عصر امام هادی
جامعهشناسی عصر معتصم
بحران ارزشها و فقدان قیم اخلاقی در ساختار حکومتی عباسیان موج میزد و خلیفه سعی میکرد بر رفاه و خوشگذرانی و عیاشیاش خللی وارد نیاید، کارگزاران حکومتی و مأموران رده پایینتر هم با تأسی از رأس مخروط جامعهشناسی یعنی هیئت حاکمه، تلاش در غارت و بیهویت کردن جامعه را داشتند و چون زالو حیات سالم جامعه را تهدید میکردند. مسعودی در مروج الذهب مینویسد: بغا از ترکها بود و از غلامان معتصم بهشمار میرفت، در جنگهای بزرگ خودش در صحنه جنگ نبرد میکرد و همیشه جان سالم به در میبرد، هیچگاه بر تن خود زره نمیپوشید، در این مورد از او سؤال شد، گفت: در خواب پیامبر اکرم(ص) را دیدم به من فرمود: بغا به یکی از افراد امتم نیکی کردی او برای تو دعا کرد و دعایش مستجاب شد. عرض کردم: یا رسول الله آن مرد چه کسی بود؟ فرمود: همان کسی که او را از درندگان نجات دادی. گفتم: یا رسول الله از خداوند بخواه به من عمر طولانی عنایت کند! حضرت دست به دعا برداشته فرمود: خدایا عمرش را طولانی کن و از اجل او چشمپوشی نما. عرض کردم: یا رسول الله ۹۵ سال؟ فرمود: ۹۵ سال. بغا نسبت به اولاد علی(ع) مهربان و بخشنده بود، پرسیدند آن مردی که از درندگان نجاتش دادی که بود؟ گفت: مردی را پیش معتصم آوردند که نسبت بدعت و خلاف دین به او داده بودند، شب هنگام بین او و معتصم سخنانی رد و بدل شد. معتصم به من گفت: این مرد را بیانداز میان درندگان. او را تا باغ وحش آوردم و از دستش ناراحت بودم، ولی در بین راه شنیدم چنین میگفت: خدایا تو میدانی که من فقط برای تو سخن گفتم و دین تو را کمک کردم و از بابت توحید و یگانهپرستی گرفتار شدم با اینکه جز برای رضای تو نبود، فقط خواستم تقربی به پیشگاه تو حاصل کنم، با اطاعت و فرمانبرداری و به پای داشتن حق در مورد کسی که با تو مخالفت ورزیده! اکنون مرا تسلیم اینها میکنی؟! بغا گوید: بدن من به لرزه افتاد و دلم به حالش سوخت و از وضع او ناراحت شدم راه جایگاه درندگان را عوض کرده او را به خانه آوردم و در اطاق خودم پنهانش نمودم، پیش معتصم آمدم، گفت: چه شد؟ گفتم: انداختمش پیش درندگان! گفت: نفهمیدی چه میگفت؟ گفتم: من مردی ترک زبانم او به عربی صحبت میکرد نفهمیدم چه میگفت ولی آن مرد با معتصم به درشتی صحبت کرده بود.
سحرگاه به او گفتم: اینک درها را گشودم و تو را با نگهبانان خارج میکنم! تو را آزاد کردم و جان خویش را به خطر انداختم! سعی کن تا معتصم زنده است خود را آشکار نکنی. قبول کرد، پرسیدم جریان گرفتاریت برای چه بود؟ گفت: مردی از مأمورین معتصم در شهر ما تجاوز به ناموس مردم میکرد و آشکارا فسق و فجور مینمود، کار او خلل در دین و توحید بهوجود میآورد، کسی را نیافتم که با من همداستان شود و کار او را بسازیم، یک شب خودم تنها به او حمله کردم و خونش را ریختم؛ زیرا او با کارهایش استحقاق چنین کیفری را داشت. مرا گرفتند و دیدی که کارم به کجا کشید[۱]. در موضوع تاریخی فوق چند نکته به چشم میخورد، اولاً: چون در رأس حکومت تعدی و تجاوز به حقوق مردم وجود دارد و تجاوز و چپاول نهادینه شده، کارگزاران جزء به تبعیت از هیئت حاکمه، نهتنها از تجاوز به حریم شهروندان ابایی ندارند بلکه هر نوع تعدی را حق مسلّم خود میدانند. ثانیاً: فضای حاکم بر روابط دولتمردان و رعیت، به خوبی ترسیم شده که هر کس خود را به خلافت عباسی وصل کرده مجوزی بر اشاعه فساد و انحراف را به دست آورده است. ثالثاً: آحاد مردم از عدم امنیت مالی و جانی و ناموسی رنج میبرند و این اولین ثمره حاکمیت ناصالحان بر امت است. آن روز که فاطمه زهرا جان شریفش را در دفاع از امام زمانش تقدیم کرد و برای احقاق حق مسلّم علی(ع) به صحنه آمد تا خلافت حقه الهیه راه کج و انحرافی را در پیش نگیرد، گویا با بصیرت کامل این صحنهها را میدید که روزی نااهلان، زمامدار جامعه اسلامی میشوند و به نام خلافت اسلامی به حقوق مردم تجاوز خواهد شد. رابعاً: آنها که بر اساس غیرت دینی دست به اقدام زده و منادی نهی از منکر باشند چون در حکومت جور سران خلافت اهل منکرند، محکوم به اعدام با اعمال شاقه خواهند شد و لذا بغا اگرچه با عنایت ویژه نبوت او را از افتادن در قفس شیران نجات میدهد ولی قفس شیران سزای او نبود. پس از شهادت امام جواد(ع) در مدت هفت سالی که امام هادی(ع) در عصر معتصم عباسی میزیست، اصحاب امام در فشار و شکنجه بسر میبردند و به جرم نزدیکی آنها به اهلبیت آسایش نداشتند.
یسع بن حمزه قمی گفت: عمر بن مسعده وزیر معتصم مرا در فشار قرار داد و در وضع نابسامانی قرار گرفتم، بهطوریکه بر جان خود بیمناک شدم و ترسیدم بچههایم به فقر و تنگدستی مبتلا شوند. نامهای برای مولایم ابوالحسن امام هادی(ع) نوشتم و شکایت ناراحتی خود را به ایشان نمودم. در جواب نوشت هیچ باکی بر تو نیست ناراحت نباش، خداوند را به وسیله این کلمات بخوان به زودی نجاتت خواهد داد و فرج نصیبت میگردد؛ زیرا آل محمد(ص) هرگاه گرفتار بلا و یا دشمنان و یا تنگدستی و ناراحتی میشوند با همین دعا خدا را میخوانند. یسع بن حمزه گفت: خدا را با همین کلمات خواندم اول صبح هنوز به خدا قسم چیزی از روز برنیامده بود که پیکی از طرف عمرو بن مسعده آمد که وزیر تو را میخواهد! از جای حرکت کرده پیش او رفتم همین که چشمش به من افتاد تبسمی کرد، دستور داد غل و زنجیر را از گردنم بردارند و امر کرد برایم خلعت بیاورند و مرا معطر نمود و خیلی احترام کرد و نزدیک خود نشاند. شروع کرد با من به صحبت کردن و عذر و پوزش خواستن، هرچه از من گرفته بود بازگرداند و بسیار گرامی داشت[۲].[۳]
امام هادی(ع) در عصر الواثق
آن روز که گروه مبارز عباسیون به رهبری ابراهیم امام علیه حکومت جابرانه امویان میجنگیدند، به ذهن هیچ کس خطور نمیکرد که روزی خلافت را قبضه میکنند و در انحصار خلافت جامعه اسلامی، تمام ارزشهای الهی را زیرپا میگذارند و از هیچ زشتی و آلودگی فروگذار نمیکنند. آن روز که خلافت حقه الهیه را از امامت نور به تاراج بردند، هیچ کس فکر نمیکرد مدعیان نهضت و انقلاب، خود مجسمه امامت نار شوند و تدبیر و سیاست و روش و منش و اخلاقشان متأثر از آلودگیهای نفسانی و سلطهگری مخرب آنها باشد. آن روز که امام صادق(ع) را خانهنشین کردند و محدودیتها و ظلمها و فشارهای عدیده را بر امام معصوم تحمیل کردند و برای بسط قدرت و سلطه سیاسی خود از هرگونه تنویر افکار امامت ممانعت به عمل آوردند، فقط خواص میفهمیدند که حکومت اگر به دست صالحان اداره میشد جامعه متعالی میشود و اگر به دست ناصالحان بیفتد سقوط و انحطاط، تقدیر محتوم جامعه مسلمین خواهد بود. خلفای عباسی هرچه جلوتر میرفتند، ابتذال و انحرافشان عمیقتر میشد، به ویژه در عصر امامت امام هادی(ع) پلیدی آنها شکل تازهای گرفت و امام هادی(ع) در اوج مظلومیت و مهجوریت بود.
الواثق پس از پدرش معتصم در سال ۲۲۷(هـ. ق) به خلافت رسید. ایشان از خلفای عیاش و خوشگذران و لذتجو بود. در میان خلفای عباسی به پرخوری و شکمبارگی شهرت داشت، در امر حکومت بسیار ضعیف و ناتوان بود و عمده فکر و اندیشهاش به شکم و شهوت میگذشت و طبیعی بود که در امور مملکت و وظایف حکومتداری ناتوان و ضعیف باشد. تدبیر خلافت را به احمد بن داوود قاضی القضاه کشور و محمد بن عبدالملک زیات وزیر و منشی مخصوص خود محول کرده بود. امام هادی(ع) در عصر این چهره متعفن دنیایی زندگی میکرد که در اثر افراط در امر شهوت و عیاشی به مرض استسقاء در سن ۳۷ سالگی درگذشت[۴]. یکی از مصادیق بارز مظلومیت امام هادی(ع) این بود که در عصر خلیفهای زندگی میکرد که افق فکر و بینش و عملکردش هیچ وجه اشتراک و وجه شباهتی با امام هادی(ع) نداشت. واثق بسیار میگسار بود و در این امر افراط میکرد و برای لذتجویی بیشتر به داروهای مخصوصی پناه برده بود که سرانجام همان داروها باعث مرگ او شد[۵]. واثق آنقدر شهوتران بود که از طبیب مخصوص خود داروی قوه باه خواست، طبیب گفت: کثرت جماع بدن را منهدم میکند! من دوست ندارم برای شما این انهدام را، واثق گفت: چارهای نیست و همان افراط در شراب و جماع باعث مرگ زودهنگام او شد و پس از پنج سال خلافت درگذشت.
انسانی که فکر و هوش و استعدادش با شراب و شهوت به تحلیل رفته و به دلیل عجز از اداره مملکت، امور را به قاضی و وزیر خود سپرده تا فارغ البال جرعه لذت دنیا را سر کشد، آیا به امام هادی(ع) و آن رسالت الهیاش و بینش آسمانیاش، اجازه فعالیت میدهد؟ اجازه نورانیت فکری به طور آزاد میدهد؟ اجازه ایجاد ارتباط با مردم را صادر میکند؟ اصولاً طاغوتهای جامعه برای فراغت از دغدغه خاطر و شهوترانی بلامنازع، اولیاء خدا را در حصر و زندان و فشار قرار میدادند تا هیچ مانعی سر راه امیال شیطانیشان نباشد و امام هادی(ع) در این مقطع از خلافت ۶ ساله الواثق در اوج فشار و محدودیت به سر میبرد و از فعالیتهای فرهنگسازش محروم بود. امام هادی(ع) ۳۳ سال امامتش به طول انجامید. در مدت امامت آن حضرت بقیه حکومت معتصم بود که بعد از او واثق پنج سال و هفت ماه حکومت کرد. پس از واثق متوکل چهارده سال به حکومت رسید، متوکل آن حضرت را به وسیله یحیی بن هرثمه ابن اعین از مدینه به سامرا آورد بعد از متوکل پسرش منتصر چند ماه حکومت کرد، پس از او مستعین خلیفه شد که او احمد بن محمد بن معتصم است و دو سال و نه ماه حکومتش دوام یافت، بعد از او معتز هشت سال و شش ماه خلافت کرد. در آخر حکومت معتز بود که امام(ع) به شهادت رسید و در منزل خود در سامرا دفن شد. امام بیست سال و چند ماه در سامرا حضور داشت[۶]. امام هادی(ع) در طول حیات ننگین این خلفای جور در فشار و محدودیت زندگی میکرد، اساس زندگی این خلفا را شراب و شهوت تشکیل داده بود و لذا امام را مانع لذتجویی خود میدیدند و در حصر کامل قرارش دادند.[۷]