تمکین در عرفان اسلامی
تمکن، استقامت در ولایت محبت
سالک هنگامی که در ولایت محبت وارد میشود، از هرگونه تلوّن و حالی به حالی شدن رها شده و ولایت الهی بهعنوان مقوم ذات بر همه هستی سالک چیره میشود. از همین رو، فراتر از اطمینان و طمأنینه و قویتر از آن به آرامشی دست مییابد که برخاسته از تمکین و تقویم الهی است. پس تمکن سالک به تمکین الهی است. عارفان درباره منزل هشتادم سیروسلوک گفتهاند: تمکن از طمأنینه برتر است و به نهایت استقرار و استقامت در مقام ولایت اشاره دارد؛ چراکه در این منزل تلوّن، رنگرنگ و حالی به حالی شدن، سبکی و اضطراب، بیارادگی و تشویش و تردید، همه از بین رفته است[۱]. از همین رو، پس از تکمیل این مرحله، مرتبه سوم قلب؛ یعنی قلب قابل تجلی وجودی تکامل مییابد[۲]؛ و سالک حقایق چنان را که هست درک میکند. پس وارد مرحلهای میشود که از غیر حقتعالی چشم پوشیده و در نور احدیت گم شده و با آنکه هنوز دوگانگی هست، ولی خود را نمیبیند[۳].
بنابراین، منزل تمکن و تمکین در برابر تلوّن و تلوین قرار دارد؛ زیرا تلوّن و تلوین عبارت است از دگرگونی بنده در احوالش و از حالی به حالی گشتن، بهطوری که هرگز در یک حالی باقی و برقرار نمیماند، بلکه همانند قلب در حال دگرگونی احوال است؛ از همین رو، گاه به تحول قلب میان کشف و احتجاب حق که در نتیجه غیبت و ظهور صفات نفس بر سالک عارض میشود، تلوّن و تلوین گفته شده است؛ اما تمکین به معنای زوال صفات نفس و «اقامت محققان در محل کمال و درجت اعلی» است که گاه از آن به مرتبه فقر و فنای محض، اصل و دوام کشف حقیقت به سبب استقرار قلب در محل قرب نیز تعبیر میشود[۴]. قشیری در الرسالة القشیریة[۵] تلوین را صفت ارباب احوال و تمکین را صفت اهل حقایق خوانده و گفته است که تا آن زمان که صوفی در سلوک است، تلوین بر او غالب است؛ یعنی، از حالی به حالی، از صفتی به صفتی و از منزلی به منزل دیگر متبدل میشود و هنگامی که به حقیقت برسد، تمکین مییابد.
خدا در قرآن بارها از تمکین سخن به میان آورده است. در همه موارد سخن از حالت استقراری است که به بنده با عنایت خاص دست میدهد و شخص متمکن از توانایی خاصی در تصرفات برخوردار میشود که در راستای عمل به وظایف الهی و انجام دستورهای اجتماعی - سیاسی در قالب نظامهای سیاسی - اجتماعی است. از همین رو، مهمترین مصادیق کسانی که متمکن به تمکین الهی شدهاند به ذوالقرنین و یوسف(ع) اشاره شده است. خدا درباره ذوالقرنین میفرماید: ﴿إِنَّا مَكَّنَّا لَهُ فِي الْأَرْضِ وَآتَيْنَاهُ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ سَبَبًا﴾[۶]. با نگاهی به تبیین تفصیلی این تمکین بخشی الهی، معلوم میشود که ایشان در مقام ولایت الهی از تصرفاتی خاص برخوردارند و میتواند به تعذیب افراد تحت ولایت خویش یا امور دیگر سیاسی و اجتماعی و اقتصادی بپردازد که برخاسته از مظهریت در ولایت الهی است[۷]. بهعنوان نمونه خدا در تبیین ولایت تمکینی ذوالقرنین میفرماید: ﴿قُلْنَا يَا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِمَّا أَنْ تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَنْ تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا﴾[۸]. هر چند با صراحت درباره حضرت خضر(ع) از واژه تمکین و تمکن استفاده نشده، ولی از آنجا که در آیات ۶۵ تا ۸۲ همین سوره کهف از تصرفات ولایتی آن حضرت(ع) بیان شده است، دانسته میشود که ایشان در منزل ولایت تصرفی متمکن به تمکین الهی بودند.
از دیگر کسانی که در مقام تمکن به تمکین الهی قرار گرفتند، میتوان از حضرت یوسف(ع) یاد کرد. ایشان نیز بهعنوان مظهر ولایت الهی دارای حق تصرفاتی میشود که خاص کسانی است که در این مرتبه مستقر شدهاند. خدا درباره تمکین آن حضرت میفرماید: ﴿وَكَذَلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ يَتَبَوَّأُ مِنْهَا حَيْثُ يَشَاءُ نُصِيبُ بِرَحْمَتِنَا مَنْ نَشَاءُ وَلَا نُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ﴾[۹]. در جایی دیگر نیز میفرماید: ﴿وَكَذَلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ﴾[۱۰]. البته اینگونه نیست که همه کسانی که از تمکین الهی برخوردار شدهاند، بهدرستی از این امکانات و ولایات الهی استفاده کردهاند[۱۱]؛ زیرا بسیاری از مردمان از امکانات و تمکن خویش بهدرستی سود نبرده و نمیبرند؛ اینان کسانی هستند که در مراتب نازل ولایت و مظهریت در آن برخوردارند. بنابراین میتوان گفت که ولایت تمکینی خود دارای مراتبی است که شامل ولایت ظاهری و ولایت باطنی و ولایت کامل و تمام است. برخی از کسانی که در مرتبه ولایت ابتدایی و ظاهری قرار میگیرند از آن سوءاستفاده نمیکنند؛ چنانکه فرعون و نمرود و اقوام دیگر اینگونه بودند.
البته تمکین و تمکن واقعی و حقیقی کامل از آن کسانی است که در مرتبه سوم معرفت حق و در قرارگاه منتهیان نشستهاند. اینان به اعتبار برخورداری از تمامیت نعمت و اکمال دین در منزل ولایت مطلق نشستهاند؛ چنانکه خدا درباره پیامبر(ص) و چهاردهمعصوم میفرماید: ﴿الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلَامَ دِينًا﴾[۱۲]. از نظر قرآن کسانی که از چنین تمکن الهی برخوردار شدهاند، مسئولیتهای اجتماعی در قبال دیگران دارند که باید انجام دهند؛ پس عارف حتی در مقام ولایت و فنای فیالله نمیتواند از مسئولیت اجتماعی خویش غافل شود؛ بلکه بهعنوان مظهریت در ولایت الهی و برخوردار از تمکین خداوندی باید امکانات خویش را برای انجام مسئولیتهای اجتماعی در قالب ربوبیت و مظهریت پروردگاری به کار گیرد. از همین روست که خداوند درباره متمکن به تمکین الهی میفرماید: ﴿الَّذِينَ إِنْ مَكَّنَّاهُمْ فِي الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلَاةَ وَآتَوُا الزَّكَاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ وَلِلَّهِ عَاقِبَةُ الْأُمُورِ﴾[۱۳].
بیگمان اقامه نماز جز به جماعت شدنی نیست؛ بنابراین فراهمآوری بستری برای نماز جماعت و دعوت دیگران به ایمان و نماز از واجبات متمکن است؛ چنانکه عمل اقتصادی در جمعآوری زکات و توزیع عادلانه و قسطی جز از مقام ولایت شدنی نیست؛ به سخن دیگر، کسی میتواند در مقام آمر به معروف و ناهی از منکر وارد عمل شود یا شرایط اجرا و اقامه نماز جماعت را فراهم آورد یا زکات را جمعآوری و توزیع کند که از ولایت الهی برخوردار باشد؛ چنین کسی جز صاحبان ولایت الهی کامل کسی نخواهد بود. باید توجه داشت آیه ۴۱ در ادامه آیات ۳۹ و ۴۰ همین سوره حج آمده است. در این آیات بیان میشود که متمکن به تمکین الهی باید به جهاد و مقاتله ظالمان و ستمگران بروند و در دفاع از شرایع اسلامی و اماکن عبادی بکوشند و بسترهای دفاع از مقدسات و حمایت و صیانت از آن را فراهم آورند. مجموعه کارهایی که در این آیات بیان شده همه به حوزه عمل سیاسی - اجتماعی اشاره دارد. در حقیقت سخن از نظام سیاسی ولایی است که از سوی خدا صاحبان آن متمکن شدهاند تا به مسئولیت الهی خود در قالب خلافت و ولایت الهی بپردازند. بنابراین، از نظر قرآن، تمکن واقعی را اهل ولایتی دارند که از ولایت خویش در چارچوب شریعت اسلام بهدرستی بهره گرفته و برای ایجاد امت و نظام ولایی اسلامی تلاش کنند. پس کسانی که از تمکن خویش در این راستا استفاده نمیکنند خلاف آموزههای الهی عمل نمیکنند.
در عرفان اسلامی بر همین اساس تمکن جزو آخرین قسم از ولایات دانسته شده که برتر از مرتبه طمأنینه است[۱۴]. بههرحال، غلبه احوال دنیا بر سالک از مصادیق تلوّن است و آدمی تا در طبیعت است متلون است؛ زیرا قوت هوای نفس بر وی غالب است؛ اما چون نور حقیقت ولایت بر احوال او بتابد قوت دل غالب میشود و آن زمان است که سالک به مرحله تمکین دست مییابد و از هستی عارف چیزی نمانده و برای او وصال و فراق یکسان باشد. البته منزل تمکن حالت درونی سالک است، اما وقتی به حالت بیرونی سالک اهل ولایت نگاه شود، او را گرفتار نوعی تلوّن و تلوین مییابد که برخاسته از شئونات گوناگون اوست. به سخن دیگر، در درون و باطن مستقر است و هیچگونه تلوّن و حالی به حالی برای او نیست، اما از بیرون و ناظر بیرونی بس متلون و حالی به حالی است؛ زیرا برای هر کسی و به اقتضای هر مأموریتی رنگی و حالی را به خود میگیرد که مقتضی بیننده و سائل است؛ از این روست که به حالات گوناگون برای دیگران جلوهگیری میکند؛ زیرا چنین شخصی به حکم رسالت انجام وظایف محول از سوی خدا و مظهریت در ولایت ربوبی لازم است تا به شئونات گوناگون بپردازد و هر دمی برای هر کسی به شأنی درآید و مظهر ﴿كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ﴾[۱۵] در آید.
پس این نوع از تلوین و تلوّن غیر از تلوین و تلوّنی است که براساس خواستههای نفسانی پیش نمیآید؛ در نوع دوم از تلوّن و تلوین که خاص ولایت است، سالک به حکم ولایت با هر کسی بهمقتضای حال و احوال او سخن میگوید و برای او تجلیات گوناگونی دارد که بر اساس شئونات و مأموریتهای اوست. پس گاه در جامه عارف و گاه دیگر در جامه سیاستمدار و گاه دیگر مجاهد مقاتل ظاهر میشود. همو که زاهد شبزندهدار است، شیر میدان نبرد است. پس باید گفت تلوین در ولایت «نعت الهی» برای سالک است؛ و چون هر نعت الهی کمال است و تمامی مقامات تنها از طریق نعوت الهی کمال مییابند؛ لذا تلوین در شمار کاملترین مقامات است. از همین روست که ابن عربی میگوید: هر سالکی در تلوینی که در آن است صاحب تمکین است، بدین معنی که حال تلوین در او استقرار دارد[۱۶].[۱۷]
مراتب تمکین و تلوین
اهل تصوف، درجات و مراتب متعددی برای تلوین و تمکین قائل شدهاند. ابونصر سراج تلوین را به تلوین صفات و تلوین قلوب تقسیم کرده و تلوین صفات را تغییر و دگرگونی احوال، و رفع آن را نشانه حقیقت دانسته؛ اما تلوین قلوب را، که تلوین واردات نیز نامیده، از اسرار خاص الهی و ظهور قدرت قادر خوانده و گفته است که نشانه حقیقت در این مرحله، تحقق و ثبوت تلوین است[۱۸]. برخی برای تمکین نیز قائل به دومرتبه شدهاند: اول، تمکینی که نسبت آن به شاهد خود است؛ یعنی عارفی که هنوز به خود نظر دارد. در این مرتبه صفات صاحب تمکین باقی میماند؛ دوم، تمکینی که اضافت آن به شاهد حق است؛ یعنی عارفی که به مرتبه شهود حق رسیده است[۱۹]. در منازلالسایرین[۲۰] از سه درجه تمکن سخن به میان آمده است:
وی مینویسد: قَالَ اللهُ: ﴿وَلَا يَسْتَخِفَّنَّكَ الَّذِينَ لَا يُوقِنُونَ﴾[۲۱]. التَّمَكُّنُ فَوْقَ الطُّمَأْنِينَةِ. وَ هُوَ إِشارَةٌ إِلَى غايَةِ الِاسْتِقْرارِ. وَ هُوَ عَلى ثَلاثِ دَرَجاتٍ الدَّرَجاتِ: الْأُولى تَمَكُّنُ الْمُريدِ. وَ هُوَ أَنْ تَجْتَمِعَ لَهُ صِحَّةُ قَصْدٍ تُسَيِّرُهُ، وَ لَمْعُ شُهُودٍ يَحْمِلُهُ، وَ سَعَةُ طَريقٍ تُرَوِّحُهُ؛ وَ الدَّرَجَةُ الثّانِيَةُ تَمَكُّنُ السّالِكِ. وَ هُوَ أَنْ تَجْتَمِعَ لَهُ صِحَّةُ انْقِطاعٍ، بَرْقُ كَشْفٍ، وَ صَفاءُ حالٍ؛ وَ الدَّرَجَةُ الثّالِثَةُ تَمَكُّنُ الْعارِفِ. وَ هُوَ أَنْ يَحْصُلَ فِي الْحَضْرَةِ، فَوْقَ حُجُبِ الطَّلَبِ، لابِسًا نُورَ الْوُجُودِ. خداوند میفرماید: مبادا آنان که به مرحله یقین نرسیدهاند، تو را بیثبات و سبکسر گردانند. تمکن برتر از طمأنینه است؛ و به نهایت استقرار و استقامت در مقام ولایت اشاره دارد؛ و آن بعینه همان از میان رفتن بیارادگی و تشویق و تردد است. تمکن بر سه درجه است: درجه نخست، تمکن مرید است و این تمکن با فراهمشدن سه چیز برای مرید حاصل نمیآید: قصدی صحیح با توجه بهسوی حق و قطع التفات به ما سوای او که او را در راهش به حرکت در آورد؛ و شهودی درخشنده که او را بر حرکت وا دارد؛ و راهی گشوده که با قوت یقین و شهود شواهد آشکار گشته است و او را آرامش دهد. درجه دوم، تمکن سالک است؛ و این تمکن با فراهم آمدن سه چیز برای سالک حاصل نمیآید: انقطاعی صحیح از غیر حقتعالی، به اینکه هر چه غیر اوست به کلی از نظر او برود؛ و برق و درخشش شهودی که با تجلی حاصل میشود؛ و حالی مصفا پاک از معارضه علم، همراه را همت و ملازمت شوق. درجه سوم، تمکن عارف است؛ و آن این است که در حضرت جمع مستقر شود؛ بالاتر از حجابهای طلب - زیرا طلب همیشه در حال غیبت است - درحالیکه لباس نور وجود را با بقایای پس از فنا بر تن کرده است.
در بحث از تجلیات، تلوین را تجلی صفات جمالی دانسته و گفتهاند که در این مرتبه، گاه ستر بود و گاه تجلی؛ زیرا مقام تلوین است؛ اما تمکین، تجلی صفات جلالی است. در این مرتبه رنگ دورنگی برخاسته و در این مقام آنچه ایمان بود در عین نهان میگردد و اعتبار از کفر و ایمان بر میخیزد و دورنگی وصل و هجران نمیماند و نفی و اثبات و حقیقت لا اله الا الله در اینجا متجلی میشود و نسبت وجود به کلی بر میخیزد[۲۲]. عبدالرزاق کاشی مراتب متعددی برای تلوین قائل شده و از آخرین مرحله تلوین با عنوان «مقام تجلی جمع» یاد کرده که به واسطه تجلیات اسمایی مرحله بقای پس از فنا و نهایت تمکین است. با توجه به این تعریفات و توضیحات، صاحب تلوین ابتدایی نه در مقام ولایت دائماً در فزونی است و مادام که در راه است از حالی به حالی و از وصفی به وصفی منتقل میشود. سالک تا در مرتبه تلوین است، گاه قبض بر او غالب میشود و گاه بسط؛ اما صاحب تمکین به وصل رسیده و از هستی او چیزی باقی نمانده است. به گفته نسفی، در مرحله تلوین ابتدایی، صفات سالک بر هستی او غالب است؛ یعنی، در تلوین هر لحظه صفتی بر سالک از قبض و بسط غالب میشود و چون از این مقام بگذرد و به مقام تمکین، برسد هستی او بر صفاتش غلبه مییابد و به هر صفتی که بخواهد متصف میشود.
برخی از عارفان چون سهروردی، ارباب قلوب را از اصحاب تلوین برشمرده و گفتهاند که آنان تحت حجابهای قلوباند و متصفاند به تعدد صفات و از این رو، تلوینات آنان نیز متعدد است. سالک تا در این مرتبه است توانایی عبور از عالم صفات را ندارد اما ارباب تمکین از این مرحله گذشته و حجابهای قلوب را پشت سر نهادهاند و ارواح آنان در مباشرت با نور ذات حق است. عزالدین کاشانی ارباب قلوب را که از صفات نفس به صفات قلب رسیدهاند، از اصحاب تلوین خوانده است[۲۳]. سلمی بر آن است که سماع شایسته اصحاب تلوین است و واصلان چون از تلوین و تغییر و اختلاف واردات گذشتهاند، سماع بر آنان مؤثر نخواهد بود[۲۴].
اما باخرزی معتقد است که فقط عارفان و اهل تمکین شایستگی سماع دارند[۲۵]. برخی گفتهاند که اصحاب تلوین مجبور و محکوم اوامرند، درحالیکه اصحاب تمکین مختارند و «در عالم تکلیف عزّ شریف به ایشان دهند». بدین معنی که در مقامی جای گرفتهاند که صعوبتی در انجام اعمال و امتثال اوامر الهی احساس نمیکنند و آنچه از آنها طلب میشود با اراده و خواست آنها منطبق است و نیز از سوی دیگر، خواسته و طلب ایشان در دنیا نزد خداوند پذیرفته و مقبول است. به همین جهت توانایی تصرف دارند و خواست و اختیارشان محقق میشود[۲۶]. از جمله صفات اصحاب تلوین، قبض و بسط، علمالیقین و محاضره و حضور قلب و شهود است. به اصحاب تمکین نیز صفات عینالیقین و مشاهده را نسبت دادهاند[۲۷]. احمد غزالی در سوانح العشاق خلعت عشق را شایسته اهل تمکین دانسته و گفته است که در این مرتبه حقایقی از معشوق به عاشق افاضه میشود. گفته شده که حضرت موسی(ع) صاحب تلوین بود؛ زیرا هنگام تجلی حق از هوش رفت؛ چنانکه در قرآن آمده است ﴿وَخَرَّ مُوسَى صَعِقًا﴾[۲۸]. اما پیامبر اکرم(ص) نمونه اعلای اصحاب تمکین بود؛ آن حضرت در معراج تا مقام قاب قوسین رفعت یافت؛ اما تغییر و تحولی در او رخ نداد و در همان حالی که رفته بود، باز آمد[۲۹].[۳۰]
منابع
پانویس
- ↑ شرح منازل السائرین ملا عبدالرزاق قاسانی، ص۶۹۴.
- ↑ مصباح الانس، محمد بن حمزه فناری، ص۲۴.
- ↑ ر.ک: اصطلاحات الصوفیه، ص۳۱۸.
- ↑ قشیری، رساله قشیریه، ص۱۲۱؛ کشفالمحجوب، هجویری، ص۴۸۴-۴۸۵؛ صوفینامه، عبادی، ص۱۷۷؛ مجمع البحرین ابرقوهی، ص۴۸۱؛ اصطلاحات صوفیه، عبد الرزاق کاشی، ۱۳۷۲ش، ذیل «تلوین»؛ مصباح الهدایة ومفتاح الکفایة، عزالدین کاشانی، ص۱۴۵؛ نفائس الفنون فی عرایس العیون، شمسالدین آملی، ج۲، ص۳۷.
- ↑ الرسالة القشیریة، ص۱۲۱ و ۱۲۲.
- ↑ «ما به او روی زمین توانمندی بخشیدیم و سررشته هر کار را به او دادیم» سوره کهف، آیه ۸۴.
- ↑ سوره کهف، آیه ۸۴-۹۷.
- ↑ «گفتیم: ای ذو القرنین! (خود دانی) یا آنان را عذاب میکنی و یا درباره آنان (راه) نیکی را در پیش میگیری» سوره کهف، آیه ۸۶.
- ↑ «و بدین گونه ما یوسف را در آن سرزمین توانایی بخشیدیم تا هرجا خواهد در آن جای گیرد؛ هر کس را بخواهیم به بخشایش خویش میرسانیم و پاداش نیکوکاران را تباه نمیگردانیم» سوره یوسف، آیه ۵۶.
- ↑ «و بدینگونه یوسف را در آن (سر) زمین جای دادیم» سوره یوسف، آیه ۲۱.
- ↑ سوره احقاف، آیه ۲۶.
- ↑ «امروز دینتان را کامل و نعمتم را بر شما تمام کردم و اسلام را (به عنوان) آیین شما پسندیدم» سوره مائده، آیه ۳.
- ↑ «(همان) کسانی که اگر آنان را در زمین توانمندی دهیم نماز بر پا میدارند و زکات میپردازند و به کار شایسته فرمان میدهند و از کار ناپسند باز میدارند و پایان کارها با خداوند است» سوره حج، آیه ۴۱.
- ↑ منازل السائرین، خواجه عبدالله انصاری، ص۱۸۸.
- ↑ «او هماره در کاری است» سوره الرحمن، آیه ۲۹.
- ↑ الفتوحات المکیة، ج۲، ص۴۹۹-۵۰۰؛ نیز رجوع کنید به رسالههای حضرت سید نورالدین شاه نعمتالله ولی، ج۲، ص۱۷۰ و ۳۹۰.
- ↑ منصوری، خلیل، عرفان در قرآن، ص ۴۳۵.
- ↑ الفتوحات المکیة، ج۲، ص۳۶۶.
- ↑ کشفالمحجوب، هجویری، ص۴۸۷.
- ↑ منازل السایرین، انصاری، ص۱۸۹ و ۱۹۱.
- ↑ «و مبادا آنان که اهل یقین نیستند تو را سبکسار گردانند» سوره روم، آیه ۶۰.
- ↑ ده رسالة مترجم، ابن عربی، ص۳۲؛ نجم رازی مرصاد العباد، ص۳۲۴-۳۲۵؛ تحفة الفقیه، جبرئیل خرمآبادی، ص۱۶۴-۱۶۵.
- ↑ کاشانی، اصطلاحات صوفیه، ص۱۴۵.
- ↑ کاشانی، اصطلاحات صوفیه، ج۱، ص۴۸۶.
- ↑ یحیی بن احمد باخرزی، اوراد الاحباب و فصوص الآداب، ج۲، ص۲۲۸.
- ↑ عبادی، صوفی نامه، ص۱۷۷ و ۱۷۸؛ نیز رجوع کنید به نسفی، کشف الحقایق، ص۱۴۱.
- ↑ نسفی، کشف الحقایق، ص۱۴۱-۱۴۲؛ نخشبی، سلک السلوک، ص۱۱.
- ↑ «و موسی بیهوش افتاد» سوره اعراف، آیه ۱۴۳.
- ↑ سوره نجم، آیه ۷-۹.
- ↑ منصوری، خلیل، عرفان در قرآن، ص ۴۴۰.