بحث:قاسم بن حسن بن علی بن ابیطالب در تاریخ اسلامی
شیرینتر از عسل
ابوحمزه ثمالی در روایتی از امام سجاد(ع) ماجرای وفاداری یاران و خاندان حضرت را در شب عاشورا بازگو میکند، تا آنجا که امام(ع) خبر شهادت همه یارانش را داد، در آن هنگام قاسم بن حسن به امام(ع) عرض کرد: «أَنَا فِي مَنْ یُقْتَلْ؟»؛ «آیا من هم فردا در شمار شهیدان خواهم بود؟». امام(ع) با مهربانی و عطوفت فرمود: «یَا بُنَیَّ کَیْفَ الْمَوْتُ عِنْدَكَ؟»؛ «فرزندم! مرگ در نزد تو چگونه است؟». عرض کرد: «یَا عَمِّ أَحْلَی مِنَ الْعَسَلِ»؛ «عموجان! از عسل شیرینتر!». امام فرمود: «إِي وَاللهِ فِدَاكَ عَمُّكَ إِنَّكَ لَأَحَدُ مَنْ یُقْتَلُ مِنَ الرِّجَالِ مَعِي بَعْدَ أَنْ تَبْلُوا بِبَلَاءٍ عَظِیمٍ وَابْنِي عَبْدُاللهِ»؛ «آری به خدا! عمویت به فدای تو باد! تو نیز از شهیدان خواهی بود آن هم پس از گرفتاری سخت و پسرم عبدالله (شیرخوار) نیز شهید خواهد شد!». قاسم گفت: «ای عمو! آیا آنان به زنان هم حمله میکنند که عبدالله شیرخوار نیز شهید میشود؟!».
امام(ع) فرمود: «فِدَاكَ عَمُّكَ یُقْتَلُ عَبْدُاللهِ إِذْ جَفَّتْ رُوحِي عَطَشاً وَ صِرْتُ إِلَی خِیَمِنَا فَطَلَبْتُ مَاءً وَ لَبَنَاً فَلَا أَجِدُ قَطُّ؛ فَأَقُولُ: نَاوِلُونِي إِبْنِي لِأَشْرَبَ مِنْ فِیهِ، فَیَأْتُونِي بِهِ فَیَضَعُونَهُ عَلَی یَدِي فَأَحْمِلُهُ لِأَدْنِیَهُ مِنْ فِیَّ فَیَرْمِیَهُ فَاسِقٌ بِسَهْمٍ فَیَنْحِرَهُ وَ هُوَ یُنَاغِي فَیَفِیضُ دَمُهُ فِي کَفِّي، فَأَرْفَعُهُ إِلَی السَّمَاءِ وَ أَقُولُ: اَللَّهُمَّ صَبْراً وَ احْتِسَاباً فِیكَ، فَتُعَجِّلُنِي الْأَسِنَّةُ فِیهِمْ وَالنَّارُ تُسْتَعِرُ فِی الْخَنْدَقِ الَّذِي فِي ظَهْرِ الْخِیَمِ، فَأَکُرُّ عَلَیْهِمْ فِي أَمَرِّ أَوْقَاتٍ فِي الدُّنْیَا، فَیَکُونُ مَا یُرِیدُ اللهُ»؛ «عمویت به فدای تو باد! عبدالله هنگامی کشته خواهد شد که من از تشنگی زیاد بیتابم و در خیمهها دنبال آب یا شیر میگردم ولی چیزی نمییابم. پس فرزندم «عبدالله» را طلب کنم تا از لبانش سیراب شوم. چون او را به دستم دهند. پیش از آنکه لبهایم را بر دهان او بگذارم، ناگاه فاسقی گلوی او را با تیر بشکافد و او دست و پا میزند و خون او در دستانم جاری گردد! در آن حال او را به آسمان بلند کنم و میگویم: خدایا! از تو صبر میطلبم و این را برای تو و به حساب تو میگذارم. آنگاه نیزههای دشمن مرا به سوی خود بخواند و آتش از خندق پشت خیمهها زبانه کشد و من بر آنان در آن تلخترین لحظات زندگیم حمله خواهم کرد و آنچه خدا خواهد، رخ خواهد داد».
امام سجاد(ع) فرمود: آنگاه او گریست و ما نیز گریستیم و صدای گریه فرزندان پیامبر در خیمهها پیچید. زهیر بن قین و حبیب بن مظاهر اشاره به من کردند و به امام(ع) عرضه داشتند: «سرنوشت سرور ما علی (امام سجاد(ع)) چه خواهد شد؟». امام(ع) در حالی که اشک میریخت، فرمود: «مَا کَانَ اللهُ لِیَقْطَعَ نَسْلِي مِنَ الدُّنْیَا فَکَیْفَ یَصِلُونَ إِلَیهِ؟ وَ هُوَ أَبُو ثَمَانِیَةَ أَئِمَّةٍ(ع)»؛ «(نگران نباشید) خداوند نسل مرا در دنیا قطع نخواهد کرد. به او (امام سجاد) چگونه دست مییابند در حالی که او پدر هشت امام است؟»[۱].
طبق این روایت پر معنی که از امام سجاد(ع) نقل شده امام حسین(ع) همه چیز را در آن شب تاریخی پیشبینی فرمود، همه گفتنیها را گفت و چیزی بر فرزندان و یاران خود پنهان نساخت. سپس با روحی آرام و پر از شوق لقای حق به استقبال شهادت شتافت. یاران و فرزندان حتی فرزندان به ظاهر خردسال نیز آگاهانه و با اشتیاق فراوان همگی به استقبال شهادت رفتند. خداوندا! چه زیباست این سخنان، سخنانی که یکی از تلخترین حوادث تاریخ اولیاء الله را با شکوه و عظمت بیسابقهای ترسیم کرده، و درس عشق به خدا و شهادتطلبی را به گونهای فراموش نشدنی بر سینه تاریخ بشریت ثبت نموده است.
درسی که میتواند برای همه افراد و همه ملتهای در بند، آموزنده و راهگشا باشد، درسی که دشمنان حق و فضیلت و پاسداران مکتبهای شیطانی را در هراس عمیقی فرو میبرد[۲].
شهادت قاسم
فرزندان امام حسن در کربلا شامل:
- حسن مثنی
- احمد بن حسن
- ابوبکر بن حسن
- قاسم
- عبدالله اکبر
- عبدالله اصغر
- بشر بن حسن، که جز حسن مثنی بقیه به شهادت رسیدند[۳].
شیخ مفید میفرماید: امام حسن ۷ پسر و ۷ دختر داشت که معلوم میشود ۷ پسر امام حسن در کربلا حضور داشتند. حسن مثنی در روز عاشورا به میدان رفت و با دشمنان به جنگ پرداخت و ضربات خرد کنندهای بر دشمن وارد ساخت، تا اینکه دست راستش قطع شد و ۱۸ زخم بر بدنش رسید و در میدان جنگ بیهوش به زمین افتاد. دشمن خیال کرد که او را کشته است، در روز ۱۱ محرم وقتی که او را زنده یافتند یکی از سربازان دشمن به نام اسماء بن خارجه که با مادر حسن مثنی خویشاوندی داشت واسطه شد که او را نکشید، در نتیجه اسماء بن خارجه او را به کوفه برد و مداوا کرد بعد از بهبودی حسن مثنی خود را به مدینه رسانید[۴].
قاسم نوجوانی ۱۳ ساله بود که در صحنه کربلا عمو را همراهی میکرد، از سه سالگی که حزن یتیمی بر صورتش نشست، سیدالشهدا او را در دامان پر مهر و عطوفتش از مهر پدری سیراب و تربیتش کرد و خلاء تربیتی حضرت مجتبی را در مورد فرزندانش به ویژه قاسم جبران کرد. در صحنه کربلا گویی قاسم فرزند سیدالشهدا است.
ابو حمزه از امام سجاد(ع) نقل کرده که در شب عاشورا وقتی سیدالشهدا وفاداری اصحاب را شنید، خبر شهادت همه اصحاب را در فردای آن روز اعلام کرد، قاسم به امام حسین(ع) عرض کرد: فانا فيمن يقتل؟؛ فردا من هم کشته میشوم؟ امام فرمود: كيف الموت عندك؟ مرگ در کامت چگونه است؟ عرض کرد: احلى من العسل از عسل شیرین است. فرمود: اي والله فداك عمك عمویت به فدایت آری تو هم کشته میشوی.
در در منتخب طریحی آمده که روز عاشورا قاسم نزد عمو آمد و گفت: يا عم الاجازة لامضى الى قتال هولاء الكفرة عموجان اجازه میخواهم تا با این کافران بجنگم، دیگر مرا توانایی آن نمانده که این همه بار مصیبت را بکشم. امام فرمود: ای یادگار برادر چگونه تو را اجازه میدان رفتن دهم و داغ فراق تو را به سینه پر غم بگذارم؟ قاسم دامن عمو را گرفت و سخت گریست، امام با دیدن این منظره هم به گریه افتاد، سایر جوانان بنیهاشم نیز گریستند. هر چه قاسم التماس کرد عمو اذن نداد! قاسم با حالتی افسرده و گریان در گوشه خیمه نشست.
فجلس مهموما مغموما باكي العينين حزين القلب دید امام برادرانش را اذن داد و او را اذن نداد ناراحت شد فوضع رأسه على رجليه سر به زانو گذاشت، در آن حال یادش آمد که پدرش تعویذی به بازوی او بسته و به او سفارش کرده وقتی اندوه بر تو غلبه کند این تعویذ را باز کن و بخوان و به محتوای آن عمل کن! خوب است این تعویذ را بگشایم. وقتی باز کرد دید پدر بزرگوارش به خط مبارک خود نوشته يا ولدي، يا قاسم اذا رأيت عمك الحسين(ع) بكربلا و قد احاطه الاعداء فلا تترك البراز و الجهاد لاعداء الله و اعداء رسول الله و لا تبخل عليه بروحك و كلما نهاك عن البراز عاوده لتاذن لك في البراز لتحض في السعادة الابدية فرزندم قاسم تو را وصیت میکنم چون عمویت حسین(ع) دچار دشمنان شد کوشش کن که جان خود را در راه او فدا کنی و هر چند تو را از جنگ باز دارد تو اصرار کن که جان فدای حسین(ع) کنی.
قاسم که این وصیت را مطالعه کرد از شادی از جای برخاست خدمت عمو آمد و نوشته پدر را ارائه کرد، وقتی چشم سیدالشهدا به خط برادر افتاد فلما قراء الحسين بكي بكاء شديدا و نادى بالويل و الثبور و تنفس الصعداء سیدالشهدا به سختی گریست و فریادش به واویلا بلند شد.
نقل شده وقتی قاسم اجازه جنگ خواست امام اذن نداد، فلم يزل الغلام يقبل يديه و رجليه حتى اذن له قاسم شروع کرد به دست و پای امام را بوسیدن برای اذن دادن، تا آنکه امام اجازهاش داد.
مرحوم مجلسی مینویسد: قاسم تازه بالغ شده بود. هنگامی که امام حسین(ع) به او نگاه کرد و دید برای میدان بیرون آمده، امام او را در بغل گرفت و شروع به گریستن نمود، قاسم هم به اتفاق عمو گریان شد فجعلا يبكيان حتى غشي عليهما آنقدر هر دو گریستند که به حالت غشوه افتادند! امام فرمود: يا ولدي اتمشي برجلك إلى الموت عزیزم با پای خود به سوی مرگ میروی؟ قاسم گفت: روحي لروحك الفداء و نفسي لنفسك الوقاء و كيف يا عم و أنت بين الاعداء وحيدا فريدا عمو جان! جانم فدای تو باد، چگونه با پای خود به طرف مرگ نروم و حال آنکه میبینم تو در میان دشمن غریب و تنها ماندهای! قاسم جهت خداحافظی به خیمه اهل حرم آمد. مرحوم مجلسی در بحار مینویسد: و كان وجهه كفلقة القمر[۵]. روی قاسم مثل ماه پاره بود.
حمید بن مسلم مینویسد: من در لشکر پسر سعد بودم، ناگاه دیدم از سپاه امام پسرکی به سوی ما آمد که رویش همانند پاره ماه بود و در دستش شمشیری بود و پیراهنی به تن داشت و نعلینی به پا، که بند یکی از آن دو نعلین پاره شده بود، قاسم وارد صحنه معرکه شد و با رجزی خود را معرفی کرد، سپس رو به عمر سعد کرده فرمود: «يا عمر بن سعد اما تخاف الله اما تراهب الله يا اعمي القلب اما تراعي رسول الله»؛ ای ستمکار وقت آن نشده که از خدا بترسی، ای کوردل وقت آن نشده که رعایت حرمت رسول خدا کنی؟ عمر سعد گفت: شما را تحکم بس است! چرا اطاعت یزید نمیکنید؟ «فقال القاسم لا جزاك الله خيرا» فرمود: خدا تو را جزای خیر ندهد، قاسم از آب سخن گفت که ای عمر سعد تو اسب خود را هم آب دادهای و حال آنکه امام تشنه و اطفالش از تشنگی تمنای مرگ میکنند «تدعي الاسلام و تترك ال رسول الله عطشانا ظمانا قد اسودت الدنيا باعيتهم» ادعای اسلام میکنی و خاندان رسول خدا را تشنه لب گذاشتهای، به طوری که از کثرت عطش دنیا پیش چشمشان سیاه شده است؟ یعنی دیگر طاقت برای ایشان نمانده است، نزدیک است همه هلاک شوند.
عمر سعد پیاده نظام را فراخواند، تا قاسم را سنگباران کنند، مقاتل مینویسند در روز عاشورا ۴ نفر را سنگباران کردند، اول: حر، دوم: عابس، سوم: قاسم، چهارم: سیدالشهدا. عمر سعد، ازرق شامی را که از قهرمانان سپاه بود به جنگ با قاسم تحریک کرد، ولی ازرق ابتدا پسرانش را فرستاد و به دست قاسم هر چهار تا کشته شدند. مرحوم طریحی در منتخب مینویسد: خستگی زد و خورد از طرفی و تشنگی و گرسنگی ضعف را در قاسم به نهایت رسانده بود، فهم بالرجوع إلى الخيمة قصد برگشتن به خیمه را نمود که ناگاه خود ازرق سوگوار از مرگ چهار فرزندش چون مار زخم خورده به میدان آمد.
سیدالشهدا وقتی ازرق را در مصاف با قاسم دید دست به دعا برداشت و برای نصرت قاسم دعا کرد، زنان حرم مضطرب و گریان از خداوند یاری او را خواستند، درگیری با نیزه شروع شد ازرق نیزه را بر شکم اسب قاسم زد، اسب از پای درآمد و قاسم پیاده ماند، مرحوم کاشفی و صدر قزوینی مینویسند: امام اسبی برای قاسم فرستاد و قاسم در پاسخ به محبت عمو، رکاب را بوسید و سوار شد. قاسم ازرق را فریب داد و گفت: چرا شکمبند اسبت را نبسته به جنگ آمدهای؟ ازرق تا خم شد، قاسم با شمشیر به کمرش نواخت و او را کشت. قاسم خود را به عمو رساند و گفت: عموجان! العطش العطش!
امام قاسم را در برگرفت و نوازش کرد، بار دوم قاسم روانه میدان گردید، در صحنه جنگ این بار با محاصره سپاه مواجه گردید که از هر طرف با تیر و نیزه و شمشیر او را زخم میزدند، آن چنان در دل سپاه پیش رفته بود که نه میتوانست خود را از محاصره نجات دهد و نه صدایش به عمو میرسید، نیزه شبث بن سعد بر سینه قاسم اثر کرد.
بعضی قاتل را عمر بن سعد ازدی نوشتهاند، حمید بن مسلم میگوید: عمر بن سعد ازدی گفت: به خدا من به این پسر حمله خواهم کرد: به او گفتم سبحان الله تو از این کار چه بهرهای خواهی برد «و از جان این پسر بچه، چه میخواهی؟» او را به حال خود واگذار! این مردم سنگدل که بنا دارند هیچ کس از اردوگاه حسین را باقی نگذارند کار او را نیز خواهند ساخت؟ گفت: به خدا من بر او حمله خواهم کرد، حمید گوید: آن فاسق گوش نکرد، طوری آمد که پشت سر قرار گرفت، شمشیر را حواله کرد بر سر مبارکش زد از بس که ضربت شدید بود، قاسم نتوانست طاقت بیاورد، «فَوَقَعَ الْغُلَامُ لِوَجْهِهِ وَ صَاحَ يَا عَمَّاهْ فَجَلَّى الْحُسَيْنُ(ع) كَمَا يُجَلِّي الصَّقْرُ» همانطور که سوار بود بر زمین افتاد.
قاسم عمویش را صدا کرد، حضرت مثل باز شکاری آمد صفها را از هم درید و شد شدة الليث الاغضب؛ حسین(ع) مانند باز شکاری لشکر را شکافت، سپس همانند شیر خشمگین حمله کرد، شمشیری به ابن نفیل زد، او شانه خود را سپر آن شمشیر کرد، شمشیر دستش را از نزدیک مرفق جدا ساخت، چنان فریادی زد که لشکریان شنیدند آنگاه حسین(ع) از او دور شد، سواران کوفه هجوم آوردند که او را از معرکه بیرون برند، پس بدنش را اسبان لگدمال کردند تا به درک واصل شد و گرد و خاک که برطرف شد حمید بن مسلم گوید: و انجلت الغبرة فاذا بالحسين(ع) قائم على رأس الغلام و هو يفحص برجليه غبار فرو نشست دیدم حسین(ع) بر بالای آن طفل ایستاده و او پای خود بر زمین میسایید و جان میداد و حسین(ع) میفرمود دور باشند از رحمت خدا آنان که تو را کشتند و اینان در روز قیامت از دشمنان جدت رسول خدا میباشند. سپس فرمود: يعزو الله على عمك ان تدعوه فلا يجيبك او يجيبك فلا يعينك به خدا بر عمویت سخت است که تو او را بخوانی و او پاسخت ندهد، یا پاسخت دهد ولی برایت فایدهای نداشته باشد، سپس حسین(ع) او را به سینه چسباند و از زمین برداشت.
حمید بن مسلم میگوید: گویا میبینم پاهای قاسم به زمین کشیده میشد پس او را آورد تا در کنار فرزندش علی اکبر و کشتههای دیگر از بنیهاشم بر زمین گذاشت[۶].[۷]
پانویس
- ↑ مدینة المعاجز، سید هاشم بحرانی، ج۴، ص۲۱۴- ۲۱۶، ح۲۹۵. همچنین رجوع کنید به: نفس المهموم، ص۱۱۶.
- ↑ مکارم شیرازی، ناصر، عاشورا ریشهها انگیزهها رویدادها پیامدها، ص ۳۹۱.
- ↑ ناسخ التواریخ، امام حسین(ع)، ص۲۷۱.
- ↑ مقتل مقرم، ص۳۱۸.
- ↑ بحار، ج۴۵، ص۳۵.
- ↑ ناسخ التواریخ، ج۲، ص۳۲۸؛ مقاتل الطالبین، ص۸۷؛ طبری، ج۲، ص۳۴۱؛ إعلام الوری بأعلام الهدی ص۲۲۲؛ فوائد المشاهد شیخ شوشتری، ص۲۵۱.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت سیدالشهداء ج۲، ص ۹۰.