بحث:حلف الفضول در تاریخ اسلامی

Page contents not supported in other languages.
از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت

پیمان حلف الفضول

فجار در ماه شوال به پایان رسید. و پیمان با فضیلت «حلف الفضول» در ذی القعده بسته شد[۱].

یعقوبی می‌گوید: «علّت پیمان فضیلت این بود که قریشی‌ها پیمان‌های زیادی را بر اساس جوانمردی و مردانگی به وجود آورده بودند: از جمله آنها پیمان مطیبون بود که بنی عبد مناف و بنی أسد و بنی تیم و بنی حارث بن فهر در آن شرکت داشتند و پیمان بسته بودند که کعبه را تسلیم نکنند تا مادامی‌که حراء و ثبیر (دو کوه) و مادامی‌که آب دریا باقی است. عاتکه یا بیضا، دختر عبد المطلّب ظرفی از روغن معطّری را تهیه کرد که دست‌هایشان را در آن فرو می‌بردند و برای همین مطیبون (عطرمالیده‌ها) نامیده شدند.

لعقة که از بنی عبد الدار و بنی مخزوم و بنی جمح و بنی سهم و بنی عدی تشکیل شده بود.

آنها پیمان بسته بودند بر این که از هم دیگر حمایت کنند و دشمنان را از هم دیگر دفع نمایند و برای پیمان بستن، گاوی را ذبح کردند و دست‌های خویش را به خون آن آغشته کردند و برای همین «لعقة الدم» (به خون آغشته‌ها) یا «أحلاف» (هم‌پیمانان) نامیده شدند.

قریشی‌های هم‌پیمان در حرم به حمایت از افراد غریبی که عشیره و خویشاوندی نداشتند، می‌پرداختند. در این میان مردی از بنی أسد بن خزیمه کالاهایی را برای فروش آورده بود و مردی از بنی سهم[۲] آن را از وی خریده بود، اما از پرداخت پول آن خودداری می‌کرد.

او به گفت‌وگو با قریشی‌ها پرداخت و از آنها درخواست کرد که او را در گرفتن حقش، یاری کنند، امّا هیچ کدام اقدام به گرفتن حق وی نکردند، پس این مرد أسدی به بالای کوه ابو قبیس رفت و فریاد زد:

یا آل فهر لمظلوم بضاعتهببطن مکة نائی الاهل و النفر‏
ان الحرام لمن تمّت کرامتهو لا حرام لثوب الفاجر الغدر‏[۳]

گفته شده است که آن مرد، قیس بن شیبة سلمی بوده است که کالاهایی را از ابی خلف جمحی خریده و پولش را نداده است و او هم این شعر را گفته است. و گفته شده است که در ادامه‌اش هم گفته:

یا آلَ قُصیٍّ کیف هذا فی الحرامو حرمة البیت و أخلاق الکرم‌
اُظلمُ، لا یُمنع منّی مَن ظَلَم[۴]

پس از آن، اوّلین کسی که در این مورد اقدام کرد، زبیر بن عبد المطلّب بود. او در میان قبایل قریش رفت و آمد نمود تا این که عده‌ای از آنها در دار الندوة جمع شدند که عبارت بودند از:بنی هاشم، بنی مطلّب، بنی زهره، بنی تیم و بنی حارث بن فهر. آنها قرار گذاشتند حق مظلوم را از ظالم بگیرند. آن‌گاه به خانه عبد الله بن جدعان رفتند و در آنجا پیمان بستند و زبیر بن عبد المطلّب در این باره گفت:

حلفت لنعقدَن حلفاً علیهمو ان کنّا جمیعاً اهل دار
نسمّیه الفضول اذا عقدنایعزُّ به الغریب لدی الجوار
و یعلم من حَوالی البیت أنّااُباة الضّیم نهجر کل عار[۵]

آن‌گاه حق آن تاجر غریب را از عاص بن وائل سهمی قریشی گرفتند[۶].

ابن اسحاق با سندی از رسول الله(ص) نقل می‌کند که آن حضرت می‌فرمود: «در منزل عبد الله بن جدعان در پیمانی شرکت کردم که حاضر نیستم در مقابل آن شترهای سرخ مو داشته باشم و اگر در اسلام نیز به چنین پیمانی دعوت می‌شدم، اجابت می‌کردم»[۷].

سپس روایت می‌کند که حسین بن علی(ع) و ولید بن عتبة بن ابی سفیان - که از طرف عمویش معاویة بن ابی سفیان در آن زمان حکومت مدینه را در دست داشت - بر سرزمینی در ذی المروة - روستایی در وادی القری -اختلاف داشتند و ولید از دادن حق حسین(ع) خودداری می‌کرد. پس حسین(ع) به او گفت: باید که حق مرا بدهی و الّا به خدا قسم که شمشیرم را برمی‌دارم و به مسجد رسول الله می‌روم و مردم را به حلف الفضول دعوت می‌کنم.

در این هنگام عبد الله بن زبیر نزد ولید بود. او گفت: به خدا قسم می‌خورم که اگر به حلف الفضول دعوت کند، با او همراه می‌شوم تا حقش را بگیرد یا این که همگی کشته شویم!

این خبر به مسور بن مخرمة بن نوفل زهری رسید و او نیز چنین سخنانی گفت! و همین خبر به عبد الرحمن بن عثمان تیمی رسید و او نیز همین سخنان را گفت!

وقتی این خبر به ولید بن عتبه رسید،حق حسین(ع) را داد و او را راضی کرد[۸].

سپس روایت می‌کند که محمد بن جبیر بن مطعم عدوی - که از آگاه‌ترین مردم نسبت به قریش بود - نزد عبد الملک بن مروان آمد. سپس عبد الملک به وی گفت: ای ابو سعید آیا ما و شما - یعنی بنی عبد شمس و بنی نوفل بن عبد مناف - در حلف الفضول نبوده‌ایم؟ گفت: تو از من آگاه‌تر هستی. عبد الملک گفت: ای ابو سعید حقیقت موضوع را به من بگو. گفت: نه به خدا، ما و شما در آن نبوده‌ایم. عبد الملک گفت: راست گفتی[۹].

ابو هلال عسکری همان خبری را که ابن اسحاق در مورد اختلاف امام حسین(ع) و ولید بن عتبه بر سر زمینی در ذی مروة ذکر کرده است به صورت دیگری نقل می‌کند و می‌گوید: حسین(ع) و معاویه بر سر زمینی با هم اختلاف داشتند. پس حسین(ع) به ابن زبیر گفت: او را در میان سه چیز مخیر کن که چهارمی‌اش جنگ مسلحانه است: اول این که تو یا ابن عمر را به عنوان داور بین من و خود برگزیند. یا این که این زمین را از من بخرد و سومین راه حل این است که اقرار به حقّ من بکند و سپس از من بخواهد که حقّم را به او ببخشم. پس اگر از قبول اینها سربازبزند، قسم به آن کسی که جانم در دست او است، مردم را به حلف الفضول دعوت می‌کنم[۱۰].

پاسخ‌گویی ابن زبیر به دعوت امام حسین(ع) در مورد حلف الفضول بدین معنا نیست که او در این کارش مخلص و وفادار بوده، بلکه او به معاویه و دست‌نشانده‌اش نزدیک‌تر بوده است و این ادعا و امثال آن را برای عزیزتر کردن خودش مطرح می‌کرد.

در روایت ابی الفرج آمده است: معاویه به مدینه آمد و امام حسین(ع) به دیدارش نرفت. معاویه آزردگی‌اش را از اظهار کرد و ابن زبیر او را به سخت‌گیری بیشتر با حسین(ع) تشویق کرد! امّا معاویه به او اعتنایی نکرد. به دنبال آن ابن زبیر به او گفت: به خدا قسم که من و او با پیمان حلف الفضول علیه تو متحد می‌شویم و معاویه به او گفت: تو کجا و حلف الفضول کجا؟![۱۱]

از ورود محمد بن جبیر بن مطعم بر عبد الملک بن مروان و سؤال عبد الملک از وی در مورد دخول بنی عبد شمس در پیمان حلف الفضول فهمیده می‌شود که بنی امیه در صدد بوده‌اند که خود را از شرکت‌کنندگان در حلف الفضول بدانند، از این‌رو به دستور ایشان ابو هریرة روایت کرده است: «بنی امیه در حلف الفضول بوده‌اند و ابو سفیان به همراه عباس بن المطلب مردم را بدان دعوت می‌کرده است». و شاید که عباس را در کنار ابو سفیان قرار داده‌اند تا از تهمت جعلی بودن خبر مصون بمانند. اگر چه کسی از ابو هریره در این امر پیروی نکرده است و بلکه بسیاری از مورّخان آن را انکار کرده‌اند[۱۲].

بسیاری از مورخان گفته‌اند که علّت تشکیل حلف الفضول این بوده است که عاص بن وائل سهمی به تاجر غریبی ظلم نمود و حق او را ضایع کرد. و گفته شده است که بنی سهم و بنی عبد شمس از هم‌پیمانان «لعقه الدّم» بودند و در این صورت دخول ابو سفیان در حلف الفضول و دعوت مردم به آن بر خلاف پیمان «لعقة الدم» بوده و کسی قائل به این نشده است.

ابن اسحاق از رسول الله(ص) نقل کرده است که فرمود: «هر عهد و پیمانی که در جاهلیت بوده است، اسلام آن را شدیدتر نموده است»[۱۳].

ابن منظور این حدیث را در لسان العرب روایت کرده و گفته است: منظور نبی اکرم(ص)‌ پیمان بستن بر کارهای خیر و یاریحق بوده است و در این صورت این سخنش با حدیثی که گفته است: «هیچ پیمانی در اسلام قبول نیست»، قابل جمع است و منظور از این حدیث، نهی پیمان‌هایی بوده است که در جاهلیت بر سر جنگ و غارت دیگران بسته می‌شده است.

گفته شده است که حدیث دوم که می‌گوید: «هیچ پیمانی در اسلام قبول نیست». در زمان فتح مکه به وسیله رسول اکرم(ص) نقل شده و ناسخ حدیث اول است[۱۴].

شاید که مقتضیات بعد از فتح به گونه‌ای بوده است که امضای پیمانی را که جدّش، عبد المطلّب با جمعی از خزاعه بسته بود، شامل می‌شد.

برای همین هنگامی که قریشی‌ها تعدادی از خزاعه را به قتل رساندند، آنها با استناد به پیمان خویش با عبد المطلب از نبی اکرم(ص) درخواست کمک کردند و فتح مکه با استناد به همین درخواست کمک و بر اساس پیمان خزاعة و عبد المطلب صورت گرفت.

همین دلالت می‌کند بر این که اسلام متناسب با مقتضیات عقل و فطرت انسانی می‌باشد و برای همین به تمام آنچه که با اهداف عالیه‌اش موافق باشد و خیر و صلاح بشریت را در پی داشته باشد، پاسخ مثبت می‌دهد. اسلام پیمان عبد المطلّب با خزاعه و حلف الفضول را امضا نموده است؛ زیرا دربردارنده فضل و عدالت می‌باشد. اگر پیمان‌های دیگری هم وجود داشت که با اهداف اسلام متناسب بود، آنها را نیز تأیید می‌کرد. امّا آنچه که به نبی اکرم(ص) در مورد لزوم پایبندی به تمام پیمان‌های جاهلیت نسبت داده‌اند، ادعایی خبیث و پوچ است که اهداف غیر اسلامی را دنبال می‌کند.

امّا شرکت در این پیمان‌ها عواملی داشته است که می‌توانیم به سه عامل آن اشاره کنیم:

  1. پاسخ گویی به ندای وجدان و انگیزه فطری و حکم عقل؛
  2. حفاظت از قداست مکه مکرّمه و کرامت اهل آن در میان اعراب؛
  3. دفاع از منافع و مصالح مادی‌اشان در قافله‌ها و کاروان‌های تجارتی و حفاظت از هیأت‌های اعراب که به سویشان می‌آیند.[۱۵]
  1. مروج الذهب، ج۲، ص۲۷۰.
  2. بلاذری در أنساب الاشراف، ج۲، ص۱۲ و همچنین مسعودی تصریح کرده‌اند که این شخص عاص بن وائل سهمی یا همان عمرو بن العاص بوده است و شاید که راویانتقیه کرده‌اند و اسمش را به صراحت نیاورده‌اند و ابن ابی الحدید هم این قصه را از زبیر بن بکار نقل می‌کند (ج ۱۵، ص۲۵) و شعری را هم در پایان روایت می‌کند: هل منصف من بین سهم فمرتجع ما غیبوا، ام حلان مال معتمر. آیا شخصی باانصافی از بنی سهم هست که مال مرا به من بازگرداند یا این که مال کسی که به عمره می‌آید،حلال است.
  3. ای خاندان فهر به یاری مظلوم بشتابید که اموالش را در مکه برده‌اند و تنها و غریب است و یاوری ندارد. همانا اینجا برای کسی حرام و أمن است که کریم و با شرف باشد و برای شخص فاجر و حیله‌گر جایگاه امن و حرام نمی‌باشد.
  4. ای خاندان قصی، چگونه این ظلم بر من در حرم انجام می‌شود در حالی که باید حرمت بیت را نگه داشت و پایبند به اخلاق و کرم بود. آیا مورد ظلم قرار بگیرم و کسی نباشد که این ظلم را از من دفع کند؟تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۷.
  5. قسم خوردیم که پیمان علیه اهل حرم ببندیم اگر چه همه ما اهل آن هستیم. این پیمان خود را حلف الفضول می‌نامیم که هر غریبی در مکه به وسیله آن عزیز بشود. و تمام کسانی که در اطراف بیت الحرام هستند می‌دانند که ما از ظلم ابا داریم و از هر ننگ و عاری دوری می‌کنیم.مروج الذهب، ج۲، ص۲۷۱ و الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۲۹.
  6. البدایة و النهایة، ج۲، ص۲۹۲ و السیرة الحلبیة، ج۱، ص۱۳۲ و سیره دحلان، ج۱، ص۵۳.
  7. سیره ابن هشام، ج۱، ص۱۴۱ و انساب الاشراف، ج۲، ص۱۲-۱۵ به پنج طریق و با الفاظی نزدیک به هم. و تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۷ و البدایة و النهایة، ج۲، ص۲۹۳ و تاریخ الخمیس، ج۱، ص۲۶۱ و السیرة الحلبیة، ج۱، ص۱۳۱ و السیرة النبویه از دحلان، ج۱، ص۵۳. و بلاذری نقل می‌کند که مرد تاجری از خثعم وارد مکه شد و دخترش به نام قتول نیز به همراهش بود در این میان مردی به نام نبیه بن حجاج سهمی دخترش را تصاحب کرد و او را با زور به خانه برد! پس پدرش را به اعضای حلف الفضول راهنمایی کردند و آنها به کمک وی آمدند و دخترش را از نبیه پس گرفتند و به او برگرداندند «انساب الأشراف، ج۲، ص۱۴».
  8. سیره ابن اسحاق، ج۱، ص۱۴۲ و أنساب الاشراف، ج۲، ص۱۴ و البدایة و النهایة، ج۲، ص۲۹۳ و السیرة الحلبیة، ج۱، ص۱۳۲ و السیرة النبویة از دحلان، ج۱، ص۵۳ و الکامل از ابن اثیر، ج۲، ص۴۲.
  9. سیره ابن اسحاق، ج۱، ص۱۴۳ و بلاذری در انساب الاشراف، ج۲، ص۱۴ از واقدی و شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید معتزلی، ج۱۵، ص۲۲۷ از زبیر بن بکار.
  10. الاوائل، ج۱، ص۷۳-۷۴.
  11. الأغانی، ج۸، ص۱۰۸.
  12. السنن الکبری، بیهقی؛ البدایة و النهایة، ج۲، ص۲۹۱؛ السیرة الحلبیة، ج۱، ص۱۳۱ و السیرة النبویة، دحلان، ج۱، ص۵۳.
  13. سیره ابن اسحاق، ج۱، ص۱۴۰ و از ترمذی، ج۴، ص۱۴۶ و فتح الباری، ج۸، ص۱۷۳ و المصنف از حافظ عبد الرزاق، ج۱۰، ص۳۷۰ و در حاشیه‌اش از مسلم و الدارمی روایت شده است.
  14. لسان العرب ماده حلف و از او در حاشیه سیره ابن هشام، ج۱، ص۱۴۰ نقل شده است.
  15. یوسفی غروی، محمد هادی، تاریخ تحقیقی اسلام، ج۱، ص ٢٦٢-٢٦٧.