عمر بن عبدالعزیز اموی در معارف و سیره امام باقر
امام باقر(ع) در عصر عمر بن عبدالعزیز
عمر بن عبدالعزیز ظاهراً تنها خلیفه نجیب و طرفدار که عدالت اجتماعی بود که بر مسند خلافت غاصبانه تکیه داد. ایشان از خلفایی است که در مدت محدود خلافتش مردم و به ویژه بنیهاشم نفس راحتی کشیدند، زندگی ایشان در چند محور مختصر عبارت است از:
نصب خلافت
در سال ۹۹ (ه. ق) که سلیمان بن عبدالملک از دنیا رفت قبل از مرگش وصیت نامهای نوشت و بزرگان را بر آن وصیت نامه شاهد گرفت و وصیت کرد که چون مرگ من فرا رسید مردم را جمع کنید و این وصیت نامه را برایشان بخوانید و هر که را من تعیین کردهام خلیفه کنید. چون سلیمان مرد و از کار دفن او فارغ شدند ندای «الصلوه جامعه» سر دادند.
طایفه بنی مروان و سایر طبقات مردم جمع شدند که خلافت مال کیست؟ زهری بلند شد و گفت: ای مردم هر کس را سلیمان برای خلافت نام برده باشد شما به آن راضی هستید؟ گفتند: بلی! پس وصیت نامه را خواندند. نوشته بود که عمر بن عبدالعزیز خلیفه است. پس از او یزید بن عبدالملک. عمر وقتی این را شنید کلمه استرجاع جاری کرد، مردم دست و بازوی او را گرفتند به منبر بردند او بر پله دوم منبر نشست و با او بیعت کردند.
اقدام به اصلاحات و عدالتگستری
عمر بن عبدالعزیز که شاهد امواج خشم و تنفر مردم از خلافت بنیامیه بود، طی بخشنامهای به استانداران و نمایندگان حکومت مرکزی چنین نوشت: مردم دچار فشار و سختی و دستخوش ظلم و ستم گشتهاند و آیین الهی در میان آنها وارونه اجرا شده است، زمامداران و فرمانروایان ستمگر گذشته با مقررات و بدعتهای بدی که اجرا نمودهاند، جان مردم را به لب رسانده کمتر در صدد اجرای حق و رفتار ملایم و اعمال نیک بودهاند، اینک باید گذشتهها جبران گردد و اینگونه اعمال متوقف شود. از این پس هر کس عازم حج باشد باید مقرری او را زودتر بپردازید تا رهسپار سفر شود. هیچ یک از شما حق ندارید پیش از مشاوره با من کسی را کیفر کنید! دست کسی را ببرید یا احدی را به دار بکشید[۱].
عمر اسبها و مرکبهای مخصوص دربار را به مزایده علنی گذاشت و پول آنها را به صندوق بیت المال برگردانید و همسر خود فاطمه دختر عبدالملک را دستور داد تمام جواهرات موروثی از پدر و برادرش را که از بیت المال به او بخشیدهاند به بیت المال برگرداند و اگر دل از آنها بر نمیکند خانه او را ترک گوید، او قبول کرد و تحویل داد[۲]. عمر تمام اموال و دارایی و مستغلات و لباسهای گرانبهای سلیمان بن عبدالملک را فروخت و پول آنها را که بالغ بر ۲۴ هزار دینار میشد به بیت المال برگردانید[۳].
از روم خبر آوردند که آنجا قحطی بزرگی رخ داده، عمر بن عبدالعزیز پنج هزار شتر بار غله از شام به روم فرستاد و به مسلمه گفت: بین فقرا تقسیم کن و بازگرد[۴]. عمر بن عبدالعزیز که اصلاحات و مبارزات با فساد را بدین گونه از خانه خود و دستگاه خلیفه قبلی شروع کرده بود، شعاع مبارزه را وسعت داد و بنیامیه و عموزادههای خود را به پای حساب کشید و اخطار کرد که اموال عمومی را که تصاحب کردهاند به بیت المال پس بدهند و اموالی را که به زور از مردم گرفته بودند از آنها گرفت و به صاحبان آنها برگرداند و دست امویان را از جان مردم کوتاه کرد[۵].
این موضوع بر بنیامیه گران آمد و بر ضد عمر تحریکاتی کردند و عدهای را به نمایندگی نزد وی فرستادند، این عده خلیفه را تهدید کردند آیا نمیترسی که بنیامیه بر ضد تو شوریده حکومت تو را واژگون سازند؟ عمر گفت: من غیر از حساب روز قیامت از هیچ چیز دیگر نمیترسم! آیا مرا از کودتای خود میترسانید[۶].
مورخان نوشتهاند که عمر بن عبدالعزیز قبل از رسیدن به خلافت، فردی متین و دور از فشار بود. هر چند در تجمل و آسایش و رفاه زیادهروی میکرد[۷].
از اقدامات مفید و بیاد ماندنی عمر بن عبدالعزیز ممنوعیت سب و ناسزاگویی به امیرالمؤمنین بود که سالها بر فراز منبر و خطبههای نماز و تعقیبات به حضرت اسائه ادب میشد و عمر توانست آن را ممنوع کند.
ابن خلکان از عمر بن عبدالعزیز روایت کرده است که او گفت: اگر من از آن گروهی بودم که حسین(ع) را کشته بودند و خدا مرا میبخشید و اجازه ورود به بهشت را به من میدادند، من به جهت شرم از رسول خدا(ص) وارد بهشت نمیشدم[۸]. او نسبت به مظلومیت ائمه واقع بین بود و از حجم فوق تصور ظلمهایی که بنیامیه نسبت به امامت شیعه روا داشته بودند شرمنده بود.
در عهد امویان دشنام به امیرالمؤمنین در همه سرزمینهای اسلامی رواج یافت. ولی مردم سجستان از این کار سر پیچیدند و جز یک بار بر منبر آنجا این کار صورت نپذیرفت و هر چه بنیامیه پا فشاری کردند آنها نپذیرفتند و بالاخره بنیامیه از موافقت آنها ناامید شدند و به همین جهت مردم سجستان شرف و افتخاری فراوان یافتند و نامشان در تاریخ به عظمت و احترام باقی مانده است.
بنیامیه در ناسزاگویی نسبت به علی(ع) در طول خلافت خود پافشاری داشتند تا اینکه خلافت به عمر بن عبدالعزیز رسید و او طی بخشنامهای که به همه کشورهای اسلامی فرستاد، دشنام به امام(ع) را منع کرد و دستور داد که به جای آن در خطبههای جمعه و اعیاد این آیه را بخوانند: ﴿رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا وَلِإِخْوَانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونَا بِالْإِيمَانِ...﴾[۹].[۱۰]
طاووس بن عمر به عمر بن عبدالعزیز نوشت: اگر میخواهی همه اعمال حکومت تو خوب باشد، نیکوکاران را به کار گیر. عمر گفت: همین اندرز بس است. «عمر بن عبدالعزیز چون صالح بود این حرف را پسندید و عمل کرد ولی امامت نار نپسندید و عمل نکرد»[۱۱].
عمر بن عبدالعزیز به حاکم خود در مدینه نوشت: ده هزار دینار بین فرزندان علی بن ابیطالب تقسیم کن. او در جواب نوشت: علی از زنان قبایل مختلف قریش فرزند دارد، میان کدام یک از فرزندانش تقسیم کنم؟ به او نوشت: اگر بنویسیم بزی را بکش خواهی پرسید بز سیاه یا سفید؟ وقتی این نامه به تو رسید، ده هزار دینار بین فرزندان علی(ع) از فاطمه تقسیم که مدتهاست حقوقشان پایمال شده است والسلام[۱۲]. حضرت صادق(ع) از پدر خود امام باقر(ع) نقل کرد که وقتی عمر بن عبدالعزیز به حکومت رسید به ما هدایای گرانی داد. برادرش اعتراض نموده گفت: بنیامیه از تو راضی نیستند! چون فرزندان فاطمه را بر آنها مقدم میداری! در پاسخ گفت: من آنها را برتری میدهم و باکی ندارم، هر چه بگویند گوش نمیدهم؛ زیرا شنیدهام پیغمبر فرموده است: فاطمه پاره تن من است، هر چه باعث شادمانی او شود مرا نیز شاد کند و آنچه او را ناراحت کند مرا ناراحت میکند. من جویای شادی پیامبرم و راضی نیستم او را ناراحت کنم[۱۳].
عبدالله بن ابی بکر از پدر خود نقل کرد که عمر بن عبدالعزیز تصمیمی درباره فدک گرفت، نامهای به ابوبکر فرماندار مدینه نوشت که شش هزار دینار به اضافه درآمد فدک معادل چهار هزار دینار بین فرزندان فاطمه زهرا(س) از بنیهاشم تقسیم کن؛ زیرا فدک متعلق به خود پیغمبر بوده و از سرزمینهایی است که با سپاه و جنگ فتح نشده[۱۴].
غصب خلافت
عمر بن عبدالعزیز به غاصب بودن خلافت اعتراف داشت، ولی به اهلش واگذار نکرد. عمر مثل هر حاکم غاصبی از امویان میدانست که خلافت حق او نیست، خلاف ارثی است که غاصبانه مصادره شده و به او رسیده است و نقطه ضعف اساسی و مشکل بزرگ عمر بن العزیز در این بود که در کنار دهها نقطه قوت فردی و اجتماعی که در عمر کوتاه خلافتش رعایت میکرد، ولی متأسفانه عطش قدرت و ریاستطلبی اجازه نداد از خلافت به نفع امامت نور کنارهگیری کند.
عمر بن عبدالعزیز به کارگزار خویش در خراسان نوشت که گروهی از عالمان آن سرزمین را به سوی او رهسپار کند تا از آنان درباره روش کارگزاران حکومتی استفسار نماید و نقدها و نیازهایشان را بداند. قبلاً اشاره شد که حاکم خراسان، یک نفر را به نمایندگی از جمع عالمان نزد عمر بن عبدالعزیز فرستاد. نماینده عالمان خراسان چون به مجلس او وارد شد سلام کرد و نشست، سپس در خواست کرد که مجلس از اغیار خالی شود تا او سخنانش را با خلیفه در میان گذارد.
خلیفه گفت: بودن دیگران چه مانعی دارد یا تو آنچه میخواهی بگویی راست است بنابراین همه تو را تصدیق میکنند یا دروغ است و تو را تکذیب خواهند کرد. عالم خراسانی گفت: پیشنهاد من به خاطر خودم نیست، بلکه برای رعایت حال توست و بیم آن دارم که میان من و تو سخنانی رد و بدل شود که خوش نداشته باشی و اگر آن سخنان در برابر جمع باشد برایت بد تمام میشود.
عمر بن عبدالعزیز پذیرفت و از حاضران مجلس خواست تا او را با عالم خراسانی تنها گذارند، عالم خراسانی به سوی خلیفه رو کرد و گفت: برایم بازگو کن که این پست و مقام و این جایگاه خلافت براساس چه ملاکی در اختیار تو قرار گرفته است؟ عمر مدت زیادی ساکت ماند، عالم گفت: آیا بنا نداری پاسخی بدهی؟ عمر گفت: خیر؛ زیرا اگر بگویم از جانب خدا و رسول او نص و مجوزی برایم صادر شده سخنی نادرست خواهد بود و اگر بگویم مردم به خلافت من رأی داده و هم نظر شدهاند ممکن است بگویی ما شرقیها و خراسانیها اصلاً از این مطلب خبر نداشته و در این زمینه رأی ندادهایم و اگر بگویم حکومت را به ارث بردهام، این سؤال مطرح خواهد شد که چرا از میان همه فرزندان پدرت تنها تو وارث این مقام باشی؟ عالم گفت: خدای را سپاس که اعتراف کردی و اذعان داشتی که حق خلافت از آن غیر توست. اکنون اجازه میدهی به سرزمینم باز گردم؟ عمر گفت: به خدا قسم تو باید هنوز مرا موعظه کنی!
عالم گفت: بسیار خوب پاسخ تو در برابر پرسش قبل من چیست؟ عمر گفت: من دیدم که پیشینیانم بر مردم ظلم و جور کردند و ذخایر و ثروت عمومی مسلمین را به خود اختصاص میدادند و من در خود دیدم که شیوه آنان را نمیپسندم و اگر به حکومت دست یابم مثل آنان نخواهم بود، از این رو زمام حکومت را به دست گرفتم. (یعنی تصمیم گرفتم رفرم و ظاهرسازی کنم نه اینکه بنیان ظلم را براندازم و خلافت را به اهلش واگذارم).
عالم گفت: حال اگر تو خلیفه نمیشدی و دیگری به جای تو مینشست و شیوه پدرانت را ادامه میداد آیا تو مسئول جرمهای او بودی؟ عمر گفت: خیر! عالم گفت: پس تو راحت دیگران را با بلا و ناراحتی خودت خریدهای. عمر گفت: هنوز موعظه کن. عالم از جای برخاست تا بیرون رود و در این حال رو به عمر بن عبدالعزیز کرد و گفت: به خدا قسم نسلهای نخست ما به وسیله پیشینیان شما هلاک شدند و نسلهای میانی ما به وسیله خلفای معاصرشان به هلاک رسیدند و نسلهای بعدی ما نیز به وسیله آخرینان دودمان شما هلاک خواهند شد. از خداوند علیه شما دودمان بنیامیه یاری میطلبیم. خداوند ما را کفایت میکند که نیکو وکیلی است[۱۵].
سوء عاقبت و مواخذه آخرتی عمر بن عبدالعزیز
روایتی از امام سجاد(ع) نقل شده که عبدالله بن عطای تمیمی گوید: همراه امام سجاد(ع) در مسجد بودم که عمر بن عبدالعزیز از آنجا عبور کرد در حالی که گیرهها و بندهای کفشش از نقره، بود، او در آن روزگار جوانی بسیار خوش منظر بود. نگاه امام سجاد(ع) به وی افتاد و به من فرمود: ای عبدالله، آیا این فرد شیک پوش خوشگذران را میبینی؟ او سرانجام به خلافت خواهد رسید و بر مردم حکم خواهد راند. عبدالله میگوید از امام پرسیدم: آیا این جوان فاسق به خلافت میرسد؟ امام فرمود: آری! ولی او در مسند حکومت دیری نمیپاید و مرگ او زود فرا میرسد و هنگامی که بمیرد آسمانیان نفرینش میکنند و زمینیان برایش غمگیناند و طلب غفران مینمایند[۱۶].
روایت دیگری از امام باقر(ع) نقل شده که ابوبصیر میگوید: در مسجد با امام باقر(ع) بودم، عمر بن عبدالعزیز در حالی که لباسهایی تیره رنگ بر تن داشت و بر خدمتکارش تکیه داده بود وارد شد، امام باقر(ع) فرمود: این جوان روزی به فرمانروایی خواهد رسید و روشی عادلانه از خود نشان خواهد داد، چهار سال حکمرانی میکند و سپس مرگش فرا میرسد، زمینیان بر او میگریند و آسمانیان نفرینش میکنند. ابوبصیر گوید: من و دیگرانی که این سخن را شنیدیم به شگفت آمده و گفتیم مگر شما اکنون نگفتید که عدل و انصاف پیشه خواهد ساخت؟ امام باقر(ع) فرمود: چرا گفتم! ولی او به هر حال بر جایگاهی که از آن ما و شایسته ماست تکیه میزند در حالی که هرگز حقی ندارد. بلی، او در جایگاهی که غصب میکند به اظهار عدل میپردازد[۱۷].
در روایتی دیگر آمده امام باقر(ع) در مدینه بود (بیآنکه خبر مرگ عمر بن عبدالعزیز به مدینه رسیده باشد) فرمود: امشب مردی چشم از جهان فرو بست که فرشتگان نفرینش میکنند و زمینیان بر او میگریند[۱۸].
از این روایات استفاده میشود که هر چند عمر در شیوه حکومت برای احیای عدل تلاش میکرد و نسبت به اهلبیت ستمهای قبلی را نداشته است؛ اما به هر حال، چون حق خلافت را از اهلش (یعنی ائمه) دریغ داشته جرمی بزرگ مرتکب شده است. همین جرم باعث شد که خط خلافت پس از اندکی دوباره به نفع ستمگران مورد سوء استفاده زورگویان اموی و عباسی قرار گیرد و نیز استفاده میشود که ائمه هر چند در تنگنای زمان و سیاستهای حکام جابر ناگزیر به ظاهر دست از سیاست و نبرد علنی با حاکمان غاصب برداشته و به تصحیح اندیشه و فرهنگ جامعه پرداختهاند ولی در نهان، حکومت الهی و شایستگی امامان برای حاکمیت بر سرنوشت جامعه اسلامی را هم چنان تعقیب میکردهاند و آن را اصیل میشمردهاند[۱۹].
منابع
پانویس
- ↑ تاریخ یعقوبی، ج۳، ص۵۰.
- ↑ کامل فی التاریخ، ج۴، ص۱۵۳.
- ↑ الامامه و السیاسه، ج۲، ص۱۱۶.
- ↑ تاریخ بناکتی، ص۱۲۷.
- ↑ تاریخ خلفا، ص۲۳۲.
- ↑ الاخبار الطوال، ص۳۳۱.
- ↑ تاریخ الخلفا، ص۲۲۹.
- ↑ قمقام ذخار، ص۵۴۳.
- ↑ «و کسانی که پس از آنان آمدهاند میگویند: پروردگارا! ما و برادران ما را که در ایمان از ما پیشی گرفتهاند بیامرز و در دلهای ما کینهای نسبت به مؤمنان بر جای مگذار! پروردگارا! تو مهربان بخشایندهای» سوره حشر، آیه ۱۰.
- ↑ زندگانی حسن بن علی از شریف قرشی، ج۱، ص۴۱۵.
- ↑ ترجمه مروج الذهب، ج۲، ص۱۸۷.
- ↑ ترجمه مروج الذهب، ج۲، ص۱۸۷.
- ↑ بحارالانوار، ج۴۶، ص۳۲۱؛ قرب الاسناد، ص۱۷۲.
- ↑ امالی شیخ، ص۱۶۷؛ بحار، ج۴۶، ص۳۳۵.
- ↑ بحار الانوار، ج۴۶، ص۳۳۶.
- ↑ بحار الانوار، ج۴۶، ص۳۲۷.
- ↑ الخرائج و الجرائح، ج١، ص۲۷۹؛ مشارق انوار الیقین، ص۹۱؛ اثبات الهداه، ج۵، ص۲۹۳.
- ↑ اثبات الوصیه، ص۱۵۴.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت امام باقر، ص ۴۸.