمنین، محمد بن سلیمان کوفی، ص۴۴۹؛ العمده، این بطریق، ص۲۰۳؛ سنن الترمذی، ترمذی، ج۵، ص۲۹۶.
- ↑ عباسی، حبیب، مقاله «خالد بن ولید»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۴، ص:۵۱۲.
- ↑ "و مردی از دورترین جای شهر شتابان آمد؛ گفت: ای موسی! سرکردگان (شهر) در کار تو همدل شدهاند تا تو را بکشند پس (از شهر) بیرون رو که من از خیرخواهان توام" سوره قصص، آیه ۲۰. در این آیه به ماجرای مؤمن آل فرعون که تصمیم مردم را برای قتل موسی به اطلاع وی رساند، اشاره شده است.
- ↑ « إِنَّ اَللَّهَ يَحُولُ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ مَا يُرِيدُونَ»
- ↑ تا با کشته شدن خالد، مشخص نشود نقشه قتل را او کشیده است.
- ↑ تفسیر قمی، علی بن ابراهیم قمی، ج۲، ص۱۵۹؛ علل الشرایع، شیخ صدوق، ج۱، ص۱۹۰؛ المسترشد، طبری، ص۴۵۵؛ الاحتجاج، طبرسی، ج۱، ص۱۲۷؛ مدینة المعاجز، سید هاشم بحرانی، ج۳، ص۱۵۲؛ معجم رجال الحدیث، خویی، ج۸، ص۱۵۳.
- ↑ الانساب، سمعانی، ج۳، ص۹۵.
- ↑ موسوعة التاریخ الاسلامی، یوسفی غروی، ج۴، ص۱۱۲-۱۱۳.
- ↑ عباسی، حبیب، مقاله «خالد بن ولید»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۴، ص:۵۱۳-۵۱۴.
- ↑ الاستیعاب، ابن عبد البر، ج۲، ص۴۳۰؛ اسد الغابه، ابن اثیر، ج۲، ص۹۵؛ تفسیر ابن کثیر، ابن کثیر، ج۱، ص۳۰۶؛ تهذیب الکمال، مزی، ج۸، ص۱۸۹؛ سیر اعلام النبلاء، ذهبی، ج۱، ص۳۸۲.
- ↑ الاستیعاب، ابن عبد البر، ج۲، ص۴۳۰؛ اسد الغابه، ابن اثیر، ج۱، ص۵۸۸؛ امتاع الأسماع، مقریزی، ج۱۲، ص۱۰؛ تهذیب الکمال، مزی، ج۸، ص۱۸۹.
- ↑ انساب الاشراف، بلاذری، ج۵، ص۱۰۹.
- ↑ سیر أعلام النبلاء، ذهبی، ج۱، ص۳۶۸.
- ↑ اسد الغابه، ابن اثیر، ج۲، ص۹۶؛ عمدة القاری، عینی، ج۱۶، ص۲۴۵؛ تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۱۶، ص۲۱۴؛ تهذیب الکمال، مزی، ج۸، ص۱۷۵؛ تهذیب التهذیب، ابن حجر، ج۳، ص۱۰۴؛ الوافی بالوفیات، صفدی، ج۱۳، ص۱۶۴؛ اعیان الشیعه، امین عاملی، ج۶، ص۲۹۹.
- ↑ عباسی، حبیب، مقاله «خالد بن ولید»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۴، ص:۵۱۴-۵۱۵.
- ↑ ر.ک: زبیری، نسب قریش، ص۳۲۰.
- ↑ ابن ابیالحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۸، ص۲۸۷ و ص۳۰۰.
- ↑ ابن هشام، السيرة النبويه، ج۱، ص۳۵۹-۳۶۴.
- ↑ «و گفتند: چرا این قرآن بر مردی سترگ از این دو شهر (مکّه و طائف) فرو فرستاده نشد؟» سوره زخرف، آیه ۳۱.
- ↑ طوسی، التبیان، ج۹، ص۱۹۵.
- ↑ ابن هشام، السيرة النبويه، ج۱، ص۷۱۱.
- ↑ «و بیگمان پیش از تو پیامبرانی ریشخند شدهاند؛ آنگاه آنچه به ریشخند میگرفتند ریشخندکنندگان آنان را فرا گرفت» سوره انعام، آیه ۱۰.
- ↑ «ما تو را در برابر ریشخندکنندگان بسندهایم» سوره حجر، آیه ۹۵.
- ↑ ابن هشام، السيرة النبويه، ج۱، ص۳۹۶ و ص۴۰۹.
- ↑ «مرا با آن کس که یگانه آفریدهام، وا بگذار»...«هرگز! که او با آیات ما ستیزهگر است» سوره مدثر، آیه ۱۱-۱۶.
- ↑ ابن هشام، السيرة النبويه، ج۱، ص۲۷۱.
- ↑ ابن هشام، السيرة النبويه، ج۱، ص۴۱۰.
- ↑ بلاذری، أنساب الاشراف، ج۱۰، ص۲۰۴.
- ↑ مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۲، ص۳۱۳.
- ↑ ابن هشام، السيرة النبويه، ج۱، ص۲۶۷.
- ↑ ابن اثیر، اسدالغابه، ج۲، ص۱۴۰.
- ↑ طوسی، الامالی، ص۴۶۷.
- ↑ ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج۷، ص۲۷۷.
- ↑ واقدی، المغازي، ج۱، ص۱۳۰ و ص۱۴۰.
- ↑ ابن هشام، السيرة النبويه، ج۲، ص۶۶؛ واقدی، المغازی، ج۱، ی۲۲۰.
- ↑ واقدی، المغازي، ج۱، ص۲۲۹.
- ↑ واقدی، المغازي، ج۱، ص۲۳۲ و ص۲۸۳.
- ↑ واقدی، المغازي، ج۲، ص۴۶۵.
- ↑ واقدی، المغازي، ج۲، ص۴۷۰.
- ↑ واقدی، المغازي، ج۲، ص۴۹۰.
- ↑ واقدی، المغازي، ج۲، ص۴۹۱.
- ↑ واقدی، المغازي، ج۱، ص۳۰۱، ص۳۰۶ و ج۲، ص۴۹۵.
- ↑ واقدی، المغازي، ج۲، ص۵۷۹.
- ↑ واقدی، المغازي، ج۲، ص۵۸۲.
- ↑ خليفة بن خياط، تاریخ، ص۲۰.
- ↑ واقدی، المغازي، ج۲، ص۶۶۱.
- ↑ ابن اثیر، اسدالغابه، ج۲، ص۱۴۱.
- ↑ ابن حجر، الاصابه، ج۲، ص۲۱۵.
- ↑ بنگرید ادامه مدخل.
- ↑ واقدی، المغازي، ج۲، ص۷۴۴.
- ↑ ابن هشام، السيرة النبويه، ج۲، ص۲۷۸.
- ↑ واقدی، المغازي، ج۲، ص۷۴۶-۷۴۹.
- ↑ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۱۰۵.
- ↑ ابن هشام، السيرة النبويه، ج۲، ص۳۸۰ و واقدی، المغازي، ج۲، ص۷۶۳.
- ↑ ابن هشام، السيرة النبويه، ج۲، ص۳۸۲ و واقدی، المغازي، ج۲، ص۷۶۵.
- ↑ واقدی، المغازي، ج۲، ص۸۰۶.
- ↑ واقدی، المغازي، ج۲، ص۸۱۳ و ص۸۱۹.
- ↑ واقدی، المغازي، ج۲، ص۸۲۵ و ص۸۲۶.
- ↑ واقدی، المغازي، ج۲، ص۸۳۹.
- ↑ ابن هشام، السيرة النبويه، ج۲، ص۴۳۶.
- ↑ واقدی، المغازي، ج۳، ص۸۷۳.
- ↑ واقدی، المغازي، ج۳، ص۸۹۷ و ص۹۲۳.
- ↑ واقدی، المغازي، ج۳، ص۹۱۲ و ابن هشام، السيرة النبويه، ج۲، ص۴۵۸.
- ↑ ابن هشام، السيرة النبويه، ج۲، ص۴۲۸؛ واقدی، المغازي، ج۳، ص۸۷۵.
- ↑ ابن هشام، السيرة النبويه، ج۲، ص۴۲۹-۴۳۰.
- ↑ واقدی، المغازي، ج۳، ص۸۸۴.
- ↑ واقدی، المغازي، ج۳، ص۸۸۰؛ همچنین ابن هشام، السيرة النبويه، ج۲، ص۴۳۱.
- ↑ واقدی، المغازي، ج۳، ص۸۸۱.
- ↑ ابن اثیر، اسد الغابه، ج۴، ص۱۲۵؛ ذهبی، اسير أعلام النبلاء، ج۱، ص۴۱۵ و ج۹، ص۳۶۷.
- ↑ ابن هشام، السيرة النبويه، ج۲، ص۴۳۱.
- ↑ واقدی، المغازي، ج۲، ص۸۷۵.
- ↑ برای نمونه ر.ک: منابع پیش گفته به علاوه بلاذری، أنساب الاشراف، ج۱، ص۴۸۹؛ طبری، تاريخ، ج۳، ص۶۶.
- ↑ واقدی، المغازي، ج۳، ص۸۸۳-۸۸۴، همچنین ج۳، ص۱۱۰۸.
- ↑ واقدی، المغازي، ج۳، ص۸۸۲.
- ↑ کراجکی، التعجب من اغلاط العامه، ص۱۰۸.
- ↑ درباره لقب دادن امام علی(ع) به سیفالله از سوی پیامبر(ص)، بنگرید: صدوق، الامالي، ص۶۱؛ طوسی، الامالی، ص۵۰۶.
- ↑ طوسی، الاستبصار، ج۴، ص۲۶۹؛ تهذيب الأحكام، ج۱۰، ص۱۸۶.
- ↑ ابن هشام، السيرة النبويه، ج۲، ص۵۲۶؛ واقدی، المغازي، ج۳، ص۱۰۲۵.
- ↑ ابن هشام، السيرة النبويه، ج۲، ص۵۹۲-۵۹۴.
- ↑ طبری، تاريخ، ج۳، ص۱۳۲.
- ↑ کوفی، مناقب الامام امير المؤمنين، ج۱، ص۴۲۴ و ص۴۷۹؛ ج۲، ص۳۸۸؛ طبرانی، المعجم الاوسط، ج۵، ص۱۱۷؛ ابن عساکر، تاريخ مدينة دمشق، ج۴۲، ص۱۹۱؛ هیثمی، مجمع الزوائد، ج۹، ص۱۲۸.
- ↑ بنگرید: طوسی، اختیار معرفة الرجال، ج۲، ص۶۹۵؛ طبرسی، الاحتجاج على أهل اللجاج، ج۱، ص۱۲۴؛ سلیم بن قیس هلالی، کتاب سلیم، ص۲۲۸؛ الأصول السنة عشر، ص۱۴۳.
- ↑ سلیم بن قیس هلالی، کتاب سلیم، ص۳۸۶.
- ↑ طبرسی، الاحتجاج على أهل اللجاج، ج۲، ص۱۴۸؛ مجلسی، بحار الانوار، ج۳۰، ص۴۹۴.
- ↑ طبری، تاريخ، ج۳، ص۲۵۳.
- ↑ طبری، تاريخ، ج۳، ص۲۵۵.
- ↑ طبری، تاريخ، ج۳، ص۲۶۳.
- ↑ ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج۷، ص۲۷۸.
- ↑ طبری، تاريخ، ج۳، ص۲۶۴.
- ↑ طبری، تاريخ، ج۳، ص۲۷۶-۲۸۱.
- ↑ ابن اعثم، الفتوح، ج۱، ص۲۰.
- ↑ مقدسی، البدء والتاريخ، ج۵، ص۱۶۰.
- ↑ طبری، تاريخ، ج۳، ص۲۸۱.
- ↑ طبری، تاريخ، ج۳، ص۲۸۷-۲۸۸.
- ↑ وابسته جبیر بن مطعم.
- ↑ طبری، تاريخ، ج۳، ص۲۹۴.
- ↑ طبری، تاريخ، ج۳، ص۲۹۶.
- ↑ طبری، تاريخ، ج۳، ص۲۹۶-۲۹۹.
- ↑ كتاباً يقطر الدم: بوی خون از آن میآمد.
- ↑ چپ دست، یعنی عمر.
- ↑ طبری، تاريخ، ج۳، ص۳۰۰.
- ↑ بنگرید طبری، تاريخ، ج۳، ص۳۴۴، ص۳۶۷ و ص۳۷۵.
- ↑ بنگرید: طبری، تاريخ، ج۳، ص۳۴۵-۳۴۷.
- ↑ طبری، تاريخ، ج۳، ص۳۵۰.
- ↑ طبری، تاريخ، ج۳، ص۳۵۶.
- ↑ طبری، تاريخ، ج۳، ص۳۵۸.
- ↑ طبری، تاريخ، ج۳، ص۳۶۴ و ص۳۶۶.
- ↑ طبری، تاريخ، ج۳، ص۳۷۰-۳۷۳.
- ↑ طبری، تاريخ، ج۳، ص۳۷۷.
- ↑ که در عهد رسول الله(ص) با خالد صلح کرده بود.
- ↑ طبری، تاريخ، ج۳، ص۳۷۸.
- ↑ طبری، تاريخ، ج۳، ص۳۷۹.
- ↑ طبری، تاريخ، ج۳، ص۳۸۴.
- ↑ طبری، تاريخ، ج۳، ص۳۹۱ و ص۳۸۸.
- ↑ طبری، تاريخ، ج۳، ص۳۹۵.
- ↑ طبری، تاريخ، ج۳، ص۳۹۹-۴۰۰.
- ↑ طبری، تاريخ، ج۳، ص۴۳۴.
- ↑ طبری، تاريخ، ج۳، ص۴۳۵؛ تفصیل واقعه را بنگرید: طبری، تاریخ، ج۳، ص۴۳۸-۴۴۰.
- ↑ که متون تاریخی بدان تصریح نکردهاند.
- ↑ طبری، تاريخ، ج۳، ص۴۳۶-۴۳۷.
- ↑ طبری، تاريخ، ج۳، ص۶۰۱.
- ↑ یعقوبی، تاریخ اليعقوبی، ج۲، ص۱۵۷.
- ↑ طبری، تاريخ، ج۴، ص۶۶.
- ↑ طبری، تاريخ، ج۴، ص۶۸.
- ↑ بلاذری، أنساب الاشراف، ج۱۰، ص۲۰۸؛ خليفة بن خياط، تاریخ، ص۸۵؛ طبری، تاريخ، ج۴، ص۱۶۰.
- ↑ ر.ک: یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۲، ص۳۰۳.
- ↑ ر.ک: ابن عبدالبر، الاستيعاب، ج۲، ص۱۴؛ ابن اثیر، اسدالغابه، ج۲، ص۱۴۳.
- ↑ بلاذری، أنساب الاشراف، ج۵، ص۱۱۷.
- ↑ صادقی، مصطفی، مقاله «خالد بن ولید مخزومی»، دانشنامه سیره نبوی ج۳، ص۲۰۵-۲۱۱.