طلحة بن عبیدالله تیمی: تفاوت میان نسخهها
بدون خلاصۀ ویرایش |
بدون خلاصۀ ویرایش برچسب: پیوندهای ابهامزدایی |
||
| خط ۱: | خط ۱: | ||
{{مدخل مرتبط | موضوع مرتبط = | عنوان مدخل = طلحة بن عبیدالله تیمی | مداخل مرتبط = [[طلحة بن عبیدالله تیمی در تاریخ اسلامی]]| پرسش مرتبط = }} | {{مدخل مرتبط | موضوع مرتبط = | عنوان مدخل = طلحة بن عبیدالله تیمی | مداخل مرتبط = [[طلحة بن عبیدالله تیمی در تاریخ اسلامی]]| پرسش مرتبط = }} | ||
== | == مقدمه == | ||
طلحة بن عبیدالله [[اهل مکه]] و از طایفه تیم بن مرة بوده است. پدرش، عبیدالله، پسر عموی [[ابوبکر]] و مادرش، صعبه دختر، [[حضرمی]] است و قبل از [[ازدواج]] با پدر [[طلحه]]، [[همسر]] [[ابوسفیان]] بوده است. طلحه یکی از افراد [[شورای شش نفره]] برای [[گزینش]] [[جانشین]] عمر بود که به انتخاب عثمان انجامید<ref>مروج الذهب، مسعودی، ج۲، ص۳۶۵.</ref>. طلحه پسر عمه [[پیامبر]]{{صل}} نیز بود<ref>تاریخ الطبری، طبری (ترجمه: پاینده)، ج۵، ص۲۰۶۶.</ref>. همسر او، اروی، دختر [[ربیعة بن حارث بن عبدالمطلب]] بود و با اسلام آوردن طلحه میان آنها جدایی افتاد. پس طلحه به [[مدینه]] [[مهاجرت]] کرد و اروی در [[مکه]] نزد خویشانش ماند. بعد از طلحه، خالد بن [[سعید بن عاص بن امیه]] با اروی ازدواج کرد. وی از زنانی بود که از [[آزار]] [[کفّار]] به [[رسول خدا]]{{صل}} پناه برد و پیامبر او را نگه داشت و او را به همسری [[خالد بن سعید بن عاص]] در آورد<ref>مجمع البیان فی تفسیر القرآن، طبرسی، ج۹، ص۴۱۰.</ref>. طلحه نیز با حمنه ازدواج کرد. حمنه از زنانی بود که همراه [[زنان]] دیگر در [[جنگ احد]] شرکت کرده بود و به زخمیهای افتاده در میدان [[جنگ]] آب میداد؛ [[محمد بن طلحه]] فرزند اوست<ref>المغازی، واقدی، ج۱، ص۲۹۲.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[طلحة بن عبیدالله تیمی (مقاله)|مقاله «طلحة بن عبیدالله تیمی»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)| دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵]]، ص۵۱۷-۵۱۸.</ref> | |||
== طلحه و خبر [[راهب]] == | |||
نقل شده، طلحه در [[بازار]] [[بصری]] مشغول [[داد و ستد]] بود که راهبی پرسید: در میان این بازار چه کسی [[اهل مکه]] است؟ طلحه جلو رفت و گفت: "من اهل مکه هستم". راهب پرسید: آیا احمد ظهور کرده است؟ طلحه پرسید: [[احمد]] کیست؟ راهب گفت: "او فرزند [[عبدالله بن عبد المطلب]] است. او در این [[زمان ظهور]] خواهد کرد و او [[آخرین پیامبر]] است و از [[مکه]] به [[مدینه]] خواهد آمد". | |||
[[ | |||
طلحه میگوید: از این سخن راهب غوغایی در دلم ایجاد شد و به سرعت خودم را به مکه رساندم و بیدرنگ جویای اوضاع شدم. [[مردم]] گفتند: [[محمد امین]] فرزند عبدالله به [[پیامبری]] رسیده است. پس خودم را به [[ابوبکر]] رساندم و گفتم: آیا از این [[مرد]] [[پیروی]] میکنی و به او [[ایمان]] میآوری؟ ابوبکر گفت: "آری". و به همراه او نزد [[پیامبر]]{{صل}} رفتیم<ref>اعلام الوری باعلام الهدی، طبرسی، ص۴۰.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[طلحة بن عبیدالله تیمی (مقاله)|مقاله «طلحة بن عبیدالله تیمی»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)| دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵]]، ص۵۱۸.</ref> | |||
[[ | == مأموریت طلحه قبل از [[جنگ بدر]] == | ||
قبل از جنگ بدر وقتی که [[پیامبر]]{{صل}} از [[زمان]] بازگشت کاروان [[قریش]] از [[شام]] مطلع شد، [[اصحاب]] خود را برای حمله به آنها فرا خواند. لازم به ذکر است که پیامبر{{صل}} ده شب پیش از خروج خود از [[مدینه]]، [[طلحة بن عبید الله]] و [[سعید بن زید]] را برای کسب خبر و اطلاع روانه فرمود و آن دو رفتند و به نخبار - که بعد از [[ذی المروه]] و در [[ساحل]] دریاست - رسیدند و به [[منزل]] کشد جُهنی وارد شدند. کشد آنها را پذیرفت و در پناه خود گرفت و آنها تا هنگام عبور کاروان از آن محل هم چنان مخفیانه پیش او بودند. هنگام عبور کاروان، طلحه و سعید بالای [[زمین]] بلندی آمدند و قریش و کاروان و کالاهای آن را بررسی کردند. کاروانیان، کشد را مورد خطاب قرار دادند و پرسیدند: آیا کسی از [[جاسوسان]] [[محمد]] را ندیدهای؟ او گفت: "پناه بر خدا! [[جاسوسان]] [[محمد]] در نخبار چه میکنند؟" چون کاروان از آن جاگذشت، [[طلحه]] و سعید شب را همانجا گذراندند و بامداد بیرون رفتند. کشد آن دو را تا [[ذی المروه]] بدرقه کرد. کاروان خود را به کنار دریا رسانده بود و برای این که از تعقیب مصون بماند شب و [[روز]] شتابان در حرکت بود. [[طلحه]] و سعید، زمانی به [[مدینه]] رسیدند که [[پیامبر]]{{صل}} با [[لشکر]] [[قریش]] در [[بدر]] درگیر [[جنگ]] بودند. آن دو به قصد دیدار و گزارش کار خود به پیامبر{{صل}} از مدینه بیرون آمدند و آن حضرت را در [[تربان]] (محلی در مجاورت شاهراه [[ملل]] و [[سیاله]]) دیدند<ref>المغازی، واقدی (ترجمه: محمود مهدوی دامغانی)، ص۱۵-۱۴.</ref>. | |||
طلحه و [[سعید بن زید]] از جمله افرادی هستند که پیامبر{{صل}} آنها را در [[غنایم]] [[جنگ بدر]] [[شریک]] کرد؛ زیرا در مأموریتی که به فرمان پیامبر{{صل}} بود، شرکت داشتند<ref>المغازی، واقدی، ج۱، ص۱۹-۲۰.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[طلحة بن عبیدالله تیمی (مقاله)|مقاله «طلحة بن عبیدالله تیمی»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)| دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵]]، ص۵۱۹-۵۲۰.</ref> | |||
== طلحه و [[جنگ احد]] == | |||
نقل شده از طلحه پرسیدند: ای [[ابو محمد]]، انگشت کوچک دستت چه شده است؟ گفت: "در جنگ احد [[مالک بن زهیر]] جُشمی، تیری به طرف پیامبر{{صل}} انداخت و همه میدانند که تیر او [[خطا]] رفت. من دست خود را مقابل چهره پیامبر{{صل}} گرفتم و تیر به انگشتم خورد و انگشتم فلج شده است. چون مالک بن زهیر طلحه را با تیر زد، طلحه آخ! گفت. پیامبر{{صل}} فرمود: اگر میگفت [[بسم الله]] وارد [[بهشت]] میشد. طلحه میگوید: در جنگ احد، هنگامی که [[مسلمانان]] فرار کردند، مردی از [[قبیله]] [[بنی عامر بن لؤی]] بن مالک که نیزهای در دست داشت و سراپا غرق در آهن بود و بر اسبی سرخ با پیشانی و دم سفید سوار بود، پیش آمد و در همان حال فریاد میکشید: من دارنده مهرههای سفید دریایی هستم، مرا به سوی محمد [[راهنمایی]] کنید! من اسب او را پی کردم که از پا در آمد و سپس نیزهاش را گرفتم و چنان به او زدم که در حدقه چشمش جا گرفت و بانگی چون بانگ گاو میکشید. از او جدا نشدم تا پای خود را بر گونهاش نهادم و [[جامه]] [[مرگ]] بر او پوشاندم". بر سر [[طلحه]] دو ضربه خورده بود که به شکل صلیب در آمده بود و مردی از [[مشرکان]] این دو ضربه را به او زد و از هر دو زخم [[خون]] جاری بود. [[ابوبکر]] گوید: "[[روز]] [[احد]] به حضور [[پیامبر]]{{صل}} رسیدم، فرمود: " مواظب پسر عمویت باش! " من به سراغ [[طلحه]] رفتم، او بیهوش افتاده، خون از زخمش جاری بود. بر چهرهاش آب زدم تا به هوش آمد. از من پرسید: [[رسول خدا]] در چه حالی است؟ گفتم: خوب است او مرا نزد تو فرستاد. طلحه گفت: " [[خدا]] را [[شکر]]! هر مصیبتی پس از او، بزرگ است". [[ضرار بن خطاب]] فهری میگوید: "طلحه به [[عمره]] آمده بود. دیدم که سرش را میتراشید و اثر زخمی را که چون صلیب بود، بر سرش دیدم. به خدا قسم، من هر دو ضربه را به او زده بودم؛ او رویاروی من قرار گرفت، ضربهای زدم و در حالی که از من گذشته بود، دوباره به او حمله کردم و ضربهای دیگر به او زدم"<ref>المغازی، واقدی، ج۱، ص۲۵۴.</ref>. | |||
در [[جنگ احد]] هنگامی که شایع شد، [[محمد]] کشته شد؛ لشکر اسلام به سه دسته تقسیم شدند: گروهی فرار کردند و تا سه روز هم معلوم نبود که به کجا فرار کردهاند؛ مانند [[عثمان بن عفان]] و [[ولید بن عقبه]] و [[حارثة بن زید]]، و چون پس از سه روز به [[مدینه]] آمدند، رسول خدا{{صل}} بدانها فرمود: "خیلی راه رفتید!"<ref>السیرة النبویه، ابن هشام (ترجمه: رسولی محلاتی)، ج۲، ص۱۰۵.</ref> و گروهی مانند [[عمر بن خطاب]] و [[طلحة بن عبید الله]] به پشت جبهه رفتند و در آنجا [[منتظر]] بودند تا ببینند چه خواهد شد که در همان حال یکی از [[مسلمانان]] به نام [[انس بن نضر]] - عموی [[انس بن مالک]] - از کنار آنها عبور کرد و با [[ناراحتی]] پرسید: برای چه این جا نشستهاید؟ گفتند: رسول خدا{{صل}} کشته شد (دیگر کجا برویم؟) انس گفت: "زندگی پس از مرگ رسول خدا{{صل}} به چه درد میخورد! برخیزید و به میدان [[جنگ]] بروید تا شما هم مانند او شربت [[شهادت]] را بنوشید". دسته سوم، کسانی بودند که در آن موقع [[فداکاری]] بیسابقهای از خود نشان دادند و پروانهوار دور [[رسول خدا]]{{صل}} را گرفته بودند و مانع [[آزار]] و حمله [[دشمن]] به آن حضرت میشدند؛ از آن جمله: [[علی بن ابی طالب]]، [[ابو دجانه انصاری]]، [[سهل بن حنیف]]، [[سعد بن أبی وقاص]] و [[طلحة بن زید]]<ref>السیرة النبویه، ابن هشام، ج۲، ص۸۳؛ تاریخ الطبری، طبری، ج۲، ص۱۹۹؛ الکامل، ابن اثیر، ج۲، ص۵۹؛ الارشاد، شیخ مفید، ج۱، ص۸۳-۸۵.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[طلحة بن عبیدالله تیمی (مقاله)|مقاله «طلحة بن عبیدالله تیمی»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)| دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵]]، ص۵۲۱-۵۲۳.</ref> | |||
[[ | == نقش طلحه در [[بیعت مردم با امام علی]]{{ع}} == | ||
ابو بشر عابدی گوید: "در [[مدینه]] بودم که عثمان کشته شد. [[مهاجران]] و [[انصار]] و از جمله طلحه و [[زبیر]] به نزد [[امام علی]]{{ع}} آمدند و گفتند: ای ابا الحسن، بیا تا با تو [[بیعت]] کنیم. امام علی{{ع}} فرمود: "مرا به [[خلافت]] بر شما حاجتی نیست؛ هر کس را [[انتخاب]] کنید، من هم با شمایم و به او [[رضایت]] میدهم؛ شما را به خدا قسم میدهم که دیگری را انتخاب کنید". آنها گفتند: کسی جز تو را انتخاب نمیکنیم. پس از کشته شدن عثمان بارها به حضور امام آمدند و در نهایت گفتند: کار [[مردم]] بیخلیفه سامان نمیگیرد". به نقلی بعد از قتل عثمان زمانی که موضوع [[انتخاب خلیفه]] مطرح شد، امام علی{{ع}} به باغ بنی عمرو بن جندول رفت و به ابی عمره گفت: در را ببند. "لحظاتی بعد مردم آمدند و در زدند و وارد خانه شدند که طلحه و زبیر نیز با آنها بودند. آنها گفتند: ای علی! دستت را پیش بیاور تا با تو بیعت کنیم. [[امام]]{{ع}} فرمود: "مکرر نزد من آمده و رفتهاید و اینک باز آمدهاید؛ سخنی به شما میگویم که اگر آن را بپذیرید، خواست شما را میپذیرم و گرنه بدان حاجتی ندارم. گفتند: هر چه بگویی میپذیریم ان شاء [[الله]]. آنگاه [[امام علی]]{{ع}} بالای [[منبر]] رفت و در [[اجتماع]] بزرگ [[مردم]] فرمود: "[[خلافت]] بر شما را نمیخواستم اما اصرار کردید که خلیفة شما باشم. بدانید که بدون نظر شما کاری نمیکنم؛ بدانید که کلیدهای [[اموال]] شما با من است اما بدون نظر شما یک درهم از آن برنمی دارم آیا [[رضایت]] میدهید؟" [[مردم]] گفتند: آری. [[امام]]{{ع}} گفت: "خدایا! [[شاهد]] باش" آنگاه با این شرایط با آنها [[بیعت]] کرد و قبل از همه [[طلحه]] و [[زبیر]] با آن حضرت بیعت کردند. وقتی طلحه بیعت میکرد، حبیب بن ابی ذویب گفت: "بیعت را کسی آغاز کرد که دستش ناقص است و این کار به سرانجام نمیرسد"<ref>تاریخ الطبری، طبری، ج۴، ص۴۲۷-۴۳۵.</ref>. | |||
[[طلحة بن عبیدالله]]، | نظر اکثر مردم حاضر در صحنه [[بیعت با امام علی]]{{ع}} و [[اجماع]] نظر سیرهنویسان این است که بعد از کشته شدن عثمان، طلحه و زبیر با میل و بدون [[اکراه]] با [[امام علی]]{{ع}} [[بیعت]] کردند و بعد از آن، از نظر خود برگشتند و بیعت خود را با [[نیرنگ]] شکستند<ref>شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج۴، ص۷.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[طلحة بن عبیدالله تیمی (مقاله)|مقاله «طلحة بن عبیدالله تیمی»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)| دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵]]، ص۵۳۶.</ref> | ||
== طلحه و درخواست امارت از امام علی{{ع}} == | |||
نقل شده، پس از بیعت، طلحه به امام{{ع}} گفت: "به من [[اجازه]] بده که به [[بصره]] بروم و به همراه سپاهی بزرگ برگردم". امام{{ع}} به او فرمود: "درباره آن میاندیشم"<ref>تاریخ الطبری، طبری، ج۴، ص۴۳۸.</ref>. طلحه و زبیر از امام{{ع}} خواستند که [[امارت کوفه]] و بصره را به آنها دهد. علی{{ع}} فرمود: "پیش من بمانید که به حضور شما خوشدل باشم؛ زیرا که از دوریتان ملول میشوم"<ref>تاریخ الطبری، طبری، ج۴، ص۳۴۸.</ref>. | |||
امام علی{{ع}} [[کارگزاران]] [[عثمان]] را از [[شهرها]] کنار گذاشت مگر [[ابو موسی اشعری]] که [[مالک اشتر]] درباره او با امام علی{{ع}} [[سخن]] گفت، پس امام{{ع}} او را باقی گذاشت. امام علی{{ع}} [[قثم بن عباس]] را [[والی مکه]]، [[عبید الله بن عباس]] را [[والی یمن]]، [[قیس بن سعد بن عباده]] را [[والی مصر]] و [[عثمان بن حنیف]] را [[والی بصره]] قرار داد. طلحه و زبیر نزد [[امام]]{{ع}} آمدند و گفتند: پس از [[پیامبر خدا]] به ما جفا شد؛ اکنون ما را در کار خود [[شریک]] کن. امام{{ع}} فرمود: شما در نیرومندی و [[راستی]] دو [[شریک]] من و در [[ناتوانی]] و گرانباری دو [[یاور]] من هستید. [[امام]]{{ع}} فرمانداری یمن را به [[طلحه]] و فرمانداری یمامه و [[بحرین]] را به [[زبیر]] داد، لکن چون حکمشان را داد، آنها به امام{{ع}} گفتند: از این [[صله رحم]] جزای [[خیرخواهی]] دید. امام{{ع}} به آن دو فرمود: [[زمامداری]] بر [[مسلمانان]] را با صله رحم چه کار! و [[امام علی]]{{ع}} با شنیدن این سخن [[حکم]] را از آن دو پس گرفت. آنها از این کار برآشفتند و گفتند: دیگران را بر ما برگزیدی؟ امام{{ع}} فرمود: "اگر [[حرص]] شما آشکار نمیشد، من به شما [[عقیده]] داشتم". بعضی نقل کردند که [[مغیرة بن شعبه]] به امام علی{{ع}} گفت: "ای [[امیر مؤمنان]]! طلحه را به [[یمن]] و زبیر را به بحرین بفرست و حکم فرمانداری شام را برای معاویه بنویس و هرگاه کارها [[منظم]] شد، هر چه خواستی درباره ایشان بکن". پس علی{{ع}} در این باره به او پاسخی نداد<ref>تاریخ الیعقوبی، یعقوبی، ج۲، ص۱۸۰.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[طلحة بن عبیدالله تیمی (مقاله)|مقاله «طلحة بن عبیدالله تیمی»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)| دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵]]، ص۵۳۷.</ref> | |||
== طلحه و آغاز [[فتنه]] == | |||
[[ابن عباس]] گوید: "پنج [[روز]] پس از کشته شدن عثمان، از [[مکه]] به [[مدینه]] نزد علی{{ع}} رفتم. مغیرة بن شعبه نزد امام{{ع}} بود. ساعتی [[منتظر]] ماندم تا [[مغیره]] از نزد آن حضرت بیرون آمد. آنگاه نزد امام علی{{ع}} رفتم. امام فرمود: "زبیر و طلحه را کجا دیدی؟" گفتم: در نواصف. فرمود: "چه کسی با آنها بود؟" گفتم: ابو [[سعید بن حارث]] بن هشام با گروهی از [[جوانان]] [[قریش]]؛ امام علی{{ع}} فرمود: "آنها میخواهند فتنهای به پا کنند و بگویند به خونخواهی عثمان آمدهایم. [[خدا]] میداند که قاتلان عثمان خود آنها هستند"<ref>مروج الذهب، مسعودی، ج۲، ص۳۶۴.</ref>. | |||
[[عایشه]] نیز پیش از کشته شدن عثمان به مکه رفته بود. چون [[حج]] خود را به جا آورد، رهسپار مدینه شد و در بین راه با ابن ام کلاب روبرو شد. از او پرسید: عثمان چه کرد؟ او گفت: "کشته شد". [[عایشه]] گفت: "[[لعنت خدا]] بر او باد!" و سپس گفت: [[مردم]] با چه کسی [[بیعت]] کردند؟" ابن ام کلاب گفت: "با [[طلحه]]". [[عایشه]] گفت: "آفرین بر ذو الأصبع". سپس در ادامه راه فرد دیگری را دید و به او گفت: "[[مردم]] چه کردند؟" او گفت: "با علی{{ع}} [[بیعت]] کردند". عایشه [[خشمناک]] شد و گفت: "به [[خدا]] [[سوگند]] که [[آسمان]] بر سرم خراب شد". سپس به [[مکه]] بازگشت. طلحه و [[زبیر]] در مکه به عایشه پیوستند و او را به جنگ با امام علی{{ع}} [[تشویق]] کردند<ref>تاریخ الیعقوبی، یعقوبی، ج۲، ص۱۷۵.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[طلحة بن عبیدالله تیمی (مقاله)|مقاله «طلحة بن عبیدالله تیمی»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)| دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵]]، ص۵۳۸-۵۳۹؛ [[جواد محدثی|محدثی، جواد]]، [[فرهنگ غدیر (کتاب)|فرهنگ غدیر]]، ص۳۷۳.</ref> | |||
== [[طلحه]] در نگاه [[امام علی]]{{ع}} == | |||
امام علی{{ع}} در تعبیری کوتاه، [[شخصیت]] طلحه را اینگونه بیان میکند: "باطلحه، دیدار مکن؛ زیرا در برخورد با طلحه، او را چون گاو وحشی مییابی که شاخش را تابیده و آماده [[نبرد]] است، سوار بر مرکب [[سرکش]] میشود و میگوید، رام است"<ref>نهج البلاغه، سید رضی (ترجمه: دشتی)، ص۸۲.</ref> و در جای دیگری فرمود: تا بودهام مرا از [[جنگ]] نترسانده، و از ضربت [[شمشیر]] نهراساندهاند، من به [[وعده]] [[پیروزی]] که پروردگارم داده است استوارم. به [[خدا]] [[سوگند]]، [[طلحة بن عبید الله]]، برای خونخواهی عثمان [[شورش]] نکرد، جز اینکه میترسید خون عثمان از او مطالبه شود؛ زیرا او خود متهم به قتل عثمان است، که در میان [[مردم]] از او حریصتر بر قتل عثمان یافت نمیشد. برای اینکه مردم را دچار [[شک و تردید]] کند، [[دست]] به اینگونه ادعاهای [[دروغین]] زد. سوگند به خدا، لازم بود طلحه، نسبت به عثمان یکی از سه راه حل را انجام میداد که نداد: اگر پسر عفان [[ستمکار]] بود چنانکه طلحه میاندیشید، سزاوار بود با قاتلان عثمان [[همکاری]] میکرد، و از [[یاران]] عثمان دوری میگزید، یا اگر عثمان [[مظلوم]] بود میبایست از کشته شدن او جلوگیری میکرد و نسبت به کارهای عثمان عذرهای موجه و عمومپسندی را طرح میکرد تا [[خشم]] مردم فرو نشیند و اگر نسبت به امور عثمان شک و تردید داشت خوب بود که از مردم [[خشمگین]] کناره میگرفت و به [[انزوا]] پناه برده و [[مردم]] را با عثمان وا میگذاشت. اما او هیچ کدام از سه راه حل را انجام نداد، و به کاری دست زد که دلیل روشنی برای انجام آن نداشت، و عذرهایی آورد که مردم پسند نیست<ref>نهج البلاغه، سید رضی (ترجمه: دشتی)، ص۳۳۱.</ref>. | |||
هنگامی که [[طلحه]] و [[زبیر]] به همراه [[عایشه]] به سوی [[مکه]] و سپس [[بصره]] عازم شدند، [[امام علی]]{{ع}} سخنرانی کرد و فرمود: "ای [[مردم]]! عایشه به همراه طلحه و زبیر به بصره میرود و طلحه و زبیر، هر کدام [[خلافت]] را برای خود میخواهند؛ بدانید که هرگز به این آرزویشان دست پیدا نخواهند کرد و اگر هم برسند، به [[جان]] هم خواهند افتاد و یکدیگر را خواهند کشت. به [[خدا]] قسم، از این زنی که سوار بر شتر به سوی بصره میرود، هیچ کار خیری ساخته نیست، جز [[معصیت]] و [[طغیان]]! او همراهان خود را به هلاکت و سرافکندگی خواهند رساند. یک سوم آنها کشته و یک سوم آنها فرار میکنند و یک سوم دیگر [[توبه]] میکنند. آن سه (طلحه و زبیر و عایشه) خود میدانند که بر [[خطا]] هستند و چه بسا که عالمانی به واسطه [[جهل]] خود کشته میشوند"<ref>شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج۱، ص۲۳۳.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[طلحة بن عبیدالله تیمی (مقاله)|مقاله «طلحة بن عبیدالله تیمی»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)| دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵]]، ص۵۳۹-۵۴۱.</ref> | |||
== نامه امام علی{{ع}} به طلحه و زبیر قبل از شروع [[جنگ جمل]] == | |||
[[امام علی]]{{ع}} در نامهای به طلحه چنین نوشت: شما دو نفر میدانید، هر چند [[کتمان]] میکنید، که من [[خلافت]] را نخواستم و [[مردم]] برای پذیرفتنش بر من هجوم آوردند. شما دو نفر نیز جزء همان افرادی بودید که بر قبول کردن آن اصرار فراوانی میکردید و مردم به [[اجبار]] با من [[بیعت]] نکردند. اگر به میل خود با من بیعت کردید، برگردید و [[توبه]] کنید و اگر به اجبار با من بیعت کردید، خودتان این گونه وانمود کردید که بیعت، به اجبار نیست و من [[فکر]] کردم شما به میل خود بیعت کردهاید. نیازی به [[تقیه]] و کتمان نبود و به راحتی میتوانستید قبول نکنید و اکنون نیز چنین است. شما فکر میکنید که من عثمان را کشتهام؟ در این باره [[مردم مدینه]] درباره ما [[گواهی]] میدهند. [[دست]] از این کار تان بردارید که اگر اکنون برگردید، فقط یک ننگ بر دامن شما نشسته است و اگر برنگردید، علاوه بر این ننگ، [[آتش جهنم]] را هم نصیب خود میکنید"<ref>شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج۱۷، ص۱۳۱.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[طلحة بن عبیدالله تیمی (مقاله)|مقاله «طلحة بن عبیدالله تیمی»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)| دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵]]، ص۵۴۴-۵۴۵.</ref> | |||
== آغاز جنگ جمل و کشته شدن طلحه == | |||
قبل از آغاز [[جنگ]]، [[اصحاب امام علی]]{{ع}} به صف ایستاده بودند و [[امام]] به آنان فرمود: "تیری نیندازید و نیزهای به کار نبرید و شمشیری نزنید تا [[اتمام حجت]] کنید". در این موقع، مردی از [[لشکر]] [[دشمن]] تیری به سوی لشکر امام علی{{ع}} انداخت و مردی از [[اصحاب امیر المؤمنین]]{{ع}} را کشت. دیگران کشته او را نزد [[امام علی]]{{ع}} آوردند. امام{{ع}} فرمود: خدایا [[گواه]] باش. سپس مردی دیگر [[تیراندازی]] کرد و آن تیر به [[عبدالله بن بدیل بن ورقاء]] خورد و او را کشت. برادرش، عبدالرحمن، او را برداشت و نزد علی{{ع}} آورد. دوباره امام{{ع}} فرمود: خدایا گواه باش. [[جنگ]] آغاز شد و طایفه بنو ضَبّه شتر را گرفتند و [[پرچم]] جنگ را نیز به دست داشتند. در ادامه دو هزار نفر از آنان کشته شد. مردم [[قبیله ازد]] پیرامون شتر را گرفتند و آنها نیز دو هزار و هفتصد نفر کشته دادند. کسی مهار شتر را نمیگرفت مگر آنکه [[جان]] بر سر این کار مینهاد<ref>نهج البلاغه، خطبه ۲۳؛ الجمل، شیخ مفید، ص۳۵۸؛ مروج الذهب، مسعودی، ج۲، ص۳۶۲؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ص۲۲۸.</ref>. | |||
وقتی سپاه جمل دچار تزلزل شد و به روشنی [[شکست]] آن آشکار شد، [[مروان]] که میدانست عامل اصلی در قتل عثمان کسی جز [[طلحه]] نیست، با خود گفت: اگر امروز [[انتقام]] خون عثمان را از طلحه نگیرم، در [[زمان]] دیگری نخواهم توانست چنین کاری بکنم و اینگونه بود که تیری در کمان نهاد و به سوی طلحه نشانه گرفت و تیر مروان در عمق ساق پای طلحه فرو رفت. در این موقع طلحه از [[غلام]] خود مرکبیطلبید که خود را به جایی برساند که پایش را مداوا کند. غلام استری آورد و طلحه بر آن سوار شد و خود را از میدان [[جنگ]] بیرون برد. در راه طلحه به غلامش میگفت: مرا در جایی فرود بیاور که از پای درآمدم. بالاخره کنار در خانهای از محلات [[بصره]] فرود آمدند. اما آن قدر از محل تیر [[خون]] آمد که طلحه را از پای انداخت و به زندگیاش پایان داد. | |||
اینگونه بود که طلحه در شصت و چهار سالگی کشته شد و در بصره [[دفن]] شد<ref>مروج الذهب، مسعودی، ج۲، ص۳۶۵.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[طلحة بن عبیدالله تیمی (مقاله)|مقاله «طلحة بن عبیدالله تیمی»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)| دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵]]، ص۵۴۵-۵۴۶؛ [[علی ملکی میانجی|ملکی میانجی، علی]]، [[ناکثین (مقاله)| مقاله «ناکثین»]]، [[دانشنامه امام علی ج۹ (کتاب)|دانشنامه امام علی ج۹]]، ص۸۹.</ref> | |||
== وضع [[مالی]] طلحه == | |||
طلحه در [[کوفه]] خانهای ساخته بود که هم اکنون (هنگام نقل خبر) در محله [[کناسه]] به نام "دارالطلحیین" معروف است. او از [[املاک]] [[عراق]]، روزانه هزار دینار درآمد داشت و بیشتر از این نیز گفتهاند. [[طلحه]] در ناحیه [[سراة]] بیش از این درآمد داشت. او در [[مدینه]] نیز خانهای ساخت و آجر و گچ و ساج در آن به کار برد<ref>مروج الذهب، مسعودی، ج۲، ص۳۳۳.</ref>. | |||
عثمان پنجاه هزار دینار به [[طلحه]] [[قرض]] داده بود و روزی عثمان به [[مسجد]] آمد، طلحه به او گفت: "طلب تو حاضر است". او گفت: "ای [[ابو محمد]]! به [[پاداش]] جوانمردیت همه از آن تو باشد". همچنین طلحه زمینی داشت که آن را به هفتصد هزار دینار به عثمان فروخت. نقل شده، طلحه میگفت: آن قدر [[مال]] دارم که نمیدانم آنها را چگونه در [[خانه]] نگهدارم<ref>تاریخ الطبری، طبری، ج۴، ص۴۰۵.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[طلحة بن عبیدالله تیمی (مقاله)|مقاله «طلحة بن عبیدالله تیمی»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)| دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵]]، ص۵۴۷؛ [[علی ملکی میانجی|ملکی میانجی، علی]]، [[ناکثین (مقاله)| مقاله «ناکثین»]]، [[دانشنامه امام علی ج۹ (کتاب)|دانشنامه امام علی ج۹]]، ص۸۹.</ref> | |||
== جستارهای وابسته == | == جستارهای وابسته == | ||
| خط ۳۶: | خط ۶۵: | ||
== منابع == | == منابع == | ||
{{منابع}} | {{منابع}} | ||
#[[پرونده: | # [[پرونده:1100357.jpg|22px]] [[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[طلحة بن عبیدالله تیمی (مقاله)|مقاله «طلحة بن عبیدالله تیمی»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)|'''دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵''']] | ||
# [[پرونده:1368107.jpg|22px]] [[علی ملکی میانجی|ملکی میانجی، علی]]، [[ناکثین (مقاله)| مقاله «ناکثین»]]، [[دانشنامه امام علی ج۹ (کتاب)|'''دانشنامه امام علی ج۹''']] | # [[پرونده:1368107.jpg|22px]] [[علی ملکی میانجی|ملکی میانجی، علی]]، [[ناکثین (مقاله)| مقاله «ناکثین»]]، [[دانشنامه امام علی ج۹ (کتاب)|'''دانشنامه امام علی ج۹''']] | ||
# [[پرونده:1368987.jpg|22px]] [[جواد محدثی|محدثی، جواد]]، [[فرهنگ غدیر (کتاب)|'''فرهنگ غدیر''']] | |||
{{پایان منابع}} | {{پایان منابع}} | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱۱ نوامبر ۲۰۲۵، ساعت ۰۸:۴۹
مقدمه
طلحة بن عبیدالله اهل مکه و از طایفه تیم بن مرة بوده است. پدرش، عبیدالله، پسر عموی ابوبکر و مادرش، صعبه دختر، حضرمی است و قبل از ازدواج با پدر طلحه، همسر ابوسفیان بوده است. طلحه یکی از افراد شورای شش نفره برای گزینش جانشین عمر بود که به انتخاب عثمان انجامید[۱]. طلحه پسر عمه پیامبر(ص) نیز بود[۲]. همسر او، اروی، دختر ربیعة بن حارث بن عبدالمطلب بود و با اسلام آوردن طلحه میان آنها جدایی افتاد. پس طلحه به مدینه مهاجرت کرد و اروی در مکه نزد خویشانش ماند. بعد از طلحه، خالد بن سعید بن عاص بن امیه با اروی ازدواج کرد. وی از زنانی بود که از آزار کفّار به رسول خدا(ص) پناه برد و پیامبر او را نگه داشت و او را به همسری خالد بن سعید بن عاص در آورد[۳]. طلحه نیز با حمنه ازدواج کرد. حمنه از زنانی بود که همراه زنان دیگر در جنگ احد شرکت کرده بود و به زخمیهای افتاده در میدان جنگ آب میداد؛ محمد بن طلحه فرزند اوست[۴].[۵]
طلحه و خبر راهب
نقل شده، طلحه در بازار بصری مشغول داد و ستد بود که راهبی پرسید: در میان این بازار چه کسی اهل مکه است؟ طلحه جلو رفت و گفت: "من اهل مکه هستم". راهب پرسید: آیا احمد ظهور کرده است؟ طلحه پرسید: احمد کیست؟ راهب گفت: "او فرزند عبدالله بن عبد المطلب است. او در این زمان ظهور خواهد کرد و او آخرین پیامبر است و از مکه به مدینه خواهد آمد".
طلحه میگوید: از این سخن راهب غوغایی در دلم ایجاد شد و به سرعت خودم را به مکه رساندم و بیدرنگ جویای اوضاع شدم. مردم گفتند: محمد امین فرزند عبدالله به پیامبری رسیده است. پس خودم را به ابوبکر رساندم و گفتم: آیا از این مرد پیروی میکنی و به او ایمان میآوری؟ ابوبکر گفت: "آری". و به همراه او نزد پیامبر(ص) رفتیم[۶].[۷]
مأموریت طلحه قبل از جنگ بدر
قبل از جنگ بدر وقتی که پیامبر(ص) از زمان بازگشت کاروان قریش از شام مطلع شد، اصحاب خود را برای حمله به آنها فرا خواند. لازم به ذکر است که پیامبر(ص) ده شب پیش از خروج خود از مدینه، طلحة بن عبید الله و سعید بن زید را برای کسب خبر و اطلاع روانه فرمود و آن دو رفتند و به نخبار - که بعد از ذی المروه و در ساحل دریاست - رسیدند و به منزل کشد جُهنی وارد شدند. کشد آنها را پذیرفت و در پناه خود گرفت و آنها تا هنگام عبور کاروان از آن محل هم چنان مخفیانه پیش او بودند. هنگام عبور کاروان، طلحه و سعید بالای زمین بلندی آمدند و قریش و کاروان و کالاهای آن را بررسی کردند. کاروانیان، کشد را مورد خطاب قرار دادند و پرسیدند: آیا کسی از جاسوسان محمد را ندیدهای؟ او گفت: "پناه بر خدا! جاسوسان محمد در نخبار چه میکنند؟" چون کاروان از آن جاگذشت، طلحه و سعید شب را همانجا گذراندند و بامداد بیرون رفتند. کشد آن دو را تا ذی المروه بدرقه کرد. کاروان خود را به کنار دریا رسانده بود و برای این که از تعقیب مصون بماند شب و روز شتابان در حرکت بود. طلحه و سعید، زمانی به مدینه رسیدند که پیامبر(ص) با لشکر قریش در بدر درگیر جنگ بودند. آن دو به قصد دیدار و گزارش کار خود به پیامبر(ص) از مدینه بیرون آمدند و آن حضرت را در تربان (محلی در مجاورت شاهراه ملل و سیاله) دیدند[۸].
طلحه و سعید بن زید از جمله افرادی هستند که پیامبر(ص) آنها را در غنایم جنگ بدر شریک کرد؛ زیرا در مأموریتی که به فرمان پیامبر(ص) بود، شرکت داشتند[۹].[۱۰]
طلحه و جنگ احد
نقل شده از طلحه پرسیدند: ای ابو محمد، انگشت کوچک دستت چه شده است؟ گفت: "در جنگ احد مالک بن زهیر جُشمی، تیری به طرف پیامبر(ص) انداخت و همه میدانند که تیر او خطا رفت. من دست خود را مقابل چهره پیامبر(ص) گرفتم و تیر به انگشتم خورد و انگشتم فلج شده است. چون مالک بن زهیر طلحه را با تیر زد، طلحه آخ! گفت. پیامبر(ص) فرمود: اگر میگفت بسم الله وارد بهشت میشد. طلحه میگوید: در جنگ احد، هنگامی که مسلمانان فرار کردند، مردی از قبیله بنی عامر بن لؤی بن مالک که نیزهای در دست داشت و سراپا غرق در آهن بود و بر اسبی سرخ با پیشانی و دم سفید سوار بود، پیش آمد و در همان حال فریاد میکشید: من دارنده مهرههای سفید دریایی هستم، مرا به سوی محمد راهنمایی کنید! من اسب او را پی کردم که از پا در آمد و سپس نیزهاش را گرفتم و چنان به او زدم که در حدقه چشمش جا گرفت و بانگی چون بانگ گاو میکشید. از او جدا نشدم تا پای خود را بر گونهاش نهادم و جامه مرگ بر او پوشاندم". بر سر طلحه دو ضربه خورده بود که به شکل صلیب در آمده بود و مردی از مشرکان این دو ضربه را به او زد و از هر دو زخم خون جاری بود. ابوبکر گوید: "روز احد به حضور پیامبر(ص) رسیدم، فرمود: " مواظب پسر عمویت باش! " من به سراغ طلحه رفتم، او بیهوش افتاده، خون از زخمش جاری بود. بر چهرهاش آب زدم تا به هوش آمد. از من پرسید: رسول خدا در چه حالی است؟ گفتم: خوب است او مرا نزد تو فرستاد. طلحه گفت: " خدا را شکر! هر مصیبتی پس از او، بزرگ است". ضرار بن خطاب فهری میگوید: "طلحه به عمره آمده بود. دیدم که سرش را میتراشید و اثر زخمی را که چون صلیب بود، بر سرش دیدم. به خدا قسم، من هر دو ضربه را به او زده بودم؛ او رویاروی من قرار گرفت، ضربهای زدم و در حالی که از من گذشته بود، دوباره به او حمله کردم و ضربهای دیگر به او زدم"[۱۱].
در جنگ احد هنگامی که شایع شد، محمد کشته شد؛ لشکر اسلام به سه دسته تقسیم شدند: گروهی فرار کردند و تا سه روز هم معلوم نبود که به کجا فرار کردهاند؛ مانند عثمان بن عفان و ولید بن عقبه و حارثة بن زید، و چون پس از سه روز به مدینه آمدند، رسول خدا(ص) بدانها فرمود: "خیلی راه رفتید!"[۱۲] و گروهی مانند عمر بن خطاب و طلحة بن عبید الله به پشت جبهه رفتند و در آنجا منتظر بودند تا ببینند چه خواهد شد که در همان حال یکی از مسلمانان به نام انس بن نضر - عموی انس بن مالک - از کنار آنها عبور کرد و با ناراحتی پرسید: برای چه این جا نشستهاید؟ گفتند: رسول خدا(ص) کشته شد (دیگر کجا برویم؟) انس گفت: "زندگی پس از مرگ رسول خدا(ص) به چه درد میخورد! برخیزید و به میدان جنگ بروید تا شما هم مانند او شربت شهادت را بنوشید". دسته سوم، کسانی بودند که در آن موقع فداکاری بیسابقهای از خود نشان دادند و پروانهوار دور رسول خدا(ص) را گرفته بودند و مانع آزار و حمله دشمن به آن حضرت میشدند؛ از آن جمله: علی بن ابی طالب، ابو دجانه انصاری، سهل بن حنیف، سعد بن أبی وقاص و طلحة بن زید[۱۳].[۱۴]
نقش طلحه در بیعت مردم با امام علی(ع)
ابو بشر عابدی گوید: "در مدینه بودم که عثمان کشته شد. مهاجران و انصار و از جمله طلحه و زبیر به نزد امام علی(ع) آمدند و گفتند: ای ابا الحسن، بیا تا با تو بیعت کنیم. امام علی(ع) فرمود: "مرا به خلافت بر شما حاجتی نیست؛ هر کس را انتخاب کنید، من هم با شمایم و به او رضایت میدهم؛ شما را به خدا قسم میدهم که دیگری را انتخاب کنید". آنها گفتند: کسی جز تو را انتخاب نمیکنیم. پس از کشته شدن عثمان بارها به حضور امام آمدند و در نهایت گفتند: کار مردم بیخلیفه سامان نمیگیرد". به نقلی بعد از قتل عثمان زمانی که موضوع انتخاب خلیفه مطرح شد، امام علی(ع) به باغ بنی عمرو بن جندول رفت و به ابی عمره گفت: در را ببند. "لحظاتی بعد مردم آمدند و در زدند و وارد خانه شدند که طلحه و زبیر نیز با آنها بودند. آنها گفتند: ای علی! دستت را پیش بیاور تا با تو بیعت کنیم. امام(ع) فرمود: "مکرر نزد من آمده و رفتهاید و اینک باز آمدهاید؛ سخنی به شما میگویم که اگر آن را بپذیرید، خواست شما را میپذیرم و گرنه بدان حاجتی ندارم. گفتند: هر چه بگویی میپذیریم ان شاء الله. آنگاه امام علی(ع) بالای منبر رفت و در اجتماع بزرگ مردم فرمود: "خلافت بر شما را نمیخواستم اما اصرار کردید که خلیفة شما باشم. بدانید که بدون نظر شما کاری نمیکنم؛ بدانید که کلیدهای اموال شما با من است اما بدون نظر شما یک درهم از آن برنمی دارم آیا رضایت میدهید؟" مردم گفتند: آری. امام(ع) گفت: "خدایا! شاهد باش" آنگاه با این شرایط با آنها بیعت کرد و قبل از همه طلحه و زبیر با آن حضرت بیعت کردند. وقتی طلحه بیعت میکرد، حبیب بن ابی ذویب گفت: "بیعت را کسی آغاز کرد که دستش ناقص است و این کار به سرانجام نمیرسد"[۱۵].
نظر اکثر مردم حاضر در صحنه بیعت با امام علی(ع) و اجماع نظر سیرهنویسان این است که بعد از کشته شدن عثمان، طلحه و زبیر با میل و بدون اکراه با امام علی(ع) بیعت کردند و بعد از آن، از نظر خود برگشتند و بیعت خود را با نیرنگ شکستند[۱۶].[۱۷]
طلحه و درخواست امارت از امام علی(ع)
نقل شده، پس از بیعت، طلحه به امام(ع) گفت: "به من اجازه بده که به بصره بروم و به همراه سپاهی بزرگ برگردم". امام(ع) به او فرمود: "درباره آن میاندیشم"[۱۸]. طلحه و زبیر از امام(ع) خواستند که امارت کوفه و بصره را به آنها دهد. علی(ع) فرمود: "پیش من بمانید که به حضور شما خوشدل باشم؛ زیرا که از دوریتان ملول میشوم"[۱۹].
امام علی(ع) کارگزاران عثمان را از شهرها کنار گذاشت مگر ابو موسی اشعری که مالک اشتر درباره او با امام علی(ع) سخن گفت، پس امام(ع) او را باقی گذاشت. امام علی(ع) قثم بن عباس را والی مکه، عبید الله بن عباس را والی یمن، قیس بن سعد بن عباده را والی مصر و عثمان بن حنیف را والی بصره قرار داد. طلحه و زبیر نزد امام(ع) آمدند و گفتند: پس از پیامبر خدا به ما جفا شد؛ اکنون ما را در کار خود شریک کن. امام(ع) فرمود: شما در نیرومندی و راستی دو شریک من و در ناتوانی و گرانباری دو یاور من هستید. امام(ع) فرمانداری یمن را به طلحه و فرمانداری یمامه و بحرین را به زبیر داد، لکن چون حکمشان را داد، آنها به امام(ع) گفتند: از این صله رحم جزای خیرخواهی دید. امام(ع) به آن دو فرمود: زمامداری بر مسلمانان را با صله رحم چه کار! و امام علی(ع) با شنیدن این سخن حکم را از آن دو پس گرفت. آنها از این کار برآشفتند و گفتند: دیگران را بر ما برگزیدی؟ امام(ع) فرمود: "اگر حرص شما آشکار نمیشد، من به شما عقیده داشتم". بعضی نقل کردند که مغیرة بن شعبه به امام علی(ع) گفت: "ای امیر مؤمنان! طلحه را به یمن و زبیر را به بحرین بفرست و حکم فرمانداری شام را برای معاویه بنویس و هرگاه کارها منظم شد، هر چه خواستی درباره ایشان بکن". پس علی(ع) در این باره به او پاسخی نداد[۲۰].[۲۱]
طلحه و آغاز فتنه
ابن عباس گوید: "پنج روز پس از کشته شدن عثمان، از مکه به مدینه نزد علی(ع) رفتم. مغیرة بن شعبه نزد امام(ع) بود. ساعتی منتظر ماندم تا مغیره از نزد آن حضرت بیرون آمد. آنگاه نزد امام علی(ع) رفتم. امام فرمود: "زبیر و طلحه را کجا دیدی؟" گفتم: در نواصف. فرمود: "چه کسی با آنها بود؟" گفتم: ابو سعید بن حارث بن هشام با گروهی از جوانان قریش؛ امام علی(ع) فرمود: "آنها میخواهند فتنهای به پا کنند و بگویند به خونخواهی عثمان آمدهایم. خدا میداند که قاتلان عثمان خود آنها هستند"[۲۲].
عایشه نیز پیش از کشته شدن عثمان به مکه رفته بود. چون حج خود را به جا آورد، رهسپار مدینه شد و در بین راه با ابن ام کلاب روبرو شد. از او پرسید: عثمان چه کرد؟ او گفت: "کشته شد". عایشه گفت: "لعنت خدا بر او باد!" و سپس گفت: مردم با چه کسی بیعت کردند؟" ابن ام کلاب گفت: "با طلحه". عایشه گفت: "آفرین بر ذو الأصبع". سپس در ادامه راه فرد دیگری را دید و به او گفت: "مردم چه کردند؟" او گفت: "با علی(ع) بیعت کردند". عایشه خشمناک شد و گفت: "به خدا سوگند که آسمان بر سرم خراب شد". سپس به مکه بازگشت. طلحه و زبیر در مکه به عایشه پیوستند و او را به جنگ با امام علی(ع) تشویق کردند[۲۳].[۲۴]
طلحه در نگاه امام علی(ع)
امام علی(ع) در تعبیری کوتاه، شخصیت طلحه را اینگونه بیان میکند: "باطلحه، دیدار مکن؛ زیرا در برخورد با طلحه، او را چون گاو وحشی مییابی که شاخش را تابیده و آماده نبرد است، سوار بر مرکب سرکش میشود و میگوید، رام است"[۲۵] و در جای دیگری فرمود: تا بودهام مرا از جنگ نترسانده، و از ضربت شمشیر نهراساندهاند، من به وعده پیروزی که پروردگارم داده است استوارم. به خدا سوگند، طلحة بن عبید الله، برای خونخواهی عثمان شورش نکرد، جز اینکه میترسید خون عثمان از او مطالبه شود؛ زیرا او خود متهم به قتل عثمان است، که در میان مردم از او حریصتر بر قتل عثمان یافت نمیشد. برای اینکه مردم را دچار شک و تردید کند، دست به اینگونه ادعاهای دروغین زد. سوگند به خدا، لازم بود طلحه، نسبت به عثمان یکی از سه راه حل را انجام میداد که نداد: اگر پسر عفان ستمکار بود چنانکه طلحه میاندیشید، سزاوار بود با قاتلان عثمان همکاری میکرد، و از یاران عثمان دوری میگزید، یا اگر عثمان مظلوم بود میبایست از کشته شدن او جلوگیری میکرد و نسبت به کارهای عثمان عذرهای موجه و عمومپسندی را طرح میکرد تا خشم مردم فرو نشیند و اگر نسبت به امور عثمان شک و تردید داشت خوب بود که از مردم خشمگین کناره میگرفت و به انزوا پناه برده و مردم را با عثمان وا میگذاشت. اما او هیچ کدام از سه راه حل را انجام نداد، و به کاری دست زد که دلیل روشنی برای انجام آن نداشت، و عذرهایی آورد که مردم پسند نیست[۲۶].
هنگامی که طلحه و زبیر به همراه عایشه به سوی مکه و سپس بصره عازم شدند، امام علی(ع) سخنرانی کرد و فرمود: "ای مردم! عایشه به همراه طلحه و زبیر به بصره میرود و طلحه و زبیر، هر کدام خلافت را برای خود میخواهند؛ بدانید که هرگز به این آرزویشان دست پیدا نخواهند کرد و اگر هم برسند، به جان هم خواهند افتاد و یکدیگر را خواهند کشت. به خدا قسم، از این زنی که سوار بر شتر به سوی بصره میرود، هیچ کار خیری ساخته نیست، جز معصیت و طغیان! او همراهان خود را به هلاکت و سرافکندگی خواهند رساند. یک سوم آنها کشته و یک سوم آنها فرار میکنند و یک سوم دیگر توبه میکنند. آن سه (طلحه و زبیر و عایشه) خود میدانند که بر خطا هستند و چه بسا که عالمانی به واسطه جهل خود کشته میشوند"[۲۷].[۲۸]
نامه امام علی(ع) به طلحه و زبیر قبل از شروع جنگ جمل
امام علی(ع) در نامهای به طلحه چنین نوشت: شما دو نفر میدانید، هر چند کتمان میکنید، که من خلافت را نخواستم و مردم برای پذیرفتنش بر من هجوم آوردند. شما دو نفر نیز جزء همان افرادی بودید که بر قبول کردن آن اصرار فراوانی میکردید و مردم به اجبار با من بیعت نکردند. اگر به میل خود با من بیعت کردید، برگردید و توبه کنید و اگر به اجبار با من بیعت کردید، خودتان این گونه وانمود کردید که بیعت، به اجبار نیست و من فکر کردم شما به میل خود بیعت کردهاید. نیازی به تقیه و کتمان نبود و به راحتی میتوانستید قبول نکنید و اکنون نیز چنین است. شما فکر میکنید که من عثمان را کشتهام؟ در این باره مردم مدینه درباره ما گواهی میدهند. دست از این کار تان بردارید که اگر اکنون برگردید، فقط یک ننگ بر دامن شما نشسته است و اگر برنگردید، علاوه بر این ننگ، آتش جهنم را هم نصیب خود میکنید"[۲۹].[۳۰]
آغاز جنگ جمل و کشته شدن طلحه
قبل از آغاز جنگ، اصحاب امام علی(ع) به صف ایستاده بودند و امام به آنان فرمود: "تیری نیندازید و نیزهای به کار نبرید و شمشیری نزنید تا اتمام حجت کنید". در این موقع، مردی از لشکر دشمن تیری به سوی لشکر امام علی(ع) انداخت و مردی از اصحاب امیر المؤمنین(ع) را کشت. دیگران کشته او را نزد امام علی(ع) آوردند. امام(ع) فرمود: خدایا گواه باش. سپس مردی دیگر تیراندازی کرد و آن تیر به عبدالله بن بدیل بن ورقاء خورد و او را کشت. برادرش، عبدالرحمن، او را برداشت و نزد علی(ع) آورد. دوباره امام(ع) فرمود: خدایا گواه باش. جنگ آغاز شد و طایفه بنو ضَبّه شتر را گرفتند و پرچم جنگ را نیز به دست داشتند. در ادامه دو هزار نفر از آنان کشته شد. مردم قبیله ازد پیرامون شتر را گرفتند و آنها نیز دو هزار و هفتصد نفر کشته دادند. کسی مهار شتر را نمیگرفت مگر آنکه جان بر سر این کار مینهاد[۳۱].
وقتی سپاه جمل دچار تزلزل شد و به روشنی شکست آن آشکار شد، مروان که میدانست عامل اصلی در قتل عثمان کسی جز طلحه نیست، با خود گفت: اگر امروز انتقام خون عثمان را از طلحه نگیرم، در زمان دیگری نخواهم توانست چنین کاری بکنم و اینگونه بود که تیری در کمان نهاد و به سوی طلحه نشانه گرفت و تیر مروان در عمق ساق پای طلحه فرو رفت. در این موقع طلحه از غلام خود مرکبیطلبید که خود را به جایی برساند که پایش را مداوا کند. غلام استری آورد و طلحه بر آن سوار شد و خود را از میدان جنگ بیرون برد. در راه طلحه به غلامش میگفت: مرا در جایی فرود بیاور که از پای درآمدم. بالاخره کنار در خانهای از محلات بصره فرود آمدند. اما آن قدر از محل تیر خون آمد که طلحه را از پای انداخت و به زندگیاش پایان داد.
اینگونه بود که طلحه در شصت و چهار سالگی کشته شد و در بصره دفن شد[۳۲].[۳۳]
وضع مالی طلحه
طلحه در کوفه خانهای ساخته بود که هم اکنون (هنگام نقل خبر) در محله کناسه به نام "دارالطلحیین" معروف است. او از املاک عراق، روزانه هزار دینار درآمد داشت و بیشتر از این نیز گفتهاند. طلحه در ناحیه سراة بیش از این درآمد داشت. او در مدینه نیز خانهای ساخت و آجر و گچ و ساج در آن به کار برد[۳۴].
عثمان پنجاه هزار دینار به طلحه قرض داده بود و روزی عثمان به مسجد آمد، طلحه به او گفت: "طلب تو حاضر است". او گفت: "ای ابو محمد! به پاداش جوانمردیت همه از آن تو باشد". همچنین طلحه زمینی داشت که آن را به هفتصد هزار دینار به عثمان فروخت. نقل شده، طلحه میگفت: آن قدر مال دارم که نمیدانم آنها را چگونه در خانه نگهدارم[۳۵].[۳۶]
جستارهای وابسته
- مالک بن عبیدالله تیمی (برادر)
- عثمان بن عبیدالله تیمی (برادر)
- موسی بن طلحه تیمی (فرزند)
- محمد بن طلحه تیمی (فرزند)
- ام اسحاق بنت طلحه تیمی (فرزند)
منابع
پانویس
- ↑ مروج الذهب، مسعودی، ج۲، ص۳۶۵.
- ↑ تاریخ الطبری، طبری (ترجمه: پاینده)، ج۵، ص۲۰۶۶.
- ↑ مجمع البیان فی تفسیر القرآن، طبرسی، ج۹، ص۴۱۰.
- ↑ المغازی، واقدی، ج۱، ص۲۹۲.
- ↑ کاظمی، محمد ایوب، مقاله «طلحة بن عبیدالله تیمی»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵، ص۵۱۷-۵۱۸.
- ↑ اعلام الوری باعلام الهدی، طبرسی، ص۴۰.
- ↑ کاظمی، محمد ایوب، مقاله «طلحة بن عبیدالله تیمی»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵، ص۵۱۸.
- ↑ المغازی، واقدی (ترجمه: محمود مهدوی دامغانی)، ص۱۵-۱۴.
- ↑ المغازی، واقدی، ج۱، ص۱۹-۲۰.
- ↑ کاظمی، محمد ایوب، مقاله «طلحة بن عبیدالله تیمی»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵، ص۵۱۹-۵۲۰.
- ↑ المغازی، واقدی، ج۱، ص۲۵۴.
- ↑ السیرة النبویه، ابن هشام (ترجمه: رسولی محلاتی)، ج۲، ص۱۰۵.
- ↑ السیرة النبویه، ابن هشام، ج۲، ص۸۳؛ تاریخ الطبری، طبری، ج۲، ص۱۹۹؛ الکامل، ابن اثیر، ج۲، ص۵۹؛ الارشاد، شیخ مفید، ج۱، ص۸۳-۸۵.
- ↑ کاظمی، محمد ایوب، مقاله «طلحة بن عبیدالله تیمی»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵، ص۵۲۱-۵۲۳.
- ↑ تاریخ الطبری، طبری، ج۴، ص۴۲۷-۴۳۵.
- ↑ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج۴، ص۷.
- ↑ کاظمی، محمد ایوب، مقاله «طلحة بن عبیدالله تیمی»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵، ص۵۳۶.
- ↑ تاریخ الطبری، طبری، ج۴، ص۴۳۸.
- ↑ تاریخ الطبری، طبری، ج۴، ص۳۴۸.
- ↑ تاریخ الیعقوبی، یعقوبی، ج۲، ص۱۸۰.
- ↑ کاظمی، محمد ایوب، مقاله «طلحة بن عبیدالله تیمی»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵، ص۵۳۷.
- ↑ مروج الذهب، مسعودی، ج۲، ص۳۶۴.
- ↑ تاریخ الیعقوبی، یعقوبی، ج۲، ص۱۷۵.
- ↑ کاظمی، محمد ایوب، مقاله «طلحة بن عبیدالله تیمی»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵، ص۵۳۸-۵۳۹؛ محدثی، جواد، فرهنگ غدیر، ص۳۷۳.
- ↑ نهج البلاغه، سید رضی (ترجمه: دشتی)، ص۸۲.
- ↑ نهج البلاغه، سید رضی (ترجمه: دشتی)، ص۳۳۱.
- ↑ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج۱، ص۲۳۳.
- ↑ کاظمی، محمد ایوب، مقاله «طلحة بن عبیدالله تیمی»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵، ص۵۳۹-۵۴۱.
- ↑ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج۱۷، ص۱۳۱.
- ↑ کاظمی، محمد ایوب، مقاله «طلحة بن عبیدالله تیمی»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵، ص۵۴۴-۵۴۵.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۲۳؛ الجمل، شیخ مفید، ص۳۵۸؛ مروج الذهب، مسعودی، ج۲، ص۳۶۲؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ص۲۲۸.
- ↑ مروج الذهب، مسعودی، ج۲، ص۳۶۵.
- ↑ کاظمی، محمد ایوب، مقاله «طلحة بن عبیدالله تیمی»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵، ص۵۴۵-۵۴۶؛ ملکی میانجی، علی، مقاله «ناکثین»، دانشنامه امام علی ج۹، ص۸۹.
- ↑ مروج الذهب، مسعودی، ج۲، ص۳۳۳.
- ↑ تاریخ الطبری، طبری، ج۴، ص۴۰۵.
- ↑ کاظمی، محمد ایوب، مقاله «طلحة بن عبیدالله تیمی»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵، ص۵۴۷؛ ملکی میانجی، علی، مقاله «ناکثین»، دانشنامه امام علی ج۹، ص۸۹.