ابومسلم خراسانی

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت

نسخه‌ای که می‌بینید نسخه‌ای قدیمی از صفحه‌است که توسط Bahmani (بحث | مشارکت‌ها) در تاریخ ‏۱۷ مارس ۲۰۲۵، ساعت ۰۹:۳۴ ویرایش شده است. این نسخه ممکن است تفاوت‌های عمده‌ای با نسخهٔ فعلی بدارد.

ابومسلم خراسانی فردی است که علیه بنی امیه قیام کرد و مردم را به بیعت با ابراهيم بن محمد بن علی بن عبد الله بن عباس بن عبد المطلب ملقب به "ابراهیم امام" فراخواند. ابومسلم اعتقاد داشت که پس از امیرمؤمنان (ع)، محمد حنفيه جانشین آن حضرت است، پس از وی فرزندش، سپس محمد بن علی بن عبد الله بن عباس و پس از او ابراهیم امام.

آشنایی اجمالی

در ایام مروان، عبدالرحمن بن محمد مروزی معروف به «ابومسلم خراسانی» علیه بنی امیه قیام کرد و مردم را به بیعت با ابراهيم بن محمد بن علی بن عبد الله بن عباس بن عبد المطلب ملقب به «ابراهیم امام» فراخواند. ابومسلم چنین اعتقاد داشت که پس از امیرمؤمنان (ع)، محمد حنفيه جانشین آن حضرت است، پس از وی فرزندش، سپس محمد بن علی بن عبد الله بن عباس و پس از او فرزندش ابراهیم امام[۱].

دعوت برای ابراهیم امام

«ابراهیم امام» ابومسلم خراسانی را "امین آل محمد" خواند، پرچم را به دستش داد و شمشیر به کمرش بست. ابومسلم از سال ۱۲۸ قمری به تبلیغ علیه بنی امیه پرداخت و توانست با کشتن بیش از ششصد هزار نفر، ابوالعباس سفاح را در سال ۱۳۲هجری قمری به خلافت برساند. سفاح در سال ۱۳۶ قمری در گذشت و منصور به خلافت رسید. هلاکت ابومسلم، بخشی از کردار این خلیفه به شمار می‌آید. ابن خلکان می‌گوید: ابومسلم در خراسان مردم را به بیعت با ابراهیم امام که برادر سفاح بود، دعوت می کرد، ولی مروان بن محمد، آخرین خليفه بنی امیه، ابراهیم امام را در حرّان به قتل رساند. ابراهيم وصیت کرد حکومت به برادرش سفاح برسد[۲].

ادعای مهدویت

گروهی چنان باور دارند که ابومسلم ادعای مهدویت داشت[۳]. برخی نیز معتقدند، پیروانش مانند «سنباد»، ابومسلم را مهدی موعود خواندند. ابومسلم در نخستین روز حکومت منصور کشته شد. وقتی خبر مرگ وی به خراسان رسید، پیروانش که«خرِّمیه» یا «مسلمیه» خوانده می شدند و طرفدار امامت ابومسلم بودند، پرآکنده گشتند. گروهی ابومسلم را زنده و همان مهدی موعود خواندند که روزی ظهور می کند و جهان را پر از عدل می کند. جمعی نیز مرگش را پذیرفته، فاطمه دخترش را امام خواندند و «فاطمیه» خوانده شدند[۴].

واقعه بعد از ابراهیم امام

در سال ۱۳۲ هجری قمری ابوالعباس سفاح وارد کوفه شد. در این هنگام ابوسلمه حفص بن سلیمان که در دل به آل ابوطالب ایمان داشت، از شهادت ابراهیم امام آگاه گشت. او سرانجام به وسیله محمد بن عبدالرحمن بن اسلم، دو نامه با یک مضمون نزد امام صادق (ع) و عبدالله بن حسن بن حسن بن علی بن ابی طالب فرستاد. ابوسلمه در این نامه از امام خواسته بود مردم، به ویژه ساکنان خراسان را به بیعت با خویش فراخواند. وقتی محمد بن عبدالرحمن خدمت امام (ع) رسید، گفت: من نماینده ابوسلمه‌ام. امام صادق (ع) فرمود: "ابوسلمه را با من چه کار؟ او پیرو دیگران است". محمد بن عبدالرحمن گفت: من تنها پیام آورم. نامه را پاسخ دهید. امام (ع) نامه ابوسلمه را در آتش افکند و فرمود: "آنچه دیدی پاسخ نامه است". سپس حضرت شعری بدین مضمون خواند: "ابو سلمه آتشی افروخت که دیگران از آن بهره می‌برند". محمد بن عبد الرحمن نامه دیگر ابوسلمه را نزد عبد الله بن حسن برد. او نامه را خواند و بسیار شاد شد و آن را بوسید. آنگاه خدمت امام صادق (ع) رسید. امام پرسید: دیگر چه خبر است؟ عبدالله نامه را نمایاند و گفت: شیعیان ما در خراسان به ابوسلمه گرویده اند و او آنان را به من ارجاع داده است. امام فرمود: تو در خراسان شیعه داری؟ تو ابومسلم را به خراسان فرستادی؟ آیا آنان را که از خراسان به عراق آمده اند، می‌شناسی یا سبب آمدنشان بوده‌ای؟ عبد الله از این سخن ناخشنود شد و گفت: اینان می‌خواهند با فرزندم محمد، که مهدی این امت است، بیعت کنند. امام فرمود: به خدا سوگند، او مهدی این امت نیست و اگر قیام کند، به زودی کشته می‌شود. عبدالله جسارت کرد و گفت: این گفتارت در حسادت ریشه دارد. امام فرمود: به خدا سوگند، سخنی جز نصیحت و خیرخواهی بر زبان نمی‌رانم. مانند این نامه برای من نیز فرستاده شد، آن را سوزاندم. عبد الله بن حسن با ناراحتی از خانه امام (ع) بیرون رفت، ولی آنچه امام (ع) فرموده بود، تحقق یافت[۵][۶]

پایان زندگی

قدرت فراوان ابومسلم مایه نگرانی دستگاه خلافت عباسی شده بود. موقعیت و نفوذ سیاسی وی چنان بود که فرمانروایان و سرداران نظامی ناحیه شرقی خلافت را بی‌فرمان خلیفه تعیین می‌کرد و به نام خویش سکه می‌زد و خلیفه در عراق بدون دستور او هیچ کار مهمی انجام نمی‌داد[۷]. این مایه قدرت و شوکت، رشک و کینه عباسیان، خصوصاً منصور را برانگیخت و وقوع چند ماجرا آتش دشمنی میان آن دو را بیش از پیش برافروخت.

  1. ماجرای ابن هبیره. یزید بن عمر بن هبیره آخرین کارگزار اموی در عراق بود. وی به شفاعت منصور و به شرط تسلیم واسط مورد بخشش سفاح قرار گرفت، ولی ابومسلم بی‌درنگ نامه‌ای به سفاح نوشت و خواستار اعدام او شد[۸]. سفاح برخلاف میل منصور و از بیم خشم ابومسلم و یارانش، ابن هُبیره را به بهانه آنکه شروط عفو را به جا نیاورده است، از میان برداشت[۹].
  2. کشمکش سیاسی در فارس. به دنبال قتل ابوسلمه، ابومسلم محمد بن اشعث خزاعی را به فارس فرستاده بود تا همه مأموران و والیان ابوسلمه را از میان بردارد و خود حکومت آن دیار را به دست گیرد. در این هنگام، عیسی بن علی که از جانب سفاح ولایت فارس یافته بود از راه رسید؛ اما محمد بن اشعث از پذیرش او سر باز زد و عیسی را به مرگ تهدید کرد و گفت که ابومسلم به او فرمان داده است تا هر کس را که بدون دستور وی مدعی فرمانروایی فارس گردد به قتل رساند. مسلّماً تحمل این موضوع برای عباسیان دردناک بود و خشم آنان را بیش از پیش بر ضد ابو مسلم برانگیخت.
  3. ماجرای زیاد بن صالح. پیش از این درباره شورش و توطئه او که به تحریک سفاح بر ضد ابومسلم در جریان بود سخن گفتیم.

و به دنبال رفتار منصور با ابومسلم در قضیه سرکوب شورش عبدالله بن علی و فرستادن گروهی برای نگه داشتن حساب غنایم جنگ، ابومسلم با خشم بسیار آهنگ خراسان کرد. خلیفه برای بازداشتن ابومسلم از رفتن به خراسان کوشید که وی را با پیشنهاد پذیرش حکومت شام و مصر بفریبد؛ اما ابومسلم که می‌دانست تنها پایگاه استوار او خراسان است، از پذیرفتن آن سر باز زد[۱۰]. خلیفه این بار کوشید تا با فرستادن پیک و ارسال پیام وعد و وعید او را رام کند؛ همچنین یاران ابومسلم را واداشت تا به او نامه بنویسند و به دوستی با خویش دلگرمش کنند[۱۱]. نیز بر آن شد تا با وعده حکومت خراسان و پرداخت رشوه‌ای کلان، ابوداوود جانشین مورد اعتماد ابومسلم را وا دارد که راه خراسان را بر ابومسلم ببندد و او را به فرمانبرداری از خلیفه فرا خواند[۱۲]. سرانجام ابومسلم فریفته وعده‌های دروغین خلیفه و یارانش شد و از میانه راه به عراق بازگشت و به توطئه منصور در سال ۱۳۷ ق. به قتل رسید[۱۳] و بدین گونه مرد بزرگی که به گفته مأمون، تالی اردشیر و اسکندر بود[۱۴] بر سر یک اشتباه نابود شد؛ زیرا به قول خودش اندیشه و رأی درست را در ری جا گذاشت[۱۵].

ابومسلم نفوذی بسیار میان یارانش داشت و عباسیان از کشتن وی بیمناک بودند[۱۶]؛ از این‌رو پس از مرگش، وی را ابومجرم خواندند و کوشیدند تا او را خونخوار، بی‌رحم، ستمکار، خائن و بدنام معرفی نمایند. با وجود این، خلیفه به دلیل ترس از انتقامجویی لشکریان ابو مسلم که همراه وی به دارالخلافه آمده و هنوز چشم به راه او بودند، پاداش بسیاری به آنان داد[۱۷]. گروهی از آن لشکریان که در برابر قتل سردارشان چاره‌ای نداشتند، از گرفتن این حق‌السکوت شرمسار شدند و زیر لب می‌گفتند: «رهبر خود را به درهم فروختیم»[۱۸] و برخی دیگر که به ابومسلم وفادار بودند به فکر انتقام افتادند. آنچه گذشت در عراق بود، اما در خراسان قتل ابومسلم نارضایی‌ها و شورش‌های بسیاری پدید آورد[۱۹]؛ زیرا ابومسلم در آنجا نه تنها رهبر سیاسی و سردار نظامی، بلکه پیشوای دینی تلقی می‌شد؛ به همین دلیل بود که عیسی بن علی پس از آنکه منصور ابومسلم را کشت، با شگفتی گفت: «او را کشتی! با سپاهیانش که او را چون پروردگار خود می‌دانند، چه می‌کنی؟[۲۰]». از این‌رو، قیام‌ها و نهضت‌هایی که پس از مرگ وی به خونخواهی‌اش رخ داد، گاه صبغه دینی نیز داشت، چنان که راوندیان و بومسلمیه و سپیدجامگان در عقاید دینی خویش ابومسلم را امام خود می‌دانستند و بسیاری از ایرانیان، او را یگانه امام واقعی خویش می‌شمردند و مقامی شبیه به مهدویت و حتی‌الوهیت برایش قائل بودند[۲۱].

بیشتر یاران ابومسلم، روستاییان و مردم فرودستی بودند که برای کامیابی قیام عباسی کوشش بسیار کرده بودند و اکنون که رهبرشان قربانی کینه و آز خیانتکاران عباسی شده بود به قصد خونخواهی و با گرایش به افکار کفرآمیز و ملحدانه، دست به شورش می‌زدند. در واقع، نام و یاد ابومسلم به شعاری مبدل گردید که روستاییان ساده دل را پیرامون هر کس که آن را بر زبان می‌آورد جمع می‌کرد؛ چنان که کسانی چون اسحاق ترک، سنباد، مقنع و حتی بابک خرمدین برای نشر دعوت خویش از آن بهره گرفتند و حتی جنبش‌های شعوبی با خاطره ابومسلم قرین شد. این مایه مهر و علاقه، نیرویی بود که همواره دستگاه خلافت عباسی را تهدید می‌کرد و چنان که بعدها معلوم گشت، این قیام‌ها نقش بسزایی در تضعیف قدرت آل عباس ایفا کردند.[۲۲].

منابع

پانویس

  1. شیخ عباس قمی، تتمة المنتهى، ص
  2. وفیات الاعیان، ج ۳، ص ۱۹۴ و عالی بن حسین مسعودی، مروج الذهب، ج۳ ص۲۳۹-۲۴۴.
  3. احمد سروش، مدعیان مهدویت، ص ۲۵
  4. علی بن حسین مسعودی، مروج الذهب، ج۳، ص ۲۹۱ - ۲۹۴. برای آگاهی فزون تر در این باره ر. ک: همو، مروج الذهب، ج ۲، ص ۴۶۷ - ۴۷۱؛ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج ۹، ص ۵۰۲؛ احمد بن داوود دینوری، اخبار الطوال، ص ۴۲۱؛ ابن خلدون، تاریخ ابن خلدون، ج ۳، ص ۱۲۲ و شیخ عباس قمی، تتمة المنتهى، ص ۱۵۷
  5. علی بن حسین مسعودی، مروج الذهب، ج۳، ص ۲۵۴؛ ابن خلکان، وفیات الاعیان، ج ۲، ص ۱۹۶ و ابن خلدون، مقدمة ابن خلدون، ص ۲۵۰.
  6. عابدی، احمد؛ مدعیان و منکران بابیت و مهدویت، ص ۴۱۴ - ۴۲۶.
  7. زین الاخبار، ص۱۲۰؛ مجمل التواریخ والقصص، ص۳۱۳.
  8. الوزراء والکتاب، ص۹۳.
  9. تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۳۵۴؛ وفیات‌الاعیان، ج۴، ص۲۰۶- ۲۰۹.
  10. الکامل، ج۴، ص۳۸۱.
  11. الکامل، ج۵، ص۴۷۱؛ الفخری، ص۱۶۹.
  12. تاریخ‌نامه طبری، ج۲، ص۱۰۸۵.
  13. تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۳۶۷- ۳۶۸؛ تاریخ الطبری، ج۴، ص۳۸۶؛ کتاب تاریخ سنی ملوک الارض و الانبیاء، ص۱۴۰ و قس: انساب الاشراف که آن را در سال ۳۰۶ ق. دانسته است (ج ۳، ص۳۰۴).
  14. مجمل التواریخ والقصص، ص۳۱۶.
  15. تركت الرأي بالري ضرب‌المثل شده است.
  16. صدیقی، غلامحسین، جنبش‌های دینی ایران در قرن‌های دوم و سوم هجری، ص۲۵۵.
  17. الاخبار الطوال، ص۳۸۲.
  18. تاریخ الطبری، ج۴، ص۳۸۷.
  19. بارتولد، ترکستان‌نامه، ج۲، ص۴۳۲.
  20. الاخبار الطوال، ص۳۸۲.
  21. الفرق بین الفرق، ص۲۴۲؛ فرق الشیعة، ص۴۱.
  22. خضری، سید احمد رضا، تاریخ خلافت عباسی از آغاز تا پایان آل بویه ص ۳۰.