بنی زید بن قیس: تفاوت میان نسخه‌ها

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت
(صفحه‌ای تازه حاوی «{{مدخل مرتبط | موضوع مرتبط = اوس | عنوان مدخل = | مداخل مرتبط = | پرسش مرتبط = }} ==نسب قوم== بنی زید بن قیس از تبار قبایل قحطانی<ref>ر.ک: عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۲، ص۷۹۱؛ ج۳، ص۱۲۴۳.</ref> و از فروعات و شاخه‌های قبیله اوس‌اند که نسب از زید ب...» ایجاد کرد)
 
برچسب: پیوندهای ابهام‌زدایی
خط ۱۵: خط ۱۵:
[[منزل]] بنی‌عطیة بن زید هم از محلات این [[قوم]] بود که در سمت [[قبله]] مسجد فضیخ قرار داشته است<ref>مطری، التعریف بما أنست الهجرة من معالم دار الهجره، ص۷۸-۸۱؛ حسین بن علی بن مکی، تاریخ مکه و المدینه و الطائف، برگ ۵۰؛ ابراهیم بن علی عیاشی، المدینه بین الماضی و الحاضر، ص۲۴۶ و بعد از آن.</ref>. [[بنی عطیه بن زید]] در «صِفِنه» بالاتر از منازل [[بنی حبلی]] ساکن بودند. این قلعه که به دلیل ارتفاعش از نهرها، به این نام (صفنه) خوانده می‌شد، به جهت ارتفاعش، امکان بهره‌وری از هیج یک از نهرهای موجود منطقه را نداشت<ref>سمهودی، وفاء الوفاء بأخبار دار المصطفی، ج۱، ص۱۵۶.</ref>. آنها در آنجا قلعه‌ای دیگر به نام «[[شاس]]» بنا کردند که متعلق به [[شاس بن قیس]]، -[[برادر]] بنی عطیه بن زید- بود. این قلعه در سمت چپ حیاط [[مسجد قبا]]، و در موازات قبله قرار داشت<ref>سمهودی، وفاء الوفاء بأخبار دار المصطفی، ج۱، ص۱۵۶.</ref>.
[[منزل]] بنی‌عطیة بن زید هم از محلات این [[قوم]] بود که در سمت [[قبله]] مسجد فضیخ قرار داشته است<ref>مطری، التعریف بما أنست الهجرة من معالم دار الهجره، ص۷۸-۸۱؛ حسین بن علی بن مکی، تاریخ مکه و المدینه و الطائف، برگ ۵۰؛ ابراهیم بن علی عیاشی، المدینه بین الماضی و الحاضر، ص۲۴۶ و بعد از آن.</ref>. [[بنی عطیه بن زید]] در «صِفِنه» بالاتر از منازل [[بنی حبلی]] ساکن بودند. این قلعه که به دلیل ارتفاعش از نهرها، به این نام (صفنه) خوانده می‌شد، به جهت ارتفاعش، امکان بهره‌وری از هیج یک از نهرهای موجود منطقه را نداشت<ref>سمهودی، وفاء الوفاء بأخبار دار المصطفی، ج۱، ص۱۵۶.</ref>. آنها در آنجا قلعه‌ای دیگر به نام «[[شاس]]» بنا کردند که متعلق به [[شاس بن قیس]]، -[[برادر]] بنی عطیه بن زید- بود. این قلعه در سمت چپ حیاط [[مسجد قبا]]، و در موازات قبله قرار داشت<ref>سمهودی، وفاء الوفاء بأخبار دار المصطفی، ج۱، ص۱۵۶.</ref>.
از منازل دوران [[اسلامی]] این قوم علاوه بر [[مدینه]]، می‌توان از [[شهر کوفه]] یاد کرد<ref>ابن حجر، تهذیب التهذیب، ج۶، ص۲۸۷.</ref>.<ref>[[سید علی اکبر حسینی ایمنی|حسینی ایمنی، سید علی اکبر]]، مکاتبه اختصاصی با [[دانشنامه مجازی امامت و ولایت]].</ref>
از منازل دوران [[اسلامی]] این قوم علاوه بر [[مدینه]]، می‌توان از [[شهر کوفه]] یاد کرد<ref>ابن حجر، تهذیب التهذیب، ج۶، ص۲۸۷.</ref>.<ref>[[سید علی اکبر حسینی ایمنی|حسینی ایمنی، سید علی اکبر]]، مکاتبه اختصاصی با [[دانشنامه مجازی امامت و ولایت]].</ref>
==بنی زید بن قیس و [[تاریخ]] [[جاهلی]]==
از لحاظ [[اعتقادات]] مذهبی، بنی زید نیز بسان غالب [[طوایف]] [[قبیله]] [[اوس و خزرج]]، در ایام [[جاهلیت]]، [[بت]] می‌پرستیدند<ref>ر.ک: ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۲۴۳.</ref>؛ آنان بت‌های زیادی را به خدایی گرفته بودند که از قدیمی‌ترین آنها بت «[[منات]]» بود. این [[بت]] در منطقه [[حجاز]] و تهامه و در [[ساحل]] [[دریای سرخ]] میان [[مکه]] و [[مدینه]] در هفت میلی مدینه در محلی به نام «مشلّل» [[نصب]] شده بود و [[معبود]] شعب گوناگون [[ازدی]] اعم از [[اوس و خزرج]]، [[خزاعه]]، [[غسان]] (نه [[غسانیان]] [[مسیحی]]) و [[ازد]] شنوءه به شمار می‌رفت<ref>هشام بن محمد کلبی، الاصنام، ص۱۳-۱۴؛ محمد ازرقی، اخبار مکه، ج۱، ص۱۲۵؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۷۹.</ref>. [[ازدیان]] این [[بت]] را که [[الهه]] [[قضا و قدر]] بود و [[حاجات]] آنان و به ویژه [[بارش باران]] را برآورده می‌کرد<ref>زمخشری، الکشاف، ج۴، ص۴۲۳؛ جواد علی، المفصل فی تاریخ العرب قبل الاسلام، ج۶، ص۲۵۰.</ref>، بزرگ می‌داشتند و برایش [[قربانی]] کرده، هدایایشان را نثارشان می‌کردند. [[مردم]] [[قبایل]] [[اوس]] و [[خزرج]] پس از انجام [[مناسک حج]]، [[مکه]] را به قصد منطقه «مُشَلَّل» در [[ساحل]] [[دریای سرخ]] ترک می‌کردند. آنها پس از ذکر تلبیه [[منات]]، [[طواف]] و قربانی، سرهای خود را نزد این بت تراشیده، از [[احرام]] بیرون می‌آمدند<ref>هشام بن محمد کلبی، الاصنام، ص۱۴؛ ازرقی، اخبار مکه، ج۱، ص۱۲۵؛ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۵، ص۱۳۶ و ۲۰۴.</ref>. آنان نزد این بت به [[تهلیل]] ([[هلهله]] و فریاد کشیدن) می‌پرداختند<ref>یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۵، ص۲۰۴.</ref> و آن را اتمام [[حج]] خود می‏پنداشتند<ref>هشام بن محمد کلبی، الاصنام، ص۱۳-۱۴.</ref>. نامیده شدن طوایفی از اوس به «اوس [[مَنات]]» که شامل [[طوایف]]: [[بنی واقف]]، [[بنی خَطْمَه]] و طوایف بنی وائل، [[بنی عطیه]] و [[بنی امیه]] می‌شد<ref>ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج۳، ص۲۶. نیز ر.ک: ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۸۷؛ ج۴، ص۲۸۳؛ سمهودی، وفاء الوفاء بأخبار دار المصطفی، ج۱، ص۱۵۷.</ref>، خود می‌تواند بیان از عمق [[نفوذ]] منات‌پرستی در [[دل]] مردم اوس و خزرج و طوایفش -از جمله بنی زید بن قیس- داشته باشد. بنی زیدی‌ها تحت تأثیر بزرگان خود -از جمله [[ابوقیس بن اسلت]]- تا [[سال پنجم هجری]] که [[یهودیان]] [[تبعید]] و اتحادیه قبایل در [[نبرد احزاب]] ناکام ماندند، همچنان به [[بت‌پرستی]] خود ادامه دادند<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۸۷؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۴۳۷- ۴۳۸؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۹۰.</ref>. ضمن این که برخی از آنان نیز، همچون [[شأس بن قیس بن عبادة بن زهر]] به [[آیین یهود]] در آمدند و از روؤسای ایشان در [[مدینه]] گردیدند<ref>ابن کلبی، جمهرة النسب، ص۶۴۸. نیز ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۱، ص۳۰۶.</ref>. [[ابوقیس صیفی بن اسلت]]<ref>ابن هشام نسب او را «خطمی» عنوان کرده است. (ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۵۸.)</ref> هم از دیگر بنی زیدی‌هایی بود که در [[دوران جاهلی]] از [[بت‌ها]] کناره گرفته بود و به [[آیین حنیف]] گردن نهاده بود<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۸۲؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۲۴، ص۲۴۸؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۷، ص۲۷۸.</ref>. [[صیفی]] از شعرای [[اوس]] بود که در [[جاهلیت]]، بخاطر اعتقاداتش در [[یثرب]]«[[حنیف]]» می‌گفتند<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۸۲.</ref>. گفته شده هیچ کس به اندازه او در جستجوی آیین حنیف نبود و هیچ کس بیش از او، آن [[آیین]] را وصف نمی‌کرد. [[ابوقیس]] از [[یهودیان]] [[مدینه]] درباره [[دین حنیف]] پرس‌وجو کرد؛ آنان او را به آیین خود خواندند ولی ابوقیس از پذیرش آن آیین خودادری کرد. او در پی یافتن آیین حنیف به [[شام]] نزد [[خاندان]] جفنه رفت و مورد استقبال این خاندان قرار گرفت. ابوقیس از [[راهبان]] و [[احبار]] شامی از [[دین ابراهیم]]{{ع}} پرسید. آنها نیز او را به آیین خود [[دعوت]] کردند اما وی نپذیرفت و گفت هرگز در این آیین در نخواهم آمد. تا این که راهبی در شام به او گفت: «اگر در جستجوی آیین حنیفی، این آیین در همان جایی که از آنجا آمده‌ای، وجود دارد». ابوقیس گفت: «بله؛ من بر [[آیین ابراهیم]]{{ع}} هستم و همواره پیرو همان آیین خواهم بود تا [[جان]] از تنم خارج شود». [[ابوقیس بن اسلت]] سپس به [[حجاز]] بازگشت و پس از مدتی راهی [[حج]] شد. او در [[مکه]] با [[زید بن عمرو بن نفیل]] دیدار کرد و گفت: به شام رفته تا از آیین ابراهیم{{ع}} جستجو کند، اما به من گفته شد این آیین در همان جایی که آمدی وجود دارد. [[زید بن عمرو]] گفت: بله؛ همین طور است. من شام و جزیره و یهودیان یثرب را دیده‌ام، [[آیین]] و دینشان همه [[باطل]] است و همانا [[دین]]، همان [[دین ابراهیم]]{{ع}} است که برای [[خداوند]] چیزی را [[شریک]] قرار نمی‌دهد و به سوی این [[خانه]] [[نماز]] می‌گزارد و از آنچه که برای غیر [[خدا]] کشته می‌شود، [[پرهیز]] می‌کند<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۸۳؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۲۴، ص۲۴۸-۲۴۹؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۷، ص۲۷۸.</ref>.
[[ابوقیس]] که [[شاعری]] زبردست بود در اشعار خود از [[آیین حنیف]] یاد می‌کرد و می‌گفت: محل [[تولد پیامبر]]{{صل}} در [[مکه]] و محل [[هجرت]] ایشان یثرب است. او پس از [[بعثت]] [[نبی خاتم]]{{صل}} می‌گفت: این همان [[پیامبری]] است که باقی مانده است و این [[سرزمین]] ([[مدینه]]) محل هجرت اوست<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۸۳؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۲۴، ص۲۴۹.</ref>. وی مدتی را در مکه اقامت گزیده بود و در این مدت [[قریش]] را به [[تبعیت از پیامبر]]{{صل}} و عدم [[آزار]] ایشان می‌خواند و قصیده بلندی در این باب سرود که ابیات: «ای سواره، اگر از آنجا گذشتی، پیامم را به [[لؤی بن غالب]] برسان. برای ما [[دین حنیف]] را برپا دار و پیشوایانی را که از پیشانی‌هایشان [[پیروی]] شود، برای ما بیاور». از جمله آنهاست<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۸۳-۲۸۶؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۲۴، ص۲۴۷.</ref>. اما همو که [[پیش از بعثت]] و هجرت [[نبی]]{{صل}}، از مدافعان سرسخت و از مبشران ظهور حضرتش بود، پس از [[مهاجرت]] [[رسول خدا]]{{صل}} به مدینه رنگ باخت و از مخالفان سرسخت ایشان در مدینه گردید. چندان که پس از [[هجرت پیامبر]]{{صل}} به مدینه، در مقابل [[قبیله خزرج]] و طوایفی از [[اوس]] از جمله تمامی خاندان‌های [[بنی عبدالاشهل]] و جمعی از [[بنی ظفر]] و [[بنی حارثه]] و [[بنی معاویه]] و [[بنی عمرو بن عوف]] که [[اسلام]] پذیرفته بودند، گروهی از [[قبیله اوس]] موسوم به اوس [[الله]] (اوس [[منات]]) که خاندان‌های بنی وائل، [[بنی خطمه]]، [[بنی واقف]] و [[امیة بن زید]] را شامل می‌شده است، به سالاری [[ابوقیس بن اسلت]] همچنان از [[پذیرش اسلام]] سر تافتند و تا [[سال پنجم هجرت]] و پس از [[جنگ خندق]]، بر [[کفر]] خود باقی ماندند<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۸۷؛ ج۴، ص۲۸۳؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۴۳۷- ۴۳۸؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۹۰. نیز ر.ک: ابن کثیر، السیرة النبویه، ج۲، ص۱۸۴.</ref>.
بر پایه گزارشی دیگر، پس از [[هجرت رسول خدا]]{{صل}} به [[مدینه]]، به [[ابوقیس]] گفته شد: «این همان کسی است که تو او را وصف می‌کردی؟» گفت: «آری؛ بدرستی که او به [[حق]] [[مبعوث]] شده است». وی نزد [[پیامبر]]{{صل}} رفت و گفت: «به چه چیزی [[دعوت]] می‌کنی؟» فرمود: «به [[گواهی دادن]] این که خدایی جز [[خدای یگانه]] نیست و من [[رسول]] اویم» و سپس [[شرایع]] [[اسلام]] را برای او بیان فرمود. [[ابوقیس]] گفت: «این [[دینی]] بسیار خوب و [[پسندیده]] است، در کار خود بنگرم و سپس به حضور شما بازگردم». او پس از خروج، با [[عبدالله بن ابی]] [[ملاقات]] کرد. عبدالله از او پرسید: «از کجا می‌آیی؟» گفت: «از پیش محمد؛ سخنانی برای من گفت که بسیار پسندیده بود و این همان کسی است که او را می‌شناختیم و [[دانشمندان یهود]] از ظهورش خبر می‌دادند». عبدالله بن ابی گفت: «از [[جنگ]] با [[خزرج]] ترسیدی و آن را خوش نداشتی؟» ابوقیس [[خشمگین]] شد و گفت: «به [[خدا]] [[سوگند]] تا یک سال دیگر [[مسلمان]] نمی‌شوم» و به [[منزل]] خود بازگشت و تا یک سال، نزد پیامبر{{صل}} حاضر نشد تا این که پیش از اتمام آن سال، -در [[سال اول هجرت]]- درگذشت<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۲۸۴؛ بلاذری، انساب الاشرف، ج۱، ص۲۷۱؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۲۴، ص۲۵۰. نیز با روایت متفاوت در ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۲۴، ص۲۴۷. با توجه به وجود تناقضات بسیار در باب شخصیت و زندگانی و تاریخی که از وفات ابوقیس بن اسلت ارائه شده، احتمال می‌رود که ابوقیس بن اسلت حنیفی و ابوقیس بن اسلت -از رؤسا و فرماندهان اوس- دو شخصیت جداگانه باشند که اطلاعات زندگانی آنها در هم خلط شده است. (ر.ک: ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۲۸۴؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۴۵ و...)</ref>.
ابوقیس بن اسلت علاوه بر شهرتش در [[دین حنیف]]، از سران و بزرگان [[قبیله اوس]] بود که در جنگ‌های متعددی، آنان را [[فرماندهی]] کرده بود<ref>ابوالفرج اصفهانی، الاغانی‌، ج۱۷، ص۸۰؛ ابن اثیر، الکامل‌، ج۱، ص۶۶۵-۶۷۵. وی در خلال همین جنگ‌ها یکی از پسرانش به نام قیس را از دست داد. (ابوالفرج اصفهانی، الاغانی‌، ج۱۷، ص۸۰.)</ref>. از جمله این [[جنگ‌ها]]، نبردهای [[جاهلی]] «[[حصین بن اسلت]]»<ref>ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۶۶۵.</ref>، «یوم البقیع»<ref>ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۶۷۴.</ref> و «[[فجار]] اول [[انصار]]»<ref>ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۶۷۱-۶۷۲.</ref> بود که در آن [[ابوقیس]] [[فرماندهی سپاه]] [[اوس]] را در مقابله با [[خزرجیان]] بر عهده داشت. «[[جنگ]] [[حصین بن اسلت]]» پیکاری بود بین بنی وائل بن زید و [[بنی مازن بن نجار]] از [[خزرج]] و سبب آن این بود که حصین بن اسلت [[اوسی]] [[وائلی]] با مردی از [[بنی مازن]] [[نزاع]] کرد و او را کشت و سپس به سوی قبیله‌اش گریخت. یکی از مازنی‌ها به تعقیب وی پرداخت و سرانجام بدو دست یافت و خونش را ریخت. [[ابوقیس بن اسلت]] -[[برادر]] حصین- پس از اطلاع یافتن از این ماجرا، کسان خود را گرد آورد و به بنی مازن خبر داد که با ایشان سر جنگ دارد. چیزی نگذشت که [[قبایل]] [[اوس و خزرج]] با تمام مردانشان در این [[کارزار]] حاضر شدند. [[جنگی]] بسیار سخت در گرفت تا جایی که تعداد کشته‌شدگان در میان هر دو [[طایفه]] رو به فزونی نهاد. در این جنگ، هرچند ابوقیس بر کسانی که برادرش را کشته بودند، دست یافت و آنان را کشت ولی سرانجام این جنگ با [[شکست]] قبیله‌اش در مقابل خزرجیان همراه بود. وحوح -برادر ابوقیس- برادر خود را بواسطه شکست همیشگی‌اش برابر خزرج و گریزش در مقابل آنان [[سرزنش]] کرد. ابوقیس هم در پاسخ به او اشعاری سرود<ref>ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۶۶۵.</ref>.
«[[یوم بقیع]]» هم از دیگر جنگ‌های [[جاهلی]] بود که بنی زید بن قیس در آن نقشی بارز داشتند. [[ابن اثیر]] (م. ۶۳۰ [[هجری]]) ضمن بر شمردن این جنگ در ذیل «جنگ [[حاطب]]» می‌نویسد: در این کارزار، ابوقیس بن اسلت [[فرماندهی]] [[قبیله اوس]] را بر عهده داشت. او در این [[نبرد]]، مردانه به [[پیکار]] کمر بست و خود را از [[آسایش]] و [[آرامش]] دریغ داشت؛ چندان که رنگش پریده و دگرگون شده بود. وی روزی نزد [[خانواده]] خود رفت؛ اما همسرش او را نشناخت تا این که لب به سخن گشود و او از [[کلام]] ابوقیس توانست وی را بشناسد. از این رو به [[ابوقیس]] گفت: از بس قیافه‌ات [[تغییر]] کرده، اگر حرف نزده بودی تو را نمی‌شناختم. ابوقیس ضمن سرودن شعری در باب این ماجرا، افراد [[اوس]] را گرد آورد و به آنان گفت: هیچ [[وقت]] نشده که [[فرماندهی]] قومی را بر عهده بگیرم و آنها [[شکست]] نخورده باشند. پس از من در گذرید و فرد دیگری را به فرماندهی خود [[انتخاب]] کنید. آنان نیز حضرالکتائب بن [[سماک]] اشهلی -پدر [[اسید بن حضیر]] [[صحابی]]- را به [[فرماندهی]] خود برگزیدند<ref>ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۶۷۴-۶۷۵.</ref>.
«[[فجار]] اول [[انصار]]» هم از دیگر جنگ‌های [[جاهلی]] بود که [[رجال]] بنی زید در آن نقش‌آفرین بودند. نقل است که پس از [[جنگ]] [[حاطب]]، [[اوس و خزرج]] در صدد [[صلح]] بر آمدند و بدین قرار صلح کردند که [[اجساد]] کشته‌شدگان خود را بشمارند و هر [[قبیله]] که تعداد بیشتری از قبیله دیگر کشته بود خونبهای کسانی را که بیشتر کشته، بپردازد. در پی این سرشماری، [[خزرج]] سه نفر بیشتر از [[اوس]] کشته بود، بنابراین سه تن از افراد خود را به عنوان گروگان در پیش اوس گذاشتند تا بعد از پرداختن خون‌بهای آن سه کشته، آنها را از گرویی در آورند. ولی اوس [[خیانت]] کرد و آن سه نفر را کشت. با کشتن این سه تن، مردان خزرج در صدد [[انتقام]] بر آمدند و در بستان‌ها با [[قبیله اوس]] رو در رو گردیدند. فرماندهی [[قبیله خزرج]] را [[عبدالله بن ابی بن سلول]] بر عهده داشت و اوس را [[ابوقیس بن اسلت]] فرماندهی می‌کرد. [[جنگی]] بسیار سخت در گرفت؛ چندان که نزدیک بود قبیله‌ای قبیله دیگر را از به طور کامل بین ببرد. این [[روز]] را از آن جهت «فجار» نامیدند که اوس آن سه گروگان را به ناحق کشته بود. «فجار» به معنای «[[گناه]] و سیاهکاری» است<ref>ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۶۷۵-۶۷۶.</ref>.
جنگ «[[بُعاث]]» هم، دیگر رزم جاهلی اوس و خزرج بود که مردان بنی زید در آن حضوری بارز و تعیین‌کننده داشتند. در بیان سبب وقوع این جنگ که پنج سال پیش از ورود [[رسول خدا]]{{صل}} به [[مدینه]] اتفاق افتاد<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۳۸۳؛ ابوالفرج اصفهانی، الاغانی‌، ج۱۷، ص۸۳.</ref> و آخرین جنگ از جنگ‌های مشهور جاهلی بین اوس و خزرج به شمار می‌رفت، چنین گفته شده که: زمانی که [[بنی قریظه]] و [[بنی نضیر]] پیمان‌های خود را با اوس تجدید کردند، [[قبایل]] دیگری از [[یهود]] نیز به ایشان پیوستند. مردان [[خزرج]] با شنیدن خبر [[اتحاد]] آنان، گرد هم آمدند و [[هم‌پیمانان]] خود را از [[قبایل]] [[اشجع]] و [[جهینه]] فرا خواندند. [[اوس]] نیز برای هم‌پیمانان خود از [[قبیله مزینه]] [[پیام]] فرستاد و آنان را به یاری‌طلبید<ref>ابوالفرج اصفهانی، الاغانی‌، ج۱۷، ص۸۱-۸۵؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۶۸۰-۶۸۱.</ref>. [[اوسیان]] [[فرماندهی]] خود را در این [[جنگ]] به [[ابوقیس بن اسلت]] سپردند. او نیز در این [[نبرد]] مردانه به [[پیکار]] کمر بست و خود را از [[آسایش]] و [[آرامش]] دریغ داشت چندان که رنگش پریده و و دگرگون شده بود. پس از چند ماه، شبی نزد [[خانواده]] خود رفت اما همسرش کبشه بنت ضمره او را نشناخت تا این که وی لب به سخن گشود و کبشه از [[کلام]] [[ابوقیس]] توانست وی را بشناسد. از این‌رو به ابوقیس گفت: از بس قیافه‌ات [[تغییر]] کرده، اگر حرف نزده بودی تو را نمی‌شناختم. ابوقیس نیز ضمن شعری به [[گلایه]] از وضع موجود پرداخت<ref>ابوالفرج اصفهانی، الاغانی‌، ج۱۷، ص۸۰.</ref>. پس از فراهم آمدن نیروها، [[حضیر الکتائب بن سماک]] –رییس [[قبیله اوس]]- نزد ابوقیس بن اسلت رفت و به او دستور داد تا [[اوس]] [[الله]] را برای او جمع کند. ابوقیس [[طوایف]] اوس الله (اوس [[منات]]) –که بنی وائل بن زید یکی از ایشان بودند- را برای او جمع کرد و حضیر برخاست و در حالی که به کمان خود تکیه داده بود به [[سخنرانی]] پرداخت و ضمن [[تحریض]] آنان به نبرد، به آنها دستور داد که در جنگ خود جدی باشند<ref>ابوالفرج اصفهانی، الاغانی‌، ج۱۷، ص۸۳.</ref>. وی سپس از آنها خواست تا با فرماندهی ابوقیس وارد [[کارزار]] با [[خزرج]] شوند. اما ابوقیس بن اسلت از پذیرش این [[مسئولیت]] سر باز زد و گفت: «من هرگز [[رهبری]] قومی را در جنگ بر عهده نداشته‌ام، مگر اینکه آنها [[شکست]] خورده‌اند و رهبری من به فال بد گرفته شده است». از این‌رو، حضیرالکتائب ناچار خود فرماندهی [[قوم]] اوس را بر عهده گرفت<ref>ابوالفرج اصفهانی، الاغانی‌، ج۱۷، ص۸۴-۸۵.</ref>. سرانجام جنگ پس از حدود دو ماه [[آماده‌سازی]] طرفین، آغاز شد و اوسی‌ها توانستند پس از شکست اولیه در برابر خزرج، با اقدام حضیر در زخمی کردن خود و تحریض اوس به باقی ماندن در صحنه [[نبرد]]، بر [[قوم]] [[خزرجی]] فائق آیند<ref>ابوالفرج اصفهانی، الاغانی‌، ج۱۷، ص۸۱-۸۵؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۶۸۰-۶۸۱.</ref>. آنها به تعقیب [[خزرج]] پرداختند و [[قلعه]] [[عبدالله بن ابی]] را در محاصره خود گرفتند و حضیر بنا به قسمی که پیش از [[جنگ]] در تخریب [[قلعه]]«[[مزاحم]]» (قلعه [[عبدالله بن ابی خزرجی]]) خورده بود<ref>ابوالفرج [[اصفهانی]]، الاغانی‌، ج۱۷، ص۸۴.</ref>، به جنگاوران [[اوس]] دستور داد تا این قلعه را تخریب کنند، اما [[ابوقیس]] از این کار امتناع کرد. امتناع ابوقیس [[خشم]] حضیر را موجب شد و او ضمن [[شماتت]] ابوقیس و متمردین دستور خود، به اوس دستور [[عقب‌نشینی]] و بازگشت به خانه‌هایشان داد<ref>ابوالفرج اصفهانی، الاغانی‌، ج۱۷، ص۸۶.</ref>.
[[انتقام‌جویی]] [[هارون بن نعمان بن اسلت]] از [[یزید بن مرداس سلمی]] -[[برادر]] [[عباس بن مرداس]] [[شاعر]]- و کشتن او به جهت [[قتل]] پسرعمویش [[قیس بن ابوقیس بن اسلت]] در یکی از [[جنگ‌ها]]، نیز از دیگر [[اخبار]] منتشره از [[قوم]] بنی زید بن قیس در [[دوران جاهلی]] است<ref>ابوالفرج اصفهانی، الاغانی‌، ج۱۷، ص۸۰. ابن کلبی و ابن حزم از «جرول بن جرول بن نعمان بن اسلت» به عنوان قاتل یزید بن مرداس سلمی و منتقم خون پسرعمویش قیس بن ابوقیس بن اسلت نام برده‌اند. (هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۳۸۸؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۴۵-۳۴۶.)</ref>.<ref>[[سید علی اکبر حسینی ایمنی|حسینی ایمنی، سید علی اکبر]]، مکاتبه اختصاصی با [[دانشنامه مجازی امامت و ولایت]].</ref>


== منابع ==
== منابع ==

نسخهٔ ‏۲۸ ژوئن ۲۰۲۵، ساعت ۱۳:۰۷

نسب قوم

بنی زید بن قیس از تبار قبایل قحطانی[۱] و از فروعات و شاخه‌های قبیله اوس‌اند که نسب از زید بن قیس بن عامر بن مرّة بن مالک بن اوس می‌برند[۲]. زید فرزندانی به اسامی وائل، امیه، عطیه[۳] و سالم[۴] داشت که هر یک از این فرزندان -جز سالم بن زید که از او نسلی باقی نماند-[۵]، بعدها سرشاخه یکی از طوایف بزرگ بنی زید بن قیس یعنی بنی وائل بن زید، بنی امیة بن زید و بنی عطیة بن زید گردیدند[۶]. به فرزندان زید بن قیس و به تعبیر رساتر، به افراد طایفه بنی مرة بن مالک بن اوس –شاخه بالاتر بنی زید بن قیس- «جَعادره» می‌گفتند[۷]. آنها را از این‌رو به این نام می‌خواندند چون، وقتی فردی را در پناه خود می‌گرفتند، به او می‌گفتند: «جَعدَر حیث شئت؛ یعنی هر جا که می‌خواهی برو، هیچ آسیبی به تو نمی‌رسد»[۸]. در نقل دیگر، کوتاهی قدّشان، دلیل خوانده شدن آنان به این نام بیان شده است[۹].[۱۰]

مساکن و مواطن بنی زید بن قیس

بنی زید نیز، به مانند دیگر اقوام انصاری خود، در مدینه ساکن بودند. قلعه«راتج» -که برخی از آن با نام «رابخ»[۱۱] و نیز «ارتج»[۱۲] یاد کرده‌اند،- از مهمترین منازل این قوم در این شهر بود که جمع زیادی از فرزندان بنی زید بن قیس در کنار طوایفی چون بنی سعید بن مرة بن مالک[۱۳] و بنی زعوراء بن جشم[۱۴] در آن زندگی می‌کردند. حره شرقی مدینه، منزل اصلی این قوم به شمار می‌رفت که هر یک از فروعات بزرگ این طایفه، در آن جایی را برای سکونت، به خود اختصاص داده بودند. بنی امیة بن زید بن قیس در این حره، در میان یهودیان، و در محله‌ای که نزدیک چاه «العهن» قرار داشت[۱۵] و به نام خودشان –بنی امیة بن زید- خوانده می‌شد، سکونت داشتند. این منطقه دارای کانالی بود، که نهر «مذینیب» از بین خانه‌های آنها عبور می‌کرد و سپس در «دشت بنی خطمه» به نهر بنی قریظه می‌پیوست[۱۶]. آنچه «ابن زباله» (محمد بن حسن مخزومی، معروف به ابن زباله، مؤلف کتاب «اخبار المدینه»، م. حدود ۲۰۰ هجری) در مورد خانه‌های بنی نضیر در «النواعم» ذکر کرده این است که منازل بنی امیة بن زید نزدیک آنها بوده است. ابن زباله می‌گوید: آنها دژی به نام «العذق» ساختند که قسمت بالایی آن رو به مسجد بنی امیه بود و قلعه‌ای هم ساختند که در منازل آل رویفع که در شرق مسجد بنی امیه ساکن بودند، قرار داشت[۱۷].

محله بنی وائل بن زید بن قیس هم، در حره شرقی و در میان یهودیان قرار داشت. این محله که در شرق مسجد فضیح واقع شده بود[۱۸]، به نام خودشان -بنی وائل بن زید،- معروف بود. بنی وائلی‌ها در آنجا، قلعه‌ای به نام «الموجا» بنا نهادند که در محدوده مسجد بنی وائل قرار داشت[۱۹]. منزل بنی‌عطیة بن زید هم از محلات این قوم بود که در سمت قبله مسجد فضیخ قرار داشته است[۲۰]. بنی عطیه بن زید در «صِفِنه» بالاتر از منازل بنی حبلی ساکن بودند. این قلعه که به دلیل ارتفاعش از نهرها، به این نام (صفنه) خوانده می‌شد، به جهت ارتفاعش، امکان بهره‌وری از هیج یک از نهرهای موجود منطقه را نداشت[۲۱]. آنها در آنجا قلعه‌ای دیگر به نام «شاس» بنا کردند که متعلق به شاس بن قیس، -برادر بنی عطیه بن زید- بود. این قلعه در سمت چپ حیاط مسجد قبا، و در موازات قبله قرار داشت[۲۲]. از منازل دوران اسلامی این قوم علاوه بر مدینه، می‌توان از شهر کوفه یاد کرد[۲۳].[۲۴]

بنی زید بن قیس و تاریخ جاهلی

از لحاظ اعتقادات مذهبی، بنی زید نیز بسان غالب طوایف قبیله اوس و خزرج، در ایام جاهلیت، بت می‌پرستیدند[۲۵]؛ آنان بت‌های زیادی را به خدایی گرفته بودند که از قدیمی‌ترین آنها بت «منات» بود. این بت در منطقه حجاز و تهامه و در ساحل دریای سرخ میان مکه و مدینه در هفت میلی مدینه در محلی به نام «مشلّل» نصب شده بود و معبود شعب گوناگون ازدی اعم از اوس و خزرج، خزاعه، غسان (نه غسانیان مسیحی) و ازد شنوءه به شمار می‌رفت[۲۶]. ازدیان این بت را که الهه قضا و قدر بود و حاجات آنان و به ویژه بارش باران را برآورده می‌کرد[۲۷]، بزرگ می‌داشتند و برایش قربانی کرده، هدایایشان را نثارشان می‌کردند. مردم قبایل اوس و خزرج پس از انجام مناسک حج، مکه را به قصد منطقه «مُشَلَّل» در ساحل دریای سرخ ترک می‌کردند. آنها پس از ذکر تلبیه منات، طواف و قربانی، سرهای خود را نزد این بت تراشیده، از احرام بیرون می‌آمدند[۲۸]. آنان نزد این بت به تهلیل (هلهله و فریاد کشیدن) می‌پرداختند[۲۹] و آن را اتمام حج خود می‏پنداشتند[۳۰]. نامیده شدن طوایفی از اوس به «اوس مَنات» که شامل طوایف: بنی واقف، بنی خَطْمَه و طوایف بنی وائل، بنی عطیه و بنی امیه می‌شد[۳۱]، خود می‌تواند بیان از عمق نفوذ منات‌پرستی در دل مردم اوس و خزرج و طوایفش -از جمله بنی زید بن قیس- داشته باشد. بنی زیدی‌ها تحت تأثیر بزرگان خود -از جمله ابوقیس بن اسلت- تا سال پنجم هجری که یهودیان تبعید و اتحادیه قبایل در نبرد احزاب ناکام ماندند، همچنان به بت‌پرستی خود ادامه دادند[۳۲]. ضمن این که برخی از آنان نیز، همچون شأس بن قیس بن عبادة بن زهر به آیین یهود در آمدند و از روؤسای ایشان در مدینه گردیدند[۳۳]. ابوقیس صیفی بن اسلت[۳۴] هم از دیگر بنی زیدی‌هایی بود که در دوران جاهلی از بت‌ها کناره گرفته بود و به آیین حنیف گردن نهاده بود[۳۵]. صیفی از شعرای اوس بود که در جاهلیت، بخاطر اعتقاداتش در یثرب«حنیف» می‌گفتند[۳۶]. گفته شده هیچ کس به اندازه او در جستجوی آیین حنیف نبود و هیچ کس بیش از او، آن آیین را وصف نمی‌کرد. ابوقیس از یهودیان مدینه درباره دین حنیف پرس‌وجو کرد؛ آنان او را به آیین خود خواندند ولی ابوقیس از پذیرش آن آیین خودادری کرد. او در پی یافتن آیین حنیف به شام نزد خاندان جفنه رفت و مورد استقبال این خاندان قرار گرفت. ابوقیس از راهبان و احبار شامی از دین ابراهیم(ع) پرسید. آنها نیز او را به آیین خود دعوت کردند اما وی نپذیرفت و گفت هرگز در این آیین در نخواهم آمد. تا این که راهبی در شام به او گفت: «اگر در جستجوی آیین حنیفی، این آیین در همان جایی که از آنجا آمده‌ای، وجود دارد». ابوقیس گفت: «بله؛ من بر آیین ابراهیم(ع) هستم و همواره پیرو همان آیین خواهم بود تا جان از تنم خارج شود». ابوقیس بن اسلت سپس به حجاز بازگشت و پس از مدتی راهی حج شد. او در مکه با زید بن عمرو بن نفیل دیدار کرد و گفت: به شام رفته تا از آیین ابراهیم(ع) جستجو کند، اما به من گفته شد این آیین در همان جایی که آمدی وجود دارد. زید بن عمرو گفت: بله؛ همین طور است. من شام و جزیره و یهودیان یثرب را دیده‌ام، آیین و دینشان همه باطل است و همانا دین، همان دین ابراهیم(ع) است که برای خداوند چیزی را شریک قرار نمی‌دهد و به سوی این خانه نماز می‌گزارد و از آنچه که برای غیر خدا کشته می‌شود، پرهیز می‌کند[۳۷].

ابوقیس که شاعری زبردست بود در اشعار خود از آیین حنیف یاد می‌کرد و می‌گفت: محل تولد پیامبر(ص) در مکه و محل هجرت ایشان یثرب است. او پس از بعثت نبی خاتم(ص) می‌گفت: این همان پیامبری است که باقی مانده است و این سرزمین (مدینه) محل هجرت اوست[۳۸]. وی مدتی را در مکه اقامت گزیده بود و در این مدت قریش را به تبعیت از پیامبر(ص) و عدم آزار ایشان می‌خواند و قصیده بلندی در این باب سرود که ابیات: «ای سواره، اگر از آنجا گذشتی، پیامم را به لؤی بن غالب برسان. برای ما دین حنیف را برپا دار و پیشوایانی را که از پیشانی‌هایشان پیروی شود، برای ما بیاور». از جمله آنهاست[۳۹]. اما همو که پیش از بعثت و هجرت نبی(ص)، از مدافعان سرسخت و از مبشران ظهور حضرتش بود، پس از مهاجرت رسول خدا(ص) به مدینه رنگ باخت و از مخالفان سرسخت ایشان در مدینه گردید. چندان که پس از هجرت پیامبر(ص) به مدینه، در مقابل قبیله خزرج و طوایفی از اوس از جمله تمامی خاندان‌های بنی عبدالاشهل و جمعی از بنی ظفر و بنی حارثه و بنی معاویه و بنی عمرو بن عوف که اسلام پذیرفته بودند، گروهی از قبیله اوس موسوم به اوس الله (اوس منات) که خاندان‌های بنی وائل، بنی خطمه، بنی واقف و امیة بن زید را شامل می‌شده است، به سالاری ابوقیس بن اسلت همچنان از پذیرش اسلام سر تافتند و تا سال پنجم هجرت و پس از جنگ خندق، بر کفر خود باقی ماندند[۴۰].

بر پایه گزارشی دیگر، پس از هجرت رسول خدا(ص) به مدینه، به ابوقیس گفته شد: «این همان کسی است که تو او را وصف می‌کردی؟» گفت: «آری؛ بدرستی که او به حق مبعوث شده است». وی نزد پیامبر(ص) رفت و گفت: «به چه چیزی دعوت می‌کنی؟» فرمود: «به گواهی دادن این که خدایی جز خدای یگانه نیست و من رسول اویم» و سپس شرایع اسلام را برای او بیان فرمود. ابوقیس گفت: «این دینی بسیار خوب و پسندیده است، در کار خود بنگرم و سپس به حضور شما بازگردم». او پس از خروج، با عبدالله بن ابی ملاقات کرد. عبدالله از او پرسید: «از کجا می‌آیی؟» گفت: «از پیش محمد؛ سخنانی برای من گفت که بسیار پسندیده بود و این همان کسی است که او را می‌شناختیم و دانشمندان یهود از ظهورش خبر می‌دادند». عبدالله بن ابی گفت: «از جنگ با خزرج ترسیدی و آن را خوش نداشتی؟» ابوقیس خشمگین شد و گفت: «به خدا سوگند تا یک سال دیگر مسلمان نمی‌شوم» و به منزل خود بازگشت و تا یک سال، نزد پیامبر(ص) حاضر نشد تا این که پیش از اتمام آن سال، -در سال اول هجرت- درگذشت[۴۱].

ابوقیس بن اسلت علاوه بر شهرتش در دین حنیف، از سران و بزرگان قبیله اوس بود که در جنگ‌های متعددی، آنان را فرماندهی کرده بود[۴۲]. از جمله این جنگ‌ها، نبردهای جاهلی «حصین بن اسلت»[۴۳]، «یوم البقیع»[۴۴] و «فجار اول انصار»[۴۵] بود که در آن ابوقیس فرماندهی سپاه اوس را در مقابله با خزرجیان بر عهده داشت. «جنگ حصین بن اسلت» پیکاری بود بین بنی وائل بن زید و بنی مازن بن نجار از خزرج و سبب آن این بود که حصین بن اسلت اوسی وائلی با مردی از بنی مازن نزاع کرد و او را کشت و سپس به سوی قبیله‌اش گریخت. یکی از مازنی‌ها به تعقیب وی پرداخت و سرانجام بدو دست یافت و خونش را ریخت. ابوقیس بن اسلت -برادر حصین- پس از اطلاع یافتن از این ماجرا، کسان خود را گرد آورد و به بنی مازن خبر داد که با ایشان سر جنگ دارد. چیزی نگذشت که قبایل اوس و خزرج با تمام مردانشان در این کارزار حاضر شدند. جنگی بسیار سخت در گرفت تا جایی که تعداد کشته‌شدگان در میان هر دو طایفه رو به فزونی نهاد. در این جنگ، هرچند ابوقیس بر کسانی که برادرش را کشته بودند، دست یافت و آنان را کشت ولی سرانجام این جنگ با شکست قبیله‌اش در مقابل خزرجیان همراه بود. وحوح -برادر ابوقیس- برادر خود را بواسطه شکست همیشگی‌اش برابر خزرج و گریزش در مقابل آنان سرزنش کرد. ابوقیس هم در پاسخ به او اشعاری سرود[۴۶].

«یوم بقیع» هم از دیگر جنگ‌های جاهلی بود که بنی زید بن قیس در آن نقشی بارز داشتند. ابن اثیر (م. ۶۳۰ هجری) ضمن بر شمردن این جنگ در ذیل «جنگ حاطب» می‌نویسد: در این کارزار، ابوقیس بن اسلت فرماندهی قبیله اوس را بر عهده داشت. او در این نبرد، مردانه به پیکار کمر بست و خود را از آسایش و آرامش دریغ داشت؛ چندان که رنگش پریده و دگرگون شده بود. وی روزی نزد خانواده خود رفت؛ اما همسرش او را نشناخت تا این که لب به سخن گشود و او از کلام ابوقیس توانست وی را بشناسد. از این رو به ابوقیس گفت: از بس قیافه‌ات تغییر کرده، اگر حرف نزده بودی تو را نمی‌شناختم. ابوقیس ضمن سرودن شعری در باب این ماجرا، افراد اوس را گرد آورد و به آنان گفت: هیچ وقت نشده که فرماندهی قومی را بر عهده بگیرم و آنها شکست نخورده باشند. پس از من در گذرید و فرد دیگری را به فرماندهی خود انتخاب کنید. آنان نیز حضرالکتائب بن سماک اشهلی -پدر اسید بن حضیر صحابی- را به فرماندهی خود برگزیدند[۴۷]. «فجار اول انصار» هم از دیگر جنگ‌های جاهلی بود که رجال بنی زید در آن نقش‌آفرین بودند. نقل است که پس از جنگ حاطب، اوس و خزرج در صدد صلح بر آمدند و بدین قرار صلح کردند که اجساد کشته‌شدگان خود را بشمارند و هر قبیله که تعداد بیشتری از قبیله دیگر کشته بود خونبهای کسانی را که بیشتر کشته، بپردازد. در پی این سرشماری، خزرج سه نفر بیشتر از اوس کشته بود، بنابراین سه تن از افراد خود را به عنوان گروگان در پیش اوس گذاشتند تا بعد از پرداختن خون‌بهای آن سه کشته، آنها را از گرویی در آورند. ولی اوس خیانت کرد و آن سه نفر را کشت. با کشتن این سه تن، مردان خزرج در صدد انتقام بر آمدند و در بستان‌ها با قبیله اوس رو در رو گردیدند. فرماندهی قبیله خزرج را عبدالله بن ابی بن سلول بر عهده داشت و اوس را ابوقیس بن اسلت فرماندهی می‌کرد. جنگی بسیار سخت در گرفت؛ چندان که نزدیک بود قبیله‌ای قبیله دیگر را از به طور کامل بین ببرد. این روز را از آن جهت «فجار» نامیدند که اوس آن سه گروگان را به ناحق کشته بود. «فجار» به معنای «گناه و سیاهکاری» است[۴۸].

جنگ «بُعاث» هم، دیگر رزم جاهلی اوس و خزرج بود که مردان بنی زید در آن حضوری بارز و تعیین‌کننده داشتند. در بیان سبب وقوع این جنگ که پنج سال پیش از ورود رسول خدا(ص) به مدینه اتفاق افتاد[۴۹] و آخرین جنگ از جنگ‌های مشهور جاهلی بین اوس و خزرج به شمار می‌رفت، چنین گفته شده که: زمانی که بنی قریظه و بنی نضیر پیمان‌های خود را با اوس تجدید کردند، قبایل دیگری از یهود نیز به ایشان پیوستند. مردان خزرج با شنیدن خبر اتحاد آنان، گرد هم آمدند و هم‌پیمانان خود را از قبایل اشجع و جهینه فرا خواندند. اوس نیز برای هم‌پیمانان خود از قبیله مزینه پیام فرستاد و آنان را به یاری‌طلبید[۵۰]. اوسیان فرماندهی خود را در این جنگ به ابوقیس بن اسلت سپردند. او نیز در این نبرد مردانه به پیکار کمر بست و خود را از آسایش و آرامش دریغ داشت چندان که رنگش پریده و و دگرگون شده بود. پس از چند ماه، شبی نزد خانواده خود رفت اما همسرش کبشه بنت ضمره او را نشناخت تا این که وی لب به سخن گشود و کبشه از کلام ابوقیس توانست وی را بشناسد. از این‌رو به ابوقیس گفت: از بس قیافه‌ات تغییر کرده، اگر حرف نزده بودی تو را نمی‌شناختم. ابوقیس نیز ضمن شعری به گلایه از وضع موجود پرداخت[۵۱]. پس از فراهم آمدن نیروها، حضیر الکتائب بن سماک –رییس قبیله اوس- نزد ابوقیس بن اسلت رفت و به او دستور داد تا اوس الله را برای او جمع کند. ابوقیس طوایف اوس الله (اوس منات) –که بنی وائل بن زید یکی از ایشان بودند- را برای او جمع کرد و حضیر برخاست و در حالی که به کمان خود تکیه داده بود به سخنرانی پرداخت و ضمن تحریض آنان به نبرد، به آنها دستور داد که در جنگ خود جدی باشند[۵۲]. وی سپس از آنها خواست تا با فرماندهی ابوقیس وارد کارزار با خزرج شوند. اما ابوقیس بن اسلت از پذیرش این مسئولیت سر باز زد و گفت: «من هرگز رهبری قومی را در جنگ بر عهده نداشته‌ام، مگر اینکه آنها شکست خورده‌اند و رهبری من به فال بد گرفته شده است». از این‌رو، حضیرالکتائب ناچار خود فرماندهی قوم اوس را بر عهده گرفت[۵۳]. سرانجام جنگ پس از حدود دو ماه آماده‌سازی طرفین، آغاز شد و اوسی‌ها توانستند پس از شکست اولیه در برابر خزرج، با اقدام حضیر در زخمی کردن خود و تحریض اوس به باقی ماندن در صحنه نبرد، بر قوم خزرجی فائق آیند[۵۴]. آنها به تعقیب خزرج پرداختند و قلعه عبدالله بن ابی را در محاصره خود گرفتند و حضیر بنا به قسمی که پیش از جنگ در تخریب قلعه«مزاحم» (قلعه عبدالله بن ابی خزرجی) خورده بود[۵۵]، به جنگاوران اوس دستور داد تا این قلعه را تخریب کنند، اما ابوقیس از این کار امتناع کرد. امتناع ابوقیس خشم حضیر را موجب شد و او ضمن شماتت ابوقیس و متمردین دستور خود، به اوس دستور عقب‌نشینی و بازگشت به خانه‌هایشان داد[۵۶]. انتقام‌جویی هارون بن نعمان بن اسلت از یزید بن مرداس سلمی -برادر عباس بن مرداس شاعر- و کشتن او به جهت قتل پسرعمویش قیس بن ابوقیس بن اسلت در یکی از جنگ‌ها، نیز از دیگر اخبار منتشره از قوم بنی زید بن قیس در دوران جاهلی است[۵۷].[۵۸]

منابع

پانویس

  1. ر.ک: عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۲، ص۷۹۱؛ ج۳، ص۱۲۴۳.
  2. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۳۸۷؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۴۵؛ عوتبی صحاری، الانساب، ج۲، ص۵۵۰. نیز ر.ک: ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۸۲؛ تقی الدین مقریزی، إمتاع الأسماع بما للنبی من الأحوال و الأموال و الحفدة و المتاع‌، ج۹، ص۱۷۵.
  3. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۳۸۸؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۴۵؛ عوتبی صحاری، الانساب، ج۲، ص۵۵۰.
  4. عوتبی صحاری، الانساب، ج۲، ص۵۵۰.
  5. عوتبی صحاری، الانساب، ج۲، ص۵۵۰.
  6. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۳۸۸؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۴۵؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۳۴۴.
  7. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۳۸۸؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۸۲؛ ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۴۲۰؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۴۵.
  8. سمهودی، وفاء الوفاء بأخبار دار المصطفی، ج۱، ص۱۵۶.
  9. سمهودی، وفاء الوفاء بأخبار دار المصطفی، ج۱، ص۱۵۷.
  10. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  11. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۶۹ و ۲۷۶.
  12. ابن سید الناس، عیون الاثر فی فنون المغازی و الشمائل و السیر، ج۱، ص۳۲۱.
  13. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۳۸۷؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۴۵؛ عوتبی صحاری، الانساب، ج۲، ص۵۵۰.
  14. هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۳۷۵؛ عوتبی صحاری، الانساب، ج۲، ص۵۴۲؛ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۳، ص۱۲؛ سمهودی، وفاء الوفاء بأخبار دار المصطفی، ج۱، ص۱۶۹.
  15. مطری، التعریف بما أنست الهجرة من معالم دار الهجره، ص۷۸-۸۱؛ حسین بن علی بن مکی، تاریخ مکه و المدینه و الطائف، برگ ۵۰. «العهن»: چاهی است در منطقه عوالی که اطراف آن تا ایام «مطری» نویسنده کتاب «التعریف» زراعت می‌شده و آب فراوانی داشته و هیچگاه خشک نمی‌شده است. (نک: مطری، التعریف بما أنست الهجرة من معالم دار الهجره، ص۶۲.)
  16. سمهودی، وفاء الوفاء بأخبار دار المصطفی، ج۱، ص۱۵۶.
  17. سمهودی، وفاء الوفاء بأخبار دار المصطفی، ج۱، ص۱۵۶.
  18. مطری، التعریف بما أنست الهجرة من معالم دار الهجره، ص۷۸-۸۱؛ حسین بن علی بن مکی، [[تاریخ مکه و المدینه و الطائف، برگ ۵۰؛ سمهودی، وفاء الوفاء بأخبار دار المصطفی، ج۱، ص۱۵۶.
  19. سمهودی، وفاء الوفاء بأخبار دار المصطفی، ج۱، ص۱۵۶.
  20. مطری، التعریف بما أنست الهجرة من معالم دار الهجره، ص۷۸-۸۱؛ حسین بن علی بن مکی، تاریخ مکه و المدینه و الطائف، برگ ۵۰؛ ابراهیم بن علی عیاشی، المدینه بین الماضی و الحاضر، ص۲۴۶ و بعد از آن.
  21. سمهودی، وفاء الوفاء بأخبار دار المصطفی، ج۱، ص۱۵۶.
  22. سمهودی، وفاء الوفاء بأخبار دار المصطفی، ج۱، ص۱۵۶.
  23. ابن حجر، تهذیب التهذیب، ج۶، ص۲۸۷.
  24. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  25. ر.ک: ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۲۴۳.
  26. هشام بن محمد کلبی، الاصنام، ص۱۳-۱۴؛ محمد ازرقی، اخبار مکه، ج۱، ص۱۲۵؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۷۹.
  27. زمخشری، الکشاف، ج۴، ص۴۲۳؛ جواد علی، المفصل فی تاریخ العرب قبل الاسلام، ج۶، ص۲۵۰.
  28. هشام بن محمد کلبی، الاصنام، ص۱۴؛ ازرقی، اخبار مکه، ج۱، ص۱۲۵؛ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۵، ص۱۳۶ و ۲۰۴.
  29. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۵، ص۲۰۴.
  30. هشام بن محمد کلبی، الاصنام، ص۱۳-۱۴.
  31. ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج۳، ص۲۶. نیز ر.ک: ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۸۷؛ ج۴، ص۲۸۳؛ سمهودی، وفاء الوفاء بأخبار دار المصطفی، ج۱، ص۱۵۷.
  32. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۸۷؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۴۳۷- ۴۳۸؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۹۰.
  33. ابن کلبی، جمهرة النسب، ص۶۴۸. نیز ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۱، ص۳۰۶.
  34. ابن هشام نسب او را «خطمی» عنوان کرده است. (ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۵۸.)
  35. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۸۲؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۲۴، ص۲۴۸؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۷، ص۲۷۸.
  36. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۸۲.
  37. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۸۳؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۲۴، ص۲۴۸-۲۴۹؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۷، ص۲۷۸.
  38. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۸۳؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۲۴، ص۲۴۹.
  39. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۸۳-۲۸۶؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۲۴، ص۲۴۷.
  40. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۸۷؛ ج۴، ص۲۸۳؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۴۳۷- ۴۳۸؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۹۰. نیز ر.ک: ابن کثیر، السیرة النبویه، ج۲، ص۱۸۴.
  41. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۲۸۴؛ بلاذری، انساب الاشرف، ج۱، ص۲۷۱؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۲۴، ص۲۵۰. نیز با روایت متفاوت در ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۲۴، ص۲۴۷. با توجه به وجود تناقضات بسیار در باب شخصیت و زندگانی و تاریخی که از وفات ابوقیس بن اسلت ارائه شده، احتمال می‌رود که ابوقیس بن اسلت حنیفی و ابوقیس بن اسلت -از رؤسا و فرماندهان اوس- دو شخصیت جداگانه باشند که اطلاعات زندگانی آنها در هم خلط شده است. (ر.ک: ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۲۸۴؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۴۵ و...)
  42. ابوالفرج اصفهانی، الاغانی‌، ج۱۷، ص۸۰؛ ابن اثیر، الکامل‌، ج۱، ص۶۶۵-۶۷۵. وی در خلال همین جنگ‌ها یکی از پسرانش به نام قیس را از دست داد. (ابوالفرج اصفهانی، الاغانی‌، ج۱۷، ص۸۰.)
  43. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۶۶۵.
  44. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۶۷۴.
  45. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۶۷۱-۶۷۲.
  46. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۶۶۵.
  47. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۶۷۴-۶۷۵.
  48. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۶۷۵-۶۷۶.
  49. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۳۸۳؛ ابوالفرج اصفهانی، الاغانی‌، ج۱۷، ص۸۳.
  50. ابوالفرج اصفهانی، الاغانی‌، ج۱۷، ص۸۱-۸۵؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۶۸۰-۶۸۱.
  51. ابوالفرج اصفهانی، الاغانی‌، ج۱۷، ص۸۰.
  52. ابوالفرج اصفهانی، الاغانی‌، ج۱۷، ص۸۳.
  53. ابوالفرج اصفهانی، الاغانی‌، ج۱۷، ص۸۴-۸۵.
  54. ابوالفرج اصفهانی، الاغانی‌، ج۱۷، ص۸۱-۸۵؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۶۸۰-۶۸۱.
  55. ابوالفرج اصفهانی، الاغانی‌، ج۱۷، ص۸۴.
  56. ابوالفرج اصفهانی، الاغانی‌، ج۱۷، ص۸۶.
  57. ابوالفرج اصفهانی، الاغانی‌، ج۱۷، ص۸۰. ابن کلبی و ابن حزم از «جرول بن جرول بن نعمان بن اسلت» به عنوان قاتل یزید بن مرداس سلمی و منتقم خون پسرعمویش قیس بن ابوقیس بن اسلت نام برده‌اند. (هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۳۸۸؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۴۵-۳۴۶.)
  58. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.