اصل تفویض اختیار و مسئولیت‌خواهی

﴿فَلَنَسْأَلَنَّ الَّذِينَ أُرْسِلَ إِلَيْهِمْ وَلَنَسْأَلَنَّ الْمُرْسَلِينَ[۱].

سنت تفویض اختیار و مسئولیت‌خواهی

تفویض اختیار و مسئولیت‌خواهی از لوازم اداره امور و سنتی الهی است. خدای متعال پس از آن‌که بندگان شایسته خود را در بندگی می‌آزماید، به آنان مسئولیت‌هایی می‌سپارد و بر اساس اختیاری که به ایشان داده است، مسئولیت می‌خواهد. و البته هر چه محدوده اختیار گسترده‌تر باشد، میزان مسئولیت‌خواهی بیش‌تر خواهد بود. خداوند از پیامبران خود پرسش می‌کند که چگونه رسالت خود را انجام داده‌اند: ﴿وَلَنَسْأَلَنَّ الْمُرْسَلِينَ. در حدیثی از امیرمؤمنان(ع) در این باره آمده است: «فَيُقَامُ الرُّسُلُ فَيَسْأَلُونَ عَنْ تَأْدِيَةِ الرِّسَالاَتِ الَّتِي حَمَلُوهَا إِلَى أُمَمِهِمْ، فَأَخْبَرُوا أَنَّهُمْ قَدْ أَدَّوْا ذَلِكَ إِلَى أُمَمِهِمْ»[۲]. فرستادگان الهی را نگاه می‌دارند و از آنان پرسش می‌کنند که آیا رسالت خود را نسبت به امت‌هایشان انجام داده‌اند. آنان پاسخ می‌دهند که این وظیفه را انجام داده‌اند. بنابراین خدای متعال از پیامبران خود درباره حمل امانت الهی و مسئولیت اداره و هدایت مردمان پرسش می‌کند[۳].

البته بدیهی است که همه چیز در محضر خداست و او غایب نیست و همه‌جا حاضر و ناظر است. به همین سبب برای آن‌که کسی تصور نکند که پرسش از امت‌ها و پیامبرانشان در آیه یاد شده، دلیل آن است که چیزی بر خداوند پنهان است، بلافاصله با بیانی روشن و قاطع فرمود: ﴿فَلَنَقُصَّنَّ عَلَيْهِمْ بِعِلْمٍ وَمَا كُنَّا غَائِبِينَ[۴]. همه چیز بر خداوند روشن است[۵]. اما سنت الهی چنین است که همگان پاسخگوی اختیار و مسئولیتی باشند که به آنان داده شده است و برای ایشان تفهیم شود که چه کرده‌اند و تا چه میزان موفق بوده‌اند. به‌علاوه این خود بیان اصلی است روشن و محکم در اداره امور؛ زیرا هیچ کاری بدون احساس مسئولیت، پیشرفت لازم را نخواهد داشت. این امر آن‌قدر اهمیت دارد که خداوند رسول گرامی‌اش را که در رسالت خود صادق است و جای هیچ تردیدی در آن نیست، تهدید می‌کند که اگر در انجام‌دادن رسالت کوتاهی کند و چیزی به دروغ به خدا نسبت دهد خداوند با او معامله‌ای سخت می‌کند: ﴿وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنَا بَعْضَ الْأَقَاوِيلِ * لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْيَمِينِ * ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتِينَ * فَمَا مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حَاجِزِينَ[۶].

مسئولیت‌خواهی خداوند چنین است که درباره برترین فرستادگانش این‌گونه تهدید می‌کند تا همگان بدانند که در انجام‌دادن مسئولیت‌ها جای هیچ‌گونه خیانتی نیست. مسلم است که رسول اکرم(ص) هیچ اراده‌ای جز اراده حق نمی‌کند و خداوند در آیات پیش از آیات یاد شده بر این امر صحه گذاشته است که آن حضرت از خود سخنی ندارد و آن‌چه می‌گوید از جانب فرستنده خود می‌گوید[۷]: ﴿إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ... * تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعَالَمِينَ[۸]. این آیات علاوه بر زدودن هرگونه تردیدی درباره قرآن کریم و رسول اکرم(ص)، درسی است برای همگان در بیان اصل تفویض اختیار و مسئولیت‌خواهی[۹]. برای این کار، ابتدا باید هر مسئولی را از حدود اختیارش آگاه و با وظایفش آشنا ساخت و مسئولیت او را برایش مشخص کرد. آن‌گاه ضمن پیگیری لازم، فرد را درباره مسئولیتش مورد مؤاخذه و پرسش قرار داد. داستان رفتن موسی(ع) به میقات و سپردن مسئولیت هدایت بنی‌اسرائیل به برادرش هارون و مؤاخذه او پس از بازگشت از میقات، نمونه‌ای روشن از این اصل است. ﴿وَوَاعَدْنَا مُوسَى ثَلَاثِينَ لَيْلَةً وَأَتْمَمْنَاهَا بِعَشْرٍ فَتَمَّ مِيقَاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِينَ لَيْلَةً وَقَالَ مُوسَى لِأَخِيهِ هَارُونَ اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي وَأَصْلِحْ وَلَا تَتَّبِعْ سَبِيلَ الْمُفْسِدِينَ[۱۰].

موسی(ع) مسئولیت صلاح و سامان قوم خود را به برادرش هارون سپرد و وظایف او را مشخص ساخت. قوم موسی پس از رفتن او به میعادگاه الهی راه انحراف پیش گرفتند. زمینه‌هایی که از گذشته وجود داشت و جهل و نادانی و قشری‌گرایی آنان در مجموع، سبب شد عده زیادی از ایشان دوباره به بت‌پرستی روی ‌آورند. تلاش هارون برای جلوگیری از انحراف نتیجه نداد. خداوند در میعادگاه جریان را به موسی فرمود که من قوم تو را پس از تو آزمودم و سامری آنان را گمراه ساخت[۱۱]. چون موسی از میعادگاه الهی بازگشت و با آن وضع تلخ و گزنده روبه‌رو شد، در برابر قوم خویش عکس‌العمل شدیدی نشان داد تا آنها را به راه‌آورد. او سخت خشمناک و اندوهگین بود و با واکنش تند خود گمراهان را متوجه انحراف بزرگشان ساخت. او جانشین خود هارون را به‌سختی مورد مؤاخذه قرار داد و به‌شدت از او بازخواست کرد که چرا نسبت به مسئولیت خود کوتاهی روا داشته است و هارون(ع) نیز توضیح داد که او در مسئولیت خود کوتاهی نکرده است. ﴿وَلَمَّا رَجَعَ مُوسَى إِلَى قَوْمِهِ غَضْبَانَ أَسِفًا قَالَ بِئْسَمَا خَلَفْتُمُونِي مِنْ بَعْدِي أَعَجِلْتُمْ أَمْرَ رَبِّكُمْ وَأَلْقَى الْأَلْوَاحَ وَأَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ يَجُرُّهُ إِلَيْهِ قَالَ ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَكَادُوا يَقْتُلُونَنِي فَلَا تُشْمِتْ بِيَ الْأَعْدَاءَ وَلَا تَجْعَلْنِي مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ[۱۲]. موسی(ع) به‌تندی واکنش نشان داد و همین نحوه برخورد او سبب شد که آن گروه اظهار پشیمانی کنند. موسی بیش از هر کس جانشین خود را مورد بازخواست قرار داد و با جدّیت تمام با او برخورد کرد و پس از شنیدن دلایل او کمی آرام گرفت[۱۳].

﴿قَالَ يَا هَارُونُ مَا مَنَعَكَ إِذْ رَأَيْتَهُمْ ضَلُّوا * أَلَّا تَتَّبِعَنِ أَفَعَصَيْتَ أَمْرِي * قَالَ يَا ابْنَ أُمَّ لَا تَأْخُذْ بِلِحْيَتِي وَلَا بِرَأْسِي إِنِّي خَشِيتُ أَنْ تَقُولَ فَرَّقْتَ بَيْنَ بَنِي إِسْرَائِيلَ وَلَمْ تَرْقُبْ قَوْلِي[۱۴]. از مسائل درخور توجه این ماجرا، نحوه مسئولیت‌خواهی و مؤاخذه موسی(ع) و نیز توضیح‌دادن هارون در انجام‌گرفتن مسئولیت واگذار شده است. موسی از موضع زمامدار، کارگزار خود را نسبت به مسئولیتش مؤاخذه می‌کند و با کجی و انحراف پیش‌آمده، برخورد می‌نماید و هارون خود را تبرئه می‌کند. بدون شک هارون(ع) در غیاب موسی(ع) در انجام‌دادن رسالت خود کم‌ترین سستی به خرج نداده بود، ولی جهالت و بی‌بصیرتی مردم از یک سو و آثار فرهنگی باقیمانده دوران بردگی و بت‌پرستی در مصر از سوی دیگر کوشش‌های او را خنثی کرد. هارون در چند مرحله رسالت خود را انجام داده بود: ﴿وَلَقَدْ قَالَ لَهُمْ هَارُونُ مِنْ قَبْلُ يَا قَوْمِ إِنَّمَا فُتِنْتُمْ بِهِ وَإِنَّ رَبَّكُمُ الرَّحْمَنُ فَاتَّبِعُونِي وَأَطِيعُوا أَمْرِي[۱۵]. بنا بر این آیه، هارون وظیفه خود را در چهار مرحله انجام داده بود. نخست آنها را از یک جریان خطرناک انحرافی آگاه ساخت و به آنها اعلام کرد که در برابر آزمایشی سخت قرار گرفته‌اند تا آنان را از غفلت خارج کند ﴿يَا قَوْمِ إِنَّمَا فُتِنْتُمْ بِهِ. در مرحله دوم نعمت‌های گوناگون خداوند را که از بدو قیام موسی تا زمان رهایی از چنگال فرعونیان شامل حال بنی‌اسرائیل شده بود، به یادشان آورد و به‌ویژه خدا را با صفت رحمت عامه‌اش توصیف کرد تا اثر عمیق‌تری بگذارد و نیز آنها را به آمرزش الهی نسبت به این انحراف بزرگ امیدوار سازد ﴿وَإِنَّ رَبَّكُمُ الرَّحْمَنُ. در مرحله سوم آنان را متوجه مقام و جایگاه خود کرد و اینکه او نبی و جانشین موسی است و باید پیروی شود ﴿فَاتَّبِعُونِي. و در مرحله چهارم وظیفه مردم نسبت به زمامدار و حق او بر مردم یعنی فرمان‌برداری را یادآور شد ﴿وَأَطِيعُوا أَمْرِي[۱۶]. پس هارون در انجام‌دادن مسئولیت هیچ سستی نکرده بود و البته موسی(ع) نیز در مسئولیت‌خواهی هیچ سستی روا نداشت.

طبق سنت تفویض اختیار و مسئولیت‌خواهی، رفتار هیچ مسئولی نباید از دید مسئول بالاتر مخفی بماند. باید نظارتی دقیق بر کارها باشد و هر زمامدار و مدیری باید عملکرد رده‌های پایین‌تر از خود را با پیگیری جدّی و مؤاخذه مناسب هدایت کند. موسی(ع) میدان کار را برای تصمیم‌گیری و عمل هارون باز و دست او را در انجام‌دادن رسالت آزاد می‌گذارد و آن‌گاه تصمیم‌گیری‌ها و اعمال و رفتار او را پیگیری می‌کند، و وی را مؤاخذه می‌کند تا هیچ مسئولیتی لوث نشود. موسی(ع) وقتی احساس کرد که ممکن است سهل‌انگاری صورت‌گرفته باشد، آن‌گونه خشم و اندوه بروز داد تا همگان بدانند که در انجام‌دادن مسئولیت‌ها جای هیچ‌گونه سستی و کوتاهی نیست. و این درسی بزرگ در اداره امور است؛ زیرا بدون مشخص‌کردن وظایف و پیگیری و مسئولیت‌خواهی درست، انتظار اداره مطلوب امور و راه به مقصد بردن، انتظاری نادرست است. امیرمؤمنان(ع) در نامه خویش به امام مجتبی(ع) در این باره چنین فرمود: «وَ اجْعَلْ لِكُلِّ إِنْسَانٍ مِنْ خَدَمِكَ عَمَلًا تَأْخُذُهُ بِهِ فَإِنَّهُ أَحْرَى أَلَّا يَتَوَاكَلُوا فِي خِدْمَتِكَ»[۱۷]. برای هر یک از خدمتگزاران و کارکنان خود کاری معین ساز که او را در قبال آن مسئول بدانی و در برابر تو جوابگوی مسئولیت خود باشد زیرا این سبب می‌شود کارها را به یکدیگر وانگذارند.[۱۸]

سیره پیامبر اکرم(ص)

سیره رسول خدا(ص) چنین بود که کارها را بسیار خوب تقسیم می‌کرد و افراد مناسب را برای هر کار می‌یافت و پس از اینکه مسئولیت او را مشخص می‌کرد، کار را به آن فرد می‌سپرد و سپس پیگیری می‌کرد. از مسئولان خود بازخواست می‌کرد که چه کردند و چگونه عمل کردند. این‌گونه نبود که به سبب اعتماد و اطمینان به کسی کار او را پیگیری نکند و از او درباره عملکردش پرسش ننماید. پیامبر اکرم(ص) این کار را با جدّیت تمام انجام می‌داد. شیخ صدوق به اسناد خود از عمران بن حصین[۱۹] نقل کرده است که پیامبر(ص) سپاهی را به جایی اعزام کرد و علی(ع) را فرمانده آن سپاه قرار داد. پس از انجام‌گرفتن مأموریت و بازگشت سپاه، پیامبر کارها را پیگیری کرد و از آنان درباره آن‌چه گذشته بود و نیز درباره فرمانده‌شان و عملکرد او پرسش کرد. یعنی حضرت پیگیری کرد که علی به‌عنوان فرمانده چگونه بوده است؟ آیا درست عمل کرده است؟ آیا با زیر دستانش خوب برخورد کرده است؟ اگر نبردی صورت‌گرفته، آیا آن را به‌خوبی اداره کرده است؟ و خلاصه آن‌که آیا علی مدیر کاملی بوده است یا خیر؟ سپاهیان پاسخ دادند که علی در مقام فرماندهی همه چیزش خوب بود و به‌خوبی کارها را اداره کرد جز آن‌که در هر نمازی با ما سوره ﴿قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ[۲۰] را می‌خواند. پیامبر کارها را پیگیری کرد و آنها نیز اشکالی را که در ذهن داشتند، بیان کردند. آنان انتظار داشتند که علی(ع) در هر دو رکعت نمازهایش، پس از سوره حمد سوره توحید نخواند، در رکعتی آن را و در رکعتی دیگر سوره‌ای دیگر بخواند. پیامبر بلافاصله از علی توضیح خواست و فرمود: «ای علی چرا چنین کردی؟» او پاسخ داد: «به سبب آن‌که سوره ﴿قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ را دوست می‌دارم». آن‌گاه پیامبر فرمود: تو این سوره را دوست نداشته‌ای تا آن‌که خدای تعالی تو را دوست داشته است»[۲۱].

علی(ع) به این سوره مبارکه محبت داشت و خدای متعال همان‌گونه، به او. شاید این محبت از آنجا بود که این سوره بیانگر توحید محض است و علی(ع) مظهر آن؛ و یا آن‌که اسم اعظم خدا را در آن می‌خوانده است[۲۲].

آن‌چه در اینجا در خور توجه و تأمل است، روش رسول خدا(ص) در پیگیری کارها و مسئولیت‌خواهی از کارگزارانش است؛ هر چند که آن کارگزار علی(ع) باشد که معیار و میزان همه کمالات و فضایل[۲۳]، و ملاک حق است. از رسول خدا(ص) از چند طریق روایت شده است که فرمود: «عَلِيٌّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلِيٍّ»[۲۴]. علی با حق است و حق با علی است.

بدین ترتیب آنجا که نیاز به پیگیری و مسئولیت‌خواهی بود پیامبر با جدیت این کار را می‌کرد و می‌آموخت که پیروان او نیز چنین باشند. روش آن حضرت پیوسته همین بود و به عملکرد و حساب کارگزاران خود با دقت رسیدگی می‌کرد[۲۵]. چنان‌که رسیدگی آن حضرت به حساب عاملی از عمّال صدقات، گویای این واقعیت است. بخاری و مسلم به سند خود از ابوحمید ساعدی روایت کرده که گفت: پیامبر اکرم(ص) مردی از قبیله بنی‌اسد به نام ابن ابتیه را برای جمع‌آوری صدقات فرستاد. وی پس از بازگشت از مأموریت خود و هنگام حسابرسی قسمتی از صدقات را تحویل بیت‌المال داد و گفت این برای شماست و قسمتی را برای خود نگاه داشت و گفت این به من هدیه شده است. پیامبر اکرم(ص) از این برخورد به‌شدت ناراحت شد و به منبر رفت و پس از حمد و ثنای خداوند فرمود: «مَا بَالُ الْعَامِلِ نَبْعَثُهُ فَيَأْتِي يَقُولُ هَذَا لَكَ وَ هَذَا لِي (أُهْدِيَ لِي)؟ فَهَلَّا جَلَسَ فِي بَيْتِ أَبِيهِ وَ أُمِّهِ فَيَنْظُرُ أَ يُهْدَى لَهُ أَمْ لَا؟ وَ الَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ لَا يَأْتِي بِشَيْءٍ إِلَّا جَاءَ بِهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ يَحْمِلُهُ عَلَى رَقَبَتِهِ، إِنْ كَانَ بَعِيرًا لَهُ رُغَاءٌ، أَوْ بَقَرَةً لَهَا خُوَارٌ، أَوْ شَاةً تَيْعَرُ». چه می‌شود عاملی را که برای جمع‌آوری صدقات می‌فرستیم می‌گوید: این برای شماست و این به من هدیه شده است؟ آیا اگر او تاکنون در خانه پدر یا خانه مادرش نشسته بود و مسئولیتی از جانب حکومت نداشت چیزی به او هدیه می‌دادند؟ سوگند به آن کسی که جانم به دست اوست هیچ یک از شما به چیزی از بیت‌المال چنگ نمی‌اندازد مگر اینکه روز قیامت وی را درحالی‌که آن چیز وبال گردنش شده است، به محشر وارد می‌کنند: با شتری که از خود صدا در می‌آورد یا گاوی که نفیر می‌کشد یا گوسفندی که با صدای بلند بع‌بع می‌کند. سپس آن حضرت دو دستش را به آسمان بلند کرد به‌گونه‌ای که ما سپیدی زیر بغل وی را مشاهده کردیم، آن‌گاه دو یا سه مرتبه فرمود: «خدایا آیا ابلاغ کردم؟»[۲۶]

مشاهده می‌شود که رسول خدا(ص) چگونه با مسئولیت‌خواهی جدی خویش ماده فساد را در میان کارگزارانش قطع می‌کند و اجازه نمی‌دهد آنان از مسئولیت و موقعیت شغلی خویش سوء استفاده کنند و نام آن سوء استفاده‌ها را هدیه بگذارند. بدین ترتیب سیره پیامبر اکرم(ص) بر این بود که مسئولیت‌ها را به افراد واگذارد و بر کار آنان نظارت کند و مسئولیت بخواهد؛ زیرا هیچ مدیری نمی‌تواند خود به همه امور قیام کند و بار اداره کارها را به تنهایی به دوش کشد. رسول خدا(ص) با توجه به ضرورت و نیاز جامعه تکالیف و مسئولیت‌ها را به افراد با صلاحیت واگذار می‌کرد و وظایف آنان را مشخص می‌نمود و سپس کار آنان را مورد رسیدگی قرار می‌داد. آن حضرت والی و استاندار تعیین می‌کرد[۲۷]، افرادی را برای گردآوری مالیات و صدقات می‌فرستاد[۲۸]، برای سریّه‌ها و عملیات نظامی فرمانده نظامی معین می‌کرد[۲۹]، به هنگام بیرون رفتن از مدینه افرادی را به‌عنوان جانشین به‌جای خویش می‌گماشت[۳۰]، افرادی را برای دعوت پادشاهان به اسلام اعزام می‌کرد[۳۱]، و افرادی را برای تعلیم قرآن و آموزش دین به نواحی و مناطق مختلف گسیل می‌داشت[۳۲]، و افرادی را به‌عنوان قاضی منصوب و به مناطق مختلف اعزام می‌کرد[۳۳]. سپردن مسئولیت‌ها به افراد واجد اهلیت و سپس مراقبت ایشان و پیگیری عملکرد کارگزاران و مسئولیت‌خواهی از ایشان، مهم‌ترین ویژگی یک مدیر توانا و تابع اصول است. البته برای تحقق درست، آن ضوابطی باید رعایت شود که بدان می‌پردازیم.[۳۴]

تفویض اختیار باید با «اختبار» صورت گیرد

«اختبار» به معنای آزمودن و امتحان و آزمایش و نیز تجربت و ابتلاست[۳۵]. «اختبار» کاری را گویند که موجب ظهور چیزی می‌شود[۳۶]، و در اداره امور میزان مسئولیتی که به فردی واگذار می‌شود، باید بر اساس ظاهر و مشخص شدن توانایی‌های او پس از آزمودن و تجربه‌کردن وی باشد. سنت الهی چنین است که خدای متعال هیچ مسئولیتی را به کسی جز بر اساس اختبار کامل وی نمی‌دهد. البته اختبار از جانب خداوند عبارت است از ظاهر و آشکارکردن چیزی از اسرار خلق خود که می‌داند[۳۷]. همه پیام‌آوران الهی ابتدا اختبار شده‌اند، آن‌گاه مسئولیت اداره خلق به آنان سپرده شده است. زید شحام[۳۸] گوید شنیدم امام صادق(ع) می‌فرمود: «إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى اتَّخَذَ إِبْرَاهِيمَ عَبْداً قَبْلَ أَنْ يَتَّخِذَهُ نَبِيّاً وَ إِنَّ اللَّهَ اتَّخَذَهُ نَبِيّاً قَبْلَ أَنْ يَتَّخِذَهُ رَسُولًا وَ إِنَّ اللَّهَ اتَّخَذَهُ رَسُولًا قَبْلَ أَنْ يَتَّخِذَهُ خَلِيلًا وَ إِنَّ اللَّهَ اتَّخَذَهُ خَلِيلًا قَبْلَ أَنْ يَجْعَلَهُ إِمَاماً فَلَمَّا جَمَعَ لَهُ الْأَشْيَاءَ قَالَ ﴿إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا»[۳۹].

خدای تبارک و تعالی ابراهیم را بنده خود گرفت پیش از آن‌که پیامبرش کند، و او را به پیامبری برگزید پیش از آن‌که رسولش کند، و رسول خود قرار داد پیش از آن‌که خلیلش گرداند و خلیلش گرفت پیش از آن‌که امامش قرار دهد. پس چون همه این مراتب و مقامات را برایش گرد آورد فرمود: همانا من تو را امام مردم قرار دادم. حضرت ابراهیم(ع) پس از مراحل مختلف اختبار و رسیدن به مدارج و مقامات والا، به مقام امامت و پیشوایی خلق رسید. به مقامی که از حق دریابد و به خلق بفهماند و واسطه میان حق و خلق باشد. در ظاهر با خلق باشد و در تبلیغ رسالت کوتاهی ننمایند و در باطن حق را بیند و صفای وجودش دگرگون نشود و به خلق آن‌چه را گوید که حق بدو می‌گوید[۴۰]. و کسی به این مقامات کمالی دست نمی‌یابد مگر آن‌که شایستگی خود را برای آن به اثبات رساند. در یک نظام و سازمان کارا، اساس سپردن مسئولیت، شناخت توانایی افراد بر اساس اختبار آنان است؛ زیرا گوهر توانایی انسان‌ها در معرکه آزمون‌ها مشخص می‌شود. از امیرمؤمنان(ع) روایت شده است که فرمود: «لَا يُعْرَفُ النَّاسُ إِلَّا بِالاخْتِبَارِ»[۴۱]. مردمان جز با آزمودن شناخته نشوند.

واگذاردن مسئولیت به افراد بدون آن‌که آزمون شده باشند و توانایی‌هایشان مشخص شده باشد، به منزله آن است که افراد و مسئولیت‌ها در معرض تباهی قرار گیرند. کسی که پیش از آزمودن خویش و ظهور توانایی‌هایش، خود را در معرض مسئولیتی قرار می‌دهد، به استقبال هلاکت می‌رود و نه تنها خود را، بلکه آن مسئولیت را به‌سوی تباهی می‌برد. از امام جواد(ع) نقل شده است که فرمود: «مَنِ انْقَادَ إِلَى الطُّمَأْنِينَةِ قَبْلَ الْخِبْرَةِ فَقَدْ عَرَّضَ نَفْسَهُ لِلْهَلَكَةِ وَ لِلْعَاقِبَةِ الْمُتْعِبَةِ»[۴۲]. هر که قبل از آزمون و سنجش پذیرای اعتماد و اطمینان، شود، خود را در معرض هلاکت و پایانی سراسر رنج و درد قرار داده است. اعتماد و اطمینان به افراد، بدون میزان و سنجش آنان از ویژگی‌های یک مدیر ناتوان و فاقد بصیرت است. «الطُّمَأْنِينَةُ إِلَى كُلِّ أَحَدٍ قَبْلَ الِاخْتِبَارِ لَهُ عَجْزٌ»[۴۳]. اطمینان به هر کس، پیش از آزمایش و امتحان او دلیل عجز و ناتوانی است.

از این‌رو امیرمؤمنان(ع) در جهت رعایت این ضابطه به مالک اشتر نوشت: «ثُمَّ انْظُرْ فِي أُمُورِ عُمَّالِكَ فَاسْتَعْمِلْهُمُ اخْتِبَاراً وَ لَا تُوَلِّهِمْ مُحَابَاةً وَ أَثَرَةً، فَإِنَّهُمَا جِمَاعٌ مِنْ شُعَبِ الْجَوْرِ وَ الْخِيَانَةِ. وَ تَوَخَّ مِنْهُمْ أَهْلَ التَّجْرِبَةِ وَ الْحَيَاءِ، مِنْ أَهْلِ الْبُيُوتَاتِ الصَّالِحَةِ، وَ الْقَدَمِ فِي الْإِسْلَامِ الْمُتَقَدِّمَةِ، فَإِنَّهُمْ أَكْرَمُ أَخْلَاقاً وَ أَصَحُّ أَعْرَاضاً، وَ أَقَلُّ فِي الْمَطَامِعِ إِشْرَافاً، وَ أَبْلَغُ فِي عَوَاقِبِ الْأُمُورِ نَظَراً»[۴۴]. پس در کارهای کارگزارانت دقت کن و آنان را با آزمایش و امتحان به کار بگمار و آنان را به میل خود و از روی استبداد رأی و بدون مشورت به کاری نگمار؛ زیرا استبداد و تسلیم تمایل شدن، کانونی از شعبه‌های ستم و خیانت است. و از میان آنان کسانی را برگزین که تجربه دارند و حیا، از خاندان‌های پارسا که در مسلمانی قدمی پیش‌تر دارند - و دلبستگی بیش‌تر - که اخلاق آنان گرامی‌تر است و آبرویشان محفوظ‌تر و طمعشان کم‌تر و عاقبت‌نگری‌شان فزون‌تر.

امام(ع) می‌آموزد که لازمه سپردن کارها، آزمودن درست افراد است و به‌هیچ‌وجه نباید به فراست و زیرکی خود تکیه کرد و ضوابط را زیر پا گذارد یا دچار خوش‌بینی و خوش‌گمانی شد و از اختبار غفلت ورزید؛ و یا اسیر ظاهربینی شد و با خوش‌خدمتی افراد و تظاهر به داشتن توانایی لازم بدون بررسی و آزمون آنان را به کار گمارد. «ثُمَّ لَا يَكُنِ اخْتِيَارُكَ إِيَّاهُمْ عَلَى فِرَاسَتِكَ وَ اسْتِنَامَتِكَ وَ حُسْنِ الظَّنِّ مِنْكَ، فَإِنَّ الرِّجَالَ يَتَعَرَّضُونَ لِفِرَاسَاتِ الْوُلَاةِ بِتَصَنُّعِهِمْ وَ حُسْنِ خِدْمَتِهِمْ، وَ لَيْسَ وَرَاءَ ذَلِكَ مِنَ النَّصِيحَةِ وَ الْأَمَانَةِ شَيْءٌ، وَ لَكِنِ اخْتَبِرْهُمْ بِمَا وُلُّوا لِلصَّالِحِينَ قَبْلَكَ، فَاعْمِدْ لِأَحْسَنِهِمْ كَانَ فِي الْعَامَّةِ أَثَراً، وَ أَعْرَفِهِمْ بِالْأَمَانَةِ وَجْهاً»[۴۵]. پس در انتخاب آنان هرگز به فراست و خوش‌بینی و خوش‌گمانی خود تکیه مکن؛ زیرا افراد زرنگ، راه جلب نظر و خوش‌بینی زمامداران را با ظاهرسازی و خوش‌خدمتی خوب می‌دانند، درحالی‌که در ورای این ظاهر جالب هیچ‌گونه امانت‌داری و خیرخواهی وجود ندارد. اما ایشان را با توجه به پیشینه و همکاری‌شان با والیان صالح که پیش از تو بر سر کار بوده‌اند، برگزین. پس در این کار به کسانی اعتماد کن که در میان مردم خوش‌سابقه‌تر و در امانت‌داری معروف‌ترند و امتحان خود را داده‌اند.

آنان‌که امتحان خود را داده‌اند، شایسته اطمینان و تصدی امور هستند، که در مدیریت معیارگرا، سپردن مسئولیت به افراد، با میزان «اختبار» است و نه بر اساس خوشایندهای جاهلی و پیوندهای گروهی و ارتباط‌های قومی. شهید ثانی در رساله «الغیبة» به سند خویش از امام صادق(ع) آورده است که آن حضرت در نامه خود به نجاشی والی اهواز فرمود: «فَأَمَّا مَنْ تَأْنَسُ بِهِ وَ تَسْتَرِيحُ إِلَيْهِ وَ تُلْجِئُ أُمُورَكَ إِلَيْهِ، فَذَلِكَ الرَّجُلُ الْمُمْتَحَنُ الْمُسْتَبْصِرُ الْأَمِينُ، الْمُوَافِقُ لَكَ عَلَى دِينِكَ، وَ مَيِّزْ عَوَامَّكَ وَ جَرِّبِ الْفَرِيقَيْنِ، فَإِنْ رَأَيْتَ هُنَالِكَ رُشْداً فَشَأْنَكَ وَ إِيَّاهُ»[۴۶]. و اما کسی که بدو انس گرفته، در کنار وی آرامش می‌یابی و کارهایت را به وی می‌سپاری؛ فردی است که امتحان خویش را پس داده، راه صحیح را شناخته، امین است و در دین با تو موافق است. کارمندانت را از یکدیگر متمایز کن و هر دودسته را بیازمای، پس اگر در کسی رشدی یافتی، هرگونه که صلاح دانستی او را بکار گیر و با وی همکاری کن. بنابراین سیره مدیریتی پیشوایان حق بر «اختبار» استوار بود و بدان توصیه می‌کردند و از به‌کارگیری افراد بدون آن‌که اهلیتشان در آزمون‌ها مشخص شده باشد، پرهیز می‌کردند و آنان را که خود را برای تصدی مسئولیت‌ها جلو می‌انداختند، به کار نمی‌گرفتند. قطب‌الدین راوندی در شرح نهج‌البلاغه خویش، هنگام شرح عبارت «فَاسْتَعْمِلْهُمُ اخْتِبَاراً» (آنان را با آزمایش و امتحان به کار گمار) آورده است که این بیان برگرفته از حدیث نبوی است که فرمود: «إِنَّا لَا نَسْتَعْمِلُ فِي أُمُورِنَا مَنْ أَرَادَ»[۴۷]. همانا ما کسانی را که خود طالب مسئولیت‌اند به کار نمی‌گماریم. یعنی میزان و ملاک به کار گماردن افراد، خواست و میل یا حرص و شهوت این و آن نیست بلکه میزان «اختبار» است.[۴۸]

تفویض اختیار باید با «مراقبت» همراه باشد

دقت در گزینش کارگزاران و واگذاری مسئولیت‌ها بر اساس «اختبار» آنان، گام نخست در اداره درست امور است. رعایت اهلیت در سپردن کارها شرط لازم مدیریت اصول‌گرا است، اما کافی نیست و در طول آن باید نظارت و مراقبتی دائم بر رفتار و عملکرد کارگزاران وجود داشته باشد. سیره رسول خدا(ص) چنین بود که مسئولان نظام خود را مراقبت می‌کرد که سلامت هر نظامی در مراقبت دقیق و نظارت کامل بر رفتار و عملکرد کارگزاران آن نظام است. این سخن به معنای بی‌اعتمادی به کارگزاران نیست، بلکه بدین معناست که آدمی نیازمند مراقبت است و گذشته از مراقبت درونی، باید احساس کند که مراقبتی از بیرون هم وجود دارد و چنان نیست که او هرگونه خواست می‌تواند عمل کند و عملکرد درست و نادرستش فرقی ندارد[۴۹]. همچنین بسیاری از انسان‌ها در ابتدا درست بوده و پس از نشستن بر سریر قدرت از صراط مستقیم خارج شده و به استبداد رأی و خودسری یا تعدی به حقوق مردم و چپاولگری کشیده شده‌اند. ریاست، عرصه‌ای خطرناک و قدرت، زمینه‌ای هولناک در آزمون و هلاکت آدمیان است، که نفس آدمی او را به‌سوی بدی‌ها سوق می‌دهد: ﴿إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلَّا مَا رَحِمَ رَبِّي[۵۰].

آدمی پیوسته در معرض اشتباه و تباهی است و این امکان هست که آزمندی‌ها بر او چیره شود و دست به نادرستی گشاید. قدرت و اختیار تصرف در امور، آدمی را در معرض وسوسه‌های نفسانی قرار می‌دهد و او را به سوی خودبینی و قدرت‌طلبی می‌کشاند و در نتیجه دست به اعمال و رفتار خودکامانه و تباه‌گرانه می‌زند. آن‌چه را در اختیار اوست امانت نمی‌داند و مایملک خود تصور می‌کند و هرگونه دخل و تصرفی را در آن مجاز می‌شمارد. مردمان را به هیچ می‌گیرد و بیت‌المال را مال خود و قانون را بازیچه خویش می‌انگارد. بدین ترتیب مردم استخفاف می‌شوند، بیت‌المال چپاول می‌گردد و قانون وسیله‌ای می‌شود برای در بند کشیدن مستضعفان. بنابراین مراقبت و نظارت دائمی و پنهان بر اعمال و رفتار مسئولان هر نظام امری ضروری است. اینکه آیا آنان مسئولیت‌ها و وظایف خود را به‌درستی و با امانت و درستکاری انجام می‌دهند یا خیر؟ نحوه برخورد و رفتارشان با مردم چگونه است؟ اموال عمومی را چگونه پاس می‌دارند؟ کیفیت کارشان چگونه است؟ چنین مراقبت و نظارتی لازمه حفظ سلامت هر نظام و کارگزارانش است. و سیره رسول خدا(ص) و امیرمؤمنان(ع) این بود که برای مراقبت و نظارت بر رفتار و عملکرد کارگزارانشان عیون (چشم‌های مخفی) نصب می‌کردند تا رفتار و عملکرد آنان را مرتب گزارش کنند[۵۱]. در کتاب «قرب‌ الاسناد» از زبان ریان بن صلت[۵۲] روایت شده است که گفت شنیدم حضرت رضا(ع) می‌فرمود: «كَانَ رَسُولُ اللَّهِ(ص) إِذَا وَجَّهَ جَيْشاً فَأَمَّهُمْ أَمِيرٌ، بَعَثَ مَعَهُ مِنْ ثِقَاتِهِ مَنْ يَتَجَسَّسُ لَهُ خَبَرَهُ»[۵۳].

هرگاه رسول خدا(ص) سپاهی را برای مأموریت می‌فرستاد و فرماندهی برای آن تعیین می‌کرد، برخی از افراد موثّق و مورد اعتماد خود را مخفیانه بر او می‌گماشت تا رفتارش را زیر نظر بگیرد و برای پیامبر گزارش کند. آن حضرت پس از واگذاری مسئولیت‌ها، کارها را پیگیری می‌کرد و رفتار و عملکرد مسئولان خود را مخفیانه زیر نظر می‌گرفت بریده[۵۴] نقل کرده است که پیامبر(ص) سپاهی را برای مأموریت فرستاد و همراه آن سپاه مردی را روانه کرد تا اخبار را برای آن حضرت بنویسد و گزارش کند[۵۵].

امیرمؤمنان(ع) در نامه خود به مالک اشتر به‌عنوان یک دستورالعمل اداره امور، پس از آن‌که به او می‌فرماید که کارگزاران و مأموران خود را با آزمایش و امتحان به‌کار گیرد و امور را به آنان‌که اهلیت دارند بسپارد و کارگزاران خود را از افراد با تجربه‌تر و پاک‌تر و پیش‌گام‌تر در اسلام برگزیند، درباره مراقبت و نظارت دقیق بر رفتار و عملکرد آنان می‌فرماید: «ثُمَّ تَفَقَّدْ أَعْمَالَهُمْ وَ ابْعَثِ الْعُيُونَ مِنْ أَهْلِ الصِّدْقِ وَ الْوَفَاءِ عَلَيْهِمْ؛ فَإِنَّ تَعَاهُدَكَ فِي السِّرِّ لِأُمُورِهِمْ حَدْوَةٌ لَهُمْ عَلَى اسْتِعْمَالِ الْأَمَانَةِ وَ الرِّفْقِ بِالرَّعِيَّةِ. وَ تَحَفَّظْ مِنَ الْأَعْوَانِ؛ فَإِنْ أَحَدٌ مِنْهُمْ بَسَطَ يَدَهُ إِلَى خِيَانَةٍ اجْتَمَعَتْ بِهَا عَلَيْهِ عِنْدَكَ أَخْبَارُ عُيُونِكَ، اكْتَفَيْتَ بِذَلِكَ شَاهِداً، فَبَسَطْتَ عَلَيْهِ الْعُقُوبَةَ فِي بَدَنِهِ، وَ أَخَذْتَهُ بِمَا أَصَابَ مِنْ عَمَلِهِ، ثُمَّ نَصَبْتَهُ بِمَقَامِ الْمَذَلَّةِ، وَ وَسَمْتَهُ بِالْخِيَانَةِ وَ قَلَّدْتَهُ عَارَ التُّهَمَةِ»[۵۶]. سپس با فرستادن مأموران مخفی راست‌گو و باوفا، کارهای آنان را زیر نظر بگیر! زیرا مراقبت و بازرسی مداوم پنهانی، سبب می‌شود که آنان به امانت‌داری و مدارا کردن با مردم وادار شوند. اعوان و انصار خویش را سخت زیر نظر بگیر. پس اگر یکی از آنان دست به خیانت زد و مأموران مخفی تو به‌اتفاق چنین گزارشی دادند، به همین مقدار از شهادت بسنده کن، و او را زیر تازیانه کیفر بگیر و به مقدار خیانتی که انجام داده او را کیفر کن! سپس وی را در مقام خواری و مذلّت بنشان! و نشانه خیانت را بر او بنه! و گردن‌بند ننگ و بدنامی را به گردنش بیفکن تا دیگران عبرت گیرند! ملاحظه می‌شود که امیرمؤمنان(ع) در شیوه مدیریت خود به این امر اکتفا نکرده است که مسئولان نظام از افراد واجد اهلیت برگزیده شوند، بلکه علاوه بر آن، مراقبت و نظارتی پنهانی بر رفتار و عملکرد آنان را نیز لازم شمرده است و به مالک اشتر دستور می‌دهد که برای کارگزاران و کارمندان خود عیون (چشم‌های مخفی) بگمارد و این بازرسان را نیز از افراد راست‌گو و باوفا برگزیند و تعهّد و اطمینان به آنان تا آنجا باشد که بتواند به گزارش آنان اعتماد کند و نیاز به گزارش و شاهد دیگری نباشد و در اثبات و احراز خیانت مسئولان خود به همان گزارش‌ها بسنده کند و خائنان به حقوق مردم و اموال عمومی را مجازات کند. و حضرت، مجازات خائنان و در مقام ذلّت نشاندن آنان را ضروری دانسته است تا وسیله عبرتی شود برای دیگران و هیچ‌کس اندیشه خیانت به حقوق مردم و اموال عمومی را در سر نپروراند و گرد این‌گونه امور نگردد؛ و فرمود باید ننگ خیانت به پیشانی چنین افرادی زده شود تا همگان او را به‌عنوان یک خائن بشناسند و دیگر به این شخص میدان تاخت‌وتاز داده نشود و این‌گونه نباشد که پس از تباهی یک‌جا، بدون آن‌که رسوا شود با عزت و احترام به‌جای دیگر منتقل گردد تا آنجا را به چپاول کشد[۵۷].

ابن شعبه حرانی از علمای بزرگ قرن چهارم هجری در کتاب با ارزش خویش «تحف‌العقول» در نامه امام به مالک اشتر، اضافه بر آن‌چه شریف رضی نقل کرده، در قسمتی که امام درباره نظامیان رهنمود می‌دهد، آورده است: «ثُمَّ لَا تَدَعْ أَنْ يَكُونَ لَكَ عَلَيْهِمْ عُيُونٌ مِنْ أَهْلِ الْأَمَانَةِ وَ الْقَوْلِ بِالْحَقِّ عِنْدَ النَّاسِ فَيُثْبِتُونَ بَلَاءَ كُلِّ ذِي بَلَاءٍ مِنْهُمْ لِيَثِقَ أُولَئِكَ بِعِلْمِكَ بِبَلَائِهِمْ، ثُمَّ اعْرِفْ لِكُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ مَا أَبْلَى»[۵۸]. پس فراموش نکن که باید بر آنان مأموران مخفی از مردمان امین و حق‌گوی را که در میان مردم بدین صفات شناخته شده باشند، بگماری تا زحمات و فداکاری‌های آنان را برای تو بنویسند و آنان مطمئن باشند که تو زحمات و فداکاری‌های آنان را می‌دانی و باید مناسب با میزان زحمات و فداکاری‌هایشان با آنان برخورد نمایی. امیرمؤمنان(ع) خود در دوران حکومتش مراقبت و نظارتی دقیق بر کارگزاران خویش داشت و نامه‌های آن حضرت به آنان گویای این واقعیت است که آن حضرت بر کارگزاران خود «عیون» می‌گماشته است تا کلیه رفتار و عملکردهای آنان را برای وی گزارش کنند. عبارت «بلغنی» (به من رسیده است) که در تعدادی از نامه‌های آن حضرت به کارگزارانش آمده است، حاکی از این مراقبت و نظارت جدی است[۵۹]. این مراقبت به‌گونه‌ای بود که حتی شرکت آنان در یک مهمانی از نظر آن حضرت مخفی نمی‌ماند، چنان‌که وقتی عثمان بن حنیف، فرماندار بصره، در مجلس مهمانی (جشن عروسی) یکی از ثروتمندان بصره شرکت کرد، گزارش آن بلافاصله به امام رسید و بدو نوشت: «أَمَّا بَعْدُ، يَا ابْنَ حُنَيْفٍ! فَقَدْ بَلَغَنِي أَنَّ رَجُلًا مِنْ فِتْيَةِ أَهْلِ الْبَصْرَةِ دَعَاكَ إِلَى مَأْدُبَةٍ فَأَسْرَعْتَ إِلَيْهَا تُسْتَطَابُ لَكَ الْأَلْوَانُ وَ تُنْقَلُ إِلَيْكَ الْجِفَانُ. وَ مَا ظَنَنْتُ أَنَّكَ تُجِيبُ إِلَى طَعَامِ قَوْمٍ عَائِلُهُمْ مَجْفُوٌّ وَ غَنِيُّهُمْ مَدْعُوٌّ»[۶۰].

اما بعد، ای پسر حنیف! به من گزارش رسیده است که یکی از جوانان اهل بصره تو را به خوان مهمانی‌اش دعوت کرده است و تو به‌سرعت به‌سوی آن شتافته‌ای، و در آنجا برایت طعام‌های رنگارنگ و ظرف‌های بزرگ غذا یکی پس از دیگری آورده می‌شده است! من گمان نمی‌کردم تو مهمانی مردمی را بپذیری که نیازمندانشان ممنوع و ثروتمندانشان دعوت شوند. و نیز در نامه خود به یکی از کارگزارانش فرموده است: «أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ بَلَغَنِي عَنْكَ أَمْرٌ، إِنْ كُنْتَ فَعَلْتَهُ فَقَدْ أَسْخَطْتَ رَبَّكَ وَ عَصَيْتَ إِمَامَكَ وَ أَخْزَيْتَ أَمَانَتَكَ...»[۶۱]. اما بعد، درباره تو به من جریانی گزارش شده است، که اگر انجام داده باشی پروردگارت را به خشم آورده‌ای، امامت را عصیان کرده‌ای و امانت (مسئولیت و فرمانداری) خود را به رسوایی کشیده‌ای. همچنین در نامه‌ای که به مصقلة بن هبیره شیبانی فرماندار «اردشیر خره»، یکی از شهرهای فارس، نوشت چنین فرمود: «بَلَغَنِي عَنْكَ أَمْرٌ إِنْ كُنْتَ فَعَلْتَهُ فَقَدْ أَسْخَطْتَ إِلَهَكَ وَ عَصَيْتَ إِمَامَكَ...»[۶۲]. به من درباره تو گزارشی رسیده است که اگر درست باشد و این کار را انجام داده باشی، پروردگارت را به خشم آورده و امامت را عصیان کرده‌ای.

این موارد و موارد مشابه آنها[۶۳]، نشان‌دهنده آن است که مراقبت و نظارت بر کار کارگزاران از اهم مسائل مدیریت نبوی و آموختگان سیره آن حضرت بوده است. طه حسین در این باره می‌نویسد: «علی در مراقبت بر کارگزاران خویش بسیار هشیار و بیدار بود، و بر رسیدگی به حساب و دادن حق مردم بر ایشان بسیار سخت می‌گرفت، و برای روش کار هر یک از ایشان فرمانی می‌نوشت که باید هنگام درآمدن به محل کارگزاری بر مردم فرو خوانند و چون آن رفتار کنند. مردم چون پس از شنیدن فرمان، آن را می‌پذیرفتند همچون پیمانی میان ایشان و حاکمشان می‌شد که هیچ یک نبایستی از حدود آن درگذرند یا آن را مورد توجیه و تأویل قرار دهند. اگر مردم از آن منحرف می‌شدند، کارگزار علی مخالفان را کیفر می‌داد، و اگر خود حاکم انحراف می‌جست کیفری را که بر وی راندن آن شایسته بود خود امام تعیین می‌کرد. ازاین‌گذشته، علی کسانی را به‌عنوان بازرس می‌فرستاد که در رفتار کارگزاران تحقیق کنند و آن‌چه لازم است به اطلاع وی برسانند؛ بعضی از این بازرسان وظیفه خود را به شکل پنهانی انجام می‌دادند و برخی به صورت آشکارا. علاوه بر این، هر فرد خود به‌عنوان چشم و مفتّشی در برابر فرماندار بود، و می‌توانست هرگاه که فرماندار از فرمانی - که پیمان آن از وی گرفته شده بود - سرپیچی می‌کرد شکایت او را پیش امام ببرد»[۶۴]. بدین ترتیب است که سلامت کارگزاران و مردم و اداره امور به بهترین صورت حفظ شود.[۶۵]

تفویض اختیار باید با «حسابرسی» و «حساب‌خواهی» همراه باشد

از عواملی که یک مدیریت را مستقیم و کارا می‌سازد، رسیدگی دقیق به مسئولیت‌ها و حسابرسی کارگزاران و حساب‌خواهی از ایشان است. کافی نیست که افرادی درست بر سر کارها گمارده شوند و بر کار ایشان نظارت شود؛ بلکه این نظارت باید به حساب‌خواهی درست منجر شود و آنان‌که در انجام‌دادن مسئولیت خود و امانت‌داری کوتاهی کرده‌اند، مورد «مؤاخذه» و «معاتبه» قرار گیرند و در صورت لزوم مجازات شوند. سیره رسول خدا(ص) چنین بود که کارگزاران خود را درباره مسئولیتی که به آنان سپرده بود مورد «محاسبه» قرار می‌داد، چنان‌که در خبر فرستادن ابن أتبیه برای جمع‌آوری صدقات آمده است: «فَلَمَّا جَاءَ حَاسَبَهُ» (پس هنگامی که از مأموریت بازگشت و خدمت پیامبر رسید، حضرت از او حساب‌خواهی کرد)[۶۶]. امیرمؤمنان(ع) نیز در مدیریت خود در پی نظارت بر عملکرد کارگزارانش، آنان را مورد حسابرسی و حساب‌خواهی قرار می‌داد. در نامه‌ای که به عثمان بن حنیف نوشت، پس از یادآوری آن‌چه روی داده و برای وی گزارش شده بود، از او حساب خواست که آیا آن‌چه در آن مهمانی خورده است حلال بوده یا شبهه‌ناک: «فَانْظُرْ إِلَى مَا تَقْضَمُهُ مِنْ هَذَا الْمَقْضَمِ فَمَا اشْتَبَهَ عَلَيْكَ عِلْمُهُ فَالْفِظْهُ وَ مَا أَيْقَنْتَ بِطِيبِ وُجُوهِهِ فَنَلْ مِنْهُ»[۶۷]. به آن‌چه می‌خوری بنگر که آیا حلال است یا حرام. آن‌گاه آن‌چه حلال بودنش برای تو مشتبه بود از دهان بیفکن و آن‌چه را یقین به پاکیزگی و حلّیتش داری تناول کن. امام(ع) نسبت به حسابرسی و حساب‌خواهی در اداره کارگزارانش اهتمام داشت و عبارت «ارْفَعْ إِلَيَّ حِسَابَكَ» (حسابت را برای من بفرست) در نامه‌های آن حضرت به کارگزارانش - پس از دریافت گزارش عملکرد آنان - خود گویای روش آن حضرت است. امام(ع) در نامه‌ای به یکی از کارگزارانش - پس از یادآوری گزارش‌های دریافت شده - می‌نویسد: «... بَلَغَنِي أَنَّكَ جَرَّدْتَ الْأَرْضَ فَأَخَذْتَ مَا تَحْتَ قَدَمَيْكَ وَ أَكَلْتَ مَا تَحْتَ يَدَيْكَ، فَارْفَعْ إِلَيَّ حِسَابَكَ، وَ اعْلَمْ أَنَّ حِسَابَ اللَّهِ أَعْظَمُ مِنْ حِسَابِ النَّاسِ، وَ السَّلَامُ»[۶۸]. به من گزارش رسیده است که تو زمین‌های آباد را ویران کرده‌ای و آن‌چه توانسته‌ای تصاحب نموده‌ای، و از بیت‌المال که در اختیارت بوده است خورده‌ای. فوراً حسابت را برایم بفرست؛ و بدان‌که حساب خداوند از حساب مردم سخت‌تر است! والسلام.

در نامه دیگری به یکی از کارگزارانش (به احتمال زیاد عبدالله بن عباس) می‌نویسد: «اما بعد، من تو را شریک در امانتم (حکومت و زمامداری) قرار دادم و تو را صاحب اسرار خود ساختم. من از میان خاندان و خویشاوندانم مطمئن‌تر از تو نیافتم؛ به‌خاطر مواسات و یاری و ادای امانتی که در تو سراغ داشتم. اما بعد همین که دیدی زمانه بر پسرعمویت سخت گرفته و دشمن در نبرد محکم ایستاده و امانت در میان مردم، خوار و بی‌مقدار شده است و این امّت اختیار از دست داده است و حمایت‌کننده‌ای نمی‌یابد، عهد و پیمانت را نسبت به پسرعمویت دگرگون ساختی و همراه دیگران مفارقت جستی و با کسانی که دست از یاری‌اش کشیدند هم‌صدا شدی. و با خائنان نسبت به او خیانت ورزیدی؛ نه پسرعمویت را یاری کردی و نه حق امانت را ادا نمودی. گویا تو جهاد خود را به‌خاطر خدا انجام نداده‌ای، گویا حجت و بینه‌ای از طرف پروردگارت دریافت نداشته‌ای، و گویا تو با این امّت برای تجاوز و غصب دنیایشان حیله و نیرنگ به کار می‌بردی و مقصدت این بود که آنان را بفریبی و غنائمشان را در اختیارگیری. پس آن‌گاه که امکان تشدید خیانت به امّت را پیدا کردی تسریع نمودی، و با عجله به جان بیت‌المال آنان افتادی، و آن‌چه در قدرت داشتی از اموالشان‌ که برای زنان بیوه و ایتامشان نگهداری می‌شد ربودی! همانند گرگ گرسنه‌ای که گوسفند زخمی و استخوان شکسته‌ای را برباید! سپس آن را با سینه‌ای گشاده و دل‌خوش به‌سوی حجاز حمل کردی! بی‌آن‌که در این کار احساس گناه کنی؛ وای بر تو! گویا میراث پدر و مادرت را به‌سرعت به خانه خود حمل می‌کردی، سبحان‌الله آیا به معاد ایمان نداری؟! از حسابرسی دقیق روز قیامت نمی‌ترسی؟! ای کسی که در پیش ما از خردمندان به شمار می‌آمدی! چگونه خوردنی و آشامیدنی را در دهان فرو می‌بری درحالی‌که می‌دانی حرام می‌خوری و حرام می‌آشامی؟ چگونه با اموال یتیمان و مسکینان و مؤمنان و مجاهدان راه خدا، کنیز می‌خری و زنان را به همسری می‌گیری؟ درحالی‌که می‌دانی این اموال را خداوند به آنان اختصاص داده است و به‌وسیله آن، مجاهدان، سرزمین‌های اسلام را نگهداری و حفظ می‌کنند! از خدا بترس و اموال آنان را به سویشان بازگردآن‌که اگر این کار را نکنی و خداوند به من امکان دهد وظیفه‌ام را در برابر خدا درباره تو انجام خواهم داد و با این شمشیرم که هیچ‌کس را با آن نزدم مگر اینکه داخل دوزخ شد، بر تو خواهم زد. به خدا سوگند اگر حسن و حسین این کار را کرده بودند هیچ پشتیبانی و هواخواهی از ناحیه من دریافت نمی‌کردند و در اراده من تأثیر نمی‌گذاردند، تا آن‌گاه که حق را از آنان بستانم و ستم‌های ناروایی را که انجام داده‌اند دور سازم. به خداوندی که پروردگار جهانیان است سوگند اگر فرضاً آن‌چه تو گرفته‌ای برای من حلال بود، خوشایندم نبود که آن را برای بازماندگانم میراث بگذارم. بنابراین دست نگه‌دار و اندیشه کن! فکر کن به مرحله آخر زندگی رسیده‌ای، در زیر خاک‌ها پنهان شده‌ای و اعمالت به تو عرضه شده است، جایی که ستمگر با صدای بلند ندای حسرت سر می‌دهد و کسی که عمر خود را تباه ساخته، درخواست بازگشت می‌کند «ولی راه فرار و چاره مسدود است».[۶۹].

در این نامه امام(ع) یکی از کارگزارانش را که از پسرعموهای آن حضرت است[۷۰]، به‌سختی حساب‌خواهی و مؤاخذه می‌کند. او را از حسابرسی دقیق روز قیامت بیم می‌دهد و تهدید می‌کند که اگر اموال عمومی را باز نگرداند با مجازات سخت امام روبه‌رو و روانه دوزخ خواهد شد و برای اینکه جای هرگونه تردید و ملاحظه و مصلحت‌اندیشی از جانب امام(ع) نسبت به او بسته شود، سوگند یاد می‌کند که اگر دو فرزند گرامی‌اش با همه مقام و منزلتی که نزد او دارند مرتکب چنین اعمالی شده بودند، بدون هیچ ملاحظه‌ای آنان را کیفر می‌کرد تا همگان بدانند که حساب آنان چگونه است[۷۱]، و امام(ع) در حسابرسی و حساب‌خواهی جز ملاحظه حق نمی‌کند.

از دیگر نامه‌های امام(ع) درباره حساب‌خواهی و مؤاخذه کارگزارانش، نامه‌ای است که آن حضرت به زیاد بن ابیه[۷۲] جانشین فرماندارش عبدالله بن عباس در بصره نوشته است؛ و عبدالله بن عباس در آن روزگار فرمانداری «بصره» و «اهواز» و «فارس» و «کرمان» و دیگر نواحی آنجا را از طرف امام(ع) عهده‌دار بود: «وَ إِنِّي أُقْسِمُ بِاللَّهِ قَسَماً صَادِقاً، لَئِنْ بَلَغَنِي أَنَّكَ خُنْتَ مِنْ فَيْءِ الْمُسْلِمِينَ شَيْئاً صَغِيراً أَوْ كَبِيراً، لَأَشُدَّنَّ عَلَيْكَ شَدَّةً تَدَعُكَ قَلِيلَ الْوَفْرِ، ثَقِيلَ الظَّهْرِ، ضَئِيلَ الْأَمْرِ، وَ السَّلَامُ»[۷۳]. صادقانه به خداوند سوگند یاد می‌کنم اگر گزارش رسد که از غنائم و بیت‌المال مسلمانان چیزی کم یا زیاد به خیانت برداشته‌ای، آن‌چنان بر تو سخت بگیرم که در زندگی کم‌بهره و بینوا و حقیر و ضعیف شوی، والسلام.

آن حضرت در حسابرسی کارگزاران خود هیچ انعطاف نداشت و به‌هیچ‌وجه اجازه تصرف نابجا - کم یا زیاد- در حقوق مردم و اموال عمومی به آنان نمی‌داد. در مواردی که مأموران مخفی امام گزارش می‌دادند که کارگزاران آن حضرت دست تطاول به حقوق مردم و اموال عمومی دراز کرده‌اند، امام فرصت ادامه چپاول به ایشان نمی‌داد و هرگز به‌خاطر مصلحت‌های زودگذر حکومتی با آنان مسامحه روا نمی‌داشت و بلافاصله دست تعدی را قطع می‌کرد. زمانی که به امام گزارش رسید منذر بن جارود عبدی[۷۴] در مسئولیت خویش خیانت روا داشته است، به او نامه‌ای نوشت و او را توبیخ و از کار برکنار کرد: «فَإِذَا أَنْتَ فِيمَا رُقِّيَ إِلَيَّ عَنْكَ لَا تَدَعُ لِهَوَاكَ انْقِيَاداً، وَ لَا تُبْقِي لِآخِرَتِكَ عَتَاداً، تَعْمُرُ دُنْيَاكَ بِخَرَابِ آخِرَتِكَ، وَ تَصِلُ عَشِيرَتَكَ بِقَطِيعَةِ دِينِكَ، وَ لَئِنْ كَانَ مَا بَلَغَنِي عَنْكَ حَقّاً، لَجَمَلُ أَهْلِكَ وَ شِسْعُ نَعْلِكَ خَيْرٌ مِنْكَ، وَ مَنْ كَانَ بِصِفَتِكَ فَلَيْسَ بِأَهْلٍ أَنْ يُسَدَّ بِهِ ثَغْرٌ، أَوْ يُنْفَذَ بِهِ أَمْرٌ، أَوْ يُعْلَى لَهُ قَدْرٌ، أَوْ يُشْرَكَ فِي أَمَانَةٍ، أَوْ يُؤْمَنَ عَلَى جِبَايَةٍ، فَأَقْبِلْ إِلَيَّ حِينَ يَصِلُ إِلَيْكَ كِتَابِي هَذَا، إِنْ شَاءَ اللَّهُ...»[۷۵].

«ناگهان به من گزارش دادند که تو در پیروی از هواوهوس فروگذار نمی‌کنی! و برای آخرتت چیزی باقی نگذاشته‌ای. دنیایت را با ویرانی آخرت آباد می‌سازی. و پیوندت را با خویشاوندانت، به بهای قطع دینت برقرار می‌کنی. اگر آن‌چه از تو به من رسیده درست باشد شتر بارکش خانواده‌ات و بند کفشت از تو بهتر است! و کسی که همچون تو باشد نه شایستگی این را دارد که حفظ مرزی را به او بسپارند، و نه کاری به‌وسیله او اجرا شود؛ یا قدرش را بالا برند و یا در امانتی شریکش سازند و یا در جمع‌آوری حقوق بیت‌المال به او اعتماد کنند. به‌ مجرد رسیدن این نامه به‌سوی من حرکت کن، إن شاء الله». ملاحظه می‌شود که امام(ع) چگونه بر حسابرسی کارگزاران خود اهتمام داشته و با خیانت‌پیشگان برخورد می‌کرده است. آن حضرت تلاش می‌کرده است مسئولان و مأموران خود را زیر نظر داشته باشد، عملکرد و رفتار آنان را مورد بازرسی قرار دهد و به‌دقت حسابرسی کند. قاضی ابو یوسف آورده است: برخی از عالمان اهل کوفه برایم روایت کردند که علی بن ابی‌طالب به یکی از کارگزاران خود به نام کعب بن مالک نوشت: «أمَّا بَعْدُ، فَاسْتَخْلِفْ عَلَى عَمَلِكَ، وَ اخْرُجْ فِي طَائِفَةٍ مِنْ أَصْحَابِكَ، حَتَّى‏ تَمُرَّ بِأَرْضِ السَّوَادِ كُورَةً كُورَةً، فَتَسْأَلُهُمْ عَنْ عُمَّالِهِمْ، وَ تَنْظُرَ فِي سِيرَتِهِمْ»[۷۶].

اما بعد، شخصی را به‌جای خود به‌عنوان جانشین قرار ده و خود به همراه گروهی از یارانت برای بازرسی و نظارت بر عملکرد رفتار کارگزاران و مسئولان به همه مناطق روانه شوید و تمام سرزمین سواد (عراق) را منطقه به منطقه بگردید و از چگونگی رفتار و اعمال کارگزاران جویا شوید و سیره آنان را مورد بررسی و پیگیری قرار دهید.»... امام(ع) در دستورالعمل خود فرمان می‌دهد که سیره کارگزاران حسابرسی شود و در این کار هیچ‌کس و هیچ جا از نظر نیفتد و بازرسی نشده نماند. سیره پیشوایان حق در حسابرسی و حساب‌خواهی کارگزارانشان این‌گونه بود.[۷۷]

با انتقال اختیارات، از تفویض‌کننده سلب مسئولیت نمی‌شود

تفویض اختیار در مدیریت به معنای رفع مسئولیت نیست، بلکه روشی برای اداره بهتر امور است؛ و در نهایت مسئولیت کلیه امور به تفویض کننده بازگشت می‌کند و چنین نیست که رهبران و مدیران ارشد با تفویض امور به کارگزاران، خود را غیرمسئول قلمداد کنند و چنان‌چه اشتباهی روی دهد مسئولیت آن را بر عهده نگیرند. رسول خدا(ص) هنگامی که مسئولیتی را به کسی می‌سپرد، درعین‌حال که بر کار او نظارت می‌کرد و از او مسئولیت می‌خواست اما در نهایت خود را مسئول همه امور می‌دانست و چنان‌چه اشتباهی - از سر قصور یا تقصیر - روی می‌داد و حدّی از حدود الهی زیر پای گذارده می‌شد، سخت بر می‌آشفت و با جدّیت رسیدگی و جبران می‌کرد. آن حضرت به کارگزاران خود نیز این حقیقت را گوشزد می‌کرد که آنان در نهایت، مسئولیت همه رفتار و کردار مأموران خود را بر عهده دارند. آن‌گاه که پیامبر اکرم(ص) معاذ بن جبل را به‌عنوان فرماندار به یمن می‌فرستاد در وصیت و دستورالعملی به وی چنین یادآور شد: «وَ اعْتَذِرْ إِلَى أَهْلِ عَمَلِكَ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ خَشِيتَ أَنْ يَقَعَ إِلَيْكَ مِنْهُ عَيْبٌ حَتَّى يَعْذِرُوكَ...»[۷۸]. و از رفتار و کردار کارگزارانت در هر مورد که ممکن است از ناحیه آن به تو عیبی وارد شود، پوزش طلب تا مردم پوزش تو را بپذیرند.

رسول خدا(ص) درباره این‌گونه امور بسیار دقیق و حساس بود. ماجرای قبیله بنی جذیمه پس از فتح مکه نمونه‌ای از روش مدیریتی پیامبر در جبران اشتباهات مأموران است. ابن اسحاق و واقدی به اسناد خود از ابوجعفر محمد بن علی(ع) نقل کرده‌اند که رسول خدا(ص) سریّه‌هایی به اطراف مکه فرستاد تا مردم را به خدا دعوت کنند و به هیچ یک از آنان دستور جنگ داده نشد. از آن جمله خالد بن ولید بود که رسول خدا(ص) او را به‌سوی قبیله بنی جذیمه که در قسمت جنوب «تهامه» سکونت داشتند فرستاد. خالد همراه گروهی از مهاجر و انصار و بنی‌سلیم که سیصد و پنجاه نفر بودند حرکت کرد و در منطقه پایین مکه بر بنی جذیمه وارد شد و نزد ایشان رفت و گفت: «به اسلام گروید!» آنان گفتند: «ما مسلمانیم». گفت «پس چرا مسلح شده‌اید؟» گفتند: «میان ما و قومی از اعراب دشمنی است و ترسیدیم که شما از ایشان باشید و مسلح شدیم تا از خود در برابر آنها که مخالف اسلام‌اند دفاع کنیم». خالد آنان را خلع سلاح کرد و به اسارت درآورد و به هر یک از همراهان خود یکی دو نفر از ایشان را سپرد. آنان شب را دربند به سر بردند و هنگام نماز صبح خواستار آن شدند که دست‌هایشان از بند گشوده شود تا نماز بگزارند. میان همراهان خالد اختلاف پیش آمد که چرا باید با مسلمانانی بی‌گناه این‌گونه رفتار شود. هنگام سپیده‌دم خالد فرمان داد هر کس اسیر خود را گردن بزند. بنی‌سلیم همه اسیران خود را کشتند ولی مهاجران و انصار، اسیران خود را آزاد کردند و زیر بار فرمان نادرست و انتقام‌جویانه خالد نرفتند. خبر جنایت خالد به پیامبر رسید و رسول خدا(ص) سخت ناراحت شد و برآشفت. دست‌های خود را به‌سوی آسمان بلند کرد و گفت: «اللَّهُمَّ إِنِّي أَبْرَأُ إِلَيْكَ مِمَّا صَنَعَ خَالِدُ بْنُ الْوَلِيدِ». خدایا از آن‌چه خالد کرده است نزد تو بیزاری می‌جویم.

چون خالد به حضور رسول خدا(ص) رسید، آن حضرت بر او خشمگین بود. بلافاصله به علی(ع) مأموریت داد که نزد قبیله بنی جذیمه رود و خسارت‌ها و خون‌بهای افراد را بپردازد. به علی فرمود: «نزد بنی جذیمه برو، کارهای دوره جاهلی را زیر پا بنه و آن‌چه را که خالد از میان برده است فدیه‌اش را پرداخت کن». علی(ع) دیه کشتگان آنها را پرداخت و غرامت هر خسارتی را که به ایشان رسیده بود، داد؛ حتی قیمت ظرف‌هایی را که برای سگ‌ها آب و غذا در آن می‌ریختند و همراهان خالد برده بودند پرداخت. سپس از آنان پرسید که آیا خونی بی‌دیه یا مالی بی‌غرامت مانده است؟ و چون گفتند دیگر چیزی نمانده است مالی را هم که باقی مانده بود، به‌عنوان احتیاط و برای آن‌که از رسول خدا خشنود باشند به آنان پرداخت و گفت: «این مقدار را هم به‌عنوان احتیاط از طرف رسول خدا(ص) به شما می‌پردازم که اگر چیزی مانده است که شما اکنون از آن اطلاعی ندارید ذمّه رسول خدا از آن بری شده باشد». سپس نزد رسول خدا(ص) بازگشت و گزارش کار خود را به آن حضرت داد. پیامبر(ص) فرمود: بسیار خوب کردی، من به خالد دستور جنگ نداده بودم، بلکه به او فرمان داده بودم تا آنها را به اسلام فراخواند». و نیز روایت شده است که حضرت دست‌های خود را به‌سوی آسمان بلند کرد و سه بار گفت: «خدایا از آن‌چه خالد کرده است نزد تو بیزاری می‌جویم»[۷۹]. مشاهده می‌شود که چگونه رسول خدا(ص) با عملکرد خالد بن ولید روبه‌رو شد و چگونه تلاش کرد تا آن را به طور کامل جبران نماید و هرگز در صدد توجیه و تأویل اقدام او برنیامد. در مدیریت پیامبر به‌هیچ‌وجه حمایت‌های صنفی و توجیهات معمول مدیران در جهت حمایت از مأموران خطاکار وجود نداشت. روش پیامبر در اداره امور چنین بود و آنان‌که به سیره او تأسّی کردند و گام در جای پای او نهادند این‌گونه بودند. امیرمؤمنان(ع) در دوران حکومت خود بر همین نهج (راه روشن) عمل کرد.

سوده همدانی نقل کرده است که امیرمؤمنان(ع) مردی را به حکومت ما گماشت و میان ما و حاکم مناقشتی رفت. پس به نزد علی(ع) رفتم تا از حاکم شکایت کنم. آن حضرت در حال نماز بود، پس از نماز با کمال رأفت و رحمت پرسید: «آیا تو را حاجتی است؟» من شکایت خود را به اطلاع وی رسانیدم و علی(ع) تا آن را شنید، گریست سپس گفت: «اللَّهُمَّ اشْهَدْ عَلَيَّ وَ عَلَيْهِمْ أَنِّي لَمْ أُ‌وَلَّهُمْ وَ لَمْ آمُرْهُمْ بِظُلْمِ خَلْقِكَ وَ لَا بِتَرْكِ حَقِّكَ». (خدایا تو شاهد باش بر من و این جماعت! من در حکومت و امارت به آنان دستور ستم بر مردم و ترک حق تو را نداده‌ام). آن‌گاه ورقه‌ای از جیب خویش بیرون آورد و بر آن چنین نوشت: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴿قَدْ جَاءَتْكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ فَأَوْفُوا الْكَيْلَ وَالْمِيزَانَ وَلَا تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْيَاءَهُمْ[۸۰] وَ ﴿وَلَا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ * بَقِيَّتُ اللَّهِ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ وَمَا أَنَا عَلَيْكُمْ بِحَفِيظٍ[۸۱] إِذَا قَرَأْتَ كِتَابِي هَذَا فَاحْتَفِظْ بِمَا فِي يَدِكَ حَتَّى يَقْدَمَ عَلَيْكَ مَنْ يَقْبِضُهُ مِنْكَ وَ السَّلَامُ». (بسم الله الرحمن الرحیم، بی‌گمان از طرف پروردگارتان نشانه‌ای مایه تمیز حق از باطل به شما رسید، پس پیمانه و ترازو را تمام دهید و از حقوق آدمیان، در پرداخت، چیزی مکاهید و فسادکنان در زمین تباهی مکنید. بقیه خدا برای شما بهتر است اگر مؤمن باشید و من بر شما نگهبان نیستم. چون نامه من به دست تو رسید آن‌چه را که تحت اختیار داری حفظ کن تا کسی بیاید آنها را از تو تحویل بگیرد، والسلام). سوده گوید: «این نامه را گرفتم و به نزد کارگزار آن حضرت بردم و به او سپردم، بی‌درنگ همان‌گونه شد که حضرت فرمان داده بود»[۸۲].

امیرمؤمنان(ع) آن‌قدر احساس مسئولیت می‌کرد که از عملکرد نادرست کارگزاری این‌گونه جانش به درد آمد و اشک از دیده‌اش روان شد. احساس مسئولیت آن حضرت در اداره امور، برای برپایی ح ق و عدل و دفع باطل و ستم تنها در حدّ ظهور احساس و عواطف نبود بلکه همدردی او با مردمش ریشه در عزمی راسخ و اراده‌ای خلل‌ناپذیر در اصلاح امور داشت. آن حضرت با سوده همدانی و آنان‌که مورد ستم کارگزاری از کارگزاران او قرار گرفته بودند فقط همدردی نکرد، بلکه بی‌درنگ اقدام کرد و جلوی ادامه ستم را گرفت و به جبران مافات پرداخت. پیشوای عدالت‌خواهان و رهبر آزادگان همه تاریخ، امیرمؤمنان(ع) از چنان رقّت قلب و لطافت وجودی برخوردار بود که تاب تحمّل هیچ ستم و نامردمی را در حوزه مدیریت خود نداشت. ابوالعباس مبرد نقل کرده است که به علی(ع) گزارش رسید که لشکری از جانب معاویه وارد شهر «انبار»[۸۳] شده، یکی از کارگزاران او به نام حسان بن حسان را کشته‌اند و شهر را غارت کرده‌اند. چون این خبر به علی(ع) رسید خشمگین درحالی‌که ردایش بر زمین کشیده می‌شد، به‌سوی «نخیله»[۸۴] بیرون آمد و مردم به دنبال آن حضرت روان شدند. در آنجا بر نقطه بلندی از زمین ایستاد و خطبه جهادیه را[۸۵] خواند. در ضمن آن خطبه فرمود: «وَ لَقَدْ بَلَغَنِي أَنَّ الرَّجُلَ مِنْهُمْ كَانَ يَدْخُلُ عَلَى الْمَرْأَةِ الْمُسْلِمَةِ وَ الْأُخْرَى الْمُعَاهِدَةِ؛ فَيَنْتَزِعُ حِجْلَهَا وَ قُلُبَهَا وَ قَلَائِدَهَا وَ رُعُثَهَا. مَا تَمْتَنِعُ مِنْهُ إِلَّا بِالاسْتِرْجَاعِ وَ الِاسْتِرْحَامِ، ثُمَّ انْصَرَفُوا وَافِرِينَ مَا نَالَ رَجُلًا مِنْهُمْ كَلْمٌ وَ لَا أُرِيقَ لَهُمْ دَمٌ؛ فَلَوْ أَنَّ امْرَأً مُسْلِماً مَاتَ مِنْ بَعْدِ هَذَا أَسَفاً مَا كَانَ بِهِ مَلُوماً، بَلْ كَانَ بِهِ عِنْدِي جَدِيراً»[۸۶]. به من خبر رسیده است که یکی از آنان به خانه زن مسلمان و زن غیر مسلمانی که در پناه اسلام جان و مالش محفوظ بوده، وارد شده و خلخال و دستبند و گوشواره‌های آنان را از تنشان بیرون آورده است، درحالی‌که هیچ وسیله‌ای برای دفاع جز گریه و التماس‌کردن نداشته‌اند. آنان با غنیمت فراوان برگشته‌اند بدون اینکه حتی یک نفر از آنان زخمی گردد و یا خونی از ایشان ریخته شود. با چنین پیشامدی اگر مسلمانی از اندوه و تأسف جان دهد نه‌تنها جای ملامت نیست، بلکه سزاوار است که چنین شود.

ابن هلال ثقفی آورده است که پس از تهاجم گروه غارتگر شام به شهر «انبار»، چند تن از ایرانیان ساکن انبار نزد علی(ع) آمدند و خبر دادند که چه روی داده است. علی(ع) به منبر رفت و فرمود: «ای مردم برادر بکری شما در انبار کشته شده است و او مردی صاحب عزت بود که از هیچ پیشامدی بیم نداشت. او ثواب نزد خدا را بر دنیا برگزید. اینک شما باید به آن ناحیه حرکت کنید تا به لشکریان دشمن دست یابید. اگر بر آنان پیروز شوید آنان را تا ابد از عراق رانده‌اید». سپس خاموش شد، بدین امید که پاسخش گویند یا حرفی بر زبان آورند یا کسی سخنی گوید که حکایت از خیر کند. اما هیچ‌کس سخنی نگفت. چون سکوت آنان را مشاهده کرده و دانست که در درونشان ‌چه می‌گذرد، از منبر فرود آمد و پیاده به‌سوی «نخیله» راه افتاد و مردم در پی او می‌رفتند. در این حال جمعی از بزرگان و سران کوفه در اطراف امام جمع شدند و گفتند: «ای امیرمؤمنان، بازگرد ما یاری‌ات می‌کنیم و تو را بسنده‌ایم». آن حضرت گفت: «نه مرا به کار آیید و نه خود را». و آنان اصرار کردند تا آن حضرت را به سرایش بازگردانیدند. علی(ع) درحالی‌که آثار اندوه و گرفتگی بر چهره حسّاسش نمایان بود به کوفه بازگشت و برای مقابله و جبران این حادثه اندوه‌بار سعید بن قیس همدانی را با هشت هزار سوار به تعقیب لشکر غارتگر شام فرستاد. سعید در تعقیب آنان رفت ولی لشکر شام با شتاب رفته و سالم به شام رسیده بود. امیرمؤمنان(ع) تا وقتی که سعید به کوفه بازگشت، اندوهناک و افسرده‌خاطر بود. خبر این پیشامد و سستی مردم کوفه در جهاد با دشمن، چنان بر قلب حسّاس و وجود شریفش تأثیر گذاشته بود که علیل و ناتوان شد. چون سعید به کوفه بازگشت، آن حضرت از شدت اندوه بر آن همه نامردمی از جانب شامیان و این همه سستی از جانب کوفیان نتوانست ایستاده خطبه بخواند، از این‌رو با دو فرزندش حسن و حسین(ع) و عبدالله جعفر بر آن در مسجد کوفه که «باب السده» نامیده می‌شد، نشست و «خطبه جهادیه» را نوشت و به دست غلام آزاد کرده خود سعد داد و فرمود برای مردم بخواند[۸۷].

احساس مسئولیت پیشوایان حق و عدل در اداره امور و آن‌چه در حوزه مدیریت آنان پیش می‌آمد، چنین بود. امیرمؤمنان علی(ع) در این جهت به کارگزاران و مسئولان خود می‌آموخت که سخت مراقبت نمایند و خود را نسبت به مسئولیت‌های تفویض شده متعهد بدانند، چنان‌که در عهدنامه مالک اشتر به وی چنین یادآور شده است: «وَ مَهْمَا كَانَ فِي كُتَّابِكَ مِنْ عَيْبٍ فَتَغَابَيْتَ عَنْهُ أُلْزِمْتَهُ»[۸۸]. و هر عیب که در دبیران تو باشد و تو از آن غافل شوی به عهده تو ماند.[۸۹]

اختیارات تفویض‌شده، قابل فسخ است

تفویض اختیار در مدیریت با ضوابطی که برشمرده شد، این مقصد را دنبال می‌کند که امور سپرده شده به افراد واجد اهلیت با مسئولیت‌خواهی از ایشان در جهت کمال مطلوب سیر کند. بنابراین در سیر کار هرجا که این مقصود دچار خللی گردد یا مشاهده شود که مطلوب حاصل نمی‌شود یا با جابه‌جایی مسئولان بهتر انجام می‌شود، عقل حکم می‌کند که اختیارات تفویض شده، فسخ شود و تغییر مناسب صورت گیرد. این امر گاه برای آن است که پس از انتصاب یک شخص، مصالحی دیگر پیش می‌آید و لازم می‌شود که آن شخص در جایگاه دیگری که مهم‌تر است خدمت کند و گاه از این روست که فرد منتصب نشان می‌دهد که تناسبی با جایگاه قرار داده شده ندارد و لازم است تعویض صورت گیرد. در این امر، مهم آن است که ملاحظه‌ای جز ملاحظه حق صورت نگیرد که سیره رسول خدا(ص) همین بود. چنان‌که در ماجرای ابلاغ سوره برائت، رسول خدا(ص) ابتدا مسئولیت ابلاغ را به ابوبکر سپرد، ولی پس از اعزام ابوبکر، علی(ع) را خواست و به او مأموریت داد که خود را به ابوبکر برساند و مأموریت او را فسخ کند و نامه را از وی بگیرد و ابلاغ کند. و هنگامی که ابوبکر پس از بازگشت از رسول خدا(ص) پرسید که آیا درباره من آیه‌ای نازل شده است که مرا از ابلاغ سوره برائت عزل فرمودی، حضرت پاسخ داد: «خیر، جز آن‌که من مأمور شدم که یا خودم آن را ابلاغ کنم یا مردی از خاندانم آن را ابلاغ کند»[۹۰]. بدین ترتیب هر جا که احتمال ضعف داده شود یا ناتوانی و خلافی بروز کند و یا اینکه به وجود شخص در جای مهم‌تری نیاز باشد، باید این ضابطه اعمال گردد.

نامه امیرمؤمنان(ع) به عمر بن ابی‌سلمه مخزومی[۹۱] فرماندار بحرین که بدین وسیله او را برکنار و نعمان بن عجلان زرقی[۹۲] را به جایش منصوب کرد نمونه‌ای گویا از اعمال این ضابطه در جهت ملاحظه مصالح بزرگ‌تر است: «أَمَّا بَعْدُ، فَإِنِّي قَدْ وَلَّيْتُ النُّعْمَانَ بْنِ عَجْلَانَ الزُّرَقِيَّ عَلَى الْبَحْرَيْنِ، وَ نَزَعْتُ يَدَكَ بِلَا ذَمٍّ لَكَ، وَ لَا تَثْرِيبٍ عَلَيْكَ؛ فَلَقَدْ أَحْسَنْتَ الْوِلَايَةَ، وَ أَدَّيْتَ الْأَمَانَةَ، فَأَقْبِلْ غَيْرَ ظَنِينٍ، وَ لَا مَلُومٍ، وَ لَا مُتَّهَمٍ، وَ لَا مَأْثُومٍ، فَلَقَدْ أَرَدْتُ الْمَسِيرَ إِلَى ظَلَمَةِ أَهْلِ الشَّامِ، وَ أَحْبَبْتُ أَنْ تَشْهَدَ مَعِي، فَإِنَّكَ مِمَّنْ أَسْتَظْهِرُ بِهِ عَلَى جِهَادِ الْعَدُوِّ، وَ إِقَامَةِ عَمُودِ الدِّينِ، إِنْ شَاءَ اللَّهُ»[۹۳]. اما بعد، من نعمان بن عجلان زرقی را فرماندار بحرین قرار دادم، و اختیار تو را از فرمانداری آنجا برگرفتم؛ بدون اینکه این کار برای تو مذمت و یا ملامت در برداشته باشد؛ زیرا تو زمامداری را به نیکی انجام دادی و حق امانت را ادا نمودی. پس به‌سوی ما حرکت کن که نه گمان بدی بر توست، و نه ملامتی به تو داریم. نه تهمتی به تو زده‌اند، و نه گناهکارت می‌شماریم؛ زیرا من تصمیم گرفته‌ام به‌سوی ستمگران اهل شام حرکت کنم، و دوست دارم تو با من باشی؛ زیرا تو از کسانی هستی که من در جهاد با دشمن و برپاداشتن ستون‌های دین از آنها استعانت می‌جویم. با رعایت این ضوابط است که تفویض اختیار و مسئولیت‌خواهی معنای درست خود را می‌یابد و نتیجه‌بخش خواهد بود.[۹۴]

منابع

پانویس

  1. «به یقین (هم) از کسانی که (پیامبرانی) به سویشان فرستاده شدند و (هم) از پیامبران بازخواست خواهیم کرد» سوره اعراف، آیه ۶.
  2. تفسیر نور الثقلین، ج۲، ص۴.
  3. «فِي: تَفْسِيرِ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ، قَوْلُهُ: ﴿فَلَنَسْأَلَنَّ الَّذِينَ أُرْسِلَ إِلَيْهِمْ وَلَنَسْأَلَنَّ الْمُرْسَلِينَ. قَالَ: الْأَنْبِيَاءُ عَمَّا حَمَلُوا مِنَ الرِّسَالَةِ». تفسیر نور الثقلین، ج۲، ص۴؛ تفسیر البرهان، ج۲، ص۴.
  4. «و با دانش برای آنان حکایت خواهیم کرد و غائب نبوده‌ایم» سوره اعراف، آیه ۷.
  5. ر.ک: تفسیر التبیان، ج۴، ص۳۵۱؛ تفسیر مجمع‌البیان، ج۲، ص۳۹۹.
  6. «و اگر (این پیامبر) بر ما برخی سخنان را می‌بست * دست راستش را می‌گرفتیم * سپس شاهرگش را می‌بریدیم * آنگاه هیچ یک از شما (آن را) از وی بازدارنده نبود» سوره حاقه، آیه ۴۴-۴۷.
  7. ر.ک: تفسیر التبیان، ج۱۰، ص۱۰۸؛ تفسیر المیزان، ج۱۹، صص۴۰۴-۴۰۵.
  8. «که این (قرآن) بازخوانده فرستاده‌ای گرامی است * فرو فرستاده‌ای از پروردگار جهانیان است» سوره حاقه، آیه ۴۰، ۴۳.
  9. از باب إِيَّاكِ أَعْنِي وَ اسْمَعِي يَا جَارَةِ (به در می‌گویم، دیوار بشنو). ر.ک: ابوالفضل احمد بن محمد المیدانی النیسابوری، مجمع الأمثال، تحقیق محمد محیی‌الدین عبدالحمید، الطبعة الثالثة، دارالفکر، بیروت، ۱۳۹۳ ق. ج۱، ص۴۹.
  10. «و ما با موسی سی شب وعده نهادیم و با ده شب دیگر آن را کامل کردیم و میقات پروردگارش در چهل شب کمال یافت و موسی به برادر خویش هارون گفت: در میان قوم من جانشین من شو و به سامان دادن (امور) بپرداز و از راه و روش تبهکاران پیروی مکن!» سوره اعراف، آیه ۱۴۲.
  11. ﴿قَالَ فَإِنَّا قَدْ فَتَنَّا قَوْمَكَ مِنْ بَعْدِكَ وَأَضَلَّهُمُ السَّامِرِيُّ «فرمود: ما در نبود تو قومت را آزمودیم و سامری آنان را گمراه کرد» سوره طه، آیه ۸۵.
  12. «و چون موسی به نزد قومش خشمگین اندوهناک بازگشت گفت: در نبودن من از من بد جانشینی کردید؛ آیا از فرمان پروردگارتان پیش افتادید؟! (این بگفت) و الواح را فرو افکند و سر برادرش را گرفت، به سوی خود می‌کشید. (برادرش) گفت: ای فرزند مادرم! این قوم مرا ناتوان شمردند و نزدیک بود مرا بکشند پس دشمنان را به سرزنش من برنیانگیز و مرا با گروه ستمبارگان مگمار!» سوره اعراف، آیه ۱۵۰.
  13. ر.ک: تفسیر نمونه، ج۶، صص۳۶۹-۳۸۶.
  14. «(موسی) گفت: ای هارون! چون دیدی که گمراه شده‌اند چه چیز تو را باز داشت * از اینکه از من پیروی کنی؟ آیا از فرمان من سرپیچی کردی؟ * (هارون) گفت: ای پسر مادرم! موی ریش و سرم را مگیر، من ترسیدم که بگویی میان بنی اسرائیل جدایی افکندی و گفته مرا پاس نداشتی» سوره طه، آیه ۹۲-۹۴.
  15. «و بی‌گمان پیش از آن هارون به آنان گفته بود که: ای قوم من! شما با این (گوساله) آزمون شده‌اید و پروردگار شما (خداوند) بخشنده است پس، از من پیروی و از دستور من فرمانبرداری کنید» سوره طه، آیه ۹۰.
  16. ر.ک: تفسیر نمونه، ج۱۳، ص۲۷۸.
  17. نهج‌البلاغه، نامه ۳۱.
  18. دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی، ج۳، ص ۲۹۹.
  19. وی از اصحاب رسول خدا(ص) و از جمله کسانی است که پس از آن حضرت به حق بازگشت و از امامت امیرمؤمنان(ع) دفاع کرد ر.ک: رجال الکشی، صص۳۸ و ۹۴؛ معجم رجال الحدیث، ج۱۳، صص۱۳۹-۱۴۰.
  20. «بگو او خداوند یگانه است» سوره اخلاص، آیه ۱.
  21. ابوجعفر محمد بن علی بن الحسین بن بابویه القمی (الصدوق)، التوحید، صحّحه و علّق علیه السید هاشم الحسینی الطهرانی، مکتبة الصدوق طهران ۱۳۹۸ ق. ص۹۴؛ تفسیر مجمع‌البیان، ج۵، ص۵۶۷. شیخ مفید این واقعه را به روایت ام‌سلمه در ضمن غزوه «ذات الرمل» که به قولی غزوه «ذات السلاسل» نامیده شده چنین آورده است: رسول خدا برای استقبال علی بیرون رفت و از مسلمانان پرسید که «فرمانده خود را چگونه یافتید؟» گفتند: «بسیار خوب جز آن‌که او در هنگام نماز جماعت پس از حمد فقط سوره ﴿قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ را می‌خواند». پیامبر فرمود: «سبب این کار را از او خواهم پرسید». چون علی(ع) به حضور رسول اکرم(ص) رسید، حضرت پرسید: «چرا در نماز جماعت فقط سوره اخلاص را می‌خواندی؟» گفت: «زیرا این سوره را دوست می‌دارم». رسول خدا(ص) فرمود: «چنان‌که تو این سوره را دوست داری خدا هم تو را دوست دارد». سپس فرمود: «اگر نمی‌ترسیدم که طایفه‌هایی از امت من آن‌چه را نصرانیان درباره عیسی گفته‌اند، درباره‌ات بگویند، امروز درباره‌ات سخنی می‌گفتم که بر گروهی از مسلمانان نگذری، مگر آنکه خاک زیر پای تو را به تبرک برگیرند». الارشاد، ص۶۱.
  22. شیخ طبرسی از قول برخی بزرگان علما نقل می‌کند که همه انواع شرک هشت قسم است که عبارتند از: ۱ و ۲. کثرت و عدد؛ ۳ و ۴. نقص و تغییر؛ ۵ و ۶. علت یا معلول بودن؛ ۷ و ۸. اشتباه و اضداد داشتن، و این سوره همه آنها را از خداوند نفی کرده است. کثرت و عدد را با ﴿قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ، نقص و تغییر را با ﴿اللَّهُ الصَّمَدُ، علیت و معلولیت را با ﴿لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ و اشباه و اضداد داشتن را با ﴿وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُوًا أَحَدٌ. و این سوره بسیار کوتاه بیانگر وحدانیت محض و توحید خالص است. در حدیثی از امیرمؤمنان(ع) نقل شده است که فرمود: «شب جنگ بدر خضر(ع) را در خواب دیدم و از او خواستم که چیزی به من بیاموزد تا به کمک آن بر دشمنان پیروز شوم. گفت بگو: «يَا هُوَ، يَا مَنْ لَا هُوَ إِلَّا هُوَ». هنگامی که صبح شد، خواب خود را برای رسول خدا(ص) نقل کردم، فرمود: ای علی، اسم اعظم به تو تعلیم شده است. سپس این جمله در جنگ بدر ورد زبان من بود. امیرمؤمنان(ع) ﴿قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ را می‌خواند و پس از آن چنین می‌گفت: «يَا هُوَ، يَا مَنْ لَا هُوَ إِلَّا هُوَ، اغْفِرْ لِي وَ انْصُرْنِي عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ». عمار یاسر در روز پیکار صفین شنید که علی(ع) این ذکر را می‌خواند، سؤال کرد که این کنایات چیست؟ حضرت فرمود: اسم اعظم خدا و ستون توحید است». تفسیر مجمع‌البیان، ج۵، صص۵۶۵-۵۶۷.
  23. «المعیار و الموازنة فی فضائل الامام امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب(ع) و بیان افضلیته علی جمیع العالمین بعد الانبیاء و المرسلین» نام کتابی از عالم برجسته اهل‌سنت، ابوجعفر محمد بن عبدالله اسکافی معتزلی در گذشته به سال ۲۴۰ هجری.
  24. الامامة و السیاسة، ج۱، ص۷۸؛ تاریخ بغداد، ج۱۴، ص۳۲۱؛ مجمع الزوائد، ج۷، ص۲۳۵؛ الفصول المختارة، ص۱۰۰؛ احقاق الحق، ج۵، صص۲۸، ۴۳، ۶۲۳-۶۲۸؛ و نیز از آن حضرت روایت شده است که فرمود: «رَحِمَ اللَّهُ عَلِيّاً، اللَّهُمَّ أَدِرِ الْحَقَّ مَعَهُ حَيْثُ دَارَ». سنن الترمذی، ج۵، ص۵۹۲؛ مستدرک الحاکم، ج۳، صص۱۲۴-۱۲۵؛ المحاسن و المساوی، ص۴۱؛ مناقب الخوارزمی، ص۵۶؛ ابوالقاسم علی بن الحسن المعروف بابن عساکر، ترجمة الامام علی بن أبی طالب(ع) من تاریخ مدینة دمشق، تحقیق محمد باقر المحمودی، الطبعة الثانیة، مؤسسة المحمودی، الطبعة و النشر، بیروت، ۱۳۹۸ ق. ج۳، ص۱۵۱؛ جامع الاصول، ج۹، ص۴۲۰؛ تاریخ الذهبی، ج۳، ص۶۳۵؛ ینابیع المودة، ج۱، ص۸۸؛ با مختصر اختلاف.
  25. الحسبة فی الاسلام أو وظائف الحکومة الاسلامیة، ص١٨.
  26. صحیح البخاری، ج۹، ص۷۱۴ (کتاب الاحکام، باب هدایا العمال)؛ صحیح مسلم، ج۱۲، صص۲۱۸-۲۱۹ (کتاب الامارة، باب تحریم هدایا العمال) با مختصر اختلاف در لفظ؛ الحسبة فی الاسلام أو وظائف الحکومة الاسلامیة، صص۱۸-۱۹؛ التراتیب الاداریة، ج۱، ص٢٣٧.
  27. ر.ک: التراتیب الاداریة، ج۱، صص۲۴۰-۲۴۵.
  28. ر.ک: سیرة ابن هشام، ج۴، ص۲۷۱.
  29. ر.ک: تاریخ پیامبر اسلام، صص۲۲۱-۲۲۶.
  30. ر.ک: المغازی، ج۱، صص۸-۷؛ التراتیب الاداریة، ج۱، صص۳۱۴-۳۱۶.
  31. ر.ک: سیرة ابن هشام، ج۴، صص۲۷۸-۲۷۹؛ محمد بن علی بن طولون الدمشقی، اعلام السائلین عن کتب سید المرسلین، راجعه عبدالقادر الأرناؤوط، حقّقه محمود الأرناؤوط، الطبعة الثانیة، مؤسسة الرسالة، بیروت، ۱۴۰۷ ق. صص۱۹-۲۲.
  32. ر.ک: التراتیب الاداریة، ج۱، صص۴۲-۴۴.
  33. ر.ک: التراتیب الاداریة، ج۱، صص۲۵۶-۲۶۰.
  34. دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی، ج۳، ص ۳۰۵.
  35. لغت‌نامه دهخدا، ذیل واژه «اختبار».
  36. الشریف علی بن محمد الجرجانی، التعریفات، الطبعة الثالثة، دارالکتب العلمیة، بیروت، ۱۴۰۸ ق. ص۱۴.
  37. الشریف علی بن محمد الجرجانی، التعریفات، ص۱۴.
  38. او ابو اسامه زید بن یونس شحام از راویان توثیق شده و از اصحاب امام باقر و امام صادق(ع) است. این شهرآشوب او را از خواص اصحاب امام صادق(ع) شمرده است. ر.ک: رجال النجاشی، ص۱۲۵؛ رجال الکشی، صص، ۱۵۸، ۲۱۰، ۳۳۷ و ۴۰۳؛ رجال ابن داود، ص۱۰۰؛ ابوطالب التجلیل التبریزی، معجم الثقات و ترتیب الطبقات، الطبعة الثانیة، مؤسسة النشر الاسلامی، قم، ۱۴۰۴ ق. ص۵۷؛ محمد بن معجم علی الغروی الحائری الاردبیلی، جامع الرواة، دار الاضواء، بیروت، ۱۴۰۳ ق. ج۱، ص۳۴۴.
  39. الکافی، ج۱، ص۱۷۵.
  40. تفسیر ل طائف الاشارات، ج۱، ص۱۲۱.
  41. کمال‌الدین ابو سالم محمد بن طلحه النصیبی الشافعی، مطالب السؤول فی مناقب آل الرسول، طبع حجری، طهران، ۱۲۸۷ ق، ص۵۶؛ بحارالانوار، ج۷۸ ص۱۰.
  42. الشافعی، مطالب السؤول فی مناقب آل الرسول، ص۳۶۴.
  43. نهج‌البلاغه، حکمت ۳۸۴.
  44. نهج‌البلاغه، نامه ۵۳.
  45. نهج‌البلاغه، نامه ۵۳.
  46. بحارالانوار، ج۷۵، ص۳۶۱.
  47. قطب‌الدین ابوالحسن سعید بن هبة الله (القطب الراوندی)، منهاج البراعة فی شرح نهج‌البلاغة، تحقیق عبد اللطیف الکوه کمری، الطبعة الأولی، مکتبة المرعشی النجفی، قم، ۱۴۰۶ ق، ج۳، ص۱۸۶.
  48. دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی، ج۳، ص ۳۰۹.
  49. امیرمؤمنان در نامه خود به مالک اشتر نوشت: «وَ لَا يَكُونَنَّ الْمُحْسِنُ وَ الْمُسِيءُ عِنْدَكَ بِمَنْزِلَةٍ سَوَاءٍ، فَإِنَّ فِي ذَلِكَ‏ تَزْهِيداً لِأَهْلِ الْإِحْسَانِ فِي الْإِحْسَانِ، وَ تَدْرِيباً لِأَهْلِ الْإِسَاءَةِ عَلَى الْإِسَاءَةِ! وَ أَلْزِمْ كُلًّا مِنْهُمْ مَا أَلْزَمَ نَفْسَهُ». (هرگز نباید افراد نیکوکار و بدکار در نظرت مساوی باشند؛ زیرا این کار سبب می‌شود که افراد نیکوکار در نیکی‌هایشان بی‌رغبت شوند، و بدکاران در عمل بدشان تشویق گردند. هر کدام از اینها را مطابق کارش پاداش ده!) نهج‌البلاغه، نامه ۵۳.
  50. «نفس به بدی بسیار فرمان می‌دهد مگر پروردگارم بخشایش آورد» سوره یوسف، آیه ۵۳.
  51. ر.ک: دراسات فی ولایة الفقیه و فقه الدولة الاسلامیة، ج۲، صص۵۵۰-۵۵۱.
  52. ابوعلی ریان بن صلت از اصحاب بزرگوار حضرت رضا و هادی(ع) است. او را از عالمان صدیق و امین و از راویان ثقه شمرده‌اند. وی صاحب کتابی برگرفته از کلام حضرت رضا(ع) بوده است. ر.ک: رجال النجاشی، ص۱۱۸؛ رجال الکشی، صص۵۴۶-۵۴۸؛ فهرست، الطوسی، ص۱۴۰؛ معجم رجال الحدیث، ج۷، صص۲۰۹-۲۱۲.
  53. ابوالعباس عبدالله بن جعفر الحمیری القمی، قرب الاسناد، مکتبة نینوی الحدیثة، طهران، ص۱۴۸.
  54. بریدة بن حصیب اسلمی از اصحاب رسول خدا(ص) است که گفته شده است در سال هجرت اسلام آورده است. در فتح مکه جزء پرچم‌داران بوده است. رسول خدا(ص) او را مأمور دریافت زکات از قومش کرد. گفته‌اند که در سال شصت و دو یا شصت و سه هجری وفات کرده است که قول نخست قوی‌تر است. ر.ک: الطبقات الکبری، ج۴، صص۲۴۱-۲۴۳؛ المعارف، ص١٧۰؛ المعجم الکبیر، ج۲، صص۱۹-۲۳؛ اسد الغابة، ج۱، صص۲۰۹-۲۱۰؛ الاصابة، ج۱، ص۱۵۰؛ سیر أعلام النبلاء، ج۲، صص۴۶۹-۴۷۱.
  55. عبدالقادر بن احمد بن المصطفی الدمشقی الحنبلی المعروف بابن بدران، تهذیب تاریخ ابن عساکر، الطبعة الاولی، المکتبة العربیة، دمشق، ۱۳۴۹ ق. ج۶، ص۳۸۲.
  56. تحف‌العقول، ص۹۲؛ نهج‌البلاغه، نامه ۵۳.
  57. ر.ک: دراسات فی ولایة الفقیه و فقه الدولة الاسلامیة، ج۲، صص۵۵۱-۵۵۲؛ حسینعلی منتظری، درس‌هایی از نهج‌البلاغه، نامه امام علی(ع) به مالک اشتر، حزب جمهوری اسلامی، ۱۳۶۱ ش. صص۲۱۰-۲۱۵.
  58. تحف العقول، ص۸۹.
  59. ر.ک: دراسات فی ولایة الفقیه و فقه الدولة الاسلامیة، ج۲، ص۵۵۲.
  60. نهج‌البلاغه، نامه ۴۵.
  61. نهج‌البلاغه، نامه ۴۰.
  62. نهج‌البلاغه، نامه ۴۳.
  63. ر.ک: نهج‌البلاغه، نامه‌های ۲۰، ۳۴، ۴۴، ۶۳، ۷۰ و ۷۱.
  64. طه حسین، علی و فرزندان، ترجمه احمد آرام، مؤسسه نشر و پژوهش‌های اسلامی، ص۱۴۳ (با اندکی تصرف).
  65. دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی، ج۳، ص ۳۱۴.
  66. صحیح مسلم، ج۱۲، صص۲۲۰-۲۲۱.
  67. نهج‌البلاغه، نامه ۴۵.
  68. نهج‌البلاغه، نامه ۴۰.
  69. «أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّي كُنْتُ أَشْرَكْتُكَ فِي أَمَانَتِي، وَ جَعَلْتُكَ شِعَارِي وَ بِطَانَتِي، وَ لَمْ يَكُنْ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِي أَوْثَقَ مِنْكَ فِي نَفْسِي لِمُوَاسَاتِي وَ مُوَازَرَتِي وَ أَدَاءِ الْأَمَانَةِ إِلَيَّ. فَلَمَّا رَأَيْتَ الزَّمَانَ عَلَى ابْنِ عَمِّكَ‏ قَدْ كَلِبَ، وَ الْعَدُوَّ قَدْ حَرِبَ، وَ أَمَانَةَ النَّاسِ قَدْ خَزِيَتْ، وَ هَذِهِ الْأُمَّةَ قَدْ فَنَكَتْ وَ شَغَرَتْ، قَلَبْتَ لِابْنِ عَمِّكَ ظَهْرَ الْمِجَنِّ فَفَارَقْتَهُ مَعَ الْمُفَارِقِينَ، وَ خَذَلْتَهُ مَعَ الْخَاذِلِينَ وَ خُنْتَهُ مَعَ الْخَائِنِينَ، فَلَا ابْنَ عَمِّكَ آسَيْتَ، وَ لَا الْأَمَانَةَ أَدَّيْتَ. وَ كَأَنَّكَ لَمْ تَكُنِ اللَّهَ تُرِيدُ بِجِهَادِكَ، وَ كَأَنَّكَ لَمْ تَكُنْ عَلَى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّكَ، وَ كَأَنَّكَ إِنَّمَا كُنْتَ تَكِيدُ هَذِهِ الْأُمَّةَ عَنْ دُنْيَاهُمْ وَ تَنْوِي غِرَّتَهُمْ عَنْ فَيْئِهِمْ، فَلَمَّا أَمْكَنَتْكَ الشِّدَّةُ فِي خِيَانَةِ الْأُمَّةِ أَسْرَعْتَ الْكَرَّةَ، وَ عَاجَلْتَ الْوَثْبَةَ، وَ اخْتَطَفْتَ مَا قَدَرْتَ عَلَيْهِ مِنْ أَمْوَالِهِمُ الْمَصُونَةِ لِأَرَامِلِهِمْ وَ أَيْتَامِهِمُ اخْتِطَافَ الذِّئْبِ الْأَزَلِّ دَامِيَةَ الْمِعْزَى الْكَسِيرَةَ، فَحَمَلْتَهُ إِلَى الْحِجَازِ رَحِيبَ الصَّدْرِ بِحَمْلِهِ، غَيْرَ مُتَأَثِّمٍ مِنْ أَخْذِهِ، كَأَنَّكَ لَا أَبَا لِغَيْرِكَ حَدَرْتَ إِلَى أَهْلِكَ تُرَاثَكَ مِنْ أَبِيكَ وَ أُمِّكَ، فَسُبْحَانَ اللَّهِ! أَ مَا تُؤْمِنُ بِالْمَعَادِ؟ أَ وَ مَا تَخَافُ نِقَاشَ الْحِسَابِ! أَيُّهَا الْمَعْدُودُ - كَانَ - عِنْدَنَا مِنْ أُولِي الْأَلْبَابِ، كَيْفَ تُسِيغُ شَرَاباً وَ طَعَاماً وَ أَنْتَ تَعْلَمُ أَنَّكَ تَأْكُلُ حَرَاماً وَ تَشْرَبُ حَرَاماً، وَ تَبْتَاعُ الْإِمَاءَ وَ تَنْكِحُ النِّسَاءَ مِنْ أَمْوَالِ الْيَتَامَى وَ الْمَسَاكِينِ، وَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُجَاهِدِينَ، الَّذِينَ أَفَاءَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ هَذِهِ الْأَمْوَالَ، وَ أَحْرَزَ بِهِمْ هَذِهِ الْبِلَادَ! فَاتَّقِ اللَّهَ وَ ارْدُدْ إِلَى هَؤُلَاءِ الْقَوْمِ أَمْوَالَهُمْ، فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ ثُمَّ أَمْكَنَنِي اللَّهُ مِنْكَ لَأُعْذِرَنَّ إِلَى اللَّهِ فِيكَ، وَ لَأَضْرِبَنَّكَ بِسَيْفِي الَّذِي مَا ضَرَبْتُ بِهِ أَحَداً إِلَّا دَخَلَ‏ النَّارَ! وَ وَ اللَّهِ لَوْ أَنَّ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ فَعَلَا مِثْلَ الَّذِي فَعَلْتَ، مَا كَانَتْ لَهُمَا عِنْدِي هَوَادَةٌ، وَ لَا ظَفِرَا مِنِّي بِإِرَادَةٍ، حَتَّى آخُذَ الْحَقَّ مِنْهُمَا، وَ أُزِيحَ الْبَاطِلَ عَنْ مَظْلَمَتِهِمَا، وَ أُقْسِمُ بِاللَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ مَا يَسُرُّنِي أَنَّ مَا أَخَذْتَهُ مِنْ أَمْوَالِهِمْ حَلَالٌ لِي، أَتْرُكُهُ مِيرَاثاً لِمَنْ بَعْدِي، فَضَحِّ رُوَيْداً فَكَأَنَّكَ قَدْ بَلَغْتَ الْمَدَى، وَ دُفِنْتَ تَحْتَ الثَّرَى، وَ عُرِضَتْ عَلَيْكَ أَعْمَالُكَ بِالْمَحَلِّ الَّذِي يُنَادِي الظَّالِمُ فِيهِ بِالْحَسْرَةِ، وَ يَتَمَنَّى الْمُضَيِّعُ فِيهِ الرَّجْعَةَ، ﴿وَلَاتَ حِينَ مَنَاصٍ»؛ نهج‌البلاغه، نامه ۴۱.
  70. میان شارحان نهج‌البلاغه و رجال‌دانان اختلاف است که امام(ع) این نامه را به کدام یک از کارگزارانش نوشته است. آن‌چه مسلم است و در نامه آمده خطاب «ابن عم» است، اما اینکه منظور کیست و کدام یک از پسرعموهای حضرت بوده است چندان روشن نیست. ابن ابی‌الحدید معتزلی پس از اشاره به اختلاف‌نظر درباره مخاطب این نامه می‌نویسد نظر اکثریت بر این است که مخاطب این نامه عبدالله بن عباس بوده است و شواهد نامه را بر این مدعا می‌آورد چنان‌که نظر ابن میثم بحرانی نیز چنین است و سپس نظر اقلیتی را ذکر می‌کند که مخاطب این نامه را کسی غیر از عبدالله بن عباس می‌دانند. حقیقت آن است که شخصیت والا و ارزشمند دینی و علمی او اقتضای چنین رفتاری را ندارد و از نظر تاریخی وی تا هنگام شهادت امیرمؤمنان(ع) در مقام حکومت بصره باقی بوده است و در نامه نیز هیچ اشاره‌ای از بیت‌المال بصره در میان نیست و عبدالله بن عباس هرگز از امام(ع) جدا نشد و با آن حضرت مخالفت نکرد. ابن ابی‌الحدید در تأیید این نظر به نامه‌ای استناد می‌کند که ابوالفرج اصفهانی نقل کرده است که عبدالله بن عباس پس از شهادت امام(ع) از بصره به معاویه نوشته است. ابن ابی‌الحدید نظر اقلیت را به صواب نزدیک‌تر می‌داند و قول قطب‌الدین راوندی را نیز که مخاطب نامه را عبیدالله بن عباس می‌داند صحیح نمی‌داند. ابن ابی‌الحدید یادآور می‌شود که از یک طرف منابع فراوانی که این نامه در آنها آمده است جای تردید در نسبت آن به امام باقی نمی‌گذارد و از طرف دیگر شخصیت عبدالله بن عباس و اینکه او هرگز از امیرمؤمنان(ع) - چه در دوران زندگی آن حضرت و چه پس از شهادت وی - جدا نشده است، مخاطب این نامه بودن را از وی دور می‌کند. وی سرانجام می‌گوید که من نمی‌توانم در این باره اظهارنظر کنم. خلاصه آن‌که به‌درستی روشن نشده است که امام(ع) این نامه را به کدام یک از پسرعموهایش که حاکم بصره بوده نوشته است. ر.ک: منهاج البراعة القطب الراوندی، ج۳، ص۱۳۴؛ شرح ابن ابی‌الحدید، ج۱۶، صص۱۶۹-۱۷۲؛ کمال‌الدین میثم بن علی بن میثم البحرانی، شرح نهج‌البلاغة دفتر تبلیغات اسلامی، قم، ۱۳۶۲ ش. ج۵، صص۸۹-۹۰؛ محمدجواد مغنیة، فی ظلال نهج‌البلاغة، الطبعة الثالثة، دارالعلم للملایین، بیروت، ۱۹۷۹ م. ج۳، صص۵۵۹-۵۶۰؛ السید عبدالزهراء الحسینی الخطیب، مصادر نهج‌البلاغة و اسانیده، الطبعة الثانیة، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، بیروت، ۱۳۹۵ق. ج۳، ص۳۴۴.
  71. ر.ک: شرح نهج‌البلاغه ابن میثم، ج۵، ص۹۲.
  72. او زیاد بن سمیّه است. مادرش سمیّه کنیز حارث بن کلده بود. او را زیاد بن عبید نیز می‌گفتند؛ زیرا مادرش با یک رومی به نام عبید ازدواج کرد و زیاد در خانه این شخص به دنیا آمد. گفته‌اند مادر زیاد از جمله زنان بدکاره بود و از این روی زیاد پدر شناخته‌شده‌ای نداشت، به همین سبب او را زیاد بن ابیه یعنی زیاد فرزند پدرش می‌نامیدند. در زمان تولدش اختلاف است، برخی آن را سال اول هجرت دانسته و برخی آن را پیش از هجرت دانسته‌اند، و بنابه نقل دیگری در روز جنگ بدر به دنیا آمده است. وی زمان پیامبر را درک کرد ولی آن حضرت را ندید لذا از صحابه به شمار نمی‌آید. در زمان ابوبکر اسلام آورد. وی از سیاست‌مداران و خطیبان فصیح عرب به شمار می‌آمد. عمر بن خطاب او را سرپرست بعضی از امور بصره کرد. وی نخست دبیر مغیرة بن شعبه و سپس دبیر ابوموسی اشعری در ایامی بود که ابوموسی امارت بصره را بر عهده داشت. زیاد در ماجرای عثمان جزو طرفداران علی(ع) بود و تا پس از شهادت امیرمؤمنان و صلح امام حسن(ع) جزو طرفداران امام بود و پس از صلح امام حسن(ع) به معاویه ملحق گردید و معاویه او را برادر پدری خود خواند. و این واقعه در سال ۴۴ هجری بود. درباره علت این اقدام خبرهایی نقل شده است از جمله خبری است که ابو عمر بن عبدالبر آورده است. وی نقل می‌کند که عمر بن خطاب، زیاد را برای رفع فتنه‌ای که در یمن روی داده بود فرستاد و چون باز آمد به دستور عمر برای مردم سخنرانی کرد و چنان فصیح سخن گفت که مردم مانند آن را نشنیده بودند. عمرو بن عاص گفت: «به خدا سوگند اگر این جوان از خاندان قریش بود عرب را با عصایش به هر کجا که می‌خواست می‌برد». ابوسفیان گفت: «به خدا سوگند من آن کسی را که نطفه او را در رحم مادرش قرار داده است می‌شناسم». علی بن ابی‌طالب گفت: «آن فرد کیست؟» ابوسفیان پاسخ داد: «من» علی گفت: «خاموش باش!» زیاد پس از آن‌که به معاویه پیوست بازوی نیرومند معاویه بود و معاویه او را والی بصره و کوفه و سایر مناطق عراق کرد و او در همین مقام بود تا سرانجام در سال ۵۳ هجری مرد. زیاد در حکومت امام، جانشین فرماندار آن حضرت، عبدالله بن عباس در بصره بود. در آن زمان فرماندار بصره، مناطق جنوبی ایران از جمله اهواز و فارس و کرمان را نیز اداره می‌کرد. در این دوران زیاد فرماندار فارس بود و در هنگامی که عبدالله بن عباس حضور نداشت جانشین او در بصره بود. پس از آن‌که زیاد از جانب امام فرماندار فارس شد معاویه نامه‌ای به او نوشت و بر اساس آن‌که ابوسفیان از جمله مردانی بوده است که با مادر زیاد روابطی داشته بدو اظهار کرد که تو از پدر من هستی و او را تهدید کرد که باید به او ملحق شود و اطاعتش کند. زیاد پس از خواندن نامه معاویه برای مردم سخنرانی کرد و گفت: شگفت‌آور است که فرزند هند جگرخوار و سر منافقان مرا تهدید می‌کند، با اینکه پسرعموی رسول خدا(ص) و همسر بانوی زنان عالم و پدر حسنین و صاحب ولایت و منزلت و اخوت در میان مهاجران و انصار است و مهاجر و انصار گرداگرد او هستند». آن‌گاه نامه‌ای به امیرمؤمنان(ع) نوشت و نامه معاویه را نیز برای حضرت فرستاد. امام(ع) پس از آگاهی از نامه معاویه به زیاد، نامه‌ای به او نوشت و او را از اینکه تحت‌تأثیر وسوسه‌های معاویه قرار بگیرد بر حذر داشت و بدو چنین فرمود: «من آگاهی یافتم که معاویه نامه‌ای برایت نوشته است تا عقلت را برباید و عزم و تصمیمت را در هم شکند؛ از او بر حذر باش که شیطان است. از هر طرف به سراغ انسان می‌آید: از پیش رو، پشت سر، از راست و چپ می‌آید تا در حال غفلت، او را تسلیم خود سازد و درک و شعورش را برباید. آری ابوسفیان در زمان عمر بن خطاب سخنی بدون اندیشه از پیش خود و با تحریکات شیطان می‌گفت؛ ولی این سخن آن‌قدر بی‌پایه است که نه با آن نسب ثابت می‌شود و نه استحقاق میراث می‌آورد. کسی که به چنین سخنی متمسک شود همچون شتر بیگانه‌ای است که در جمع شتران یک گله وارد شود و بخواهد از آبخورگاه آب بنوشد، که بالاخره همه آن را کنار می‌زنند و از آب خوردن منعش می‌کنند؛ و یا همانند ظرفی است که به بار مرکبی بیاویزند که با حرکت مرکب همواره در تزلزل و اضطراب است». هنگامی که زیاد این نامه را خواند گفت: «به پروردگار کعبه سوگند که امام(ع) با این نوشته بر این مطلب که در دل من بوده شهادت داده است». و این همچنان در دلش بود تا زمانی که معاویه او را دعوت به ملحق شدن کرد. (نهج‌البلاغه، نامه ۴۴). اما زیاد پس از شهادت امام(ع) نتوانست در برابر وسوسه‌های معاویه استقامت ورزد و بالاخره تن به خواسته معاویه داد و برای خدمت به او و نفس سرکش خود چه جنایت‌ها که مرتکب نشد. ابن ابی‌الحدید معتزلی در شرح نهج‌البلاغه خویش ذیل نامه ۲۱ می‌نویسد: «خدا روی زیاد را زشت گرداند، او پاداش‌ها و احسان‌های امام را چه خوب تلافی کرد! و چه اعمال زشت و قبیحی که نسبت به شیعیان و محبان آن حضرت روا نداشت! او اسراف در بدگویی امام و نکوهش رفتار و کردار آن حضرت را از حد گذرانید و در این راه چنان مبالغه کرد که معاویه نیز به کم‌تر از آن راضی و خشنود بود. و البته او این کارها را تنها برای رضایت معاویه انجام نمی‌داد بلکه کارهای او از طبع ناپاکش و نسب نامعلومش برمی‌خاست و اینها به سبب باطن زشت او بود که این‌گونه ظهور می‌یافت؛ زیرا از کوزه همان برون تراود که در اوست. سپس فرزندش هم دنبال اعمال زشت و کردار ناپسند پدر را گرفت و آنها را به منتها درجه رساند». ر.ک: العقد الفرید، ج۴، صص۳-۱۰؛ الاستیعاب، ج۱، صص۵۴۸-۵۵۵؛ اسد الغابة، ج۲، ص۱۱۹-۱۱۲۰؛ شرح ابن ابی‌الحدید، ج۱۵، ص۱۳۹؛ ج۱۶، صص۱۷۹-۲۰۴؛ وفیات الاعیان، ج۶، صص۳۵۵-۳۶۲؛ مختصر تاریخ دمشق، ج۹، صص۷۲-۹۰؛ صلاح‌الدین محمد بن شاکر الکتبی، فوات الوفیات، تحقیق احسان عباس، دار صادر، بیروت ۱۹۷۳-۱۹۷۴م. ج۲، صص۳۱-۳۳.
  73. نهج‌البلاغه، نامه ۲۰.
  74. وی در عصر پیامبر متولد شد و در جنگ جمل با علی(ع) بود. پس از آن، امام(ع) او را فرماندار اصطخر کرد. ولی بعدها دست به کارهای ناشایست زد و امام(ع) او را برکنار کرد. شریف رضی ذیل نامه ۷۱ می‌گوید: منذر بن جارود همان کسی است که امیرمؤمنان(ع) درباره‌اش فرمود: «او آدم متکبری است، پی‌درپی به این طرف و آن طرفش می‌نگرد، همچون متکبران گام برمی‌دارد، و مواظب است بر کفشش گردوغبار ننشیند». او در دینش متهم بود و پس از برکناری، از امام روی برتافت و پس از امام، عبیدالله بن زیاد از طرف یزید او را به حدود هند گمارد و در سال ۶۱ هجری در همان‌جا درگذشت. گفته شده است از جمله کارهای شنیع او آن است که حضرت حسین(ع) نامه‌ای به او نوشت و او را دعوت به یاری خویش کرد و نامه را به‌وسیله شخصی به نام سلیمان برای او فرستاد، اما منذر نه‌تنها پاسخ مثبت به امام(ع) نداد، بلکه فرستاده آن حضرت را تسلیم چوبه دار کرد و این نخستین فرستاده‌ای است که در دوره اسلامی به دار آویخته شده است. ر.ک: شرح ابن ابی‌الحدید، ج۱۸، صص۵۵-۵۷؛ مختصر تاریخ دمشق، ج۲۵، صص۲۴۴-۲۴۷؛ مصادر نهج‌البلاغه، ج۳، ص۴۷۰.
  75. نهج‌البلاغه، نامه ۷۱.
  76. القاضی ابو یوسف یعقوب بن ابراهیم، کتاب الخراج، دارالمعرفة، بیروت، ۱۳۹۹ ق. ص۱۱۸.
  77. دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی، ج۳، ص ۳۲۰.
  78. تحف‌العقول، ص۱۹.
  79. المغازی، ج۳، صص۸۷۵-۸۸۲؛ سیره ابن هشام، ج۴، صص۵۳-۵۵؛ الطبقات الکبری، ج۲، صص۱۴۷-۱۴۸؛ تاریخ الطبری، ج۳، صص۶۶-۶۸؛ سیره ابن حبان، صص۳۴۱-۳۴۲؛ الارشاد، ص۷۳؛ دلائل النبوة البیهقی، ج۵، صص۱۱۳-۱۱۵؛ اعلام الوری، ص۱۱۹؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، صص۲۵۵-۲۵۶؛ عیون‌الاثر، ج۲، صص۲۰۹-۲۱۰؛ سیره ابن کثیر، ج۳، صص۲۰۱-۲۰۲؛ بحارالانوار، ج۲۱، صص۱۳۹-۱۴۲.
  80. «بی‌گمان برهانی از سوی پروردگارتان برایتان آمده است پس پیمانه و ترازو را تمام بپیمایید و چیزهای مردم را به آنان کم ندهید» سوره اعراف، آیه ۸۵.
  81. «و در زمین تبهکارانه آشوب نورزید * برنهاده خداوند برای شما بهتر است اگر مؤمن باشید و من بر شما نگهبان نیستم» سوره هود، آیه ۸۵-۸۶.
  82. ابوالفضل احمد بن ابی‌طاهر المروزی (ابن طیفور)، بلاغات النساء المکتبة المرتضویة، النجف، ۱۳۶۱ ق. صص۳۱-۳۲؛ العقد الفرید، ج۱، ص۳۳۶؛ ذبیح‌الله محلاتی، ریاحین الشریعة، چاپ چهارم، دارالکتب الاسلامیة، ۱۳۶۴ ش. ج۴، صص۳۵۵-۳۵۶؛ عمر رضا کحالة، اعلام النساء فی عالمی العرب و الاسلام مؤسسة الرسالة، بیروت، ج۲، ص۲۷۱.
  83. از شهرهای آباد دوره ساسانی که در جانب چپ رودخانه فرات واقع بوده است و در دوره عباسیان نیز از شهرهای بزرگ عراق به شمار می‌رفته است. ایرانیان آن را فیروز شاپور و یونانیان آن را پریسابر می‌نامیدند زیرا از بناهای شاپور اول است. در وجه تسمیه آن به انبار گفته‌اند بدین سبب آن را انبار گفتند که پادشاهان قدیم ایران گندم و جو و کاه برای لشکریان در آن شهر انبار و ذخیره می‌کردند. ر.ک: معجم ما استعجم، ج۱، صص۱۹۸-۱۹۷؛ معجم البلدان، ج۱، ص۲۵۷؛ لسترنج، جغرافیای تاریخی سرزمین‌های خلافت شرقی، ترجمه محمود عرفان، چاپ دوم، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۶۴ ش. ص۷۲.
  84. موضعی است در نزدیکی کوفه به سمت شام. معجم البلدان، ج۵، ص۲۷۸.
  85. الکامل فی اللغة و الادب، ج۱، ص۱۳. ابن ابی‌الحدید می‌نویسد: «این خطبه از مشهورترین خطبه‌های علی(ع) است که بسیاری از مردم آن را نقل کرده‌اند». شرح ابن ابی‌الحدید، ج۲، ص۷۵؛ و نیز ر.ک: البیان و النبیین، ج۲، صص۳۶-۳۷؛ عیون الاخبار، ج۲، صص۲۳۶-۲۳۷؛ انساب الاشراف، ج۲، صص۴۴۱-۴۴۳؛ الأخبار الطوال، صص۲۱۱-۲۱۲؛ ابواسحاق ابراهیم بن محمد الکوفی المعروف بابن هلال الثقفی، الغارات، با مقدمه و حواشی و تعلیقات میرجلال‌الدین حسینی ارموی (محدّث)، چاپ دوم، انتشارات انجمن آثار ملی ۱۳۵۵ ش. ج۲، صص۴۷۰-۴۷۷؛ العقد الفرید، ج۳، صص۱۲۱-۱۲۲؛ الکافی، ج۵، صص۴-۶؛ مروج‌الذهب، ج۲، ص۴۰۳؛ معانی الاخبار، صص۳۰۹-۳۱۰.
  86. نهج‌البلاغه، خطبه ۲۷.
  87. الغارات، ج۲، صص۴۷۰-۴۷۴.
  88. نهج‌البلاغه نامه ۵۳.
  89. دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی، ج۳، ص ۳۲۹.
  90. ر.ک: المغازی، ج۲، ص۱۰۷۷؛ سیره ابن هشام، ج۴، صص۲۰۳؛ الطبقات الکبری، ج۲، صص۱۶۸-۱۶۹؛ مسند احمد بن حنبل، ج۱، ص۲۳۱؛ صحیح البخاری، ج۶، ص۴۰۴؛ خصائص امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب کرم الله وجهه، ص۲۷؛ تفسیر الطبری، ج۱۰، صص۴۶-۴۷؛ تفسیرالعیاشی، ج۲، ص۷۴؛ تلخیص الشافی، ج۳، ص۱۵؛ تفسیر التبیان، ج۵، ص۱۶۹؛ تفسیر الکشّاف، ج۲، ص۲۴۳؛ مناقب الخوارزمی، صص۱۰۰-۱۰۱؛ تفسیر روض‌الجنان، ج۲، ص۵۵۵؛ العمدة، صص۱۶۰-۱۶۶: التفسیر الکبیر، ج۱۵، ص۳۱۸؛ جامع الاصول، ج۹، ص۴۷۱؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۲۹۱؛ تذکرة الخواص، صص۴۲-۴۳؛ الجامع لاحکام القرآن، ج۸، صص۶۷-۶۸؛ ذخائر العقبی، ص۶۹؛ عیون‌الاثر، ج۲، ص۲۷۵؛ تاریخ الذهبی، ج۲، صص۶۶۴؛ تفسیر ابن کثیر، ج۳، صص۳۵۹-۳۶۰؛ سیره ابن کثیر، ج۲، ص۲۶۹؛ الدر المنثور، ج۳، صص۲۰۹-۲۱۰؛ تفسیر الصافی، ج۱، ص۶۸۲؛ تفسیر البرهان، ج۱، ص۱۰۱؛ تفسیر روح المعانی، ج۱۰، صص۴۴-۴۵؛ ینابیع المودة، ج۱، ص۸۶؛ فتح القدیر، ج۲، ص۳۳۴؛ تفسیر المنار، ج۱۰، ص۱۵۷.
  91. عمر بن ابی‌سلمه مخزومی فرزند ام‌سلمه همسر پیامبر است که ربیب آن حضرت محسوب می‌شود. در سال دوم هجرت در سرزمین حبشه به دنیا آمد و در زمان خلافت عبدالملک مروان در سال ۸۳ هجری درگذشت. از رسول خدا(ص) احادیثی به‌خاطر داشت و نقل می‌کرد و سعید بن مسیب و ابوامامه و عروة بن زبیر از او روایت کرده‌اند. هنگامی که جنگ جمل برپا شد، مادرش ام‌سلمه او را به یاری امیرمؤمنان(ع) فرستاد و ضمن نامه‌ای که همراه او برای آن حضرت فرستاد نوشت: «اگرجهاد از دوش زنان برداشته نشده بود، اکنون من در پیش روی تو جهاد می‌کردم ولی به‌جای خود، این پسرم را که به منزله جان من است نزدت فرستادم تا در خدمتت باشد. او را به خیر و نیکی توصیه فرما». عمر بن ابی سلمه از جانب امیرمؤمنان(ع) فرماندار فارس و بحرین بود. ر.ک: الاستیعاب، ج۲، ص۴۶۶؛ اسد الغابة، ج۳، ص۶۸۰؛ شرح ابن ابی‌الحدید، ج۱۶، ص۱۷۳؛ الاصابة، ج۲، صص۵۱۲-۵۱۳؛ مصادر نهج‌البلاغه، ج۳، ص۳۴۵.
  92. نعمان بن عجلان زرقی از بزرگان انصار و سخنگو و شاعر بلندپایه ایشان است. او پس از شهادت حمزه، با خوله دختر قیس، همسر حمزه ازدواج کرد. وی درباره ماجرای سقیفه اشعاری دارد که بیانگر موضع او و جناحی از انصار است؛ در برخی ابیات آن چنین سروده است: فَقُلْ لِقُرَيْشٍ نَحْنُ أَصْحَابُ مَكَّةٍ *** وَ يَوْمِ حُنَيْنٍ وَ الْفَوَارِسُ فِي بَدْرِ به قریش بگو ما همان کسانی هستیم که در مکه با پیامبر بیعت کردیم و همان کسانی هستیم که در جنگ حنین پیکار کردیم و ما همان پهلوانان نبرد بدر هستیم. نَصَرْنَا وَ آوَيْنَا النَّبِيَّ وَ لَمْ نَخَفْ *** صُرُوفَ اللَّيَالِي وَ الْعَظِيمَ مِنَ الأَمْرِ ما همان کسانی هستیم که پیامبر را یاری کردیم و او را پناه دادیم و از هیچ توطئه و مبارزه‌ای ترس به خود راه ندادیم. وَ قُلْنَا لِقْومٍ هَاجَرُوا قَبْلُ مَرْحَبًا *** وَ أَهْلًا وَ سَهْلًا قَدْ أَمِنْتُمْ مِنَ الْفَقْرِ ما همان کسانی هستیم که به آنان‌که در ابتدا هجرت کردند و به مدینه آمدند، آفرین و خوشامد گفتیم و اینکه از فقر و ناداری در امان خواهید بود. نُقَاسِمُكُمْ أَمْوَالَنَا وَ بُيُوتَنَا *** كَقِسْمَةِ أَيْسَارِ الْجَزُورِ عَلَى الشَّطْرِ ما همان کسانی هستیم که به مهاجران گفتیم ما اموال و خانه‌هایمان را با شما تقسیم می‌کنیم همچون تقسیم‌کردن گوسفندان با قرعه، نصف ‌به ‌نصف. وَ قُلْتُمْ حَرَامٌ نَصْبُ سَعْدٍ وَ نَصْبُكمْ *** عَتِيقُ بْنُ عُثْمَانٍ حَلالٌ أَبَا بَكْرِ و شما همان کسانی هستید که پس از رحلت پیامبر که انصار خواستند سعد بن عباده را امیر قرار دهند گفتید نصب سعد بر امارت حرام است ولی ابوبکر را خلیفه ساختید و آن را حلال شمردید. وَ كَانَ هَوَانًا فِي عَلِيٍّ وَ إِنَّهُ *** لَأَهْلٌ لَهَا مِنْ حَيْثُ نَدْرِي وَ لَا نَدْرِي و خواسته ما در حقیقت علی بود که او اهلیت خلافت را داشت خواه این مطلب را دریابیم یا در نیابیم. وَصِيُّ النَّبِيِّ الْمُصْطَفَى وَ ابْنُ عَمِّهِ *** وَ قَاتِلُ فُرْسَانِ الضَّلالَةِ وَ الْكُفْرِ علی وصی پیامبر است و پسرعموی او و کشنده‌ پهلوانان گمراهی و کفر است. ر.ک: الاستیعاب، ج۳، صص۵۲۰-۵۲۲؛ اسد الغابة، ج۴، صص۵۵۸-۵۵۹؛ شرح ابن ابی‌الحدید، ج۱۶، ص۱۷۴؛ الاصابة، ج۳، ص۵۳۲؛ مصادر نهج‌البلاغه، ج۳، ص۳۴۶.
  93. نهج‌البلاغه، نامه ۴۲.
  94. دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی، ج۳، ص ۳۳۵.