نظم و انضباط نظامی

(تغییرمسیر از انضباط نظامی)

نظم و انضباط نظامی

پیامبر اکرم(ص) خود، اسوه نظم بود و توجه ویژه‌ای به آموزش نظم و انضباط نظامی به یاران خود داشت. او می‌کوشید اصحابش را چنان تربیت کند که بی‌هیچ سرپیچی یا اعتراضی، فرمان‌های نظامی را بپذیرند؛ زیرا پیروزی‌های نظامی، بانظم، دقت و سازمان‌دهی دقیق حاصل می‌شود.

در سیره پیامبر(ص)، نمونه‌هایی بسیار در این مقوله است که به برخی از آنها اشاره می‌کنیم. در عقبه دوم که مردم مدینه، پنهانی با پیامبر(ص) بیعت کردند، حضرت به آنان فرمان داد به مدینه بازگردند بی‌آنکه خفته‌ای را برای سفر بیدار کنند یا منتظر بازگشت کسی از غایبان بمانند. همچنین دستور داد زنگ‌های شتران خود را نیز پنهان سازند تا صدایی از آنها برنخیزد؛ زیرا مشرکان، جاسوسانی را بر ضد آنان گمارده بودند. اهل مدینه به پیامبر(ص) عرض کردند: «سوگند به آن‌که تو را برای حق برگزیده است، اگر بخواهی، با شمشیرهایمان به‌سوی مردمان در منا یورش می‌بریم».

حضرت فرمود: «چنین فرمانی به ما داده نشده است. به‌سوی مرکب‌ها و وسایل خود باز گردید». پس از این دستور همه به آن گردن نهادند و هیچ‌کدام رفتاری نکرد که پیامدی منفی برای مسلمانان داشته باشد[۱].

رزمنده مسلمان باید این‌گونه منضبط و مطیع فرمان‌های فرمانده خود باشد و احساسات و عواطفش، او را به کارهایی که بی‌هیچ دستاوردی، زیان‌هایی را بر مسلمانان تحمیل می‌کند، وادار نکند.

نکته قابل‌توجه در ماجرای عقبه دوم، این است که گروهی از انصار، که در عقبه دوم با پیامبر(ص) بیعت کردند با قوم خود که مشرک بودند به حج آمده بودند. آنان، شب‌هنگام با همراهان مشرک خویش در بسترهایشان خود را به خواب زدند اما نیمه‌های شب، یکی‌یکی، از میان آنان به‌سوی عقبه رهسپار شدند تا به محل قرار خود با حضرت رسیدند. آنان، پس از بیعت، به محل خواب خود بازگشتند و بی‌آنکه قومشان از رفتن و آمدنشان بویی ببرند، در بسترهایشان خوابیدند.

صبح هنگام، گروهی از سران قریش به محلی که انصار با قومشان در آن حضور داشتند، رفتند و گفتند: «ای خزرجیان! به ما خبر رسیده است که شما نزد خویشاوند ما رفته‌اید و می‌خواهید وی را از میان ما خارج سازید و با او برای جنگ با ما بیعت کرده‌اید. به خدا سوگند هیچ قومی از عرب که میان ما و آنان جنگ در گیرد، نزد ما منفورتر از شما نیست».

در این هنگام، مشرکان مدینه سوگند خوردند که چنین نیست و ما چیزی در این‌باره نشنیده‌ایم. حقیقت آن بود که آنان راست می‌گفتند و چیزی در این‌باره نمی‌دانستند. در پی سوگندهای مشرکان مدینه، قریشیان، سخن آنها را پذیرفتند. در این حال، برخی مسلمانان، به یکدیگر نگاه می‌کردند[۲].

نظم و ظرافت حرکت شبانه انصار، حقیقتاً آموزنده است. آنان چنان آهسته بسترهایشان را کنار مشرکان، ترک کردند و سپس بازگشتند که هیچ‌کس از حرکتشان آگاه نشد. این اوج نظم آنان در اجرای فرمان پیامبر(ص) را می‌رساند.

در غزوه احزاب، هنگامی که وزش بادی شدید، خیمه‌های مشرکان را از جا کند و دیگ‌های آنان را واژگون ساخت، ترس و هراس در صفوف لشکرشان به نهایت خود رسید و آنان سخت آشفته شدند. در این حال، پیامبر(ص)، حذیفة بن یمان را که محرم اسرارش بود، برای آگاهی از شرایط لشکر مشرکان به‌سویشان فرستاد و از او خواست در این مأموریت، در لشکر آنان، دست به اقدامی نزند. حذیفه نیز چنین کرد.

مسلم با سند خود از ابراهیم تمیمی و او از پدرش روایت کرده است: در نزد حذیفه بودیم که مردی گفت: «اگر زمان پیامبر(ص) را درک می‌کردم، در رکابش می‌جنگیدم و مبارزه‌ای نیکو انجام می‌دادم». حذیفه گفت: «تو چنین می‌کردی! در شب جنگ احزاب که هوا بسیار سرد باد شدیدی می‌وزید، در محضر رسول خدا(ص) بودیم. حضرت فرمود: «آیا کسی هست که اخباری از دشمن برایم بیاورد تا خداوند او را در قیامت، با من همراه سازد؟» همه سکوت کردیم و کسی پاسخی نداد. حضرت باز فرمود: «آیا کسی هست که اخباری از دشمن برایم بیاورد تا خداوند او را در قیامت با من همراه سازد؟» باز هم، همه سکوت کردیم و کسی پاسخی نداد. حضرت این بار فرمود: «ای حذیفه! برخیز و اخبار دشمن را برای ما بیاور».

چون حضرت مرا با نام خوانده بود، چاره‌ای جز برخاستن نداشتم. پیامبر(ص) به من فرمود: «برو و اخباری از آنها برایم بیاور؛ نکند آنان را بترسانی». هنگامی که از نزد حضرت راه افتادم، هوا چنان برایم گرم شد که گویی در گرمابه گام برمی‌داشتم تا به اردوگاه دشمن رسیدم. ابوسفیان را دیدم که پشت خود را با آتش گرم می‌کرد. تیری در چله کمان گذاشتم تا او را با آن بزنم اما سخن حضرت را به یاد آوردم که فرموده بود «نکند آنان را بترسانی». در آن موقعیت اگر او را هدف می‌گرفتم، از پا در می‌آمد اما چنین نکردم. سپس برگشتم؛ باز مثل کسی که در حمام گام بر می‌دارد! هنگامی که نزد حضرت بازگشتم، او را از اخبارشان آگاه ساختم. چون مأموریتم به پایان رسید، به‌شدت سرما آزارم داد. حضرت، با اضافه عبای خود که در آن نماز می‌گزارد، مرا پوشانید. پس از آن خوابیدم. صبح هنگام به من فرمود: «برخیز ای خوابیده!»[۳]

این روایت تاریخی در مسند احمد، با افزوده‌هایی نقل شده است: «به میان دشمن وارد شدم. مشاهده کردم که باد و سربازان غیبی خداوند، با آنان چه می‌کند؛ نه دیگ‌هایشان پابرجا می‌ماند، نه آتششان فروزان و نه خیمه‌هایشان برافراشته. ابوسفیان بن حرب گفت: «ای قریشیان! هر کس، فرد مجاور خود را دریابد».

من نیز دست کسی را که کنارم بود گرفتم و به او گفتم: «تو کیستی؟» پاسخ داد: «فلان بن فلان». ابوسفیان سپس گفت: «ای قریشیان! در جایی فرود آمده‌اید که منزلگاه نیست. اسبان ما به هلاکت افتاده‌اند. بنی‌قریظه با ما پیمان شکسته است و آنچه را خوش نداشتیم، برای ما پدید آورده است. و این باد، آنچه را می‌بینید بر سر ما آورده است. به خدا سوگند، نه دیگی برای ما پابرجا مانده، نه آتشی فروزان و نه خیمه‌ای برافراشته. به راه افتید که من چنین خواهم کرد».

سپس برخاست و به‌سوی شتر خود که پای‌بسته بود رفت و بر آن نشست و بر پهلوی شتر ضربه زد. شتر بی‌آنکه بند از پایش بگشاید، روی سه پا از جای خود بلند شد و در حال ایستاده، بند را از پای او باز کرد. اگر پیامبر(ص) از من نخواسته بود که در این مأموریت دست به اقدامی نزنم، ابوسفیان را با تیری می‌کشتم»[۴].

از این روایت تاریخی دقیق و طولانی، به انضباط نظامی و فرمان‌برداری عمیق حذیفة بن یمان پی می‌بریم. او می‌توانست در موقعیتی که به دست آورده بود ابوسفیان را بکشد. ابوسفیان در تیررسش بود و حذیفه تصمیم گرفته بود او را هدف قرار دهد. حتی تیرش را نیز در چله کمان نهاده بود اما با یادآوردن فرمان رسول خدا(ص) از این کار چشم پوشید.

شاید برخی جوانان بیش از اندازه پرشور، با خود بیندیشند که ای‌کاش حذیفه از آن فرصت طلایی استفاده و ابوسفیان را هلاک می‌کرد؛ چون شاید هرگز فرصتی شبیه آن، برای کشتن او دست نمی‌داد!

در پاسخ به کسانی که چنین می‌اندیشند باید بگوییم که بهترین، خردمندانه‌ترین و درست‌ترین تصمیم، در آن شرایط پایبندی به انضباط نظامی و اطاعت از فرمان پیامبر(ص)، ـ بی‌هیچ کم‌وزیاد ـ بود.

چه کسی از پیامدهای کشتن ابوسفیان؛ فرمانده احزاب، آگاهی داشت؟ آیا این پیامدها، در جهت منافع مسلمانان بود؟ چه‌بسا با کشته‌شدن ابوسفیان، لشکر احزاب به‌ویژه قریشیان مالامال از خشم و غضب می‌شدند و بار دیگر آتش جنگ را بر می‌افروختند و در پی گرفتن انتقام خون فرمانده خود بر می‌آمدند و حلقه محاصره مسلمانان را هر چه بیشتر تنگ می‌کردند. این در حالی بود که مسلمانان در آن شرایط به‌شدت نیازمند گسستن حلقه محاصره بودند؛ چراکه سخت به‌دشواری افتاده بودند، شرایطشان بسیار نامطلوب بود، زمین با تمام گستردگی‌اش برای آنان تنگ شده بود و به تعبیر قرآن کریم در سوره احزاب، چشم‌های مسلمانان از شدت ترس، خیره شده و جان‌هایشان به لب رسیده بود.

پیامبر اکرم(ص) با فرمان «برو و اخباری از دشمن برایم بیاور و آنان را نترسان» به حذیفه، میزان پیامدهای منفی دست زدن به هرگونه قتل در این عملیات اطلاعاتی را گوشزد فرمود[۵].

در غزوه فتح مکه، عباس، ابوسفیان را پشت سر خود، بر اَستر پیامبر(ص) که خود بر آن، سوار بود، نشاند. از کنار هر یک از آتش‌های برافروخته شده مسلمانان که عبور می‌کردند، مسلمانان می‌گفتند: «این کیست؟»

وقتی اَستر رسول خدا(ص) را دیدند که عباس بر آن نشسته است، می‌گفتند: «عموی رسول خداست». هنگامی که از نزدیکی آتش عمر بن خطاب عبور می‌کردند، او گفت: «این کیست؟» او سپس برخاست و پیش آمد و با دیدن ابوسفیان بر پشت چارپا، گفت: «ابوسفیان، دشمن خدا؟ سپاس خدایی را که بی‌هیچ عهد و پیمانی ما را بر او غالب گرداند». آن‌گاه با سرعت به‌سوی پیامبر(ص) راه افتاد. عباس با دیدن رفتن عمر به‌طرف حضرت، مرکب را با سرعت پیش‌ راند و از او پیشی گرفت. بعد نزد پیامبر(ص) از مرکب پیاده، و بر او وارد شد. کمی بعد عمر نیز از راه رسید و به پیامبر(ص) گفت: «ای رسول خدا! این ابوسفیان است. اجازه بده گردنش را بزنم».

عباس گفت: «ای رسول خدا! او در پناه من است». عباس سپس کنار حضرت نشست و پیش خود گفت «به خدا سوگند کسی جز من [امروز] با پیامبر راز نخواهد گفت». هنگامی که عمر به سخنان خود بر ضد ابوسفیان ادامه داد، عباس به او گفت: «آرام‌تر ای پسر خطاب! اگر او از مردان بنی‌عدی بن کعب بود، چنین نمی‌گفتی». عمر پاسخ داد: «تو آرام باش ای عباس! به خدا سوگند اسلام‌آوردن تو نزد من از اسلام‌آوردن خطّاب اگر اسلام بیاورد، ارزشمندتر است. چون می‌دانم اسلام‌آوردن تو نزد پیامبر(ص) از اسلام‌آوردن کسی چون خطّاب، محبوب‌تر و ارزشمندتر است».

در این هنگام پیامبر(ص) فرمود: «ای عباس! به منزلگاهت برو. صبح هنگام او را نزد من بیاور»[۶].

عمر بن خطاب با تمام وجود دوست می‌داشت ابوسفیان را هلاک کند، ولی پیش از فرمان پیامبر(ص)، دست به کاری نزد. این، نمونه‌ای از انضباط نظامی است که در آن، سرباز قبل از اجازه فرمانده خود، دست به اقدامی نیازد. نکته دیگر آنکه: عمر، عمیقاً معتقد بود، ابوسفیان، شایسته کشته‌شدن است؛ زیرا پیمان‌شکن و رهبر کفر و شرک در مکه بود. اما عباس او را امان داده و کشتنش را مصلحت ندیده بود. در این شرایط، عمر از اجرای حکم قتل ابوسفیان که آن را سزاوار می‌دید، چشم پوشید تا پیامبر(ص) در این باره حکم فرماید. حکمی که حضرت در این‌باره صادر فرمود، بر خلاف خواسته عمر بود ولی باوجود این، او واکنشی منفی از خود بروز نداد و اعتراضی نکرد.

عمر بن خطاب، افزون بر این واقعه، در موقعیت‌های مختلف دیگر نیز جلوه‌هایی از انضباط نظامی در سخن‌گفتن از مسائل نظامی را به نمایش می‌گذارد. او در این‌باره، با کسی جز ولیّ‌امر و فرمانده مسلمانان، یعنی پیامبر(ص) سخن نمی‌گفت؛ چراکه خداوند از مسلمانان چنین خواسته بود: ﴿وَإِذَا جَاءَهُمْ أَمْرٌ مِنَ الْأَمْنِ أَوِ الْخَوْفِ أَذَاعُوا بِهِ وَلَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَإِلَى أُولِي الْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ[۷].

در غزوه بنی‌مصطلق که عبدالله بن ابی، رهبر منافقان، کوشید فتنه‌ای میان مسلمانان برانگیزد، عمر بن خطاب، او را به سبب ارتکاب جنایتی که در هم شکستن اتحاد مسلمانان، ایجاد کشمکش میان آنان و در نتیجه تضعیف توانشان را دنبال می‌کرد، مستحق کشته‌شدن می‌دانست اما چنین نکرد؛ چون از پیامبر(ص) اجازه این کار را خواسته بود اما حضرت، چنین اجازه‌ای به وی نداده بود. او به پیامبر(ص) گفته بود: «ای رسول خدا! اجازه بده گردن این منافق را بزنم».

ولی حضرت اجازه نداد؛ زیرا بیم آن داشت که این اقدام، بهانه‌ای برای دشمنان اسلام شود که به وجهه و سیره پیامبر اسلام(ص) خدشه وارد سازند و بگویند: «محمد یارانش را می‌کشد»[۸].

در سال هفتم هجری، پیامبر(ص) عُمر را با سی تن از یاران خود در قالب سریه‌ای به‌سوی گروهی از مردمان قبیله هوازن در سرزمین «تربه» فرستاد، آنان با آگاهی‌یافتن از در رسیدن سریه مسلمانان، از منطقه گریختند. هنگامی که مسلمانان، قصد بازگشت به مدینه را کردند، راه‌بلدی از بنی‌هلال که با سریه عمر بن خطاب همراه بود، به او گفت: «آیا نمی‌خواهی به‌سوی باقی‌ماندگان قبیله خثعم بروی؟» عُمر پاسخ داد: «پیامبر(ص) چنین فرمانی به من نداده است. او فقط از من خواسته تا برای جنگ با هوازن به «تربه» بیایم»[۹].

انضباط نظامی به بهترین شکل در رفتار عمر بن خطاب و پاسخ او به راه‌بلدی که می‌کوشید عمر را به آن کار ترغیب کند نمود یافته است اما سرمستی پیروزی، سبب نشد تا او پا را از فرمان پیامبر(ص) فراتر بگذارد.

نمونه دیگر این انضباط نظامی، رفتار جندب بن مکیث، نیروی اطلاعاتی پیش‌تاخته سریه غالب بن عبدالله لیثی به‌سوی بنی‌ملوح در صفر سال هشتم هجری است. جندب روی تپه‌ای کمین کرد تا اخباری از دشمن به دست آورد. شبانگاه که مردی از مشرکان، سیاهی جندب را روی تپه دید، احتمال داد که، باید از سربازان پیشتاز مسلمانان باشد. او برای اطمینان‌یافتن از این مسئله، دو تیر به‌طرف سیاهی انداخت. تیر نخست به پیشانی جندب نشست؛ اما او بی‌آنکه حرکتی از خود نشان دهد، فقط تیر را بیرون کشید. تیر دوم هم به شانه‌اش خورد که باز هم حرکتی نکرد.

او درد و خونریزی را تحمل کرد ولی هیچ واکنش دیگری انجام نداد درحالی‌که او می‌توانست برای دفاع از خود در برابر مشرکی که در پی کشتن وی برآمده و پیشانی و شانه‌اش را زخمی ساخته بود، تیری به سویش پرتاب کند و او را بکشد. اما خوب می‌دانست نباید چنین کند؛ زیرا برای مأموریتی جز این آمده است. او مأمور بود اطلاعاتی از دشمن به مسلمانان برساند تا هنگام غفلت مشرکان و خواب آنان، به آنها حمله کنند[۱۰].

چه‌بسا درگیری جندب با آن مشرک و سپس با قوم او در آن هنگام، سبب می‌شد گروه پرشماری از دیگر مشرکان منطقه گرد آیند که سریه مسلمانان، توان مقابله با آنان را نداشت. پس، اگر انضباط این رزمنده شجاع نبود، رویارویی‌اش می‌توانست برای سریه مسلمانان، فاجعه‌بار باشد.

برای درک هر چه بهتر ابعاد انضباط نظامی در این سریه، همین رخداد را به‌تفصیل بررسی می‌کنیم: سریه، جندب بن مکیث جهنی را پیش فرستاده بود تا اطلاعاتی از دشمن کسب کند. او نزدیک دشمن آمد و بر فراز تپه‌ای مشرف بر آنان، دراز کشید و تحرکاتشان را زیر نظر گرفت.

جندب خود می‌گوید: «هنگامی که به تپه رسیدم، از آن بالا رفتم و بر فرازش، دراز کشیدم. دیدم مردی از مشرکان از خیمه‌اش خارج شد و به همسرش گفت: «من روی این تپه یک سیاهی می‌بینم که از آغاز روز آن را ندیده بودم. به ظرف‌های خود بنگر. ببین آیا سگ‌ها چیزی از آنها را برده‌اند؟» زن نگاهی کرد و گفت: «نه؛ چیزی کم نشده». مرد گفت: «کمان و تیرهایم را به من بده».

زن، کمان و دو تیر به او داد. تیری به سویم رها کرد که به پهلویم خورد. آن را خارج ساختم و بی‌حرکت در جای خود ماندم. تیر دیگرش هم به من خورد. آن را نیز بیرون آوردم و همچنان، بی‌حرکت در جایم ماندم.

مرد مشرک به همسرش گفت: «اگر آن سیاهی فرستاده دشمن بود، از جایش حرکت می‌کرد. هر دو تیرم به او خورد. صبح‌هنگام مراقب آن تیرها باش که سگ‌ها آنها را از میان نبرند». او سپس وارد خیمه‌اش شد. شبانگاه شتران و گوسفندانشان را گردآورده دوشیده، آب داده و خواباندند و چون یقین یافتند دشمنی در کار نیست، به خواب رفتند. در همین هنگام ما بر آنان هجوم بردیم. جنگجویانشان را کشتیم و چهارپایانشان را غنیمت گرفته و به‌سوی مدینه رهسپار شدیم. در راه به «أبو برصاء» برخوردیم. او کسی بود که در راه آمدن اسیرش کرده بودیم اما چون ادعا کرد مسلمان است، رهایش کردیم. او را نکشته بلکه بازداشت کردیم و یکی از مسلمانان را به نگهبانی‌اش گماردیم؛ هنگام بازگشت، آن دو را نیز با خود همراه ساختیم.

در این هنگام دادوفریاد آن گروه به خویشان آنها رسیده بود و در پی آن، شماری از جنگجویان که توان مقابله با آنان را نداشتیم به‌سوی ما آمدند. درحالی‌که میان ما مسیلی قرار داشت، به ما می‌نگریستند و به‌سوی ما پیش می‌آمدند. ناگهان با خواست خداوند، آن مسیل پر از آب شد؛ حال‌آنکه به خدا سوگند، پیش‌ازاین رخداد، ابر یا بارانی ندیده بودیم. آب چنان زیاد شد که کسی نمی‌توانست از آن بگذرد. آنان شگفت‌زده، در برابر آب متوقف شده بودند و ما را می‌نگریستند و نمی‌توانستند دنبال ما بیایند»[۱۱].

تمام این دستاوردها، به برکت انضباط و فرمان‌برداری بود. این انضباط نظامی، در عملکرد عثمان نیز به چشم می‌خورد. پیامبر(ص) پیش از انعقاد پیمان صلح حدیبیه، او را در هیئت سفیر خود به‌سوی قریشیان فرستاد تا پیامی مهم و روشن را به آنان برساند. این پیام چنین بود: «پیامبر خدا(ص) و همراهانش، برای زیارت و بزرگداشت بیت‌الله آمده‌اند و قصد جنگ ندارند».

عثمان در این مأموریت، به فرمان‌های پیامبر(ص) پایبند بود و پیشنهاد وسوسه‌کننده قریشیان را نپذیرفت؛ زیرا مسئولیت و اختیاری در این زمینه نداشت؛ و او و دیگر مسلمانان، برای هدفی دیگر یعنی طواف گرد بیت‌الله به‌سوی مکه آمده بودند.

کتاب‌های سیره می‌نویسند: پس از رساندن پیام رسول خدا(ص) به قریشیان، آنان به عثمان پیشنهاد کردند خود، تنها به طواف کعبه برود. اما او نپذیرفت. علت این امر، آن نبود که او علاقه‌ای به این کار نداشت، بلکه ازآن‌رو چنین کرد که از سویی پاسخ‌دادن به این پیشنهاد از حیطه وظایفش خارج بود و از سوی دیگر می‌خواست با پیامبر(ص) همراه باشد. او انضباط نظامی و هم‌بستگی خود با حضرت را در قالب عبارت زیر نمایان ساخت: «تا رسول خدا(ص) طواف نکند، من نیز طواف نخواهم کرد».

برخی صحابیان، به‌اشتباه می‌پنداشتند اگر عثمان فرصتی برای طواف کعبه به دست آورد، چنین خواهد کرد. اما رسول خدا(ص) که مردم‌شناسی توانا بود و به‌ویژه با شناختی عمیق از یاران خود، می‌دانست عثمان به انضباط نظامی پایبند است و در تمام شرایط هم‌بستگی خود را با پیامبر، حفظ می‌کند و برای خواسته‌های شخصی‌اش از او روی نمی‌گرداند و در هیچ کاری بر وی پیشی نمی‌گیرد[۱۲]. حضرت بر همین اساس به صحابیان گفت: «گمان نمی‌کنم درحالی‌که ما در محاصره‌ایم، عثمان به طواف کعبه برود». پرسیدند: «حال که به کعبه رسیده است، چه چیز او را از این کار باز می‌دارد؟» فرمود: «تصور من این است که او تا وقتی ما طواف نکنیم، طواف نخواهد کرد». هنگامی که عثمان از مکه بازگشت، گروهی از صحابیان به او گفتند: «ای بنده خدا! [با طواف کعبه] خود را آرام ساختی».

عثمان گفت: «گمان بدی به من برده‌اید. اگر یک سال در آنجا می‌بودم، امکان نداشت تا زمانی که پیامبر(ص) در حدیبیه است، طواف کنم. قریشیان به من پیشنهاد کردند به طواف کعبه بروم اما چنین نکردم». مسلمانان گفتند: «بی‌شک رسول خدا(ص) آگاه‌ترین ما به اراده خدا و خوش‌گمان‌ترین ماست»[۱۳].

عثمان با ردکردن پیشنهاد قریشیان برای طواف، بدون دیگر مسلمانان، نکته مهمی را مدنظر قرار داده بود که برخی صحابیان به آن توجه نکردند. این نکته که بسیار مهم‌تر از طواف شخصی گرد کعبه بود، حفظ اتحاد و یکپارچگی جبهه اسلام و پایبندی به آن و اطاعت از فرمان فرمانده آن یعنی پیامبر(ص) بود.

سلمة بن اکوع نیز در حدیبیه، جلوه‌ای از این انضباط را به نمایش گذارد. هنگامه آمدوشد سفیران مشرکان و مسلمانان با یکدیگر، شمار بسیاری از مشرکان، کوشیدند با استفاده از غفلت مسلمانان به اردوگاهشان نفوذ کنند و آسیبی به آنان رسانند. اما مسلمانان که کاملاً هوشیار بودند، آنان را دستگیر کردند و مانند گله‌ای از گوسفندان نزد پیامبر(ص) بردند. یکی از رزمندگان مسلمان که در تعقیب و دستگیری مشرکان نقش مهمی ایفا کرد، سلمة بن اکوع بود. او به‌تنهایی شش مشرک را دستگیر کرد و با سلاح‌هایشان به‌سوی حضرت راه انداخت و قاطعانه به آنها هشدار داد: «سوگند به آن‌که محمد را عزت بخشیده است، هر کدام از شما که سرش را بلند کند، خواهم کشت»[۱۴].

انضباط نظامی سلمه در جریان دستگیرکردن آنان و خودداری از کشتنشان، کاملاً به چشم می‌‌آید. او می‌توانست پس از دستگیرکردن، آنان را بکشد. به‌ویژه که بر ضد مسلمانان دست به نیرنگ زده بودند و آنان را از رسیدن به کعبه برای طواف و بزرگداشت کعبه، باز داشته بودند.

اما سلمه می‌دانست کسی که درباره اسیران حکم می‌‌کند، کسی نیست که آنان را به اسارت گرفته، بلکه او، فرمانده و رهبر تمام مسلمانان یعنی پیامبر(ص) است. رزمندگان مسلمان نیز باید کاملاً پیرو فرمان‌های او باشند؛ زیرا فرمان‌هایش، قوانینی نظامی است که به گردن گرفتن آن و محترم شمردنش ضرورت است. سلمه، خوب به این مسئله پایبند بود؛ زیرا توجه داشت که پایبند نبودن به فرمان‌های فرمانده، آشوب، آشفتگی و گرفتارآمدن در محدودیت‌های شرعی را در پی دارد.

این انضباط و تبعیت، در وجود صحابیان حاضر در حدیبیه نیز بود. ابوجندل بن سهیل بن عمرو، برای رهاسازی خود از آزارهای سختی که مشرکان مکه به سبب پایبندی‌اش به اسلام بر او وارد می‌ساختند، از میانشان گریخته و خود را به اردوگاه مسلمانان در حدیبیه رسانده بود تا مسلمانان پناهش دهند. اما سرانجام این رخداد چه بود؟

محمد بن اسماعیل بخاری این ماجرا را چنین نقل کرده است: «هنگام انعقاد پیمان صلح و زمانی که مسلمانان و نمایندگان مشرکان در حدیبیه حضور داشتند، ابوجندل، درحالی‌که غل‌وزنجیر بر دست‌وپا داشت، به اردوگاه مسلمانان وارد شد. او خود را از جنوب مکه به مسلمانان رسانده بود. سهیل بن عمرو، نماینده قریش در مذاکرات صلح با دیدن او به حضرت گفت: «نخستین چیزی که از تو می‌خواهم، آن است که او (ابوجندل) را به‌سوی من [به مکه] بازگردانی». حضرت فرمود: ما هنوز پیمانی برقرار نساخته‌ایم. به خدا سوگند اگر چنین نکنی، هیچ پیمان صلحی با تو برقرار نخواهم کرد. پس سرپرستی او را به من واگذار نما. من چنین نمی‌کنم. چرا؛ چنین کن. چنین نمی‌کنم. مکرز بن حفص گفت: «من برای تو او را در پناه خود می‌گیرم».

ابو جندل گفت: «ای مسلمانان! آیا درحالی‌که با اسلام به‌سوی شما آمده‌ام، باید به میان مشرکان بازگردانده شوم؟» او که در راه ایمان خود سخت شکنجه شده بود، گفت: «آیا نمی‌بینید چه بر سرم آورده‌اند؟»[۱۵].

واقدی در ادامه این ماجرا آورده است: «سپس سهیل برخاست و با شاخه خاری که در دست داشت، بر صورت ابو جندل ضربه زد و گریبانش را گرفت و به دنبال خود کشید. مسلمانان با مشاهده این صحنه، بیش‌ازپیش اندوهگین شدند و به سبب سخنان ابو جندل، شروع به گریستن کردند...».

پیامبر(ص) فرمود: «ای ابو جندل! شکیبا باش و این آزار و شکنجه را در راه خدا تحمل‌کن. خداوند برای تو و دیگر مسلمانانی که چون تو گرفتار شکنجه و آزارند، گشایش و راه نجاتی قرار خواهد داد. ما با مشرکان پیمانی بسته‌ایم و هر یک از ما به‌طرف مقابل تعهداتی داده‌ایم ما پیمان‌شکن نیستیم»[۱۶].

ابو جندل با آنکه به‌سختی از سوی طاغوت‌های مکه و پیشاپیش آنان، پدرش سهیل بن عمرو، شکنجه و آزار دیده بود، از اطاعت فرمان فرمانده خودسر نپیچید. فرمان‌برداری و انضباط او، فراتر از تمام دردها و آزارهایی بود که با آن مواجه بود. او در حالی فرمان حضرت برای بازگشتن به مکه را بی‌هیچ اعتراضی پذیرفت که همچنان غل‌وزنجیر بر دست‌وپا داشت و بازگشتن به مکه برایش به معنای گرفتارآمدن دوباره در شکنجه‌های سخت مشرکان بود.

در این رخداد، مسلمانان نیز انضباط و تبعیت عمومی خود را نمایان ساختند. آنان که شرایط ابو جندل سخت اندوهگینشان ساخته و چشمانشان را گریانده بود و در همان حال، این صلح را خوش نداشتند، در راه اجرای تصمیم رسول خدا(ص)، انضباط، شکیبایی و خویشتن‌داری به خرج دادند و هیچ واکنش مغایر با سیاست‌های حضرت یا خارج از چارچوب‌های آن، از خود نشان ندادند[۱۷]. این در حالی بود که عواطف برانگیخته و حالات هیجانی حاکم بر مسلمانان در آن شرایط، می‌توانست سبب بروز چنین واکنش‌هایی شود. اما آنان خویشتن و عواطفشان را کاملاً در سیطره داشتند و در نهایت فرمان‌برداری، شکیبایی پیشه کردند[۱۸].

منابع

پانویس

  1. نک: سیره نبوی ابن کثیر، ج۲، ص٢٠۴.
  2. نک: سیره نبوی ابن کثیر، ج۲، ص٢٠۴-٢٠۵.
  3. صحیح مسلم (شرح النووی، ج۱۲، ص١۴۵-١۴۶)؛ نک: سنن بیهقی، ج۹، ص١۴٩؛ جامع الاصول فی احادیث الرسول، ج۸، ص۲۷۰؛ التاج الجامع الاحادیث الرسول، ج۴، ص۴١٨؛ تفسیر طبری، ج۲۱، ص۱۲۸-۱۲۷؛ الدرر فی اختصار المغازی و السیر، ص۱۸۸.
  4. الفتح الربانی، ج۲۱، ص۸۰.
  5. شرح النووی علی صحیح مسلم، ج١٢، ص١۴۵.
  6. نک: الفتح الربانی، ج۲۱، ص١۴۶؛ سبل الهدی و الرشاد، ج۵، ص۳۲۸-۳۲۹؛ سیره نبوی ابن کثیر، ج۳، ص۵۴٨؛ فتح الباری، ج۹، ص۶۵-۷۰.
  7. «و هنگامی که خبری از ایمنی یا بیم به ایشان برسد آن را فاش می‌کنند و اگر آن را به پیامبر یا پیشوایانشان باز می‌بردند کسانی از ایشان که آن را در می‌یافتند به آن پی می‌بردند» سوره نساء، آیه ۸۳.
  8. نک: صحیح بخاری (متن فتح الباری، ج۸، ص۴٣٣-۴٣۵)؛ الطبقات الکبری، ج۲، ص۶٣-۶۴؛ سیره نبوی ابن هشام، ج۲، ص۲۸۹.
  9. الطبقات الکبری، ج۲، ص۱۱۷؛ مغازی واقدی، ج۲، ص۷۲۲؛ شرح المواهب اللدنیة، ج۲، ص٢۴٩؛ سیرة نبوی ابن کثیر، ج۳، ص۴١٨؛ عیون الاثر، ج۲، ص١۴۵؛ تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۹۹.
  10. نک: غزوة الحدیبیة، ص٢٠١-٢٠٢.
  11. نک: زاد المعاد، ج۳، ص٣۶٢-٣۶٣؛ سیره نبوی ابن هشام، ج۲، ص۶٠٩؛ الطبقات الکبری، ج۲، ص١٢۴-١٢۵؛ مغازی واقدی، ج۲، ص۷۵۰-۷۵۲.
  12. البته عثمان در شرایط بسیار حساس اُحُد، این انضباط و پایبندی نظامی را کنار گذاشت و جزو مسلمانانی بود که صحنه نبرد را ترک کردند.
  13. نک: غزوة الحدیبیة، ص٨۵؛ مغازی واقدی، ج۲، ص۶٠١-۶٠٢؛ سیره نبوی ابن هشام، ج۲، ص۲۱۵؛ الفصول فی اختصار سیرة الرسول، ص١۶۵.
  14. نک: کنز العمال، ج۱۰، ص۴٧٩؛ تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص٧۶.
  15. صحیح بخاری (متن شرح فتح الباری، ج۶، ص۲۷۱-۲۷۲)؛ نک: نیل الاوطار، ج۸، ص۳۷؛ جامع الاصول، ج۹، ص۳۲۲؛ سیره نبوی ابن کثیر، ج۳، ص۳۲۱؛ الروض الانف، ج۴، ص٣٩؛ الاصابة، ج۴، ص٣۴.
  16. مغازی واقدی، ج۲، ص۶۰۸؛ سنن بیهقی، ج۹، ص۲۲۷.
  17. البته برخی صحابه نیز ابو جندل را به کشتن پدرش تشویق می‌کردند که در کتاب‌های سیره و تاریخ ثبت شده است؛ نمونه، نک: ترجمه مغازی، ص۴۶٢-۴۶٣.
  18. ابوفارس، محمد عبدالقادر، مکتب نظامی پیامبر اعظم، ص ۲۱۵-۲۲۸.